تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل دهم)


نگاهي به پشت سرش كردم ... مينا با چشماي اشكي وايساده بود وقتي نگاهمو متوجه خودش ديد ميثاقو كنار زد و با بغض دستمو گرفت و گفت :
_ يهدا تو بگو ... بگو اينا دروغه ... بگو اون پسر بچه ، داداش من نيست ...
ناله ي يا خداي زهره خانم اجازه نداد جوابشو بدم ... نگاهم كشيده شد سه گوشه ي سالن ... زهره خانم بي حال روي مبلي از حال رفته بود و مامان و ليلي و محيا با نگراني مي خواستن بهوشش بيارن ... مينا فشاري به دستم داد و با صدايي خش دار گفت :
_ مگه نه ؟ ...
نگاه خيسمو بهش دوختم ... حرف نگاهمو خوند ... دستش شل شد ... عقبتر رفت و صورتش از زور گريه جمع شد ... با التماس گفت :
_ حالا داداشم كجاست ؟....
اشكام دونه دونه سر خوردن روي گونه ام ... بگم كجاست ؟ زير يه خروار خاك ؟ ... چقدر قاصد خبر بدي بودن سخته ... خواستم چيزي بگم كه صداي خسته ي ميثاق مانع شد :
_ يهدا بايد باهات حرف بزنم ...
پر سوال نگاهش كردم ... مينا اجازه ي تاييد نداد :
_ نه ميثاق ... بزار بهم بگه داداشم كجاست ...
ميثاق جواب مينا رو داد :
_ چند لحظه صبر كن مينا ...
مينا دستش رو روي دهنش گذاشت تا صداي گريه اشو خفه كنه ... با تاسف به اون جمع نگاه كردم و با ميثاق همراه شدم ... اروم از پله ها رفت بالا و داخل همون اتاقي شد كه عكس پدرش بود ... تن خسته اشو روي مبلي انداخت ... موهايي كه با چنگ زدن زياد ژوليده شده بود رو از پيشونيش كنار زد و گفت :
_ ميشه درباره اش حرف بزني ...
با اينكه منظورشو مي دونستم ولي با اينحال پرسيدم :
_ درباره ي كي ؟
ميثاق با بي حالي تكيه اشو به پشتي مبل داد و گفت :
_ يوسف ... مي خوام هنوز هم يه اميدي داشته باشم كه همه ي اينا فقط يه شباهته...
روبه روش روي مبل تك نفره نشستم و حرفمو مزه مزه كردم ... بالاخره بايد مي دونست كه يوسف برادرشه و منم بايد با اين حقيقت تلخ كنار ميومدم ...
_ فقط يه شباهت نيست ... ايني كه اونجاست ، واقعيه ...
و به عكس بچگي يوسف كه كنار عكس پدرش گذاشته شده بود اشاره كردم ...
ميثاق با صدايي كه از ته چاه درميومد گفت :
_ مگه اون پدر مادر نداشت ؟
_ چرا... ولي قبل از ازدواجمون ، حبيب اقا ، پدرش ، گفت كه يوسف ... رو دزديده بوده ...
ميثاق _ از كي ؟ ميلاد كه توي زلزله گم شده بود ...
ميلاد ؟ پس اسم واقعي يوسف اينه ...
_ اونم گفت كه يوسفو از زير آوار پيدا كرده بود و مي تونسته به بهزيستي تحويلش بده ... اما اين كارو نكرده ...
ميثاق منتظر نگام كرد ...
_ حبيب اقا و نسرين خانم بچه دار نمي شدن ... خواستن يوسفو نگه دارن ... براي همين بهش حقيقتو نگفتن تا نزديك ازدواجمون . يوسف خيلي بهم ريخت بخصوص وقتي فهميد كه به راحتي مي تونسته شما رو پيدا كنه ...
نگاه منتظرش رنگ سوال گرفت ... ادامه دادم :
_ حبيب اقا اون پلاكي كه گردن يوسف بوده و فكر كنم مال پدرتونه رو ازش مخفي كرده بودن تا چيزي نفهمه ولي نزديك ازدواجمون حالشون بد شد و ترسيدن ... فكر كنم از عذاب وجدان بود كه همه چيزو بهش گفتن ... تا يه مدت رفت سفر ... اومد رودبار .... كنار اومدن با اين قضيه براش سخت بود ... وقتي برگشت نمي تونست حبيب اقا رو نبخشه اخه بيست سال پدري كرده در حقش ... بخشيدش اما مي خواست دنبال شما بگرده ... با هم قرار گذاشتيم بعد از عروسي بيايم اينجا و با هم دنبالتون بگرديم كه ...
بغضي كه از اول حرف زدن تا حالا توي گلوم سنگيني مي كردو به زحمت پايين فرستادم ... ميثاق حال خرابمو فهميد و پرسيد :
_ بعد از اون اتفاق ، تو مي تونستي بياي دنبالمون ... مگه نه ؟ گفتي پلاكو داشتي ...
اهسته سرمو تكون دادم ...
_ داشتم ولي ... تو دريا افتاد ...
ميثاق _ چي ؟ اونجا چرا ؟
جوابي ندادم ... يه دفعه با خشم گفت :
_ مي خواستي خود كشي كني ؟
نگاهمو به چشماي سرخش انداختم ... تو دلم پوزخندي زدم ... حالا بگو يهدا ... اين تعصب نيست ؟ اين نگراني و حسادت نيست ؟ ... نمي تونم تعبير كنم ... نمي شه ...
ميثاق _ يعني اينقدر دوستش داشتي ؟
لحنش غم داشت ... از روي مبل بلند شدم و گفتم :
_ ما قسمت هم نبوديم ...
خواستم از اتاق بيرون برم كه گفت :
_ ادرس حبيب اقا رو داري ؟
_ بله ...
ميثاق هم از جاش بلند شد و به سمتم اومد :
_ بهم بده ... امروز برمي گرديم ... مادرم حال خوشي نداره ...
سرمو پايين انداختم و گفتم :
_ من ... نمي خوام بهشون بگم كه ...
حرفمو قطع كرد ... با صداي خسته اش گفت :
_ خودم حسابي بهم ريخته ام ... اگه مي شه كمكم كن ... لطفا ...
نمي تونستم ... خيلي سخت بود ولي براي كمك به ميثاق اين كارو مي كردم ...
با صداي ضعيفي قبول كردم :
_ باشه ...
قبل از اينكه درو باز كنم ميثاق گفت :
_ فقط ... خودتو براي هر رفتاري اماده كن ... اگه ميبيني نمي توني تحمل كني ...
توي چشماي غمگينش زل زدم ...
_ اگه نمي تونستم الان اينجا نبودم ... زودتر از شما فهميدم و الان با خودم كنار اومدم ...
ميثاق لبخند كمرنگي زد :
_ خوب با خودت كنار مياي ... خوش بحالت ...
بازم پوزخند تلخي به خودم تحويل دادم ... چقدر تظاهر كردن براي راحت شده ...
با هم به سمت سالن رفتيم ... صداي زهره خانم بين اون همه هق هقي كه مي كرد گم شده بود :
_ از مينا ... دو سال كوچيك ... تر بود ... خيلي ... بي تابي ... خالقو ... مي كرد ... تازه شهيد ... شده بود ... يه بچه ي ... چهار ساله ... از دوري ... باباش ...
نفس كم اورد ... با ديدن بي تابي هاي زهره خانم ، قلبم تير مي كشيد ... چشماي پر اشكمو تاب دادم تا اشكم نريزه ... نمي خواستم ضعيف باشم ... ميثاق رو كمكم حساب باز كرده بود ... زهره خانم بعد از يه ليوان آب دوباره شروع كرد به گريه كردن ... مهرشاد كه پشت مبل زهره خانم ، بالاي سرش وايساده بود گفت :
_ خاله تو رو خدا اروم باشين ... دوباره حالتون بد ميشه ...
قدمهاي ميثاق كند شد ... منم وايسادم و برگشتم سمتش ... با چشمايي نمناك و نگران زير لب زمزمه كرد :
_ مادر قلبش ناراحته ... نكنه دوباره ....
حرفشو خورد و لبشو به دندون گرفت ... با صداي ارومي گفتم :
_ مي خواين بهشون نگيم ؟
ميثاق چند لحظه اي توي چشمام نگاه كرد ... انگار سوالمو متوجه نشد ... ولي به محضي كه دوباره خواستم سوالمو تكرار كنم گفت :
_ نه ... اگه فردا باهام بياد و اون وقت بفهمه بدتره ...
پس واقعا مي خواست بره پيش حبيب اقا ...ميثاق زودتر از من راه افتاد و ازم جلو زد ... پله ها رو يكي دو تا كرد و پا توي سالن گذاشت ...
مينا با ديدن ميثاق از كنار زهره خانم بلند شد و اومد كنارم ... دستمو گرفت و با صدايي پر از بغض و مرتعش گفت :
_ يهدا ... داداشم ، نامزد تو بوده ؟
با التماس تو چشمام زل زده بود ... نمي تونستم بهش جواب بدم ... خيلي سخت بود به كسي كه يه عمر چشم انتظار برادرشه بگي مرده ... نگاه سرگردونمو به زهره خانم دوختم كه ميثاق داشت شونه هاشو ماساژ مي داد و آروم چيزي رو بهش مي گفت ولي زهره خانم چشم به من دوخته بود و منتظر بود حرف مينا رو تكذيب كنم ... اما ... تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه با شرمندگي سرمو پايين بندازم و اجازه بدم اشكام گونه هامو تر كنن ...
با عقب رفتن مينا و ازاد شدن دستم ، بهش نگاه كردم ... ناباورانه زل زده بود تو چشمام و اشكهاش بي وقفه سر مي خوردن رو صورتش ... لبمو محكم دندون گرفتم تا گريه ام بلند نشه ... مينا سرشو محكم به طرفين تكون داد و گفت :
_ نه ... نه تو رو خدا بگو نه ... بگو نه وگرنه من ميميرم ...
حالتاش عادي نبود ... نمي تونست با اين حقيقت تلخ كنار بياد ... خواستم چيزي بگم كه بلند شيون كرد :
_ مامااااااااااااااان ...
هق هق زهره خانم شدت گرفت ... مينا زانو زد روي زمين و لباسشو از روي سينه اش مشت كرد ... با صداي پر بغض گفت :
_ مامان ... يعني ديگه منتظر ميلاد نباشم ؟ ... يعني ديگه داداشمو نميبينم ... ؟
همه به گريه افتاده بودن ... ميثاق اومد جلوي مينا و نزاشت بيشتر از اين خودخوري كنه ... وقتي بلندش كرد ديدم گونه هاي ميثاق خيسه ... هق هقم نا خوداگاه بلند شد ... نمي تونستم صورت خيسشو ببينم ...
زهره خانم ناي حرف زدن نداشت ... مينا با صدايي كه به زور شنيده مي شد گفت :
_ مي خوام ببينمش .... ببينم صورتش چجوريه ...
جلو رفتم و گوشيمو از جيبم بيرون اوردم ... عكس يوسفو آوردم و به دست مينا دادم ... مينا سيخ روي مبل نشسته بود و زل زده بود به عكس ... زير لب با خودش حرف مي زد ... زهره خانم بلند زجه زد :
_ الهي بميرم كه بزرگ شدنتو نديدم مادر ....
و توي آغوش مامان از حال رفت ... جو اونجا برام سنگين بود .. ياد بيمارستان ميفتادم ... ياد روز مرگ يوسف و عروسي نحسي كه داشتم ... زجه هاي نسرين خانم و گريه هاي مينا درست عين بي تابي هاي نسرين خانم براي يوسف بود .... كم كم همه ي صحنه هاي تلخ اون روز جلوي چشمام رژه رفت ... گريه هاي بي امونشون تو گوشم زنگ مي زد ...
دويدن وحشيانه ي خودم و ديدن جسد يوسف ، همه و همه ، رديف شدن جلوي چشمم ...عصبهاي تنم به شدت درد گرفته بود ... ياد چشماي بي فروغ بسته اش ، توان رو از پاهام گرفت ... زانوهام شل شد و در شرف افتادن بودم كه دو دست محكم زير بغلمو گرفت و در عرض چند ثانيه صداي بلند طاها رو شنيدم كه به ليلي گفت :
_ ليلي ... يهدا ...
كابوس هاي شبانه ام توي ذهنم نقش بستن ... چشمام رفت بالا ... حس كردم بدنم سفت شد ... مايعي از ته گلوم بي اختيار از ريخت تو دهنم و از گوشه ي لبم جاري شد پايين ... هنوز صحنه ي ترسناك كابوسام جلوي چشمم بود كه بدنم به لرزه نشست و كمي بعد از حال رفتم ...
..............
چشممو آروم باز كردم ... تمام تنم كوفته بود ... دستي به سرم كشيده شد و من چشممو به سمت صاحب اون كشوندم ... بابا با لبخند بي جوني بهم نگاه مي كرد ... آروم گفت :
_ خوبي بابا ؟
حوصله ي جواب دادن نداشتم ... حس كردم مزه ي دهنم فوق العاده تلخه ... فقط چشمامو به علامت تاييد باز و بسته كردم ... بابا لبخند محزوني زد و گفت :
_ خدا رو شكر ...
چشمم به ليوان اب روي عسلي افتاد ... نگاهم بهش بود كه دست بابا رفت سمتش و با قرصي كه توي دهنم مي زاشت ، ابو به خوردم داد ... سرمو روي بالش گذاشت و گفت :
_ فعلا استراحت كن ... حالت كه بهتر شد بيا پايين وسايل آماده اس ... مي خوايم بريم ...
باشه ي ضعيفي گفتم و بابا از روي صندلي بلند شد و بيرون رفت ...صداهاي در هم و آهسته اي از پشت در ميومد ... يه دفعه صداي عصبي بابا رو شنيدم :
_ گفتم نه ... درباره اش حرف نزن . من نمي زارم با اونا بره اونجا ....
صداي اهسته ي طاها رو به زحمت شنيدم :
_ اما اخه گناه دارن كه...
ليلي جدي گفت :
_ يهدا رو ببين ... اگه دوباره نسرين خانم و حبيب اقا رو ببينه من تضميني براي حالش نمي دم ... اعصابش به قدري ضعيف شده كه ممكنه دوباره تشنج كنه ...
مامان با التماس گفت :
_ نه علي من نمي خوام بچه ام بره اونجا ...
پوزخند تلخي اومد رو لبم ... چقدر فشار روم بوده كه تشنج كردم ؟ مني كه حتي به زور مريض مي شدم حالا بايد قرنطينه بشم ! به خاطر آرام بخشی که بابا به خوردم داده بود ٰ کم کم چشمام روی هم افتاد و چیز دیگه ای نفهمیدم ...
×××
چمدونمو با خودم به داخل اتاق کشیدم و هنوز کامل وارد اتاق نشده بودم که صدای اس ام اس گوشیم باز شد ... قفل گوشیو باز کردم و پیامی که از میثاق اومده بودو خوندم ... ازم ادرس خونه ی نسرین خانمو می خواست . نمی دونم چرا به جای جواب دادن ٰ دکمه ی سبزو فشار دادمو شماره اشو گرفتم ... صدای بوق توی گوشم پیچید ...
میثاق ـ بله ...
ـ سلام...
میثاق ـ سلام . بهتری ؟
ـ اره ... تازه رسیدین ؟
میثاق ـ اوهوم ... بعد از شما .
صداش خسته بود ... خیلی زیاد ... معطلش نکردم و گفتم :
ـ فردا یه جایی قرار بزار ببرمتون خونه شون .
میثاق ـ مزاحمت نمیشیم . ادرس بگو میریم ... مامان می خواد باهاشون حرف بزنه ...
مردد پرسیدم :
ـ شکایت که نمی خواین بکنین ؟
خیلی عادی جواب داد :
ـ نه ... دلیلی نداره که بکنیم ... چیزی به دست نمیاریم ...
ـ اوهوم ... پس فردا ساعت 6 عصر سر چهارراه ... میبینمتون ...
میثاق ـ باشه ... ممنون از لطفت ... من باید برم خداحافظ ...
جوابشو آروم دادم و به گوشی خیره شدم ... انگشتام ناخودآگاه کشیده شدن سمت شماره ها ... بی اراده شروع کردم به گرفتن ... بعد از دو بوق ٰ صدای مریض نسرین خانمو از پشت تلفن تشخیص دادم ... صدای رنجور و پر دردشو ...
ـ بله بفرمایین ...
حرفی نزدم ... منتظر نشدم تا دوباره بگه الو . گوشیو قطع کردم و انداختم روی تخت . همن که بدونم هنوز همونجا زندگی می کنن برام کافی بود ... فردا قرار بود چه اتفاقی بیفته ؟ اگه مامان و بابا بفهمن دارم میرم مطمئنا مانعم می شن ... می ترسن بلایی بدتر از تشنج سرم بیاد ... اما بلایی که سر من میاد برام مهم نیست ... کسی که بیشتر از همه تو این جریان ضربه خورده زهره خانم و مینا و میثاقن ... واژه ی سخت برای بیان حالشون کافی نیست ... دست دراز کردم و گوشیو برداشتم ... عکس یوسفو آوردم و با شصتم روش دستی کشیدم ... زیر لب زمزمه کردم :
ـ باید صدات کنم میلاد ؟ ....

توي اينه ي بغل ، كمري مشكي ميثاقو ديدم . دستمو از شيشه بيرون اوردم و اشاره كردم دنبالم حركت كنن ... خيلي از خونه ي نسرين خانم دور نبوديم .. در عرض پنج دقيقه رسيديم اونجا ... با نگاهي به در خونه ، دلم زير و رو شد ... دستمو محكم مشت كردم و به خودم قوت قلب دادم ...
اروم باش دختر ... تو داري به زهره خانم كمك مي كني ... بايد مياورديش اينجا ... نمي بيني چقدر داغونه ؟
اما پس ، خودم چي ؟مگه خودم وقتي ميام اينجا داغون نمي شم ؟...
از اومدنم پشيمون شدم ... مي خواستم برگردم كه تقه اي به شيشه ي ماشين خورد . سرمو بالا گرفتم . ميثاق داشت نگاهم مي كرد . دو قدم از ماشين فاصله گرفت و من پياده شدم . با دقت بهم زل زده بود ... وقتي درو قفل كردم پرسيد :
_ اگه نمي خواي باهامون بياي اشكال نداره ... خودمون ميريم ...
لبخند نصفه اي زدم و گفتم :
_ نه ... بايد باشم تا تاييدتون كنم يا نه ...
همونطور كه كنار هم به سمت ماشين ميثاق قدم مي زديم گفتم :
_ محنا خوبه ؟ با شما برگشت ؟
ميثاق _ نه ... از شمال با دانيال و خان عمو اينا برگشت ...
_ خوبه با اونا باشه ... اينجا جو مناسبي براي بچه اي مثل اون نيست ...
ميثاق فقط سري به علامت تاييد تكون داد و چيزي نگفت . نگاهي به مينا كه داشت به زهره خانم كمك مي كرد تا از ماشين پياده بشه كردم ... هر دوشون بي رمق بودن و چشماشون سرخ سرخ بود ... زير لب از ميثاق پرسيدم :
_ حالشون بهتره ؟
ميثاق نفس سنگينشو بيرون داد و گفت :
_ به نظرت بايد بهتر باشيم ؟
نگاه دقيقي به خودش انداختم ... حال و روز اونم تعريفي نداشت ...پاي چشماش به خاطر بي خوابي مفرط ، گود رفته بود و ته ريش چند روزه اي روي صورتش خودنمايي مي كرد ... ميثاقي كه هميشه كت و شلوار خوشدوخت مي پوشيد ، حالا يه پيرهن آستين كوتاه مردونه پوشيده بود و با بي قيدي ، دو دكمه ي بالاش رو باز گذاشته بود ... انگار هوا براي تنفس كم داره ... مثل الان ِمن ...
به مينا و زهره خانم كه بهمون نزديك شدن ، سلامي كردم ... مينا با صدايي خش دار پرسيد :
_ خونشون كدومه ؟
به جاي اشاره كردن ، از پاهام كمك گرفتم و با قدمهايي سنگين به سمت در خونه ي مشكي رنگ رفتم ... هنوزم همه چيز مثل سه سال پيش بود ... به غير از آدمي كه اينجا رو به روي در وايساده بود و به غير از اون آدمهايي كه ممكن بود توي خونه باشن و ادمي كه ديگه بودنش توي اون خونه ممكن نبود ... !
دست لرزونمو بالا اوردم و قبل از اينكه اجازه بدم افكار منفي ، به مغزم راه پيدا كنن ، زنگو فشردم ... به فاصله ي چند ثانيه كه برام مثل چند قرن گذشت ، صداي زنيو شنيدم كه توي كوچه پيچيد :
_ كيه ؟
آب دهنمو قورت دادم ... الان بايد مي گفتم منم يهدا نامزد سابق يوسف ؟ هموني كه ارزو داشتين بشه عروستون ؟ هموني كه بعد از مرگ يوسف بهش تهمت بدشگوني زدن ؟ هموني كه حتي بعد از اون حادثه ، بازم اومد پيشتون و ازتون خداحافظي كرد و اخرين تهتمتها و نگاه هاي بد فاميلتون رو به جون خريد ؟ همينا رو بگم ؟ ...
صداي بی حوصله ی زن دوباره بلند شد :
_ كيه ؟!
برگشتم و نيم نگاهي به چهره ي رنجور و پر استرس مينا و زهره خانم انداختم ... مينا لبشو محكم به دندون گرفته بود ... انگار با حنجره اش در جدال بود كه داد نزنه ... نگاهم از مينا به روي ميثاق لرزيد ... با وجود خستگي ظاهريش ، نگاهش آرامش دهنده بود ... با نگاهش مصمم شدم و با صدايي نه چندان بلند حضورمو اعلام كردم :
_ يهدام ...
زن با لحن پرسشگرانه ای تکرار کرد :
_ يهدا ؟!
لبمو با زبون تر كردم و گفتم :
_به نسرين خانم بگين ... خودشون مي شناسن .
چند لحظه ساكت شد . صداي گذاشتن ايفون اومد . با پنجه ي پا به در ضربه مي زدم كه در با صداي تيك بلندي باز شد ... استرس تمام وجودمو به تپش انداخته بود . سعي كردم به خودم مسلط بشم ... زير لب نام خدا رو صدا زدم و درو هل دادم و قدم توي حياطي گذاشتم كه الان تمام گلها و درختاش مثل ساكنان خونه اش پژمرده بود ... قدمهام شل بود مثل زهره خانم و مينا و ميثاق ... تنها صدايي كه توي فضا بود ، صداي كشيده شدن كف كفش ما چهار تا روي موزاييك هاي حياط بود ...
زانوهاي لرزونمو روي پله ها گذاشتم و آروم ازش بالا رفتم ... در سالنو باز كردم و اول خودم وارد اون خونه ي تاريك شدم ... خونه ايي كه مي دونم بعد از رفتن يوسف رنگ روشني به خودش نديد ... درو نگه داشتم و به اونا هم اشاره كردم بيان داخل ... همه وارد شدن و من جلوتر به سمت هال رفتم . توي در گاه سالن ، زن ميانسالو ديدم كه به داخل هال اشاره كرد و گفت :
_ بفرمايين داخل ... خانم و اقا منتظرتونن ...
براي اولين بار بود كه زنو مي ديدم . ازش پرسيدم كيه و اونم گفت پرستار نسرين خانومه ... قبل از وارد شدن به هال ، نفس عميقي كشيدم و كف دستمو كه از زور اضطراب عرق كرده بود به مانتوم كشيدم ... زهره خانم و مينا هم دست كمي از من نداشتن ... انگار تنها فرد اروم جمع ميثاق بود ولي با نگاه به چشماي اشفته اش پي به استرس درونش مي بردي ...
دستم روي دستگيره ي در گذاشته بودم كه در زودتر از اينكه من باز كنم ، به عقب كشيده شد و چهره ي نسرين خانم تو درگاه نمايان شد ...
با چشماي اشك الود زل زده بود بهم ... نمي دونم چي شد كه چشمه ي چشمم جوشيد و اشكام رو صورتم راه پيدا كردن ... چقدر تو اين سه سال پير شده بود و خطوط چهره اش بارز تر ... دستشو بالا اورد و صورتمو نوازش كرد و با بغض گفت :
_ عروس گلم ...
انگار بغضم منتظر همين يه كلمه بود كه بشكنه ... تو بغل هم زار مي زديم ... نسرين خانم هنوزم منو عروس خودش مي دونست و اين برام دردناكتر بود ... چقدر مرگ يوسف و خلا اش تو جاي جاي اين خونه احساس مي شد ...
بعد از چند لحظه ازش جدا شدم ... هنوز داشت گريه مي كرد ولي من به زحمت گريه امو فرو خوردم ... نسرين خانم از جلوي در كنار رفت ... انگار تازه متوجه ي زهره خانم و بقيه شد ... پرسشگرانه نگام كرد ... لبخند تلخي زدم و گفتم :
_ مهمون اوردم براتون ... حبيب اقا هستن ؟
نسرين خانم _ اره عزيزم ...
و به زهره خانم خوش امد گفت . براش جاي سوال بود كه چرا مينا و زهره خانم گريه م كنن ... ولي با اينحال ، چيزي نپرسيد و ما رو به داخل دعوت كرد ... پا كه توي سالن گذاشتم ، نگاهم به مرد رنجوري افتاد كه گوشه ي مبل نشسته بود . به محض ورودم ، به عصاش چنگ زد و به زحمت خودشو از روي مبل بالا كشيد ... چقدر شكسته شده بود ... زود جلو رفتم و گفتم :
_ راحت باشين حبيب اقا ....
با نگاه غم بارش بهم چشم دوخت ... انگار توي گذشته ها سير مي كرد ... نگاهش روي اشكي كه روي صورتم در حال غلتيدن بود ، افتاد و با اندوه زمزمه كرد :
_ انگار با رفتن يوسف تو هم رفتي دخترم ... ديگه نديدمت ...
با پشت دست اشكمو پاك كردم و با صدايي مرتعش كه از اعماق غمم خبر مي داد گفتم :
_ بهونه ي موندنم تموم شد كه رفتم ...
حبيب اقا اه سردي كشيد و نگاهش به زهره خانم و بقيه افتاد كه داشتن به تعارف نسرين خانم روي مبل مي نشستن ... اونم پرسشگرانه نگاهشون كرد و سوالشو بلند پرسيد :
_ ازدواج كردي ؟
دستپاچه به ميثاق نگاه كردم ... میثاق خونسرد به حبیب اقا نگاه کرد و گفت :
ـ نه ... ایشون همسر من نیستن ... قرار بود روزی بشن زن برادری که بیست ساله ندیدمش ...
حبیب اقا گیج میثاقو نگاه کرد ... لبمو محکم دندون گرفتم ... الان وقتش نیست میثاق ... الان نگو ...
خواستم به ميثاق علامت بدم كه چيزي نگه اما صداي لرزون نسرين خانم مانعم شد :
_ منظورتون چيه ؟
ميثاق سرشو چرخوند سمت نسرين خانم و با صدايي قاطع گفت :
_ منظورم مشخص نيست ؟ فكر كنم بيست و دو سال پيش بود رودبار زلزله اومد و شما يه پسر از زير اوار نجات دادين نه ؟ خب ، منم تقريبا بيست ساله كه برادر پنج ساله ام رو نديدم ... يعني نتونستم ببينمش ...چون ...
برگشت سمت حبيب اقا و با لحني تلخ گفت :
_ دزديدنش ...
ناله ي نسرين خانم تو گلو خفه شد ... با ترس زل زده بودم به حبيب اقا كه لحظه به لحظه رنگ صورتش كبودتر مي شد ... با ترس جلو رفتم و زمزمه كردم :
_ خوبين حبيب اقا ؟
حبيب اقا نگاهشو از ميثاق نگرفت ... مثل ماهي كه بيرون از اب افتاده باشه نفس نفس مي زد و كلمات بي مفهومي مي گفت ... با كمك عصاش از روي مبل بلند شد و با قدمهايي كشيده رفت جلوي ميثاق و گفت :
_ شما ، كي هستين ؟
ميثاق بي توجه به سوال حبيب اقا ، يه عكس از بچگي يوسفو كه با خودش اورده بود ، بيرون اورد و جلوي حبيب اقا گرفت و گفت :
_ اين پسر ، هموني نيست كه شما بزرگش كردين ؟
حبيب اقا با بهت به عكس خيره شد ... نسرين خانم هم لرزون جلو اومد و با ديدن عكس با بغض گفت :
_ يوسفم ...
ميثاق خيلي صريح گفت :
_ اسم اين بچه يوسف نيست ... اين ميلاد ، برادر منه ... برادري كه حتي شانس نداشتم تو تشييع جنازه اش شركت كنم ... ديدن بزرگ شدنش پيش كش ...
نفس عميق مي كشيد تا صداش نلرزه ... ولي پره هاي بينيش تند تند باز و بسته مي شدن و گردنش با حركت مداوم قورت دادن آب دهان ، بالا و پايين مي رفت ... گريه ي زهره خانم و مينا كه از اول ورودمون شروع شده بود بلندتر شد ... جون پاهاي حبيب اقا تموم شد و ناگهان افتاد رو زمين ... نسرين خانم با وحشت صداش زد :
_حبيب ....
ميثاق كمي شوكه شده بود ... سريع كنار حبيب اقا زانو زد و كمكش كرد بلند بشه ... با زحمت اونو نشوند روي كاناپه ... حبيب اقا بي محابا گريه مي كرد ... ميثاق خواست دستشو از زير بازوي حبيب اقا بيرون بكشه كه حبيب اقا نزاشت و به دستش چنگ زد و گريه و التماس گفت :
_ من نخواستم اينطوري بشه ... مي خواستم براش پدري كنم ... اون باشه چراغ خونه ام ... اما چه زود چراغ خونه ام سوت و كور شد ... من نخواستم بدزدمش ... منم بچه نداشتم ... با ديدن يوسف و اون موقعيت وسوسه شدم داشته باشمش ... فكر نمي كردم ...
ميثاق دستشو از دست حبيب اقا خارج نكرد ولي چيزي گفت كه دست حبيب اقا ناخوداگاه شل شد و كنار بدنش افتاد :
ميثاق _ فكر نمي كردين اون بچه ي دزدي بميره ... فكر نكردين ممكنه خانواده اش بيست سال منتظرش بوده باشن و بعد از اين همه سال انتظار به جاي ديدن خودش ، خبر مرگشو براشون بيارن ... فكر نكردين من تا چه حد دلم مي خواست بزرگ شدن برادرمو ببينم ... فكر نكردين چقدر به خاطر گم شدنش عذاب كشيدم و خودمو به خاطر بي مسئوليتيم تنبيه كردم ... فكر نكردين كه چقدر دنبالش كردم و به در بسته خوردم ... فكر نكردين مادرش تو انتظار بچه اش روز به روزپير تر مي شه ... به اينا فكر نكردين ... درست مي گم ؟
حالا تموم جمع يك پارچه گريه مي كرد ... نسرين خانم خود زني
برچسب ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان واهمه ی با تو نبودن , دانلود رمان , دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/18 تاریخ
کد :63682

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا