تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل یازدهم)


يه هفته اي از اون همه غم و گريه اي كه تو خونه ي نسرين خانوم گذشته بود ، گذشت ... به خاطر حضور محنا كنارم ، تونستم به زودي اون روزاي تلخ رو فراموش كنم ... هر روز مي بردمش پارك نزديك خونمون ... مامان و بابا هم باهامون ميومدن ... من با محنا تو پارك بازي مي كردم و اونا سرشون به پياده روي گرم بود ... خوشحال بودم كه محنا رو مثل حامي دوست داشتن ...
دو روز كه از اومدن محنا به خونمون گذشته بود ، من سرماي سختي خوردم ... مي دونستم بيشتر به خاطر فشار و استرسي كه روم بوده ، سيستم دفاعي بدنم ، ضعيف شده ... سرما خوردگيم مثل گذشته نبود ... قبلا فقط ابريزش داشتم و سرفه مي كردم اما اينبار علاوه بر علائم گذشته ام ، دل درد و سر گيجه هم داشتم ... مجبور بودم فاصله ام رو با محنا هم حفظ كنم تا يه دفعه از من وا نگيره ... براي يه لحظه آرزو كردم كاش ميثاق نرفته بود و محنا هم پيشش مي موند ... واسه حال محنا نگران بودم ... ميثاق واسه آروم شدن زهره خانم ، ترتيب يه سفر دو روزه به مشهدو داده بود و الان هم رفته بودن اونجا ... فردا بر ميگشتن ...
بعد از چند روز ، يه شام دور همي با طاها و ليلي ، داشتيم ... ليلي تازه دو ماهش شده بود و سر ميز حالمونو بهم مي زد ! خيلي سخت جلو خودمو مي گرفتم تا چيزي به اون قيافه اي كه از چندش جمع شده بود نگم ! اخر سر هم طاقت نياوردم و با محنا زودتر از سر ميز بلند شديم و رفتم تو اتاقم ...
محنا تو اين مدت اتاق من مي خوابيد ... اخر شب قبل از خواب براش يه كتاب قصه مي خوندم ... امشب هم بعد از پوشوندن لباس خواب بهش ، باهاش رفتم و مسواك زدم ... خيلي بي حوصله مسواكو رو دندوناش مي كشيد ... برعكس من كه مسواك كشيدنم ، يه ربع طول مي كشيد و در روز سه بار مسواك مي زدم ... بعد از غذا خوردن مسواك نمي زدم موقعي كه وضو مي گرفتم ، مسواك مي زدم ... دوست داشتم خودمو واسه خدا خوشگل كنم !
نيم نگاهي از روي شونه به محنا انداختم كه با بيحالي دسته ي مسواكو تو دهنش جا به جا مي كرد .... حاضر بودم شرط ببندم كه تتنها جايي كه مسواكو نمي كشه ، دندوناشه ! وقتي من خم شدم و دهنمو شستم ، اونم از خدا خواسته پريد روي روشويي و دهنشو شست و دويد سمت تخت ... خنده ام گرفته بود ... از وقتي مي شناختمش ، اين مسواك نزدن ، تنها عيب وجودش بود ...
بعد از خوردن قرصام ، لباس خوابمو پوشيدم و به سمت تخت رفتم تا بالشم رو مثل چند وقت پيش بردارم و روي كاناپه بخوابم ... محنا كمي به خاطر اين قضيه ناراحت بود ... تقريبا هر شب مي پرسيد :
_ پس تو كي خوب ميشي كه پيش من بخوابي ؟ ... پرنسس كه نبايد تنها باشه ... !
و من هميشه يه جوري مي پيچوندمش كه حرفش به اين جمله نرسه :
_ تو ملكه هستي و بايد مواظب پرنسست باشي ! فقط همين يه دخترو داري !
حرفش با اينكه خنده دار و بي غرض بود اما براي من كه همينجوري هوايي بودم ، از سرما خوردگي هم بدتر بود ! طاقت نداشتم محنا دوباره بحث مزخرف ملكه و پادشاهو بياره وسط و بگه تو ملكه اي و بابام هم پادشاه منم دخترتونم !
لبخندي رو لبم نشست كه ته مايه ي تلخي داشت ... قبل از اينكه بالشم رو از روي تخت بردارم ، گوشيم زنگ خورد ... نگاهي به شماره اش انداختم ... ميثاق بود ... نا خودآگاه ضربان قلبم بالا رفت ... گوشيو تو دستم جا به جا كردم ... خيلي دلم مي خواست صداشو بشنوم ولي ... با نااميدي به خودم گفتم :
_ اخرش كه چي ؟ تو كه نمي توني به برادر يوسف فكر كني ...
نزاشتم فكرم بيشتر ادامه پيدا كنه ... چشمامو روي حقيقتي كه تو وجودم زبانه مي كشيد ، بستم ... نمي خواستم بگم شرمم مي شه كه عاشق ميثاق شدم ... اصلا ميثاق با خودش چي فكر مي كنه ؟! اون مي تونه به نامزد سابق برادر گمشده اش فكر كنه ؟ ...
جقدر دلم مي خواست به جاي ميثاق اعتراف كنم كه تا حالا هم بهم فكر مي كرده ... شايد قبل از حضور يوسف توي زندگيم ... فقط چيزي نگفته ... منم اصلا اونو نمي ديدم ... چهار سال پيش كه يه دختر بيخيال بودم ، به تنها چيزي كه فكر نمي كردم عشق بود ... يوسف تونست با معجزه ي ويولنش تا حدي احساساتم رو تحريك كنه و اجازه بده طعم عشقو بچشم ... ولي ميثاق چي ؟ اگه دوستم داشت ، نبايد چيزي مي گفت ؟ .... اون كه بيشتر از يوسف فرصتشو داشت ...
گوشيم از دستم كشيده شد ... به محنا نگاه كردم كه با اخم ظريفي به گوشي نگاه مي كرد ... چون اسما رو به انگليسي روي گوشيم ، ذخيره كرده بودم ، تا حدي مي تونست اونا رو بخونه ... با ديدن اسم ميثاق گل از گلش شكفت و سريع دكمه ي اتصالو زد ...
محنا _ سلام بابا جونم ...
............
محنا _ اره خوبم ... عمه مينا و مامي خوب شدن ؟
ميثاق براي اينكه محنا چيزي نفهمه ، گفت براي چند روز زهره خانم و مينا رو ميبره پيش آقاي دكتر ... مي دونست محنا هم مثل همه ي بچه ها از دكتر مي ترسه و هوس نمي كنه دنبالشون بره !
محنا _ اره من عاشق اينجام ... اما يهدا حالش خوب نيست ...
چشمام گرد شد ... نه محنا جون بابات هيچي نگو ! اما محنا با بيخيالي ادامه داد :
_ اخه سرما خورده ... منو تنها مي زاره ... تو كه شبا پيشم نيستي ... اونم واسه اينكه من مريض نشم ميره رو كاناپه مي خوابه ...
كاش سرما نمي خوردم !
محنا _ اره ... نه مي تونه راه بره ... !
اين ميثاق چي داره ميگه ؟! محنا نگاهي به صورت من كه حالا علامت تعجب روش دو دو مي زد انداخت و لباشو جمع كرد و به ميثاق گفت :
_ امممم .... نه نمي تونم رنگ صورتشو ببينم اخه اتاق تاريكه !
دوباره نگاهي بهم انداخت ... خيلي دلم مي خواست بدونم چرا اينجوري موشكافانه نگام مي كنه ؟! محنا اخم ظريفي كرد و با اعتراض گفت :
_ اااا ؟ بابا ! من كه نمي تونم همه ي حرفاتو منتقل كنم ! بيا خودت بهش بگو !
و با بي حوصلگي روي تخت راه رفت و گوشيو تو بغم انداخت و دوباره دراز كشيد ... با تعجب به گوشي زل زدم كه صداي الو الوي ميثاق رو شنيدم ... اب دهنمو قورت دادم و گوشيو به گوشم چسبوندم ... ميثاق با صدايي كلافه گفت :
_ الو ... محنا نمي خواد گوشيو بهش بدي ... فقط بگو مواظب خودش باشه ... شبا هم از همون شير داغهايي كه با مينا واسه من درست مي كنيو براش درست كن ...
قلبم وحشيانه به ديوار سينه ام ميزد ... خدايا ... ميزاري براي خودم رمانتيك فكر كنم ؟! آخه اين ديگه قدرت فكر كردنو ازم گرفته ... همه ي رفتارا و كاراش داره علاقه رو داد مي زنه ...
ميثاق نفس عميقي كشيد و گفت :
_ من تا فردا برمي گردم دخترم ... مواظب يهدا جونت باش ... بهش بگو ...
مكث كرد ... قلبم مي خواست ديواره ي سينه امو پاره كنه ... با عجز تو دلم گفتم ...
بگو ميثاق ... بگو بهم چي بگه ... خواهش مي كنم ...
ميثاق نفسشو با صدا بيرون داد و گفت :
_ هيچي ... نمي خواد چيزي بگي ... فقط مواظبش باش ... اذيتش نكن ... من زود ميام دنبالت ... خداحافظ ...
با دلي شكسته و چشمايي غمگين زل زدم به گوشي كه حالا به جاي صداي الو الوي ميثاق ، تنها بوق ممتد اشغال توش مي پيچيد ....
*************

داشتم با محنا سالاد درست می کردم ... قرار بود محیا و طاها و خانواده ی گرامشون مثل همیشه چترشونو پهن کنن اینجا ... من نمی دونم اینا اینهمه مهمونی میان خودشون چرا مهمونی نمی دن ؟!
محنا داشت گوجه های حلقه شده رو روی ظرف می چید و خودشو هماهنگ با اهنگ تکون می داد ... از اونجایی که من بدون اهنگ نمی تونم تو آشپزخونه کار کنم ، یه اهنگ به سلیقه ی محنا گذاشته بودم ... این دخترم که دهن هر چی سلیقه اس سرویس کرده با این انتخابش !یه اهنگ لوس از انریکه رو گذاشته بود ... میگم لوس چون از صدای انریکه خوشم نمیومد ... با اینکه خیلی شفاف بود ... محنا زیر لب ، قسمتایی که اهنگ اوج می گرفت رو زمزمه می کرد ...

Somebody wants you
یکی تورو میخواد
Somebody needs you
یکی بهت نیاز داره
Somebody dreams about you every single night
و کسی هست که هر شب در رویای تو به خواب میره
Somebody can't breath without you, it's lonely
کسی هست که نمیتونه بی تو نفس بکشه، و تنهای تنهاست
Somebody hopes that someday you will see
کسی هست که آرزوشه روزی کسی که واقعا هستم رو ببینی
That Somebody's Me
و اون یکی منم ...

اونقدر قشنگ حس می گرفت که انگار واقعا داره واسه یکی می خونه و به عشقش اعتراف می کنه ! اونقدر تو بهر ادا اصولای محنا رفته بودم که سوزش سریعی و انگشتم حس کردم ... چاقو رو با چندش به کناری پرت کردم ... انگشتمو تا نصفه بریده بودم ... دلم از دیدن زخمم ضعف رفت ... از خون نمی ترسیدم ولی بریدن با چاقو برام عذاب اور بود ... یه جوری می شدم ... انگشتمو زیر شیر اب گرفتم ... خون و اب با هم قاطی می شد ولی سوزشش متوقف نمی شد ... صدای مامانو شنیدم :
_ ا ؟ چی کار کردی با خودت ؟
شیر ابو بست و دستمو گرفت و بررسیش کرد ... با همون نگرانی مادرانه سرزنشم کرد :
_ اخه من چند بار بهت بگم حواسشو جمع کارت کن ... ببین چه بلایی سر دستت اوردی ...
محنا با شنیدن حرف مامان از صندلی پایین پرید و دوید سمتم ... دستمو کشید به سمت خودش و زخممو بررسی کرد ... با اخم ظریفی گفت :
_ اوپس ! چه بد بریدی ! خیلی درد داری ؟ می خوای به بابا زنگ بزنم بگم چاقو رو دعوا کنه ؟!
با این حرفش مامان خندید ولی من ته دلم خالی شد ... دستمو کشیدم کنار و با صدای ضعیفی گفتم :
_ چیزی نیست ...
و به سمت کمد رفتم تا چسب زخم پیدا کنم ... صدای محنا از پشت سرم اومد :
_ بابام خیلی خوب دعوا می کنه ها ... الان بهش زنگ می زنم ...
و تا خواست بره بیرون دویدم سمتش و با صدای محکمی گفتم :
_ نه بهت می گم محنا نمی خواد ...
محنا که از صدای جدی و بلندم تعجب کرده بود ، گفت :
_ باشه ... زنگ نمی زنم ...
و اهسته رفت سمت میز و خیار ها رو روی ظرف گذاشت ... مامان با چشم و ابرو اشاره کرد که با محنا بد حرف زدم ... منم ناچار رفتم سمتش و با لحنی گرم گفتم :
_ خب ...
هیچی به ذهنم نمی رسید ... اخه دعواش هم نکرده بودم که ازش عذر خواهی کنم ... برم بهش چی بگم ؟! سرفه ای مصلحتی کردم و گفتم :
_ نخواستم نگرانش کنی ... باشه ؟
محنا شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ به هر حال اون دیشب نگرانت شده بود ... امروزم روش !
مامان با چشمایی باریک شده به من و محنا نگاه می کرد ... گفتم الانه که گند بزنه به همه چی ... ! تا خواستم قضیه رو بپیچونم ، صدای بلند و پر انرژی محیا اومد :
_ سلام بر اهل خانه ... بیاید ببینین گل دخترتون اومده ...
دست به سینه شدم و به اون که داشت روسریشو از سر برمی داشت با ابرویی بالا رفته نگاه کردم و گفتم :
_ گل دخترشون که خیلی وقته اومده !
محیا چیشی کرد و گفت :
_ تو بوته اشون هم نیستی چه رسه به گل !
حیف که حواسم پرت محنا و کاراش بود و الا خوب جوابی داشتم بارش کنم ... در عوض تیکه ی خوشمزه اش گفتم :
_ باز شما تلپ شدی اینجا ؟ خودت مگه خونه زندگی نداری ؟
محیا دکمه های مانتوشو باز کرد و همونطور که با محنا و مامان سلام علیک می کرد گفت :
_ خونه ی بابام نیام خونه ی کی بیام ؟
_ خونه ی خودت ! تو که هر شب یا اینجایی یا پیش مادر شوهر بدبختت ! بیچاره سیمین خانم !
محیا لباساشو رو ساعد دستش انداخت و گفت :
_ بالاخره ما تازه عروس دامادیم ... خونه این و اون نریم کجا بریم پس ؟!
با چشمایی گشاد شده نگاش کردم و گفتم :
_ چی چی ؟! تو و عادل تازه عروس دامادین ؟! پس لیلی و طاها چی ان ؟!
محیا با خنده گفت :
_ اونا هنوز نامزدن !
و از در بیرون رفت ... کلافه از دست این دیوونه پوفی تو هوا کردم و رفتم ست میز تا بچینمش ... اکرم خانوم مرخصی بود و کار خیلی زیادی هم نبود تا بهش بگیم بیاد ... چه بی اکرم خانم چه با اون ، اینا اینجا لنگر انداخته بودن و گهگاهی به خونشون سر می زدن که ریا نشه !
داشتم ظرف سالادو می بردم که یهو عطسه ام گرفت ... قبل از اینکه بتونم خودمو کنترل کنم ، عطسه ی بلندی کردم ... محیا که با لیلی سر گاز وایساده بود با این حرکتم صورتشو جمع کرد و گفت :
_ ااااااااااااه ! خیلی چندشی یهدا ! اگه هنوز خوب نشدی واسه چی سالاد درست می کنی ؟!
_ ببخشین دست خودم که نبود ... دیروز تازه تب و دل دردم خوب شد ... هنوز ابریزش دارم ...
و بینیمو محکم بالا کشیدم ... محیا دوباره صورتشو تو هم کرد و گفت :
_ اه ... حالا بیا برو اونور این سالادم بریز دور ... من بخورم بچه ام ویروسی میشه !
با ابرویی بالا رفته گفتم :
_ سالاد خوردن تو به حامی چه ربطی داره ؟
محیا خنده ی شرمگینی کرد و تا خواست جواب بده ، طاها و بابا و عادل اومدن تو اشپزخونه و نشستن سر میز ... داشتم ظرف سالادو کنار می زاشتم تا بعد بریزمش دور که طاها اومد و ناخونکی به گوجه زد ... لیلی با جیغ گفت :
_ وایییییی طاها الان پس میفتی !
طاها با تعجب گفت :
_ ها ؟!
_ هیچی داره شلوغش می کنه ... من عطسه کردم تو ظرف سالاد ...
طاها تا این حرفو شنید ، سریع رفت سمت دستشویی و گوجه ای که خورده بودو تف کرد ... سرمو از روی تاسف تکون دادم و واسه اینکه حرص بدم گفتم :
_ می خوای بیام انگست بندازم تو حلقت که خوب بالا بیاریش ؟!
می دونستم چقدر روی این حرفا حساسیت داره با عصبانیت اومد تو اشپزخونه و گفت :
_ حقا که بیخودی یهدا !
شکلکی براش دراوردم و مشغول خوردن سوپم شدم ... تو این چند روز قوت غالبم سوپه ... صبحا شیر برنج ، ظهرا سوپ ، شبا فرنی ! دیگه دارم حالت تهوع می گیرم ...
بعد از ناهار ، چون خیلی خسته بودم رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت ... حوصله جمع کردن میزو نداشتم ... پتو رو تو بغل گرفتم و چشمای خسته امو بستم ... حتی وقتی صدای پای محنا و اومدنش روی تختو شنیدم هم چشامو باز نکردم ... حوصله نداشتم برم رو کاناپه بخوابم ... ولش کن همینجا دور همیم دیگه !
همونطور که محنا تو بغلم بود به خواب رفتم ...
غلتی زدم و چشمامو باز کردم ... محنا کنارم نبود ... صدامو صاف کردم و گفتم :
_ محنا .... کجایی ؟
تو اتاق نبود ... فکر کردم شاید رفته پایین ... ابی به سر و صورتم زدم و از اتاق بیرون رفتم ... همونطور که تو اتاقا سرک می کشیدم گفتم :
_ محنا ...
تو اشپزخونه و دستشویی پایین رو هم گشتم ... ولی نبود ... ترس چنگ زد به وجودم ... کجا رفته ؟ با نگرانی رفتم تو پذیرایی که بقیه نشسته بودن و فیلم می دیدن ... با ترس گفتم :
_ محنا اینجا نیست ؟
همه دست از فیلم دیدن کشیدن و با تعجب نگام کردم ... لیلی زودتر به حرف اومد :
_ مگه پیش تو نخوابیده ؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم و با بغض گفتم :
_ هیچ جا نیست ...

همه با وحشت از جاشون بلند شدن ... بابا با جديت گفت :
_ يعني چي هيچ جا نيست ؟ اتاقا رو خوب گشتي ؟
در شرف گريه كردن بودم ... با بدبختي بغضمو خوردم و گفتم :
_ اره ... نبود ...
مامان اهسته زد روي صورتش و گفت :
_ يا فاطمه ي زهرا ...
طاها _ بياين يه بار ديگه دنبالش بگرديم ... اخه جايي نداره كه بره ...
ليلي هم حرفشو تاييد كرد و اومد سمتم و دست يخ كرده از وحشتمو گرفت . آهسته گفت :
_ ديوونه شدي ؟ آروم باش چيزي نشده كه ...
و به ثانيه نكشيد كه صداي محنا محنا گفتن همه ، توي خونه پيچيد ... همه ي سوراخ سنبه هاي بالا و پايينو با بقيه گشتم اما انگار آب شده و رفته تو زمين ... عادل در حالي كه نفس نفس مي زد از در سالن اومد تو ... با تاسف سرشو پايين انداخت و گفت :
_ تو پاركينگ هم نبود ...
بابا هم با ابروهايي در هم از پله ها پايين اومد ... اخرين اميدم هم با حرفش نااميد شد ...
_ تو انباري گشتم ... نبود ...
نفهميدم كي زانوهام بي حس شد و چمپاته زدم كنار مبل ... مامان و محيا جيغ خفه اي كشيدن و خودشونو بالاي سرم رسوندن ... طاها با كلافگي مشتي تو دست راستش زد و گفت :
_ اه ... تو اين هاگير واگير همين گم شدنو كم داشتيم ...
با صداي ايفون ، ليلي اهسته گفت :
_ يه چيز ديگه هم كم داشتيم ...
اشاره اي به عكسي كه روي آيفون بود كرد و گفت :
_ ميثاق ....
قلبم تو سينه فرو ريخت ... يادم نبود كه گفت امروز برمي گرده ... اومده دنبال محنا .... خدايا چي كار كنم ؟ اين دختر دست من امانت بود ... حالا چجوري بگم گم شده ؟ خدايا خودت نجاتم بده ...
صداي زنگ زدن دوباره ، مثل پتكي بود كه حضور ميثاقو تو سرم مي كوبيد ... بي رحمانه ... بابا درو باز كرد و تپش قلب من به وضوح بالا رفت ... بابا به استقبال ميثاق رفت ولي مي دونستم چيزي نمي گه ... چشمم به درگاه خالي سالن بود كه بعد از چند دقيقه ي طاقت فرسا ، از وجود ميثاق ، پر شد ... ميثاق با بسته اي تو دست ، داشت داخل ميشد كه نگاهش به جمع اشفته ي ما افتاد و روي مني كه رد اشك صورتمو خيس كرده بود ، خشك شد ... ديدم كه دسته ي كيسه توي دستاش شل شد ... قورت دادن آب دهنشو ديدم ... لبشو زبون تر كرد و رو به بابا پرسيد :
_ اتفاقي افتاده ؟
بابا نگاهشو دزديد و كلافه به پله ها نگاه كرد ... ميثاق بدون اينكه چشم از من برداره ، جلو اومد و درست رو به روم وايساد ... براي اينكه بتونم ببينمش ، سرمو بالا گرفته بودم ... با نگاهي پر از اضطراب ، تك تك اجزاي صورتمو زير نظر گذروند ... اروم گفت :
_ خوبي ؟
و انگار همين يه حرف تلنگري بود واسه باز كردن بغضم ... زدم زير گريه ... بي محابا بلند بلند گريه مي كردم ... همه هل شده بودن .... ليلي قصد داشت بقيه رو كنار بزنه و بياد كنارم ولي مامان و محيا اونقدر ترسيده بودن كه به هيچ كس اجازه نمي دادن نزديكم بشه ... طاها مي گفت :
_ آروم باش دختر ... چيزي نشده كه ... پيداش مي كنيم ...
ولي من فقط به يه چيز فكر مي كردم ...
« اگه محنا پيدا نشه و ميثاق به خاطر گم شدنش ازم متنفر بشه چي ؟ ...»
ميثاق با صداي بلند و كلافه اي گفت :
_ يكي بهم بگه اينجا چه خبره ... راستي ، محنا كو ؟
گريه ام بند اومد ... با هق هق ضعيفي ، نگاه ترم رو به صورتش انداختم ... با ابروهايي گره خورده نگام مي كرد ... عصباني نبود ... كنجكاو بود ... همونطور كه تو چشمام زل زده بود ، برقي از نگاهش جست و زير لب گفت :
_ محنا ...
با اخرين توانم از جام بلند شدم و روبه روش وايسادم ... نگاه پرسشگرانه اش رو بهم دوخت و با ناباوري گفت :
_ محنا كه گم نشده ....؟
فقط تونستم سرمو تكون بدم و بغضي كه دوباره لونه كرده بود تو گلومو پايين بفرستم ... ميثاق با دهني باز و چشمايي مات ، زل زد بهم ... شمرده شمرده گفتم :
_ به خدا من نفهميدم چي شد ... من و محنا خواب بوديم وقتي بيدار شدم ديدم بغلم نيست ... هر چي اتاقو زير و رو كردم ... هر چي صداش زدم ، بازم نبود ...
ميثاق انگار حرفامو نميشنيد ... اهسته گردنشو چرخوند سمت پله ها و زمزمه كرد :
_ محنا ...

و به ثانيه نكشيده ، دويد سمت پله ها ... بي اراده ، باهاش همراه شدم ... وحشيانه در اتاقا رو باز و بسته مي كرد و داد مي كشيد :
_ محنا ... محنا ...
صداي بقيه كه توي طبقه ي پايين بودن ، بهم فهموند كه دوباره دارن دنبالش مي گردن ... ميثاق در اتاقمو باز كرد و يورش برد تو اتاق ... با قدمهايي لرزون خودمو بهش رسوندم ... اتاق من تنها اتاق طبقه ي بالا بود كه سرويس كامل داشت ... در حموم دستشويي رو باز كرد و صداش تو حموم اكو شد :
_ محـــــــنا ....
اما جوابش فقط خاموشي بود و گريه هاي آروم من ... ميثاق با نااميدي و شونه هايي افتاده ، در حمومو ول كرد و چرخيد سمتم ... نفس نفس مي زد ... مي ترسيدم به چشماش نگاه كنم و عصبانيت و تنفرو ببينم ... دوباره زانوهام شل شد و كنار تخت نشستم ... تصور متنفر شدن ميثاق ازم هم وحشتناك بود ... ميثاق سرشو بين دستاش گرفت و با صدايي خش دار گفت :
_ گريه نكن ...
خدايا از صدام هم متنفر شده ... هق هقم بيشتر شد ولي دستمو محكم رو دهنم گرفتم تا صداي گريه ام بلند نشه ... چشمامو رو هم فشار دادم ... چند قطره اشك سمج بين مژه هام گير كردن ... چشمامو كه باز كردم ، نگاهم به پاهاي ميثاق افتاد كه روبه روم بود ... مي ترسيدم نگاهمو به صورتش بدوزم ... انگار فهميد قرار نيست نگاهش بكنم چون خم شد و رو زانو مقابلم نشست ... وقتي نگاهشو ديدم ، ته دلم گرم شد ... خوشحال شدم كه برق تنفر تو چشماش نيست ... در عوض غمگين بود و كلافه ... آروم گفت :
_ گريه نكن يهدا ... فكر كن ببين كجا مي تونه رفته باشه ...
هق هقم رو خفه كردم و سرمو به طرفين تكون دادم ... با عجز گفتم :
_ به خدا نمي دونم ... هر چي فكر مي كنم يادم نمياد ...
سرمو پايين انداختم و به دنباله ي رو تختي خيره شدم ... بايد تمركز مي كردم ... يه دفعه ، ديدم دنباله ي رو تختي ، تكون خورد ... چشماي متعجبم رو ميخ اون حركت كردم ... دوباره روتختي تكون خورد و كمي كنار رفت ... نفس تو سينه ام حبس شد و با بدبختي با صداي خفه اي گفتم :
_ محنا ...
ميثاق خط نگاهمو ادامه داد تا به روتختي رسيد ... ديد دست ظريف و سفيد كوچولويي از زير تخت بيرون اومد و مشت شد ... كمي بعد ، دست چنگ زد به فرش و خودشو جلو تر كشيد ... با ترس از روي تخت بلند شدم و به حركات اون دست كوچيك زل زدم ... انگار مغزم قفل كرده بود .... ميثاق زودتر از من به خودش اومد و دستو محكم كشيد ...
محنا با چشمايي پف كرده از خواب و موهايي در هم گره خورده ، از زير تخت بيرون اومد و خميازه ي بلند بالايي كشيد ... تا ميثاقو ديد ، خميازه اش نصفه موند و برق شادي از چشماش پريد ... شيرجه زد تو آغوش ميثاق و دستاشو دور گردنش حلقه كرد و گفت :
_ بابا جونم ...
دستاي شوك زده ي ميثاق تو هوا مونده بود ... كمي بعد اروم دور بدن كوچيك دخترش حلقه شد و محكم به خودش فشارش داد ... با صدايي دورگه گفت :
_ چرا زير تخت بودي دختر ؟
محنا خنده ي ريزي كرد و گفت :
_ افتادم پايين ولي حوصله نداشتم برم بالا بخوابم ... بيدار كه شدم ديدم اون زيرم ... !
فقط تونستم آروم زمزمه كنم خدارو شكر ... چشمام سياهي رفت و سرم به دوران افتاد ... قامت ميثاقو ديدم كه از روي زمين بلند شد و محنا رو روي تخت گذاشت و با لحني سرزنشگر گفت :
_ بايد ميومدي رو تخت ... مي دوني چقدر نگران شديم ؟ يهدا فكر كرد گم شدي ...
محنا برگشت سمتم و عذرخواهانه گفت :
_ اخ ... ببخشين يهدا جونم ... نگرانم شدي ؟
لبخند كمرنگي زدم ... سعي نكردم دلواپسيمو پنهون كنم ... فقط سرگيجه ام بيشتر شد و دستمو گرفتم به ديوار تا زمين نخورم ... ميثاق سريع اومد كنارم و گفت :
_ چي شده ؟ حالت خوب نيست ؟
سرمو كمي كج كردم و گفتم :
_ نه ... خوبم ...
نگاهي به محنا انداختم... چقدر نگرانش شده بودم ... با اون چشماي نقره اي و شفافش زل زل نگاهم مي كرد ... قدمي به سمتش برداشتم تا بغلش كنم و بگم خدا رو شكر ولي تا دستمو از روي ديوار برداشتم ، سكندري خوردم و قبل از اينكه سرم به لبه ي ميز کنار تختم اصابت كنه ، دست محكمي ، بازومو چنگ زد و مانع افتادنم شد ...

ميثاق اونقدر سريع دستمو گرفت كه به سمتش پرتاب شدم ولي دقيق نفهميدم صورتم كجا فرود اومد ... فكر كنم افتادم روي سينه اش ... اونقدر حالم بد بود كه به اين چيزا فكر نكنم ... هنوز دلم اشوب بود ... گم شدن محنا بدجور حالمو خراب كرده بود ... از يه طرف از رفتار ميثاق مي ترسيدم و از طرف ديگه ، مي ترسيدم كه دوباره قضيه ي سارا تكرار بشه ... ديگه تحمل ديدن اذيت شدن محنا رو نداشتم ...
چشمامو بسته بودم و تنم كم كم داشت سر مي شد ... ميثاق با دست اروم به گونه ام مي زد و با صدايي مضطرب و نگران سعي داشت بهوشم بياره ...
_ يهدا ... يهدا خوبي ؟ ... چشماتو باز كن ببينم ... يهدا ...
توان اينو نداشتم كه بگم بيدارم و صداتو مي شنوم نگرانم نباش ... حتي توان خجالت كشيدنو هم نداشتم ... با اينكه مي دونستم توي بغلشم اما مي خواستم از كنارش دور بشم ... نمي خواستم انقدر نزديكش باشم و با اين نزديكي ، كار دست خودم بدم ... با اخرين قطره ي توانم ، كمي خودمو عقب كشيدم ... صداش قطع شد و حلقه ي انگشتاش روي بازوم شل شد ... يكي از دستاشو از روي بازوم برداشت و پشت كمرم گذاشت ... اروم هدايتم
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن ... , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 107-رمان در حسرت آغوش تو , کتابخانه رمان - 91-رمان تبسم , کتابخانه رمان - 26-رمان گل عشق من و تو ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/18 تاریخ
کد :63681

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا