تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل پنجم)


با لذت به خودم فشردمش و در حالی که یه چرخ کوتاه می زدم گفتم :
_ حالا با من قهر می کنی نیم وجبی ؟!
و شروع کردم به قلقلک دادنش . همونطور که تو بغلم بود از خنده ریسه رفت و گفت :
_ تخصیر خودت بود ! چرا منو پیچوندی ؟!
دماغشو فشار دادم و به تقلید ازش صدامو بچگونه کردم و گفتم :
_ من شوما رو نپیچوندم خانوم خانوما ...گفتم که نتونستم بیام دنبالت ...
محنا _ واسه چی ؟
نمی خواستم نگرانش کنم برای همین به قول خودش یه جورایی پیچوندمش !
_ چون نمی تونستم ...
محنا لب برچید و گفت :
_ خب منم نمی تونم قهر نباشم !
و تو بغلم دستاشو به سینه زد و روشو برگردوند . یه سیخونک به پهلوش زدم و گفتم :
_ اوی ...! الو ... خانوم ... دخمل ... بانو ... لیدی ... دهه چرا جواب نمیدی ؟!
محنا از وقتی که باهام معاشرت می کرد یه خورده شبیه خودم شده بود با بدجنسی گفت :
_ صدا نمیاد !
_ ا ؟ که صدا نمیاد ها ؟ باشه الان جوری صدات می کنم که حظ کنی !
و همونطور که وایساده بودم رو دستم خمش کردم و شروع کردم که بوسیدن و قلقلک دادنش . صدای خنده ی بلند محنا و من تو اتاق می پیچید که یه دفعه صدای میثاق ، خندمون رو متوقف کرد :
_ چه خبر شده ؟
سرمو بالا اوردم و دیدم با صورتی برافروخته جلوی روم وایساده . اوه اوه یا قمر بنی هاشم ! ادم وحشت می کنه تا نگاهش به چشم این مردک بیفته ! شرط می بندم این باز یادش رفته امپول هاریشو بزنه !!! وای ! چی گفتم ! از فکر خودم لبخند گشادی رو لبم نشست که با صدای پر حرص میثاق ، سریع محو شد :
_ به جای اینکه هر هر بخندی از اینجا برو بیرون تا خودم ننداختمت بیرون ...
با تعجب نگاش کردم . این چش بود ؟! مگه خندیدن جرمه ؟ نا خوداگاه ابروهام رفت توی هم و جلوش جبهه گرفتم :
_ شما خیلی بیخود می کنی ! به چه حقی منو بیرون می کنی ؟ مگه خندیدن جرمه ؟
میثاق با چشمای به خون نشسته نگام کرد . در حالی که هنوز نگاهش روی من بود خطاب به دینا گفت :
_ خانوم رحیمی ، مهندس بهنیا رو بیرون راهنمایی کنین .
نه مثل اینکه من هیچی نمی گم این هی پررو تر میشه . در حالی که همون اخم رو پیشونیم نشسته بود دستمو بالا اوردم و به حالت ایست به دینا نشون دادم و رو به میثاق گفتم :
_ من نیازی به راهنمایی ندارم جناب دکتر . اگه اومدنم به اینجا ضروری نبود ، محال بود پامو بزارم اینجا .
صدای اروم محنا بیرون اومد و من یادم اومد که محنا شاهد بحث ما دو تاست . برای اینکه بیشتر نترسه ، سریع بغلش کردم و گفتم :
_ بیا بریم بیرون گلم .
محنا دستشو دور گردنم حلقه کرد . پشتش به میثاق بود و چشمای خون بار میثاق جلوی چشم من . از همون نگاه های وحشتناک معروفم بهش انداختم و چرخیدم تا بیرون برم که با کشیده شدن شونه ام ، مجبور به ایستادن شدم . میثاق خیلی محکم به محنا گفت :
_ محنا بیا پایین .
حالا من پشت به میثاق بودم و صورت محنا جلوی صورت پدرش . محنا با ناراحتی گفت :
_ ولی من می خوام با یهدا جون باشم .
عصبی جواب داد :
_ بهت میگم بیا پایین بگو چشم . زود باش .
لرزش چونه ی محنا رو روی شونه ام حس کردم . این مردک چرا امروز همچین می کنه ؟ دیگه شورشو در اورده . برگشتم سمتش تا چند تا فحش جانانه نثارش کنم که دیدم مرد مسن ولی خوش پوشی توی درگاه اتاق میثاق وایساده . مرد خیلی متشخص گفت :
_ ببخشین جناب دکتر ، تشریف نمیارین ؟ ما باید زودتر بریم .
میثاق هم به سمت مرد برگشت و کمی هول شد و گفت :
_ چرا چرا ... شما بفرمایین داخل من الان میام خدمتتون .
و چشم غره ای بهم رفت و با قدمهای سنگین رفت داخل اتاق . تازه فهمیدم چی به چیه ... مطمئنا صدای خنده ی من و محنا به اتاق میثاق می رسیده و جلسشونو بهم زده . سرخورده و با خجالت به در اتاق خیره شدم . صدای دینا منو به خودم اورد :
_ هر چی بهتون میگم یواشتر نمی فهمین ؟
با تعجب جواب دادم :
_ نه ، مگه تو صدام زدی ؟
سری از روی تاسف تکون داد و در حالی که روی صندلیش می نشست گفت :
_ از بس صدات بلنده صدای بقیه تو گوشت نمیره !
و سرشو مشغول نوشتن چیزی کرد . از فرصت استفاده کردم و تا می خورد اداشو در اوردم ! بیشعور به من میگه صدات بلنده ! صدا به این لطیفی و خوشگلی کجاش بلنده ؟! قربونم بری !


با صدای فین فین محنا دست از ناسزا گفتن کشیدم و بهش نگاه کردم . همونطور که سرش روی شونه ام بود به نقطه ای خیره شده بود و بی صدا گریه می کرد ...
قلبم به درد اومد . اخه من بلند خندیدم میثاق چرا به محنا می توپه ؟ اخه چرا باید بعد از هر خندیدنی گریه باشه ؟ همیشه یه چیزی هست که خوشی ادمو زهر کنه ...
همونطور که محنا تو بغلم بود به سمت کاناپه ی تو اتاق رفتم و اروم گذاشتمش روش . دستاشو توی هم قفل کرده بود و بهشون خیره بود . مثل همیشه موهای بلندش باز بود و یه تی شرت گشاد و دامن کوتاه با ساپورت مشکی پاش بود . همیشه تیپش همین شکلی بود . لباسهای گشاد می پوشید و بیرون که می رفت به خودش نمی رسید . ولی وقتی توی محیطی بود که حس می کرد اونجا امنیت داره لباسهای قشنگشو تن می کرد .
دلم می سوخت که نمی تونست مثل همسن و سالاش لباس بپوشه . مثل دختر بچه های شیش ساله ، با لباس و دامنهای خوشگلش به بقیه پز بده و زیباییشو به رخ بکشه ... دلم می سوخت که نمی تونست یه شادی پایدار داشته باشه ... دلم می سوخت که محنا بود و همیشه مهربان ... مثل اسمش ... و تا میثاق عذر خواهی می کرد زود نرم می شد ...
دستمو روی موهای نرمش کشیدم و اهسته صداش زدم :
_ محنا....
دستمو اروم پس زد و در حالی که روی کاناپه دراز می کشید گفت :
_ می خوام بخوابم ...
فهمیدم که نباید اعتراضی بکنم . دو قدم عقب رفتم و با اندوه بهش خیره شدم .
نمی دونم چرا میثاق بعضی وقتا بهش سخت می گرفت ... اخه مگه محنا بچه اش نیست پس چرا همچین می کنه ؟ چرا دوستش نداره ؟ چرا هر وقت می خواد عشق پدریشو به دخترش ابراز بده تو حرکاتش شک و تردید بیداد می کنه ؟
با باز شدن در و بیرون اومدن چند مرد از افکارم بیرون اومدم و به سمت اونا چرخیدم . به جز اون مرد مسن ، یک مرد جوون و خوش چهره هم باهاشون بود . در حال حرف زدن بودن ولی با دیدن من دست از حرف کشیدن و بهم خیره شدن .
مرد مسن خیلی اقا منشانه سلام کرد و حرفش با میثاق رو ادامه داد ولی مرد جوونی که باهاشون بود نگاه خیره ای روم داشت . از نگاهش خوشم نمیومد و معذب بودم . سرمو با ور رفتن با کیفم گرم کردم ولی وقتی دوباره سرمو بالا اوردم دیدم که بازم بهم خیره اس . بیشعور خیلی راحت وایساده بود و بر بر منو نگاه می کرد .
معنی نگاهش رو خیلی خوب می فهمیدم . دیگه می تونستم نگاه ناپاک رو تشخیص بدم . به میثاق نگاه کردم ببینم در جریان هست که با کیا نشست و برخاست می کنه یا نه که دیدم داره به حرفای مرد مسن گوش میده ولی کاملا معلوم بود که حواسش به اون نیست . فقط الکی الکی سرشو به نشونه ی بله تکون می داد وگرنه چشمش همش بین من و اون مرد جوون در حال حرکت بود .
نمی دونم چرا ولی با این کارش انگار ارامش عمیقی توی وجودم ریخت . سرمو پایین انداختم و لبخند محوی زدم . خوشحال بودم از اینکه حواسش بهم هست می دونستم که دوست نداره من اونجا جلوی چشم این مردک وایسم برای همین سرمو بالا اوردم تا بیرون برم که دیدم مرد جوون رو به روم وایساده . با دیدن لبخند من شیر شد و گفت :
_ سلام من سامان لطفی هستم ... خیلی خوشبختم خانوم ِ...
اخم کردم و نگاهم روی دستش که به سمتم دراز شده بود سر خورد . اخمم عمیقتر شد و بدون اینکه جوابشو بدم از کنارش رد شدم و به سمت اتاق میثاق رفتم . قبل از داخل شدن رو به میثاق گفتم :
_ ببخشین دکتر من تو اتاق منتظرتونم .
میثاق خیلی کوتاه بهم نگاه کرد و در حالی که دوباره سرشو به سمت مرد مسن می چرخوند باشه ای زیر لب گفت .
لپ تابمو روی میز بزرگ تو اتاق گذاشتم و یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و روش نشستم . برنامه رو باز کردم و اشکالاتمو تو ذهنم مرور کردم تا اینکه در باز شد و میثاق قدم تو اتاق گذاشت .
زیر نگاه من ، در حالی که به سمت میزش می رفت ، کتشو در اورد و پشت صندلی اویزون کرد . زیر کت اسپرتش یه تی شرت خاکستری پوشیده بود . یه قلپ اب از لیوان رو میزش خورد و همونطور که به سمتم میومد گفت :
_ خب ، کارم داشتی مهندس ؟
_ بله میشه لطف کنین نگاهی به این بندازین ... نمی دونم چرا درست اجرا نمیشه ...
میثاق همونطور ایستاده ، به طرف لپ تاپ خم شد و بعد از چند دقیقه کار کردن باهاش گفت :
_ توی توابع اجرای برنامه مشکل داری ... این همون برنامه ی نرم افزار ملیه دیگه ؟
_ بله ... دیشب روش کار کردم ... الان که تموم شده خوب اجرا نمی شه ...
میثاق یه اها زیر لب گفت و شروع کرد به توضیح دادن در مورد مشکلم . برای یه لحظه احساس کردم که باز همون استاد فاضلیه با سواد ولی بی اخلاق جلوی رومه و داره بهم درس می ده ! با یاد اوری خاطرات دانشجوییم لبخند محوی رو صورتم نشست ...

بعد از تموم شدن اشکالاتم و کامل کردن برنامه ، در لپ تاپمو بستم و رو به میثاق گفتم :

_ خیلی ممنون که کمکم کردین ...

بطری اب کنار دستشو برداشت و کمی از اون خورد و گفت :

_ قابلی نداشت .

مردد بودم که بابت امروز عذر خواهی بکنم یا نه ... اخر هم دلمو به دریا زدم و گفتم :

_ راستش من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم ...

میثاق از جاش بلند شد و بدون اینکه بپرسه برای چی عذر خواهی می کنم گفت :

_ اشکال نداره ...

خیلی از اینکه کارمو به روم نیاورد خوشحال شدم . سعی کردم دیگه چیزی نگم . وسایلمو جمع کردم و خواستم لپ تاپمو تو کیفم بزارم که میثاق گفت :

_ یه نسخه بک اپ از سورس کدهایی که نوشتی واسه مهندس رحیمی ببر ...

_ چشم ...

دوباره مشغول شدم که صداش بلند شد :

_ همین الان بریز تو فلش ببر براشون .

سرمو بالا اوردم :

_ قبل از اینکه بیام اینجا رفته بودم اتاقشون ، تشریف نداشتن ...

میثاق سرشو تکون داد و مشغول کارش شد . قبل از اینکه از اتاقش خارج بشم یاد محنا افتادم . زود برگشتم سمت میثاق و گفتم :

_ راستی ...

میثاق سرشو بالا اورد و منتظرانه نگام کرد . نمی دونستم اجازه می ده یا نه ولی با اینحال در خواستمو گفتم :

_ میشه محنا رو ببرم پارک ؟ دلش گرفته ...

میثاق کمی اخم کرد ولی چیزی نگفت . ادامه دادم :

_ برخورد شما هم که کامل دپرسش کرد ... بهتر نیست باهاش مهربون تر برخورد کنین ؟

میثاق عصبی جواب داد :

_ انتظار داری بعد از اون همه خنده که صداش تا اتاقم میومد چجوری برخورد کنم ؟

_ می دونم اشتباه از من بوده ولی لازم نبود که خشمتونو سر یه دختر بچه ی شیش ساله خالی کنین و اشکشو دربیارین ...

میثاق کلافه از جاش بلند شد و کتشو برداشت . با قدمهای بلند به سمتم اومد و با لحنی اروم و نگران که تا حالا ازش ندیده بودم گفت :

_ خیلی ناراحت شد ؟

با افسوس تصدیق کردم . نگرانی چشماش بیشتر شد . نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :

_ الان وقت ناهاره ... من خودم محنا رو میبرم پارک از دلش دربیارم . مزاحمت نمیشم میتونی بری سر کارت ...

بند کیفمو رو دوشم انداختم و همونطور که درو باز می کردم پررو پررو گفتم :

_ منم میام ... یادتون نرفته که مرخصی ام .

با دیدن محنا که روی مبل نشسته بود و داشت نقاشیشو خط خطی می کرد نتونست جوابمو بده و رفت نزدیکش . منم خودمو بهش رسوندم .

محنا متوجه میثاق شد ولی سرشو بالا نیاورد و همچنان مشغول نقاشی کردن شد . میثاق کمی بهش نزدیک تر شد و بدون اینکه چیزی بگه به نقاشیش نگاه کرد . اما یه دفعه وا رفت و روی مبل نشست . کنجکاو شدم و سرمو به سمت نقاشی محنا خم کردم .

دهنم باز موند . فهمیدم چرا میثاق وا رفته ... حق هم داشت . ولی این نقاشی حقش بود . محنا که قبلا نقاشی خودش و میثاقو کشیده بود حالا داشت با مداد سیاه عکس میثاقو خط خطی می کرد ... کاغذ نقاشیش هم خیس و چروک شده بود . معلوم بود اشکاش روش ریخته .

میثاق با تاسف به محنا خیره شده بود . بدون اینکه محنا متوجه بشه با چشم و ابرو صداش زدم . اما مگه می فهمید؟! میخ محنا شده بود . با صدای خفه گفتم :

_ میثاق ...

باز هم نفهمید . ای بابا ! مگه کری ؟!

ناچار مداد رنگي محنا رو برداشتم و تو شونه اش فرو کردم که سرشو بالا اورد و پرسشگرانه خیره شد . نه ... مثل اینکه می فهمیده ولی گوش کری سر می داده ! پررو ! دیدم اگه هیچ کاری نکنه مجبوریم تا عصر همینجا بشینیم و محنا رو تماشا کنیم . زیر لب گفتم :

_ پاشو ببرش دیگه ...

مثل خودم جواب داد :

_ چه جوری ؟

دیدم از این بخاری در نمیاد . واسه همین با شعف به محنا گفتم :

_ محنایی می خوای بریم پارک بازی کنیم ؟

یه لحظه برق شادی رو توی چشماش دیدم . واسه همین اب و تاب حرفامو زیاد کردم و اخر سر راضی شد تا بریم ولی با میثاق لام تا کام حرف نمی زد .

تو ماشین یه عالمه با محنا بازی کردم و جیغ و داد راه انداختم و میثاق رو هم تو بازیام شریک می کردم اونم همش به این بچه بازیای من لبخند می زد ولی محنا با میثاق سر سنگین بود .
از بس سرم با محنا گرم بود اصلا نفهمیدم کی رسیدیم پارک فقط وقتی میثاق ترمز دستی رو کشید نگاهی از شیشه به بیرون انداختم و نفسم تو سینه حبس شد ....
صدای خنده توی سرم می پیچید ... سردی برفو حس می کردم . سختی اون نیمکت فلزی زیر بدنم ... دستکشای بافتنی با گل های روش ... همه و همه جلوی چشمام بهم دهن کجی می کردن .

با دیدن این پارک ، به سمت خاطرات خوب گذشته ام با پایان تلخش پرت شدم ... آه کاش می تونستم از اینجا فرار کنم ... کاش محنا دستمو نمی کشید و مجبورم نمی کرد تا اینجا باهاش بازی کنم .... کاش میثاق منو نمیاورد اینجا ... کاش ... کاش کسی به اسم یوسف تو زندگیم وجود نداشت ... کاش از اول نمیومد تا با رفتنش روحم توی خاطراتش سیر نکنه و جسمم اینجا ...

صدای خنده های دلنشین محنا منو از توی افکارم بیرون کشید ... داشت با لذت تاب بازی می کرد و میثاق هم لبخند به لب هلش می داد ... اگه یوسف الان زنده بود ، جای میثاق وایساده بود و داشت بچه ی خودمون رو هل می داد ...

دستامو دو طرف سرم گذاشتم . خدایا بس کن ... خواهش می کنم تمومش کن ... الان سرم منفجر میشه ... کاش لیلی اینجا بود ... کاش یه ارام بخش داشتم تا برای چند ساعت بخوابم و از دست گذشته خلاص بشم ...

صدای میثاق به گوشم خورد و باعث شد سرمو بالا بیارم :

_ حالت خوب نیست ؟

چشمامو به زمین دوختم . نمی خواستم جلوی روش گریه کنم ... میثاق کنارم رو نیمکت نشست و گفت :

_ نگفتی ...

کاش بهم گیر نمی داد ... کاش از اینجا بره ... برای خلاص شدن از دستش زمزمه کردم :

_ خوبم ...

اهشو با نفس بلندی بیرون فرستاد و گفت :

_ ممنون از کمکت ... راحتتر از اونی که فکر می کردم منو بخشید ...

فقط سرمو تکون دادم . دوباره صداش دراومد . ولی اینبار ارامش خاصی توش موج می زد :

_ چرا از وقتی اومدیم گرفته ای ؟ از اینجا خاطره ای داری ؟

نمی دونم چرا جواب دادم ... شاید از درد نداشتن هم زبون بود ...

_ اره ...

بر خلاف انتظارم گفت :

_ نامزدت ؟!

سریع سرمو طرفش چرخوندم . با جدیت داشت نگاهم می کرد . نور افتاب کاملا صورتش رو روشن کرده بود ... همچنین چشمای ماشی رنگش رو ... لبام از هم باز شد :

_ اره ...

بدون اینکه نگاه هیچ کدوممون از روی هم برداشته بشه ، گفت :

_ وقتی از دوستات پرسیدم چرا نمیای سر کلاس و گفتن عروسی بهم خورده خیلی متعجب شدم ... چرا اینجوری شد ؟

نا خوداگاه پوزخند تلخی رو لبم نشست :

_ اونی که بهت گفت عروسی بهم خورد دلیلشو نگفت ؟ خیلی جالبه ...

میثاق _ نه ...

نپرسید چرا ولی پرسشو از توی چشماش خوندم . بدون اینکه بخوام کلمات از دهنم خارج و بلافاصله پس از اون ، چشمام از اشک لبالب شد....

_ داماد روز عروسی تصادف کرد ...

دیگه صبر نکردم تا عکس العملش رو ببینم ... نگاهمو به زمین دوختم . سرم خم شده بود . هق هق نمی کردم فقط بی صدا اشک می ریختم . دونه های اشک بدون اینکه صورتمو خیس کنن ، از مژه های بلندم اویزون می شدن و توی خاک فرو می رفتن . صدای محنا اومد :

_ بابا ... بابایی ... من از اینا می خوام ...

میثاق با نفس عمیقی از روی نیمکت بلند شد و گفت :

_ من با محنا میرم بازی کنم ... هر وقت بهتر شدی بیا پیشمون ...

بعد از چند لحظه مکث ادامه داد :

_ اگه خواستی ....

تمام مدتی که حرف میزد ، سرم پایین بود وقتی رفت هم تلاشی برای بلند کردن سرم نکردم . بعد از چند دقیقه گریه کردن ، با صدای شاد محنا نگاهمو از زمین کندم :

_ بابایی ... الان میفتم ...

میثاق _ نه گلم ... ببین گرفتمت ...

میثاق محنا رو توی بغلش گرفته بود و مینداختش هوا ... با هر باز پرواز کردن محنا ، صدای جیغ و خنده ی در هم امیخته اش هم به هوا بلند میشد ...

چند باری خواستم بلند بشم و بهشون ملحق شم ولی جای جای این پارک برام پر از خاطره بود ... نمی خواستم با نگاه کردن به سبزی هر درختش ، یاد سبزی چشمای یوسف بیفتم .

بدون اینکه چیزی به میثاق بگم ، آروم از روی نیمکت بلند شدم و به سمت خیابون رفتم ... با گرفتن یه تاکسی خودمو به شرکت رسوندم و ماشینمو برداشتم .
بهتره برم خونه تا سریعتر کارامو انجام بدم ... دیگه وقتشه برنامه رو تحویل مهندس بدم . ذهنمو پر از برنامه های آتیم کردم و بدون فکر کردن به چند لحظه پیش ، به سمت خونه روندم .

تمام کدهای اصلی برنامه رو توی فلش ریخته بودم و داشتم به سمت اتاق مهندس رحیمی میرفتم که توی پیچ راهرو محکم به یکی برخورد کردم و بند کیفم کشیده شد . چون درش باز بود هر چی توش بود روی زمین پاشیده شد ... وقتی به خودم اومدم دیدم سنیا روی زمین نشسته و داره تند تند وسایل کیفمو جمع می کنه ... کنارش زانو زدم و گفتم :
_ مرسی سنیا خودم جمع می کنم ...
لبخندی به روم زد و گفت :
_ ببخش به خدا بعد چند روز برگشتی اینجوری ازت استقبال کردم .
زدم روی شونه اش و گفتم :
_ برو بابا توهم ... تقصیر تو که نیست ....
کیفمو به دستم داد و گفت :
_ بیا ... الان داری میری پیش مهندس ؟
سرمو تکون دادم :
_ اره ... تو از اونجا میای ؟
سنیا _ اره ... رفتم مرخصی بگیرم واسه سفر ...
_ به سلامتی کجا ؟
سنیا _ میرم کیش یه اب و هوایی عوض کنم .
نفسمو پوف کردم بیرون و با قیافه ای تو هم گفتم :
_ اوووووووف تو گرمای تابستون میری جنوب اب و هوا عوض کنی ؟! فکرشم که می کنم نفسم میگیره !
همونطور که از کنارم رد می شد گفت :
_ چقدر گرمایی هستی دختر ... من رفتم . تا بعد .
_ خوش بگذره ... بای .
تقه ای به در اتاق زدم و دیدم سروناز داره با گوشی حرف می زنه . با دست اشاره کردم تو ادامه بده من خودم میرم تو اتاق مهندس ! و بعد از در زدن و کسب اجازه وارد اتاق مهندس رحیمی شدم .
مهندس رو به روی یکی از نمودار های شرکت وایساده بود و داشت زیر لب با خودش حرف می زد . جلو رفتم و بعد از سلام کردن و احوال پرسی گفت :
_ خب ، از دکتر شنیدم کارای نرم افزارو تموم کردی ... الان اوردی ؟
کیفمو رو به روم گرفتم و در حالی که زیپشو باز می کردم گفتم :
_ اره ... ریختم تو فلش ...
مهندس در حالی که به سمت میزش می رفت گفت :
_ بیار بده من بررسیش کنم ...
چشمی زیر لب گفتم و کیفمو زیر و رو کردم . نمی دونم چرا پیدا نمی شد ... هر چی تو کیفم بود رو ریختم رو میز تا راحتتر پیداش کنم ولی انگار اب شده بود و رفته بود تو زمین ... صدای مهندس اومد :
_ چی شد ؟
با کلافگی سرمو بالا اوردم و گفتم :
_ نمی دونم چرا نیستش ...
ابرو در هم کشید و گفت :
_ نیست ؟! یعنی چی ؟
و از پشت میز بلند شد و به کمکم اومد . خودش هم چند باری زیپهای کیفو زیر و رو کرد و گفت :
_ مطمئنی اوردیش ؟
_ بله ... خودم گذاشتمش اینجا ...
و به زیپ پشتی کیفم اشاره کردم ... مغزم قفل شده بود ... نمی دونستم کجا رفته ... مهندس با همون اخمش گفت :
_ عیب نداره دخترم . فردا حتما اول ساعت کاری لپ تاپتو بیار ... توی اون که هست ؟
_ بله سیوش کردم ...
مهندس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
_ الان دیگه شرکت تعطیل میشه ... اگه وقت داری حتما دنبال فلشت بگرد ... نباید بزاری گم بشه ...
سرمو تکون دادم و با شرمندگی گفتم :
_ ببخشین به خدا ... من نمی خواستم گمش کنم ...
مهندس _ نه عیب نداره ... می تونی بری .
می دونستم گم شدن فلشم خیلی عیب داره ولی مهندس نمی خواست ته دلمو خالی کنه و این خیلی بهم کمک کرد . وقتی برگشتم خونه همه جا رو زیر و رو کردم . از تموم اتاقهای خونه گرفته تا اشپزخونه و پاسیون و حیاط و حمام و دستشویی ! ولی می دونستم که این فلش دیگه پیدا شدنی نیست ....
**********

چند وقتي از ارائه ي برنامه ام گذشته بود و من مثل هميشه سر كارم بودم . با صداي ثريا نگاهمو از روي مانيتور گرفتم و بهش دوختم كه گفت :
_ سروناز بهم گفت صدات كنم ... برو ببين چي كارت داره ...
باشه اي گفتم و از جام بلند شدم و به سمت اتاق مهندس رفتم . ديدم ميثاق هم با من رسيد و يه مرد ديگه كه من نمي شناختمش پشت سرش بود . مرد با ديدنم اخم عميقي كرد و روشو برگردوند . با خودم گفتم اين چشه ؟ كه ميثاق گفت :
_ برين داخل مهندس ...
يادم اومد همينطور جلوي در وايسادم و دارم بر بر نگاشون مي كنم . سريع رفتم تو و سروناز با ديدنمون از روي صندلي بلند شد . احساس كردم كمي صورتش گرفته اس . با دست به در اتاق مهندس اشاره كرد و گفت :
_بفرمايين تو ... منتظرتون هستن .
زودتر از اون دوتا جلو رفتم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم . مهندس روي صندلي نشسته بود و با دستاش صورتشو گرفته بود . فكر كردم سرش درد مي كنه . برگشتم و پرسشگرانه به ميثاق نگاه كردم كه با نگاهش غافلگيرم كرد . يه جوري داشت توي چشمام نگاه مي كرد . خدايا امروز اينا چشونه ؟!
با صداي مهندس رحيمي نگاهمو از ميثاق گرفتم . از پشت ميز كارش بلند شده بود و جلوي ميز بزرگ جلسه وايساده بود . چشماش قرمز بود . قبل از اينكه چيزي بگه نتونستم كنجكاويمو مهار كنم و پرسيدم :
_ مهندس سرتون درد مي كنه ؟
مهندس سرشو به سمتم چرخوند و براي چند لحظه فقط بهم نگاه كرد . مثل يه كسي كه مي خوان صداقت رو از توي صورتش بخونن ... مثل يه مظنون ... مثل نگاه ميثاق ...
مهندس رحيمي _ نه چيزي نيست ... بشينين .
همه با هم پشت ميز جاي گرفتيم و مهندس رحيمي بعد از صاف كردن صداش رو به من گفت :
_ ايشون مهندس واعظي هستن ...
و با دست به اون مرد اخمو اشاره كرد . نيم نگاهي بهش انداختم و مهندس رحيمي ادامه داد :
_ از شركت اميديه ... ايشون عضو نفوذي ما توي اون شركتن ...
با شنين اين حرف سرم صد و هشتاد درجه چرخيد سمت واعظي . اونم هم با ديدن نگام پوزخندي زد و گفت :
_ و خانم بهنيا هم عضو نفوذي شركت اميديه توي شركت ما هستن ... درست ميگم خانوم ؟!
دهنم از تعجب باز مونده بود . اينا چي مي گفتن ؟ عضو نفوذي ديگه چه صيغه ايه ؟! اين چي داره ميگه ؟! مهندس رحيمي و ميثاق ساكت بودن و اونم مثل يه بازجو بهم نگاه مي كرد . به خودم اومدم و دهنمو بستم و با صدايي كه از زور خشم مي لرزيد گفتم :
_ چي دارين ميگين ؟ عضو نفوذي يعني چي ؟
از سر جاش بلند شد و گفت :
_ عضو نفوذي يعن
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/19 تاریخ
کد :63722

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا