تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل اول)


واهمه ی با تو نبودن :

چمدونامو توی چرخ دستی گذاشتم و به راه افتادم . چقدر از اینکه دوباره برگشتم به وطنم ، خوشحال بودم . از فرودگاه بیرون اومدم و هوای پاک میهنم رو ذره ذره به وجودم کشیدم . توی این سه سال غربت الان بهترین حس رو دارم تجربه می کنم . توی این سه سال تونستم خودمو از خیلی جهات عوض کنم . الان دیگه اون دختر غرغر و پر شر و شور گذشته نبودم . درسته که هنوز شیطنتامو داشتم ولی دیگه عین اتیش زیر خاکستر شده بود . حالا خانمی بودم ، بیست و چهار ساله ، کارشناس ارشد کامپیوتر و برنامه نویس ، فارغ التحصیل از دانشگاه استنفورد امریکا .
دختری هستم که خیلی از مردم بهم احترام میزارن . منزلت اجتماعی دارم . مستقلم و در امد خوبی می تونم داشته باشم . از نظر قیافه ، مثل مینیاتور های ایرانی ، بلند بالا و لاغر و چشمایی درشت و کشیده ی مشکی و ابروهای هشتی با مژه هایی پر . پوست گندمگونم شفاف و بی نقصه و لبهای قلوه ای و جمع و جورم مهم ترین جز صورتمه که وقتی می خندم ، همه از خنده ام لبخند می زنن . چون زیباترین خنده ی دنیا رو من دارم .
خوبه ، تا اینجا رو خیلی خوب پیش اومدم . چقدر اموزه های لیلی به دردم می خوره ! اینا دستور روانپزشک من لیلیه . روانپزشک و نامزد برادرم طاها . خوبه که برای عروسیشون خودمو رسوندم . دلم نمی خواست حسرت عروسی برادرم به دلم بمونه مثل عروسی خودم ...
هی هی یهدا وایسا ! دیگه ادامه نده . اون روزا تموم شدن ، تو الان در زمان حال زندگی می کنی نه در گذشته ... گذشته یه خاطره ی تلخی بود که باید بسپاریش به باد و خودتو از دستش خلاص کنی . میبینی ؟ چقدر فکر نکردن درباره اش راحته ؟؟؟
قلبم که زیر همه ی این حرفا مدفون شده بود با نوای اهسته ای زمزمه کرد :
_ می دونی که اینطور نیست .
این نوا ، اشک رو مهمون چشمام کرد ولی سریع عقلم نهیب زد :
_ چرا همینطوره ... تو دختر سه سال پیش نیستی . نباید گریه کنی ... گریه هاتو سه سال پیش کردی . مزدش رو هم گرفتی .
لبخند محزونی زدم و گوشیمو از توی جیبم در اوردم . روی صفحه اش دستی کشیدم . عکس یوسف روی صفحه خودنمایی کرد . سه سال پیش ، وقتی کارهای انتقالم به امریکا با کمک عمو رضا درست شده بود ، به خونه ی نسرین خانوم رفتم تا اخرین یادگاریهامو از اونجا بردارم . هیچ وقت بی تفاوتی و سردی فامیلهای یوسف یادم نمی ره . تنها کسانی که توی اون جمع بهم روی خوش نشون دادن ، نسرین خانوم و حبیب اقا بودن . انگار همه باورشون شده بود که من باعث مرگ یوسفم . همه باور کرده بودن که من نحسم و پا قدمم بده ... اینا همه حرفایی بودن که از دل چرکین ملیسا بیرون اومده بودن و اون مسبب سه سال دوری من از همه بود .
بالاخره چند تا عکس از خودش رو از توی کامپیوترش برداشتم یه عکس از بچگیش و یکی هم بعد از اشناییمون . گردنبند اهداییش رو که حالا دو تا آویز بهش بود روی پیانوی سفید رنگش گذاشتم . شاید من با لجبازی و بچگی که به خاطر این گردنبند دراوردم مقصر تصادف یوسف بودم . پس بهتره این گردنبند همینجا بمونه . حلقه ام رو هم دراوردم و به نسرین خانوم دادم . با گریه می خواست حلقه رو دستم کنه و بگه که تو همیشه عروس من می مونی اما مهلتش ندادم چون می دونستم کسی دیگه ای به غیر از نسرین خانوم و حبیب اقا به عنوان عروس این خانواده نمی پذیره .
نفسمو با اه سردی بیرون دادم و دوباره گوشیمو توی جیب مانتوم انداختم . با چشم دنبال یه تاکسی می گشتم که یه مرد میانسال جلو اومد و ازم پرسید :
_ خانوم ماشین می خواین ؟
به سمند زرد رنگش نگاهی انداختم و گفتم :
_ بله ممنون میشم اگه چمدونهامو توی صندوق بزارین .
چشمی گفت و من در عقبو باز کردم و روی صندلی نشستم . عینک آفتابیمو درآوردم و با کنجکاوی به خیابونها نگاه کردم . انگار سی ساله که ایران نبودم . چیز زیادی عوض نشده بود ولی انگار از بین این همه ادم من خیلی عوض شدم . شیشه رو پایین دادم و نسیم خنکی که از اومدن بهار خبر می داد توی ماشین پیچید .
با اینکه آخرای اسفند بود ولی درختا شکوفه دار شده بودن . عروسی طاها سوم فروردین بود و من بدون اینکه خبری از اومدنم بدم ، می خواستم اولین نوروز بعد از سه سال دوری رو جشن بگیرم . یه دفعه چیزی به ذهنم خطور کرد قبل از اینکه به خونه نزدیک بشیم به مردگفتم که منو به گورستان ببره . می دونستم که قرار نیست روز اول عید رو کنار یوسف بگذرونم . نه خانواده ام اجازه می دادن نه می تونستم از زیر حرفها و تهمت های فامیل یوسف در برم . قبل از رسیدن جلوی یه گل فروشی توقف کرد تا من چند تا شاخه گل بخرم .
توی مغازه ، داشتم چند تا شاخه رز جدا می کردم که چشمم به یه گلدون پر از رز های سبز افتاد . انگار چیزی تو دلم تکون خورد . گلهایی که تو دستم بود سریع سر جاش گذاشتم و به سمت گلدون رفتم . مرد فروشنده جلو اومد و پرسید :
_ کدومو براتون بپیچم ؟
_ نیازی به پیچیدن نیست ... چند شاخه از این گلا رو بهم بدین .
در حالی که با سه شاخه رز سبز از مغازه بیرون اومدم به سمت ماشین رفتم . با اینکه گلها گلخانه ای بودن و توی طبیعت همچین گلی پیدا نمیشد ولی خوشحال بودم . چون گلها دقیقا رنگ چشمهای یوسف بود ....
سر مزار ایستادم . هنوزم با دیدن اسم یوسف روی سنگ قبر سیاه ، قلبم هزار تیکه میشه . گلبرگها رو توی دستام فشار میدادم تا گریه ام نگیره ... گلبرگها از شاخه کنده شدن . اروم اروم دستامو باز کردم و گلبرگهای سبز روی سنگ قبر جا خوش کردن .
به گل پرپر شده نگاه کردم و زمزمه کردم :
_ پر پر شد ... درست مثل تو ...
قبل از اینکه اشک به چشمم هجوم بیاره ، عینک افتابیمو زدم و عقب گرد کردم . در حالی که اهسته می گفتم :
_ سال نوت مبارک ... خداحافظ .
سوار تاکسی شدم تا به خونه برم . بعد از نیم ساعت جلوی در خونمون بودم .
کیف پولمو در اوردم و گفتم :
_ خیلی ممنون اقا ، چند خدمت کنم ؟
_ قابل نداره ...
_ خواهش می کنم .
_ ده هزار تومن .
چی ؟؟؟؟!!! ده هزار تومن ؟؟؟!!! مگه با ماشین از امریکا اومدی دنبالم که انقدر گرون می گی ؟! اصحاب کهف هم که از غار بیرون اومدن نون اینقدر گرون نشده بود ! در حالی که با خودم غر غر می کردم پولو به راننده دادم و با چمدونهام دم در وایسادم . اووووف ! حالا خودمو واسه یه سورپرایز حسابی اماده می کنم . الهی به امید تو !

دستمو با تردید بالا بردم و روی زنگ گذاشتم . دو تا زنگ کوتاه پشت سر هم زدم . این عادت زنگ زدنم بود . همیشه همینطور زنگ می زدم . صدای بچگونه ی حامی بلند شد :
_ کینه ؟؟؟
الهی قربون کینه گفتنت بشم خاله ! حامی درست بعد از رفتن من به امریکا به دنیا اومد . همیشه محیا عکسها و فیلمهاشو واسم میل می کرد . بعضی وقتا هم با وبکم باهاش حرف می زدم . اونم فکر می کرد من کارتونم و کلی می خندید . الان دو سال و نیمش بود و تازه حرف زدنو یاد گرفته بود . وای که چقدر دلم میخواست بغلش کنم و یه خرده بچلونمش ! صدای محیا از توی ایفون اومد :
_ باز تو اومدی این بالا ؟؟ ... برو پایین ببینم ... بله ؟
چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود . چقدر می خواستم از نزدیک ببینمش . ولی می خواستم یه خرده سر به سرش بزارم . صدامو عوض کردم و گفتم :
_ خانم ... به خدا این دم عیدی به من بیچاره کمک کن ... ندارم ، بی کسم ، فقیرم ، بدبختم ... یه پولی بزار کف دستم ... خدا ازت راضی باشه ... خانم به جون بچت قسمت میدم ...
وای که خودم با اون لهجه ی افغانی که گرفته بودم داشتم روده بر میشدم ! به زور جلوی خندمو گرفته بودم . صدای متاثر محیا اومد :
_ صبر کنین الان میام .
زود چمدونامو نزدیک در پارکینگ بردم و خودم هم یه جوری گوشه ی در وایسادم تا معلوم نباشم . همینکه در باز شد ، دست محیا رو دیدم که پنج هزار تومنی دستش بود . ای خاک تو سر نفهمت کنن ! اخه کیو دیدی تو این وضعیت بازار پنج هزار تومنی بده به گدا ؟؟؟!! هیچی از زندگی حالیش نیست ! بدبخت عادل که باید با این مفت خور بسازه ! دست محیا تو هوا تکون خورد و صداشو شنیدم :
_ خانوم بگیر دیگه .
نگاهی به کوچه کردم . بازم مثل همیشه خلوت بود . می دونستم محیا حجاب نداره و از پشت در داره پولو میده . دستشو تو هوا گرفتم کشیدمش سمت خودم . جیغ بنفشی کشید و پرت شد تو کوچه . با خنده نگاش می کردم . داشت با بهت نگام می کرد . یه دامن بلند گل گلی صورتی جیغ با تاپ سفید تنش بود . موهای کوتاهش رو شرابی کرده بود و یه کمی هم خیس بود . فهمیدم که تازه حموم بوده . دلم نیومد سرما بخوره و به سمتش رفتم . همینجور که دستشو به سمت خونه می کشیدم گفتم :
_ بیا بریم تو الان شوهرت با این ریخت تو رو تو کوچه ببینه طلاقت میده میندازتت بیخ ریش ما ... هر چند خیلی هم با الان فرقی نمی کنی ! بازم مثل همیشه خونه ی ما تلپی !
هنوز میخ من بود که اوردمش تو و رفتم سراغ چمدونم . کشون کشون با خودم اوردمشون تو . داشتم درو هل میدادم که صدای جیغ محیا بلند شد :
_ واااااای .... بیاین به خدا ... یهدا اومده !!!
ای تو اون روحت صلوات دختر ! اینهمه نقشه کشیده بودم اینا رو سورپرایز کنم زدی تو حالم ! بیشعور ! هنوز به دقیقه نکشیده بود که داشتم مثل عروسک تو بغل همه جا به جا می شدم . بابا بیشتر منو تو اغوشش نگه داشت . وقتی دیدمش دلم تکون خورد . باورم نمیشد که غصه ی من بابا رو اینقدر شکسته کرده باشه . ته ریشش تقریبا سفید شده بود و حجم موهای خاکستریش بیشتر شده بود . مامان که تو بغلم گریه می کرد . از خودم بدم اومد که با ضعفم باعث پیر شدن مامان بابام شده بودم . عزممو جزم کردم که بازم مثل گذشته ها شاداب باشم و غم و غصه هامو فقط توی خلوت خودم بیارم . با صدای شوخ طاها از اغوش مامان بیرون اومدم :
_ مامان باز که نیومده اینو تحویل گرفتی ! حداقل یه خرده واسه منم جا بزار !
به طاها که کنار لیلی وایساده بود نگاه کردم . بیشعور هنوزم مثل قبل خوشگل بود ! فقط کمی ورزیده تر شده بود که به قد تقریبا بلندش میومد . با شوخی گفتم :
_ والله اقا داداش شما که دیگه سرتون به خانومتون گرمه ! چی کار به من داری ؟!
لیلی با عصبانیتی ساختگی نیگام کرد و گفت :
_ اوی یهدا ! نیومده خواهر شوهر بازی درنیارا !
خندیدم و به سمتشون رفتم . نفری یه دونه بوس کوچولو روی گونه شون کاشتم و با خنده گفتم :
_ بقیشو نگه می دارم واسه خودتون !
لیلی کمی خجالت کشید و سرشو پایین انداخت . ولی طاها از رو نرفت و بغلم کرد و گفت :
_ نترس اجی ! من ظرفیتم زیاده !
با خنده به پشتش زدم که گفت :
_ خوب شد واسه عروسی من اومدی وگرنه تا تو نباشی من عمرا عروسی بگیرم .
ابروهامو بالا دادم و گفتم :
_ من که واسه عروسی تو نیومدم ! دلم واسه خانواده ام لک زده بود که اومدم و گرنه ازدواج تو همچین موضوع مهمی هم نیست !

نیم ساعت بعد دور و بر هم نشسته بودیم و از هر دری می گفتیم . حامی تو بغل محیا بود و از همون اول که می خواستم بغلش کنم بنای گریه کردن گذاشت . حالا خوبه اینهمه واسش عروسک اوردم که از اینجوری غریبی می کنه اگه نمیاوردم که از صد متریم هم رد نمی شد !
محیا با خنده به چمدونها اشاره کرد و گفت :
_ یهدا جون اون سوغاتی ها بد جوری داره چپ چپ نگاه می کنه ها !
نگاه بیخیالی به چمدونها انداختم و گفتم :
_ توجه نکن ! از بچگی چشاش چپ بوده !
محیا _ تو هم از بدچگیت همینجوری خسیس بودی !
_ ولی تو از اون وقتی که ازدواج کردی خونه ی ما تلپی نه ؟ حالا هم بهونه ات حامیه که بچسبی به ننه بابای من اره ؟
بعد هم به شوخی رو به عادل کردم و گفتم :
_ عادل تو از اینجا خسته نمیشی ؟ دلت واسه خونه ی خودت تنگ نمیشه ؟
عادل هم که خوب بلد بود جواب ادمو بده ، لبخند پر مهری به محیا زد و گفت :
_ من فقط دلم واسه محیا تنگ میشه !
صورتمو یه وری کردم و مسخره کنان گفتم :
_ اییییییش ! زن ذلیل !!!
بله دیگه ! بایدم اینجوری باشه ! وقتی ماشالا هزار بار ماشالا بزنم تو سر این طاها (!) جوری به این عادل اقا میرسن که اب تو دلش تکون نمی خوره و همیشه ارزوشه خونه پدرزنش بمونه !
تو دلم داشتم قربون صدقه ی حامی میرفتم که بابا پرسید :
_ کارات تو کالیفرنیا تموم شد ؟
پرتقالی از توی ظرف برداشتم و توی بشقابم گذاشتم و در حالي كه پوست مي گرفتم گفتم :
_ اره کارهای پایان نامه قبل از اومدنم تموم شد ... همه رو تحویل دادم . فکر کنم چند هفته دیگه مدارکم به دستم برسه .
طاها _ سه سال رفتی اونجا اخرش هیچی یادت گرفتی ؟!
پرتقالمو تو دهنم گذاشتم و گفتم :
_ اره یه چیزکی بارم هست .. می تونم منشی ای چیزی بشم !
لیلی به حرف اومد :
_ نظرت چیه یه شرکت بزنی ؟
اخم ظریفی کردم و گفتم :
_ حوصله ی دنگ و فنگ شرکت زدنو ندارم ... پر دردسره ... می دونی که چقدر زمان بره . برای من نمی صرفه . شاید بخوام برم توی یه شرکت کار کنم ولی خودم عمرا شرکت بزنم .
دوست نداشتم زندگی کاریم توام با استرس باشه . یه زندگی آروم و بی دغدغه می خواستم . طاها گفت :
_ راستی لیلي میثاق می تونه کاری واسه یهدا جور کنه ؟ تو شرکت خودشون ؟
لیلی متفکرانه نگاهی بهم کرد و گفت :
_ نمی دونم ... با مدرکی که یهدا داره ، به نظر من در حد و حدود میثاقه ... فکر کنم اگه با مهندس رحیمی صحبت کنه ، مهندس هم از خداش باشه که یهدا تو شرکتش کار کنه .
_ میثاق کیه ؟
طاها به جای لیلی جواب داد :
_ پسر خاله ی لیلی . دوست منم هست . از وقتی که کارهای حقوقی شرکتشونو می کنم ، باهاش دوست شدم . خیلی مرد خوبیه .
_ شرکتش چه جوریاس ؟ به دردم می خوره ؟
طاها _ اره فکر کنم خود میثاق هم دانشگاه هاروارد درس خونده ... نه لیلی ؟
لیلی سرو به علامت مثبت تکون داد و گفت :
_ اره ... یه چند سالی هم پیش من و بابا اونجا زندگي مي كرده .
محیا _ خب ، حالا ازبحث کار و دانشگاه و اینا بیاین بیرون ... نا سلامتی خواهرم برگشته می خوام بشینم دل سیر نگاش کنم !
یه تای ابرومو بالا دادم و با بدجنسی گفتم :
_ هر چی دلت می خواد نگام کن ولی بهت گفته باشم که من یکی به تو سوغاتی بده نیستم .
محیا در حالی که ادای منو در میاورد گفت :
_ به جهنم ... تو که همیشه گوشت تلخ بودی ! گدا !
دستمو روی سینه ام گذاشتم و کمی خم شدم و گفتم :
_ مرسی مرسی ! با این همه القاب زیبا منو شرمنده ی خودت نکن خواهر جان !
محیا ایشی گفت و سرشو با حامی گرم کرد . داشتم با لذت حامی رو نگاه می کردم که مامان گفت :
_ الهی بمیرم ... چقدر لاغر شدی یهدا ...
هه ! مامان منو باش ! بعد این همه مدت تازه یادش اومده که ده کیلو وزن کم کردم ! با خنده گفتم :
_ امریکا روم اثر گذاشته شکل باربی شدم !
نگاه مامان رنگ غم داشت . نمی خواستم با دیدن چشماش یاد روزای بد زندگیم بیفتم . از روی مبل بلند شدم و گفتم :
_ من میرم یه کم استراحت کنم ... خسته ام . کاری که ندارین ؟
همه گفتن برم بالا و استراحت کنم . اروم از پله ها بالا رفتم تا به اتاق خودم برسم . قبل از اینکه برم بالا ، صدای آهسته ی مامانو شنیدم که می گفت :
_ بمیرم الهی ... بچه ام نصف شده ...
لیلی _ ولی خدا رو شکر روحیه اش که خیلی بهتره ...
محیا _ اره ... بازم شده همون اتیش پاره ی خودمون !
لبخند کمرنگی رو لبم نشست . به سمت اتاقم رفتم رفتم . توی راه به خودم گفتم :
_ برو جلو یهدا ... برو جلو که داری عالی تظاهر می کنی !
در اتاقمو باز کردم . موجی از خاطرات گذشته به صورتم خورد . اتاقم تمیز و مرتبه . جون میده واسه به هم ریختن ! نگاهی به پارکت تمیز ته اتاقم انداختم . اخه که من چقدر روی تو تخمه ریختم ! یه نگاه به میز بزرگم که همیشه لپ تاپم رو روش میزاشتم و فیلم کره ای میدیدم ! نگاهی به کتابخونه ام که پر بود از کتابهای شبکه و هک و برنامه نویسی و کامپیوتر ...
و در اخر سر نگاهم روی گیتارم که یوسف برام خریده بود سر خورد . هیچ کدوم از وسایل موسیقیمو با خودم نبرده بودم . نه گیتارم و نه ویولنم . ولی همیشه توی کلاس موسیقی خارج از دانشگاه شرکت می کردم . الان پیانو هم بلدم بزنم ولی نه در حد حرفه ای .
کمی جلوتر رفتم و روی تختم ولو شدم . همونجور که خوابیده بودم ، دکمه های مانتومو باز کردم و روسری رو همراه گل سر از سرم کشیدم . اخ که چقدر خوابم میاد ولی حموم واجبتره .
با تانی از جام بلند شدم و به سمت کمد لباسام رفتم . لبخندی رو لبم نشست . هنوز هم همون لباسا توی کمدمه ... یه بلوز شلوار راحتی از توی کمد برداشتم و به سمت حموم رفتم . بعد از یه دوش مختصر لباسا رو پوشیدم . از قیافه ام خنده ام گرفت . انگار توی اون لباسا گم شدم ! سرشونه ی بلوزم تا روی بازوم میرسید و شلوارم از زور گشادي بیشتر شبیه دامن شده بود تا شلوار .
بیخیال لباسم شدم و روی تخت دراز کشیدم . کم کم داشت چشمام گرم میشد که صدای تلفنم بلند شد . با دیدن اسم روی صفحه سریع نشستم و دکمه ی سبزو فشار دادم . بلافاصله صدای خشمگینش تو گوشم پیچید و من با لبخندی به لب فهمیدم که چقدر دلتنگش شدم :
_ هیچ معلومه تو کجایی ؟؟؟

با خنده شروع کردم به حرف زدن :

_ به به سلام ... عمه خانم جان خودم ... وای عمه جون انقدر احوال پرسی نکن شرمنده ات میشم ! بسه به خدا !

عمه خانم که معلوم بود کمی خنده اش گرفته گفت :

_ سه ساعته منتظر تماستم ... مگه سفارش نکردم که وقتی رسیدی حتما بهم زنگ بزنی ... چند بار بگم فاطمه خانم تو رو دست من سپرده ...

_ وای عمه جون ول کن این حرفا رو ... من که الان ور دل فاطمه خانمت نشسته بودم و اونم یه ریز داشت واسم ابغوره می گرفت ...

عمه خانم با لحن مادرانه ای گفت :

_ خب مامانته دیگه دختر ... سه ساله ندیدتت میخوای دلتنگت نشه ؟

_ من که هر روز یا داشتم باهاش چت می کردم یا تلفنی باهاش حرف می زدم .... خب ولش کن این موضوعو ... بگین ببینم اصل حالتون چطوره ؟ دماغتون چاقه ؟ ژیلا از ماه عسل برگشته ؟ راستی ساعت چنده ؟

عمه خانم _ یکی یکی بپرس دختر جون . بد نیستم ولی داره حوصله ام سر میره ... ژیلا هم یه ساعتی میشه اومده ... الان با دیوید دارن تلویزیون میبینن ... تقریبا اخر شبه ... اونجا چطور ؟

_ اینجا هم ظهره ... به ژیلا و ديو سلام برسونین ...

عمه خانم _ سلامت باشی ... راستی به دیوید می گم به کارای مدرکت رسیدگی کنه .

_ لازم نیست تو زحمت بندازیش تا چند وقت دیگه برام پست میشه .

عمه خانم بعد از یه مدت مکث گفت :

_ بهتری ؟

با لحنی شاد ولی دروغین گفتم :

_ مگه میشه تو این مرز پر گوهر باشم و بهتر نباشم ؟؟!! عالیم !

تو دلم گفتم :

_ اره جون عمه ات !

عمه خانم که معلوم بود مجاب نشده ولی حرفی نزد و گفت :

_ مواظب خودت باش ... به عادل و بقیه هم سلاممو برسون . روز عید هم یادت نره زنگ بزنی و بهم تبریک بگی ...

با خنده گفتم :

_ آی به چشم ... شما درست بعد از سال تحویل منتظر تماس تبریک من باشین اوکی ؟

عمه خانم _ اوکی !

معلوم بود می خواد یه چیزی بگه ولی نگفت . قبل از اینکه قطع کنه گفتم :

_ شاهدخت جون ...

عمه خانم که دوست نداشت اسم کوچیکشو صدا بزنم ولی با این حال اعتراضی نکرد و گفت :

_ جان ؟؟؟

با لبخند گفتم :

_ I miss you so much

صداي بوسشو از پشت گوشي شنيدم و گفت :

_ Me too…bye my girl …

گوشی رو قطع کردم . ماشالا بزنم تو سر طاها چقدر خوب می تونم دل یه پیرزن فسیلی رو شاد کنما ! آپدیتِ آپدیت شده ! برای اینکه دیگه کسی باهام تماس نگیره و مزاحم استراحت نیمروزیم نشه ، گوشی رو خاموش کردم و ولو شدم رو تخت . ولی هر کاری کردم ، دوباره خوابم نبرد . کلافه دستامو پشت سرم قلاب کردم و به سقف چشم دوختم . چه روزهای پر مشقتی رو توی سان فرانسیسکو گذرونده بودم ... ولی با وجود عمه خانم و ژیلا خیلی بهم بد نگذشته بود .

قبل از رفتنم بابا بهم گفت که عمه خانم برای چند وقتی رفته کالیفرنیا و بهتره تا وقتی که اونجام پیشش زندگی کنم . من که از همون اول از این عمه خانم متنفر بودم زیر بار نمی رفتم ولی وقتی دیدم چاره ای نیست قبول کردم اما با کلی اخم و تخم . اولین ملاقاتم تو خونه ی عمه خانم طبق انتظارم پیش رفت . مثل همیشه سرد و خشک و نگاهی پر از غرور . روی مبل سلطنتی نشسته بود و با بادبزن خودشو باد میزد .

بعد از اینکه خوب براندازم کرد گفت :

_ چرا اینقدر رنگت پریده ؟

هنوز تحت درمان لیلی بودم و قرصهایی که بهم میداد خواب الودم می کرد . بی حال جواب دادم :

_ خسته ام .

عمه خانم _ شنیدم که شوهرت مرده .

می دونستم که اینجوری برخورد می کنه . همیشه رک و پررو بود . حرفشو اصلاح کردم :

_ نامزدم .

عمه خانم _ چه فرقی داره ؟

_ ممکنه برای شما فرقی نداشته باشه ... اما هنوز شوهرم نشده بود .

عمه خانم بالاخره گفت :

_ متاسفم ... بابت مرگش .

با پررویی تمام گفتم :

_ چه عجب تسلیتتونو شنیدم .

عمه خانم به جاي جواب از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت :

_ دنبالم بیا اتاقتو نشونت بدم .

راستش انتظار داشتم با حرفی که بهش زدم یه چیزی بارم کنه اما با این رفتارش منو به فکر فرو برد .

تا قبل از شروع دانشگاهم قرصهامو مصرف می کردم و همش تو بیخبری و گیجی سیر می کردم . دلم نمی خواست از این منگی بیرون بیام . بیشتر اوقات خواب بودم و وقتی هم که بیدار میشدم غذای درست و حسابی نمی خوردم . لیلی هم همیشه با وبکم مجبورم می کرد که حرفاشو گوش بدم و درمانمو ادامه بدم . دیگه از همه چی خسته شده بودم . حوصله ی خودم رو هم نداشتم . یه روز بدون اینکه به بقیه چیزی بگم ، از خونه بیرون زدم و توی پارکی که نزدیک خونه بود نشستم و چشمامو بستم . مدتی که گذشت با صدای قدمهای یکی به خودم اومدم . عمه خانوم عصا زنان داشت به سمتم میومد . اصلا حوصله ی رفتار مغرورانه اش رو نداشتم . دوباره چشمامو بستم که گفت :
_ با این کارات می خوای ثابت کنی که چقدر بدبختی ؟

با این حرفش سیخ نشستم . لحنش قاطع بود ولی دیگه اون غرور گذشته رو نداشت . حرفاش بوی غم می داد . جلوتر اومد و کنار من نشست . بعد از کمی مکث جوابشو دادم :
_ به نظرت بدبخت نیستم ؟
عمه خانم _ نه .
_ ولی هستم .
عمه خانم _ چرا ؟ مگه مریضی ؟ خانواده نداری ؟ فقیر و بی چیزی ؟ سواد نداری ؟ خونه نداری ؟ قیافه نداری ؟ چی نداری که فکر می کنی بدبختی ؟
سرد نگاش کردم و گفتم :
_ زندگی .
عمه خانم بلند داد زد :
_ پس الان داری مردگی می کنی ؟! گوش کن ببین چی بهت می گم ... نامزدت مرد درست ولی تو که هنوز نمردی . بهت تهمت نحسی زدن درست ولی در واقع که اینجوری نیست ... تو فقط می خوای با حرف مردم زندگی کنی و هر چی اونا بهت تلقین می کنن رو انجام بدی ... بدون اینکه بدونی اختیار دار زندگیت خودت هستی ... تو هنوز اول راهی . با یه شکست نباید درجا بزنی . اگه اینجوری بخوای نا امید بشی فردا معلوم نیست چه بلایی سرت میاد ... اصلا تو فکر می کنی که نامزدت این زندگی که برای خودت درست کردی رو دوست داره ؟
حرفاش بدجوری برام سنگین بود . اون نمی فهمید ... درک نمی کرد که چه غمی رو به دوش می کشم ... مرگ یوسف اینقدر واسم سنگین بوده که انگار یه نفر با تریلی هجده چرخ از روم رد شده و خردم کرده . اونوقت این نشسته اینجا برام شعار م
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم , کتابخانه رمان - 28-رمان گشت ارشاد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/20 تاریخ
کد :63757

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا