تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل دوم)


امروز روز اول عيده . با دعوت مامان خانوم همه ريختن خونه ي ما . دلم واسه اكرم خانوم داره جلز ولز مي كنه ... روز اول عيدي هم از دست ما خواب و خوراك نداره ! باز خدا رو سيصد مرتبه شكر كه فقط فاميلاي مامان خونمونن و گرنه كه من به جاي اكرم خانوم خودكشي مي كردم . دايي فواد با خاله فائقه و خانواده ي مكرمه اشون قرار بود سال تحويل خونه ي ما باشن . البته خانواده ي ليلي خانوم هم ضميمه ي مهمونا بودن ... اي خدا نيومده ما رو مهمون دار كردي ! كرمتو شكر !
قرار بود به سفارش مامان و بابا لحظه ي سال تحويل تو اتاقم بمونم و بعد به عنوان عيدي برم خدمت مهمونا ! اخه كسي از اومدنم خبر نداشت . به جز دوستام كه اونم واسه خاطر زبون لق محيا خبر دار شدن !
تو آينه به سر و وضعم نگاهي انداختم . تيپ مشكي سفيد زده بودم . كت و شلوار مشكي براقم با شال و صندل سفيدم تضاد زيبايي ايجاد كرده بود . برخلاف گذشته جديدا به ارايش علاقه مند شده بودم . حفاظ خوبي واسه پوشوندن سياهي زير پلك و پف چشم بود . خيلي راحت ميتونستم آثار گريه هاي شبونه ام رو پشت آرايش پنهون كنم . سر و صداي مهمونا خوابيد و لحظه اي بعد صداي شليك توپ از تلويزيون خونه به گوشم رسيد . به تصويرم تو آينه لبخند تلخي زدم و گفتم :
_ شد چهار سال ... چهار ساله كه بي تو سال تحويل ميشه ...
گوشيمو از روي ميز توالت برداشتم و قفلشو باز كردم . صبر كردم تا اسكرين سيور گوشيم فعال بشه ... لحظه اي بعد ، عكس جووني و كودكي يوسف با اسلايد روي صفحه خودنمايي كرد . يه قطره اشك چكيد روي صفحه . با انگشت شصت گوشيمو پاك كردم و با صداي محزوني زمزمه كردم :
_ مبارك باشه بي وفا ...
تقه اي به در خورد و بعد صداي طاها بلند شد :
_ يهدا حاضري ؟
نه بابا ! چه پيشرفت كرده ! قبلنا يا در نمي زد يا اگر هم ميزد مثل گاو نر سرشو مينداخت زير و ميومد تو ! حالا از پشت در اجازه ميگيره ... وااااي چه پسر خوبي شده ! يادم باشه از ليلي واسه تربيت اين پسر تشكر كنم !
خوشبختانه رد اشك روي صورتم نبود . درو باز كردم و نگاهم به طاها افتاد . لباس استين بلند يقه شلي پوشيده بود و اونو با لي سورمه ايش ست كرده بود . واه واه ! من كه دخترم از اين لباسا نمي پوشم اين چيه تن كرده ؟! ولي الحق و انصاف خوب خوشگلش كرده بود ! وقتي ديد بهش خيره ام ، چرخي زد و با ته خنده گفت :
_ چيه ؟ خيلي بهم مياد نه ؟ مي پسندي ؟
با حالت نمايشي يه اوق زدم و گفتم :
_ طاها ؟! من كي اينقدر بي سليقه بودم ؟؟؟
طاها ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
_ پس من داشتم خودمو با چشام مي خوردم نه ؟!
شونه اي بالا انداختم و گفتم :
_ من فقط داشتم تو دلم واسه ليلي افسوس مي خوردم ! حيف اون كه بياد زن ادم بي ريختي مثل تو بشه !
و راهمو به سمت پله ها كج كردم . با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و گفت :
_ اولا خدا از ته دلت بشنوه ! دوما ليلي بايد از خداشم باشه كي بهتر از من ! ثالثا قديما رسم بود كوچيكتر به بزرگتر تبريك بگه ولي از اونجايي كه اخرالزمون شده و تو هم يه بدبخت غرب زده اي هيچي بارت نمي كنم و عيدتم مبارك يهدا خره !
ماشالا به جونش ! نمي خواست چيزي بارم كنه و اين همه القاب زيبا رو بهم نسبت داد ! بعد از اتمام نطق شيرينش راهشو گرفت و رفت كه پريدم از پشت سر بغلش كردم و يه بوس گنده از گوشش كردم . طاها در حالي كه داشت با ايش و پيش منو از خودش جدا مي كرد با غر غر گفت :
_ تبريك گفتنت هم مثل خودته ! چته پرده گوشمو سوراخ كردي !
با سر خوشي خنديدم و گفتم :
_عيدت مبارك طاها خره !
و زود از كنارش رد شدم . مي تونستم از پشت سر ، لبخند گرمشو حس كنم ...
****

يه بسم ا... گفتم و در سالن پذيرايي رو باز كردم . يه دفعه همه ي سر و صدا ها خوابيد . با لبخند به جمع صميمي اي كه رو به روم بود نگاه كردم . توي اين سه سال دوري ، انگر بچه ها واسم خيلي بزرگ شده بودن ، جوونا جا افتاده تر و بزرگترا ، پيرتر ... وقتي اولين قدممو برداشتم ، دايي فواد از روي مبل بلند شد و همونطور كه با تعجب بهم خيره شده بود از بابا پرسيد :

_ علي ، خواب كه نمي بينم ؟!

بابا با صدايي كه چاشني خنده داشت گفت :

_ نه ... بيدار بيداري ... دختر خودمه ... يهداي منه .

بقيه هم از جاشون بلند شدن . اولين نفر دايي فواد بود كه با چند قدم بلند اومد رو به روم تا بدونه كه ايا واقعا همون يهداي قبليم يا فشار غم منو از پا در اورده ... نخواستم ناراحتش كنم . سريع نقاب شادي كذايي رو روي صورتم زدم و دست دايي رو گرفتم و باهاش روبوسي كردم . با خنده گفتم :

_ احوال دايي فواد ما ؟

چشماش از خوشي درخشيد و گفت :

_ نه ، مثل اينكه راست راستي برگشتي ...

با بقيه هم احوال پرسي كردم و عيدو تبريك گفتم . خاله فائقه مثل مامان شكسته شده بود . مي دونستم تنها سنگ صبور و شنونده ي رنجهاي مامان اونه . با ديدن شايان و شميمسا خيلي تعجب كردم . در حالي كه دهنم از تعجب باز مونده بود به شايان كه حالا كلي قد كشيده بود گفتم :

_ واي ... شايان خودتي ؟؟؟ مثل چنار شدي !

شايان لبخند نصفه اي زد و با طلبكاري گفت :

_ دست شما درد نكنه دختر خاله ! صفت بهتري پيدا نكردي بچسبوني به من ؟!

با خنده گفتم :

_ صفت بهتر از اين ؟ اين همه ازت تعريف كردم ! ماشالا قد كه نيست ! از چنار هم رد كردي !

شميمسا ريز ريز خنديد . نگاهمو بهش دوختم اونم خيلي فرق كرده بود و صد البته زيباتر . صورت سفيدش عين مامان مهربون بود و چشماي روشنش مي خنديد . بغلش كردم و گفتم :

_ تو فرقي نكردي ! فقط يه ريزه زشتتر شدي !

لبخند رو لبش ماسيد و برعكس صداي خنده ي شايان بلند شد . شميمسا با ناراحتي گفت :

_ وا ! يهدا ...

به جاي من شايان جواب داد :

_ حقيقت تلخه ديگه خواهر من !

تنهاشون گذاشتم تا راحت به جر و بحثشون برسن ! همونطور كه داشتم به سمت عمو رضا مي رفتم دو تا بچه در حالي كه جيغ مي زدن به طرفم دويدن و دور من چرخيدن و شروع كردن به بازي كردن . باورم نمي شد . سينا و تينا بودن ... اون بچه هاي سه ساله حالا چقدر فرق كره بودن و شيطنتاشون هم مثل خودشون بزرگتر شده بود . تينا رو كه به پام اويزون بود رو از زمين كندم و تو بغلم گرفتم . اول با تعجب بهم خيره شد . موهاي كوتاه مسريش با تل به عقب زده شده بود و با چشماي قهوه اي درشتش بهم زل زده بود . اخم ظريفي كردم و گفتم :

_ چيه ؟ منو يادت نمياد ؟

فقط سري به نشونه ي نه تكون داد . به سينا كه كنارم وايساده بود و پرسش گرانه به ما نگاه مي كرد چشم دوختم . ازش پرسيدم :

_ تو چي مرد خوشگل ؟

كمي به صورتم خيره شد . بعد هم يهو دستاشو باز كرد و با خنده گفت :

_ خاله يهدا ...

و محكم بغلم كرد . جالب بود كه سينا منو يادش بود . چون قبلا بيشتر با اون گرم مي گرفتم و بازي مي كردم . تينا همش پيش مامانش بود كز مي كرد و خودشو تو اغوش مامانش جابه جا مي كرد ... من و سينا بهش مي گفتيم گربه !

صداي خندون عمو رضا باعث شد دست از بازي كردن با اون دو تا وروجك بكشم . _ خوش ميگذره عمو جون ؟

با لبخند پهني گفتم :

_ بي شما اصلا ! بياين بازي !

عمو رضا _ من كه پايه ام ولي قبل از اينكه تبريك عيد شما رو نشنوم نميام !

بعد از مبارك باد باهاش ، به سمت زهرا خانوم ، زن عمو رضا ، رفتم . بعد از يه احوال پرسي صميمانه در حالي كه دور و برمو نگاه مي كردم گفتم :

_ زهرا خانوم ، پس ليلي كو ؟ هنوز بهش تبريك نگفتم ...

زهرا خانوم در حالي كه روي مبل مينشست گفت :

_ نمي دونم ... فكر كنم تو اشپزخونه باشه .

تشكر كوتاهي كردم و به سمت اشپزخونه رفتم . اكرم خانوم توي حال داشت ميزو ميچيد . مثل هر سال سبزي پلو با ماهي داشتيم . بعد از تبريك عيد در حالي كه دستامو بهم ميزدم وارد اشپزخونه شدم كه يهو توي چارچوب در خشكم زد . طاها و ليلي تو اغوش هم بودن و طاها داشت پيشوني ليلي رو ميبوسيد .

زود عقب گرد كردم ولي وسط راه شيطون گولم زد و خواستم يه ريزه اذيتشون كنم . به سمت در چرخيدم و در حالي كه تن صدامو بالا مي دادم گفتم :

_ اكرم خانوم ديس ماهي ها كجاست ؟...

و همين يه حرفم كافي بود كه اون دو تا مثل برق گرفته ها از هم فاصله بگيرن . من كه تو دلم داشتم از خنده ريسه مي رفتم ! با بازيگري دستامو جلو چشمم گرفتم و گفتم :

_ اوه اوه ببخشين ! من چيزي نديدم ...!

به سمت كابينت رفتم و ديس رو برداشتم و قبل از اينكه اون دو تا لبوي سرخ شده از خجالت رو تنها بزارم به طاها گفتم :

_ ببخش داداشي زدم تو حالت ولي من يه بوس كوچولو از اين زنت مي گيرم بعد دربست مي دمش بهت !

ليلي كه سرشو پايين انداخته بود با لين حرفم گوشه ي لبشو به دندون گرفت . با خنده بهش نزديك شدم و گونه اشو بوسيدم قبل از اينكه عقب برم ، اروم جوري كه فقط خودش بشنوه ، گفتم :

_ نكن دختر لبت حروم ميشه !

و با بدجنسي براش چشمكي زدم و به سمت در رفتم . دوباره برگشتم سمتشون و در حالي كه به سختي سعي مي كردم جلوي خندمو بگيرم گفتم :

_ ببخشين ببخشين ... شما به كارتون ادامه بدين !

فقط ديدم طاها با كلافگي دستي تو موهاش كشيد و به كابينت تكيه داد . من كه ديگه از خنده هلاك شده بودم ! خوشم ميومد كه نام خواهر شوهرو فقط من زنده نگه مي دارم !

محيا از پشت در اتاقم داد زد :
_ با من مياي يا من برم ؟
براي هزارمين بار جواب دادم :
_ جون حامي بيا برو بزار من مثل ادم حمومو بكنم ! دم به دقيقه مياي مزاحم ميشي نميزاري بفهمم چه غلطي مي كنم ! بيا برو گمشو ديگه ! اه !
محيا با مشت كوبيد به درو راشو كشيد و رفت . چه كنيم ديگه ؟ خواهرمون روانيه ! به جاي من اين بايد ميرفت پيش ليلي !
امروز عروسي طاها بود . محيا هم از اول صبح به بهونه ي ارايشگاه اومده بود خونه ي ما و بچه اشم هم داده بود دست مامان بدبخت من . ولي من قصد ارايشگاه رفتن نداشتم . مي خواستم خيلي ساده حاضر بشم .
بعد از يه حموم درست و حسابي در حالي كه حوله رو دور موهام ميپيچيدم جلوي اينه توالت نشستم و به خودم نگاه كردم . خب ، آماده اي يهدا ؟ مي دوني كه امروز نبايد بري تو اتاق عقد ... خب ؟ زياد هم نبايد خودتو به اين و اون نشون بدي . خيلي زود هم برميگردي خونه ... طاها و ليلي بدون بدرقه ي تو هم ميتونن زندگيشونو شروع كنن ... شامتو كه خوردي مياي خونه ... به نفع خودته .
اخ كه من چقدر از اين حرفاي عاقلانه و منطقي بدم مياد ... كاش هنوز هم همون يهداي بيست و يه ساله ي سر به هوا بودم كه همش دردسر درست مي كرد ... هر چي بودم لااقل آزادي عمل داشتم .
الان بايد واسه آب خوردن هم از بقال سر كوچه اجازه بگيرم ! با كوچيكترين حركت نابه جام سيل حرف بود كه پشت سرم ريخته ميشد ... حرفاي خاله زنكي خيلي دست و پامو بستن ...همش هم به خاطر خلا توئه ... نبودت خيلي اذيتم مي كنه يوسف ...
پيشونيمو روي ميز چسبوندم و بغض تو گلومو با فرو دادن اب دهانم پايين فرستادم . بس كن يهدا ... چته دختر ؟! ناسلامتي عروسي داداشته ... چرا اينجوري بغ كردي ؟ بلند شو ببينم ... الانست كه جشن شروع بشه ... با اين فكر از روي صندلي بلند شدم و در حالي كه به سمت كمد مي رفتم حوله رو از سرم باز كردم .
لباس هندي خاكستري تيره ام كه ساري مشكي روش كشيده ميشد رو به عنوان لباس امشب در نظر گرفته بودم . بعد از پوشيدن لباس نگاهي به خودم انداختم . لباس با اينكه كمي تنگ بود ولي هيكلمو خوب قاب گرفته بود . دنباله ي ساري رو مثل شال روي سرم انداختم . خوبه ، اينجوري نيازي به بستن موهام هم نيست .
موهاي بلندمو با سشوار خشك و صاف كردم و اطرافم ريختم . حسابي به ارايش چشمام رسيدم . سايه ي مشكي خليجي رو پشت پلكم كشيدم و با ريمل مژه هامو حالت دادم . روي لبم هم فقط يه برق لب زدم . هممم چه خوشگل شدم ! خوب شد با محيا نرفتم ارايشگاه وگرنه موهامو هفت قلم رنگ مي كرد و يه تابلو نقاشي تحويلم مي داد !
صداي مامان از پايين پله ها اومد :
_ يهدا ... ما ديرمون ميشه زودتر از تو ميريم خب ؟
باشه اي گفتم و به سمت كمدم رفتم تا صندل هامو پيدا كنم . ولي اي دل غافل ... مگه هر چي مي گشتم پيدا مي شد ؟! صندلهاي گرون قيمتي بودن كه تازه از امريكا اورده بودم . مي خواستم حتما واسه امشب بپوشمشون . كل اتاقو بهم ريختم ولي انگار اب شده بود رفته بود تو زمين . يه دفعه يادم اومد كه محيا گفته بود چون واسش سوغاتي دهن پر كن نياوردم ميره سراغ وسايلم و هر كدومو كه دوست داشت برميداره .
زود موبايلمو برداشتم و به محيا زنگ زدم . بعد از كلي معطل كردن ، راضي به جواب دادن شد :
_ بله ؟
_ بله و بلا ! صندلاي مشكيمو تو غارت كردي ؟
محيا _ كي من ؟!
_ نه پس عمه ي من !
محيا _ ببينم همونو ميگي كه پاشنه نداشت و گل هاي نقره اي روش بود ؟
_ اره تو برداشتيش ؟
محيا با خونسردي گفت :
_ ميگم چقدر كفش امروزم به پام ميادا ! نگو مال توئه !
جيغ زدم :
_ محيا پاتو قلم مي كنم !
محيا خنديد و قبل از اينكه گوشي رو قطع كنه گفت :
_ زود بيايا ... ما تو راه سالنيم ... باباي اجي !
باباي و يرقان ! دختره ي غارت گرِ دزد ! سرسري يه كفش پاشنه ده سانتي كه مدل سه قرن پيش بود رو پوشيدم و با ناسزا به جون محيا ، از خونه بيرون زدم .
اوه اوه چقدر فاميلامون زياد شدن ! فاميلاي ليلي هم كه ديگه نگو ! چقدر دماغو و افاده اين ! داشتم با غرغر از اتاق پرو بيرون ميومدم كه يه چيزي محكم خورد به پام و ول شد رو زمين
وقتي جلوي پامو نگاه كردم ، ديدم كه يه دختر شيش ، هفت ساله ، با لباس صورتي عروسكي ساده رو زمين نشسته و داره محتويات كيف كوچولوشو جمع مي كنه . كنارش زانو زدم و در حالي كه داشتم لوازم بازي بچگونش رو جمع مي كردم گفتم :
_ ببخشين خوشگل خانوم كه خوردم بهت ... خوبي ؟ چيزيت كه نشد ؟
سرشو بالا اورد و من تونستم صورت مثل ماهشو ببينم . به جرات مي گم مثل ماه بود . پوست سفيد و موهاي مشكي بلند و براقي داشت كه با دقت فر خورده بود و طره هاي زلفش روي شونه اش ريخته بود . چشماي مورب و خوش حالتش رنگ عجيبي داشت . يه رنگي بين نقره اي و خاكستري ... بيني كوچولو و سربالا و دهن غنچه مانندش اونو مثل يه عروسك كرده بود .
زودتر از اون بلند شدم و دستمو به سمتش دراز كردم تا كمكش كنم . اول به چشمام نگاه كرد و بعد هم نگاهشو به سمت دستم ادامه داد . انگار داشت كمك منو حلاجي مي كرد دوباره به من كه لبخند رو لبم بود خيره شد . عاقبت دست كوچولوش رو تو دستم گذاشت و با يه حركت از جاش بلند شد . در حالي كه داشت خاك فرضي لباسش رو مي تكوند با صداي دلنشيني گفت :
_ تشكر از كمكتون خانوم .
لحنش كمي لهجه داشت . انگار اونم خارج زندگي كرده . قبل از اينكه بخوام جوابشو بدم ، زن خوشپوشي به طرفمون اومد . قد بلند و كمي تو پر بود و ابهت خاصي تو حركاتش به چشم مي خورد .
ولي وقتي به چشماش نگاه مي كردم مي ديدم كه مهربونه . هنگامي كه نگاهمو متوجه خودش ديد ، لبخندي به روم زد كه چينهاي كوچيك گوشه ي چشمش پيدا شدن . رو به دختر كوچولو گفت :
_ محنا ... خوبي ؟
پس اسمش محنا بود ؟ ... محنا سرشو به علامت مثبت تكون داد و گفت :
_ بله مادربزرگ ... تصادفي خورديم به هم ...
واي كه چه بامزه حرف ميزد ! انگار يكي فارسي رو تو دهنش گذاشته ! درست عين كتاب داستانا ! مادربزرگ محنا دوباره بهم نگاه كرد و مهربون پرسيد :
_ از فاميل دامادين ؟
تكه اي از موهام كه روي صورتم بود رو كنار زدم و جواب دادم :
_ بله ، خواهرشم .
ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت :
_ شما يهدا خانمين ؟
لبخند كمرنگي زدم . خدا مي دونه چه چيزايي از من شنيده !
_ بله ...
زن دستشو جلو اورد و با صميميت گفت :
_ خوشبختم يهدا جان ، من زهره ام ... خاله ي ليلي ...
دستش رو فشردم . با اينكه شسته رفته و يه كمي عصا قورت داده بود ولي خونگرم بود . صداي زن جووني باعث شد به سمتش بچرخم :
_ مامان شما اينجايين ؟
زهره خانم برگشت به سمت دخترش و در حالي كه با دست منو نشون مي داد گفت :
_ بله مينا جون ... داشتم با يهدا خانم احوال پرسي مي كردم .
مينا مثل مادرش قد بلند بود . با اينكه منم قدم صد و هفتادتايي بود ولي از من كمي بلندتر و تو پر تر بود و مثل محنا چشماي مورب و زيبايي داشت تنها تفاوتش رنگ چشماي ميشي ايش بود . با يه قم نزديكم اومد و در حالي كه داشت با لبخند براندازم مي كرد گفت :
_ خوش به حال ليلي ! چه خواهر شوهر خوشگلي داره !
لبخند محوم ، پررنگتر شد جواب تعريفش رو دادم :
_ شما لطف دارين .
نگاهم روي محنا سر خورد تمام اين مدت خيره خيره منو نگاه مي كرد . يه كم تعجب كردم ولي به روي خودم نياوردم . بعد از يه ريزه تعارف تيكه پاره كردن ، رفتن تا بشينن .
منم خواستم يه سري به اتاق عقد بزنم . محض احتياط دنباله ي ساريمو روي سرم انداختم و به سمت اتاق رفتم . توي راه شميمسا منو ديد و گفت :
_ واي يهدا الان خطبه رو مي خوننا ... بدو بريم دير شد .
و بدون اينكه اجازه ي حرف زدن بهم بده ، منو دنبال خودش كشوند . دم در اتاق پام به پادري گير كرد و كمي پيچ خورد . درد تو پام پيچيد :
_ آخ ...
همين صدا كافي بود تا بقيه برگردن و بهم نگاه كنن . بعضيا با تعجب ، اونايي كه نميشناختنم با تحسين ، ومتاسفانه فاميلهاي خودم با نگاهي خصمانه بهم چشم دوخته بودن . همه ي نقشه هام واسه ديده نشدن ، نقش بر اب شد ... شميمسا گفت :
_ خوبي ؟
در حالي كه چهره ام از درد تو هم شده بود گفتم :
_ اره ...
قبل از اينكه حركتي بكنم دوباره منو كشيد داخل اتاق . مامان با نگراني نگام كرد
حرف نگاهشو خوندم ولي تا خواستم بچرخم ، صداي سها كنار گوشم اومد . صداش با اينكه بلند نبود ولي كسايي كه اطرافم بودن مي تونستن بشنون :
_ به به يهدا خانوم ... رسيدن به خير ، راستي اينجا چي كار مي كني ؟! نمي خواي بري بيرون ؟ مي دوني كه موندنت شگون نداره ؟!
قلبم شكست ... بغض سنگيني داشت توي گلوم جا خوش مي كرد . لب پايينمو محكم به دندون گرفتم . مثل اينكه طاها حرف سها رو شنيد چون قبل از اينكه عاقد خطبه رو شروع كنه ، گفت :
_ ببخشين يه لحظه ، يهدا جان بيا اينجا پيشم ...
با تعجب نگاش كردم . خيلي مصمم بهم چشم دوخته بود . خواستم دستش كه به سمتم دراز بود رو نديده بگيرم اما صداي ليلي هم دراومد :
_ يهدا جون بيا ديگه ...
صداش مثل هميشه واسم ارامش بخش بود . نا خواسته ساري رو ، روي سرم جلوتر كشيدم و به سمت طاها رفتم . چقدر تو لباس دامادي ، مردونه و خوشتيپ به نظر مي رسيد . دستمو گرفت و فشار داد . اشك حلقه زده شده ي توي چشمامو ديد . لبخند مطمئني به روم زد و گفت :
_ ادامه بدين لطفا .
منظورشو فهميدم و توي دلم ازش ممنون بودم . من نه بيوه بودم نه مطلقه ... حتي پام هم به سفره ي عقدم نرسيده بود ... هنوز يه دختر بودم . يه دختر پاك ِپاك ... چه طور بعد از مرگ يوسف بهم تهمت بدشگوني مي زدن ؟
جو ساكتي بود . مشخص بود كه حرفي از گل و گلاب به ميون نمياد واسه همين ليلي منتظر بار دوم و سوم نشد . همون دفعه ي اول جواب مثبتشو گفت و صداي كل بلند و شاد زهرا خانوم تو اتاق پيچيد .
به مامان نگاه كردم . تمام توجه اش معطوف من بود . بميرم واسش ... تو عروسي پسرش هم نتونست از فكر من بيرون بياد . لبخند محزوني زدم و دستمو از دست طاها بيرون كشيدم . طاها پرسشگرانه نگام كرد . كيفمو باز كردم و دو تا سكه ي تمام به هر دوشون دادم و ارزوي خوشبختي كردم . وقتي داشتم ليلي رو مي بوسيدم ، صداي نگرانش به گوشم خورد :
_ ببينمت ؟!
نمي خواستم اشك چشمامو ببينه . صاف رو به روش ايستادم و گفتم :
_ چيه ؟
فهميد دردم چيه ... دستمو گرفت و منو سمت خودش كشيد . با ديدن اشك چشمام عمق غمم رو تشخيص داد . صميمانه منو تو بغلش گرفت و گفت :
_ مطمن باش اگه تو سر سفره ي عقد من نبودي ، محال بود جواب بله ميدادم ...
خنده ي تلخي كردم و در حالي كه از اغوشش بيرون ميومدم گفتم :
_ اي پينوكيو !
و خواستم از اتاق بيرون برم كه اينبار ليلي دستمو گرفت و مانع رفتنم شد و درست كنار خودش برام جا باز كرد تا وايسم . فاميلهاي نزديك جلو اومدن و كادوهاشونو دادن . ديدم محنا با همون ژست خاص و ناز خودش جلو اومد و ليلي رو بوسيد و فقط به طاها تبريك گفت . بعد هم در كيف بچگونه اش رو باز كرد و يه بسته ي كادويي شيك به طرف ليلي گرفت و گفت :
_ از طرف بابام و خودم .
ليلي هم لحن بچگونه اي کادو رو گرفت و گفت :
_ وااااو مرسي از شما و اقا باباتون ... ولي به اون ميثاق نامرد بگو ديگه اسم منو نياره !
محنا كه متوجه دلخوري ليلي نشده بود با تعجب گفت :
_ بابا قبل از عروسي تو هم اسمتو نمي اورد ... چرا نبايد بگه ليلي ؟!
خيلي باحال ضايعش كرد ! يه لبخند گشاد تحويلش دادم و ابروهامو با حالت بدجنسي واسه ليلي بالا بردم . طاها دست محنا رو گرفت و مهربون گفت :
_ مرسي عروسك كوچولو ... از بابات هم تشكر كن .
محنا يه خرده لباشو جمع كرد بعد هم دستشو از توي دست طاها بيرون اورد و گفت :
_ باشه .
و چرخيد تا بره بيرون كه چشمش به من خورد نگاهش چند لحظه روي لبخندم قفل شد . بعد از مكثش بي مقدمه گفت :
_ ميشه باهام بياي بيرون ؟ ميخوام عمه ام رو پيدا كنم ... مي ترسم گم بشم .
با تعجب بهش نگاه كردم . جمعيت به حدي نبود كه گم بشه ولي با اين حال درخواستشو با جون و دل قبول كردم چون راحت مي تونستم از اون اتاق بيرون برم . وقتي داشتم همراهيش مي كردم ، مدام سرش بالا بود و بهم نگاه مي كرد . بالاخره از زور فضولي طاقتم تموم شد و گفتم :
_ چيزي شده ؟
فقط سرشو به علامت نفي تكون داد و باز بهم زل زد شونه امو بالا انداختم و بيخيال همراهش رفتم . نزديك مهمونا كه رسيديم ، صداي مردي گفت :
_ واي ببين اين خوشگله كيه ؟... عمو جون ؟
محنا به طرف صدا چرخيد و با لبخند نازي گفت :
_ عمو دني ... خوبي ؟
مردي كه محنا دني صداش زد ، روي زانوش خم شد و پيشوني محنا رو بوسيد بعد نگاهش به سمتم چرخيد . از روي زمين بلند شد و با احترام سلام كرد . محنا كه شاهد گفت و گومون بود منو به عموش معرفي كرد :
_ دني ، اين يهدا خواهر طاها هست و يهدا اينم دوست بابام دنيه ...
حرف زدن محنا بدجوري به خنده ام مي انداخت .اصلا شبيه يه بچه ي شيش هفت ساله حرف نمي زد . ژستاش و حركاتش با كلاس و بزرگونه بود . با صداي دني چشم از محنا گرفتم :
_از آشناييتون خوشبختم يهدا خانوم .
لبخند كمرنگي زدم و جواب دادم :
_ منم همينطور آقاي ِ ...
سريع جواب داد :
_ دانيال ، دانيال رحيمي .
_ بله آقاي رحيمي .
لبخند كوتاهي به روم زد و محنا رو از روي زمين برداشت . قدش بلند بود . شايد 185 يا بيشتر و هيكل توپر و ورزشكاري داشت . موهاي قهوه اي و ريش مرتبي روي صورتش بود كه بهش ميومد و با مدل جديدي كه به موهاش داده بود زيبايي خاصي به وجود اورده بود . پوستش كمي برنزه بود و صورت مهربوني داشت كه وقتي مي خنديد دندوناي ريز و مرتبش در معرض نمايش قرار مي گرفت . در كل كيس مناسبي بود . برم مخشو بزنم !
محنا به حرف اومد :
_اقاي حاجي كجاست ؟
آقاي حاجي ؟! چه اسم جالبي ! دانيال جواب داد :
_ پيش مامانه ... دارن با مامان بزرگت حرف مي زنن .
محنا _ بريم پيششون .
واسم جالب بود كه مثل شاهزاده ها حرف ميزد و بقيه هم به خاطر جاذبه اي كه داشت بي چون و
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 66-رمان روزهای بی کسی , رمان مرثیه ی عشق جلد دوم , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/20 تاریخ
کد :63756

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا