تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان واهمه ی با تو نبودن (فصل دوازدهم)


و با خنده پيرهنمو بيرون كشيد ... پيرهن مجلسي بلندي اورده بودم كه يقه ي پهنش تا روي بازوهام امتداد داشت ... مدل زيبايي بود و پايين دامن بلندش يه چاك تا روي زانوم اومده بود ... پارچه ي پرهن سفيد صدفي بود و يقه و صندلي كه باهاش ست كرده بودم ، خاكستري ملايم بود ... محنا با لبخند به لباسم نگاه كرد و كمي سرشو كج كرد و گفت :
_ خب ، نقره اي نيست ولي ... ميشه گفت تقريبا سته !
با خنده سري تكون دادم و اونم لباس هر دومون رو روي تخت انداخت . وقت زيادي نداشتيم ... تصميم گرفتم موهاي محنا رو هم مثل مال خودم بابيلوس كنم ...
همونطور كه موهاشو دور دستگاه مي پيچيدم پرسيدم :
_ بابات كي مياد محنا ؟
محنا _ رفته بود سر كار ولي گفت بعد از كارش ميره آرايشگاه موهاشو مرتب كنه ... به نظر من كه لازم نبود بره ! مدل موهاش قبليش بيشتر به باباي خوشتيپم مياد ! نه ؟
با سر گفتم اره و ياد مدل موهاش افتادم كه چقدر قيافه اش رو مردونه تر مي كرد ... سوال ديگه اي نپرسيدم و با خودم حساب كردم كه حالا حالا ها مي تونم با خيال راحت كارمو بكنم ... چون تا نزديك عروسي برنمي گشت خونه .
چون موهاي محنا خيس بود خيلي زود با كمي ژل حالت گرفت و خوب وايساد ... حساب بچگي محنا رو هم كردم و ارايش ساده اي روي صورتش پياده كردم ... اونم هيچ اعتراضي نكرد و حس مي كردم خودش هم اينجوري راحتتر بود ... فكر كنم براي اولين بار بود كه توي مجلسي اينقدر به خودش مي رسيد . اولين بار هم كه توي عروسي طاها ديده بودمش ، صورتش خالي از ارايش بود ...
وقتي كار ارايش محنا تموم شد ، بهش گفتم بره رو تخت وايسه و كمك كنه تا پشت موهامو درست كنم ... خيلي با احتياط بهش ياد دادم كه چجوري بابيلوس رو دور موهام بپيچه ... تا ميومدم بگم اينجوري باز كن سريع مي گفت :
_ خودم بلدم ! خودم مي تونم !
و ميفتاد به جون موهاي بدبختم ! خدا خدا مي كردم خيلي دستگاهو به پوست سرم نزديك نكنه كه يهو جيغم بره هوا ! بالاخره با كلي ترس و لرز ، موهاي پشت سرمو با كمك محنا درست كردم ... موهامو نه خيس كرده بودم و نه ژل زدم ... چون عروسي فاميل نزديكم نبود كه خودمو خوشگل كنم ! بي قيد موهامو پيچيدم و براي ثابت نگه داشتنشون ، تافتو روي سرم خالي كردم ... محنا با خنده بالا پايين رفت و گفت :
_ واي چه ملكه ي خوشگلي شدي يهدا جون !
خنديدم و در جواب تعريفش چيزي نگفتم ... مثل هميشه اول به ارايش چشمام رسيدم ... ريملو با دقت زدم و سايه ي خاكستري ماتي پشت پلكم كشيدم و محنا رو تا شيش متريم دور كردم كه بتونم خط چشممو بي نقص بكشم ... به ! چه خط چشم ماماني شد ! از رژ گونه و اينا خوشم نميومد ... تنها برق لبي زدم و به محنا گفتم بره لباسشو بپوشه ... محنا پيرهنشو برداشت و همونطوري كه از اتاق بيرون مي رفت گفت :
_ من ميرم پايين به مامي بزرگ بگم كمكم كنه ...
باشه اي گفتم و لباسمو پوشيدم ... خودمو تو اينه برانداز كردم ... كمي لاغرتر شده بودم اما خيلي به چشم نميومد ... چتري هاي موم رو دوباره با تافت مرتب كردم و كمي هم عطر زدم ... صداي در اومد ... به خيال اينكه محناست ، خم شدم و صندلهاي خاكستريمو پوشيدم ... دوباره صاف وايسادم و خواستم محنا رو صدا بزنم ، كه در باز شد و با ديدن ميثاق ، نفس تو سينه ام حبس شد ...
سر جام ميخكوب شده بود و اونقدر توي شوك بودم كه نتونستم واكنش نشون بدم ... ميثاق هم بهتر از من نبود ... با چشمايي مبهوت بهم نگاه مي كرد ... يه دفعه به خودش اومد و دستگيره رو ول كرد و ببخشيدي گفت و از اتاق خارج شد ... با رفتنش ، انگار قلبم به ياد اورد كه بايد فعاليت كنه ! تند تند به ديوار سينه ام كوبيد ... انگار مي خواست جداره ي سينه رو پاره كنه ...
با ياد آوري چند لحظه قبل ، دوباره ضربان قلبم بالا تر رفت ... اونقدري كه حس مي كردم داره تو دهنم مي زنه ... نبض شقيقه ام هم كوتاه نميومد و پا به پاي اون مي زد ... زانوهام خم شد و نشستم لب تخت ... با دستايي لرزون جلوي دهنمو گرفتم ... خدايا ... اين اينجا چي كار مي كرد ؟ من ِ خر چرا پيش خودم فكر نكردم كه ممكنه يهو پيداش بشه ؟ اخه چرا اينجا لباسمو عوض كردم ؟ حالا چه فكري پيش خودش مي كنه ؟ اصلا الان با خودش نمي گه اين دختر تو خونه ي من چي كار داره ؟! ... خدايا منو از روي زمينت محو كن !
سرمو بين دستام گرفتم و از خجالت چشمامو بستم ... به اندازه ي تمام عمرم خجالت كشيده بودم ... واي ! لباسم هم خيلي باز بود ... سر شونه كه نداشت ... يقه اش هم كه از بازوم شروع مي شد ! ... كاش جشنشون مختلط بود و من كت و شلوار مي پوشيدم ... اينكه ميثاق با اين هيبت منو ببينه ، از خجالت آبم ميكرد ... دوباره لبمو محكم گزيدم كه تقه اي به در زده شد ...
با ترس از جا پريدم ... با صدايي كه به زور درميومد جواب دادم :
_ بله ؟
همونطور كه حدس زده بودم ، ميثاق بود ...
_ ببخشين يهدا خانم ... مي تونم بيام تو ؟ بايد كيفمو بردارم ...
اي خاك تو سر من ! چرا همينجوري وايسادم اينجا و لباس نپوشيدم ؟ ... تند تند مانتومو تن كردم و روسريمو به سر كشيدم ... وسايل ارايشمو نامرتب تو كيف جا دادم و دستگاه بابيلوس رو از برق كشيدم ... انگار خيلي سر و صدا كرده بودم كه صداي ميثاق اومد :
_ اروم باش ... من عجله ندارم ...
شنيدن صداش هم بيشتر خجالت زده ام مي كرد ... ته مونده ي وسايلمو جمع كردم و نگاهي تو اينه به سر و وضعم انداختم ... روسريمو جلوتر كشيدم و درو باز كردم ... ميثاق با دستهايي كه توي جيب زده بود ، به زمين نگاه مي كرد ... مثل خودش سرمو زير انداختم و گفتم :
_ ببخشين مزاحمتون شدم ... نمي دونستم قراره بياين .
ميثاق با لحني اروم گفت :
_ نه من ازتون معذرت مي خوام ... كسي نگفت شما اينجايي ... فقط مي خواستم كيف ارايشگاهمو بردارم ... الان مي رم .
_ راحت باشين منم ديگه رفع زحمت مي كنم ... خواستم از كنارش رد بشم كه صداي شاد محنا اومد :
_ يهدا جون ببين چه خوشگل شدم ...
لباسشو با يه جوراب شلواري سفيد و كفشهاي تخت نقره اي كامل كرده بود ... چرخي زد و با ديدن ميثاق گل از گلش شكفت ... درست برعكس من موقع ديدن ميثاق !
محنا _ ا ؟ بابايي تو هم اومدي ؟ خوشگل شدم ؟
ميثاق روي زانو نشست و پيشني محنا رو بوسيد و گفت :
_ خوشگل بودي ...
محنا قري به سر و گردنش داد و گفت :
_ اونكه بله ! ولي موهامو يهدا جون درست كرده ... ببين چه خوشگل شده ...
و طره اي از موهاي فرشو بالا داد ... ميثاق به زدن لبخندي اكتفا كرد و با صداي ضعيفي گفت :
_ دستش درد نكنه ...
محنا با انگشت به من اشاره كرد و گفت :
_ اما خودش خيلي خوشگلتر از من شده ... ديدي چقدر لباسش نازه ؟!
با شنيدن اين حرف محنا ، هم من و هم ميثاق خشكون زد و دستپاچه شديم ... ميثاق محنا رو ول كرد و گفت :
_ با يهدا جون برين پايين من تا نيم ساعت ديگه ميام دنبالتون ...
محنا كه نفهميده بود ميثاق دكش كرده بي توجه بهش ادامه داد :
_ مي خواي بري موهاتو كوتاه كني ؟ ... ولي اين مدل خيلي خوشتيپت مي كنه ! درست عين پادشاها ميشي ! يهدا جون هم ميگفت اين مدل بيشتر بهت مياد ... مگه نه يهدا جون ؟
ديگه مي خواستم زمين لب باز كنه و منو ببلعه ! سرمو تا جايي كه ميشد پايين انداخته بودم ... ميثاق با لحن عجيبي گفت :
_ ميرم دوش بگيرم ... حاضر باش ....
و رفت تو اتاقش و درو بست ... محنا هم دست منو گرفت و گفت :
_ بيا بريم پايين تا بابا از حموم بياد بيرون ... راضيش كردم موهاشو كوتاه نكنه ! براوو !
فقط تونستم به حرفش لبخند كجي بزنم ... مي خواستم خودم زودتر برم عروسي ولي لرزش پاهام نشونم داد كه عمرا بتونم رانندگي كنم ... مجبور شدم به اصرار مكرر محنا و زهره خانم براي رفتن با اونا تن بدم و منتظر باشم ميثاق ما رو برسونه ... عقل و خجالتم مي گفت كاش امشب زودتر تموم بشه ولي دلم با خنده ميگفت امشب چه شبي است ، شب مراد است امشب ! اگه تنها بودم مطمئنا يكي پس گردني نثار خودم مي كردم !
به گوشه ي ژله ناخونك زدم كه داد اكرم خانوم بلند شد :
_ اي بابا ! يهدا خانوم اگه مي خواين بخورين برين اون ظرفي كه واسه بچه ها جدا درست كردمو بخورين ... چرا هي به اين ناخونك مي زني ؟
نگاهي به ژله كه خيلي خوشگل تو ظرف برگردونده شده بود و روش با ميوه و شكلات تزيين شده بود انداختم و گفتم :
_ اخه اون يكي كه تو يخچاله اصلا اشتها برانگيز نيس ... اين خيلي خوشمله ادم مي خواد يه لقمه چپش كنه ...
مامان با حرص اومد تو اشپزخونه و دستمو كشيد :
_ مگه نگفتم برو حاضر شو ؟
دست مامانو پس زدم و گفتم :
_ مامان من كه حاضرم ... مگه كي غير دايي فواد و بچه هان ؟
مامان _ مگه نگفتم زهره خانومم قراره بياد ؟
مثل جت از جا پريدم و چرخيدم سمت مامان :
_ چي ؟ چرا زودتر نگفتي ؟! حالا من چي بپوشم ؟!
و با بدبختي دويدم سمت پله ها ... اصلا فكر نكردم مامان با اين تغيير رفتار صد و هشتاد درجه اي ِ من ممكنه چه فكري بكنه ... الان فقط به اومدن زهره خانوم فكر مي كردم و طبيعتا پشت سرش ميثاق هم بود ! يا خدا ... چي بپوشم ؟
در كمدو باز كردم كه چشمم افتاد به لباسي كه هفته ي پيش واسه عروسي فرناز پوشيده بودم ... صورتم از خجالت گر گرفت و در كمدو بستم و بهش تكيه دادم ... اروم سر خوردم رو زمين ... هنوزم از ياداوري اون ماجرا تنم داغ ميشه ... يعني ميثاق اون شكل و شمايل من هنوز تو ذهنشه ؟ چقدر خجالت اوره ...
مامان تقه اي به در زد و گفت :
_ حاضري يهدا ؟
از روي زمين بلند شدم و گفتم :
_ الان حاضر ميشم ...
با كلي وسواس بالاخره به يه دامن بلند نسكافه اي و بلوز شكلاتي رضايت دادم ... شال قهوه اي تيره ام رو با مدل روي سرم بستم و يه مداد قهوه اي تو چشمم كشيدم و دنباله اش رو امتداد دادم ... ارايش ديگه اي نكردم ... دلم نمي خواست مامان برداشت سويي بكنه ... به خودم گفتم برو بابا دلت خوشه ! الان تنها كسي كه از ضايع بازياي تو چيزي نفهميده حضرت حافظه !
با زنگ در ، تقريبا كه نه حسابي ضربان قلبم بالا رفت ! دو تا نفس عميق كشيدم و زير لب بسم ا... گفتم و رفتم بيرون ... اولين مهمونامون زهره خانوم بودن ... زهره خانم و مينا با محبت بغلم كردن و محنا هم طبق عادت هميشگيش شيرجه زد بغلم ... اما هر چي سرك كشيدم ، ميثاقو نديدم ... با ناراحتي رفتم گوشه ي سالن كنار محنا نشستم ...
هنوز احوالپرسيمون تموم نشده بود كه دوباره زنگو زدن ... طاها و محيا اينا بودن ... كاش ميثاق بود ... درو با بي حوصلگي باز كردم و دوباره نشستم رو مبل ... بعد از اومدن محيا و عادل و طاها و ليلي ، جو كمي صميمانه تر شد و سر و صدا بالا گرفت ... داشتم سيني چايي رو تعارف مي كردم كه دوباره زنگو زدن ... به خودم اميد دادم كه ممكنه اينبار ميثاق باشه اما با ديدن دايي فواد ، همه ي اميدم نيست و نابود شد ...
با دپرسي اي كه سعي در كتمانش نداشتم ، رو مبل ولو شدم و كسل الود جمعو نگاه كردم ... اگه الان ميثاق بود ، حداقل يه خجالتي مي كشيدم اما ... اصلا كجا رفته بود كه نتونست بياد خونه ي ما ؟ نمي دونه چقدر رد كردن دعوت زشته ؟!
تا موقع شام سكوت كردم ... محنا با تينا و سينا سرگرم بازي بود ... بي حوصله حرفاي بقيه رو گوش مي دادم ... در اين بين شنيدم ليلي به زهره خانم گفت :
_ خاله جون ميثاق كو پس ؟ باز گمه ؟!
زهره خانم با لبخند گفت :
_ نه ... رفته ماموريت ... نمي دونم از اين روستاها هست ميرن شبكه اشون رو درست كنن ...
اها ! حالا يادم اومد ... شنيدم امروز ثريا مي گفت تيم شبكه امشب مي رن يه روستا واسه ماموريت ... گفت كه سرپرست تيمشون رفته سفر يكيو جاش مي فرستن ... پس ميثاق از خودگذشتگي كرده و زاپاس بازي دراورده ... ايش ! حالا نميشد نره ؟ مگه هر وقت قراره بره و بياد بايد از تو اجازه بپرسه ؟ خيلي واسه خودت خيالاتي شدي يهدا ...
صداي درونم راست مي گفت ... دوباره دارم زياده روي بيخودي مي كنم ... دمغ شدم ... كاش مغزم هنگ مي كرد تا بيخودي فكر و خيال نكنم ... الكلي دلمو خوش نكنم ... اگه اخرش هيچي نشه چي ؟ ... من كه نمي تونم تا اخر با اين احساسم زندگي كنم ... من يه حس واقعي مي خوام نه يه حس خيالي ...
سر ميز شام كنار زهره خانم نشسته بودم ... حواسم بهش بود و مدام تعارف مي كردم ... خودم هم ديگه اشتهايي واسه خوردن نداشتم ... حسابي پكر شده بودم ... زهره خانم منو مخاطب قرار داد و گفت :
_ چرا خودت چيزي نمي خوري يهدا جون ؟ نگو با اين هيكل رژيمي كه باورم نميشه ...
به لحن خودمونيش لبخندي زدم و گفتم :
_ نه اشتها ندارم ...
زهره خانم با دستمال گوشه ي لبشو پاك كرد و گفت :
_ وقت داري چند دقيقه با هم حرف بزنيم ؟
نگاهي پرسشگرانه بهش انداختم ... ادامه داد :
_ درباره ي ... ميلاد ...نگران نگاش كردم ... مي ترسيدم باز حالش بد بشه . زهره خانم حالمو فهميد و بهم اطمينان داد :
_ نترس ... چيزيم نميشه ... فقط مي خوام درباره ي رابطتتون بدونم ...
با لبخند تلخي ادامه داد :
_ فكر كنم هر چي باشه من مادر نامزد سابقت بودم نه ؟
سرمو به علامت مثبت تكون دادم و حرفي نزدم . زهره خانم هم همراه من شامشو خورد و با هم از سر ميز بلند شديم ... مامان تعادف زد :
_ كجا زهره جان ؟ شما كه چيزي نخوردي ...
زهره خانم تشكري كرد و گفت :
_ مرسي فاطمه خانوم خيلي زحمت كشيدي مي خوام با دخترت حرف بزنم ...
مامان نگاه دقيقي بهم كرد و لبخند محوي زد :
_ باشه ... مامان جان راهنماييشون كن ...
زهره خانومو بردم بالا تو حال خصوصي ... روي مبل تك نفره ي رو به روم نشست و گفت :
_ طبقه ي بالاتون خيلي دنجه ...
_ اوهوم ...
زهره خانم كمي نگاهم كرد و گفت :
_ مي دوني من از مهموني امشب هدف خاصي داشتم ... مي خواستم هم از حس تو به ميلاد چيزي بدونم و هم درباره ي يه قضيه ي مهمي باهات صحبت كنم ... آمادگيشو داري عزيزم ؟
اب دهنمو قورت دادم ... با اينكه حرف زدن درباره ي يوسف سخت بود ولي ناچار بودم بگم ... اهسته تاييد كردم و زهره خانوم گفت :
_ مي دونم بهم مربوط نيست ولي برام مهمه بدونم ... تو دوران نامزديتون ، چيزي اتفاق افتاد ؟
با حالت گنگي نگاش كردم ... منظورش از اتفاق ... يه دفعه فهميدم معني حرفش چي بوده ... با تعجب گفتم :
_ نه معلومه كه نه ... من و يوسف اصلا محرم نبوديم ... اون حتي بهم نزديك هم نشده بود ... تماسهامون فقط در حد دست گرفتن بود ...
رگباري و بدون فكر پشت سر هم حرف مي زدم ... زهره خانم با لبخند نگام مي كرد ... با همون لبخند گفت :
_ منظورم مسائله اي كه تو فكر كردي نبوده ... منظورم از اتفاق ، اتفاقي بوده كه تو شك كني به خانواده ي اون ... مثلا بدرفتاري اي با ميلاد نشده بود ؟ ... بهش فشاري نمي اوردن ؟ به خواسته هاش اهميت مي دادن ؟
واي بي ابرو شدم ! من چي فكر مي كردم زهره خانوم چه فكري مي كرد ! با شرم سرمو زير انداختم و گفتم :
_ ببخشين من بد برداشت كردم ...
زهره خانم با تك خند كوتاهي گفت :
_ عيب نداره عزيزم ...
_ راستش تا اون موقعي كه من پيششون بودم ، مي ديدم كه چقدر يوسفو ببخشين ، ميلادو دوست دارن ... هميشه اونو به چشم پسرشون مي ديدن نه چيز ديگه اي ...
زهره خانم با چشمايي شفاف از اشك گفت :
_ خيلي خوبه ... خدا رو شكر بچه ام اذيت نشد ... اما مي خوام يه چيز ديگه ازت بپرسم ... قول ميدي بهم جواب بدي ؟
سرمو اهسته تكون دادم ... لبهاي خشك شده اش رو با زبون تر كرد و گفت :
_ تو هم توي اون تصادف باهاش بودي ؟
با ياداوري تصادف ، روزهاي سختي كه داشتم ، مويه هايي كه كردم ، كابوسهايي كه ديدم ، تهمت هايي كه شنيدم ، غم عالم ريخت تو دلم و با چشمام غمو فرياد زد ... اشك اروم صورتمو خيس كرد ... صداي زهره خانم هم لرزون شده بود ...
_ يهدا تو رو خدا بگو ...
نفس عميقي كشيدم و گفتم :
_ نه نبودم ... اما ضربه اي كه بعد از اون حادثه خوردم ، كمتر از مردن توي تصادف نبود ... من ، شادي وجودم و شيطنتهاي هميشگيم ، با اون تصادف همراه يوسف خاك شد ... شدم يه يهداي ديگه ... به خاطر حرف يه مشت ادم حسود ، شدم يه ادم منزوي و افسرده ... بيشتر از اينكه به خاطر نبود يوسف تو زندگيم زجر بكشم ، انگار براي نبود خودم عزا گرفتم ... چون ديگه من بي يوسف ، من ِ هميشگي نبودم ... فكر كنم خبر مرگ داماد توي روز عروسيش به اندازه ي كافي دردناك هست ... چه برسه به ديدن جسدش ...
زهره خانم با سر انگشت اشكي كه داشت از گوشه ي چشمش سرازيش مي شد رو گرف و گفت :
_ بهت حق مي دم ... خيلي اذيت شدي ... حالا يه سوال دارم ازت ...
_ بفرمايين ...
زهره خانم كمي روي صندليش جابه جا شد و گفت :
_ تا حالا به ازدواج مجدد فكر كردي ؟ ... مي دونم كم خواستگار نداري ... يكيشون همين مهرشاد بود درسته ؟
با ياداوري مهرشاد اخمام تو هم رفت ... نكنه دوباره به زهره خانم رو انداخته تا منو خواستگاري كنه ؟ زهره خانم با ديدن اخمم گفت :
_ مي دونم جوابت به مهرشاد منفي بوده ... شخص خاصي تو زندگيته ؟
گونه هام از خجالت رنگ گرفت ... يه جورايي برام عجيب بود مادر كسي كه بهش علاقه دارم ، ازم بپرسه كسيو دوست داري يا نه ! زهره خانم وقتي سكوتمو ديد اروم ادامه داد :
_ محنا خيلي درباره ي تو توي خونه حرف مي زنه ... مي دوني كه مادر نداره و تو با اون همه خوبي اي كه در حقش كردي كمتر از مادر براش نيستي ... محنا مفهوم مادرو درك نكرده ولي برام ميگه كه توي مهد با دوستاش درباره ي تو حرف مي زنه ... ميگه تو ملكه اي و اون پرنسس ! بچه ها هم خوب اين مدل حرف زدنو مي فهمن ... فكر مي كنن تو مادر محنايي و محنا هم عاشق اينه كه هميشه باهاش زندگي كني ... نمي دونم اگه قرار باشه روزي ازدواج كني ، چه بلايي سر محنا مياد ... به هر حال من فقط راجع به محنا حرف نمي زنم عزيزم ... امشب قصدم از اومدن به اينجا چيز ديگه اي بوده ... مي خواستم يه بار ديگه عروسم قبول كنه كه عروسم بشه ! با خودم فكر كردم شايد نخواي طبق روال معمول ازت خواستگاري بشه ... اول دوست داشتم نظرتو درباره ي ميثاق بدونم ... بعد اقدام كنم ... خب ، نظرت چيه ؟
خداي زهره خانم چي داره ميگه ؟ داره منو واسه ميثاق خواستگاري مي كنه ؟ ... خود ميثاق هم مي دونه ؟ اگه مي دونست ميومد مگه نه ؟ پس فكر كنم خبر نداره ... حالا من جواب زهره خانومو چي بدم ؟
نگاهي به چشماي منتظر انداختم و در حالي كه به سختي اب دهنمو قورت مي دادم گفتم :
_ اجازه بدين فكر كنم ...
زهره خانم همونطور كه از روي مبل بلند ميشد گفت :
_ حتما ... مي خواي پنجشنبه بهت زنگ مي زنم ...
_ چشم ...
انگار ديگه زبونم قدرت تعارف كردن و حرف زدن نداشت ... زهره خانم از پله ها رفت پايين و من همونجا موندم ... خدايا ، يه بار ديگه اتفاقا قبل رو رفرش كن من ببينم درست چي شده ؟!!!
تا پنج شنبه همش درباره ي حرفاي زهره خانم فكر كردم . تو شركت از بس حواسم پرت فكر كردن بود دو سه بار خرابكاري كردم و سرزنش هاي ثريا و بچه ها رو به جون خريدم . اصلا ميثاقو نمي ديدم ... خودم هم طرف اتاقش نمي رفتم ... خجالت مي كشيدم ازش ... البته بيشتر از خودم ... هر چي هم فكر مي كردم و نتيجه گيري مي كردم به يه جمله مي رسيدم :
_ من ميثاقو دوست دارم ...
فرقي نداشت كي بود ... برادر يوسف بود ، استاد دانشگاهم ، مدير عامل شركت ، باباي محنا ، هر چي بود براي من يه ادم بود به اسم ميثاق ... يكي كه همه چيزش حساب شده بود ... خنده اش ، اخم و تخمش ، حرفاش ، غيرتي شدناش ... همه چيزش برام مقدس بود ... و از هر طرف حساب مي كردم ، مي رسيدم به جواب مثبت !
صبح پنجشنبه با كلي استرس رفتم شركت ... از همون اول صبح گوشيم دستم بود ... الان يكي حالمو بفهمه با خودش ميگه اين دختر چقدر هوله ! ولي چي كار كنم ؟! استرس دارم ... مي ترسم ... نمي دونم از چي ... از همون بدو ورودم سلام بلند بالايي به همه دادم و پشت ميزم نشستم ... ساقي با خنده گفت :
_ چيه كبكت خروس مي خونه ؟ امروز خيلي سرحالي !
لبام به لبخند گشادي از هم باز شد و گفتم :
_ بده يه روز خوشحالم ؟!
روزبه كه با دقت زل زده بود به صفحه ي مانيتور گفت :
_ نه فقط جان من امروز كه انقدر خوشحالي حواست جمع كارت باشه ... برنامه اي كه دستمونه خيلي مهمه ...
ثريا هم تاييد كرد ... فرناز هم كه هنوز تو ماه عسل به سر مي برد ... كامپيوتر رو روشن كردم و نگاهي به ساعت گوشيم انداختم ... روزبه فلش به دست اومد كنار ميزم و گفت :
_ جان مادرت حواست جمع باشه ها ... از اين گوشي تو دستت معلومه خبراييه !
اخم ظريفي كردم و رو به ساقي گفتم :
_ ساقي ! بيا اين شوورتو جمع كن داره به من دستور مي ده ! تو خونه هم اينجوري مي ره رو اعصابت ؟!
ساقي با خنده گفت :
_ كمي تا قسمتي دستور ميده اما نه خيلي ...
با دست روزبه رو نشون دادم و با عصبانيتي ساختگي گفتم :
_ بيا ! تقصير خودته ديگه ! اگه از همون روز اول محكم برخورد مي كردي الان نميومد بهم بگه اين كارو بكن اونكارو نكن !
روزبه دستاشو بالا برد و گفت :
_ خيل خب بابا ! اصلا نخواستم امروز كاري بكني ! از همون لحظه ي ورودت مشخص بود سرخوشي !
فلشو از دستش كشيدم و گفتم :
_ ديگه تكرار نشه ...
روزبه پوفي تو هوا كرد كه باعث خنده ي من شد و رفت رو صندليش نشست ... هر يه ساعت يه بار گوشيمو چك مي كردم ولي انگار خبري نبود ... شونه اي بالا انداختم و گفتم حتما بعد از ناهار زنگ مي زنه ... بعد از صرف غذا هر چي خيره ميشدم به گوشيم و دست كاريش مي كردم كسي زنگ نمي زد ... هي مي رفتم تو ليست تماسهاي اخيرم ببينم شايد زنگ زدن و من نفهميدم ولي نه ... خبري از زنگ نبود ...
بعد از ناهار ، پكر شدم ... دل و دماغ كار كردن نداشتم فقط با برنامه ي رو به روم ور مي رفتم ... بچه ها هم از اين تغيير رفتارم تعجب كرده بودن ... ساقي چند باري پرسيد چته كه دست به سرش كردم ... اخراي ساعت كاري بود و من نمي دونم چند بار به گوشيم نگاه كرده بودم و چند بار عكس يوسفو روي اسكرين سيور صفحه ام ديده بودم ... هر چي زمان بيشتري مي گذشت ، بغض بدتري تو گلوم مي نشست ... حس مي كردم از پيشنهادشون پشيمون شدن و اين خيلي اذيتم مي كرد ...
ديگه ساعت كاري تموم شده بود و من هنوز روي اون صندي خيره به گوشيم مونده بودم ... احساس حماقت مي كردم ... انگار من بازيچه ي اونا بودم كه اينجوري علافم كردن ... بدجور مي خواستم به خاطر اين حماقت گريه كنم ... چقدر بيخودي انتظار كشيده بودم و اخرش به هيچ جا نرسيد ... مي دونستم آخرش يه چيزي پيش مياد كه من به ميثاق نرسم ... مي دونستم بالاخره حاصل اين علاقه يه حس تلخه ... چون اين زندگي من بود ... زندگي من ِ نحس ... من ِ شوم ...
چشمام به اشك نشست ...سنگيني دستي روي شونه ام حس كردم ... صداي ثريا اومد كه اروم مي گفت :
_ خوبي يهدا ؟ ما داريم ميريم نمي خواي بلند بشي ؟
دستشو پس زدم و از روي صندلي بلند شدم . بدون هيچ حرف اضافه اي دسته ي بلند كيفمو با انگشتام گرفتم و از دفتر بيرون اومدم مي ترسيدم حرفي بزنم و بغضم سر باز كنه ... حوصله ي معطلي اسانسورو نداشتم ... بي هوا چهار طبقه رو با پله پايين اومدم و ماشينو از پاركينگ خارج كردم ... الان به تنها جايي كه نياز داشتم ، يه جاي خلوت بود با يه گوش شنوا ... يكي كه فقط گوش بده و اجازه بده هر چي دلم مي خواد بگم ... هر چي دلم مي خواد گريه كنم ... سر ماشينو كج كردم سمت گورستان ... تنها جايي كه الان مي تونست آرومم كنه ، شايد همين جايي بود كه قبل ها با شنيدن اسمش ، وجودم مي شد ترس و اضطراب ... الان فقط يوسف مي تونست به حرفم گوش بده ...
********

چند دقيقه بي حرف زل زدم به قبر سياه ... حالا ذهنم پر بود از شكايت ... با نگاه كردن به سياهي قبر ياد كابوس ن
برچسب ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان واهمه ی با تو نبودن , دانلود رمان , دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/18 تاریخ
کد :63679

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا