تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل ششم)


همچنان با خودم درگیر بودم که میثاق گفت :
_ چرا نمی خوری پس ؟!
ااااااه اینم که حواسش به همه جا هست ! بگم بره برناممو بنویسه بلکه دو ثانیه از دست فضولیاش خلاص بشم ! نمی دونم از کجا یادم اومد و پروندم :
_ با ظرف یه بار مصرف ، سرطان نمیگیریم ؟!
غذا تو دهن میثاق ماسید ... اما کمی بعد لبش به خنده باز شد و گفت :
_ پس من باید انواع سرطانها رو داشته باشم نه ؟!
همونطور که حرف می زدم یه قاشق پر از برنج کردم و اوردم سمت دهنم :
_ نمی دونم ... یه چکاپ بری بد نیست !
مردد بودم که بخورم یا نه که میثاق دوباره گفت :
_ نترس ... دیگه لوبیا توش نیست ...
هه ! اینو باش ! من تو چه فکری ام این تو چه فکری ! چشمامو بستم و قاشقو سریع تو دهنم کردم . خدایا خودمو سپردم بهت ! یه کم که جویدم حس کردم یه ذره لوبیا رفت زیر دندونم ... سریع لقمه رو قورت دادم تا حالم بد نشه ... با قیافه ای درهم گفتم :
_ لوبیا خوردم !
میثاق با خنده گفت :
_ نوش جونت !
با ابرویی بالا رفته گفتم :
_ شما که گفتی همه ی لوبیاهاشو جدا کردی !
میثاق سرشو با خنده تکون داد و گفت :
_ من معذرت می خوام ! از دستم در رفته ...
یه قاشق دیگه دهنم گذاشتم و برای خالی نبودن عریضه گفتم :
_ ولی تقریبا بی لوبیاس ... مرسی ...
میثاق _ خواهش می کنم ... راستش از بس لوبیا جدا کردم دیگه واردم !
_ چرا از بس ؟
میثاق بعد از مکثی که برای جویدن لقمه اش بود گفت :
_ خودم و محنا لوبیا دوست نداریم ...
با تعجب گفتم :
_ ا ؟ چه جالب ... اما مگه هر روز لوبیا پلو می خورین که مجبوری لوبیاشو جدا کنی ؟ راستي اگه دوست نداري پس چرا خريديش ؟
با دهن بسته خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد :
_ نه ... ولی قرمه سبزی رو بیشتر روزا داریم ... چون با مامان اینا غذا می خوریم مامان هم یه برنامه ی خاصی واسه غذا درست کردن داره مجبوریم نصف روزای هفته غذای لوبیا دارو بخوریم ... منم نخريدم ... عقلم كه كم نيست ! غذاها رو يكي از بچه ها مياره ... من فقط ميرم تو پاركينگ ازش ميگيرم .
سرمو تکون دادم و گفتم :
_ پس بیخود نیست اینهمه تو عملیات پاکسازی لوبیا واردی ! هم بشقاب خودتو پاک می کنی هم مال محنا رو !
فقط لبخندی زد و سرگرم غذاش شد . تک تک حرکاتش زیر نگاهم بود . فکر کنم چون تنها موجود جاندار اتاق این بود داشتم نگاش می کردم وگرنه من اصلا ادم هیزی نیستم ! غذا خوردنش خیلی قشنگ بود . خیلی شیک برنج می ریخت تو قاشقو میزاشت تو دهنش . لوس نبود با کلاس بود ! نگاهی به ظرف خودم انداختم .... منم با کلاس می خورم ؟!
از فکر خودم خنده ام گرفت ... شده بودم مثل بچه های شیش ساله که نمی خوان از دوستشون عقب بیفتن ... دوباره نگاهم به سمتش کشیده شد ... با خودم فکر کردم چقدر این ادمی که روبه رومه با اون ادمی که چهار سال پیش ازش متنفر بودم فرق می کنه ... واقعا چرا اینهمه ازش بدم میومد ؟! اها ... چون حرصمو درمیاورد ... چون زور می گفت ! و از همه مهم تر استاد درسی بود که من ازش متنفر بودم ... معادله به همین راحتی حل میشه :
« تنفر از درس مساویه با تنفر از استاد اون درس ! البته این معادله فقط مختص منه ! »
اما الان مثل يه همكار و يا يه فاميل ازش خوشم مياد ... ولي خيلي دلم مي خواد بدونم چرا اوايل از محنا دوري مي كرده ؟ ... وقتي صداشو شنيدم ، فهميدم تو اين مدت همش نگاهم بهش بوده ...
ميثاق _ اگه غذات تموم شده بريم سر كارمون ...
سريع سرمو انداختم پايين و در ظرفو بستم . ديگه حرفي رد و بدل نشد و منم سريع مشغول نوشتن شدم ...
نمی دونم ساعت چند بود که دیگه چشمام تار شده بود و نمی تونستم مانیتورو ببینم . تا چشمامو بستم چند قطره اشک دویدن تو صورتم ... فقط از چشمام اشک می اومد و دیدم حسابی تار شده بود ... جلومو نگاه کردم دیدم میثاق سرشو رو میز گذاشته و خوابه ... از توی لپ تاپ دیدم ساعت سه و نیم شبه . در لپ تاپو بستم و به طرف دستشویی که سه گوشه ی سالن بود به راه افتادم ...
کاسه ی روشویی رو پر از آب کردم و شالمو در اوردم . برای اینکه خواب از سرم بپره باید صورتمو بشورم ولی دستام توان اینکه از دو طرف بدنم بالا بیانو نداشتن ... تو مغزم فقط قسمتای جدیدی که می خواستم به برنامه اضافه کنم وول می خورد . اصلا به سلامتیم توجهی نداشتم و برام هم مهم نبود چرا چشمام اشک میاد .
بی فکر صورتمو زیر اب بردم و چند ثانیه صبر کردم ... وقتی خوب خواب از سرم پرید سرمو بالا اوردم و هوا رو بلعیدم ... با دستمال توی جیبم صورتمو خشک کردم و بیرون رفتم . بدون اینکه به خستگیم فکر کنم ، لپ تاپو روشن کردم و بازم مشغول شدم ...
چند ساعتی هم گذشت و من سه تابع دیگه نوشته بودم ... از زور خستگی انگشتام روی کیبرد حرکت نمی کردن . اخرین تابعم تموم شد و خواستم اجراش کنم که دیدم درست اجرا نمیشه ... برگشتم و همه چی رو چک کردم ولی بازم درست نمیشد ... اعصابم به خاطر بی خوابی و خستگی مفرط بدجوری داغون شده بود... حالا اگه این بخواد بازی دربیاره چه غلطی بکنم ؟
تو رو خدا اذیت نکن ... دیگه دارم میمیرم ... خدایا چرا این تموم نمیشه ؟ چرا این درست نمیشه ؟ چرا من اینجام ؟ چرا هر چی زور میزنم نتیجه ای نمی ده ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ اااااااااااااه ...
و با جیغ دستمو رو کیبرد کوبیدم . عصبهای دستم به شدت درد می کردن ... نمی دونم به خاطر فشار عصبی بود یا خستگیم ... تند تند نفس می کشیدم و سعی می کردم فکرمو متمرکز کنم ولی تنها چیزی که به فکرم می رسید یه سوال بود :
_ من چرا اینجام ؟
انگار تازه فهمیدم که برای چی باید اینجا باشم ؟ برای چی باید برنامه ای که یه بار با سختی و دقت زیاد نوشتم رو دوباره و با این اوضاع خراب بنویسم ... به مانیتور خیره بودم و چشمام هی تار میشد و دوباره دیدش خوب میشد ... دوباره تار ، دوباره ... و دوباره ... وقتی شونه ام محکم به عقب کشیده شد و بغضم آزاد ، تازه فهمیدم داشتم گریه می کردم ... اما برای چی ؟

میثاق یه لیوان جلوی روم گرفته بود و با اخم و صورتی پر از نگرانی می خواست مجبورم کنه تا بخورمش ... نگاه خیسمو به لیوان دوختم ... آب قند ... مگه من مریضم که آب قند بخورم ؟ من نه مریضم نه جاسوس ... اینا به درد من نمی خوره ...
جمله ی آخرو بلند به زبون آوردم و با حرص دست زدم زیر لیوان ... لیوان از دست میثاق کنده شد و روی زمین هزار تکه شد ... از صندلیم بلند شدم ... بازم بغض تو گلوم گره خورده بود و باز نمی شد ...
این حالت تنها وقتی برام پیش میومد که طاقتم تموم می شد ... فشار زیادی روم بوده ... بیست و چهار ساعت بی وقفه کار کردن و زل زدن به صفحه ی کامپیوتر ، در حالی که روز قبلش بهم تهمتی زدن که حتی توی خوابم نمی دیدم ، برام سنگین بود ...
تلو تلو خوران جلو رفتم که بازوم به شدت عقب کشیده شد ... اه ، این چی میگه ؟ چرا ولم نمی کنه ؟ چرا دست از سرم برنمی داره ؟ با جیغ به میثاق توپیدم :
_ چرا ولم نمی کنی ؟ ها ؟
فشار دستش رفته رفته کم و کمتر شد و بعد از ثانیه ای انگشتاش کامل دستمو رها کردن ... با بهت داشت نگام می کرد ... صدای زمزمه اشو از پس نفسهای بریده و لرزونم شنیدم :
_ چت شده یهدا ؟
چم شده ؟ نمی دونم ... با صدایی که برای خودم هم از شدت لرز نامفهوم بود گفتم :
_ خسته ام ... این هی خراب میشه ... همه چی خراب میشه ... هر کاری می کنم اخرش به بن بست می خورم ... دیگه بسه ... دیگه بسمه ... می خوام از اینجا برم... منو از اینجا ببر ... تو رو خدا ...
و صدام توی هق هق بلندم گم شد ... خسته شده بودم و عصبی ... دیگه توان کار کردن نداشتم ... توان هیچی ... فقط می خواستم با آرامش بخوابم ... آرامش ... چه واژه ی غریبی شده برام ... چقدر ازش دورم ...
زانوهام سست شدن ... تا خواستم روی زمین زانو بزنم ، دستی محکم زیر بغلمو گرفت و کشون کشون منو سمت مبلی که پشت میز بود برد . درست پشت میز قرار داشت و تا حالا متوجهش نشده بودم . میثاق تقریبا منو روی مبل پرت کرد و با صدایی که سعی می کرد آروم نگهش داره غرید :
_ فقط می خوابی ؟ فهمیدی ؟
و از جلوی چشمام دور شد ... چجوری بخوابم وقتی هنوز برنامه ام مونده ؟ خدایا چرا اینقدر زیاده ؟ کاش زودتر تموم میشد ... الان نمی تونم بخوابم ... باید تمومش کنم بعد می خوابم ... کاش بعدش تا اخر عمرم بخوابم ... کاش اصلا بیدار نشم ...
به زحمت از روی مبل بلند شدم و جلو رفتم . قدم هام نامنظم بود ... جلوی چشمام سیاهی رفت و یه دفعه محکم روی زمین فرود اومدم . صدای قدمهایی که لحظه به لحظه تند تر می شد توی گوشم پیچید ... سیلی های آروم روی صورتم می خورد ... می خواستم چشمامو باز کنم ولی حتی نمی تونستم یه میلیمتر تکون بخورم .
از روی زمین کنده شدم و چند ثانیه بعد ، روی سطح نرمی قرار گرفتم . صدای عصبی میثاق رو شنیدم که داشت ازم دور میشد :
_ معلوم نیست چند ساعت از خودش کار کشیده که به این روز افتاده ... چرا نخوابید ؟ ... ای لعنت بهت واعظی ...
صداش کمرنگ شد و مدتی بعد دستی زیر سرم قرار گرفت و دوباره صدای محکمشو شنیدم که دستور می داد :
_ یهدا ... بلند شو دهنتو باز کن ...
به زور تونستم کمی دهنمو باز کنم و مایه ای گرم و شیرین تو دهنم ریخته شد ... از شیرینی بیش از حدش معده ام می سوخت ... نتونستم طاقت بیارم ... می خواستم هر چی که خوردم رو بریزم بیرون ... از شیرینی بدم میومد ... زور تو دلم نشست و عق زدم که میثاق سریع گفت :
_ نه نه ، نریز بیرون ... نریزیا ... صبر کن ... صبر کن الان میام ...
به ثانیه نکشید که صدای دویدنشو شنیدم و بعد سطلی جلوم گذاشت و گفت :
_ بیا ...
منتظر همین کلمه بودم تا دهنم باز بشه و هر چی خوردم و نخوردم بیرون بریزم ... سرفه های پی در پی ام نمی زاشت خوب نفس بکشم ... دست میثاق آهسته روی کمرم می خورد و با دلسوزی می گفت :
_ آروم باش ... اروم ... چیزی نیست ... الان خوب میشی ...
انگار دکتر بود و داشت به مریضش وعده ی سلامتی می داد ... وقتی دیگه چیزی تو معده ام نمونده بود روی مبل افتادم و چشمای بسته ام گرم شد و به خواب رفتم ...
****************
از زور گشنگی چشم باز کردم . تو جام چرخیدم و به پهلو دراز کشیدم . کسی پشت میز نبود و در لپ تاپم هم باز بود ... با سختی از جام بلند شدم و سلانه سلانه به طرف میز رفتم . تا روی صندلی نشستم ، صدای قدمهای کسی اومد . سر بلند کردم . میثاق بود با یه کیسه دستش . وقتی دید پشت میزم اخماشو کشید تو هم و گفت :

_ چرا بیدار شدی ؟ اونم به این زودی ؟ برو روي مبل بخواب ...

معده ام بدجوری می سوخت . دست روش گذاشتم و ناله کردم :

_ گشنمه ... نمی تونم بخوابم ...

اهسته اومد جلو و کیسه رو روی میز گذاشت . درشو باز کرد و یه ویفر شکلاتی با آبمیوه بیرون اورد و جلوم گذاشت . همونطور که رو صندلی کناریم می نشست گفت :

_ ببخش دیگه همینا رو تونستم بخرم ... نباید از شرکت دور بشم ...

پوزخند تلخی زدم و گفتم :

_ بله دیگه ... وظیفه ی حراست منو به عهدتون گذاشتن .... نبایدم یه جاسوس رو تنها گذاشت !

ميثاق خيلي جدي گفت :

_ من محافظ تو نيستم .

با طعنه گفتم :

_ جدی ؟ پس این منم که از جام تکون نمی خورم تا کسی که به عنوان جاسوس معرفی شده دست از پا خطا نکنه ... ها ؟!

نفسهام داشت تند میشد ... کم کم آمپر عصبانیتم در حال چسبیدن بود ... میثاق در حالی که سعی داشت ارومم کنه گفت :
_ یهدا ...

همین یه کلمه کافی بود که از جا در برم و عقده ی این سختی عذاب دهنده رو بریزم بیرون :

_ یهدا نه ... نگو یهدا ... بگو دزد ، بگو جاسوس ... مثل واعظی .... مثل خان عمو جانتون ... بگو دیگه ... مگه غیر از این فکر نمی کنی ؟ ...

کمی مکث کردم ... مثل بهت زده ها داشت نگام می کرد ... با همون حالت عصبی به جای اون جواب دادم :

_ معلومه که فکر نمی کنی ... اصلا تو خواستی ذره ذره منو آب کنی ... با دادن اون پیشنهاد مسخره ات ، ثابت کردی که از اونام بدتری ... تو مگه عقل نداری ؟ نمی تونی فکر کنی من تو این سه روز لعنتی ، با وجود اون تهمت بزرگی که بهم زدن ، چجوری می تونم دوباره یه برنامه ی جدید واسه اون پروژه ی مهم بنویسم ؟... من وظیفه ی خودمو تمام و کمال انجام داده بودم ... چقدر وقت و هزینه امو صرف برنامه ی قبلی که حالا معلوم نیست کدوم گوریه کردم ... حالا باید خودمو واسه دزدیدنش بکشم ... میبینی ؟ ... می بینی دیگه ... این از رنگ و روی زردم ... اینم از لرزش دستام ... اینم از ... از ...

با حالتی عصبی که هیچ وقت ازم سابقه نداشت صورت و دستامو بهش نشون می دادم ... دیگه نفس کم اوردم ... برای اثبات بی گناهیم نفس کم اوردم ... سریع از روی صندلی بلند شدم و هوا رو به شدت به ریه هام فرستادم ... وقتی تونستم کمی حرف بزنم با صدایی اهسته ولی پر درد رو به میثاق گفتم :

_ من دزد نیستم ... من اونی که شما فکر می کنی ، نیستم ...

و بدون اینکه به غذام دست بزنم ، رفتم پشت لپ تاپم ... حالا با میثاق اتمام حجت کرده بودم ... انگار جون تازه ای تو بدنم نشسته بود ... حتی ذره ای هم برای حرفا و شاید قضاوتهای نا بجایی که درباره ی میثاق کردم ، عذاب وجدان نداشتم ... اون خودش باید می فهمید که این وظیفه ای که بهم محول کرده مثل یه مرگ تدریجیه برام ...

تازه اون شرایط منو می دونست . من اونقدر قوی و محکم نبودم که هم بار تهمتو به دوش بکشم و هم تنهایی خودمو مبری کنم ... با وجود اینکه خیلی گشنه ام بود و معده ام می سوخت ، چیزی به زبون نیاوردم ... نمی خواستم غرورمو زیر پا بزارم ... در لپ تاپ که نیمه باز بود رو کامل باز کردم و صفحه ی برنامه رو بالا اوردم .

چشمامو واسه تمرکز بستم و دستامو روی کیبرد گذاشتم . با باز کردن چشمام و دیدن برنامه که حالا نصفه شده بود ، دهنم باز موند ... این چیزی نبود که من اخرین بار نوشتم ... شاید چندین تابع بهش اضافه شده بود ... یعنی چی ؟ ... کی اینا رو کامل کرده ؟ ... یه دفعه فکری از ذهنم گذشت ... نه ... نمی تونه ... نمی تونه کار میثاق باشه ...

نا خود اگاه زبون بی جونم چرخید و لرزون گفتم :

_ این ... این ...

میثاق از روی صندلی بلند شد و نگاهم به سمتش کشیده شد . نیم رخش رو به وضوح می دیدم . همونطور که ایساده بود و به جلوش نگاه می کرد جدی و محکم ، مثل همیشه ، گفت :

_ من مثل واعظی و خان عمو فکر نمی کنم که تو جاسوس باشی . چون می شناسمت ... عقل هم دارم . به اندازه ای که برای نجات دادنت از زندان رفتن و حبس این پیشنهاد به ظاهر مسخره رو دادم . می دونم برات سخته ... حق هم داری . فشاری که روته رو من نمی تونم درک کنم . اگه دیدی خودم قبول کردم که به قول تو محافظت باشم برای کمک بهت بود ... دیروز وقت نشد بهت بگم که کارتو نصف کن تا با هم انجام بدیم . این طوری هم برنامه از قبلیه بهتر میشه و هم تو کمتر خسته میشی ... دیروز داشتم پرونده ی کارمندایی که بهشون مشکوک بودمو بررسی می کردم تا شاید بفهمم کی واقعا جاسوسی کرده ... من در جریان کارهات بودم ولی چون مدرکی برای اثبات بی گناهیت نداستم مجبور بودم جلوی واعظی و خان عمو سکوت کنم . حالا هم بیا غذاتو بخور دلم نمی خواد مثل دیشب پس بیفتی . این تابع رو هم تو ازش سر درنمیاری ... باید خودم کاملش کنم . بلند شو .

تمام مدتی که با اون صدای گرم و جدیش داشت حرف می زد ، بهش خیره بودم ... الان واقعا عذاب وجدان داشتم ... خدایا این مرد کی بود ؟ چطور تونستم این حرفا رو بهش بزنم و درباره اش قضاوت کنم ... ای لال بشی یهدا ! حالا چطوری تو چشماش نگاه کنم ؟!

اروم از روی صندلیم بلند شدم تا جامو بهش بدم اما اون بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه میزو دور زد و لپ تاپو برداشت و رفت رو صندلی خودش نشست . بعد از زدن عینکش با دقت شروع به نوشتن کرد . منم فقط به دلخوری میثاق که کاملا تو رفتارش مشهود بود نگاه می کردم ... حالا چجوری عذر خواهی کنم ؟ بگم غلط کردم کافیه ؟! نه زیادیش میشه ... می خواست زودتر بهم بگه که کمکم می کنه که منم اینهمه اسبی نشم ! اه ! فقط بلده ادمو شرمنده کنه و منت سرش بزاره ... !

دیدم بدون اینکه نگاهشو از روی مانیتور برداره گفت :

_ صبحانتو بخور ... حوصله مریض داری ندارم ...

نمی دونم چرا مثل همیشه جبهه نگرفتم و نگفتم به تو چه دلم می خواد نخورم ! در عوض با صدایی اهسته و شرمزده گفتم :

_ پس شما ؟ خودتون نمی خورین ؟

انگار من نبودم که حرف زدم ... چه صدای مظلوم و ناراحتی ! جیگر خودم اتیش گرفت ! فقط حرکت انگشت میثاق روی کیبرد متوقف شد . همچنان خیره به لپ تاپ با لبخند کجی جواب داد :

_ نه ... با حرفات سیر شدم .

خدایا همین الان منو بکش ولی نزار بیشتر از این خجالت زده ام بکنه ... دیگه داشت گریه ام می گرفت . و انگار واقعا اشکم در شرف سرازیر شدن بود چون صدام پر از بغض بود :

_ به خدا ببخشین ... من در جریان نبودم ...نمی خواستم اون حرفا رو بزنم ... نمی دونستم که ... ببخشین ...

ببخشین اخر حرفم اونقدر اهسته بود که گمون کنم نشنید . سرم پایین بود و با خودم درگیر بودم تا گریه امو مهار کنم ... شده بودم مثل یه دختر بچه ی شیطون که یه کار بدی کرده و باباش باهاش قهره ... سرمو بالا اوردم تا ببینم حرفم اثر کرده یا نه که دیدم بهم خیره اس ... یهو دستپاچه شدم و گفتم :

_ چی شد ؟

میثاق خونسرد گفت :

_ چی چی شد ؟

_ طلب مغفرت من !

اونقدر حرفم یهویی بود که بعد از گفتنش یه هین خفه کردم و سریع دستمو رو دهنم گذاشتم . میثاق با این حرفم یخش آب شد و با لبخندی که سعی در کنترلش داشت گفت :

_ قبول شد ...

همونطور که دستم رو دهنم بود ، لبخند گشادی رو لبم نشست . خدا رو شکر این عقل ناقص ما یه جایی به درد خورد ! میثاق که دوباره سرش رو تو لپ تاپ کرده بود وقتی دید چیزی نمی گم ، بهم نگاه کرد تا ببینه یهو از خوشی دق نکرده باشم ! انگار لبخندمو از چشام خوند چون با لبخند محوی ، ابمیوه و ویفر رو به سمتم هل داد و گفت :

_ بخور تا زود بریم سر کارمون .

با لذت تموم غذامو خوردم و حسابی هم گوشت شد به تنم و یه جون تازه گرفتم . بعد از غذا ، صندلیمو نزدیک صندلی میثاق گذاشتم و با هم رو برنامه کار کردیم ... چقدر کمتر خسته شدم و چقدر بیشتر یاد گرفتم ... هنوز هم مثل استاد قدیمم بهم اشکالاتمو گوش زد می کرد و از معلوماتی که داشتم خوشحال بود ...

ولی انگار یه چیزی بین من و استادم عوض شده بود ... یه حس تازه که می گفت این فاضلی دیگه اون فاضلی بد اخلاق برای تو نیست ... یه فرد دیگه اس ... یه ادم تازه که توی ذهنت با اسم میثاق حک شده ... میثاق که نه تنها بد اخلاق نیست ، بلکه دلسوزمه ...
****************

روز سوم کم کم داشت تموم میشد و برنامه ی من و میثاق هم تموم ... اخر شب بود و داشتیم اخرین اجرا رو روی برنامه می کردیم ... بعد از این اجرا من آزاد می شدم ... می تونستم نفس بکشم ... می رفتم خونه ... خدایا ... کمک کن درست بشه ... کمک کن تموم بشه ... اگه بازم گیر کنم دیگه می بُرم ...
داشتم تو دلم دعا می کردم که میثاق زد رو میز و بلند گفت :
_ ایول !
چون چشمام بسته بود و حواسم بهش نبود با این کارش نیم متر پریدم هوا ! با حرص چشمامو باز کردم تا یه چیزی بارش کنم که دیدم داره می خنده ... با تعجب گفتم :
_ چیزی شده ؟
با همون خنده ی جذاب ، چرخید طرفم و گفت :
_ تبریک میگم خانوم مهندس ... تموم شد ... برنامه عالیه ...
نمی دونم چیزی از حرفاش فهمیدم یا نه چون مسخ صورتش شده بودم ... مسخ خنده اش ... خنده ای شاد و از ته دل که مطمئنم برای اولین بار می دیدم ... با گنگی زمزمه کردم :
_ ها ؟!
میثاق فکر کرد از خوشحالیه که شوکه شدم ... با خنده لپ تاپو سمتم چرخوند و گفت :
_ ببین تموم شد ... بالاخره زحمتت نتیجه داد ...
به مانیتور خیره شدم . راست می گفت ... بالاخره تموم شد ... خدایا شکرت ... نمی دونم چی بگم ؟ ... چجوری ازت تشکر کنم که تونستم تو این مدت این وظیفه رو با کمکت تموم کنم ... نفهمیدم کی گونه هام خیس شد ... نفهمیدم کی با گریه می خندم و زمزمه می کنم :
_ خدایا شکرت ...
وقتی در لپ تاپ بسته شد ، به میثاق نگاه کردم . با لبخند گرمی بهم چشم دوخته بود ... چشم در چشم بودیم ... تو چشمای من تشکر موج می زد ... تشکر از کمکش ... تشکر از قوت قلبی که بهم داده بود ... تشکر از همراهی صمیمانه اش ...
اما چشمای اون ، برای نا مفهموم بود ... نمی تونستم بفهمم به چی فکر می کنه ... نمی تونستم بفهمم که چرا لبخندش رفته رفته محوتر میشه ...
در کسری از ثانیه نگاهشو ازم گرفت و سیم فن لپ تاپو جدا کرد و اونو برداشت . همونطور که لپ تاپو توی کیف می زاشت به ساعت گوشیش نگاه کرد و گفت :
_ اوه ! ساعت دوازده و نیم شبه ... من که رسما دارم هلاک میشم ... تو رو نمی دونم ...
_ تو اگه داری رسما هلاک میشی من خیلی وقته هلاکم !
با پاهایی خسته از روی صندلی بلند شدم و کیف کوچیکمو بستم . ساک خالیم رو از روی مبل برداشتم و همونطور که شالمو صاف می کردم ، به میثاق که داشت زیپ کیف لپ تاپو می بست گفتم :
_ کیفو از خودت جدا نکنیا ! من دیگه طاقت تهمت ندارم !
میثاق _ حتما ! منم طاقت بی خوابی ندارم ! الان فقط می خوام برم خونه و بعد از یه دوش تا دو روز بخوابم !
به حرفش لبخندی زدم و با نگرانی گفتم :
_ خدا کنه زودتر این مشکلم حل بشه ... نمی دونم چجوری می تونم ثابت کنم که من جاسوسی نکردم ...
میثاق با اطمینان گفت :
_ همین الانشم ثابت کردی که کار تو نبوده ... با جدیتی که توی کار نشون دادی ... من می تونم شهادت بدم که تو از هر اتهامی مبرایی ... فردا خودم پیگیر کارت میشم ... بهتره راجع به این موضوع با طاها حرف بزنی ... وکیل خوبیه می تونه ازت دفاع کنه .... منم به چند نفری مشکوکم ... نمی دونم حدسام درسته یا نه ... امیدوارم اینجور نباشه .
یه اوهوم گفتم و با قدمهایی سنگین رفتم طرف در . هنوز از پله ها بالا نرفته بودم که صدای میثاق متوقفم کرد :
_ کجا میری ؟!
با تعجب برگشتم سمتش که کتشو رو ساعد گذاشته بود و کیف به دست به سمتم میومد :
_ خب معلومه خونه !
میثاق با اخم کمرنگی گفت :
_ این وقت شب ؟!
_ این وقت شب خونه نرم کجا برم ؟! کوچه ؟!
اخم کمرنگش رنگ بیشتری گرفت :
_ منظورمو بفهم ! منظورم اینه که دیره و تنها نباید بری ...
تا فهمیدم چشه دستمو با بیخیالی تو هوا تکون دادم و با لحنی کش دار گفتم :
_ ولمون کن بابا !!! اینقده خسته ام که دارم میمیرم ... ! اگه بگن چشم بسته تا خونه رانندگی کنم میرم ! دیر و زود که نداره !
تقریبا که نه کاملا چرت و پرت گفتم ! ولی حوصله نداشتم تازه ماشینم که تو پارکینگ بود و من دلم نمیومد تنهاش بزارم تا فردا صبح ! زودتر از میثاق از در خارج شدم و همینکه تو پارکینگ رسیدم دستامو باز کردم و با نفس عمیق گفتم :
_ هوممممم چه بویی میده این آزادی ... فقط یخورده هوا خفه اس !
فکر می کردم میثاق به ین شوخیم می خنده اما بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت و قفل ماشینشو باز کرد . پوفی کردم و تو دلم گفتم بدبخت زنش که اخلاق اینو تحمل می کنه ! مث بچه ها دو دقیقه یه بار قهر می کنه ! ایش !
بعد از فکرم بادم اومد که زنش خیلی وقته از دستش راحت شده ! پس بیچاره همون محنا ! اوه راستی محنا ... یادم باشه در اسرع وقت از لیلی اطلاعات کسب کنم که دارم از فضولی نفله میشم !
در حالی که کف کفشمو رو زمین می کشیدم به سمت ماشینم رفتم و درو باز کردم قبل از اینکه بخوام از میثاق خداحافظی کنم نشست تو ماشینش و گازو گرفت و از پارکینگ رفت بیرون ! منم مثل منگولا وسط پارکینگ خالی وایس
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/19 تاریخ
کد :63721

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا