تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فاطمه (فصل بیستم تا فصل چهلم)



 سلام استاد
ـ سلامـ از بچهها شنيده بودم که به کسي وقت نميديد. همين اول ازتون تشکر ميکنم و قدر اين فرصت رو ميدونم. فقط؛ ببخشيد، قراره جايي بريم؟ـ نهـ خب چرا اينجا؟ـ براي اينکه براي برگشتن تاکسي بهتر پيدا بشه.ـ آها! باشه. اِ... من از ديشب خيلي فکر کردم که چي بگم، خيلي از سوالها رو رديف کردم، ولي آخرش به اين نتيجه رسيدم که اينا همه بهونه است. مشکل اصلي من اين چيزا نيست، من تا حالا سوال زياد ازتون پرسيدم، ولي الان اومدم تا اون حرف اصلي، اون ريشه رو بگم. چون احساس ميکنم شما ميتونيد، شما، نميدونم شايد... من به حرفتون خيلي فکر کردم. يه درک خاص، يه فهم عجيب که نمونشو نديدم. من اصلاً آدمي نبودم که مشکلاتمو به کسي بگم يا... چهجوري بگم؟ خيلي وقتا اين چيزارو هم مسخره کردم ولي...براي استاد پيامک آمد و گوشياش روشن شد. مريم ادامه داد.ـ استاد! من خودم خودمو نميشناسم، چه برسه به خدا. من نميدونم کيام؛ من ميخوام که منو بهم بشناسونيد. ميخوام بدونم چرا ناراحت ميشم، چرا خوشحال مي شم؟! ميخوام بگيد چطور بايد زندگي کنم، چطور فکر کنم، چطور...گوشي استاد زنگ خورد.ـ ببخشيد؛ بله؟ باشه باشه! من تا دو سه دقيقه ي ديگه حرکت ميکنم، خدانگهدار؛ بفرماييد.مريم خواست ادامه بدهد ولي اين تماس حسابي تمرکزش را بههم ريخت. هرچه فکر کرد ديد نميتواند باور کند که استاد دروغ بگويد. گفت:ـ استاد! دو سه ديقه ديگه؟ـ بله، خودتون اصرار داشتيد يه وقت معين کنم؛مريم بهتزده گفت:ـ پس چيکار کنم؟ـ شما يه شرح کامل از زندگيتون بنويسيد... البته... نه! من فعلاً وقت ندارم. واقعا هيچ وقتي ندارم.بعد براي اينکه مريم ناراحت نشه، يه دفتر از توي کيف درآورد و جلوي مريم باز کرد و گفت اين برنامه ي منه، اگه يه جاي خالي پيدا کرديد مال شما.مريم به دقت به دفتر نگاه کرد. برنامه از ساعت چهار و نيم صبح شروع ميشد. جلوي بعضي از ساعات هيچ چيزي نوشته نشده بود، معلوم بود که خصوصيان. اينقدر شلوغ بود که مريم تعجّب کرد. ولي باز دنبال ساعتي کوتاه ميگشت. جلوي يک ساعت نوشته بود متغيّرها؛ مريم پرسيد:ـ اين چيه؟ ـ برنامههاي عقب موندهاي که بايد انجام بشه. اگر ميخوايد اسمتونو تو ليست بنويسم تا نوبت شما برسهـ يعني ميشه براي کِي؟ـ اونش ديگه با خداست، شايد يک تا دو سال ديگه.مريم دوباره شروع کرد به گشتن. يک ساعت استراحت بود، اولش خجالت کشيد که بگويد، ولي انگشتش را روي يک نقطه از دفتر گذاشت و گفت:ـ استاد، اين...ـ نه اون نميشه ديگه! به ما رحم کنيد.مريم هرچه گشت چيزي پيدا نکرد تا اينکه فکري به سرش زد و گفت:ـ اين جلسه ي سخنراني کرجه، درسته؟ـ خبـ از اينجا تا کرج اونم تو اين ساعت حداقل يه ساعت تو ترافيکيد درسته؟ تو ماشين ميتونيد بخونيد؟ـ موقع رانندگي؟! غيرقانوني که نميشه، تازه من توي ماشين چيزي بخونم سرگيجه ميگيرم.ـ خب... صدامو ضبط ميکنم توي ماشين گوش بديد.استاد لبخندي زد و از زيرکي مريم تعجّب کرد و گفت:ـ باشه، تسليم.فصل 21روز ها يکي پس از ديگري سپري مي شد و رابطه ي حامد و مشاور نزديکتر.هنوز چند دقيقه به وقت ملاقات هر روزه مانده بود که مشاور تلفن رو برداشت و گفت:- علي جان به آقا حامد بگو بياد تو- اِ از کجا فهميدين آقا حامد اين جاست؟- اي بابا! بنده خدا. اگه يه روز مائم نيايم اون اين جاس- چشم!حامد از جايش بلند شد. هنوز علي چيزي نگفت که با لبخند سري تکان داد و وارد اتاق شد. ديگه تقريبا همه ي قرص هايي رو که مصرف مي کرد کنار گذاشته بود. - بــــه آقا حامد! چه عجب، مبارک باشه.کفش هايش را عوض کرده بود و با اين يکي ها خيلي راحت تر بود. مثل بچه دبستاني هايي که تازه کفش نو خريده اند، به خودش مي باليد و با لبخند، زير زيرکي به کفش ها و مشاور نگاه مي کرد.- خيلي خوب شد.مشاور چند لحظه ايي سر تا پايش را برانداز مي کرد و مي خنديد. خاطرات اولين روزهاي آمدنش، کوه رفتن، باشگاه رفتن و تمام اين مدت به خنده واداراش مي کرد.- حامد! من بايد تو رو با کتک بندازم بيرون؟حامد از جلوي در حرکت کرد و آمد سر جاي هميشگي اش نشست و گفت:- تازه به جاهاي جالبش رسيديم- اِ... فيلم سينماييه؟- خب چند تا از اون تستاتون بديد پر کنم- مرد حسابي هر چي تست داشتم پرکردي! بازم تست؟ اصلا تست براي اينه که من شخصيت حضرت عالي رو بشناسم که خوب مي شناسم.- من تازه دارم خوب زندگي کردنو ياد مي گيرم. هر کاري مي خوايد بگيد بکنم ولي اين که ديگه نيام ... نه!- خب حالا که ياد گرفتي بايد شروع کني به زندگي نه که بازم بياي! حامد تو الان بايد به ادامه زندگيت فکر کني. از همين ال آن. تمام اشتباهات گذشته رو فراموش کن ولي ازشون درس بگير. تجربه هاشونو برا خودت نگه دار. اولين کاري هم که بايد بکني خانومته! چيکار کردي؟- مريم؟ مريمو... من هر کاري مي کنم روم نمي شه که ببينمش تا باهاش حرف بزنم! اصلا شايد اون ديگه...- خب براش نامه بنويس.- نامه؟... نمي تونم- باز گفت نمي تونم. قرارمون چي شد؟- آها! مي تونم ولي... دکتر واقعا نمي تونم- پس ديگه اين ورا نبينمت- باشه، خب چيکار کنم؟- هر چي که مي خواي بهش بگي رو براش بنويس. همين. تا ننوشتي هم اينجا نمي ياي.حامد تا نصف شب نشسته بود و فکر ميکرد و مينوشت و مينوشت. مدام خط ميزد و خط ميزد. انتخاب جملات سخت بود. بالاخره صبح شد. حامد بين کاغذها خوابيده بود. ساعت موبايل رو نگاه کرد. هنوز يک دقيقه مانده بود. پلکهايش را روي هم گذاشت. مثل يک ثانيه گذشت. موبايل روشن شد. به زور چشمهايش را باز کرد. سردي آب را روي دست و صورتش حس ميکرد. زجرآور بود. يه پيامک براي حاجآقا نوشت: «چرا خدا نماز صبح رو گفته نصف شب بخونيم؟» لحظهاي نگذشت که جواب رسيد؛ «ميخواست ببينه حامد به حرفش گوش ميده يا نه».همه ي حرفهايي که قبلاً بهش گفته بود يادش آمد. «اذان يه نداي خصوصيه فقط براي تو، اگه توي همون لحظه از جات بلند شدي، يه تيکه از بديهات کَنده ميشه» دستش را روي زانوها گذاشت و بلند شد «اگه از خودت بگذري، از همه چي ميتوني بگذري» چراغ رو روشن کرد، خودش را توي آينه ديد، ياد مريم افتاد. شير آب را باز کرد، احساس ميکرد مريم را دوست دارد، خيلي زياد. با خودش فکر کرد اگر عشق اين قدر زيباست، خالق عشق چقدر زيباست؟حلقهاش را جابهجا کرد تا آب زيرش برسد. با خودش فکر ميکرد که اگر زيبايي اين قدر زيباست، پس خالق زيبايي چقدر زيباتر است.خيلي زود بعد از ظهر شد. حامد جلوي ميز مشاور ايستاده بود.ـ خب، نوشتي؟ـ آرهـ آفرين! فرستاديش؟ـ نه، شما نميخوايد بخونيد؟ـ به من چه ربطي داره تو کار خصوصي مردم دخالت کنم.مشاور لبخند هميشگي را به لب داشت. حامد نامه را درآورد. چيزي نگفت و به مشاور داد. بازش کرد. يک کاغذ سفيد و در پايين صفحه با خطي زيبا و ريز نوشته شده بود «حامد». مشاور تعجّب کرد و از جايش بلند شد و با خوشحالي گفت: «آفرين!» مکثي کرد:ـ اين نامه يه عکس از حامده، فکر کنم فقط حامد بلده اينطوري نامه بنويسه، خيلي عاليه. منم يه جمله اضافه کنم؟ـ بلهمشاور پشت نامه نوشت: «اين نامه را عاشقان توانند خواند».فصل22صبح روز بعد، مريم جلوي ميز منشي مطب استادش ايستاده بود. علي که حالا دو، سه سالي از آمدنش به ايران مي گذشت و همان طور که حاج آقا گفته بود به راحتي فارسي صحبت مي کرد سرش را بلند کرد:ـ سلام بفرماييد؛ـ سلام، لطفاً اينارو بديد به حاجآقا. ـ شما؟ـ من...!؟ يکي از دانشجوهاي حاجآقام، خودشون ميدونن.ـ عجيبه به من چيزي نگفتن، ميشه بپرسم اينا چيه؟ـ کاسته، صداي منه...علي کمرش را صاف کرد و با چشمان درشت گفت:ـ صداي شما!؟ـ آره، حاجآقا وقت نداشت متن بخونه، ضبط کردم.ـ بعد حاجآقا قبول کردن؟ـ وا... شما چقدر سؤال ميپرسين!علي خنديد و گفت:ـ بله، ببخشيد، ولي تا جايي که من ميدونم حاجآقا براي گوش دادن اينهمه وقت نداره. چون حاجآقا فقط يه وقت استراحت خالي داره که اونم اصلاً نميتونه به چيزي گوش بده.ـ چرا؟- چرا چي؟- چرا تو اون وقت استراحت نمي تونه چيزي گوش بده؟!ـ آخه حاجآقا سردردهاي عجيب و غريب داره. توي اون ساعت بايد تو يه جاي آروم فقط استراحت کنه.مريم ياد اصرارهاي ديروزش افتاد و شرمنده شد. علي گفت: ـ حالا مشکلي نيست، اگه حاجآقا گفته، چشم.حامد حوصلهاش سر رفت و خواست زودتر پيش علي بيايد و روبرويش بنشيند و به موهاي قهوهايش نگاه کند. مريم برگشت و دکمه ي آسانسور را زد. حامد توي آسانسور حالش بههم ميخورد، به همين خاطر از پلّهها بالا ميآمد. مريم دوباره دکمه را فشار داد، آسانسور چند طبقه ي پايينتر بود. حامد آخرين پلّهها را طي کرد. در آسانسور باز شد، مريم سوار شد و در را بست. حامد وارد سالن شد.فصل23مريم جواب نامه را به آدرس خونه جديد فرستاده بود. حامد تنها روي دسته کاناپه نشسته بود. هميشه لحظه هيجان، دوست داشت طولانيتَرَش کند. نامه رو توي دستش گرفته بود. يک پايش روي زمين بود و اون يکي روي دسته ي کاناپه نشسته بود. صندل پايي که آويزان بود روي زمين افتاده بود. مدام پاهاشو تکون ميداد. مثل وقتايي که رو شکم ميخوابيد و مامان براش ديکته ميگفت. ولي حالا خيلي هيجانزده شده بود.بعد از مدتها اجازه پيدا کرده بود که به مريم فکر کند. از اينکه مريم با سردي جواب داده باشد خيلي ميترسيد. پاکت را باز کرد. يک کاغذ سفيد که دوبار تا شده بود. وسط کاغذ يک تيغ چسبيده بود و زيرش نوشته شده بود: «نامه ي سراسر محبّتت به دستم رسيد، هرکاري کردم دلم نيومد دستمو ببُرم، آخه ميخواستم يه قطره خون خيلي عاشقانه وسط کاغذ باشه. ولي به جاش همين تيغ رو برات چسبوندم؛ مريم».حامد مي خنديد. تک تک رفتارهاي مريم برايش يادآوري ميشدند. حتي کارهايي که خيلي از اوقات برايش زجرآور بودند. ولي حالا احساس ميکرد که بهشان نياز دارد. از جايش بلند شد، خيلي خوشحال بود. قلبش محکم ميزد. توي آشپزخانه رفت. قوري قهوه را برداشت. به اندازي يک فنجان توي ظرفشويي خالي کرد. جمله مشاور را بلند توي دلش گفت:«هرگونه کافئين ممنوع»فصل24روز بعد حامد بدون اين که به مريم چيزي بگويد دوباره اتوبوس خانه را سوار نشد و مسيرش را عوض کرد. خياباني را پيدا کرده بود در حاشيه شهر. خياباني بزرگ و پهن در عين حال بسيار خلوت. بعد از گشتن بسيار آن جا را پيدا کرده بود. کارش اين بود که با اتوبوس تا آخرين ايستگاه خيابان مي رفت، پياده مي شد و در حاشيه ي ساکت خيابان زير سايه درختان بزرگ قدم مي زد. خصوصا که پاييز بود و پا گذاشتن روي برگ هاي خشک و زردي که به وفور زير درختان بودند، لذت خاصي داشت. قديم تر ها وقت هايي که خيلي حالش بد مي شد به آن جا مي رفت ولي اين اواخر تعداد دفعات آمدنش بيشتر شده بود. خيابان اين قدر طولاني بود که هيچ وقت نگران تمام شدنش نبود. خورشيد پشت ابر جاي دنجي را براي خود دست و پا کرده بود. با اين که تازه ساعتي از ظهر مي گذشت ولي بي جان بود. آن روز خنک تز از روز هاي ديگر بود. پاييز کم کم داشت رخت بر مي بست و جايش را به سرماي زمستان مي داد. کسي در خيابان نبود جز دخترکي که دور تر از او به آرامي در خيابان قدم مي زد و هر از چند گاهي برمي گشت و به عقب نگاه مي کرد. گويا متظر تاکسي بود. حامد هميشه اين قدر قدم مي زد تا خسته شود. البته خيلي زود خسته مي شد. به همين خاطر مريم معمولا دير کردنش را خيلي احساس نمي کرد. سرعت راه رفتن دختر از او کمتر بود و لحظه به لحظه به او نزديک تر مي شد. اين موضوع تمرکزش را بهم مي ريخت. سعي کرد بهش فکر نکند. سرش را پايين انداخت و دست هايش را در جيب مخفي کرد. در همين لحظه ماشيني با سرعت از پشت به او نزديک شد. حامد شتاب زده برگشت. ماشين با حرکات ديوانه وارش با فاصله کمي از کنار او گذشت.صداي موسيقي بلند و جيغ و فرياد هاي پسرهايي که توي ماشين بودند به شدت ترساندش. خواست بي توجه به آن ها راهش را ادامه دهد که ديد ماشين سرعتش را کم کرد. نزديک دختري که کمي دورتر ايستاده بود شد. حامد به شدت ترسيد. احتمال اتفاقي که لحظاتي بعد مي خواست شاهدش باشد بي اختيار او را مجبور به دويدن کرد. همان طور که مي دويد، احساس کرد که لباس هاي دختر برايش آشنا مي آيند. مانتو و روسري ايي که همين ديشب ديده بود. و کفش هاي کتاني که ديروز لحظه ي ورود به خانه نظرش را جلب کرد. ماشين کنار دختر ايستاد. در عقب باز شد. پسري به سمت ميترا خيز برداشت تا او را به داخل ماشين بکشد. ميترا خودش را عقب کشيد ولي بند بلند کيفش که به صورت ضربدري از روي دوش راستش به طرف چپ بدنش آويزان شده بود در دست پسر افتاد. ميترا شروع کرد به جيغ زدن. حامد با تمام سرعتي که مي توانست، مي دويد. خيلي نزديک شده بود. نفهميد که کي کيفش از دستش افتاده. مي دانست اگر برسد هم کاري از دستش بر نخواهد آمد. ولي در همان لحظه با خودش قسم خورد که اگر درگيري تا پاي جان دادن هم رسيد پا پس نکشد. خيلي ترسيده بود. ميترا که درهمان لحظه حامد را ديد با اميد زياد جيغ زد: آقا حامد. راننده ي ماشين از آينه متوجه نزديک شدن مردي که انگار از آشنايان دختر بود شد و از ترس پايش را روي پدال گاز فشار داد. ولي بند کيف هنوز در دست آن پسر بود و اين باعث شد که ميترا با صورت به زمين بخورد. ماشين به راه افتاد و ميترا براي لحظاتي روي آسفالت خيابان کشيده شد. تا اين که جوان ترسيد و بند را رها کرد و در را بست و به سرعت دور شدند. حامد با بغض و وحشت و عصبانيت بالاي سر ميترا رسيد. ميترا که لحظاتي پيش جيغ مي کشيد ديگر صدايي ازش نمي آمد. حامد صورتش را برگرداند؛ بي هوش شده بود.مريم به ساعت نگاه مي کرد. « نه دير نشده که، ترافيکه ديگه. اَه تو چقدر بدگماني دختر، الان مياد. خب حالا برم... غذا که پختم. خونه رم تميز کردم.... آ...آها شربت» مريم هميشه وقتي نگران يا عصباني مي شد براي آرام کردن خودش اين طور بلند بلند صحبت مي کرد. آن روز خيلي خوشحال بود. چون صبح ميترا علي رغم اتفاقات ديشب زنگ زد. مريم از ديدن شماره ميترا تعجب کرد تلفن رو برداشت:- ســــــــلام خانوم قشنگ من. مي دونم از کاراي ديشبت پشيموني ولي اشکال نداره. آخه مي دوني منم...- مريم!- ها؟ جونم؟- اولا عليک سلام. دوما کيف من اون جاست؟- خانوم اشتباه گرفتين.- مريم حوصله ندارما.- باشه پس وقتي حوصله داشتي زنگ بزن.- مريم!- واي واي ترسيدم. کيف شما... وايسا ببينم... اِ... آره اين جا جامونده مي بيني کار خدا رو؟!- اون جاست؟!- آره ديگه- خب پس آژانس مي فرستم بده بياره.- چي؟ نه ميترا نخواه از من. منو که مي شناسي. مريم امانتدار معروفم. اصلا را نداره من به غير خودت به هيشکي نمي دمش.- مريم مسخره بازي درنيار.- وا مسخره بازي کودومه؟ اصلا آژانس مي دوني پولش چنده اونم براي يه دختر غريب تو...- تو غصه پولشو نخور- آره همين جوري ايي ديگه. همون موقع ها هم مي گفتي؛ ولي اين همش من بودم که ساندويچ مهمونت مي کردم!- آره، جلو بچه ها مي دونم. بعد که مي رفتيم مي خورديم، آخرش « اِ ميترا من انگار پولمو جا گذاشتم تو امروزو حساب کن» « ميترا يه کم پول قرضي داري بدي» « ميترا همش من مهمونت مي کنم يه بارم تو حساب کن» « خانوما کجا؟ پولش؟ اِ چه بي ادبه ها، ميترا برو يه چيز بهش بده ساکت شه»مريم غش کرد از خنده:- واي يادته! هه هه خيلي باحال بود ها!ميترا بي اختيار خنده اش گرفت.- ها ديدي خنديدي ديگه آشتي شديم. پس ناهار منتظرتم.- ناهار نه. بعد از ظهر ميام. همون دم در کيفو بده مي رم.- حالا ديگه ما شديم جن و تو بسم الله. باشه عزيزم!- خداحافظ.- خدافظ.مريم شماره حامد رو که از ميترا ياد گرفته بود چطوري روي تلفن ذخيره کند، بايک دکمه گرفت.- الو. حامدي سلام. يه خبر خوش! ميترا ناهار خونه ي ماس!صداي دکمه هاي صفحه کليد مي آمد.- خب حامد؟- باشه... ماست ديگه!- ماست چيه ميگم ميترا... ناهار... اوکي؟- خانوم اين پرونده رو خودتون نگاه کنيد! فقط به من بگيد اين از کجا شروع مي شه.- خانومو کوفت. حامـــــــد!- چشم. فهميدم.- من آخرش ميام اون اداره رو روسرت خراب مي کنم. خدافظ.حالا ساعتي از ظهر گذشته بود. مريم از طرفي نگران بود و از طرفي خوشحال. دير کردن حامد خيلي هم بد نبود. چون اين طوري کم تر انتظار اومدن ميترا رو براي ناهار مي کشيدن. چند بار جلوي آينه رفت. بلاخره صداي زنگ اومد. مريم سريع رفت درو باز کرد. سلام روي لبش خشکيد. ديدن صورت خوني و کبود ميترا حالش رو بهم ريخت. ليوان شربت از دستش رها شد. زير بغلاي ميترا را گرفت و آوردش تو.
«معمولاً دوستام وقتي ميخوام حرف بزنم بهم ميگن، خلاصه، کوتاه؛ ولي برام جالب بود که شما ازم خواستيد که يه شرح کامل از زندگيم بدم. وقتي خواستم شروع کنم به اين کار، بعد از چند ماه دوباره احساس هيجان و شادي توي وجودمو حس کردم، آخه اينقدر از بچگي تا حالا خرابکاري و شيطوني کردم، هرکدومش يه ساعت موضوع خندست. وقتي يادم مياد... اَه ببخشيد، احساساتي شدم... خب شرح حال:اسم من مريمه، تو تهران به دنيا اومدم. از خانواده فقط يه مادر فهميدم. از بچگي تنها کسي که هميشه مواظبم بود و دوسم داشت، بعدِ مدرسه دنبالم ميومد، باهام حرف ميزد، سرم داد ميکشيد، لباس ميخريد، تفريح ميبرد، تنبيه ميکرد، هم برام بابا بود و هم مامان، مامانم بود، داداش و خواهرم بود و خلاصه همه چيزم بود. البته خالم با شوهرش همسايمون بودن.خالمم يکيه عين مامانم. تنها فرقش اينه که وقتي از مامان قهر ميکردم، ميتونستم برم پيش اون. از بچگي بزرگترين سوالم اين بود که بابا کو؟ چرا همه ي دوستام بابا دارن ولي من نه؟ که هر دفعه يه جور جوابي ميشنيدم. اصلاً اين شده بود نقطه حساس مامان، هروقت ميگفتم مامان! بابا کو، يهو بهم ميريخت و ميگفت رفته مسافرت. تا کوچيکتر بودم اين جواب قانعم ميکرد، ولي کمکم ميپرسيدم چرا بابا برنميگرده؟ مامان ميگفت شايد ديگه برنگرده، اصلاً مُرده. اينا به تو چه ربطي داره. آخرشم مامان جواب درست درموني نداد، تا اينکه يه روز خاله رو قسم دادم که بهم بگه بابا کجاست. اگه مُرده قبرش کجاس؟ خاله هم کلّي قول و سند و بُنچاق ازم گرفت که چيزي به مامان نگم. آخرش به هزار التماس گفت که مامانت از بابات جدا شده. اون موقع دوم دبيرستان بودم، خشکم زد. باورم نميشد. گفتم چرا خاله؟ گفت بابات... چي بگم؟ يه خورده آدم خشکي بود، يعني عقايدش با مامانت فرق داشت. گفتم يعني چي خاله؟ گفت خب مامانت خيلي از کارها رو دوست داشت بکنه که بابات راضي نبود.خالم اينا همسايمون بودن، آها اينو گفته بودم. خالم بچهدار نميشه. شوهرش هم خيلي وقتها ماموريته. به همين خاطر کار خاصي نداره و معمولاً با مامانمه. البته با مامان که چه عرض کنم، دنبال مامانمه. مامانم آدم باحاليه، حرف حرفِ خودشه، هرکار هم دلش بخواد ميکنه. شايد به همين خاطره که هيچوقت دوست صميمي يادم نمياد که داشته باشه، جز همين خاله. که اونم به نظرم دلش برا مامانم ميسوزه.شايدم...آها! داشتم چي ميگفتم؟ خاله رو مي گفتم. به خاله گفتم ولي مامان که ميگه بابات آدم خوبي بود. گفت آره، چهجوري بگم؟ بابات از بس خوب بود که مامانت نميتونس تحملش کنه. مامانت دوست داش راحت باشه، مثل همي الان که ميبيني. حالا حساب کن جوونتر که بود، چند برابر الان خودخواه و يه دنده بود. اصلاً بابا و مامانت هرکدوم مال يه دنياي ديگه بودن. گفتم پس چرا اصلاً با هم ازدواج کردن؟ جواب نميداد، فک کنم مامان بهش گفته بود که چيزي بهم نگه.ولي خوبي خالم اينه که اگه چونش گرم بشه، ديگه تا آخرشو ميره. خاله ميگفت بابات ويژگيهاي خاصي داشت، مثلاً پولدار بود، خيلي خوشتيپ و قشنگ بود، اون اوايل بعضيا حسوديشون ميشد. ديگه... چندين سال خارج بود، درساشو همونجا خونده بود. خيلي خوب صحبت ميکرد. همين چيزا باعث شده بود که مامانت بدجوري بهش جذب شده بود»چند ساعت به غروب مانده بود، طبق پيشبيني مريم، ترافيک سنگيني جاده را بسته بود. ماشينها هرچند دقيقه يکبار مورچهاي حرکت ميکردند. مردم کلافه بودند. بعضيها از ماشينها پياده شده بودند. هرچند دقيقه از دانشگاه تماس ميگرفتند، بعيد بود به سخنراني برسد. صداي مريم توي ماشين ميپيچيد. و عجب سرعت و تسلطي بر حرف زدن! ساعتي گذشت. هنوز ترافيک. همچنان مريم حرف ميزد. حاج آقا کاغذي برداشته بود و چيزهايي يادداشت ميکرد.« بلاخره دانشگاهم اين جوري قبول شديم. ولي ميترا که اون جوري غيبش زد، خيلي تنها شدم. البته رفيق هم زياد داشتم ولي اونجوري نه! خلاصه يه پسره تو دانشکده بود، سال بالايي بود. معروف بود که خيلي درس خونه! همون موقع هم براي بعضي بچه ها کلاس خصوصي مي ذاشت. پولم نمي گرفت. ازش خوشم نميومد ... يعني راستش شايد يه کم بهش حسودي ... که نه ولي کلا خيلي برام اهميت نداشت. تا اينکه ...»حاج آقا به دقت گوش مي کرد و شش دنگ حواسش به صدا بود که تق تق تق کسي به شيشه زد. حاج با تعجب زود خودش را راست کرد و ضبط را خاموش کرد. يه خانومي پشت شيشه بود. شيشه را پايين کشيد. اصلا بهش نمي آمد که فقير باشد.- ببخشيد حاج آقا، من... بچه تو ماشينه خيلي تشنش شده مي خواستم ببينم يه کم آب دارين؟حاج آقا داشبورد را باز کرد و يه بطري آب معدني که ديگه خيلي هم خنک نبود را بهش داد. اون خانم خيلي تشکر کرد و رفت. حاج آقا که تازه صحبت هاي مريم براش جذاب شده بود، ضبط را روشن کرد. «... قیافه ی میترا وحشت ناک شده بود. نمی دونید با چه حالی آوردمش تو. خواستم صورتشو بشورم، ترسیدم. بردیمش بیمارستان. بعد از دوا درمون آوردیمش خونه و میترا یه چند هفته ایی خونه ما بستری بود. بعد از اون حضور اجباریش تو خونه ما دیگه کم کم به ما عادت کرد... و ببخشید منم به آرزوم رسیدم. خب استاد خودتون گفتین، زندگینامه دیگه. باید همشو بگم خب. خلاصه میترا همون جوری که می خواستم شد عضو خونواده ما. ولی رفتار حامد و اون باهم یه کمی سرد بود. طوری که حوصله منو سر می بردن. همش بهم می گفتن شما. هر وقت یکی شون میومد اون یکی به یه بهانه ایی غیبش می زد. خب منم می خواستم که ما سه تایی عین هم باشیم. راحت زندگی کنیم. من بدبخت فکر می کردم اینا از هم بدشون میاد. یعنی اون اولاش بدشونم فکنم می اومدا ولی بعد از اون اتفاق میترا بارها به من گفته بود که خودشو مدیون حامد می دونه و بلاخره یه جورایی باید دینشو به حامد بپردازه. که خوبم پرداخت. (صدای گریه مریم). بعد یه مدت با کلی نقشه اینا رو باهم خوب کردم که از هم خجالت نکشن. به خیال خودم زندگیمون شیرین می شه. ولی یه روز دیدم دارن وسایلشونو جمع می کنن برن...(صدای دماغ). خیلی بی مقدمه. من گفتم حتما می خوان اذیتم کنن. حامد گفت ما می خوایم باهم زندگی کنیم. باز میترا رو می تونم درک کنم. لابد با خودش فکر کرده از این راه می تونه جواب فداکاری حامدو بده. ولی حامدو دیگه اصلا... آخه حامد به هیچ وجه آدم هوسبازی نبود. حوصله منم نداشت چه برسه به دیگران. بعلاوه اینکه صورت میترا بعد اون ماجرا داغون شده بود. آدم می دیدش وحشت می کرد. دیگه خوشگلم نبود که بگم حامد از خوشگلیش خوشش اومده. هنوزم فکر می کردم دارن باهام ش

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/21 تاریخ
کد :63817

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا