تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل چهارم)


به سه زن و يه مرد توي اتاق نگاه كردم . يكي از زنا كه مسن تر از بقيه بود جلو اومد و باهام دست داد و با لحني رسمي اما مهربون گفت :
_ خيلي خوش اومدي خانوم بهنيا . من ثريا اسدي هستم . مسئول تيم .
به صورتش دقت كردم . حدودا سي و خرده اي سال سن داشت ولي كمي شكسته شده بود . چشماي ريزي داشت ولي ابروهاي مشكي خوش حالتي صورت سفيد و بيضي شكلش رو قشنگ مي كرد . لبخندي به روش زدم و گفتم :
_ ممنون خانم اسدي خوشبختم .
همونطور كه دستمو گرفته بود چرخيد به سمت بچه ها و دست ديگه اش رو روي كمرم گذاشت و گفت :
_ ممنون يهدا جون . خوشحال ميشم توي تيم راحت باشي و به اسم كوچيك صدام بزني . تو كه مشكلي با اين موضوع نداري ؟
يه نگاه به مرده انداختم . نميشه گفت مرد ! اخه يه پسر جوون كه قد كوتاهي داشت و شديدا ملوس و خوش اخلاق به نظر ميومد . با ديدنش ناخوداگاه لبخند پهني نشست رو صورتم و اونم لبخندش گشادتر شد و سري به عنوان اشنايي خم كرد .
جواب ثريا رو دادم :
_ نه من راحتم .
دو دختر ديگه يه قدم به سمتم برداشتن و در حالي كه تك به تك باهام دست مي دادن خوش امد گفتن . بعد از دخترا پسره جلو اومد و خيلي مودب ولي با همون لبخند نازش گفت :
_سلام من روزبه زماني هستم خيلي خوشبختم . خوش اومدين به شركت .
جوابشو دادم و يكي از دخترا كه قد كوتاهي داشت و تقريبا تپل بود به دست روزبه چسبيد و گفت :
_ منم ساقي زماني ام . دختر عمو و نامزد روزبه .
لبخندم پررنگتر شد و با شوق گفتم :
_واااااااي جدي ؟ چه خوب ... خيلي بهم مياين !
نمي دونم چرا اينقدر ذوق زده شده بودم ! انگار بار اولم بود كه عروس دوماد مي ديدم ! هر دوشون ازم تشكر كردن و منم به سمت دختر اخري چرخيدم . هر دو تا مشغول برانداز كردن هم بوديم . قد متوسط و هيكل باريكي داشت . چشم و ابروي مشكي با مژه هاي بلند و كم پشت كه روي چشماش سايه انداخته بود . دماغ و دهن معمولي و پوست مهتابي رنگ داشت . اينبار من پيشقدم شدم و گفتم :
_ خوشبختم خانوم ِ...
با لبخند ارامش بخشي گفت :
_ فرناز سروري . خوش اومدي به تيممون يهدا .
از اينكه بدون پيشوند و پسوند اسممو صدا زد بدم نيومد . تازه احساس صميميت بيشتري هم باهاش كردم . همراه فرناز به سمت ميزم كه درست كنار ميز اون بود رفتيم . ميز مرتب و شيكي بود . يه سيستم مدل بالا هم كنارش بود . روي صندلي نشستم و ثريا نحوه ي كارو برام توضيح داد .
حسابي تو كارم غرق شده بودم و اصلا گذر زمانو حس نمي كردم كه يه دفعه روزبه گفت :
_ ساقي ساعت دوازده و نيمه ... من گشنمه . بريم ناهار ...
ثريا گفت :
_ شما دو تا برين منم كم كم اينا رو جمع و جور مي كنم ميام .
با فرناز از پشت ميز بلند شدم و بهش گفتم :
_ چه زود گذشت ... من كه اصلا نفهميدم ساعت چنده .
فرناز لبخندي زد و گفت :
_ لابد عاشق كارتي ! وقتي من تازه كار بودم همش پشت سيستم خوابم مي برد ! راستي شركتو ديدي ؟
_ نه وقت نشد . مهندس رحيمي تند تند اتاقا رو بهم نشون داد ولي با اين حافظه ي قشنگي كه من دارم عمرا يادم مونده باشه كه كدوم اتاق مدير عامله كدوم دستشويي !
فرناز تك خنده اي كرد و در حالي كه با من از اتاق خارج ميشد ، گفت :
_ خيلي باحالي دختر ... بيا بريم ناهار .
_كجا بايد بريم ؟
فرناز _ مسجد و رستوران پشت ساختمون هست . يه محوطه ي فضاي سبزي هم اونجا ساختن .
سوتي زدم و گفتم :
_بيخود نيست كه هي سما سما مي كنن . عجب شركت توپيه ...
فرناز تاييد كرد و گفت :
_ اره جدا از امكانات و كاركناش ، رئيس عالي هم داره . بعضي وقتا اونقدر باهامون صميمي ميشه كه من يادم ميره رئيسمه ... خيلي خاكيه .
تا وقتي به رستوران برسيم ، بقيه ي صحبتا حول وحوش شركت و سال تاسيسش و كارمندا گذشت . وقتي رستورانو ديدم واقعا به جيب مبارك مهندس رحيمي احسنت گفتم ! ساختمون شركت با محوطه ي پشتش كه شامل يه مسجد و رستوران نقلي و يه پارك نسبتا بزرگ كنارش بود ، واقعا عالي بود .
توي رستوران تقريبا همه ي كارمندا بودن و ناهار مي خوردن . با ثريا پشت يه ميز چهار نفره نشستيم . بعد از سفارش داشتم به حرفاي ثريا درباره ي تيم تحليل گوش مي دادم كه كسي صدام زد :
_ يهدا خانم ...
سرمو چرخوندم . ديدم دانيال پشت صندليم ايستاده و با لبخند بهم نگاه مي كنه . از روي صندلي بلند شدم و به سمتش چرخيدم و گفتم :
_ سلام اقا دانيال ... خوبين ؟ خانواده خوبن ؟
دانيال _ سلام . خيلي ممنون سلام مي رسونن . اولين روز كاريتون چطوره ؟ خوب پيش ميره ؟
با صداقت جواب دادم :
_ بله ... به لطف پدرتون عاليه .
دانيال _خواهش مي كنم ... با تيمتون راحتين ؟
برگشتم و به ثريا و فرناز نگاه كردم . ثريا و فرناز با لبخند بهمون نگاه مي كردن چرخیدم و گفتم :
_ همه چي خيلي خوب پيش ميره . به خصوص همكارام .
دانيال سري تكون داد و گفت :
_خيلي خوبه ...
بعد هم رو كرد به ثريا و گفت :
_ به بچه ها سلام برسونين خانم اسدي . بهشون بگين من امشب ميرم استخر ... خواستن باهام بيان .
و بعد از یه خداحافظی مختصر با فرناز از میزمون دور شد . منم دوباره سر جام نشستم و سرمو با گلدون روي ميز گرم كردم تا غذا رو اوردن .
سرم حسابی گرم کارم بود كه فرناز بهم گفت :
_ يهدا يه ربع ديگه شركت تعطيله كاراتو جمع و جور كن بقيشو بزار واسه فردا .
با تعجب به ساعت نگاه كردم . خدايا امروز چرا عقربه ها رو دور تندن ؟! چقدر زمان زود مي گذره ... با اينحال زود وسايلمو جمع كردم و بعد از خداحافظي با بقيه از شركت بيرون اومدم . ولي هر چي چشم چرخوندم ، ماشينم نبود كه نبود . ترس افتاد به جونم . نكنه ماشينمو دزديده باشن ؟.
*********************
هيچ جوري تو مخيله ام نمي گنجيد كه ماشينمو دزديده باشن . اخه با اون سيستم حفاظتي بالايي كه داشت كي مي تونست بدزدتش ؟ داشتم ناخنمو با حرص مي جويدم و فحش بار اون دزد نامرد مي كردم كه يه تويوتا كمري مشكي بوق بلندي زد و درست كنار پام ترمز كرد . با چشماي نگرانم كه ديگه داشت پر از اشك مي شد به ماشين نگاه كردم و ديدم كه فاضلي در حالي كه اخم غليظي كرده داره كمربندشو باز مي كنه .
اه اينم كه مثل زبل خان همه جا هست ! تو باغ ، شركت ، دستشويي ، همه جا ! لامصب چه جوري جلوي پاي من ميزنه رو ترمز ! مي خواد بگه من ماشين دارم ... هه خوب منم دارم ! واي نه ديگه ندارم ... ماشــــــينم !
همونطور كه تو دلم به خاطر ماشين دزد برده ام شيون مي كردم ، فاضلي جلو اومد و گفت :
_ اينجا چي كار مي كني ؟
_ سواليه كه من مي خوام از شما بكنم !
دست به سينه جلو تر اومد و گفت :
_عليك سلام !
حق به جانب گفتم :
_ سلامي نشنيدم كه بخوام جواب بدم !
صورتش باز شد و با لبخند كمرنگي گفت :
_ خيل خب ، سلام .
مهلت جواب دادن بهم نداد و دوباره گفت :
_ نگفتي چي كار مي كني ؟
دلشوره به سراغم اومد و با نگراني گفتم :
_ هيچي شركت كه تعطيل شد اومدم اينجا ديدم كه ماشينم نيست ... صبح همينجا پارك كردم ... فكر كنم دزديدنش ... ماشين بيچاره ام !
ديگه در شرف گريه كردن بودم ! اخه جونم به ماشينم بند بود ... حتي وقتي كه امريكا بودم هم به بابا سپردم حسابي مواظبش باشه . اما حالا كه دزديدنش چه غلطي بكنم ؟
فاضلي يه ذره هم احساس همدردي نكرد . مردك سنگ ! عوضش با انگشت اشاره به پشت سرم اشاره كرد و گفت :
_ نترس . دزد نبردتش . جرثقيل برده !
سريع به سمتي كه نشونم داده بود چرخيدم و ديدم كه تابلو نصب شده :
« پارك اكيدا ممنوع ، حمل با جرثقيل »
به به ! معلوم نيست با چه وضعي عروسك خوشگلمو برداشتن بردن ! چرا وقتي پاركش كردم نگام به اين تابلو نيفتاد ؟! حالا باز خدا رو شكر ندزدينش ... صداي فاضلي دوباره دراومد :
_ من بعد ماشينو ببر تو پاركينگ شركت كه اين وضع پيش نياد . الان هم بيا بالا برسونمت پارکینگ راهنمایی رانندگی ماشينتو تحويل بگيري .
بعد هم خودش به سمت تويوتاش رفت و نشست پشت فرمون . منم همونجا وسط خيابون وايساده بودم و به خودم ميگفتم :
_ اين از كجا مي دونه من توي اين شركت كار مي كنم ؟ اصلا از كجا مي دونست كه من اينجام ؟ نكنه جنه ؟! يا خدا ! يادم باشه يه نگاه به پاش بندازم ...خدا رو چه ديدي ؟ شايد به جاي پا سم داشته باشه !...

هنوز با خودم درگير بودم كه صداي بوق ماشينش بلند شد . نگاهمو بهش دوختم كه سرشو از شيشه ماشين دراورد و گفت :
_ چرا نمياي دختر ؟ الان جرثقيل مياد خودتم رو ميبره ها !
و تك خنده ي بلندي كرد و ماشينو حركت داد و كنارم وايساد . شيشه ي طرف منو پايين داد و گفت :
_ بيا تا دير نشده بريم پاركينگ ماشينتو بردار .
تازه يادم اومد كه بايد تعارف كنم :
_ نه مزاحمتون نميشم ... خودم ميرم .
اخم كمرنگي رو صورتش نشست و گفت :
_ مزاحم نيستي ... زود باش بيا .
ا ؟ پررو پررو چه امر و نهي ام واسم مي كنه ! مي خوام همرات نيام اصلا به تو چه ؟!
وقتي ديد جوابي نمي دم و علافش كردم گفت :
_ يهدا خانم شما مزاحم من نيستين . الان هم دارم ميرم دنبال محنا از مهد بيارمش . خوشحال ميشه ببينتتون .
يادم اومد كه محنا چقدر تو اين مدت كم بهم وابسته شده . خودم هم دلم مي خواست ببينمش . براي همين سريع سوار شدم و اونم زود حركت كرد . توي راه ،سوالايي كه تو ذهنم رژه مي رفت رو ازش پرسيدم :
_ ببخشيد استاد ، شما از كجا مي دونستين كه من توي اين شركتم ؟
نيم نگاهي بهم انداخت و جواب داد :
_ من مدير عامل شركتم . خوشحال ميشم ديگه استاد صدام نزني ...
اوه چه قيافه اي هم براي من ميگيره ! انگار من كشته مرده اينم كه بهت بگم استاد ! هه عمرا ! چه كنم كه همين صدا كردنم هم از روي عادته !
ديگه تا وقتي به مهد نرسيديم حرفي بينمون رد و بدل نشد و اون هم سريع پياده شد و زنگ مهدو زد . نمي دونستم مهد كودكا هم تا اين ساعت روز بازن . وقتي فاضلي با محنا كه خواب بود و روي دستاش حمل ميشد برگشت كلي تعجب كردم .
قبل از اينكه به ماشين برسه زود پياده شدم و در عقبو باز كردم تا محنا رو بخوابونه . نگاهي از سر قدر داني بهم انداخت و به سمت صندلي خم شد . وقتي دوباره پشت فرمون قرار گرفت پرسيدم :
_ حتما از بازي زياد خسته شده ... مهد كودكا چرا اينقدر دير مي بندن ؟
فاضلي نيم نگاهي به جانبم انداخت و گفت :
_ داري كنايه مي زني ؟
متعجب گفتم :
_ نه ...واسه چي ؟
فاضلي _ براي اينكه الان ميرم دنبال دخترم ...
_ خب مگه الان چشه ؟
فاضلي _ چيزيش نيست ... مهد داره ميره ببنده و همه هم بچه هاشونو بردن . محنا هم هميشه اخرين بچه ايه كه از مهد ميره بيرون ...
دستامو روي سينه ام گره زدم و گفتم :
_ اونوقت چرا اينجوريه ؟
فاضلي با پشيموني گفت :
_ چون كارام زياده ... نمي رسم زودتر برم دنبالش .
_ كس ديگه اي نيست كه محنا رو بياره ؟ مثلا مادرتون ؟
فاضلي _ نمي خوام مزاحمشون بشم .
نفس عميقي كشيدم تا اروم بشم واقعا كه چه استدلالهاي مزخرفي براي خودش داشت !
_ به نظرم اگه به خاطر محنا مزاحم مادرتون بشين ارزشش رو داره . و مطمئنم كه مادرتون از اينكه محنا رو بهش بسپارين گله اي نمي كنه و بهتر از شما هم ازش مراقبت مي كنه .
فاضلي برگشت و نگاهم كرد . معني نگاهش رو درك نكردم . مدتي كه گذشت كناري پارك كرد و گفت :
_ رسيديم .
واقعا كه ...چجوري از حرف زدن طفره مي رفت ! قبل از اينكه پياده بشم گفتم :
_ اقاي فاضلي ، نمي خوام نصيحتتون كنم ولي بزارين براتون روشن كنم كه اين بچه از اون چيزي كه نشون مي ده هم بيشتر تنهاست . نزارين اينجوري تو حسرت دوستي با شما بمونه ... به معناي واقعي پدرش باشين ... نه از روي اسم .
پياده شدم و درو بستم . قبل از اينكه برم ، خم شدم و از روي پنجره ي ماشين گفتم :
_ ممنون كه منو رسوندين . شما برين ... خودم ماشينو ميگيرم . خداحافظ .
فاضلي فقط سري تكون داد و بعد از روشن كردن ماشين رفت . دعا كردم كه حرفام كمي موثر باشه و يه تكوني به خودش بده ...



يه ماه از استخدامم توي شركت مي گذشت و من روز به روز بيشتر عاشق كارم و همكاراي ماهم ميشدم . واقعا عاشق شركت و محيط نابش بودم .
امروز صبح يه جلسه با تيم طراحي براي نرم افزار درخواستي داشتيم . اعضاي تيم طراحي برعكس تيم ما اكثرا مرد بودن . چهار تا مرد و دو تا زن . بعد از جلسه با فرناز و ساقي و ثريا به دفتر رفتيم تا درباره ي برنامه ي نرم افزار صحبت كنيم .
بعد از كمي فك زدن و فسفر سوزوندن ، ثريا رفت تا چايي برامون بياره . شركت به اون درندشتي حتي يه دونه ابدارچي هم نداشت . هر كي چايي مي خواست بايد خودش زحمتشو مي كشيد . خوب بود اينجوري خود ساخته ميشديم !
بعد از رفتن ثريا خواستم يه كم خستگي در كنم واسه همين رو به فرناز و ساقي با لحن متاثري گفتم :
_ بچه ها ...
هر دوشون گفتن :
_ ها ؟
_ من ديشب يه خواب عجيبي ديدم ...
ساقي كه خيلي خرافاتي بود و به خواب و فال و اين جور چيزا علاقه ي وافري داشت با شوق گفت :
_ جدي ؟ چه خوابي ؟
اب دهنمو قورت دادم و با قيافه اي كه خودم مي دونستم تا چه حد امپر فضولي ادمو مي چسبونه گفتم :
_ راستش ... خيلي خوب نبود ساقي ... البته براي تو ...
خيلي سريع چشماي ساقي رنگ نگراني گرفت . با صداي ارومي گفت :
_ مگه ... مگه چي شده ؟
روي ميز خم شدم و مثل خودش با نگراني گفتم :
_ ديشب خواب ديدم كه هممون توي يه اتاق بزرگ نشستيم خونه اش رو نميشناختم ... داشتيم از هر دري حرف مي زديم و مي خنديديم كه يه دفعه در اتاق باز شد ....
اينجا مكث كردم و به ساقي كه از فضولي در حال مردن بود نگاه كردم . حتي فرناز هم مي خواست داستانو بشنوه ...
ساقي با حرارت گفت :
_ خب ؟ بقيه اش ؟؟؟
ادامه دادم :
_ بعد يه ادم سبز پوش كه خيلي هم ابهت داشت اومد تو اتاق ... اونقدر محترم بود كه همه جلوي پاش بلند شدن . اونم رو سر هممون دست مي كشيد و باهامون با مهربوني حرف مي زد . نمي دوني چقدر دلنشين بود ... اما وقتي به تو رسيد ...
دباره مكث كردم . ساقي داشت مي مرد ! اما به مرگش راضي نبودم روزبه بيوه ميشه !
_ وقتي به تو رسيد بدون اينكه نگات كنه از جلوت رد شد و رفت . خيلي جا خوردي ... اصلا شكستي ! من كه طاقت اشكاتو نداشتم ازش پرسيدم :
_ اخه چرا باهاش اينجوري مي كني ؟
مي دوني چي بهم گفت ؟
ساقي كه ديگه بدجوري بغض كرده بود گفت :
_ چي گفت ؟؟؟
خودم هم اشكم دراومده بود ! با چشماي اشكي و همچنين كولي بازي منحصر به فردم گفتم :
_ گفت ساقي ... رو زخمم نمك پاشيده ! واي ساقي تو چي كار كردي ؟؟؟ ساقي چرا همچين كاري رو كردي ؟.... اخه تو كه سنگ دل نبودي ... تو كه رو زخم كسي نمك نمي پاشيدي ... اين خواب من چي بود ؟!
و هق هق كردم ! ساقي كه مات و مبهوت بهم نگاه مي كرد با صداي لرزوني گفت :
_ اما من كه كاري نكردم ...
و اشكش سرازير شد . با صداي لرزوني گفت :
_ يهدا به خدا قسم من كسي رو اذيت نكردم ... اصلا نمي دونم اون كي هست ... به جون خودم من ادم مومني ام ... نماز روزه هامم سر جاشه ! نكنه يكي از اماما اومده تو خوابت و از دستم شاكي بوده !... يهدا به جون روزبه قسم من ادم خوبي ام !
اوه اوه ديگه قضيه داشت بيخ پيدا مي كرد ! يه نگاه به فرناز كردم . مثل اينكه فهميده بود كل خوابم چاخانه ! واسه همين با چشماي باريك شده گفت :
_ يهدا ، نفهميدي اين ادمه كي بوده ؟
بينيمو بالا كشيدم و گفتم :
_ وا ؟ مگه شماها نميشناسينش ؟؟؟!
ساقي به دهنم خيره شد و فرناز سري به علامت نفي تكون داد . منم دستمو تو هوا تكون دادم و گفتم :
_ خب معلومه ديگه ! جناب خيارسبز !!!
ساقي و فرناز اولش تو هنگ بودن و همينطور خيره خيره نگام مي كردن اما كم كم صداي خنده ي فرناز بلند شد و گفت :
_ خيلي بيشعوري يهدا ! نزديك بود اين بدبخت سكته كنه !
به ساقي نگاه كردم كه هنوز تو شوك بود ! نگاهش رو روسريم ثابت مونده بود . كم كم نگاهش بالا اومد و به چشام زل زد و زمزمه كرد :
_خيار سبز ؟!
نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير خنده ... ثريا سيني به دست اومد تو اتاق و گفت :
_ چي شده كه مي خندين ؟
فرناز قضيه رو براش تعريف كرد و ثريا در حالي كه مي خنديد دستي رو شونه ام زد و گفت :
_ خدا عقلت بده دختر ...
ساقي چاييشو برداشت و گفت :
_ مي خواستي در نبود شوهرم سكته ام بدي ؟!
_ اره بعد از مرگت هم مي شدم صاحابش ! خدايي عجب شوشوي نازي داري ! خيلي جيگره !
ساقي با دهان باز گفت :
_ يهدا؟؟!!
نگاه ترسيده اي بهش انداختم و گفتم :
_ نه نه ... اشتباه نشه ! به چشم برادري عرض كردم !
ساقي پشت چشمي نازك كرد و گفت :
_ چه چشم برادري چه غير برادري نمي خوام كسي به اقام نظر داشته باشه ...
زدم تو سرش و گفتم :
_ برو گمشو! تو هم با اين شوهرت !
ثريا با نگاه غمناكي به جر و بحثمون نگاه مي كرد . مي دونستم كه سه سال پيش شوهرش با يه سكته ي قلبي فوت شده . دو تا پسر دو قلوي هفده ساله داشت و با اينكه همسرش پولدار بوده بازم بعد از مرگ اون ، ثريا كار مي كرده تا كمتر ذهنش مشغول بشه . يه دفعه گفت :
_ حالا كه سر صحبت باز شد بزارين منم يه خاطره براتون بگم ... بگم كه همه ي خواب ها هم مثل يهدا اخرش خيارسبزي نيست !
منتظر به دهنش چشم دوخته بودیم و اونم شروع کرد :
_ اوایل مرگ شوهرم ، خیلی ناراحت بودم و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم . خیلی اخلاقم بد شده بود . منتظر بودم یکی بگه بالای چشمت ابروئه و منم شروع کنم به دعوا کردن ! یه روز صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ بیرون میاوردم چشمم خورد به یه مرد فقیر که جلوی در خونه نشسته بود .
لباسای مندرسی تنش بود ولی خیلی مودبانه بهم گفت که اگه ممکنه براش یه صبحانه ای تهیه بکنم . منم رفتم تو و یه نیمرو درست کردم و ریختم تو ظرفی که هیچ وقت خودمون ازش استفاده نمی کردیم . بردم دادم بهش و اونم خورد و تشکر کرد و رفت .
شب خواب دیدم که شوهرم اومده و از دستم خیلی شاکیه . هر چی بهش گفتم چی شده و ... جوابمو نمی داد . تا بالاخره بعد از کلی اصرار گفت :
_ اون چه ظرفی بود که توش غذا ریختی و دادی بهم ؟ تا وقتی زنده بودم اصلا توی اون ظرف استیل کهنه چیزی جلوم نمیزاشتی ...!
ساقی تا اینو شنید یه هنی کرد که گفتم نفسش گرفت ! ثریا با دیدن ساقی لبخندی زد و گفت :
_ چیه ؟ خیلی ترسیدی ؟
یه قلپ چاییمو خوردم و جدی گفتم :
_ ثریا این الان تنش داغه ها ... هم من قبلا ترسوندمش هم تو می ترسونیش میفته رو دست روزبه ها !
ثریا _ ولی من شوخی نکردم ... این عین حقیقت بود . من واقعا همچین خوابی رو دیدم و بعضی وقتا هم روح شوهرمو کنار خودم حس می کنم ...
فرناز در تایید حرفای ثریا گفت :
_ اره منم باور می کنم ... اینجور چیزا زیاد دیدم ... یهدا تو که عاشق نشدی ببینی چجوری دو تا روح ادما با هم گره می خوره ...
ته مونده ی چایی تو استکانو سر کشیدم و برای خاتمه دادن بحث گفتم :
_ میرم سینی رو ببرم ابدار خونه .
و از دفتر بیرون اومدم . هه ، من عاشق نشدم ؟! با این فکر اشک نشست تو چشمام و تغییر مسیر دادم و رفتم تو دستشویی . مثل همیشه شیر ابو باز کردم و توی اینه به خودم خیره شدم . اب همچنان باز بود و من خیال نداشتم بهش دست بزنم . فقط می خواستم صداشو بشنوم تا مایه ی ارامشم باشه . مدتی که گذشت به تصویرم توی اینه ، پوزخندی زدم و گفتم :
_ واقعا همین کم مونده بود که بهم بگن عاشق نیستم ! سه سال دوری از خاطراتت و اخر هم به نتیجه ای نرسیدن نشونه ی عشق نیست ؟ یعنی اینقدر توی تظاهر کردن به بیخیالی و خوشبخت بودن ، خوبم که فرناز باورش شده من تا حالا عشقی تو زندگیم نداشتم ؟! ... خودم دارم به خودم بی انصافی می کنم ... خودم دارم باعث قضاوت نابجای مردم می شم ... احساس می کنم قلبم شکسته ... اصلا خرد شده ...
و قطره ی اشکم سر خورد روی گونه ام . دستمو زیر شیر اب بردم و مشت ابی به صورتم ریختم ... فایده نداشت ، مشت بعدی ، دوباره ... بازم ... ولی هنوز هم اشک از لابه لای قطره های اب روی صورتم ، راهشون رو پیدا می کردن و سر خوران روی صورتم می لغزیدن ... نفس عمیقی کشیدم و شیر ابو بستم . این دفعه با جدیت به خودم نگاه کردم و گفتم :
_ قلبت بیخود کرد که شکسته ... قلب ادما اصلا نمیشکنه ، خوردم نمیشه ... قلب فقط یه تیکه تلمبه ی گوشتی وسط قفسه ی سینه اس که بهتره حالا حالاها تلنبه اشو بزنه ! هر وقت عزرائیل اومد می تونه به جای شکستن ، حتی له و لورده هم بشه ! ولی الان وقت زندگیه نه گریه کردن و شکسته شدن قلب ! خب یهدا ؟!
خب ! عقل ناقص ولی خوش صحبتم ، لبخندی رو لبم نشوند و منو مصمم کرد که دیگه بیخیال حرف مردم بشم و فقط زندگیمو بکنم . اوهوم ... عالیه یهدا ! تو می تونی تو اوج بدبختی ، بازم ... خوشبخت باشی !
احساسم با صدای خفه ای زمزمه کرد :
_ حالم از شعار دادن بهم می خوره !
عقلم بی رحمانه گفت :
_ خب بخوره !
و منم در حالی که دوباره افسارمو دست عقلم سپرده بودم ، پا روی احساسم گذاشتم و از دستشویی بیرون رفتم . خدا رو به خاطر داشتن دستشویی شکر کردم ! چون فقط در همین مکانه که عقلم میاد سر جاش !!!
اخراي وقت بود و داشتم وسايلمو جمع و جور مي كردم كه گوشيم زنگ زد . نگاه كردم ديدم عكس محنا داره روي تلفنم خودنمايي مي كنه . با لبخند دكمه ي تماسو زدم و جواب دادم :

_ به به گل دختر من ... چطور مطوري عروسك ؟

صداي شاد و پر انرژي محنا تو گوشي پيچيد :

_ مثل متورم !

_ اي قربونت بشم من !

محنا _ يهدا جونم ...

مي دونستم وقتي اينجوري صدام مي زنه حتما يه چيزي مي خواد . با صدايي كه ته خنده داشت گفتم :

_ محنا صاف و پوست كنده بگو چي مي خواي ؟!

محنا _ ا ؟؟؟ چرا نميزاري خودمو واست لوس كنم ؟!

_ تو خودتو هم لوس نكني بازم فرقي نداره واسه من مثل پيشي ملوسي ... حالا كارتو بگو مي خوام برم خونه يه ريزه بخوابم ...

شادي صداش كمرنگ شد :

_ خيلي خسته اي ؟

از ترس اينكه ناراحت نشه گفتم :

_ خسته كه نه ... بستگي داره كي كارم داشته باشه ...

محنا محتاطانه گفت :

_ حالا اگه من بگم بيا دنبال من ، بازم خسته اي ؟!

فاصله ي شركت تا مهد خيلي زياد نبود . منم فقط سر درد جزيي داشتم كه بخاطر كم خوابي بود .

_ من كي واسه دختر گلي مثل تو خسته بودم ؟ زود ، تند ، سريع حاضر شو كه دارم ميااااااام ...

صداي خنده ي نازش تو گوشي پيچيد :

_ خيلي ماهي دوستي ...

بعد از خداحافظي باهاش ته مونده ي وسايلمو هم جمع كردم و از اتاقم بيرون اومدم . به خاطر اضافه كاري كه اكثر اوقات برمي داشتم ، دير تر از بقيه از شركت بيرون ميومدم .

توي سالن به سرم زد كه بهتره برم پيش ميثاق و بهش خبر بدم كه امروز من محنا رو ميبرم . توي اين يه ماه اکثر اوقات محنا رو ميديدم . يا به لطف ليلي ميومد خونه ي ما يا با اصرار خودش ، ما ميرفتيم خونه ي زهره خانوم . چون ميثاق و محنا جدا از زهره خانوم زندگي نمي كردن معاشرتمون واسم سخت نبود و حالا با ديد و بازديدي كه با هم داشتيم بيشتر ميثاقو شناخته بودم . ديگه مثل گذشته به عنوان استاد بداخلاقم ازش بدم نميومد .

توی راهرو مسیرمو عوض کردم و به سمت اتاق میثاق رفتم . سرم پایین بود و وقتی نزدیک اتاقش شدم ، دیدم که یه زن کنار در وایساده و سرش رو به در نزدیک کرده ... فكر كنم منتظر كسي بود ... جلو رفتم و گفتم :

_ ببخشین ...

همین یه کلمه من باعث شد که مثل فنر از جاش بپره و ب
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم , کتابخانه رمان - 26-رمان گل عشق من و تو ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/20 تاریخ
کد :63754

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا