تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل هفتم)


چشمام اونقدر گشاد شد كه فكر كردم الان از كاسه اش مي زنه بيرون ! با دهن باز گفتم :
_ چــــــــــــي ؟!
دانیال که از تعجب من هول شده بود سریع گفت :
_ به خدا من قصد جسارت ندارم ... فقط ...
دویدم بین حرفش و خیلی جدی گفتم :
_ اقای رحیمی من اصلا قصد ازدواج ندارم ... بهتره تلاش بیهوده نفرمایین .
و از روی صندلی بلند شدم که صدای متعجب دانیال مجبورم کرد روی صندلی فرود بیام :
_ ولی من از شما خواستگاری نکردم ... !
اینبار متعجب و البته وا رفته تر ! پرسیدم :
_ یعنی چی ؟!
دانیال _ شما دچار سو تفاهم شدین خانوم بهنیا ... من اصلا منظورم اینی که شما فکر می کردین نبود ...
سعی کردم چیز دیگه ای نگم ... تا همین الانم خودمو مثل خواستگار ندیده ها ضایع کرده بودم ! اه یهدا جمع کن این لب و لوچه ی آویزونتو !!! شوهر کجا بود تو این گیری ویری ؟؟!!
دستامو روی سینه ام قلاب کردم و نگاه منتظرمو بهش دوختم . دانیال کمی من من کرد و گفت :
_ من ... می خوام کمکم کنین تا با فرناز خانوم صحبت کنم ...
تازه دوزاریم افتاد ... این گلوش پیش فرناز گیر کرده ... الهی ! چقدر هم بهم میان ... با لبخند پهنی گفتم :
_ به سلامتی ... حالا چه کمکی از دستم بر میاد ؟
دانیال با دیدن لبخندم خوشحال شد و تند تند قضیه رو تعریف کرد :
_ راستش فرناز خانوم یه سالی هست که اینجا کار می کنن ...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ناخوداگاه پریدم بین حرفش :
_ یه سال ؟! اونوقت شما حالا ازش خوشتون اومده ؟!
دانیال لبخند به لب گفت :
_ اجازه بدین ... نه ... من از اولین باری که دیدمشون از متانت ایشون خوشم اومد و خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم ولی متاسفانه هر بار که خواستم بهشون نزدیک بشم ، منو از خودشون روندن ... اصلا نمی فهمیدم چرا ولی یه روز اتفاقی دیدم که منتظر تاکسی هستن ... بهشون پیشنهاد دادم برسونمشون ولی ایشون امتناع کردن ... خلاصه تونستم راضیشون کنم و توی یه موقعیت مناسب درخواستمو مطرح کنم ولی ...
با هیجان گفتم :
_ خب ؟؟!!
دانیال با اندوه جواب داد :
_ گفتن نه ...
مثل جرز خیس خورده وا رفتم ! انگار به من جواب منفی دادن !
_ آخه چرا ؟!
دانیال _ میگن سطح خانواده ها بهم نمی خوره ...
_ پس موضوع پوله ؟
دانیال با حسرت سرشو به علامت تصدیق تکون داد ... تو دلم یه خرده به فرناز فحش دادم و بعد رو به مجنون دانیال گفتم :
_ حالا چه کمکی از دستم برمیاد ؟ می خواین باهاش صحبت کنم ؟
دانیال _ نه ... درباره ی خواستگاری من چیزی بهشون نگین ... من فقط می خوام بدونم که احساس ایشون نسبت به من چیه ... اصلا منو دوست دارن یا نه ... اگه اینو بفهمم راحتتر می تونم راضیشون کنم ...
رفتم تو فکر ... حالا چه جوری بفهمم فرناز اینو آدم جساب می کنه یا نه ... خیلی سخت شد که ! دانیال بعد از مکث کوتاهی گفت :
_ جوابتون چیه ؟ کمکم می کنین ؟
حالا چه خاکی تو سر فرناز کنم ؟! اخه چرا منو تو این موقعیت قرار می دی مرد ؟! بالاخره قبول کردم و از رستوران بیرون اومدم . تو راه هی با خودم درگیر بودم که چجوری بفهمم این فرناز چیزیش میشه یا نه ... شیطونه می گه همینجوری برم بهش بگم دانیالو می خوای یا نه ... خب اونم که خل ! می گه نه !
وقتی رفتم تو دفتر دیدم که فرناز سرشو رو میزش گذاشته ... اروم اروم بهش نزدیک شدم و بیخ گوشش یه پخ بلند کردم که یهو از رو صندلیش بلند شد و صندلی از پشت خورد به زمین ! داشتم هر هر می کردم که با دیدن چشمای سرخ فرناز ، نیشمو بستم و گفتم :
_ ترسیدی ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب نه کوتاهی گفت و صندلی رو صاف کرد و روش نشست . بدون اینکه بهم نگاه کنه ، کامپیوترو روشن کرد و منتظر بالا اومدن ویندوز شد ... این چرا اینقدر باهام سرسنگینه ؟ با اخم ظریفی نگاش کردم و گفتم :
_ چیزی شده فرناز ؟
هنوز نگاهش به مانیتور بود :
_ نه .
_ پس چرا اینقدر تو همی ؟
فرناز _ چیزی نیست ؟
_ چیزی نیست که صدات داره می لرزه ؟!
فرناز با حرص چشماشو بست . خوشم میاد مثل مامانم هی گیر می دم به یکی !
فرناز _ چیزی نشده یهدا . خودتو قاطی نکن ...
با خنده رفتم رو دسته ی صندلیش نشستم و دستمو دور گردنش حلقه کردم :
_ د ِ آخه اگه چیزی نشده پس چرا می خوای منو هشت تیکه کنی ؟!
فرناز _ من نمی خوام همچین کاری بکنم ...
_ پس بگو ببینم کی گازت گرفته که نمی شه گره ی اخماتو وا کرد ... بگو دیگه ...
فرناز حرفی نزد ... منم هی اصرار می کردم و پشت سر هم رو اعصاب بدبختش رژه می رفتم ...
_ بگو بگو بگو بگو بگو بگو ... !
یه دفعه فرناز از جاش بلند شد و منم که یه وری روی صندلی نشسته بودم ، تلو تلو خوران عقب پریدم تا ول نشم رو زمین ... فرناز با چشمایی اشکبار نگام کرد و با صدایی که از زور بغض خش داشت گفت :
_ نمی خوام ... ولم کن ...
و کیفشو برداشت و رفت بیرون ... ثریا که تازه اومده بود تو اتاق با دیدن من که سر جام خشکم زده بود پرسید :
_ چیزی شده ؟ با فرناز حرفت شد ؟
ولی من فقط سر جام وایساده بودم و به عکس العمل فرناز فکر می کردم ... کم کم لبخند کمرنگی رو لبم نشست ...
سريع به كيفم چنگ زدم و از دفتر بيرون رفتم ... ثريا با تعجب بهم نگاه مي كرد ... زود خودمو به آسانسور رسوندم و دكمه ي پاركينگو زدم ... تا رسيدن به پاركينگ يه نفس دويدم ... سوار ماشين كه شدم ، با سرعت فرمونو پيچوندم و ماشينو از پارك خارج كردم ... دعا دعا مي كردم فرناز نرفته باشه ... مثل اينكه خدا صدامو شنيد كه كنار خيابون ديدمش ...
سريع زدم رو ترمز . بيچاره حسابي ترسيد ... اما با ديدن ماشين من اخم كرد و روشو برگردوند . در حالي كه داشتم به بچگيش مي خنديدم ، شيشه رو پايين دادم و گفتم :
_ برسونيمتون خانوم ... !
فرناز جواب نداد . با بازيگري گفتم :
_ خوشگله چرا جواب نمي دي ؟! ماشالا چه هيكلي هم داريا ... بيا بريم دو ساعت با هم خوش باشيم ديه .... دلمو نشكون ... !
نيم رخ فرنازو مي ديدم ... معلوم بود خنده اش گرفته ولي همچنان اصرار داشت كه خودشو جدي نشون بده ...
_ دوشس محترم ... ! كل اين خيابونو گز كني ، ماشين مد بالا تر از من سراغت نمياد ... سريع بپر بالا تا گشتي مشتي نيومده يخمو بگيره ... بدو !
بازم ناديده ام گرفت . ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت . كمي جدي شدم :
_ فرناز بيا ديگه گرممه ... مي خوام برم ...
فرناز _ من كه جلوتو نگرفتم ... بيا برو .
حرصم گرفت ... ديگه داشت خيلي شورش مي كرد .
_ فرناز دارم با زبون خوش مي گم بيا بالا ...
فرناز هم مثل من گارد گرفت و برگشت سمتم :
_ اگه نيام چه غلطي مي كني ؟! البته از شما كه بعيد نيست ... تو روم دوستي و پشت سرم دشمن ... حيف من كه اينقدر دوست داشتم ...
مي دونستم الان عصبانيه داره چرت و پرت مي گه ...
_ بیا بالا می دونم من و دانیالو تو رستوران دیدی الان داری پیش داوری می کنی ... بیا بالا برات توضیح می دم ....

با شنیدن این حرفم ، سر جاش خشکش زد . لبخند نصفه ای زدم و گفتم :
_ بیا بالا بینم ... دارم می پزم ...
با قدمهای کوتاه اومد سمت ماشین . به محض سوار شدنش ، شیشه ها رو بالا دادم و ضرب کولرو زیاد کردم :
_ اوف ! خدا نکشتت ... تو این هوا می خواستی شکنجم بدی که هی ناز می کردی ؟!
فرناز بدون اینکه به شوخیم توجه کنه گفت :
_ خب ؟
نیم نگاهی بهش کردم :
_ خب به جمالت !
فرناز _ تعریف کن دیگه !
می دونستم از فضولی در حال انفجاره ! با بدجنسی گفتم :
_ می خوام اطلاعات کسب کنم !
فرناز با لحنی مرتعش گفت :
_ درباره ی کی ؟
خونسرد جواب دادم :
_ دانیال رحیمی .
فرناز با صدایی بدتر از قبل گفت :
_ برای چی ؟
_ برای خودم .
فرناز دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره ... یه دفعه زد زیر گریه ... اصلا تعجب نکردم . در حالی که لبخندی گوشه ی لبم جا خوش کرده بود ، کنار خیابون پارک کردم و آروم برگشتم طرفش . مثل ابر بهار گریه می کرد ... ای تو روحت دانیال ! ببین چه کارایی به من میدی ! اشک بچه مردمو درآوردم !
خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم :
_ خب ، پس اینجوری که تو گریه می کنی انگار اصلا آدم حسابی نیست ... نه ؟!
فرناز سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت :
_ مرتیکه هفت خط ... !
با تعجبی ساختگی صدامو بلند کردم :
_ وای ... پس اصلا مورد خوبی نیست نه ؟!
فرناز با هق هق جواب داد :
_ متنفرم ازش ... خیلی دوروئه ...
_ اوه مای گاد ! خدا رو شکر بهش جواب ندادم ... کس دیگه ای تو زندگیش بوده ؟!
فرناز که گریه اش تمومی نداشت :
_ اره ... بیشعور... به من گفته بود.... دوستم داره و می خواد بیاد خواستگاریم ... من اول جواب رد دادم ... اما حالا ... حالا ...
داشتم به مقصودم می رسیدم :
_ حالا چی ؟
فرناز دوباره بغضش سر باز کرد ... ای میمیری اول اعتراف کنی بعد زر زر کنی ؟!
فرناز _ حالا که من ... به مامان ... گفتم و ... قبول کرده ... اومده ... از تو ...
دیگه بس بود داشت نفسش می گرفت ! اروم زدم پشتش و گفتم :
_ خب ، بسه خودم تا اخرشو خوندم ... هیچی خفه کردی خودتو ... یه لحظه آروم بگیر ... اوهوم ! یه نفس عمیق ... آفرین ... !
فرناز تلاش کرد تا نفس بگیره اما هی بریده بریده هق هق می کرد ... ای بسوزه پدر خریت !
_ فرناز آروم باش به خدا ... بابا از من که خواستگاری نکرده ...
انگار این حرفم مثل آب بود رو آتیش ... هق هقش کامل خوابید و سریع چرخید سمتم :
_ چی ؟! خواستگاری نکرده ؟!
به ! پس اونوقت تا حالا داشت الکی زر زر می کرد ؟! من دیوونه رو بگو چقدر خودمو لعنت کردم ! ببین به خدا ... عشقای امروزی تا خرشون از پل می گذره دیگه گریه پریه رو می بوسن می زارن رو طاقچه !
_ نخیر ! مگه عقلش کمه که توی به این خری رو ول کنه بیاد منو بگیره ! تو که از همین حالا هم خری نیازی نداره رو مخت بالانس بزنه عاشقش بشی !
فرناز یه خرده نگام کرد و بعد از نیم ثانیه جیغش ماشینو برد تو آسمون هفتم :
_ ای خبر مرگتو بیارن ... ای بمیری که اینقده چزونیدم ! ... نمیگی من میمیرم ؟! ... کور بودی اونقدر گریه کردم ؟! نباید یه چیزی بگی بهم ؟!
نخیر ! مثل وروره جادو یه ریز می خواد حرف بزنه ! دستمو رو دهنش گذاشتم و خم شدم طرف صندلیش . هم گرما اعصابمو خورد کرده بود هم ورور های این جیغ جیغو ... در فرناز باز کردم و هلش دادم بیرون ... هنوز داشت ور می زد . بلند گفتم :
_ تو راحت باش من فردا میام دنبالت بریم با دانیال حرف بزنی ! بابای ... !
یه تک بوق براش زدم و به سمت خونه روندم ...
...........
تا جلوی خونه ی فرناز توقف کردم ، از در پرید بیرون و سوار شد . حسابی ذوق کرده بود . نا کس عجب تیپی هم زده بود ! چقدر آبی بهش میومد ... با شیطنت گفتم :
_ چیه ؟! می خوای دلبری کنی دیگه ؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ حسودی دیگه ! نمی تونی ببینی چقدر قشنگم ! حق هم داری از این به بعد نباید با مجردا بپام ! یهو اغفال میشی !
صدای قه قهه ام تو ماشین پیچید .
_ چقدر زود خودتو قاطی مرغا می کنی ! من که هنوز به دانیال نگفتم که دوسش داری ...
فرناز _ خب امروز میگی دیگه ... بعدم اون از خدا خواسته میاد از من خواستگاری می کنه ... بعدم که دیگه بادابادا مبارک بادا ... !
یه وری نگاش کردم و گفتم :
_ یه موقع خجالت نکشیا ! برات خوب نیس ! من موندم این دانبال چجوری نمی تونسته باهات حرف بزنه ؟! تو که دست همه ی دخترا رو از پشت بستی ... ! چقدر هولی !
فرناز _ بالاخره هر که طاووس خواهر جور هندستان کشد !!!
تک خنده ای کردم و با مسخرگی گفتم :
_ ببخشین این الان چه ربطی داشت ؟! تازشم دانیال که مثل تو خر نیست ! تا هند که رفته میره آشواریا رو میگیره که خیلی هم از جنابعالی بهتره !
فرناز کم کم داشت سرخ می شد ! برای اینکه دکوراسیونش بهم نریزه چیز دیگه ای بارش نکردم و تا رسیدن به شرکت هر دومون ساکت بودیم . وقتی توی پارکینگ از ماشین پیاده شدیم ، به طرف آسانسور رفتیم که دیدیم روی درش نوشته :
« خراب است »
چون از توی پارکینگ راه پله ای به سمت شرکت نداشت ، مجبور بودیم بریم بیرون و از در جلویی وارد بشیم راه زیادی نبود . تقریبا تمام کارمندا بعد از خوندن نوشته ی روی آسانسور از پارکینگ بیرون میرفتن . من و فرناز هم به سمت خیابون رفتیم که به در پارکینگ نرسیده ، ماشین دانیال پیچید تو . فرناز یه هنی کرد و با ذوق و شوق گفت :
_ وای ! اومد ... !
_ خودتو جمع کن دختر ! هی وا میره ! اصلا تو زودتر برو تو تا من بهش بگم چقدر هولی زودتر بیاد بگیرتت ... برو ...
و با دست هولش دادم . اونم همونطور که به سمت در می رفت ، زیر زیرکی پشت سرشو هم نگاه می کرد تا دانیالو ببینه ... من موندم این فقط جلوی مردا قیافه می گیره و گرنه اگه یکی عاشقش بشه با کله قبول می کنه !
چشمم به پارکینگ بود که دانیال بیرون اومد . از همون جایی که وایساده بودم صداش زدم تا متوجهم بشه :
_ اقای رحیمی .
ایستاد و به سمتم چرخید . با دیدن من سرشو به علامت سلام خم کرد و لبخندی روی صورتش نشوند . کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و جلو رفتم . اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که پام محکم گیر کرد و از کمر تا شدم . برای نیفتادن ، دستامو حفاظ خودم کردم ... انگار کسی از پشت مچ پامو گرفته بود....



با تعجب چرخيدم و به پشت سرم نگاه كردم . واي نه ... پاشنه ي كفش قشنگم توي سوراخ در فاضلاب گير كرده بود و نمي تونستم جم بخورم ! اي خدا كرمتو شكر !
داشتم الكي زور مي زدم تا پامو نجات بدم كه صداي دانيالو شنيدم . از صداش معلوم بود چقدر داره سعي مي كنه خنده اشو بخوره ...
_ چي شده خانوم بهنيا ؟!
با كمي غيض جواب دادم :
_ مشخص نيست ؟!
حساب كار دستش اومد واسه همين روي زانوهاش نشست و گفت :
_ نگران نباشين الان بيرون ميارم ...
دستش داشت مي رفت سمت پام و منم مثل منگولا داشتم نگاش مي كردم ... اها ... اين الان مي خواد پاي منو دربياره ؟! نگاه چه ژستي هم گرفته !!!
هنوز انگشتش به پام نخورده بود كه صداي ميثاق باعث شد هر دو سرمونو بالا بياريم :
ميثاق _ سلام ...
سلامش شبيه هر فحش زيبايي بود جز سلام ! اي بابا باز كه اين اينجوري نگام مي كنه ... هر دفعه از اين نگاها مي كنه مجبور ميشم شلوارمو عوض كنم !
دانيال روي پاش بلند شد و با ميثاق دست داد . منم تلاشمو كردم تا صافتر وايسم ولي تا وايسادم ، تعادلمو از دست دادم و رفتم رو زمين درست جلوي پاي ميثاق . بيشعور اصلا اعتنا نكرد من مردم يا زنده ... صداي دانيال اومد :
_ خانوم بهنيا اجازه بدين من كمكتون كنم ...
قبل از اينكه من جواب بدم ميثاق گفت :
_ چي شده ؟
كوري مگه ؟! نه ديگه ... هر چي نگاه داره شليك مي كنه سمت ما ... اصلا بلد نيست از داشته هاش استفاده ي درستو بكنه ... اي خدا باز من سوتي دادم هي پشت بندش مزخرف مي بافم !!!
دانيال ماجراي گير كردن قشنگ منو براش توضيح داد و خيلي تلاش كرد جلوي خودشو بگيره اما نتونست و آخرم زد زير خنده اما وقتي ديد ميثاق مثل برج زهرمار قط منو نگاه مي كنه ، خنده اش آروم اروم محو شد و با يه سرفه ي كوتاه در دهنشو بست .
ميثاق با اخم ازم رو برگردوند و رفت پشت سرم ... دهه حالا اين مي خواد دست بزنه به پر و پاچه ي من ! يه دونه زن تو اين خيابون پيدا نمي شه بياد كمك من بدبخت ؟! اي تو روح خودم كه فرنازو زودتر فرستادم !
برخلاف تصورم ميثاق رفت پشت سرم ولي بدون اينكه از دستش استفاده كنه گفت :
_ پاتو بيار بيرون ...
با تعجب گفتم :
_ چي ؟!
ديدم نگاهش به پامه . دوباره تكرار كرد ولي پر حرص :
_ گفتم پاتو بيار بيرون ...
هه ! اينم كه خل شده ! فكر كرده مثل غول چراغ چادوئه كه به يه چي نگاه كرد و دستور بده كارش اجرا بشه ! ولي در اينكه ايشون غوله هيچ شكي نيست ! جني ( غول چراغ در كارتون علائدين ) از اين خوشگلتره !!! (غلط كردي ! ) تو دلم اداشو دراوردم پاتو بيار بيرون ! هه ! صبر كن بهش بگم خودش اروم اروم مياد بيرون !
صداي عصبانيش منو از توي فكر و خيالمو بهم زد :
_ مگه با تو نيستم ؟!
دهه ! هر چي هيچي نمي گم پرروتر ميشه ! بيشعور واسه چي تو مكان عمومي سر من داد مي زنه ؟ حيف كه پام گيره وگرنه جوري ميزدمت كه نفهمي از كجا خوردي ! عصبي تر از خودش جواب دادم :
_ تو فقط مي گي بيار بيرون ! ميشه بگي وقتي گير كرده چجوري بيارمش بيرون ؟!
نگاه خشمگينشو توي چشمام دوخت و گفت :
_ كفشت گير كرده ، پات كه گير نكرده ... خانوم مهندس !
خانوم مهندس اخرشو جوري گفت كه احساس كردم سيكل هم ندارم ! دانيال با شنيدن حرف ميثاق زد زير خنده . زهر هلائل ! تو چاه فاضلاب بخندي ! همش تقصير توئه ! نگاه خشمگين من و ميثاق چرخيد روش . اما دانيال ديگه نمي تونست جلوي خودشو بگيره ... دستشو مشت كرد جلوي دهنش و همونطور كه عقب عقب مي رفت گفت :
_ ببخشين ... من تو شركت منتظرتونم ... !
و باقي خنده اش رو در حالي كه به سمت در شركت مي رفت ادامه داد . منم سرمو چرخوندم سمت ميثاق كه ديدم با نگاه عصبانيش داره داد مي زنه اون پاي كوفتيتو بكش بيرون !
منم اروم پامو از توي كفش بيرون آوردم و كف پامو روي پاي ديگه ام گذاشتم تا روي آسفالت گذاشته نشه ... اونم بعد از اينكه حسابي نگاه هاي غضبناكشو تحويلم داد ، طوري كفشو از توي سوراخ كشيد بيرون كه پاشنه اش كنده شد !
با صدايي پر از حسرت ، بلند گفتم :
_ واي نه ! كفش بيچاره ام ...!
كفشمو كنار پام روي زمين انداخت و دستاشو توي جيب شلوارش كرد . با پوزخند گفت :
_ تقصير خودته ... اگه اينقدر واسه ديدن دانيال عجله نداشتي الان كفشت سالم بود !
و راهشو كشيد و رفت ... به خدا اين يه مرضي چيزي داره ! با حرص چند تا فحش زير لب نثارش كردم و پامو تو كفش بي پاشنه ام كردم . اه ! نگاه چه بر سر تيپ خوشگل من آورده ... ! با روسري ساتن مشكي گرون و مانتوي شيك بايد كفش لنگه به لنگه پا كنم ! خبر عزاتو بيارن ايشالا ! بي ميثاق بشم الهي ! محنا هم راحت ميشه از دستت !
وقت ناهار ديدم فرناز و دانيال پشت يه ميز نشستن و با هم حرف مي زنن ... اِاِاِ؟ فرنازو ببين ! چقدر سنگين رنگين نشسته فقط لبخند مليح تحويل ميده ! اصلا انگار نه انگار صبح داشت خودشو واسه اين چلغوز هشت تيكه مي كرد ! با ثريا پشت ميز نشسته بودم و همونطور كه منتظر ناهار بودم ، كارت عروسي ساقي و روزبه رو زير و رو مي كردم ... عروسي واسه آخر هفته بود ...
ثريا صدام زد تا مطلبي رو بهم بگه . تا سرمو بالا اوردم ، نگاهم خورد به ميثاق كه دم در رستوران وايساده بود و داشت با سوال به دانيال و فرناز نگاه مي كرد ... كمي بعد هم نگاهش روي من لغزيد ... توي يه ثانيه همه چي رو فهميدم ... يعني اين بي عقل واسه حرف زدن من با دانيال اونقدر ترش كرده بود ؟! واي بلا به دور ! ... وايسا ببينم ... اصلا به اون چه كه ترش كنه ؟! مگه كيه منه ؟!
چشمامو باريك كردم و به صورتش دوختم . مي خواستم از توي صورتش بخونم من براش كي ام ... چرا اينقدر روم حساسه ... فقط با من اينجوريه يا بقيه هم مثل من رفتار مي كنه ... نگاهم از روي يك چشم به ديگري مي چرخيد ... چون دور از من بود ، رنگ ماشي چشماش بارز نبود ... راستي چقدر قيافه اش از دور معموليه و از نزديك خوشگل ... وايسا ببينم ... وايسا ... چه خبرته يهدا ؟! به تو چه كه اون چه شكليه ؟!
همين تلنگر باعث شد نگاهمو ازش بگيرم و توجهمو معطوف به ثريا كنم ... مدتي بعد زير چشمي به در رستوران نگاه كردم ... اونجا نبود ...
بعد از ناهار فرناز اومد پيشم و با ذوق و شوق گفت با هم به توافق رسيدن و قراره دانيال براي خواستگاري بياد . خيلي براشون خوشحال شدم ...
بعد از خداحافظي با بچه ها به سمت پاركينگ رفتم . توي راه به محنا زنگ زدم . قرار بود روزاي فرد با هم بريم پارك بازي كنيم ... اما خونشون اشغال بود . قبل از اينكه به طرف ماشين خودم برم ، صداي ميثاقو شنيدم كه داشت سوار ماشينش مي شد و با تلفن حرف مي زد :
_ نه مينا ، به مامان بگو من با تيم شبكه مي رم ... نمي تونم بيام .
......
_ خب شما برين ... محنا هم مياد ديگه ؟
.....
_ چرا ؟
......
_ حالا واجبه با يهدا بره ؟!
.....
تا اسم خودمو شنيدن ، بدون فكر رفتم كنارش و اشاره كردم قبول كنه ....


با دیدن من تعجب کرد و به مینا که پشت خط بود گفت :
_ چند لحظه گوشی ...
با دست گوشی رو گرفت و آهسته پرسید :
_ چی میگی ؟
_ بزار محنا با من بیاد ... پوسید دلش تو خونه ...
یه تای ابروشو بالا داد و گفت :
_ اولا که محنا قرار نیست تو خونه بمونه .... در ثانی شما کجا می بریش ؟
_ امروز یکشنبه اس قراره ببرمش شهربازی ...
میثاق _ من حرفی ندارم که باهات بیاد ... حال و هواش هم عوض میشه ولی تولد دیناس حاج عمو دعوت کرده باید با مینا و مامان بره ...
چینی به دماغم دادم و گفتم :
_ دینا ؟! خب مبارک باشه ... اما محنا خیلی مشتاق نیست بیاد ... می دونی که ؟!
محنا زیاد از دینا خوشش نمیومد ... بیشتر با دانیال گرم می گرفت . دینا یه جورایی خشک برخورد می کرد و حوصله ی بچه رو سر می برد ...
میثاق قیافه ی متفکری به خودش گرفت و با تکون دادن سر گفت :
_ باشه با تو بیاد ولی قبل از شام برش گردون خونه تا حاضر بشه ... اگه برای جشن نمی ره حداقل واسه شام اونجا باشه .
قبول کردم و اونم به مینا گفت تا محنا رو حاضر کنه و من ببرمش . داشتم سمت ماشینم می رفتم که صدای میثاق مجبورم کرد برگردم سمتش .
میثاق _ یهدا ...
اسممو یه جوری تلفظ کرد ... نمی دونم چطور ولی حس عجیبی بهم دست داد ...
_ بله ؟
میثاق رو به روم ایستاد و به زمین خیره شد ... رد نگاهشو دنبال کردم ... نگاهش به زمین نبود بلکه به کفش بدبخت من بود ...
میثاق _ من ... بابت ... کفشت معذرت می خوام ... نمی خواستم خیلی محکم بکشم بیرون ... ولی ...
اخ ! خودشو کشت تا عذر خواهی کنه ! دست به سینه وایسادم و کفشمو بالا اوردم :
_ خب ، واسه سختی ای که امروز با راه رفتن روی این کشیدم ، نمی تونم ببخشمت ... ولی چون هر کس دیگه هم کفشو بیرون میاورد همینجوری می شد ، عذر خواهیتو قبول می کنم ...
اوه ! چه کلاسی هم گذاشتم ! وقت کردم خودمو تحویل بگیرم !
میثاق با همون لحن گنگ و چشمایی پشیمون گفت :
_ خیلی درد گرفت ؟!
به جای اینکه جواب بدم ، محو لحنش شدم .... این چرا این جوری حرف میزنه ؟ ... چرا مثل قبل جدی نیست ؟ این لحن ، این مدل حرف زدن ، این صدا ، داره عصبیم می کنه ... نمی خواستم اونجا بمونم ... نمی خواستم دوباره این لحن به گوشم بخوره ...
ابروهام در هم بود ... عقب گرد کردم و گفتم :
_ چیز مهمی نیست ... خداحافظ .
بدون اینکه منتظر جوابش باشم ، سوار ماشینم شدم و با سرعت از پارکینگ بیرون رفتم ... توی راه همش صدای میثاق تو گوشم بود ... ای بابا ! هم زد کفشمو ناقص کرد هم مخمو ! کلا خونه خراب کنه ... وایسم یه جا کفش بخرم ... با اینا نمی شه جایی رفت ...
خوب تونستم ذهنمو منحرف کنم به مسائل عادی ... بعد از خرید کفش یه زنگ به مینا زدم و گفتم محنا رو حاضر کنه تا من بیام . کمتر از نیم ساعت جلوی خونه ی
ویلایی و دو طبقه ی میثاق و مادرش توقف کردم . از ماشین پیاده شدم و زنگ درو فشردم . صدای شاد محنا توی کوچه پیچید ...
_ اومدم یهدا جونم ...
و در با صدای تیکی باز شد . به سمت ماشینم رفتم و در سمت راننده رو باز کردم . محنا با سر و صدای زیادی از خونه بیرون اومد . مینا و زهره خانوم هم پشت سرش بودن . باهاشون سلام و احوال پرسی کردم . از بس با محنا می گشتم ، رابطه ام با زهره خانوم و مینا هم نزدیک تر از قبل شده بود .
زهره خانوم تعارف کرد :
_ بیا تو عزیزم ... هنوز مونده تا ما بریم ...
_ مرسی زحمتتون نمی دم ... همین الانم با بردن محنا برنامتون رو بهم ریختم ببخشین به خدا ...
مینا _ نه بابا ای
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/19 تاریخ
کد :63720

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا