تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل هشتم)


ابروهاش بالا رفت ... توي چشماش تعجب نشست ... اما بعد از چند لحظه ، تعجب محو شد و جاش رو به عصبانيت كمرنگي داد ... در حالي كه به سمت مبل مي رفت گفت :
_ لازم نيست حرفاي سارا رو به يادم بندازي ... خودم مي دونم چطور شش سال از زندگيم رو الكي هدر دادم ...
چي ؟ ولي من اصلا منظورم به رخ كشيدن اشتباهش نبود ... همينجوري يه چيزي گفتم ... نمي دونستم ناراحت مي شه ... به ياد حرفاي سارا افتادم ... اين كه به زنش شك كرده بود ... اينكه به محنا شك كرده بود ... به اينكه پدرش جكه نه اون .... نمي دونستم مي تونم حق رو به ميثاق بدم يا نه ... اما نه ، نمي تونم ... اون خيلي راحت مي تونستم با آزمايش در ان آ بفهمه محنا دخترش هست يا نه ... چرا ازمايش نگرفت ؟ ...
از روي صندليم بلند شدم و كنارش رو مبل سه نفره نشستم ... ديدم زير چشمي نگام كرد ... بينمون به اندازه ي يه نفر فاصله بود ... اروم شروع كردم به حرف زدن :
_ مي دونم اين حرفايي كه مي خوام بزنم اصلا به من ربطي نداره ولي مي خوام بگم ... و همينطور مي خوام دقيق بدونم ... سارا گفت شما به دخترت شك داشتين ... به اينكه بچه ي خودته يا نه ... حق با اونه يا از سر مريضيش يه حرفي زد ؟
ميثاق خم شد و ارنج دستاشو به زانوهاش تكيه داد . دستاشو تكيه گاه چونه اش كرد و گفت :
_ نه ... تراوشات ذهن مريضش نيست ... راست گفت ...
از اين حقيقت لرزيدم ... با اينكه شنيدن حرفاي سارا خيلي روم اثر نذاشته بود ولي حالا كه از زبون ميثاق مي شنيدم بدتر شد .... اصلا تو مخيله ام نمي گنجيد ... ميثاق ... با اون ذهنيتي كه من ازش داشتم ... يه باره خورد بشه ... آخه چرا به زنش ، به بچه اش شك كرد ؟ ... مگه همچين چيزي ممكنه ؟ ... اون كه بي رحم نيست ...
نمي دونم چرا بغض كرده بودم ... زير لب پرسيدم :
_ آخه چرا ؟ چرا به ساحل شك كردي ؟ اينقدر سارا برات ارزش داشت كه حرفاشو باور كردي و تازه از زنت متنفر شدي ؟ ... من كه باورم نميشه ... باور نمي كنم كه تو همچين كاري كرده باشي ... آخه مگه ...
با دادي كه سرم كشيد حرف تو دهنم ماسيد :
_ بســــــه ...
با چشماي درشت شده از تعجب بهش خيره بودم ... صداي تكون خوردن محنا اومد .... نگاه هر دومون چرخيد روش خدا رو شكر بيدار نشد ... فقط توي جاش غلت زد و پتو رو تو دستش مچاله كرد ... با ترس و چشمايي كه نم اشك داشت ، زل زدم به ميثاق ... سرش رو تو دستاش گرفته بود و به موهاش چنگ زده بود . با صدايي خش دار گفت :
_ كاش هيچ وقت نمي فهميدم ... هيچ وقت سارا بهم نمي گفت چه جفايي در حقم كرده ... فكر مي كني هضمش برام آسونه ... مي دوني از ديشب تا حالا چي بر سرم اومده ؟ ... يا اينكه فقط حرفاي اونو شنيدي و بعدم پيش خودت قضاوت كردي و حالام داري حكمشو صادر مي كني ... تو مرد نيستي بفهمي يهدا ... مرد نيستي درك كني وقتي عكس و فيلم زنت رو با بهترين دوستت ميبيني ... چه حالي ميشي ... تو جاي من نبودي بفهمي وقتي ساعت و انگشتر جك رو زير تخت اتاق خوابم ديدم چه حالي داشتم ... همه چيز دست به دست هم داده بود تا ساحل مقصر بشه ... تا همه چي داد بزنه اون گناهكاره ...
وقتي سرش داد زدم ، ازش توضيح خواستم ، گفتم بگو اينا چيه ، عكسا رو فيلما رو نشونش دادم ، ساعت و انگشتر جك رو به رخش كشيدم ... گفتم بگو ... جوابمو بده ... اما اون تنها كاري كه كرد اين بود كه سكوت كنه و بهت زده دستشو بزاره جلو دهنش ... من اصلا فكر نمي كردم اون به خاطر اين عكسا مبهوت بشه ... گمون مي كردم براي رو شدن دستشه كه ترسيده و حرف نمي زنه ...
از خودم متنفر شدم ... از اينكه زنم بهم خيانت كرده از خودم متنفر شدم ... من قبل از ازدواجم با ساحل به اندازه ي كافي سردرگمي داشتم ... مشكلات داشتم ... ولي فكر مي كردم با ساحل كه هستم كمكم مي كنه حلش كنم ... اما فكر مي كردم ساحل بهم خيانت كرده ... از پدرش شنيدم حامله اس ... ديگه ديوونه شدم ... سارا تصديق كرد كه اون بچه ي جكه ... خود جك هم همينو گفت ولي ساحل ، هيچ واكنشي نشون نمي داد ... فقط با چشماي اشكيش زل مي زد بهم ... دروغ چرا ... فكر مي كردم پشيمونه ... ته دلم هنوز بهش علاقه داشتم ... ولي نمي تونستم گناهشو ببخشم ... ازش دور شدم ... به بهونه ي كار رفتم نيويورك تا نبينمش ... تا نبينم بچه ي يكي ديگه تو بطن زن من رشد مي كنه ... اينا رو مي توني درك كني يهدا ؟ ... نه ... نمي توني ... راحتترين كار اينه كه فكر كني من تنها مقصر اصلي اين ماجرام ... تو خودتو با من مقايسه نكن ... چون نمي توني جاي من بشيني ... اصلا نمي توني ... پس به خودت اجازه ي قضاوت درباره ي منو نده ...
از جاش بلند شد و رفت كنار پنجره ... اونقدر محو حرفاش بودم كه لرزش صداشو نفهميدم ... نفهميدم كم كم داره صداش دورگه تر مي شه و برق چشماش بيشتر ... پشت به من كنار پنجره وايساده بود .... پنجره قامت بلندش رو قاب گرفته بود ... به حرفاش فكر كردم ... حق با اون بود ... من هر چي هم بخوام دركش كنم بازم نمي تونم ... توي اين ماجرا ، ميثاق و ساحل مقصر نبودن ... بلكه تنها قرباني بودن .... ميثاق بيشتر اذيت شد ... خيلي بيشتر ... و اما عذاب ساحل هم زياد بود ...
ناخوداگاه فكرمو بلند به زبون آوردم :
_ من نمي تونم خودمو جاي ساحل بزارم ... اينكه همسرت بهت شك كنه ، بدترين شكنجه ي عالمه ... اينكه شوهرت فكر كنه بچه ي اونو نداري ... واقعا وحشتناكه ... براي ساحل متاسفم ...
صداي خش دار ميثاق بلند شد :
_ فكر كنم بيشتر بايد به حال من افسوس بخوري ... احساس بازنده بودن مي كنم ... كاش حداقل زنده بود تا ازش عذر خواهي مي كردم ... هرچند گناهم نابخشوندنيه ... ولي ...
حرفش قطع شد و صداي نفسهاي عميق و لرزانش بلند تر ... مي دونم بدجور بغضش سنگيني مي كنه ... عجيب بود كه تا حالا تونسته خودشو كنترل كنه و گريه نكنه ... خيلي آدم تو داري بود ... از جام بلند شدم و رفتم تو سالن و از اب سرد كن كنار سالن براش يه ليوان اب ريختم ... پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق تا پرستارا متوجهم نشن ... درو باز كردم و از لاي در اتاقو نگاه كردم . ميثاق هنوز كنار پنجره بود و يه دستشو به ديوار تكيه داده بود و ديگري رو به كمر زده بود .... اوه ! چه ژست دختر كشي ! بميري يهدا تو اين موقعيت هم آدم نمي شي !
از قصد درو كمي محكم بستم تا بفهمه اومدم . تغييري نكرد و همون حالت موند . ايش ! مثلا مي خواد بگه قد بلند و خوش استيله ... خب كه چي ؟! ماشالا منم قد دارم مثل نردبون ! اصلا هم از اين يخچال سايد باي سايد خوشم نمياد ... فقط جا ميگيره !
كنارش وايسادم و ليوانو به طرفش گرفتم . بدون هيچ حرفي از دستم گرفت و يه نفس همه رو داد بالا ... عجب آدم بيخوديه ! منو بگو تنهات گذاشتم كه يه چكه اشك بريزي خالي بشي ولي اين هي پررو بازي درمياره ! مي مردي تشكر كني ؟! خوبي به امثال تو نيومده ...
براي عوض كردن جو گفتم :
_ راستي چي شد پليسا اومدن ؟
بدون اينكه نگاهشو از پنجره بگيره جواب داد :
_ چيزي نشد من همراهشون اومدم ...
فكم رفت تو زيرزمين :
_ چي ؟ پس اونا سه ساعت داشتن چي كار مي كردن ؟ چرا نيومدن تو كمكمون ؟ اصلا شما از كجا فهميدي من و محنا كجاييم ؟
ديدم گوشه ي لب ميثاق كج شد ... بعد از مكثي گفت :
_ سوال ديگه اي نيست ؟!
دستمو به سينه زدم و همونطور كه زير لب اداشو درمياوردم گفتم :
_ نه شما همون قبلي رو جواب بدي ثواب مي كني !
چشم غره ي كوچيكي به سمتم رفت و دوباره نگاشو به پنجره دوخت ... اخه من موندم اين پنجره ي زنگ زده و چركي ديدن داره يا اون منظره ي تاريك و بدون درخت حياط بيمارستان ؟!
ميثاق _ پليسا توي ساختمون بودن ولي نتونستن درست و حسابي مستقر بشن واسه همين طول كشيد ... وقتي اون دو تا مرد محنا رو تاز اتاق بردن بيرون ، پليسا تونستن جلوشونو بگيرن ولي چون اتاقي كه ما توش بوديم يه اتاق مخفي پشت قفسه بود ، اونا نتونستن زود پيدامون كنن ... بعدم من علم غيب ندارم ، سوپر منم نيستم كه يهو سر برسم ... سارا باهام تماس گرفت و تهديدم كرد كه بيام اونجا منم اولين كاري كه بعد از قطع كردم تماس سارا كردم اين بود كه زنگ بزنم صد و ده ...
آخي چه بچه ي منطقي اي ! اصلا كله خراب نيست كه به كشتنمون بده !
سوالي كه تو ذهنم رژه مي رفت رو نتونستم ناديده بگيرم ... بالاخره زبون باز كردم و همزمان با من ميثاق هم گفت :
_ يهدا ...
_ راستي ...
هر دو بهم نگاه كرديم ... خنده مون گرفت ... اون تعارف كرد :
_ تو بگو ...
_ نه اول شما ...
ميثاق _ خانما مقدم ترن ... بگو...
خب ، چون اين حقيقتو به زبون آورد نتونستم بيخيال حرفم بشم و تعارفو گذاشتم كنار و پرسيدم :
_ چرا دنبال آزمايش نرفتي ؟

سرشو چرخوند و زل زد توي چشمام :
_ وقتي مطمئن بودم كه اون دختر من نيست ، ازمايش دادن چه فايده اي داشت ؟
_ چي ؟! يعني شما حتي يه بارم امتحان نكردي ؟
سرشو چرخوند سمت پنجره ... زير لب جواب داد :
_ اگه يكي ازم بپرسه بدترين اشتباهي كه توي زندگيت كردي چي بوده ، همينو مي گم ... من اونقدر مطمئن بودم كه به فمر آزمايش نيفتادم ...
مثل خودش ، تن صدام رو پايين آوردم :
_ مي تونم يه چيز ديگه هم بپرسم ؟
اروم سرشو به علامت تصديق تكون داد ... منم ادامه دادم :
_ شما محنا رو چقدر دوست دارين ؟...
سرشو برگردوند سمتم و پرسشگرانه نگام كرد ... حرفمو كامل كردم :
_ منظورم الان نيست ... قبل از اينكه چيزي بدوني ، چقدر دوسش داشتي ؟
ميثاق مطمئن جواب داد :
_ قبلا هم گفتم كه ساحل هنوز ته قلبم يه جايي داشت ... وقتي مرگشو ديدم ، واقعا شكستم ... اون هر چي هم كه بهم خيانت كرده بود ، بازم برام ارزش داشت ... زنم بود و پاره ي تنم ... از سير تا پياز زندگيمو مي دونست ... با اينكه گناهكاريشو باور كرده بودم ولي چشماش برام معصوم بود ... مثل هميشه ... محنا تا دو ماهگي برام هيچي بود ... اما بعد از مرگ ساحل ، اون شد يادگار ساحل توي زندگيم ... واقعا دوسش داشتم ولي نمي گفتم ... ابراز نمي كردم ... نمي دونم چرا ولي نمي خواستم با نزديك شدن بهش ، خودمو بيشتر بهش وابسته كنم ... حس مي كردم كه اونم ممكنه مثل مادرش بهم از پشت خنجر بزنه ... ولي الان فهميدم كه اون ، مرهميه روي زخمم ... نه خائن ... از الان مي خوام به معناي واقعي باباش باشم ... نه اسما ...
حرفاش لبخند شيريني به لبم آورد ... از ته دلم گفتم :
_ واقعا براتون خوشحالم ... هم شما هم محنا ... خيلي دختر نازيه و لياقت محبتو داره ... مطمئنم بهترين پدر و دختر دنيا ميشين ...
و خنديدم ... به حرف اميدوارانه ام و همينطور نيمه مسخره ام ! مگه قراره تو مسابقه شركت كنن كه ميگي بهترين پدر و دختر دنيا مي شن ! خب چيز ديگه اي تو آستين نداشتم چرت و پرت گفتم !
ميثاق از اول حرف زدنم بهم نگاه مي كرد ... نمي دونم چرا با ديدن خنده ام اونم لبخند زد ... حرفم كه خنده دار نبود ... شايد لبخند تشكره ... آخي چه بچه ي مودبي ! خواهش مي كنم ... قابلي نداشت !
يهو يادم اومد اونم مي خواست يه چيزي بهم بگه ... گفتم :
_ آها ... چي مي خواستين بگين ؟
اينبار ميثاق بدون اينكه نگاهشو از روم برداره گفت :
_ مي خواستم ازت تشكر كنم ... لطفي كه كردي غير قابل جبرانه ...
تعجب كردم ... آخه يه حرف دلگرم كننده كه غيرقابل جبران نبود ... بود ؟!
شونه امو بالا انداختم تا به خودم بگم بيخيال كه با حركت دادنش درد وحشتناكي توش پيجيد ... طوري كه نتونستم وايسم و زانوهام تا شدن ... لبمو محكم گزيدم تا صداي ناله ام محنا رو بيدار نكنه ... ميثاق دستپاچه كنارم زانو زد و گفت :
_ چي شد ؟ خيلي درد داري ؟ صبر كن الان دكترو خبر مي كنم ...
همونطور كه دستم به شونه ام بود گفتم :
_ نه ... لازم نيست ... زياد وايسادم ... برم اتاقم دراز بكشم خوب ميشم ...
دستمو به لبه ي پنجره گرفتم و با زحمت از جام بلند شدم ... ميثاق با درموندگي نگام مي كرد ... انگار نمي دونست بايد چي كار كنه ... يهو چشماش برقي زد و گفت :
_ همينجا وايسا من الان ميام ... جايي نرو خب ؟
قبل از اينكه صبر كنه تا من جوابشو بدم ، از اتاق پريد بيرون ... اينم يه چيزيش ميشه ها ... سلانه سلانه به سمت تخت محنا رفتم و موهاشو از روي پيشونيش كنار زدم ... اهسته سرمو جلو بردم و با احتياط گونه اشو بوسيدم ... خدا رو شكر كردم كه حالش خوب بود ...
و همينطور خودم سالم بودم ... حس خاصي راجع به تير خوردنم نداشتم ... نمي دونم چرا اصلا نمي ترسيدم ... انگار حركتي كه براي نجات جون ميثاق انجام دادم دست خودم نبود ... شايد احساساتي شدم و يهو تصميم گرفتم جان فشاني كنم ولي از اين بابت خوشحال بودم ... چون هر چي هم كه ميثاق حرص درآر بود ولي بازم باباي محنا بود و استاد سابق من ... و من مي خواستم جونشو نجات بدم ...
توي افكارم غرق بودم كه صداي ميثاق اومد :
_ بشين ...
برگشتم سمتش ... يه ويلچر اورده بود و درست پشت سر من گذاشته بود . لبخند محوي زدم و چون حوصله ي راه رفتن نداشتم ، ولو شدم رو ويلچر ... ميثاق با لبخند گفت :
_ تو كه اينهمه خسته بودي چجوري اين همه راهو بالا پايين كردي ؟
_ از تكنولوژي روز استفاده كردم ... با آسانسور اومدم ديگه ...
ميثاق _ تا اسانسور اومدن هم برات خوب نبود ... زخمت هنوز كامل خوب نشده ... بايد استراحت كني ...
يه باشه زير لب گفتم و لم دادم به پشتي وليچر ... جالبيش اينجا بود كه يه ريزه هم احساس خجالت نمي كردم ! وا ! واسه چي خجالت بكشم ؟! من خودمو انداختم جلوي تير اين آقا ...حالا چشمش كور ببرتم ! يه لبخند خبيث اومد گوشه ي لبم و راحت سواريمو كردم !
فردا صبح با رخوت از جام بلند شدم و به زور مينا چند تا لقمه صبحونه خوردم ... چقدر غذاهاي بيمارستان افتضاحه خدا ! اصلا معلوم نيست ايني كه گذاشتن جلوم براي چند سال پيشه ! به هر حال خوردم ... از گشنگي بهتر بود ...
لحظه شماري مي كردم كه وقت ملاقات برسه ... تا ساعت سه شد ، لباسامو مرتب كردم و صاف نشستم رو تختم ... صداهاي زيادي پشت در اتاقم ميومد ... شايد خاله فائقه و دايي فواد اينا اومدن ديدنم ... با سر انگشت ، ابروهامو صاف كردم و نفس گرفتم تا براي احوال پرسي با همه جون داشته باشم ... چند تقه به در خورد اما صداها ساكت نشد ... اي بابا ، اينجا مثلا بيمارستانه ها نه حموم زنونه ! چقدر صدا مي كنن !
مينا سرشو از لاي در اورد تو و لبخند گشادي زد و گفت :
_ چهار نفر اومدن ديدنت ...
حساب كردم كه خاله فائقه با شوهرش و دايي فواد و نغمه خانوم ، چهار نفرن ... البته بدون بچه هاشون .... سرمو براي مينا تكون دادم و مينا هم رفت بيرون و درو تا آخر باز كرد ... نفر اول كه قدم توي اتاق گذاشت ، چشمامو متعجب كرد ... دومي ، لبخند به لبم اورد ، سومي اشك رو مهمون چشمام كرد و چهارمي باعث شد با گريه بخندم ... همشون اينجا بودن ... دوستاي من ِ بي معرفت ...
هر چهار تا با هم هجوم آوردن سمتم ... هنوز هم مثل گذشته كله خراب بودن ! تصور كن چهار تا لب با هم بخوان ببوسنت ... چه احساسي داري غير از تهوع ؟! بعد از اينكه حسابي تف ماليم كردن ، راضي شدن ولم كنن ... تا از روم كنار رفتن نفس عميقي كشيدم و تازه تونستم خوب به همه نگاه كنم ...
الهام ، يار و ياور هميشگي من ... چادر مشكي اعلاش روي شونه اش افتاده بود و روسري ساتن سفيدش رو مثل هميشه مدل لبناني بسته بود ... واي كه چقدر اين مدل به صورت ناز و گردش ميومد ... چشماي ميشي خيسش ، رو تك تك اجزاي صورتم مي لغزيد ... اونم داشت صورتمو مي كاويد ... با لبخند گفتم :
_ چيه ؟ خيلي خوشگل شدم يا خيلي پير شدم ؟!
الهام دماغشو بالا كشيد و گفت :
_ هيچ كدوم ! از بس تو افتاب اين ور اونور رفتي و مثل خر كار كردي آفتاب سوخته شدي !
جيغ پر حرصم با خنده ي بچه ها يكي شد ... با عصبانيت براي الهام خط و نشون كشيدم ... سهيلا جلو اومد و به شونه ام نگاه كرد . دوباره گريه اش گرفت ... سرمو محكم بغل كرد و گفت :
_ الهي بميرم برات كه اينقده درد كشيدي ... !
محكم خودمو ازش جدا كردم و هولش دادم عقب :
_ اه ! ... سهيلا ! برو گمشو اونور خفه ام كردي ! هي مثل كنه مي چسبه به آدم ! بيچاره شوهر بدبختت چي مي كشه از دست تو !
سهيلا خواست بزنه به بازوم اما دستش وسط راه متوقف شد و گفت :
_ مي ترسم بزنمت يه دفعه يه چيزيت بشه ... پس امروز معافي ! مي توني هر چي دلت خواست بارم كني !
خنديدم و صورتشو خم كردم طرف خودمو يه بوس از گونه اش كردم ... نفيسه سهيلا رو كه جلوي صندلي وايساده بود كنار زد و در حاي كه روي صندلي مي نشست ، گره ي شالشو وا كرد و به سهيلا گفت :
_ وقتي مي بيني دو نفر سرپان ، برو كنار يه تعارفي بزن تا بشينيم ... مردم تو اين گرما ... اوف !
با تعجب به هيكل چاقش نگاه كردم و گفتم :
_ ا ؟ نفيسه ؟ تو هنوز نزاييدي ؟!
نفيسه مثل طلبكارا نگام كرد و گفت :
_ يه بلا نسبت بگو !
ابرومو دادم بالا و گفتم :
_ بلا نسبت به چيت ؟ به بچه ات يا نزاييدنت ؟!
نفيسه دستشو جلو دهنش مشت كرد و معترضانه گفت :
_ ا ؟ عجب آدم پستي هستيا ! بابا مگه من گاوم كه هي ميگي زاييدي ؟!
خودمو مثل خنگا كردم و گفتم :
_ مگه غير از اينه ؟!
نفيسه با جيغ از جاش پريد كه يهو زير دلش درد گرفت و خم شد ... همه از خنده روده بر شده بودن ... خودشم همونطور كه درد مي كشيد مي خنديد و مي گفت :
_ چقدر بيخودي يهدا ! اصلا فكر نكن من پا به ماهما ! اگه يه چيزيم بشه جواب شوهرمو تو بايد بدي !
همونطور كه به سرش دست مي كشيدم گفتم :
_ باشه حالا تو خونتو كثيف نكن من حسابي با شوهرت اختلاط مي كنم كه طلاقت نده !
نفيسه دوباره از كوره در رفت ... اينبار مهناز پا درميوني كرد و گفت :
_ بسه ديگه يهدا ! الان همينجا بچشو به دنيا مياره از بس حرصش ميدي !
تا نگاه خندونم به مهناز افتاد ، اشك تو چشمام جمع شد ... هنوزم با ديدنش ياد يوسف ميافتم ... دنبال يه راه فرار از دست اشكام بودم كه در اتاقمو زدن ...
صدامو صاف كردم و بفرماييدي گفتم . در باز شد و ميثاق در حالي كه محنا روي دستاش بود اومد تو ...
*****************

همه ي بچه ها با ديدن ميثاق تعجب كردن ... نفيسه سريع شالشو درست كرد و به احترام ميثاق از جاش بلند شد ... الهام چادرشو روي سرش كشيد و مهناز و سهيلا هم جمع و جور تر وايسادن و سلام دادن . ميثاق خيلي محترمانه باهمه احوال پرسي كرد و محنا رو بهشون معرفي كرد . محنا لبخند كمرنگي به همه زد و نگاه مشتاقشو به من دوخت .
منم با ديدن محنا ، ذوق زده رو تختم نيم خيز شدم و دستامو براي بغل كردنش باز كردم ... ميثاق درست كنار تختم وايساد و محنا رو با احتياط تو بغلم گذاشت . تا محنا رو تو آغوشم گرفتم ، آرامش عجيبي بهم تزريق شد ... محنا هم سفت گردنمو چسبيد و با صدايي مرتعش گفت :
_ خوبي يهدا جونم ؟
صورتشو تو دستام گرفتم و نوك بينيشو بوسيدم ... با لبخند گفتم :
_ آره عروسك كوچولوي من ... الهي قربون چشماي نقره ايت بشم من ...
و محكم چسبوندمش به خودم ... محنا سرشو بالاتر كشيد و چونه اش رو گذاشت روي شونه ي تير خورده ام ... تا به جاي زخم دست زد از زور درد ، از جام پريدم و تكون سختي خوردم ... براي اينكه نترسه چيزي نگفتم ولي بدجور دردم گرفته بود ... يه دفعه صداي مضطرب ميثاق بلند شد :
_ نه نه محنا سرتو بردار ...
محنا با تعجب سرشو برداشت و من تونستم نفسمو آزاد كنم ... صورتم از درد كبود بود و بي حال شده بودم ... محنا متعجب از ميثاق پرسيد :
_ چي شده بابا ؟
ميثاق يه خرده نگاش كرد و جويده جويده گفت :
_ اممم ... چيزه ... آهان مي خواستم گوشوارتو صاف كنم ...
و دستشو برد سمت گوشواره ي حلقه ايه محنا و يه خرده تكونش داد كه يعني داره صافش مي كنه ... محنا هنوز متعجب بود ... ميثاق بعد از ماست مالي كردن حرفش ، محنا رو بغل كرد و گفت :
_ خب ديگه مي خواستي يهدا جونت رو ببيني كه ديدي ... حالا بيا بريم ...
محنا لب برچيد و گفت :
_ ولي من هنوز سير نشدم كه ...
ميثاق نگاهي به من كه بي جون به بالشم تكيه داده بودم انداخت و با لبخندي نسبتا شاد به محنا گفت :
_ خب ، به جاش من مي برمت حياط بيمارستان و كلي با هم بازي مي كنيم ... چطوره ؟ دوست داري ؟
محنا قيافه ي متفكري به خودش گرفت و گفت :
_ باشه ... ولي من بايد بگم چه بازي اي ... خب ؟
خنده ام گرفت ... داشت با ميثاق شرط مي بست ! ميثاق هم مثل خودش گردنشو كج كرد و گفت :
_ باشه ... حالا بگو جه بازي اي ؟
محنا با شوق گفت :
_ من دوست دارم خاله بازي كنم ...
همه زدن زير خنده و قيافه ي ميثاق هشت و چهار شد ! با تعجب گفت :
_ خاله بازي ؟!
محنا از ترس اينكه ميثاق باهاش بازي نكنه با غرغر گفت :
_ اره اره ... خاله بازي ... تو قول دادي ... قبول كردي ... باهام بازي كن ...
ميثاق همونطور كه تكونش مي داد گفت :
_ باشه باشه عزيزم باهات خاله بازي مي كنم حالا گريه نكن ... آفرين دختر گلم ..
با بيچارگي بهم نگاه كرد ... خنده ام رو خوردم و سري براش تكون دادم كه يعني من چي كارت كنم ؟! ميثاق هم در حالي كه داشت با محنا سر اينكه كي كيو دعوت كنه و چايي بريزه براش ، بحث مي كرد ، با خداحافظي كوتاهي از همه از اتاق بيرون رفت ... تا ميثاق رفت بيرون ، بيست سوالي شروع شد ... هر كدومشون يه چيزي مي پرسيدن :
الهام _ نه بابا ! تو از كي فاضلي رو مي شناسي ؟!
سهيلا _ راستي راستي استاد فاضلي بودا ... اون بچه خوشگله دخترش بود ؟
نفيسه _ واي نازي ... اسم دخترش چه خوشگل بود ... محنا ! اي قربون چشماش برم ... تو چرا بهمون نگفتي كه با فاضلي آشنايي نامرد ؟!
مهناز _ چقدر ناز بود دخترش ! خودشم كه ماشالا داره روز به روز خوشتيپ تر مي شه ! تو شركتتونه ؟!
از اين همه سوال سرسام گرفتم ... با صداي بلندي گفتم :
_ اي بابا ! بس كنين ديگه سرم رفت ... همه با هم و توهم توهم حرف مي زنين اصلا نمي فهمم چي مي گين !
همه ساكت شدن و مثل بچه هايي كه مامانشون دعواشون كرده ، زل زدن بهم . ماشالا به جذبه ام كه همه رو اسير خودش مي كنه ! يه خرده صافتر نشستم و گفتم :
_ خب ، حالا يكي يكي سوالتونو بپرسين من جواب بدم ...
اول مهناز گفت :
_ اين استاد خوشگل ما رو از كجا مي شناسي ؟ تو شركتتونه ؟ ماشالا به قد و بالاش ! ديدي چقدر خوش استيله ! واي... به قول خودت خوش به حال زنش !
دهنمو كج كرده بودم و به تعريفاي صد من يه غاز اين مهناز خر گوش مي دادم ... يعني بلانسبت خر ! با حرص گفتم :
_ تموم شد قربون صدقه رفتنات ؟! تو ميگي خوش به حال زنش ولي من مي گم بد به حال آقا ايلياي تو كه هر كي رو ميبيني ، آب از پك و پوزت ولو ميشه !
مهناز وا رفت و گفت :
_ وا ! يهدا ! تو كه ميگي من بي منظور مي گم !
با حرص گفتم :
_ بله بي منظور ميگي ! فردا پس فردا بيا بي منظور زنش شو اشكال نداره كه !
و دست به سينه نشستم ... نمي دونم چرا من داغ كرده بودم ! يكي ديگه يه جاي ديگه از يكي ديگه تعريف كرده ، اونوقت من حسودي مي كنم ! اصلا به تو چه يهدا ؟! مگه تو فضولي كه بقيه به اين مردك تخس مي گن خوشتيپ ؟ اصلا خب بگن ! به من چه ؟ اه ... روانيما !
سهيلا چشاشو باريك كرد و گفت :
_ من كه حلقه اي دست مستر فاضلي نديدم ... شما ديدين بچه ها ؟
بچه ها همه سري به علامت نفي تكون دادن ... منم مجبور شدم كل ماجراي آشنايي دوباره با ميثاق و دوستي با محنا رو بهشون بگم ... وقتي حرفام تموم شد ديدم همه با نيشي كه از گوش چپ تا گوش راستشون باز شده زل زدن به من ... نگاهم روي تك تك لبخند هاي گل و گشاد لغزيد و پرسيدم :
_ چيه ؟ چرا لب و لوچه هاتون آويزون شده ؟!
نفيسه يه كم خودشو جابه جا كرد و گفت :
_ ميگم تو خيلي اين دخترو دوست داري نه ؟
سري به نشونه ي مثبت تكون دادم ...
سهيلا خم شد سمتم و گفت :
_ اونم تو رو دوست داره آره ؟
دوباره سرمو تكون دادم ...
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/19 تاریخ
کد :63719

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا