تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل سوم)


همونطور كه جيغ مي زدم از زير دست ليلي در رفتم تا كتكه رو نخورم . ليلي در حالي كه نفس نفس ميزد دور تا دور باغ رو دنبالم ميدويد و برام خط و نشون مي كشيد :
_ وايسا ببينم ... اگه جرات داري وايسا نشونت بدم منو مي ترسوني ؟ ... از وقتي كه اومدي يه ريز داري رو مخم بالانس مي زني ! چته هي مثل خواهر شوهرا اذيتم مي كني ؟؟؟ منم بلدم عروس بازي دربيارما ... دِ واسا ديگه بي خاصيت !
و دوباره خيز برداشت سمتم ! من كه از وقتي دنبالم كرده بود از خنده ريسه رفتم تا الان ! ليلي با حرص گفت :
_ نيشتو ببند پرروووو!
واي واي واي مامان چه باحال حرصي ميشه ! اخ دلم ! از خنده دارم روده بر ميشم ! قضيه ي اين همه دنبال بازي من و ليلي از اين قرار بود :
همونطور كه طاها رو كنار مي زدم گفتم :
_ خب ديگه حالا نوبتي هم باشه نوبت كادوي خواهر شوهره !
محيا در تصديق حرف من به ليلي گفت :
_ راست ميگه ليلي جون بيا عزيزم ... ايشالا صد سال زنده باشي عزيزم ...
و كادوشو به ليلي داد و صورتشو بوسيد . منم جعبه جواهرات خوش بر و رويي كه براي ليلي خريده بودمو جلوش گذاشتم . ليلي كه عاشق اين جعبه هاي كوچيك موزيكال بود ، با خوشحالي ازم تشكر كرد و درشو باز كرد ولي تا در جعبه رو باز كرد ، صداي جيغ بلندي اومد و ليلي با ترس عقب پريد و چسبيد به كاناپه . من كه از خنده مرده بودم ... قيافه ي ليلي واقعا ديدني بود .
جعبه جواهراتم در حقيقت يه اسباب بازي بود كه به محضي كه در جعبه رو باز مي كردي ، يه اسكلت با شنل سياه و قيافه ي اجوج مجوج كه صداي ترسناكش زهره ي ادمو اب مي كرد ، از جعبه مي پريد بيرون ! ليلي در حالي كه نفس نفس مي زد به اسكلت توي جعبه خيره مونده بود . همه داشتن به قيافه ي ترسيده ي ليلي غش غش مي خنديدن . طاها اروم زد به بازوم و گفت :
_ ايول اجي ! اخرشي به خدا !
خم شدم و گفتم :
_ تاج سر شماييم !
اما تا سرمو بالا اوردم ، ليلي با چشماي به خون نشسته نگام كرد و افتاد دنبالم تا يه تشكر حسابي ازم بكنه ! تا الان همينطور اويزون منه و نتونسته گيرم بندازه ! خدا رو شكر دونده ي خيلي خوبي بودم و تا حالا كسي به گرد پام نرسيده بود . ليلي كه ديگه نا نداشت روي زانوش خم شد و در حالي كه تند تند نفس نفس مي زد گفت :
_ مثل بچه ي ادم وايسا كتكه رو بخور و برو ... اينجوري هم من اذيت مي شم هم تو .
دستامو با بدجنسي پشت سرم قلاب كردم و با خنده گفتم :
_ من كه اذيت نمي شم ليلي جووون ! من تازه دارم گرم ميشم ! دويدن تو كه دو نيست انگار داري با سرعت مورچه دنبالم مي كني ... هر چند با داشتن اين هيكل همين تلاشت هم خوبه !
ليلي جيغ پر حرصي كشيد و در حالي كه داشت منفجر ميشد دوباره به طرفم هجوم اورد . من اصلا حواسم نبود كه مي خواد دوباره دنبالم كنه . يه خرده دير جنبيدم ولي تونستم زير دستش در برم . اما حسابي ازش ترسيده بودم و مطمئن بودم كه اگه بگيرتم ديگه كارم تمومه . يه دفعه حس كردم كه دستش خورد به شونه ام . از شدت ترس با خنده جيغ بلندي كشيدم و به سمت ته باغ دويدم . همونطور كه مي دويدم التماس كردم :
_ بابا بي خيال ليلي ... اصلا تو مانكن ... جون من ول كن ...!
ليلي حرف نمي زد تا انرژيش تموم نشه ! منم به ته باغ رسيده بودم و اگه مي ايستادم احتمال كشته شدنم به دست ليلي صد در صد بود ! ديگه داشتم دست و پامو گم مي كردم كه يه دفعه بي فكر دويدم سمت در باغ تا اومدم بازش كنم كه ليلي چنگ زد به شالم .
صداي جيغم با باز شدن در يكي شد و خودمو پرت كردم بيرون . بدون اينكه بفهمم شالم كشيده شده در حالي كه پشت سرمو نگاه ميكردم تا ليلي بهم نرسه ، محكم خوردم به يه چيز سفت كه تعادلمو از دست دادم و از پشت پخش زمين شدم . اخ اخ باسنم ! فكر كنم استخون لگن بيچاره ام خرد شد !
چشمامو از درد بسته بودم كه سايه ي يه شخصي افتاد روم . اروم پلكهام از هم باز شد . شخصي كه بالاي سرم وايساده بود ، پشت به افتاب بود و صورتش رو به خاطر نور خورشيد نمي تونستم ببينم ... فقط مي دونستم يه مرده ... يه مرد قد بلند و هيكلی
چشمامو باريك كردم تا بتونم راحتتر ببينمش كه يه دفعه دستشو پايين اورد و دور بازوم قفل كرد و منو محكم بالا كشيد . با اين حركتش مثل پر كاه از زمين بلند شدم و تلو تلو خوران وايسادم . حالا جاهامون عوض شده بود . صورتش كاملا توي نور افتاب بود و من نمي تونستم باور كنم كه اين استاد فاضلي بد اخلاقمه ! اين مردك اينجا چي كار مي كنه ؟! كوفتي چه خوشگل هم شده !

بهش خيره شده بودم . اجزاي صورت جديش ، خيلي متناسب كنار هم قرار گرفته بودن . جاذبه ي نگاهش ، ادمو مجبور مي كرد تا به چشماش زل بزنه . چشماي سبز تيره اش روي تك تك اجزاي صورتم سر مي خوردن . فكر كردم منو يادش رفته و با اين جور نگاه كردن داره فكر مي كنه كه من اين دختر خوشگلو كجا ديدم ؟!
همونطور كه بهم خيره بوديم ، باد ملايمي وزيد و موهاي بلند پريشون من توي صورتم پخش شدن ... در كسري از ثانيه ، يادم اومد كه هيچي سرم نيست و با اين تيپ شيكم ، دارم يه مرد گنده رو ديد مي زنم ! اي خاك هفت طبقه جهنم تو فرق سرت يهدا !
نمي دونم چه جوري خودمو توي باغ پرت كردم و درو بستم . اصلا حواسم هم نبود كه فاضلي اينجا چي كار مي كنه و ليلي چرا پيشش مونده ... مثل ديوونه ها تند تند دويدم توي خونه و از پله ها بالا رفتم . زود رفتم توي دستشويي تا خدايي نكرده از شدت استرس گندي به لباسم نزنم ! كارمو كردم و زود شير ابو باز كردم تا به صورتم اب بزنم .
توي آينه به صورتم كه قطرات آب روش سر مي خوردن ، خيره شدم . نه يهدا ، زده به سرت ... اين كه استاد فاضلي نبود ... اصلا اگه فاضلي بود ، اينجا چي كار مي كرد ؟! مطمئنا اشتباه ديدي ... حالا هم مثل دختراي خوب ، صورتتو خشك كن و بيا از اين تو بيرون كه حالا از شدت بوي گند خفه ميشي !
به نصيحت عقلم گوش كردم و زود از دستشويي بيرون اومدم . در حالي كه با حوله صورتمو خشك مي كردم ، ديدم كه محنا از اتاقش بيرون اومد . سر جام وايسادم و بهش زل زدم . يعني الان حالش خوبه ؟ محنا هم تا منو ديد جلو اومد و خيلي معمولي گفت :
_ سلام يهدا ... تولد تموم شد ؟
خيلي تعجب كردم ... يعني داروش انقدر خوب بهش ساخته كه مثل يه ادم عادي داره باهام حرف مي زنه ؟... نمي دونم چقدر بهش خيره بودم كه به حرف اومد :
_ جواب نمي دي ؟
به خودم اومدم و گفتم :
_ اره عزيزم ... تموم شده ...
محنا زير لب گفت :
_ حيف ...
بعد با اون چشماي نقره فام زيباش بهم نگاه كرد و گفت :
_ ميشه بياي كمكم كني تا اين لباسو در بيارم ؟ گرممه ...
با دو دلي قبول كردم . مي ترسيدم باز به خاطر من بترسه ... وقتي توي اتاقش رفتم ، به صندلي كنار ميز توالت اشاره كرد و گفت :
_ اينا مال توئه ؟
لباسهايي بود كه واسه جشن اورده بودم ولي به خاطر اتفاقي كه قبل از تولد افتاد نتونستم بپوشمشون . محنا همونطور كه به طرف دستشويي اتاق مي رفت گفت :
_ من ميرم توالت ... ميتوني لباساتو عوض كني ... خاكي شدن .
به شلوار جينم نگاه كردم حق با اون بود . نمي دونستم چرا اينقدر شخصيت اين بچه ي فسقلي برام جالبه كه با امر و نهياش مخالفت نمي كنم ... قبل از اومدن محنا لباسامو با يه بلوز شيك خاكستري و دامن بلند مشكي عوض كردم و شال ابريشمي مشكي رو روي سرم انداختم . ديدم صورتم بي رنگ و روحه يه صفاي مختصري هم به خودم دادم و تا برگشتم ديدم كه محنا در حالي كه لباس عروسكي تامشو با يه پيرهن نقره اي ساده و كوتاه عوض كرده ، رو به روم وايساده با تعجب گفتم :
_ ااا ؟ مگه نمي خواستي كمكت كنم لباستو عوض كني ؟
با قدم هاي كوچولوش بهم نزديك شد و لباس توي دستش رو روي تخت انداخت و خودش هم رو به روم روي تخت نشست و گفت :
_ خودم عوض كردم . لطفا موهامو واسه شام درست كن ... تنها نمي تونم شونه اش كنم .
باز خدا رو شكر يه لطفا مي گه ! در حالي كه توي دلم به پررويي اين فسقلي مي خنديدم ، برس به دست رفتم پشت سرش نشستم و شروع كردم به شونه كردن موهاي ابريشم مانندش . وقتي داشتم موهاشو ارايش مي كردم ، از توي آينه توالت كه درست جلومون بود بهم نگاه مي كرد . نگاهش خيلي سنگين بود . چشمامو بهش دوختم و با يه لبخند دندون نما ازش پرسيدم :
_ چيه ؟ چرا اينجوري نگام مي كني ؟
محنا هيچ تغييري تو صورش ايجاد نشد . فقط همونطور بهم خيره موند . نمي دونستم بايد چه عكس العملي نشون بدم . سعي كردم تحت فشار قرارش ندم . در حالي كه هنوز لبخند رو لبم بود چشممو ازش گرفتم و حواسمو به بافتن موهاش جمع كردم . وقتي موهاشو براش بافتم ، مثل يه بچه ي مليح خوشگل شده بود . بي اراده روي موهاش بوسه ي پر مهري زدم و گفتم :
_ چه ناز شدي عزيزم ...

محنا مثل چوب خشك از توي آينه نگام كرد . يه لحظه ترسيدم كه نكنه دوباره حالش بد بشه . با احتياط از روي تخت بلند شدم و خواستم پايين برم كه زود خودشو بهم رسوند و گفت :
_ تو دوست من ميشي ؟!
با شنيدن سوالش تكون سختي خوردم . ولي سعي كردم خيلي تعجبم رو نشون ندم ... چه ميشه كرد ديگه ! اينقدر محبوب بودم كه همه يهو بهم پيشنهاد دوستي بدن ! جلوي پاش زانو زدم تا هم قدش بشم . همونطور كه توي چشماش خيره بودم با مهربوني گفتم :
_ دختر خوشگل مگه من الان دوستت نيستم ؟
محنا سرشو به علامت نفي تكون داد . با شوخي گفتم :
_ پس چي ام ؟ دشمنت ؟!
بر خلاف انتظارم ، چشماي نقره اي محنا پر از اشك شد و با صدايي كه از شدت بغض خش داشت گفت :
_ نه ... هيچ كس منو دوست نداره ...هيچ كس نمي خواد با من دوست بشه ...
و به دنبال اين حرف هق هقش شروع شد . من كه از تعجب نمي دونستم بايد چي كار كنم . اروم دستمو روي شونه ي لرزون محنا گذاشتم و با ترديد اونو توي بغلم كشيدم . اهسته به سمتم اومد و چونه اش رو روي شونه ام گذاشت و دستاي كوچيكش رو دور گردنم حلقه كرد هنوز گريه مي كرد . به سختي اب دهنمو قورت دادم . توي بد موقعيتي قرار گرفته بودم . دستمو روي كمرش كشيدم و اهسته زمزمه كردم :
_ هيش ... گريه نكن عزيزم ... گريه نكن ...
اما هق هقش شديدتر شد . با كلافگي اونو از خودم جدا كردم و به صورت رنجورش خيره شدم . اب بينيش راه افتاده بود و رد اشك روي صورت سفيد و مهتابيش خط انداخته بود . با انگشت شصتم اشكاشو پاك كردم و با لحن پر احساسي گفتم :
_ كي گفته كه كسي دوست نداره گلم ؟ من خيلي هم دوست دارم ... مثل ِ ... مثل ِ ...
بگم مثل چي ؟! يه دفعه از ذهنم گذشت : اگه من هم بچه اي داشتم مي خواستم كه مثل محنا باشه . مثل محنا به رفتاراش بخندم و مثل محنا وقتي گريه مي كنه اشكاشو پاك كنم ... لبخند محوي زدم و حرفمو كامل كردم :
_ مثل دخترم دوستت دارم عزيزم ... باشه ؟ حالا گريه نكن كه ناراحت مي شم ... الان هم بيا بريم پايين يه كمي كيك بخور تا حالت بهتر بشه ... باشه خوشگلم ؟
محنا با پشت دستاي كوچيكش اشكاشو گرفت و بعد هم بينيشو به شدت بالا كشيد . اوخ اوخ فكر كنم چشماي نقره ايش كم كم سبز بشن !!!
همونطور كه دست محنا توي دستم بود از پله ها پايين اومديم . محنا جوري دستمو گرفته بود كه انگار مي ترسيد تنهاش بزارم . ديدم كه همه توي هال نشستن و اكثرا دور يه مبل حلقه زدن . گهگاهي صداي خنده ي شادشون به هوا مي رفت . صداي طاها از بين همه بلندتر بود :
_ خوب از عروسي ما جيم زديا ... يكي طلبت ...
جواب مخاطبش رو نشنيدم . واسه ي اينكه بقيه متوجه ي اومدن محنا بشن ، بلند گفتم :
_ خب ، اينم از زيباي خفته ي ما ! بالاخره پرنسس محنا بيدار شدن !
در حالي كه با لبخند پهنم به بقيه نگاه مي كردم ، ديدم كه كسي كه پشتش به من بود و روي كاناپه نشسته بود بلند شد . يه مرد قد بلند و هيكلي كه كتشو گوشه ي كاناپه گذاشته بود و پيرهن نوك مدادي و شلوار مشكي رنگش ، خيلي قشنگ توي تنش نشسته بود . همونطور در حال حلاجي كردن هيكلش بودم كه يهو برگشت و چشمم به جمال اقا روشن شد !
**********************
هنوز بهش خيره مونده بودم و سعي مي كردم عضلات بي خاصيت صورتمو كه حالا مثل چي پهن شده بودن رو جمع كنم .... چه معني داره دختر تو روي استاد بي اخلاقش بخنده ؟!
دقيقا نمي دونم چقدر همونجا با محنا روي پله وايساديم و بر بر به استاد شريفمون نگاه كرديم ... خداييش از سه سال پيش تكون هم نخورده بودا ... ماشالا بزنم وسط فرق سرش خوشگلتر هم شده بود لامصب !
اصلا اين اينجا چه كاره بود ؟! كه جواب سوال مزخرفم رو محنا با رفتن به سمت فاضلي داد .
محنا در حالي كه پشت مبل وايساده بود با لحن عادي گفت :
_ برگشتي ...
اگه من جاي فاضلي بودم الان مي گفتم پ ن پ رفتم ! اين نره غولو به اين گندگي اينجا ميبينه بعد مثل دختراي چهارده ساله مي پرسه برگشتي ؟!
فاضلي نگاه خيره و نسبتا سردشو از روي من برداشت و به محنا نگاه كرد بعد هم مبلو دور زد و درست رو به روي محنا وايساد . يه خرده براندازش كرد بعد هم رو به روش زانو زد و خوب خوب نگاهش كرد . يه دفعه هم به سرش زد و محكم بغلش كرد ... اوي ! اقا خوبي ؟ بفرما تو دم در بده ! چي كار به دختر مردم داري ؟!
محنا هم دستاي كوچولوش كه دو طرف بدنش اويزون مونده بود انگار ترديد داشت كه دستشو بالا بياره . بالاخره دستاشو رو روي شونه هاي پهن فاضلي گذاشت و گفت :
_منم دلم برات تنگ شده بود بابا .
جان ؟ گفت بابا ؟ خب ، پس خيلي هم غريبه نيس ... مي توني بغلش كني !
بعد از يه ريزه فيلم هندي و از اين تريپ هاي گريه دار مزخرف كه حالم ازشون بهم مي خوره ، راضي شدن كه از هم جدا بشن ... اوووه حالا فكر كرده چند وقته دخترشو نديده ! چه جوري بهش مي چسبه ! يه دفعه به ياد حرفاي ليلي افتادم ... نه ، همون بهتره بهش بچسبه !
فهميدم كه اين استاد فاضلي خودمون ، همون ميثاق ، پسر خاله ي ليليه ... وقتي ليلي از زندگي محنا و بي مهري باباش بهم گفت ، خيلي از بي توجهي ميثاق بدم اومد . ولي الان كه فاضلي رو ميبينم با خودم مي گم كه اين مردك تو محل كارش هم همينجوري بداخلاق بوده چه برسه به زندگي خانوادگيش !
با صداي مينا افكار ناعادلانه و شيطانيمو جمع و جور كردم و چند پله ي باقي مونده رو پايين رفتم و درست كنار ميثاق و محنا وايسادم . نمي دونم تو نگاه ميثاق چي ديدم كه به خاطر سر و وضع ده دقيقه پيشم جلوش ، كلي خجالت كشيدم و البته يه عالمه فحش رگباري به جون ليلي بستم كه باعث و باني اون قيافه ي من بود !
تا مينا خواست داداششو بهم معرفي كنه ، رو به فاضلي گفتم :
_ سلام استاد ...
ميشه گفت اين حرف تقريبا بي اراده از دهنم پريد بيرون ولي فاضلي از روي اراده ، ابروهاي بلندشو تو هم كشيد و خيلي خشك جوابمو داد :
_ سلام .
مينا با تعجب به من و فاضلي نگاه كرد و گفت :
_ يهدا ... ميثاق استادت بوده ؟
به ياد اون روزاي مزخرفي كه باهاش داشتم ، لبخندي از روي حرص زدم و گفتم :
_ بله ... استاد مهربون من !
مينا كه طعنه ي كلاممو گرفته بود ، با صداي بلند خنديد و در حالي كه خيلي راحت به بازوي فاضلي مي كوبيد گفت :
_ از لحنت پيداست كه حسابي اذيتت كرده ...
منم كه يه پشتوانه ي محكم واسه ي خودم جور كرده بودم ، با شيطنت گفتم :
_ اووووه چه جورم !
فاضلي كه تا اون موقع ساكت بود و فقط با حرص به پررويي من نگاه مي كرد ، ديگه تعارفو كنار گذاشت و گفت :
_ درسته سخت گير بودم ولي سخت گيريم براي موفقيت خودتون بود ... اينكه شيوه ي تدريس من باب ميلتون نبوده و نتونستين راحت به مراسم نامزدي و ازدواجتون بپردازين مشكل من نيست ...
هيچي نمي تونستم بگم . دهنم از شدت تعجب خشك شده بود ... واقعا از شنيدن چرت و پرتاي فاضلي شوكه شده بودم . اين مردك بي جنبه چي داشت بلغور مي كرد ؟! به چه حقی مراسم ازدواج سه سال پیشمو به بقیه می گفت ؟!
مينا دوباره با تعجب و البته رو به من سوال كرد :
_ ازدواج ؟؟؟! مگه تو ازدواج كردي يهدا ؟!
هه ! خيلي جالبه ... چطور مينا از قضيه ي رفتن من خبر نداره ؟! يعني زهرا خانوم و ليلي بهشون چيزي نگفته بودن ؟! از عجايب هفت گانه اس !
مي دونستم كه دارم فكراي اراجيف ميكنم ولي داشتم تلاش مي كردم كه ذهنم به گذشته و خاطرات پررنجم برنگرده ... حداقل الان ... الان وقت فلش بك نيست يهدا !
انگار ليلي متوجه ي اوضاع قمر در عقربمون شد براي همين با تشر به ميثاق گفت :
_ ميشه بعد از اون ماموريتي كه درست وسط عروسي من رفتي ، حرف نزني ؟! هيچي نگو كه من اصلا از دستت اعصاب معصاب ندارم !
بعد هم مينا رو يه جوري پيچوند وقتي نگاهش به قيافه ي من افتاد تا ته ماجرا رو خوند براي همين زود گفت :
_ يهدا ميشه بري از توي كابينت قوطي سكنجبينو بياري ؟ بدجوري تو اين هوا هوس كاهو و سكنجبين كردم !
بعد هم منو به سمت اشپزخونه هل داد و رو به بقيه با صداي بلندي گفت :
_ بياين بريم تو باغ يه خرده كاهو بزنيم تو رگ !
و دست طاها رو كشيد و از روي مبل بلندش كرد . بقيه هم دسته دسته دنبالشون رفتن . البته به جز عمه خانم و ژيلا و ديويد كه واسه استراحت رفته بودن بالا ... سلانه سلانه به طرف كابينت رفتم . پس فاضلي از ماجراي ازواج من خبر نداره ؟ اصلا به اون چه ربطي داره كه بخواد بدونه ؟ اون كي مثل ادم حرف مي زده كه اين بار دومش باشه ؟ داشتم زير لبي با خودم حرف مي زدم كه صداي محنا رو پشت سرم شنيدم . صداش اروم و نگران بود .
محنا _ خوبي دوستم ؟
به لحن بي رياش لبخندي زدم و با اه عميقي گفتم :
_ اگه بابات بزاره اره ... نيومده شروع كرده به تيكه پروني و چرت و پرت گفتن !
ظرف سكنجبين رو پيدا كردم و با بغض در كابينتو بهم كوبيدم . محنا با قيافه ي گرفته اي رو به روم وايساد و گفت :
_ ناراحتت كرد نه ؟
نتونستم دروغ بگم . خب اره دلخور شده بودم . اخه من كي از زير دانشگاه در رفته بودم ؟! داشتم عروس مي شدم . عروسي كردن توي دانشگاه جرمه ؟! در ثاني به اون چه كه فضولي مي كنه ؟ مگه خداي نكرده باباي منه ؟!
نفس عميقي كشيدم و به محنا كه حالا داشت گريه اش مي گرفت نگاه كردم ... دستي روي موهاي بافته شده ي نرمش كشيدم و با مهربوني زمزمه كردم :
_ اصلا بيخيال ... بزن بريم سراغ كاهو !
گرفتگي چهره اش محو شد و با خوشحالي دنبالم راه افتاد . رفتم توي باغ و ديدم كه همه روي تخت بزرگ زير درخت توت نشستن و در حال حرف زدنن . فاضلي هم داشت كنار تخت قدم مي زد و با موبايلش صحبت مي كرد . قوطي سكنجبينو باز كردم و اروم كاسه ها رو پر كردم . فاضلي همونطور كه داشت با گوشيش حرف ميزد به سمتم اومد .
فاضلي _ بله ... رفتم . نه تقريبا ارائه ها يكي بود ....
بدون اينكه بهم نگاه كنه ، خم شد و يه برگ كاهو جدا كرد و توي ظرف سكنجبيني كه كنار پام بود زد . ناخوداگاه محو قيافه ي خوشگلش بودم ! ابروهاش صاف و كمي كشيده بود . موهاشو از سه سال پيش كوتاهتر كرده بود كه به اون صورت استخوني و جديش ميومد .
نگاهي به دستش كه حالا استيناي لباسشو تا ساعد تا زده بود انداختم . پوست سفيدش بدجوري توي افتاب مي درخشيد . وقتي خوب ديد زدنامو كردم نگاهمو دوباره روي صورتش سوق دادم و اينبار غافلگيرم كرد . با چشماي جديش بهم خيره شده بود . نگاهم توي چشماش قفل شد و ناخوداگاه با ديدن دو تا چشم سبز تيره كه توي افتاب رنگ روشنتری گرفته بود ، قلبم به تپش افتاد ... اولين كلمه اي كه توي ذهنم جرقه زد اين بود :
« چشماي يوسف ...»
چشمامو بستم و نفس عميقي كشيدم . سعي كردم تصوير چشماي خوشرنگ و مهربون يوسف رو از توي ذهنم بيرون كنم ... ولي نمي شد ... نمي تونستم ...
با صداي هراسون ليلي ناخوداگاه از جا پريدم :
_ واااااي ميثاق ... چت شد ؟؟؟
ديدم فاضلي دستشو روي دهنش گذاشته و صورتش سرخ سرخه ... نكنه مي خواد بالا بياره ؟! وا ؟ مگه ويار داره ؟؟!! اه ه ه ه يهدا ! برو بمير !
يه دفعه ليلي با جيغ گفت :
_ يهدا اين چيه رفتي اوردي ؟؟؟!!!
سيخ نشستم و جبهه گرفتم :
_ چته خب ؟! تو گفتي برم سكنجبين بيارم كه اوردم .. عوض تشكرته ؟!
قبل از اينكه ليلي چيزي بارم كنه فاضلي يه عق زد و سريع موبايلشو روي تخت انداخت و دويد سمت ساختمون ... نه مثل اينكه وضعش وخيمه ... يادم باشه به محنا بگم ببرتش دكتر ! شايد واسه دخترش داره يه اجي يا داداشي هديه مياره !
از فكراي مزخرفم خنده ام گرفت و يه كاهو زدم توي ظرف و سمت دهنم بردم . كاهو رفتن تو دهنم همانا و هجوم اوردن تمام محتويات معده ام به حلقم همانا ... مثل فنر از جام در رفتم و همونطور كه داشتم دنبال يه چاله چوله واسه خالي كردن خودم مي گشتم فكر كردم كه ممكنه منم يه هديه واسه مامانم داشته باشم !
*************************
داشتم پشت در دستشويي بالا پايين مي پريدم و با مشت به در مي زدم كه قفل در باز شد و پرت شدم جلو . قبل از اينكه بيفتم ، خودمو روي يه جسم سفت حس كردم . فشاري كه به معده ام اومد رو نتونستم كنترل كنم و بدون اينكه بفهمم كجام ، دهنم باز شد و هر چي تو معده ام بود رو خالي كردم . وقتي تونستم كمي نفس بكشم ، چشمامو باز كردم و نگاهم افتاد به يه پيرهن نوك مدادي براق كه حالا با كار زيبايي كه من روش كرده بودم ، شبيه همه چي بود جز پيرهن !
كم كم نگاهم از روي پيرهن بالا اومد تا رسيدم به يه گردن كلفت و بلند كه رگش بيرون زده بود و با شدت مي زد . دوباره نگاهم بالا تر اومد . به يه دهن خوش فرم كه روي هم چفت شده بود ... باز نگاهم بالا اومد و ديدم دو جفت چشم محكم بسته شده و ابروهايي كه روش سايه انداخته بود ، در حال لرزيدنه ... وقتي كم كم حال خودمو فهميدم ، يه نگاه اجمالي ديگه به صورت اوني كه توي بغل گرم و نرمش بودم انداختم ...
نه ... نگو كه اين فاضليه ... نه تو رو خدا نگو كه من رو لباس فاضلي شكوفه زدم !!! يهدا رسما برو خودتو بكش ... اي بي ابرو !
خدا رو شكر هنوز چشماش بسته بود و داشت با عصبانيت نفس مي كشيد ... اگه چشماش باز بود كه از ترس و خجالت مي مردم ... خب ، بهتره قبل از اينكه عصبانيتش زياد بشه ، در برم .
اومدم اروم دستاشو از دور كمرم باز كنم ولي نفهميدم چجوري و با چه سرعتي پرت شدم تو دستشويي . سريع كاسه ي دستشويي رو گرفتم تا پخش زمين نشم .
نگاهم افتاد به صورتش كه داشت از عصبانيت منفجر ميشد . چشماش سرخ سرخ بود و رگ روي پيشونيش بيرون زده بود ... اوه اوه چه كردم با اين !
داشتم با تعجب نگاهش مي كردم كه دستش رفت سمت لباسش در حالي كه با وسواس تمام دكمه هاي پيرهنش رو باز مي كرد ، يه نيم نگاه بهم انداخت و صورتش رو با چندش جمع كرد . با صدايي دو رگه گفت :
_ دهنتو بشور ...
نا خوداگاه چرخيدم سمت اينه و ديدم به به ! چه صورتي واسه خودم دست و پا كردم . داشت حالم از خودم بهم مي خورد . صورتمو با صابون شستم ويه قلپ اب خوردم تا طعم گس دهنم برطرف بشه .
تا سرمو بالا اوردم ، يه چيز پرت شد تو بغلم . نگاهي به دستام انداختم و ديدم كه فاضلي پيرهن متبركشو داده دستم . با سوال نگاهش كردم و اخم عميقي به پيشوني اوردم و در حالي كه با جديت به چشماش نگاه كردم و گفتم :
_ اين كارا يعني چي ؟
دستاشو به سينه زد و گفت :
_ بهتره به جاي طلبكاري ، گندي كه به لباسم زدي رو درست كني ...
و چرخيد و از در بيرون رفت . لباسو توي كاسه ي دستشويي پرت كردم و پامو محكم رو زمين كوبيدم . با حرص افتادم به جون لباسش و همونطور كه بهش چنگ مي زدم ارزو كردم كه كاش اين صورت فاضلي بود و با همين چنگولام چشاشو از كاسه در مياوردم ! مردك بيشعور ! مگه من كلفتتم ؟؟!!
بعد از ا
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم , کتابخانه رمان - 26-رمان گل عشق من و تو ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/20 تاریخ
کد :63755

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا