تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نبض تپنده (فصل دوم)


سامان خیلی از خوبها رو در کنار هم داشت . چهره ای جوان پسند ، وضع مالی خوب ، تیپ جدید و مطابق با ذوق دخترونه من ، رفتاری آقا منشانه و متین ، مهربون توام با احساس احترامی که همیشه بدنبالش بودم . در تمام اوقاتی که با او در حال بحث یا صحبت بودم ، هیچ وقت سعی نمیکرد عقیده خودش رو به من تحمیل کنه و این برای منی که در تمام طول عمرم همه اطرافیان به نوعی سعی داشتن عقاید خودشون رو بهم بچپونن ، ارزش خیلی زیادی داشت .
روز به روز تفاوتهای فاحش میون سامان و برادرام ، منو در نزدیک شدن به سامان ترغیب میکرد . کم کم مجاب میشدم که سامان میتونه نیمه گمشده و تکمیل کننده من باشه .
من دلم میخواست زندگی رو از دریچه ی سادگیها ببینم . زندگی پیچیده نمیخواستم . دلم لک میزد برای یه نگاه شفاف که تا اعماق دل آدم رو نشون بده . یه نگاه که زیر بم شخصیت آدم توش پیدا باشه . از نگاه غوطه ور تو چشمای امثال حمید متنفر بودم . خشونت نگاه شهید ، رعب آور بود . توی نی نی چشمای سعید هیچ خطی خوندنی نبود . دلم یه خط ننوشته میخواست که از توش یه کتاب مطلب بشه استخراج کرد . محبت ، سادگی ، عشق ، متانت ، حجب و حیا ، ایمان به خیلی چیزا علاوه بر خدا .
یه نگاه که به چشمای میشی سامان می نداختم ، داد میزد که از سادگی بیچارست . من عاشق همین سادگیها بودم . زل که میزدم تو آینه چشماش ، یه وجدان راحت توش خوابیده بود ، من با همین وجدان راحت ، آرامش پیدا میکردم . چشم که میچرخوند رو جزء جزء اعضای صورتم ، عشق و محبت رو ساتع میکرد و وجودم رو داغ ، من کشته مرده همین محبتای خالصانه بودم . یه رگ بیحیایی که زیر پوستم میزد ، تشخیص حجب و حیای ذاتی تو چشماش برام نانوشته خوندنی بود ، عاشق همین حجب و حیا به زبون نیاوردنیش بودم .
گاهی دلم میخواست ، خیلی دخترونه ، خودمو به سامان نزدیک تر کنم . اما در کمال تعجب ، با اینکه به ظاهر از خانواده ای اپن مایند و بی تعصب بودن ، این دوری کردنای سامان ، منو تو بهت میکشوند . سامان به من نزدیک بود ، با من صمیمی بود . من رو تو میگفت ، راحت درد و دل میکرد ، به حجابم گیر نمیداد ، ولی عجبا که تعصبی بود . این تعصب اصلا با اون چیزی که به اسم تعصب از اطرافیانم تا اون سن دیده بودم ، زمین تا آسمون توفیر داشت . این که تو دانشکده زیاد پا پیم نمیشد و حد خودش رو نگه میداشت ، ولی دورا دور هوامو داشت و احیانا اگه پسری نزدیکم میشد مثل آوار رو سرش خراب میشد ، حالتی از تعصبی شیرین رو برام تداعی میکرد .
این که به آرایش و موهام گیر نمیداد ولی از صدای بلند خنده هام تو محیط دانشگاه ایراد میگرفت ، بهم حس خوبی میداد . اینکه راحت بود باهام و منو راحت تو ماشینش سوار میکرد و به گل گشت میبرد ولی هیچوقت سعی نمیکرد دستمو بگیره یا خودشو بهم بچسبونه ، برام شیرین بود و اینکه تو میدون انقلاب تو شلوغ پلوغی پیاده رو وقت کتاب خریدنا ، دستشو حمایت گر پشت کمرم میذاشت و منو از وسط جمعیت بدون برخورد با بدنی خبیث رد میکرد ، ولی بمحض رسیدن به خلوتی پاساژ ، فاصله مینداخت بینمون ، نجابتشو برخم میکشید . تظاهر نداشت ، تعصبش کور نبود ، قبول تعصبش سخت نبود ، گوش کردن به حرفاش زور نبود ، به خرج گرفتن توصیه هاش اجباری نبود و عجیب متنانتش ، تعصبش و نصایحش به دلم چنگ میزد و منو پله پله به آسمون نزدیک تر میکرد .
سامان جوون برازنده ای از یه خانواده کم جمعیت و تحصیل کرده بود . پدر و مادرش ، هر دو از تحصیلات عالیه برخوردار بودن . فکر داشتن پدر شوهر و مادر شوهر فرهنگی و تحصیل کرده ، ذوقی بی حد رو زیر پوست تنم جریان می انداخت . زندگی متعادل و پدر و مادر روشن فکر که انتخاب شریک روزهای آینده رو تمام و کمال به خود سامان واگذار کرده بودن . انسانهای عادی با افکاری عادیتر . خانواده ای گرم و پر شور که بزرگترین گناه نابخشودنیشون ، غیبت یکی از اعضای خانواده سر میز نهار یا شام بود و مهمترین مشغله ذهنیشون ، روز تولد اعضای خانواده و هدیه ای که باید باب میل و طبع همدیگه انتخاب میکردن .
اساسی ترین تفاوت خانوادگی میون ما و خانواده اونا ، مسافرتهای دسته جمعی افراد خانواده با هم بود . اینکه هیچوقت بدون هم جایی نمیرفتن . تا جایی که یادم میاد توصیه های بزرگان دینی ما ، همین نکات به ظاهر کوچیک بود که تو خانواده عادی اونا بشدت بهش پایبند بودن و توی خانواده به ظاهر مذهبی ما ، بشدت ازش گریزون . دروغ بین اعضای خانواده کوچیکترین جایگاهی نداشت حتی به مصلحت . در صورتیکه نگاه ما به هم پر از دروغ و ریا بود .
اونچه بشدت منو متحیر میکرد و اوج این تفاوتها رو برخم میکشید ، رفتار خونسردانه و به دور از تعصبات خشک سامان در مقابل خواهرش سارا بود . سارا مدتی بود که با پسری از دانشکده خودشون آشنا شده بود . خیلی راحت این آشنایی رو به خانواده کشید و اونو به جمع خانوادگی راه داد . چیزی که حتی فکر به اون موهای بدن منو سیخ میکرد . وقتی در این خصوص از سامان پرسیدم و خواستم ببینم آیا غیرتی هم میشه یا نه ، خیلی ریلکس جوابم رو داد و گفت : « سارا دختر بالغیه و از شعور برخورداره . میتونه فکر کنه و بد و از خوب تشخیص بده . دختر خوب و مقیدیه . اهل جلف بازی و سبکسری نیست و حد و حدود خودش رو خوب میدونه ، اینکه از من خواسته با اون پسر آشنا بشم ، همین دلیل خوبیه که نشون دهنده شعور بالاشه . حتما با اینکار سعی داره اون پسر رو محک بزنه و در موردش جدی فکر کنه . من وظیفه دارم بعنوان برادر بزرگترش راه و چاه رو نشونش بدم و از تجربیاتم برای بهتر شناختن جماعتی با جنس مخالف بهش کمک کنم . چرا الکی با تعصبات مغرضانه راه شناخت رو بروی خواهر خودم ببندم و اونو دچار سردرگمی کنم ؟ »
یه سال زمستون یادمه ، وقتی برای انتخاب واحد دم پنجره یکی از کلاسا برگه های انتخاب واحد رو توزیع میکردن ، خودمو کشون کشون ، کشیدم سمت پنجره ، از بین جمعیت متراکم دست بردم تو حفاظ پنجره فرم انتخاب واحدمو بگیرم . عجیب بود این دانشگاه ما که هر ترم یه مدلی فرم انتخاب واحد توزیع میکردن ، یه بار با شناسنامه ، یه بار با کارت دانشجویی ، یه بار هم همینطوری به هر ننه قمری فرم انتخاب واحد رو تحویل میدادن . اون ترم هم قرعه افتاده بود به شناسنامه . دست که از حفاظ بیرون آوردم شناسنامه با فرم انتخاب واحدم با هم از دستم سرازیر شد تو راهرو کنار پنجره و از گل و شل بارون شب قبل حسابی کثیف و گلی شد . آهم دراومد . برگه زیاد کثیف نشده بود ولی شناسنامه ام ، همون لحظه که دست بردم بکشمش بالا ، زیر پاهای جمعیت متراکم پشت پنجره موند و کثیف تر و ناخوانا تر شد .
سه چهار روزی با همین شناسنامه کر و کثیف سر کردم و هر کار کردم تمیزترش کنم ، جوهرش پخشتر شد و بدتر . یه روز به سرم زد برم ثبت احوال تعویضش کنم . کنار دانشگاه تو کوچه پشتی ، یه شعبه ثبت احوال بود . از قضا یکی از پسرای کلاس هم اونجا شاغل بود . بین کلاسا تو یه فرصت مناسب ازش درمورد تعویض شناسنامه سوال کردم و توضیح داد و گفت میتونم روز یکشنبه برم تا بدون مشکل برام شناسنامه مو تعویض کنه .
اون روز یکشنبه که رفتم اونجا ، بعد از انجام کارای تعویض شناسنامه ، همون پسر هم کلاسیم ، باهام همراه شد تا با هم به سر کلاسامون برگردیم . تو یه لحظه که از کوچه پشتی دانشکده ، از روی جوی آب توی پیاده رو خلوت اون کوچه پریدم ، پام رو گل خیس سر خورد و نزدیک بود با کله بخورم زمین ، آقای ناصری ، هم کلاسیم که جلوتر از خودم بود با صدای آخم برگشت و تو یه لحظه منو تو بغل گرفت که از افتادنم جلوگیری کنه . همون لحظه که هنوز دست آقای ناصری دور کمرم حلقه بود ، چشمام توی چشمای سامان قفل شد ، زبونم بند اومد و کنترلم رو از دست دادم و با دست پاچگی از آقای ناصری کناره گرفتم .
هر کی تو اون لحظه این صحنه رو دیده بود ، صد در صد فکرش به خطا میرفت . خلوتی کوچه و کم عابر بودنش ، تنهایی منو و ناصری ، هم کلاس بودنمون ، و اینکه اصلا من تو اون کوچه چی میخواستم ، جای شک زیادی برای ببیننده اون صحنه درست میکرد . خبر لب گزیده مو و رنگ پریده ام رو داشتم ، سامان میتونست خیلی راحت به قضاوت بشینه و اونچه هرکسی میتونست به ذهنش راه بده ، راه بده .
نه اون روز نه روزهای دیگه ، سامان به خاطر صحنه ای که دیده بود از من توضیح نخواست . ناچار تو یه فرصت مناسب خودم براش توضیح دادم . سامان خیلی راحت تو چشام زل زد و گفت : « مگه همیشه خورشید وسط آسمونه ؟ » از حرفش چیزی دستگیرم نشد استفهام آمیز نگاش کردم . منظورش چی بود ؟ خودش برام توضیح داد : « یه لحظه وسط ظهر سر از پنجره بیرون میکنی میبینی خورشید وسط آسمونه . ولی مگه از اول هم همونجا بوده ؟ مگه بازم اونجا میمونه ؟ مگه دیدن خورشید وسط آسمون به این معنیه که همیشه جای خورشید وسط آسمونه ؟ شاید دلیل داشته باشه ، شاید زمین میچرخه و خورشید رو وسط روز تو دل آسمون نشون میده ، نباید اینقد سطحی فکر کرد که همیشه جای خورشید وسط آسمونه . همیشه هم نمیشه به اون چیزی که چشم میبینه اعتماد کرد . هیچوقت خدا دیده نمیشه ، ولی میتونی با اطمنیان وجود خدا رو منکر بشی ؟ فقط به این دلیل که با چشم نمیشه دیدش ؟ همیشه آسمون پیداست ، ولی تاحالا فکر کردی که چیزی به اسم آسمون اون بالاها وجود نداره و این وسعت محدود دید ماست که آسمون رو به چشم ما آسمون نشون میده ؟ میتونی با اطمینان بگی من آسمون رو میبینم پس هست ؟ چرا باید اونچه که نمیبینیم رو به کل منکر بشیم و با چه جراتی اونچه که محدوده کوچیک چشم ما میبینه باید مطمئن بشیم همونجوری وجود داره که ما میبینیم ؟ »
همین عقاید بود که منو بیشتر و بیشتر به سمت سامان میکشوند و در عوض از خانواده خودم دورم میکرد . هیچوقت حتی شهاب با اینکه از نظر فکری با بقیه افراد خانواده ام هم مرام نبود ، افقی به این وسیعی رو به چشمان من باز نمیکرد . واقعا چرا ؟ این چرا از اون چراهایی بود که تا ابد الدهر هم نمیتونم به جوابش برسم . چرا دختری مثل من با وجود داشتن 4 برادر بزرگتر از خودم ، نباید هیچوقت سایه ای جز خشونت رو از اونا بر سرم داشته باشم ، چرا این برادرها ، هیچوقت نتونستن چتری باشن حمایتگر ، چرا همیشه باید نقششون تو زندگی من نقش یه پتک باشه برای سرکوب کردن خواسته ها و امیال دخترانه من ؟ چرا نمیتونستن خوب بودن رو در قالب کلماتی ساده به خوردم بدن ؟ چرا باید همیشه با جبر و خشونت ، عقاید خودشون رو بهم تحمیل کنن ، نه با استدلال و با توجیح ؟
سامان از یه خانواده باز اجتماعی بود . محاسن بلند نداشت ، انگشتر عقیق نداشت ، باباش حاج نرفته بود . پسر حاجی نبود . مادر خواهر محجبه نداشت ولی همون مامان به ظاهر بی حجاب ، تموم رجب تا رمضون رو روزه میگرفت . نماز میخوند . کلی شاگرد خصوصی داشت که همگی از خانواده های کم وسعی بودن و بدون چشم داشت به پول این کلاسای خصوصی درسشون میداد . سامان همیشه میگفت : « مامان ، بابای من از پاک ترینهای روزگارن » چرا من با این درجه از اطمینان نمیتونستم بگم اون شخصیتهای پیچیده شده تو ظواهر پر فریب ، خانواده من و از پاکترینهای روزگارن ؟


قدیما ، خیلی راحت تر با اطرافم ارتباط برقرار میکردم . خیلی راحت دوست پیدا میکردم . دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان ، همیشه دوستایی بودن که به خاطر اخلاق خاصم ، دوره ام میکردن و خیلی خوب تو همون محیط محدود به چهاردیواری مدرسه با هم اخت میشدیم و رفاقت میکردیم . ولی بعدها که پا به محیط بزرگ و بی در و پیکر دانشگاه گذاشتم ، اوج رفاقتهام ، نزول کرد . دایره دورم تنگ تر و تنگتر شد ، وسعت رفاقتم به همون اندازه که عمیقتر و گسترده تر شد ، به همون اندازه هم کم تعداد تر . تا اونجا که به جز یکی دو تا از بچه های دوران دبیرستان که اون موقع ها هم زیاد باهاشون صمیمی و جیک تو جیک نبودم ، کسی دیگه ای دور و برم حلقه نمیزد . نمیدونم چرا ... ملاک من برای دوستیها عوض شده بود یا عمق دوستیها اون روزها کلا سطحی تر شده بود ؟! ولی با این همه ، بجز سامان که سعی کرد و تونست به خلوت من راه پیدا کنه ، سه چهار تا دوست جدید ، بیشتر نتونستم برای خودم دست و پا کنم .
نمیدونم ، شاید هم همیشه این ترس با من بود که بلاهایی که تو دوران دوستیهام با عاطی و ندا و نرگس و لیلا به سرم اومد و شخصیتی که گاه و بیگاه جلوی اونها ازم خورد میشد ، بواسطه رفتارهای غلط و افراط گونه خانواده ام ، بازم تو محیطی و شرایطی سخت تر و حساس تر از دبیرستان و راهنمایی برام بوجود بیاد و فقط صرف دوری از احساس حقارتی که از این برخوردها به قلب و روحم چنگ مینداخت ، سعی میکردم دایره دور خودم رو تنگتر و تنگتر کنم ... دقیق نمیدونم ولی یه حسی ، مابین این حواس ، باعث میشد تو دوران پر فروغ و پر شیطنت دانشجویی ، دایره دور من ، محدود بشه به چهار پنج تا دختر و یه پسر ...
بینابین این حلقه جدید ، مینا ، دوست دوران دبیرستانم ، تونسته بود بیشتر از اون دوران بهم نزدیک بشه . مینا یکسال و نیم بعد از من تو همون رشته ، پا گذاشت توی همون دانشکده . به واسطه اخلاق منحصر به فردش ، که یه جور خود احمق پنداری بود ، همیشه مورد توجه ام قرار میگرفت . شخصیتی که در کمال رندی ، به شدت احمق جلوه میکرد . این خود احمق پنداریهای مینا ، گاهی سوتیهای با نمکی ازش برام به یادگار میذاشت . خاطراتی که پر رنگ و با سماجت تو مغزم موندگار میشد ... دست و پا چلفتی بازیهایی که همگی از روی حساب و کتاب و برنامه ریزی شده بودن ، خل بازیهایی که همگی سیاستی ظریف تو خودشون نهفته بودن ... احمق بازیهایی که نشون از یه سیستم پیشرفته مدیریتی داشتن ...
اخلاق مینا ، تاثیر خاصی رو روند شخصیت پذیری من نداشت ، ولی خوب ، خوبیش این بود که تجربه ای به تجربه هام اضافه میکرد . این که هر کی احمق به نظر رسید ، لزوما احمق نیست . برام جالب بود ... اینکه ادم از خیلی چیزا سر در بیاره ولی هم زمان خودش رو به خریت بزنه و با همین شیوه ، کار خودشو راه بندازه ... اینکه عقب عقب راه بری و صاف بیفتی تو بغل دانشجوی پسری که از اول ترم چشمتو گرفته ، باهم پرت بشین روی زمین ، یه دور تو چمنا غلت بخوری ، بعد خیلی خر مابانه بلند شی ، یه ژست احمقانه دست و پاچلفتی به خودت بگیری و به جای معذرت خواهی و سرخ و سفید شدن دست بذاری جلو دهنت و زل بزنی تو چشای پسر نگون بخت و بگی : « وای ، حالا چی میشه ؟! » و دقیقا دو روز بعد از همون وای حالا چی میشه احمقانه ، مخ پسر مورد علاقه ات رو زده باشی و یکی دوبار هم کشونده باشیش سر قرار ... اینکه از پس ساده ترین کار یه آدم بالغ که همون راه رفتنه بر نیای ولی سر کلاس سخت گیر ترین استاد دانشکده ، سر یکی از سخت ترین درسها ، بزرگترین تقلبیها رو در کمال آرامش و بدون دست و پا گم کردن مرتکب بشی و توی درسی که کلامی ازش حالیت نیست ، یه بیست خوشکل تو کارنامه ات بنشونی . کاری که من با تموم دل و جراتم و با داشتن سر به این نترسی ، حتی فکرش هم موهای بدنم رو سیخ میکرد .
به جز مینا ، نازی با جلفگریهای افراط گونه اش توجه ام رو به خودش جلب میکرد ... دختری که از نقص عضوش خوب برای توجیح فساد اخلاقیش استفاده میکرد ... قیافه خوب ، پای لنگ ... همیشه منو یاد این ضرب المثل می انداخت : « خدا خر و دید و شاخش نداد » . نازی از اون دسته از آدمهایی بود که اصلا راهی به حلقه دور من پیدا نکرد ، ولی عجیب گه گاه وسط حلقه زندگیم ، رد پای یکی در میون پای سالم و ناسالمش رو دیدم و آهم دراومد .
نازی مظلوم نبود ، ولی مظلوم نمایی رو خوب بعنوان یه وسیله بکار میبرد . وقتی از جلو حراست دانشگاه رد میشد و خانوم حراستیِ جلو در ، در حال برانداز کردن تیپ و سر و وضعش ، از شلوار جینش ایراد میگرفت ، همین مظلوم نمایی به کمکش میومد که : « خانوم صبا ، اگه شلوارمو بزنم بالا ... پای چلاغمو ببینی ، زیر زانومو که بر اثر تصادف استخونش زده بیرون و زیر شلوار پارچه ای اذیتم میکنه و نمیذاره بشینم سر نیمکت ، خودت بهم حق میدی که به جای شلوار پارچه ای جین بپوشم » و به این ترتیب ، جین پوشیدنش توی محیط بسته دانشگاه ما ، با اون همه ایرادگیریهای سفت و سخت حراستی ، توجیح میشد . یا وقتی شب و نصف شب ، علیرضا ، دوست پسر لجن تر از خودش ، از خونه اش با یه تیپا شوتش میکرد بیرون ، و اون مجبور میشد تموم ساعتهای دو نصف شب تا هشت صبح رو روی نیمکت کنار دانشگاه به سر ببره و گشت شبانگاهی جلوشو بگیره ، خیلی راحت بگه : « بارم سنگین بود ... با این وضعیت پام ... یکی از دوستای بابام که داشت میرفت شمال ، منو نصف شب رسوند اینجا و رفت » اگه کثافتکاریها و لجن بازیهای اونو ، با چشم ندیده بودم ، امکان نداشت از موضع تدافعی پشت سرش دربیام و یه مدافع حق به جانب تا آخر عمر براش نمونم . بهرحال ، نازی هم جزو اون دسته ای بود که ناخواسته ، گاه و بیگاه سر از محیط پیچیده به دور من در می آورد . هرچند تاثیر پذیر روی شخصیت من نبود ... ولی ... روی زندگیم نمیتونم بگم تاثیر نداشت .
هستی ؛ دختر ساده لوحی که خودش رو زرنگ تر از اون میدونست که بخواد رو دست بخوره . از روز اول دانشگاه ، شخصیت به ظاهر تزلزل ناپذیرش ، اونو جزو یکی از حلقه های محیط من قرار داد ... یه دختر خودساخته و مستقل ، خودرای ، متین ، ایستاده و به ظاهر تزلزل ناپذیر دقیقا مثل قد و بالای بلند و سیخش ... اویل سفت و سخت دوست داشتم پا بذارم جای پاش و راست قامتی و ایستادگی و خودرایی و استقلال رو مثل ارثی ارزشمند از پدر رسیده ، برای خودم حفظ کنم ...
هستی با خاله اش زندگی میکرد . یه خاله مجرد که توی یه دبیرستان دبیر بود . عاشق سینه چاک محسن پسر عموی مادرش بود که از قضا توی همون دبیرستانی که خاله اش تدریس میکرد ، اونم تدریس داشت ، فارغ التحصیل علوم دینی و قرآنی بود و دانشجوی حقوق ... از روز اولی که هستی رو شناختم ، یا ذکر محسن رو لبش بود ، یا خیال محسن تو ذهنش ، یا سایه محسن در کنارش ... هر جا قراری بود ، گردشی ، کوه پیمایی که گه گاهی با دوستان جیم میزدیم و میرفتیم ... محسن هم پای ثابت این گردشها و دوش به دوش هستی بود . کمتر هستی تو خیالم بی محسن میومد ... روز به روز علاقه اون به محسن ، خانه برانداز تر میشد ... هیچوقت محسن به هستی ابراز عشق نکرده بود ، ولی ، خوب ، رفتار و حرکات محسن چیزی جز یه عشق آتشین دوطرفه میون این دو رو نشون نمیداد ... خوب یادمه از سال سوم ، هستی که جون به سر بلاتکلیفی از طرف محسن شده بود ، به انحاء مختلف سعی کرد عشق آتشین خودش رو به اون نشون بده . تولد محسن ، همه ما باید به زور هستی هم که شده ، از خرج و مخارجمون میزدیم و کادویی در شان آقا براش تهیه میکردیم ... روز معلم به همین ترتیب ، روز دانشجو ایضا ، روز مرد یه جور دیگه ... خلاصه اش اینکه نه تنها از طریق خودش باید این عشق رو به ثبوت میرسوند ، که از طریق دوستای نزدیکش هم به همچنین ... این تلاشای هستی برامون خالی از لطف و مزاح هم نبود . آخرای سال سوم ، سرانجام این خودسوزی در منجلاب بلاتکلیفی هستی ، باعث شد رک و راست بپره توی صورت محسن و اعتراف به این عشق افلاطونی ... ای داد و بیداد از عکس العمل محسن ... هنوزم که یادم میاد چطور هستی خوار و خفیف این اعتراف تکون دهنده خودش شد ، بازم موهای بدنم سیخ میشه و جواب محسن که : « تو دختر دختر عموی منی و میمونی نه بیشتر نه کمتر » ولی خوب شخصیت به ظاهر خودساخته و سرسخت هستی ، چیزی نبود که با یه اعتراف به دوست نداشتن و عاشق نبودن محسن پا پس بکشه و تازه افتاد توی یه لاین دیگه ... از ابتدای سال چهارم ... هر روز هر روز ، به ضرب و اجبار و شماتت هستی ، منو ، مینا و آنی مجبور بودیم جور کش تنهایی هستی بشیم و هر روز یه جا برای فال گیری و کف خونی و دعا نویسی که شاید ، شاید شیطون آنتی عشق محسن ، توسط یکی از این سحر و جادوها ، خنثی بشه و محسن رو پاک و منزه برگردونه به آغوش عاشقانه هستی .
یکی از خاطره انگیز ترین دوره ها از دوران دانشجویی ما ، همین هلک و پلک افتادنای احمقانه ، به دنبال شخصیتی به ظاهر قوی و البته برعکس ، کاملا متزلزل هستی ، دنبال دعا و جادو بود . هر روز یه فال نویس ، هر روز یه خواب امام دیده ، هر روز یه مرده زنده شده ، هر روز یه باطل السحر جدید . خنده دار ترین و غم انگیز ترینشون ، همون اخرینشون بود ... مردی ادعا میکرد مرده بوده و خواب امام زمان رو دیده و وقتی از حالت مرگ به دنیا برگشته ، توانایی شفا دادن به مریض صعب العلاج و ناعلاج و باطل کردن سحر رو پیدا کرده .
خوب یادمه ... اون ترم قرار بود حجاب برتر توی دانشگاه ما اجرا بشه ، آخر ترمی به همه گیر داده بودن از ترم آینده باید با حجاب برتر حاضر بشیم سر کلاسا . همه در تکاپوی قواره خریدن و چادر دوختن بودیم و هستی ... در تکاپوی پول جور کردن برای این باطل السحر گرون قیمت از آقای از گور برخاسته ... به ضرب و زور و توپ و تشر هستی ، من و آنی ، پول چادرهامونو بی کم و کاست تحویل هستی خانم دادیم و راه افتادیم دنبالش برای خرید باطل السحر .
از خم و پیچ کوچه های پر بن بست راه آهن ، منتهی به ری ، گذشتیم تا رسیدیم به خونه آقای از گور برخاسته . تو نظر اول ، آقای از گور برخاسته خواب امام دیده ، تو چشم آنی زل زد و گفت در ورودی پله های پشت بام شما رو بستن ، میتونم یه باطل السحر بدم بهت ، در ورودی پله های پشت بومت رو باز کنی و از شر کسایی که نمیخوان برسی بالا و افق رو ببینی و راهتو پیدا کنی ، راحت بشی ، هدیه اش هم صد تومنه ... چشام چارتا شد . هینی کشیدم که توجه اش به من جلب شد ، نطقش باز شد که بختت رو بستن ، شوهر نمیکنی ، اگرم شوهر کردی بچه دار نمیشی ، راهش باز کردن و بستن کفن مرده است . آب غسل مرده باید بریزی رو سرت و سحرشونو باطل کنی . خدا رو شکر بجز مورد شخصیت خودرایی و استقلال طلبی هستی ، هیچ نکته قابل توجهی تو شخصیت اون منو جلب نمیکرد ... خرافاتی نبودم ... زیر سبیلی رد کردم تا به وقتش ...

آنی یه سقلمه به پهلوم زد که : « خره بیا ما هم بخریم شاید فرجی شد » گفتم : « برو بابا ، حالت خوش نیست . این همه خواستگار دادم ، خودم نمیخوام شوهر کنم . تازه سامان که برام میمیره . خودم نمیخوام الان دست و بالم رو ببندم . » آنی یه نگاه بهم انداخت ، تا ته دلهره هامو خوند . سرشو به گوشم نزدیک تر کرد : « نه که بابات و اون دادشای لندهورت در خونه رو بروش چارطاق باز میکنن ؟ حالا بذار ببینیم با هستی چه میکنه ، باطل السحرش جواب میده ؟ اگه محسن اومد گرفتش ، اونوقت منو و تو هم میخریم شاید فرجی شد . » پوزخندی زدم و رومو برگردوندم صاف تو چشای آقای از گور برخاسته .
یه مشتی کاغذ مچاله شده از پر شالش باز کرد . ریخت روی میز جلوش ، گفت : « شخص مورد نظر شما رو عناصر چارگانه حیات احاطه کردن . اسیره چارعنصره . باید هر چارتاشو باطل کنی . کارت یه خورده سخته ، ولی اول باید دلتو یکی کنی ، قلبتو صاف کنی ، تمرکز کن و شروع کن از امروز تا چل روز دیگه بشمار برم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 56-رمان نبض تپنده , رمان ایرانی و عاشقانه نبض تپنده | miss.no1.2004 کاربر انجمن ... , رمان نبض تپنده - blogfa.com , گنجینه ی رمان های من - نبض تپنده , رمان خوانها , کتابخانه رمان - رمان نبض تپنده 9 (قسمت آخر) , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/18 تاریخ
کد :63677

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا