تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل نهم)


به ميثاق نگاه كردم كه دست محنا رو گرفته بود و خيلي معمولي به مهرشاد نگاه مي كرد ... جدي گفت :
_ اگه مياي بايد كمك كني صندليها رو بچينيم ... ما نميريم خوش بگذرونيم ...
مهرشاد هم دست به سينه شد و با لحني كه مثلا شوخ بود گفت :
_ خيل خب ، پس يهدا هم نبايد بياد ... تو كه نمي خواي از مهمونت كار بكشي !
ميثاق خونسرد تو چشمام نگاه كرد و گفت :
_ منم ازش نخواستم بياد ....
و با يه خداحافظي زير لب ، دست محنا رو كشيد و از باغ خارج شد ... با دهن باز به جاي خاليش نگاه مي كردم ... يه جوري گفت منم نخواستم تو بياي انگار من خودمو بهش آويزون كردم ! هه ! با حرص برگشتم سمت مهرشاد كه داشت از پله ها بالا مي رفت ... چرا مثل قاشق نشسته خودشو انداخت وسط ؟! به سمتش رفتم و همونطور كه زودتر ازش از پله ها بالا مي رفتم گفتم :
_ شايد من مي خواستم براي كمك برم ... لازم نبود ناراحتشون كني ...
مهرشاد كه جلوتر از من بود وايساد و سد راهم شد و گفت :
_ اونا ناراحت شدن يا تو ؟ به نظر مياد كه شما از حرف ميثاق بيشتر ناراحت شدي ...
تعجب كردم ... چقدر تيز بود ... ولي الان محنا داره سر ميثاق غر ميزنه كه چرا من همراهشون نرفتم ... ميثاق هم كه اصلا اجازه ي حرف زدن به محنا نداد و فقط اونو برد ... جواب مهرشادو ندادم ... چي بايد مي گفتم ؟ نگفته معلوم بود ... از پله ها بالا رفتم كه صداي طاها اومد :
_ ا ؟ يهدا تو نرفتي ؟
برگشتم سمتش و گفتم :
_ نه ... با بابا ميام ...
طاها دست ليلي رو كه داشت از بقيه خداحافظي مي كرد گرفت و گفت :
_ باشه ... پس ما زودتر مي ريم واسه كمك ... فعلا ...
وقتي همه پايين جمع شدن ، زهره خانم بهشون ادرس داد كه خودشونو برسونن ... بعدم چرخيد سمت مهرشاد و گفت :
_ خاله جون ميثاق زودتر از ما رفته ... زحمتمون افتاد رو دوشت ببخشيد ...
مهرشاد با لبخند گفت :
_ نه ... خواهش مي كنم وظيفس ....
من همينجوري داشتم نگاهشون مي كردم كه مهرشاد رو به من كرد و گفت :
_ يهدا خانم بفرمايين در خدمت باشيم ...
دو قدم رفتم عقب و گفتم :
_ نيازي به زحمت نيست ... بابا هستن با ايشون ميام ....
مهرشاد دوباره لبخندي به روم زد و گفت :
_ بسيار خب ، هر جور مايلين ... سر مزار مي بينمتون ...
سرمو تكون دادم و اونم با زهره خانم و مينا رفتن تا ماشينو از باغ بيارن بيرون ...
نمي دونم چرا برخورداش يه جوري بود ... ازش سر درنمياوردم ...
بعد از نيم ساعت كنار مزار بوديم ... همه دور قبر آقا خالق وايساده بودن ... جمعيت زياد بود نمي تونستم جلو برم ... ولي تونستم از بين جمعيت ، محنا رو كه توي بغل ميثاق بود تشخيص بدم ... ميثاق يه عينك دودي بزرگ زده بود و سرش پايين بود ... محنا هم سرشو روي شونه ي ميثاق گذاشته بود ... گهگاهي صداي فين فين گريه ي مينا و زهره خانم ميومد ... واسه مينا ناراحت بودم ... بي پدر بزرگ شدن خيلي سخت بود ... مخصوصا واسه مينا كه يه دختر بچه ي كوچيك بود كه باباش شهيد شد ... زهره خانم يه زن محكم بود كه نزاشت بچه هاش درد بي پدري رو خيلي حس كنن ...
خواستم جلوتر برم كه محنا سرشو بالا اورد و چشماشو ماليد ... سرشو چرخوند و خواست از بغل ميثاق پايين بياد كه منو ديد ... بين اون همه جمعيت با شادي گفت :
_ يهدا جونمممممم !
يه خرده خجالت كشيدم .... آخه همه سرشونو بلند كرده بودن و به من نگاه مي كردن ... يه لبخند خجول زدم و كمي جلو رفتم ... محنا جلو دويد و جمعيتو شكافت و خودشو انداخت بغلم ... با شادي گفت :
_ فكر كردم اصلا نمياي ...
_ چرا نيام ؟
محنا سرشو بلند كرد و تو چشمام نگاه كرد :
_ آخه با ما نيومدي كه ... فكر كردم اصلا نمياي ...
_ نه عزيزم با بابام اومدم ... مثل تو كه با بابات اومدي ...
محنا سرو چرخوند سمت ميثاق و بهش نگاه كرد ... ميثاق داشت با حاج آقا صحبت مي كرد ...
محنا _ ولي ميگم ، تو چرا امروز اينقدر باباي منو اذيت كردي ؟! تو امروز ملكه ي خوبي نبودي !
هم از حرفش خنده ام گرفته بود و هم تعجب كرده بودم ... اين بچه چرا هي گير مي داد به من كه باباشو اذيت مي كنم ؟! هر كي ندونه فكر مي كنه من شكنجه گرم كه باباشو عذاب مي دم ! از محنا پرسيدم :
_ من كي باباتو اذيت كردم ؟
محنا دستاي كوچيكشو به سينه زد و مثل طلبكارا گفت :
_ دو بار ... اونم فقط امروز ...
منتظر نگا كردم كه ادامه داد :
_ يكي اينكه نزاشتي صبحونه بخوره ، يكي ديگه هم اينكه با ما نيومدي و بابا تو ماشين خيلي عصباني بود ...
با ارامش جواب دادم :
_ خب ، عزيز دلم ، هيچ كدوم اينا تقصير من نيست ... اول اينكه بابات خودش گفت صبحانه ميل نداره و نخورد ... دوم اينكه خودش گفت من از اول نخواستم يهدا باهامون بياد ... مگه نشنيدي ؟
محنا مصرانه گفت :
_ ولي تو اذيتش كردي ! آخه تو نشسته بودي جاي اون و املتشو خوردي ! بابا خيلي وسواسيه ! ديگه غذا نبود كه بخوره ! تازشم ، بابا تو ماشين گفت كه اصلا كاري نبوده كه بخوان كمك كنن ... خدمتكار گرفته بودن تا صندليا رو بچينه ...
با دهن باز از تعجب به محنا نگاه كردم ... باورم نميشد من غذاي ميثاقو خوردم ... واي يعني ابروريزي بدتر از اين ؟! خيلي بده كه با ديدن املت نتونم جلو خودمو بگيرم و بپرم رو غذاي مردم ! وايسا ببينم ... اصلا چرا ميثاق نگفت كه خدمتكار مياره ؟.... نكنه ميخواسته مهرشادو دست به سر كنه ؟! ولي آخه چرا ؟ ...
از جام بلند شدم و با چشم دنبال ميثاق گشتم ... كنار مزار نبود ... محنا رو بغل كردم و گفتم :
_ بابات كو محنا ؟
محنا با دست به ماشين ميثاق اشاره كرد و گفت :
_ اوناها ... داره ميره با آقاي حاجي ناهارو بگيره ببره باغ ...
نمي دونستم چجوري بايد معذرت خواهي كنم ... از خجالت روم نمي شد تو چشمش نگاه كنم بگم ببخشين من غذاتو خوردم ... تازه بدتر از همه اينكه من معذرت مي خوام كه قاشق دهنيتو گذاشتم دهنم !!! ياد اون سه روزي كه با هم توي شركت برنامه رو مي نوشتيم افتادم ... چقدر جوش جوش زده بودم كه نكنه قاشقش دهني باشه و من اشتباهي بخورم ! اما حالا خودم جلو جلو قاشق دهنيشو با چه ذوق و شوقي خوردم و اصلا حاليم نشد چند بار تو اون دهنش كرده !!! وووي از فكرشم موهاي تنم سيخ ميشه !
از ترس اينكه مبادا چشمم به روش بيفته تا موقع ناهار خودمو تو آشپزخونه پيش مينا ، سرگرم كردم ... ناهار مثل شام ديشب سلف سرويس نبود ... يه سفره يه بار مصرف پهن كردن ... ظرف غذا ها هم يه بار مصرف بود تا غذاي مهمونا تموم شد ، طاها يه طرف سفره رو گرفت ، ميثاق هم يه طرف و مچاله اش كردن و خلاص ! به همين راحتي از ظرف شستن هم معاف شديم !
بعد از غذا همه زود رفتن تا استراحتي بكنن كه واسه سفر خسته نباشن . منم رفتم تو اتاقم ... حسابي خسته بودم ... بدون اينكه لباس بيرونمو كه از صبح تنم بود دربيارم ، ولو شدم رو تخت و نفهميدم كي خوابم برد ...
**************

نمي دونم چرا ولي به محض اينكه از رودبار بيرون اومديم ، نفس عميقي كشيدم ... هوا اونجا برام خفه بود ... وقتي نگاهم به اسمونش ميفتاد بي اراده اشك تو چشام جمع مي شد و ياد يوسف ميفتادم ... اما الان حس رهايي داشتم ...
متاسفانه تو ماشين بابا بودم ... محنا خواب بود كه ميثاق بردش تو ماشين خودش ... اگه بيدار بود و تعارف مي كرد با اونا بيام ، با سر كه هيچي ، با تمام وجودم قبول مي كردم ! كي حوصله ي شنيدن آهنگاي استاد بزرگ ، جناب شجريانو داره ؟! مشخصه ، باباي خوش سليقه ي بنده !
رو صندلي عقب دراز كشيده بودم و سعي مي كردم بدون گوش دادن به اهنگ بخوابم ... اما مگه ميشد ؟ كل اهنگ مثل لالايي بود ولي تا چشات گرم مي شد يهو ايشون صدايي از حنجره ي مبارك خارج مي نمودن كه چرتم پاره كه هيچي ، از هم دريده مي شد !!!
اي خدا ... همش مي خوام به حرمت صداي قشنگت هيچي نگم ولي مگه اين آهنگات ميزاره ؟! با اينكه عاشق فرهنگم هستم ولي از اين موسيقي سنتي متنفرممممم !!!
با حرص دست گذاشتم رو گوشام و با بيچارگي پرسيدم :
_ بابا كي ميرسيم نور ؟!
بابا كه مست اين صداي فوق العاده بود گفت :
_ يه ساعت و نيم ديگه عزيزم ...
پوف بلندي تو هوا كردم و ولو شدم رو صندلي ... خدايا يه كاري كن من موقتا كر بشم ! آمين !
تا رسيديم به در ويلا ، صبر نكردم كه درو باز كنن ... همچين خودمو از توي ماشين انداختم بيرون كه انگار اسير بودم و از سياهچال ولم كردن ! تلو تلو خوران از ماشين هايي كه جلومون به رديف پارك شده بودن گذشتم و به ماشين ميثاق كه چسبيده به در ويلا پارك كرده بود و خودش داشت با كليد درو باز مي كرد ، رفتم ... تا به در رسيدم ، خودمو آويزون نرده ها كردم و مثل لايعقل ها گفتم :
_ خدا عمر با عزتت بده ! ديوونه شدم تو اون ماشين !
ميثاق با تعجب بر و بر نگام كرد و گفت :
_ چيزي شده ؟ مريضي ؟!
يه هان گفتم و خوب بهش دقيق شدم ... تازه متوجه موقعيت جذاب ايستادنم و زل زدن به صورت مبارك ميثاق شدم ... سريع خودمو صاف كردم و مثل خانماي متين گفتم :
_ نه حالم كاملا خوبه ... ممنون كه درو باز كردي ...
و با قدمهايي بلند رفتم توي ويلا ... يعني عاشق خودمم ! من قطعا جايزه اسكارو ميگيرم با اين ژستايي كه عوض مي كنم !
محو تماشاي ويلا و درختاي نارنج و پرتقال حياط بودم كه ميثاق صدام زد :
_ يهدا ...
نمي دونم چرا به نظرم اون لحن صدا كردنش ، در نظرم خيلي خوش آهنگ اومد ... يه جوري گفت يهدا كه ته دلم خالي شد ... تحت تاثير جو موجود با ناز چرخيدم سمتش و گفتم :
_ بله ؟
نگاهم به چشماي ميثاق و صورتش بود كه پشت به آفتاب وايساده بود و صورتش محو شده بود ... بايد با دقت و چشماي باريك شده نگاش مي كردي تا متوجه حالت صورتش بشي ... نمي دونم چه مدت همينجوري با دقت نگاش مي كردم كه صداي بلندش منو از توي حس قشنگم ، پرت كرد بيرون :
_ يهـــــدا ! چرا جواب نميدي ؟!
انگار برق از سرم پريد و عقلم رجوع كرد سر جاش ... تند گفتم :
_ بله ؟!
ميثاق دسته كليدي كه تو دستش بودو توي هوا تكون داد و با اخم گفت :
_ بگير ديگه دستم خشك شد !
كليد و گرفتم و گفتم :
_ چي كارش كنم ؟!
ميثاق دستشو به كمر زد و با چشمايي ريز شده نگام كرد ... كمي خم شد جلو تا دقيق تر نگام كنه ... يهو گفت :
_ من كه اثري از بيماري توي تو نميبينم ... يهو چت شده ؟ كري موقت گرفتي ؟!
ياد دعام تو ماشين افتادم ... خدا جون دستت درد نكنه ! مثل اينكه سرويسات آن تايم نيستا ! من گفتم يه ساعت و نيم پيش كَرَم كن نه حالا كه اين مردك چپ و راست بهم تيكه بندازه !
با اخمهايي تو هم گفتم :
_ نخير ! حالا مي فرمايين با اينا چي كار كنم ؟!
صاف وايساد و همونطور كه به سمت ماشينش مي رفت گفت :
_ معمولا با دسته كليد چي كار مي كنن ؟! در ساختمونو باز كن بقيه بيان تو ...
بعدم سوار ماشينش شد و گازشو گرفت سمت حياط ... اي خدا چقدر اين بشر بي خاصيت و متلك پرونه ! ديگه بميرم هم نگات نمي كنم هر چي هم كه مي خواي خوشگل باش و پشت به آفتاب وايسا ! بي احساس ِ متلك انداز ِ زورگوي مزخرف !
اوف ! كمي خالي شدم ... رفتم سمت در ساختمون و بازش كردم ... برگشتم سمت ماشين خودمون و چمدونم رو از صندوق عقب بيرون كشيدم ... چون دسته اش خراب شده بود ، نمي تونستم روي زمين بكشمش ... داشتم با هن و هن از پله ها بالا ميومدم كه حس كردم چمدون ديگه سنگيني نداره ... سرمو كه بالا اوردم ديدم مهرشاد دسته ي چمدونمو گرفته و با لبخندي كه گوشه ي لبشه ، از پله ها بالا مياد ... همينطور داشتم نگاش مي كردم كه بند كيفشو از روي سرش بيرون اورد و به سمتم گرفت :
_ حالا كه من چمدونتو ميارم ، مي توني كيف لپ تاپمو بياري ...
نگاهي به دستش كه با كيف به سمتم دراز شده بود ، انداختم ... شيطونه مي گه محلش ندم و همون چمدون خودمو بكشم بالا ... اما ديگه نفس ندارم خيلي سنگينه .... ناچار كيفو ازش گرفتم ... لبخندي تحويلم داد و خواست چيزي بگه كه صداي ميثاق مانعش شد :
_ ببخشيد ...
هر دو برگشتيم سمتش ... محنا كه در حالي خوابيده بود روي دستاش حمل ميشد ... جلوي ما وايساده بود تا از روبه روي درگاه كنار بريم ... من زودتر خودمو كنار كشيدم ... ميثاق همونطوري كه پا به داخل هال مي زاشت ، اروم طوري كه محنا بيدار نشه گفت :
_ يهدا ميشه بياي بالا كمكم ؟ مي خوام لباس محنا رو عوض كنم ...
اونقدر لحنش آمرانه و در عين حال مودب بود كه بدون هيچ چون و چرايي قبول كردم ... از پله ها بالا رفتيم و محنا رو توي اتاقش ، خوابونديم ... ميثاق در حالي كه موهاي بلند و پريشون محنا رو نوازش مي كرد ، به كيفي كه روي دوشم بود اشاره كرد و مسخره كنان گفت :
_ مواظبش باش ... امانته !
تازه متوجه كيف شدم كه تقريبا روي نصفش نشسته بودم ... سريع از روي تخت بلند شدم و گفتم :
_ اخ ... خراب نشده باشه ...
مي ترسيدم لپ تاپ مهرشاد طوريش شده باشه ... داشتم زيپشو باز مي كردم كه ميثاق گفت :

_ چرا نميري پيش خودش و كيفشو بهش نميدي ؟ اگه خراب شده باشه ، تو معذرت خواهي كني مطمئنا قبول مي كنه ...
چرا اينجوري حرف مي زد ؟ انگار ارث باباشو بالا كشيدم ... مي خواستم يه چيزي بگم كه از روي تخت بلند شد و گفت :
_ مرسي از كمكت ... حالا اگه ممكنه برو بيرون ... مي خوام استراحت كنم ...
با دهني خشك شده از تعجب بهش نگاه مي كردم ... اصلا اين چشه ؟! دردش چيه كه جلوي مهرشاد دم به دقيقه تعارف مي كنه و تنها كه ميشيم ، مي زنه تو حالم ؟ وقتي به سمت دستشويي توي اتاق رفت و درو بست ، تازه فهميدم كه مثل منگولا وسط اتاق وايسادم ... با حرص پاهامو روي زمين كوفتم و از اتاق بيرون اومدم ...


شب شده بود و همه تو سالن جمع شده بودن و از هر دري حرف مي زدن ... منم هم صحبتي نداشتم ... كنار شومينه ي خاموش نشسته بودم و زانوهامو تو بغل گرفته بودم ... به جمعيت رو به روم نگاه مي كردم اما تمام هوش و حواسم سمت ميثاق بود كه طرف ديگه ي سالن نشسته بود و با دانيال شطرنج بازي مي كرد ... از دستش ناراحت بودم ... هم ناراحت هم متعجب ... ناراحت به خاطر سردي رفتارش با من و متعجب به خاطر اين تغيير رفتار ... قبلا باهام خوب بود ... هر چند گاهي وقتا يه متلكي مي پروند اما از وقتي رسيده بوديم رودبار بد شده بود ... خيلي بد ...
اصلا مگه من چي كار كردم كه اينجوري مي كرد ؟ بهش دقيق شدم ... نيم رخش تو ديد من بود و دستشو متفكرانه زير چونه اش گذاشته بود و داشت به مهره ها نگاه مي كرد ... منم دستمو زير چونه ام گذاشتم و بهش خيره شدم ... همونطور كه اون خيره بود به مهره ها ... هر چي بيشتر نگاه مي كردم كمتر متوجه مي شدم ... من كه باهاش خوب بودم ... بهش احترام مي زاشتم ... اذيتش نمي كردم ...
تا با خودم گفتم اذيتش نمي كردم ، ياد حرف محنا افتادم ... گفت من اذيتش كردم و صبحونه اشو خوردم ... نه ، به خاطر صبحونه اش كه نمي تونه باهام سرسنگين باشه ... حتما يه دليل ديگه اي داره ...
يادمه گفت چون با محنا و ميثاق نرفتم سر خاك هم از دستم عصبانيه ... ولي اونموقع كه خودش گفت نمي خوام بياي ... ولي چرا قبل از اينكه مهرشاد بياد باهام خوب بود ؟ وايسا ببينم ... مهرشاد ... نكنه ... نكنه از مهرشاد خوشش نمياد ؟ ولي ، اخه چرا ؟ ... مگه اونا باهم دوست نيستن ؟ ...
بيشتر بهش نگاه كردم ... ديدم مهرشاد اومد پيش ميثاق و دانيال و دستشو روي شونه ي ميثاق گذاشت ... ميثاق هم برگشت و با لبخند نگاش كرد ... خدايا ، نكنه ميثاق دو شخصيتيه ؟! آخه چرا هر وقت دو تايي تنها هستن باهاش خوبه ، اما وقتي مهرشاد با منه اينقدر تلخ ميشه ... صبر كن ببينم ... وقتي مهرشاد با منه ؟ ...
تمام برخوردام با مهرشادو به خاطر اوردم ... روز اول تو باغ رودبار كه ميثاق منو بهش معرفي نكرد ، شبي كه از پله ها سر خوردم و مهرشاد منو گرفت و ميثاق هم از سالن اومد بيرون و منو ديد ، روزي كه مي خواستيم بريم سر مزار و مهرشاد گفت باهامون مياد ، امروز عصر كه مهرشاد كيفشو داد به من و چمدونمو گرفت ... همه و همه ، بعد از اين برخوردا ميثاق مثل برج ظهرمار شد ... البته تلخي كلامش مال من بود و نگاههاي وحشتناكش براي ميثاق ... خب ، اين حالت يعني چي ؟!
همونطور كه بهش خيره بودم يه چيزي از ذهنم گذشت ... غيرت ... نكنه ميثاق روي من غيرت داره ؟! اما مگه ميشه ؟ مردا روي كسايي كه دوسشون دارن متعصبن ... يعني ... يعني ميثاق منو دوست داره ؟! .... چي ؟! از اين مزخرفتر چيزي تو عالم هست ؟! هه ! يهدا حالت خوب نيست داري چرت و پرت مي گي ... مگه همچين چيزي ممكنه ؟ ... من و ميثاق زمين تا اسمون با هم فرق داريم ... يه صدايي تو ذهنم گفت : چه فرقي ؟ ... زبونم بند اومد ... خب ، نمي دونم ولي امكان نداره اون منو دوست داشته باشه ... مگه الكيه ؟!
اگه هم اون منو دوست داشته باشه من نمي خوامش ... مگه نه ؟ با بيچارگي زل زدم بهش ... داشت مي خنديد ... دستاي سفيد و بلندشو گذاشته بود روي هم و به حرف دانيال مي خنديد ... تا حالا خنده اشو ديده بودم ؟ ... من چمه ؟ ... چرا داره دلم بهم پيچ مي خوره ؟ ...
حس بدي داشتم ... بد ؟ نه نمي دونم اسمش چيه ... نگاهم از ميثاق كنده نمي شد ... چرا جذبش شدم ؟ حس مي كردم قلبم داره تو دهنم مي زنه ... دلم پيچ مي خورد از حالتم ... مي ترسيدم از تپش قلبم ... از نفس زدنام ... از كشفي كه توي وجودم كردم ... از علاقه ي ميثاق به خودم ... اينا نشونه ي ترسه نه ؟ ... من مي ترسم مگه نه ؟ ... يهدا بگو كه مي ترسي ؟ ... كاش عقلم جواب بده نه قلبم ... نمي خوام احساسم حرف بزنه ... من منطق خودمو مي خوام ... مي خوام بهم تشر بزنه چته دختر ؟ صاف بشين ، دستتو از روي قلبت بردار ... تو كه پيرزن نيستي كه تپش قلب بگيري ، ميثاق هم كه هيولا نيست ازش بترسي ... به اون فكر مزخرفي هم كه داره تو مخ كوچيكت جولون ميده اهميت نده ، اينا همش خيالاته ... ميثاق تو رو دوست نداره .... تو هم هيچ حسي نسبت بهش نداري ...
تپش قلبم بيشتر شد ... انگار نه فقط قلبم بلكه همه ي وجودم مي تپيد ... با صداي گرومپ
گرومپش سر عقلبم فرياد مي زد :
_ دروغ ميگي ...
نا خوداگاه به زبون اوردم ... اهسته گفتم ... به ميثاق گفتم ... به خودم ... همه ي اينا توهمه ... تو به ميثاق هيچ حسي نداري ... تو يوسفو داري ... مگه ميشه به غير از اون به كس ديگه اي فكر كني ؟ امكان نداره ... اره ، چشمامو بستم و باز كردم ... مي خواستم با نديده گرفتن ميثاق ، به خودم بقبولونم كه هيچ احساسي بين ما نيست ... نه اون منو مي خواد و نه من اونو ... همه ي اينا خياله ... نبايد اجازه ي پا گرفتن بهشو بدم ...
يه دفعه از سر جام بلند شدم ... مي خواستم به خودم ثابت كنم كه من به ميثاق هيچ حسي ندارم .... مي خواستم برم اتاقم و موبايلمو بردارم ... مطمئنا با نگاه كردن به عكس يوسف مي فهمم كه ميثاق براي من هيچه و همه ي قلبم مال يوسفه ... تا از سر جام بلند شدم ، ليلي با خنده گفت :
_ بفرمايين اينم اولين راي موافق ما !
منظور ليلي رو نفهميده بودم ... اصلا حواسم به اينجا نبود ... زهرا خانم با لحني مجاب كننده به ليلي گفت :
_ دخترم اخه هوا سرده ... امشب داره باد مياد ... بزارين تو روشنايي برين كنار دريا ... اينجوري از طبيعتش هم بيشتر لذت مي برين ...
همه ي جووناي مجلس مخالفت كردن ... دينا با همون ژست با كلاسش گفت :
_ زهرا خانوم قشنگي شمال به شباشه كه بشيني كنار دريا و اتيش روشن كني ...
محيا هم گفت :
_ اره راست ميگه ... هوا هم اونقدرا سرد نيست ... بادش ملايمه ... بريم ؟
منتظر تاييد مامان بود ... مامان نگاهي به بابا انداخت و اونم گفت :
_ هر جور خودتون صلاح مي دونين ....
محيا هم با خوشحالي از جاش بلند شد ، حامي رو از بغل عادل بيرون اورد و داد دست مامان و گفت :
_ پس مواظب نوه اتون باشين من و شوهرم بريم ددر !
و دست عادلو گرفت و با ليلي و طاها و بقيه ي جووناي مجلس رفتن بيرون ... اما تا درگاه بيشتر نرفته بودن كه ليلي دويد تو و به مهرشاد گفت :
_ آقا مهرشاد سازتو آوردي ؟
مهرشاد كه داشت كتشو مي پوشيد با لبخند گفت :
_ اره ... تو ماشينمه ...
دانيال با خنده گفت :
_ ايول ! پس عيشمون كامل شد ! آخ كه چقدر جاي بعضيا تو جمعمون خاليه !
دينا كه به طرف در مي رفت پشت چشمي نازك كرد و گفت :
_ بله ... خيلي ! تو نميومدي برات بهتر بود ... از اول مسافرت تا حالا داري ميگي جاش خاليه !
مهرشاد به سمت من كه هنوز كنار شومينه وايساده بودم و داشتم حرفا رو هضم مي كردم اومد و گفت :
_ شما كه مياين ؟
انگار حرفشو نفهميدم ... با سوال خيره شدم بهش ... يه دفعه نگاهمو گرفتم و زل زدم به جاي ميثاق ... داشت نگاهم مي كرد ... با اخم ، با دقت ، با عصبانيت ... خدايا ... بگو كه اينا به خاطر علاقه نيست ... خواهش مي كنم ... اما نگاهش همچنان ادامه داشت و اخمش لحظه به لحظه بيشتر تو هم مي شد ... چيزي تو دلم فرو ريخت ... مثل فرو ريختن آبشار ... نتونستم بيشتر نگاهشو تحمل كنم ... بدون جواب دادن به مهرشاد ، از در سالن زدم بيرون ...
تا ساحل يه نفس دويدم ... مي خواستم فرار كنم از اين حس لعنتي كه رفته رفته بيشتر مي شد ... وقتي رسيدم پيش بچه ها ، تپش قلبم اوج گرفته بود ... با خودم گفتم به خاطر دويدنه نه واسه ميثاق ... نه واسه نگاهش ... نه واسه حس خودم و كشفي كه كردم ... نه واسه اينكه دوستم داره ...
ليلي كه پايين پام روي تخته سنگ مسطحي نشسته بود ، دستمو كشيد و گفت :
_ بيا بشين اينجا پيش خودم ... چرا از اول شب تا حالا تو همي ؟
فقط نگاش كردم ... گنگ ، بي مفهموم و پر سوال ... مي خواستم بهش بگم ... ازش بپرسم ليلي ، به نظرت من دارم درست فكر مي كنم ؟ اين چيزي كه من امروز ديدم درسته يا همش توهمه ؟ به خدا بگو خياله ... بگو فقط يوسف منو مي خواد و بس ... بگو ميثاق منو دوست نداره ... منم اصلا اونو نمي خوام ... بگو اين نفس زدنام و اين بي قراري قلبم براي يه چيز ديگه اس نه براي اون ... بگو كه من هيچ حسي بهش ندارم ... تو رو خدا بگو ...
اما همه ي اينا حرف نگاهم بود كه عاجزانه فرياد مي كشيد ... ليلي با دقت زل زده بود بهم ... اميدوار بودم حالمو بفهمه اما تنها كاري كه كرد اين بود كه دست بزاره رو پيشونيم و بگه :
_ داغ شدي ... نكنه سرما خوردي ؟
جوابشو ندادم ... فقط بغض كردم ... از فكر اينكه تنها كسي هم كه منو مي فهميد ديگه حالمو نمي فهمه و حالا تنهام ، بغض كردم ... ليلي با اومدن مهرشاد ، روشو چرخوند سمت اون و همه ي حواسش رفت پي خنديدن ها و جوك و خاطره گفتن ... و اما من بيچاره ، نگاهم مثل آهنربا ، جذب شد به ميثاق ... جذب شد به حضورش كه رو به روم نشسته بود ... درست جلوي آتيش ... و با همون نگاه ماتش و لبي كه رنگ خنده روش بود ، به مهرشاد نگاه مي كرد ...
سعي كردم با نفس گرفتن ، بي قراري قلبمو آروم كنم اما بي فايده بود ... بيچاره شده بودم ... نمي دونستم بايد چي كار كنم ... به كجا پناه بيارم از اين بي قراري ناگهاني ...
محيا دست در بازوي عادل كه كنارش نشسته بود انداخت و به مهرشاد گفت :
_ يه آهنگ عاشقانه بزنين ...
ليلي و طاها و دانيال هم با ذوق و شوق تاييد كردن ... مهرشاد خنده ي ارومي كرد و بهم نگاهي انداخت و گفت :
_ خب ، يهدا خانم ... نظر شما چيه ؟
مثل قبل به جاي اينكه به مهرشاد نگاه كنم ، چشمام دويد سمت ميثاق ... مي خواستم از فكرم مطمئن بشم ... يا اينكه اميدوار بودم فكرم غلط باشه ... احساسم پوچ باشه اما تنها چيزي كه به چشمم خورد ، مشتاي گره كرده و اخمهاي تو هم ميثاق بود ... با چشماش زل زده بود به من ... انگار منتظر عكس العمل و جواب من بود ... زبونم بند اومد با ديدن چشماش ... با مهر تاييد خوردن به احساسم ... با فهميدن اينكه دارم درست فكر مي كنم ... اون به خاطر من عصبانيه ... روي من تعصب داره ... حالا من چي كار كنم
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم , کتابخانه رمان - 34-رمان عشقم باران , کتابخانه رمان - 26-رمان گل عشق من و تو ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/19 تاریخ
کد :63718

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا