تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نبض تپنده (فصل پنجم)


حالا که وضعیتم به شکل خوب و آرامش بخشی در اومده ، به یاد آنی افتادم ... دوست خوبی که از راه دور هم دلش برام پر تپش بود ... آنی ... آنی ... آنی ... مادر دوتا بچه تخس و شیطون ... باورم نمیشه ... دوست یادگار روزهای خوبم ، الان مادر شده ، صاحب زندگی شده ... صاحب سر و همسر ... ولی هنوز دوسته ... هنوز تو یاده ... هنوز دلش برام پر میزنه و هنوز دلم براش پر میکشه ... دلم براش تنگ شده بود ... کلی التماسش کردم تا بیاد سری بهم بزنه ... با وضعیت نچندان مطلوبی که من داشتم ، حالا ... حتی با این آزادی نسبی ، بازم نمیتونستم خودم رو مزاحم زندگیش کم ... ولی اون فرق داشت ... اون میتونست بیاد و باید میومد و انرژی به من تزریق میکرد ... انرژیهای مثبت ... همه اونی که احتیاج دارم ... توی این روزگار بی کسی ... میخوامش ... شونه های بیغرضش رو میخوام ... دستهای پر از مهربونیش رو میخوام ... بازم دلم میخواد توی بغلش ، مثل یه بچه کوچیک مادر گم کرده ، مچاله شم ... مثل همون روزها ... مچاله شم و با هم بخندیم ... اینقدر بخندیم که رد اشک رو روی گونه هامون احساس کنیم ... بیاد همه اون شبها ... همه اون فروغها که با هم خوندیم ... همه اون شیطنتها که با هم کردیم ... همه اون روزگار پر آسایش بی دغدغه رو باز سازی کنیم ... ماکت وار ... باز سازی کنیم ... بیاد اون شبی که توی حیاط بزرگ طبقه پایین ، توی بی برقی تابستون ... از هرم گرما ... کتابها رو زیر بغل گرفتیم و زیر انداز انداختیم و نشستیم روش بخندیم ... واکمن من با صدایی خش دار و پر زوزه میخوند :
من کویرم ای خدا با حسرت یک قطره آب
یه عمره که دریا رو میبینم تو سراب
بهار برام یه اسمه یه اسمه کهنه تو کتاب
حرف من با آسمون چرا میمونه بی جواب
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم
تموم دغدغه مون یه امتحان سخت بود و یه استاد کله شق ... تموم دلخوشیمون ، یه آسمون بود با تموم ستاره های چشمک زن ... تموم فکر و ذکرمون شمردن ستاره ها ... یادش بخیر ... چه شبی بود ... گرم ... پر ستاره ... پر اضطراب ... اضطراب برای امتحان سخت فردا ... کی درس میخوند ... اضطراب بود ، ولی کی درس میخوند ؟
اگه بارون بباره آروم آروم و نم نم رو لب خشک و تشنم ... گیسوی سبز جنگل تنمو می پوشونه
« آنی ببین چقدر ستاره ... چه پر تلا لو ... »
« آره واقعا ... شری ؟ »
« جونم ؟ »
« تو هم ستاره ها رو مثل من با هاله ای دورشون میبینی ؟ »
« آره ... مگه نباید یه هاله دورشون باشه ؟ ... »
« چرا ... ولی من فکر میکنم اگه با عینک ببینیمشون ... این هاله رو نداشته باشن ... تو چی میگی ... »
پرنده رو درختها میسازه آشیونه
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم ...
« مینا ؟ تو چی فکر میکنی ؟ »
« حالت خوبه شری ؟ مینا کپیده ... خوابه ... خانم از بس تو هپروت عاشقی بود ... خور پوفش هواست ... بریم عینک بیاریم ... ؟ » بگو ابر بباره ... میخوام جون بگیرم ...
« بریم ... »
اگه بارون بباره آروم آروم نم نم رولب خشک تشنم
گیسوی سبز جنگل تنمو میپوشونه
پرنده رو درختها میسازه آشیونه
چه پر احساس بود ستاره ای که نورش کم و زیاد میشد ... بی عینک پر هاله ... با عینک شفاف و تند و تیز ... کویرم ... کویرم ... « شری چه کیفی میده ... »
« آره ... واقعا ... آنی بیا بریم بزنیم به دبه های زیر راه پله ... ؟ » میخوام بارون بباره رو تن خشک و خسته ام ...
« نه خره ... عموم اومده ... خوابش سبکه ... »
« آنی ؟ »
« ها ؟ »
« بریم اون دکهه سر کوچه دو نخ سیگار بگیریم ؟ »
« چی میگی ؟ شری ؟ خل شدی ؟ ساعت دو نصفه شبه ... »
« خو باشه ... هوا خوبه ... » من کویرم ای خدا ، با حسرت یه قطره آب ...
« خره تو این تاریکی و بی برقی ؟ میدزدنمون ها ؟ »
« سگ ما رو میدزده ؟ تازه شم اون همیشه با یه چراغ پیکنیکی تا صبح تو دکه اش سر میکنه ... چه فرقی داره براش تاریک باشه و ما برق نداشته باشیم ؟ دکه اون روشنه ... »
« شیطون نشو شری ... خدا خفه ات کنه ... عقل نداریها ... مینا بیدار شه سکته میکنه ... »
من کویرم ای خدا ... « بیخیال این خرس قطبی ... تو خواب تابستونه اس ... بریم دیگه ... کیف داره ... »
بذار ابر بباره ... « آخه چه کیفی ؟ »
با حسرت یه قطره آب ... « ممنوعه ست ، همینش کیف داره ... فک کن ! شهید تو خواب هم نمیتونه ببینه من یه پک سیگار بکشم ، ته دلم غنج میره ... » ، یه عمره که دریا رو از دور میبینم تو سراب ...
« دیوونه شدی شری ... سعید موشو آتیش بزنن لت و پارت کرده »
خدایا ... خدایا ... « بیخیال آنی ... اون همینطوری هم لت و پارم میکنه بی بهونه ... بریم دیگه آنی »
همون موقع ردی از سایه ای موهوم رو سرمون افتاد ... با هم پی سایه افتادیم ... فهیم بود ، پسر عموی آنی ... تنها چیزی که از موقعیتمون درک کردیم ، صدای زمزمه وار فهیم بود که زیر لب هجی میکرد ، چیزی شبیه به دخترای انقلاب اسلامی ... یه نگاه به حالت هر سه مون انداختم ... مینا غرق خواب ... با یه تاپ بلند بالا زانو بدون شلوار ، تاپش تا ناکجا آباد بالا رفته بود ... رونش یاد کنتکاکی مینداخت آدم رو ... لذیذ و جذاب ... و من که وسط بودم ، دامنی کوتاه ، گل گلی و رنگ رنگی ... پر چین ، بالای رونم جمع شده بود ... نیم تنه ام تا زیر سینه هام ... آنی ، یه تاپ دو بنده با شورت ... ای وای بر ما ... تنها عکس العملمون ، هر کدوم به نوبت یه تیپا به مینا برای هوشیار کردنش و هر چه سریعتر از معرکه گریختن خودمون بود ... اینکه فهیم اون موقع شب توی دو اتاق انباری کنج حیاط پایین چیکار داشت مهم نبود ، مهم ریخت و قیافه خنده دار ما سه دختر دانشجو بود ، زیر نور مهتاب ... به محض اینکه خودمون روی توی اتاق دیدیم ، هر دو پشت به پشت هم به ستون وسط اتاق تکیه دادیم و هم زمان خندیدیم ... مینا مبهوت و متوحش ، پر از خشم و ناباوری ، از خواب پریده بود ... وسط اتاق نشسته بود و تند و تند واژه میساخت ... واژه های بی معنی ... بی ادبانه ... فحش ... بی نزاکتی میکرد ... بی نزاکتی میکرد ... فحش به جد و آباد من و آنی روونه میکرد و ما هر دو میخندیدیم ... و میخندیدیم ...
« آنی ؟ »
« جوون ؟ »
« این فهیم دیوونه چی میگفت ؟ »
مینا هنوز فحش میداد ، ما هنوز میخندیدم ... « والا من نفهمیدم ... میگفت که گفته باشه ... فک کن ! سه تا حوری پری ، لخت و سیلِیت ، لنگ و پاچه هوا کرده بودن ، چی داشت بگه بدبخت ؟ » هنوز میخندیدیم ... مینا هنوز تو بهت بود ... هنوز فحش میداد ... « چه میدونم ، میگفت دخترای انقلاب اسلامی ... هی هی ... من فقط همین رو شنیدم ... خاک تو سرمون ، دار و ندارمون رو فهیم دید و کاری نکردیم ... »
« ها ها ها ... مینا رو بگو ، هنوز داره جد و آباد ما دو تا رو به مهمونی دعوت میکنه »
از همون راه دور ، از همون خطوط بی احساس تلفن ، رد التماس گونه صدام رو ، آنی تشخیص داد ... مثل همیشه ... درکم کرد ... و چه خوب که بعد از پایان امتحانات بچه اش میومد تا مرهم زخمهای کهنه ام باشه ...
***

 چی میگی حاجی ... نمیشه ... بخدا نمیشه ... اصلا این فکر رو به مخیله ات هم راه نده ... فکرش هم دیوونه ام میکنه ... نمیشه »
حاجی خونسردیشو حفظ میکنه : « چرا نمیشه دخترم ؟ »
صدام بالا میره ... نه محکم ... ولی جیغ میشه ... سرخابی میشه ... بنفش میشه ... آژیر میشه ... ته گلوم رو میسوزونه ... قلبم ... قلب فشرده ام ... گامب گامب ... دو طرف پیشونیم ... تیک تیک ... ته حلزونی گوشم ، وز وز ، حجم فزاینده روی شیکمم ، توی پهلوهام ... لگد لگد پرتم میکنه وسط برهوت ... برام مهم نیست ، مهندس توی اتاق بغلی گوش وایساده ، برام مهم نیست پوزخند زشتی رو لب نشونده و با اون اخلاق گند حرص درارش داره به ریش من میخنده ، برام مهم نیست فردا این همه توهین به حاجی رو علم میکنه و میکوبه تو فرق سر حاجی ، جیغ زدم : « به من نگو دخترم ... من دختر شما نیستم ... نگو دخترم ... »
صدام آوانس میده ... پایین میاد ... خرد میشه ... بی حس میشم ... دورگه میشه ... منزجر میشم ... شقیقه هام میکوبه ... میکوبه ... قلبم ، فشرده میشه ... میشکنم ... بی صدا ، در سکوت ... دهنم خشک میشه ... بیمزه ... نه ... گس ، مستاصل ، برام مهم نیست صدای خرد شدنم تو گوش مهندس گند دماغ مزخرف میشینه و آتو ازم میگیره : « من دختر شما نیستم ، حداقل الان نیستم ... تمام حسن نیتتون دود شد و به هوا رفت ... تمامِ جلوی چشمم پرده سیاه شد ... من دختر شما نیستم ... دیگه نیستم ... »
برام مهم نیست میشنوه ، جدال بی سلاح منو با حاجی میشنوه و چه فکری پیش خودش میکنه : « شما پیش خودتون چی فکر کردین ؟ فکر منو نکردین ... نکنین ، اون چی ؟ من از شما نیستم ... اون که هست ... کی گفته همیشه پازل های زندگی با هم جور درمیان ... کی گفته همیشه میشه با یه خورده فکر کردن چیدشون جفت هم ؟ ها کی گفته ؟ شما پیش خودت فکر نکردی ، شاید تو این میون دو سه تکه اساسی از این پازل ، لا به لای زندگی اجباری من گم شده باشه ؟ ... »
برام مهم نیست که اونم بفهمه که من تاریخ مصرفم گذشته : « خراب شده باشه ... بیمصرف شده باشه ... دقیقا مثل خود من ... میفهمین ... مثل خود من ، بی مصرف ... »
لبخند و لحن خونسردش حرصی ترم کرد ... خرد ترم کرد ... بی صدا ترم کرد ... پر بغض شدم ... وا دادم ، وا رفتم ... رفتم ... صورت حاجی ، پیش چشمم ، جلو اومد ، عقب رفت و من فقط لب زدنش رو میدیدم : « دخترم ؛ خدا شاهده ... خودش گواهه ... مثل همیشه ... مثل تموم این همه وقت ... مثل همه گذشته ها ... مثل همه وظایفم ... اینم یه وظیفه ست و من فقط وسیله ام ... من فقط یه وسیله ام ... همیشه بودم ... از این به بعد هم میمونم ... »
بره ای شدم به مسلخ رفته ، چشمام مظلوم شد ، التماس شد ... برام مهم نبود لحن التماس گونه من حقارتم رو برخ مهندس میکشه ، مهندس پر غرور پر نخوت : « چه وظیفه ای ؟ کی این وظیفه رو به دوش شما گذاشته ؟ »
چشماش نی زد ... مردمک توی چشماش تلو تلو میخورد ... : « برو از مادرت بپرس ... خودش برات توضیح میده ... من همیشه سعی کردم وظیفه ام رو به نحو احسنت انجام بدم ... مطمئن باش مثل همیشه ، مصلحت تو اولین چیزیه که از خدا خواستم ... مطمئن باش ... »
پر بغض شدم و بی حس ... شاخکام تیز شد و از تیزی صدام کم کرد ... واداده ... سرخورده ... زیر لب : « چرا اون حاجی ؟ چرا اون ؟ ... یکی دیگه ... یکی دیگه ... ترو خدا رحم کن ... »
براش مهم نبود که همه این دیالوگهای دو نفره رو ، نفر سوم داره میشنوه ، براش مهم نبود احساس اون نفر سوم ، براش مهم نبود ارزش من پیش اون نفر سوم ... براش مهم نبود : « هیچکس بهتر از اون نیست ... اون تو گرفتن حق استاده ... میگیره به زور ... مخصوصا اگه حق به اسمش باشه ... وقتی به اسمش باشه ... میگیرش ... با چنگ و دندون حفظش میکنه ... تا پای جون ... نمیذاره حقش توی این دنیای ظالم و بی عدالت به زیر دندون کسی دیگه مزه بده ... به نامش که باشه ... برای حفظش تلاش میکنه ... منم میخوام سندش رو شش دنگ به اسمش بزنم ... مطمئن باش نمیذاره دست هیچ احدی بهش برسه ... مطمئن باش ... »
برام مهم نبود ، بذار اونم بفهمه که من تو چه برزخی هستم ... بذار بدونه که نمیخوام شریک برزخی من باشه ... برام مهم نبود که هیچی ، هیچی ... از من ، از من بودن من ، نمیمونه : « درک نمیکنم حاجی ... این همه حسن نیتت رو درک نمیکنم ... حق منو به زور به اسم یکی دیگه بزنی که داشته باشمش ، درکش نمیکنم ... شما رو هم درک نمیکنم ... آخه زورکی ؟ مگه میشه ؟ مگه زوره ... مگه بچه نوپاست که به زور یه چیزی رو ازش بگیری و یه چیز دیگه بهش بدی ؟ »
هنوز ، مردمک چشماش تلو تلو میخورد ... براش مهم نبود ، بعدها براش مهم نبود ، آینده براش مهم نبود ، جبهه گیری بعدها براش مهم نبود ، نتیجه این بحث توهین آمیز علیه اون براش مهم نبود ... بلند میگفت ، از عمد بلند میگفت ... میگفت که بشنوه ... میگفت که اونم بشنوه : « ساده ست دخترم ... تو دنبال حقتی ... اونم دنبال حقش ... حق گرفتنیست ... دادنی نیست ... حق رو باید باید به زور گرفت و با چنگ و دندون حفظ کرد ... حق رو باید به نیش گرفت ... باید برای گرفتنش تلاش کرد ، سختی کشید تا قدرش رو دونست ... باید جفتتون تلاش کنین تا به حقتون برسین ... من به اندازه کافی بی تلاش حقش رو بهش دادم ... ولی اون زیاده خواهه ... مغروره ... حق نداشته اش رو میخواد ... پس باید تلاش کنه و براش زحمت بکشه ... »
برام مهم نبود که بفهمه چی درموردش فکر میکنم ، برام مهم نبود که بفهمه چه دیدی نسبت به اون دارم ... برام مهم نبود فکر کنه دشمنشم یا خیر خواهش : « ولی حاجی گناه داره ... شما داری بدبختش میکنی ... داری آینده اش رو به آتیش میکشی ... داری خوردش میکنی ... منو هم خورد میکنی ... ولی اونو داغون تر ... ترو خدا حاجی بگذر ... منکر نمیشم که گاها حتی دلم میخواد گردنش رو هم بشکنم ... منکر نمیشم که چشم دیدنش رو ندارم ... منکر نمیشم که میخوام سر به تنش نباشه ... منکر نمیشم که حاضرم با عزرائیل پیمون ببندم اما با این نه ... منکر نمیشم که اونم آینه تمام نمای منه ... اونم همین دعاهای خیر رو برای من داره ... همین نفرت بی پایان ... ولی ، باور کن دوست ندارم خرد شدن کسی رو ببینم ... نه خودم نه یکی ، شاید بدبخت تر از خودم ... شما چه فرقی با بابای من داری ؟ شما هم میخوای افسار زندگی یکی دیگه رو به دست بگیری و بجاش ، براش تصمیم گیری کنی ... »
حاجی خندید ... چه جای خنده ی بی موقع ؟ ابرو بالا انداخت ، با چشم و ابرو به دیوار رو برو ، به دیوار مشاع اتاق خودش و مهندس اشاره کرد و با لحنی جدی که با لب خندونش جور در نمیومد ... بلند ، فراتر از قدرت دیوار مشاع روبرو ... اونقدر بلند که مثل تیری از چله کمان گریخته ، از دیوار گذر کنه و به گوش مهندس بشینه ، غرید : « نه دخترم ... اشتباه نکن ... من دارم موقعیت در اختیارش قرار میدم ... یه موقعیت خوب که به حقش برسه ... در انتخاب راه حل من ، اون آزاده ... بی جبر و بی جبروت ... آزاد و رها ... تصمیم با خودشه ... تموم روز ... تموم شب ... درگیرم ... ذهنم ، عقلم ، احساسم ... نبضم ... نبض پر کوبش زیر پوست کشیده برجسته شکمم ... درگیریم ... فکرم بیش از این کاربرد نداره ... حسی توی تنم نیست ... مغزم میکوبه ... گامب گامب ... شقیقه هام تیر میکشه ... سرم درده ... جلوی چشمام لکه های رنگیه ... لکه های رنگی ، سرخ ، بنفش ، خاکستری ، سیاه سفید ، زرد ... نفسم ... گرفته ... پر آه ، پر بغض ... خسته ... پر از درگیری ... در نمیاد لامصب ... بکش ، بکش ، عمیق ... پنجره ها همه بازن ، ولی باز هم هوا کمه ... باز هم تنگه ، باز هم کم آوردم ... آه ... در بیا ، لعنتی ، در بیا ... لامصب ... بی وجدان ، دارم خفه میشم ... یه خورده بالا بیا ... دارم میسوزم ... این بغض لعنتی رو بزن کنار ، از جفتش یه کوره راه پیدا کن و بیا بالا ... جون به سرم کردی ... تنگی ، خفه ام کردی ... برای دیوار سینه ام ، زیادی گنده ای ... به دردسر انداختیم ... بیا بیرون ... بیا بیرون بذار راحت شم ... نفس ... نفس ... با توام ... با تو ... یا ببر و خفه ام کن ... ساقطم کن ... یا بیا بالا و راحتم کن ... راحتم کن ...
حاجی ؟ تو پیش خودت چی فکر کردی ؟ این چه راه حلیه ؟ هویت این نبض تپنده ... نام و نشونش ؟ به اون چه ربطی داره ؟ همین امروز ، سه ماه و ده روز از طلاقم گذشت ... همین امروز برای نبض تپنده ام ، نام و نشون پیدا شد ... همین امروز نبض تپنده پر کوبش من شش ماه رو رد کرد همین امروز اردیبهشت با بارون به نیمه رسید ... بارون اردیبهشتی ... هویت ... نبض ... مقدم ... شایسته ... مهندس ... من ... ما ...
« آخه مامان من ، بگو ، تو بگو ... این حاجی شایست کیه ؟ بگو و راحتم کن ... اون کیه که باید تو زندگی من دخالت کنه ؟ برای بچه من هویت پیدا کنه ؟ نام و نشون خودش رو بهش بده ؟ »
« شراره ، صداتو چرا میندازی رو سرت ، بیار پایین مامان جان ، الاناست که سکته کنیها ... فکر اون بچه باش ... »
« من هستم ... فکر اون بچه هستم ، ولی اونو درک نمیکنم ، اون چرا فکر این بچه ست ؟ اون چرا شده دایه دلسوزتر از مادر ؟ آره دلسوز تر از تو ... تو چرا قد اون دلت برای من نمیسوزه ... تو چرا منو شوهر نمیدی ؟ چرا اون میخواد شوهرم بده ؟ »
« چه شوهری ؟ چه کشکی ؟ نکنه خودت هم باورت شده ؟ یه عقد ، دو سه ماهه ، فقط برای اینکه بعدها کسی نتونه این بچه رو از چنگت دربیاره ... فقط بخاطر اینکه این بچه نام و نشون داشته باشه ، بی پدر به دنیا نیاد »
« مامان ... دائم ... میفهمی ؟ دائم ... مگه خودش پدر نداره ؟ خوب من که سایه سنگین رضا تا آخر عمر رو سرم افتاده ، چه یه وجب بلندتر ، چه یه وجب کوتاه تر ؟ چشمش کور ، مجبورش میکنم آزمایش بده و با آزمایش خودم مقایسه اش میکنم ، همه چی حله ، چه نیازی به این کارها ؟ به این شکنجه ها ؟ به این عقد دو سه ماهه دائم ؟ »
« دختر ، مثل اینکه یادت رفته با کیا طرف معامله بودی ؟ فردا پس فردا که نون خشک سق زدی و اینو به دندون کشیدی و از آب و گل درش آوردی ، تیکه تیکه اش میکنن و از چنگت درش میارن ... اون شغال پیر ، اون کفتار ... منتظر همین فرصتهاست ... چرا نمیخوای درک کنی ... »
« پس این همه بدبختی ، این آزمایش مسخره برای چیم بود ؟ »
« مگه مقدمها برای تو اهمیت دارن ؟ اون حاجی شایسته بیچاره ، جون کند ... میدونی چه کارا که نکرد ، با چه تیاتری از رضا نمونه گرفت ... از بزاق دهن گرفته تا موهای سرش ؟ فکر میکنی برای چی اینکارا رو کرد ؟ برای اینکه دو دستی ، جگر گوشه ی تو رو بندازه تو دامن مقدمها ، اونا که خودشون بهتر از هر کسی میدونن این بچه تخم کیه ، اونی که مهم بود ، اونی که براش ثابت کردن پاکی و نجابت تو مهم بود ، مقدم نبود ، آقات بود ... اون برادرای بی بصیرتت بود ... خاله ت بود ... فک و فامیل بی چاک و دهن خودمون بود ... وگرنه گوشت رو که دس گربه نمیدن ... این بیچاره جون کند تا آبروی تو رو برگردونه ... اینقدر سند و مدرک ازشون گرفت که فردا پس فردا فیلشون یاد هندستون نکنه ولی از فردا کی خبر داره ؟ کی مجاب اون کفتار پیر میشه »
« این درست ، دسش درد نکنه ، دیگه چی از جونم میخواد ؟ اگه پس فردا طلاقم ندن چی ؟ »
« چی از جونت میخواد ؟ بده میخواد اسم و رسم به بچه ات بده ، سر و صاحاب به بچه ات بده ؟ فکر میکنی اون نمیتونه بدبین باشه ؟ به تو ، به بچه ات ، فردا پس فردا تو ادعای ارث میراث نداشته باشی ؟ میخوای سه ماه عقد کنی ، بعدم که بارت رو زمین گذاشتی و برای بچه ات شناسنامه گرفتی ، طلاق میگیری ، تموم ... دیگه این همه الم شنگه برای چیه ؟ »
« هان ؟ الم شنگه ، آخه تو که پسر مزخرف اینو نمیشناسی ... چرا نمیخوای بفهمی ، عقد دائم ... با کی ؟ با پسر گنده دماغ این ؟ تو حاجی خوش اخلاق و خوش سر و صحبت رو دیدی ، پسر هفت خط بی بته اش رو که ندیدی »
« چرا دیدمش از تو هم بهتر میشناسمش ... اونم لنگه باباشه ... هم تو خوبیاش ، هم تو بدیاش ... این حاجی که تو الان میبینی ، ترگل و ورگل ، گذشته ش ، لنگه همین پسر به نظر تو الدنگش بوده ... آینه تمام نما ... دقیقا مثل بابای تو با پسراش ... »
« هه ... پس اونم جوونیاش یه الدنگ بوده ... اونم ریا کاره ، اونم بنا به مصلحت خوب شده ... مثل بابام با پسراش ... »
« چرت نگو شراره ... اینا ریا کار نیستن ، اینا چیزی رو مخفی نمیکنن ... فکر میکنی نمیشد برای ظاهر ، ظاهرشون رو لنگه بابات درست کنن ؟ اینا همینطوری بودن ، همینطوری هم میمونن ... همین حاجی که اینهمه امروز انگ بهش چسبوندی ... میدونی شصت بار بیشتر رفته حج ؟ میدونی بیشتر از شصت بار خونه خدا رو زیارت کرده ؟ »
« با خدا خدا کردن ، کسی با خدا نمیشه ... مهم نفس عمله ... »
« دقیقا ... اونم ادعایی نداره ، اونم خدا خدا نمیکنه ، به بچه هاش هم یاد نمیده خدا خدا کنن ... اون بجای پر کردن جیب شیخ و شیوخ عربستان ، پولشو خرج بچه یتیم میکنه ... جهاز دختر دم بخت بی پدر میده ... سرپرست بچه های بی پدر مادر میشه ... این حج نیست ، این با خدا بودن نیست ؟ کی میدونه ؟ حتی بچه هاش هم نمیدونن ... هیچ کس نمیدونه ... »
« پس تو چه سر و سری با اون داری که از جیک و پیکش باخبری ؟ »
« درست حرف بزن شراره ... من مادرتم ، همون طور که هیچوقت بهت شک نکردم ، تو هم حق نداری به من تهمت بزنی ... من اگه جیک و پیکش رو میدونم ، بخاطر اینه که تموم این کارا رو از طریق من انجام میده ... برای اینه که من این آدمای بدبخت رو بهش معرفی میکنم ... نه الان ، که بیست و پنج ساله ... درست از وقتی که تو بدنیا اومدی ... برای اینکه تو هم یکی از اون بچه یتیمایی که دست نوازش همین حاجی رو سرت بود تا بزرگ شی ... برای اینکه تو اون برهوت خون و خونریزی ، تو اون جهنمی که بابای بیغیرتت به خاطر مال دنیا منو با یه بچه تو شیکم ، رو به موت ول کرد ، همین حاجی بود که به دادم رسید ... همین حاجی بود که اون نصف شب وحشتناک ، زیر رگبار بمب و خمپاره ، تک و تنها ، فرشته ای شد سوار بر موتوری زهوار در رفته ... با دست خالی ، دستش رو تا آرنج کرد تو رحم من و جسم نیمه جون تو رو کشید بیرون ... همین حاجی بود که با چاقوی کثیف توی پوتینای بو کرده ارتشیش ، ناف تو رو از ناف من جدا کرد ... همین حاجی بود که با دستای پر خون ، تو رو ، جسم پر خون تو رو ، بالا برد و تو گوشت اذان خوند ... همین حاجی بود که زخمی شد ، بخاطر اینکه بار پنج تا بچه بی سرپرست رو صحیح و سالم به مقصد برسونه ... همین حاجی بود که الان تو هستی ... بازم بگم ؟ بازم میخوای بدونی ، چرا حاجی دایه دلسوز تر از مادره برات ؟ »
« پس تا الان کجا بود ؟ چرا تو سایه ؟ »
« فکر میکنی صحیح بود ؟ یه زن بی سرپرست که معلوم نبود شوهر مفقود الاثرش کجاست بیاد و دم به دم تو زندگی من سرک بکشه و آبروی خودش و منو به باد بده ؟ تنها کسی که خبر داره از تموم اون سالها ، خاله ته ... با زن حاجی ... تو تموم اون سالها ، فکر کردی شهید مفو ، که دماغشم نمیتونست بالا بکشه ، دو قران ده شاهی باباتو کرد کوه پول ؟ نه جانم ... نه دخترم ... نه عزیزم ... این حاجی بود که سرمایه نصفه نیمه باباتو از راه حلال چندین و چند برابر کرد ... این حاجی بود که اونهمه سال تو سایه موند ، بخاطر اینکه برای یه زن بی سرپرست حرف درست نکنن ... بعد از اون هم ، با اون همه تغییری که بابای تو کرده بود ، به نظرت صحیح بود که بیاد و آفتابی بشه ؟ که بیاد و بگه من تموم این سالها ، زن و بچه تورو به نیش کشیدم و با چنگ و دندون به اینجا رسوندم ؟ اصلا حاجی احتیاجی به این کارها داره ؟ تموم این کارهایی که برای ما کرد ، برای صدها زن و بچه بی سرپرست دیگه هم کرد ، همشون هم تو سایه ... مثل همیشه ... اینکه برای تو بیش از همه اونها میکنه ، فقط به خاطر اینه که تو برای اون ، از همه اونها بیشتری ... از همه اونها ارزشمند تری ... از همون نیمه شب طوفانی جهنمی ، حکم بچه شو پیدا کردی ... جسم نیمه جون تو ، تا خود اهواز ، یه لحظه هم از بغلش در نیومد ... مهرت همون لحظه تولد به دلش افتاد ... دکتر که نبود که بدنیا آوردن بچه ، عاشقش نکنه ... فرشته ای بود که اون نیمه شب بر سر ما نازل شد تا عاشق تو باشه ... خدا فرستادش تا عاشق تو باشه ... تو تموم این سالها ، حتی با وجود برگشتن بابات ، بازم تو رو ول نکرد ... همون سامان ، قبل از اینکه پدر و برادرات بفهمن که تو رو میخواد ، این حاجی بود که فهمید و تحقیق کرد و گفت خوبه ... گفت با جربزه ست ... گفت پاکه ... من احمق بودم که زندگی تو رو به لجن کشوندم ، من بودم که بی هوا ، بد موقع چفت دهنم رو باز کردم و از سامان برای پدر بی همه چیز تو گفتم ... من بودم که موندم تو چارراه چه کنم ، وقتی که حاجی ایران نبود ، گند زدم به زندگیت ... اگه صبر کرده بودم تا حاجی برگرده ، اگه منتظر بودم تا خودش دست به
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 56-رمان نبض تپنده , رمان ایرانی و عاشقانه نبض تپنده | miss.no1.2004 کاربر انجمن ... , رمان نبض تپنده - blogfa.com , کتابخانه رمان - رمان نبض تپنده 9 (قسمت آخر) , گنجینه ی رمان های من - نبض تپنده , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63650

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا