تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نبض تپنده (فصل سوم)


صدای خاله ، تند و بیوقفه رو مخم بود ... دیگه چی شده . باید به زورم که شده از رختخواب جدا شم ... اول صبحی اونم با این حالت تهوع و این عق زدنا با معده خالی جونی برام نمونده . باید تند و سریع برم ببینم چی میگه که به حنجره خودش هم رحم نمیکنه ...
- چیه خاله ... صبر کن با اون پات نیا بالا ، الان خودم میام پایین
خاله لب پله ها رو پله اول چشم به بالا دوخته بود ، معلومه که هیجان کاری که باهام داره زیاده . اینو از اون صورت برافروخته و سرخش میشد تشخیص داد :
- توپولک سحر خیز شدی ... نذاری یه چرت بزنیم ها ! قرآن خدا غلط میشه ما یه چرت بزنیم ؟
خاله ابروهای تنکش رو به عادت همیشگی بالا داد ، موهای فر خرمایی رنگش رو مثل همیشه به ضرب و زور شونه زده بود و از پشت مرتب و آراسته با یه گل سر مشکی بسته بود . گوشواره های حلقه ای بزرگش از دو طرف گوشش روی گردنش افتاده بود . بعضی وقتا دلم میخواد بیخودی قربونش برم ... گاهی که قیافه اش اینقد تو دل برو و با مزه میشه . سرخ و تپلی ... خوشبحال شوهر خاله بیکار بشه با لپاش راحت میتونه یه قل دو قل بازی کنه ... ماشالا لپ که لپ نیست ، یه جفت بادبادکه باد شده ست ... خاله بر و بر نگام کرد : دختر خل شدی ؟ جن زدت ؟ بسم الله ... مگه با تو نیستم ؟
ای بابا ... مگه حرفم زد خاله ؟ اینقدی که محو لپای گوشتیش بودم نفهمیدم چی رو با اینهمه هیجان گفت ؟ لبامو غنچه کردم و از در معذرتخواهی وارد شدم : خلم دیگه خاله ... شک داری . نترس جن منو نمیزنه ... بیچاره جنه ... حالا چه خبر نامبر وانی داری که اینقد فشار خون لپات رفته بالا ؟ ها ؟
- حواست نیست دیگه ورپریده ... تقصیر خودت نیستا ... مقصر اون مامان چی به چی شده ته که تو رو اینقد سر به هوا بار آورده ... اگه یه خورده بجای اون لندهورا حواسشو میداد به تو اینجوری زمین به آسمون نمیرسید که الان برای تو رسیده ... والا بخدا ...
نفهمیدم این متلکی که الان به مامانم زد بذارمش به عنوان تعریف از من یا خورد کردنم و به رخ کشیدن حال و احوال این روزام ... لبخندی تصنعی رو لب نشوندم : خوب حالا ... بازم گیر دادی به مامان بیچاره ام ... مامانو وللش بسپارش به همون حاج منصور درستش میکنه ... منو دریاب ... چیکارم داری که نذاشتی کله سحر بخوابم ؟ حلیمات مونده رو دستت ؟ برم سه سوته سر خیابون بفروشمشون ...
- نه خاله جون ... نمیخواد بری حلیمای منو بفروشی ... حلیم فروش دارم ، اونم یه جیغ جیو ... تو دلت برای حلیمای من نسوزه ... این نسترن آتیش به گور گرفته از پس هر کاری بر میاد مخصوصا حیلم فروشی ... آقای محمدی زنگ زد ، گفت جلدی ورخی برو سمت همون شرکته ، انگاری اون پیر دختره رو ردش کردن ... شانس در خونه تو نشسته ...
دیگه بقیه حرفای خاله رو نشنیدم ... باید میرفتم ... این از شانسم بود که دوباره بر گردم به اون شرکت یا از بد شانسیم ؟ فعلا نمیتونم نظر قاطع بدم ... باید برم تا ببینم چی پیش میاد برام . ما که این روزا از زمین و زمان برامون میباره شایدم اینبار در رحمت خدا باز شده و برای یه بارم که شده جای لعنت ، رحمت بباره ...
پریدم یه ماچ خوشکل از ته دل با کلی تف رو لپای خاله که از اولین نظر امروز تو چشم بودن و بهم چشمک میزدن انداختم و یه قربون صدقه جانانه بدور از ریا و تزویر و از ته دل هم نثارش کردم ... تو اتاق سه در چهار دختر خاله ها دور خودم چرخیدم و چرخیدم تا بتونم درست تصمیم بگیرم که الان باید چیکار کنم ... آها یادم اومد . بهتره اول یه دوش سر سری بگیرم این دل مردگی و نکبت از قیافه ام بزنه بیرون بعدشم اماده شم .
دوش آب گرم رخوت دلپذیری به رگ و پی وجودم هدیه کرد . تند و چابک پریدم سر کمد ... لباسای نسرین که برام مثل کیسه خواب میمونه پاتک به لباسای نسترن کارمو راه انداخت ... مانتو پشمی زرشکی تیره نسترن با شلوار برزنتی کرم رنگش با یه مقنعه کرم خاکی به پوست گندمیم روح میده . کیف و کفش چرمی قهوه ای سوخته نسرین رو هم از کمدش درآوردم و خالیش کردم . اه ... این دختر اینهمه آت و آشغال نمیدونم چرا بار خودش میکنه . سر حال و شاداب ، با حسی ناشناخته ، دستی روی شکم صافم کشیدم و یه الهی به امید تو گفتم و راهی شدم .
تموم طول مسیر ، افکار منفی رو از سرم بیرون کردم . خودشه شری ، باید مثبت اندیش باشی . زندگی برای تو توقف نمیکنه ... تو هیچ ایستگاهی چشم براه نداری . باید سرتو بندازی زیر و بری ... مهم نیست به کجا ... هر جا بری بهرحال ناهمواری راهش هموار تر از این مسیریه که الان توش داری قدم بر میداری . چشماتو ببند و چشم انداز آینده ای خوش رو پیش روت مجسم کن . دنیای ساده با روزهای عادی ... زندگی ساده ... اونقدرا هم سخت نیست ... کافیه دست دراز کنی تا بتونی سادگیها رو از سر شاخه امید بچینی .
دم در دفتر شرکت ، مطابق همونروز اول ، از تاکسی پیاده شدم . خدا رو شکر که مسیرش سر راسته و پیچ و خم نداره . از بس زندگی من رو دور تند گذر از سراشیبی ها و پیچ و خم ها بوده ، دیگه از هرچی پیچ و خمه بدم میاد . همینو به عنوان یه نکته مثبت پیش چشم آوردم و یه بسم الله گفتم و از در کوچیکه شرکت راه پله ها رو بالا رفتم . تو نظر اولم به محض باز کردن در ... متوجه تغیرات سالن تو همین دو روز گذشته شدم . کنار در اتاق رئیس هئیت مدیره ، دقیقا روبروی در ورودی ... بجای اون چند تا صندلی کنار دیوار ، یه میز منشی بود با یه سیستم روش ... این دیگه اینجا چی میخواست ؟ اگه قرار بود منو بعنوان منشی بپذیرن ... پس ...
هنوز از بهت خارج نشده ، پیرمرد مو سفیدی که آبدارچی بود و اونروز هم دیده بودمش صاف ایستاد جلوم : سلام خانوم ، بفرمایید ...
سلامی سست و بی جون رد بدل کردم و لاجون نشستم رو یکی از صندلیها کنار میز منشی . اون دختره که بار قبل هم دیده بودمش و اومده بود برای استخدام ، خجالتم داد و از جاش بلند شد و دست آورد جلو : سلام ، من حمیدی هستم ... منشی جدید ... شما رو اونروز دیدم ... امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم ...
لبخندی تصنعی و متظاهرانه زدم و صمٌ بکم نشستم سر جام ... درحالیه دونه های عرق از رو پیشونیم رد کنار شقیقه هام رو گرفته بودن ... وقتی این اینجاست ، دیگه من چی کار دارم ؟ ... نکنه حاجی مقدم ... نکنه ... با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم . صدای منشیه یا همون خانم حمیدی تو گوشم نشست : بله حاج آقا الساعه میفرستمشون داخل . بعدشم یه نگاه به من و یه لبخند که به نظرم دلگرم کننده رسید . شاید از قیافه رو به موت من پی به حال خرابم برده که میخواد دلگرمم کنه ...
با اجازه ای گفتم و مودبانه سر به زیر انداختم ... مانتومو مرتب کردم و کیفم رو روی شونه راستم جا به جا کردم ... کف دو دستم رو که میدونم از عرق خیس و نمناک شده رو به دو طرف مانتوم کشیدم تا با یه تیر دو نشون بزنم ، هم دستامو خشک کنم ، هم مانتومو مرتب ... دم در ورودی نفس عمیقی کشیدم و یه بار دیگه اسم خدا رو به زیر زبون آوردم و با یه اعتماد به نفس کاذب به خودم که « برو داخل کسی اون تو دستمال سفره نبسته و کارد و چنگال نداره بخورت ... ترس نداره » برای آخرین بار دستی روی شکم صافم کشیدم و سه تقه به در زدم و بعد از شنیدن صدای « بفرمایید » سر بزیر و خانومانه وارد شدم .
- سلام  سلام دخترم ، بفرما تو
جل الخالق ، دخترم ؟ من دختر اینم ؟ این همون پیرمرده ست ها ؟ همون حاجیه که اونبار جواب سلامم رو با یه اوهوم داد ... به من میگه دخترم ... میتونست بگه خانوم ... چرا گفت دخترم ؟ من نخوام دختر حاجی باشم ، باید برم کیو ببینم ؟ نمیدونم چرا عصبی شدم ... بیخود و بیجهت پریدم :
- من دختر شما نیستم آقا ... من شراره افرا هستم ، خانوم شراره افرا ...
انتظار شوت کردنم از دم در به درازا کشید ... آروم سرم رو بالا گرفتم ... نه خدا رو شکر سکته مکته هم نزده بود . یه نیشخند ... یه لبخند ... یه پوزخند ... اه نمیدونم یه چی گوشه لبشه که باعث شد لب به دندون بگزم ... تند رفتم ؟ نه اصلا ... بیخود میکنه به من میگه دخترم ... اون بابام که من دخترش بودم چه گلی به سرم کاشت که این حاجی تقلبی بزنه ؟ اون مرتیکه پوفیوز که عروسش بودم چه خاکی تو سرم کرد که این بخواد بکنه ؟
با اخمایی درهم که نشون از اعصاب خرابم بود نشستم دقیقا صندلی اول نزدیک به در خروجی ... و دقیقا دورترین جای ممکنه به صندلی حاجی ... بالاخره احتیاط شرط عقله ... دور از شتر بخواب ، خواب آشفته نبین .
- خواهش میکنم خانم افرا . هر چی نظر خودتونه ... بهرحال مایه افتخاره که مقام پدری دختری به این گلی رو داشته باشم ...
میخواد نخ بده ؟ میخواد مخم رو بزنه ؟ میخواد از در صمیمیت وارد بشه ؟
- مرسی از نظر شما ، ولی من بیشتر مشتاقم همون خانم افرا بمونم ... نه دختر کسی ... متشکر میشم منو فقط خانوم افرا بدونین ... نه بیشتر و نه کمتر ...
دقیقا دیوار امنیتی که دور خودم پیچیده بودم رو لمس کرد . تکیه ای به صندلی پشت بلندش داد و نگاهی عمیق بهم انداخت ... احتمالا پیش خودش فکر میکنه « چه خوبه پاشم با یه اردنگی شوتش کنم از در اتاق بیرون تا الکی برای من یکی چسی نیاد ... اون خانم حمیدی به اون تر گل ور گلی نشسته دم در منتظر یه اشاره منه تا بیاد ماتحتش رو بچسبونه تو بغل من بعد این دختره ایکبیری ... » صدای اوهوم حاجی نذاشت بیشتر از این اونو با منشی مکش مرگ ماش تجسم کنم . سرم رو آوردم بالا ... نخیر اثری از عصبانیت تو قیافه اش نیست . تند و سریع یه دور تو اتاق رو چک کردم ... خودم هم نمیدونم دنبال چی تو اتاقش میگشتم ... یه دوربین مدار بسته ... اه نه ... آها شاید دنبال یه دیوار کوب سبز ... آره خودشه ... شاید داشته باشه که گاهی قیافه اش رو روحانی نشون بده ...
- دخ ... خانوم افرا ... من با آقایان مهندس شایسته و جناب حاتمی ، دست راست بنده ... مشورت کردم ... راست و حسینی ما نیاز به یه منشی داشتیم ... خوب شغل منشیگری برای شما با این پایه از تحصیلات کم بود ... از اونجا که شما خانوم شایسته ای هستین ...
درسته ... همینه ... بی پدر داره نخ میده ... شاید بخاطر این تیپ جدیدمه . اون روز عین این شوهر مرده ها سیاه پوش بودم ... امروز تیپ کردم ... منم مکش مرگ ما شدم ؟ اخمامو غلیظ تر کردم . سعی کردم زوم کنم رو حرفاش بالاخره شیطونه وجودش یه جوری از تو حرفاش سرک میکشه بیرون که ...
- دفتر مرکزی شرکت ما به طور موقت اینجا دایره ... میبینین که جا تنگه . کارخونه قدیمی درحال بازسازیه . یه چند تا سوله جدید نیاز داشتیم که درحال احداثیم . آقای توکلی ... پسر خاله حضرت عالی ... کار برق اونجا رو به طور مشترک با آقای محمدی ، از دوستان من ، برداشتن ... یه تعدادی از کارمندان دفتری ، همونجا مستقر هستن ... قصد زیاده گویی ندارم ... کار منشیگری تو این شرکت ، هم تخصص و سابقه میخواد و هم در شان و منزلت خانمی چون شما با این درجه از تخصص نیست . فل الحال کار کنترل خوردگی دست آقایان مهندس حسام و مهندس شایسته ست . در حال حاضر حجم کارهای بازرسی فنی ما پایینه ، قراردادهای ساخت هم کمتر از گذشته ... قصد داشتیم بعدا از حضور و علم مفید شما در راسته کاریتون استفاده مفید تری بریم ...
غلط نکنم میخواد به صورت مفیدترتری ازم استفاده کنه ... بلند شم بکوبم تو ملاجش ؟ پیر سگ ...
- با توجه به حجم کم کار در حال حاضر ، متاسفانه ، یا خوشبختانه ، آقای حاتمی حسابدار شرکت ، صاحب امتیاز نمایندگی یکی از شعبات ایران خودرو شدن ... مدتیه مترصد فرصتی هستن که کارشون رو با این شرکت خاتمه بدن و در جایی دیگه مشغول بشن . از اونجایی که مدرک تحصیلی شما از لحاظ رتبه با ایشون هم تراز هستن و خدا رو شکر در این میون حقی از شما ضایع نمیشه ... تصمیم بر این شد تا پیدا کردن حسابداری مناسب کارخونه با حجم کار سنگین ... در حال حاضر از معلومات ریاضیاتی شما بهرمند بشیم ...
خودم میدونم که چطور با ابروهای بالا پریده پریدم وسط سخنرانی غراش : ولی حاج آقا ...
- شایسته ... من برای شما فقط آقای شایسته هستم ، لطفا درصورتیکه قصد خطاب من رو داشتید فقط بگید آقای شایسته ... لفظ حاجی و حاج آقا رو بکار نبرید ...
خوردیش ؟ اینم یه تو دهنی دبش لب سوز لب دوز تا تو باشی با این حاجی کت و گندهه زورآزمایی نکنی ... به درک ...
- بله ... آقای شایسته ... شما که خودتون میدونین ... من نه سابقه کار دارم و نه به حسابداری واردم ، چطور میتونم از پسش بر بیام ؟
- شناختی که من از سرکار خانم شراره افرا پیدا کردم ، هر چیزی غیر از این رو ثابت میکنه ... در ضمن آقای حاتمی تا زمانیکه شما تا حدودی مسلط به کار بشین راهنماییتون میکنن ... بهتره اول امتحان کنین ، بعد با اطمینان از ناتوانی نالان بشین ...
- سعی خودم رو میکنم ...
- حتما
تلفن کنار دستش رو بلند کرد : خانم حمیدی ، لطفا آقای حاتمی رو به دفتر راهنمایی کنین ...
به دقیقه نکشیده سر و کله چاقالوئه پیدا شد ... اااه این حاتمیه ؟ ماشالا هم که خدا چقد تو اختصاص گوشت به این یارو حاتم بوده ...
- بله حاج آقا ... درخدمتم ...
باش تا اموراتت بگذره ...
- آقای حاتمی ، لطفا خانم رو با وظایفشون آشنا کنین و تا زمانیکه کل وظایفشون رو به نحو احسنت یاد نگرفتن ، از راهنمایی بهشون چشم پوشی نکنین . انشالله تعالی که به زودی نیرویی زبده و حسابداری چیره مثل خودتون تحویل ما میدین ... درسته ؟!
- درسته حاج آقا ، هر چی شما امر بفرمایین ... حتما همون میشه ... بفرمایید خانم افرا از این طرف ...
 
طفلک مثل سگم بلا نسبت ازش میترسه . از اتاق که بیرون زدیم ، منشی سانتا مانتال آقای حاجی یه نیشی برام باز کرد ، لبخند پت و پهنی زد و گفت : « وای چقد خوشحال شدم ، مثل اینکه شما هم از امروز با ما همکار میشین ، همش غصه میخوردم که بین اینهمه مرد تک و تنها بمونم . » نه که بدش میومد بین اینهمه مرد تنها باشه ... لبخندش رو با یه لبخند ظاهری جواب دادم و سرمو زیر انداختم راه افتادم دنبال کوه دنبه .
در اتاق مدیر عامل که مثل اوندفعه بسته بود . توی اتاق سرپرست کارگاه هم تا اونجا که چشمای من میدید خالی بود ، اون دفعه هم که خبری توش نبود ، پس اینا کی میومدن سر کار ؟ از در اون اتاق آخریه وارد شدیم . سه تا میز بود . آقای حاتمی توضیح داد : « این میز مال آقای شمس ، مسئول امور اداریه ، این میز مال آقای حسام ، مسئول بازرسی فنیه ، اینم میز بنده حقیر که کارای حسابداری رو انجام میدم . البته توی دفتر اصلی ، جا باز بود و به هر کسی محیط بیشتری اختصاص پیدا میکرد ، ولی خوب فعلا ، اوضاع اینه که شما میبینین ... اونبار باز عرض معذرت اگه درست فهمیده باشم ، متوجه شدم از کار با کامپیوتر زیاد سر در نمیارین ، ولی خوب ، مشخصه خانم باهوشی هستین . تموم کارهای ما با برنامه هلو انجام میشه ... کار باهاش راحته ، این گجتی که این بغل میخوره ، قفل هلوئه ... باید حتما این رو دستگاه باشه تا کار کنه . شما بهتر سر پا نایستین ، اینجوری من معذب میشم ... تشریف بیارین روی صندلی تا بهتر براتون توضیح بدم . »
صندلی رو کشیدم جلو ، روش نشستم و در همون حال هم نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم . بغل در یه میز تحریر ساده بود قهوه ای رنگ ، با سه کشو تو قسمت پایینیش ، یه دستگاه کپی بزرگ بغل میز آقای حاتمی بود و کنارش روبروی دیوار سمت راستی یه میز بزرگ کار که صد در صد مشخص بود مال مهندس حسام باید باشه . یه میز دقیقا مثل میز آقای حاتمی هم روبروم بود که مال آقای شمس بود ... بغلش هم یه در کوچیک میخورد که وقتی کنجکاوانه نگاهش کردم ، آقای حاتمی متوجه شد و توضیح داد « پشت این در یه اتاقک کوچیکه که از اون ، در حال حاضر بعنوان بایگانی استفاده میشه و پرونده های کارهای جاری و همچنین پرونده های مربوط به بانک و بیمه و دارایی که شما باهاشون سر و کار دارین همونجا نگه داری میشه ... جاش کوچیکه و راه رفت و آمد کم ، از دو طرف پر از قفسه های مربوط به پرونده هاست ، هر وقت پرونده ای لازم داشتین ، بهتره به آقای شمس یا خانم حمیدی بگین براتون بیارن ... حاج آقا سفارش کردن حدالمقدور خودتون وارد اونجا نشین ... »
یعنی چی ؟ مگه این حاجی از وضعیت من با خبره ؟ یعنی نوید رفته هست و نیست منو گذاشته تو طبق اخلاص و صادقانه ریخته جلو حاجیه ؟ از نوید این خاله زنک بازیا بعیده . سعی زیادی باید بکنم تا بتونم اینهمه کاری که آقای حاتمی بهم یاد داد رو تو ذهن بسپرم . میتونم تو خونه تایپ کردن و پرینت گرفتن و اینجور کارا رو از نوید و نسترن یاد بگیرم . آره شراره دقیقا ... تو میتونی ، تو از پس سخت تر از اینا بر اومدی ، این که کاری نداره . نفس عمیقی کشیدم و به خودم قوت قلب دادم تا بهتر متوجه حرفایی که تند و تند آقای حاتمی میزد بشم .
***
یکهفته ای از اولین روزی که پام رو توی اون دفتر گذاشتم میگذره . خدا رو شکر کارها اونقدرها هم که فکر میکردم سخت و طاقت فرسا نیست . خیلی راحت تونستم با این برنامه حسابداری کاری که ازم خواسته بودن رو راه بندازم . امروز آخرین روزی بود که این کوه دنبه ، آقای حاتمی ، توی دفتر مشغول به کار بود . امروز به چشم خودم دیدم که افتاد رو دست حاجی و دستش رو بوسید ... چه مغرور ... مرتیکه صاف ایستاده تا بهمش عرض ادب کنن و دست بوسش باشن . خدا رو شکر تا الن پاشو از گلیمش درازتر نکرده و پیشنهاد بیشرمانه ای بهم نداده . دیگه عادت کرده و به جای دخترم ، فقط میگه خانم افرا ... گاها که اشتباهی تو کارم میبینه ، لفظش عوض میشه و میگه خانم شراره افرا ... در اتاق مدیر عامل کماکان بسته است . صبح به صبح که من میام سر کار ، هنوز اعلا حضرت از خواب همایونی بلند نشدن و سرفرازمون نکردن ... بعد از اون که الحمدالله میز من پشت به در ورودی اتاق قرار داره و رفت و آمد بی سلام صبح بخیرش رو نمیبینم . جز اون هم هر وقت آقای حاتمی باهاش کار داشته با یه داد شبیه نعره صداش میکنه : « حاتمی ! » بعدم این بیچاره آقای حاتمی مثل بوم غلطون میدوئه تو اتاقش ، بجز نعره های گاه و بیگاهش که صدای حاتمی بیچاره میکنه ، چیز دیگه ای ازش نشنیدم . بیچاره این آقا حسین هم راه به راه سر ساعت براش قهوه میبره و فنجون خالیشو برمیگردونه ...
اینقدری که این آقا حسین از سر صبح تا بعد از ظهر به خورد من چای میده ، فکر کنم بچهه قهوه ای دربیاد و جای شکی رو حرفای حاجی مقدم نذاره ... امروز حاجی شایسته وقتی اومده بود توی اتاق تا چک مربوط به تنخواه گردون رو به آقای حاتمی تحویل بده ، جلو جفت چشمام ، آقا حسین رو مجبور کرد بره لیوان چای من رو خالی کنه تو ظرفشور و یک چهارمش رو نگه داره و بقیه اش رو آب جوش پر کنه . بعدم رک و راست به آقا حسین گفت : « از این منبعد برای خانم افرا چای کمتر از تموم کارکنان میارین ، فقط دو تا یکی راس ساعت ده و یکی راس ساعت دو و نیم ... »
والا من از بر و بر نگاه کردن آقا حسین و سر به زیر انداختن آقای حاتمی و پوزخند زدن آقای شمس و نگاه خیره مهندس حسام شرمم اومد و این حاجیه شرم نکرد . حالا تا آبروی نداشته منه بیچاره رو جلو یه مشت مرد نبره ، ول کن نیست که ... چی از جونم میخواد و چه آشی برام پخته فقط و فقط الله ُ اعلم .
آقای حاتم سر ظهر رفت بانک و چک تنخواه رو نقد کرد و ریخت توی یه حساب دیگه و دسته چکی مربوط به همون حساب رو تحویلم داد و روش پر کردن چک و توضیحاتی درمورد اینکه این دسته چک دو امضاء هست و پای هر برگ چک صادر شده دو امضاء باید بخوابه که یکیش رو من باید بزنم و یکیشون هم مدیر عامل مفصل توضیح داد و در آخر هم خاطر نشون کرد که فعلا چون شما به بانک معرفی نشدین و امضاء تون پای برگه های چک معتبر نیست ، در حال حاضر من تموم برگهای دسته چک موجود رو امضاء میزنم ، شما هم سر فرصت به شعبه ای از بانک صادرات که ما باهاشون طرف حساب هستیم مراجعه کنین و کارهای مربوط به معرفی امضاء تون رو انجام بدین . در ضمن از این به بعد هر چی نامه مربوط به کارهای خودم هست هم باید تایپ کنم .
نوید تا اونجا که تونسته درمورد برنامه های کاربردی برام سی دیهای آموزشی تهیه کرده ، نسترن هم توی روش صحیح تایپ کردن خیلی کمک حالم بوده . به سفارش نسترن ، کتاب های رمان و مجلات مختلف رو میذارم جلوم و تو اوقات فراغتی که توی خونه خاله بهم دست میده از روشون کار تایپ میکنم تا هر چه سریعتر بتونم کار خودم رو راه بندازم و هی دم به دقیقه سر از میز خانم حمیدی در نیارم ...
فکر میکنم باید توی طرز برخورد و افکاری که از ابتدا درمورد خانم حمیدی ندیده و نشناخته داشتم ، تجدید نظر کنم . منی که یه عمره از دست قضاوت های بیجا و عجولانه و غیر منصافانه خانواده ام عذاب کشیدم و آبروم بر باد رفت ، نمیدونم چطور تونستم همچین جوری رو درمورد این بنده خدا بکنم ... اونقدرا هم که نشون میداد ، اهل هر فرقه ای نیست . بیچاره تیپش اینه وگرنه خیلی هم خانوم و سرراهه . اینم یه جور متانته . درسته که تیپ مکش مرگ ما داره ، ولی از نظر رفتار و طرز برخورد واقعا نمیشه ازش خرده گرفت . خدا منو ببخشه . شاید اگه یه خورده باهاش صمیمی شدم ، ازش بخوام بخاطر این قضاوت مغرضانه منو ببخشه .
امروز نوبت دادگاهی منو رضا ست ، هیچ فکرش رو نمیکردم عاقبت مشارکت منو رضا این کوچه بنبست تنگ و ترش باشه و رضایی که از روز اول ازدواجمون یه مرد سر براه بود ، چی شد که توی این مدت کم صد و هشتاد درجه چرخید و راهمونو به سمت این کوچه کج کرد . یعنی واقعا نفوذ حاجی مقدم اعجاز حاجی مقدم اینقدر زیاده که از اون رضای سر براه و بی زبون و حرف گوش کن که یه روزی برام میمرد و میگفت هر چی تو بگی و هر چی تو بخوای ، فقط لب تر کن ، این مجسمه بی لیاقت رو بسازه . البته مقصر خود من هم بودم . رضا حرف گوش کن بود ولی نه فقط حرف من ، اصولا حرف گوش کن نه یه کلام بیشتر نه کمتر ... میشه گفت حزب باد بود ، هر جا به نفعش بود گوشش میشنید ... تا محتاج بغل من بود حرف منو میشنید ولی همینکه رفع احتیاجش شد و باباهه از این بغلای مفت تا تونست براش محیا کرد و مفت و مجانی در اختیارش قرار داد ، دیگه حرف حاجی بود که تو گوشش فرو میرفت .
همون روزا که بهم میگفت : « تو چادر سرت کن دهن حاجی بسته بشه ، با هم بیرون رفتیم ، نپوشیدی هم نپوشیدی » یا وقتایی که هوس گلگشت به سرم میزد ، میگفت : « تو به اسم دکتر رفتن از خونه بزن بیرون ، دیگه با بقیه اش کاری نداشته باش ، هر جا بخوای میبرمت » و امثال این لاپوشونیا ، باید میدونستم بخار اینکه به حرف من باشه رو نداره .
حاجی مقدم ، سر بلند و پر افتخار ، کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده و سرش رو بالا گرفته و تا میتونه میخ تو چشامه . حالم از ریخت و قیافه اش بهم میخوره ، نامرد ، حاضرم همین الساعه جون به عزرائیل بدم و دو دقیقه زیر هوایی که این مرتیکه نفس میکشه ، نفس نکشم .
حس بدم رو که از تو نگام خوند ، بادی به غبغب انداخت ، ابروهاش رو هفت هشت کرد و یه دور تسبیح شاه مقصودیش رو دور دست چرخوند و با نگاهی خیره بهم نزدیک شد : « خوب میبینم که کم آوردی ، دختر حاجی ... بهت گفتم با ما به از این باش که با خلق جهانی ... گفته بودم یا نگفته بودم ؟ گفته بودم سربراه باش تا سرتاپاتو طلا بگیرم ، کنم گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... گفته بودم بخوای جلو من ملق بازی در بیاری و سوسه بیای برام ، زندگیتو جهن
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 56-رمان نبض تپنده , رمان نبض تپنده - blogfa.com , کتابخانه رمان - رمان نبض تپنده 9 (قسمت آخر) , گنجینه ی رمان های من - نبض تپنده , رمان ایرانی و عاشقانه نبض تپنده | miss.no1.2004 کاربر انجمن ... , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63651

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا