تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نبض تپنده (فصل ششم)


زخم میزنی اما ، از جُذام بیزاری ... مثل اینکه یادش رفته ... یادش رفته که ، اون یه مرد متاهل پر تجربه نیست ... اون فقط یه پسره یا خونه پرش یه مرد نیمه متاهل ... یه مرد نیمه متاهل که کل حسش از پدر بودن ، خلاصه میشه رو حس لامسه سر انگشت دستهاش ... و این صفحه نمایش دستگاه سنو بود که موقعیت زمانی – مکانیشو ، بهش یادآوری کرد ... بیادش افتاد ... بیاد آورد ... این زن ، این زن با این حجم برجسته دراز کش روی تخت ، کیه ... این بچه ، این نبض تپنده پر کوبش با حرکت آرام و ماهی وار ، ویبره موبایل نیست ... یه موجوده با دو دست و دو پا و یه سر و نقطه ای تپنده و پر نبض به اسم قلب ... این صدای پر صدای گامب گامب اکو دار ، صدای جاز آهنگهای پینک فلوید نیست ... صدای قلب این نبض تپنده ست ... حی و حاضر ... زنده و تماشایی ... فکش منقبض شد ... دستهاش مشت بود ... اخمش غلیظ تر ... گرده های زرد رنگ توی چشماش ، توی سرخی محیطشون ، غرق بودن ... رگه های طلایی خورشید ، روی دریای پرتلاطم سرخ یه غروب طوفانی ... زیبا و پر مخاطره ... نفسهاش تند و مقطع ... لبش از هر خنده و پوزخندی خالی ... آخه دیوونه ، تو که نمیتونی ، تو که طاقت دیدنش رو نداری ، این اداها چیه که از خودت در میاری ؟ چه کاریه این تریپ پدرانه رو برداشتن ؟ جمش کن برو بچسب به زندگیت ... دیر میرسیاز راه ، اسم این زرنگی نیست ... ولی نه ... این بشر ، پر رو تر از این حرفهاست ... خیلی راحت ، ماسک پر تجربگی ، پدرانه و محتاطی ... نمیدونم از کجا کش رفت و به چهره کشوند ... خیلی عادی و مقتدر ... یه پدر مقتدر ، جلوی دکتر نشست و صاف رفت سر اصل مطلب ... : « خانوم دکتر ، خانوم بنده ، تمایل دارن نوزاد من رو هفت ماهه به دنیا بیارن ... »
نگاه متعجب من و دکتر با هم به سمتش کش اومد ... خانوم دکتر عینکش رو روی چشم جا بجا کرد ، ابرو بالا کشید : « چرا ؟ »
ظاهر بیغرضانه از خطوط چهره اش ساخت : « دقیقا نمیدونم ... خودش میگه شکمم پایین کشیده ... »
دکتر عینک چشمش رو برداشت ، با دستمالی تو دست چرخوند : « خوب این که به تنهایی ملاک نیست ... هنوز از نظر واژینال ، مشکلی برای نگه داری بچه پیش نیومده ... در ضمن اگر کار به جای باریک هم کشیده بشه ، با استفاد از دارو ، میتونن عضلات رحم رو منقبض نگه دارن و از سُر خوردن بچه به دهانه رحم جلو گیری کنن ... نیازی به تولد پیش از موعد نیست ... این کار رو ما در مواقع خیلی ضروری و نادر انجام میدیم و حتی در اون مواقع استثنایی هم سعی میکنیم با استراحت مطلق و روشهای ورزشی و دارویی تا اونجا که میشه ، زمان تولد رو به عقب بیندازیم ... بهر حال ، هر تولد پیش از موعدی ، ریسک خودش رو داره »
با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ... خاک بر سرش ... آخه مرد حسابی ، تو چیکاره ای که نشستی بر و بر زل زدی تو چشم دکتر و باهاش درمورد وضعیت واژینال من بحث میکنی ؟ عرق سردی که بر پیشونی داشتم و اینهمه وقت رو پیشونیم حفظش کرده بودم ، راه به پایین گرفت ... شر شر ... برگشت سمتم ... نیمچه لبخندی موذی وار رو لب داشت ... خودش رو به سمت میز دکتر سُر داد ، برگه ای دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید ، و در کمال پررویی گرفت جلو من ... منظورش روشن بود : عرقت رو خشک کن ...
دوباره رو به دکتر کرد با جدیت کامل : « گذشته از این ، از سر بودن دستهاش میناله ... پدر منو دراورده از بس نال و نال میکنه ... میگه فعالیتم زیاده ... » زخم میزنی اما ، از جذام بیزاری ...
دکتر دوباره نگاه جدی به من کرد ... آزمایشها و نتیجه سنوگرافی رو چک کرد ... لبخند زد ... : « خوب یه خورده اش از نازه ... خانومتون بارداره ... ناز زن باردار رو باید کشید ... بقیه اش هم برمیگرده به عوامل متفرقه و جانبی ... فعالیت برای زن باردار خوبه ... عزیزم ... همین فعالیت زیاد باعث میشه هم عضلاتت سفت تر بشه ، هم جنینت بهتر رشد کنه و هم زایمان بهتری داشته باشی ... اگه تو مچ دستت مشکلی نداری و ساق پات هم سوزن سوزنی نمیشه ... پس هم سندروم تونل کارپال منتفیه و هم ترومبو فلیت ... اکثر این سوزن سوزن شدن نوک انگشتهای دست و پا ، بخاطر استفاده نا مناسب از اونهاست ... هر وقت دردی مشابه درد زایمان داشتی ، تنگی نفس ، سردرد سرگیجه ، حالت تهوع ، خونریزی ، فشار خون کم یا زیاد ... اونموقع بهتره فعالیتت رو کنترل کنی حرکات جنینت چطوره ؟ »
بدون اینکه منتظر جواب من باشه ، تند و سریع گفت : « خوبه ... مرتب تکون میخوره ... »
دکتر لبخندی به لب نشوند : « خوب الحمدالله وضعیت جنینت رو به راهه ... وضعیت واژینالت هم رو به راهه ... مشکلی تو نگهداری بچه نداری ... به گردن و شونه هات فشار نیار ... بین کار مرتب ورزشهای دستی و گردنی انجام بده ... فعالیتت رو کمتر کن ولی لازم نیست خیلی کم یا قطعش کنی ... خوابت رو هم تنظیم کن ... دو هفته ای یک بار هم برای چکاپ بیا اینجا ... اگه زیر دلت درد گرفت ، رون ، لگن ، پشت ، ساق پات متورم و دردناک شد ... یا خونریزی داشتی و یا دردهایی شبیه درد زایمان با فاصله بیست دقیقه یا کمتر ، اون موقع سریعا اقدام کن ... یه سری قرص هم برات مینویسم که استفاده کن ... نیازی به تولد زودرس نیست ... اگه هم لازم میدونی ، میتونم برات تست اعصاب بنویسم ... »
اخم کردم : « نه مرسی ... فکر نمیکنم نیاز باشه ... »
چشم غره ای به مهندس رفتم دوباره برگشتم سمت دکتر : « همون فعالیتم رو محدود میکنم ، فکر کنم درست بشه ... » لبخند موذیانه ای رو لب داشت ...
به محض خروج از مطب دکتر ، طلبکار برگشتم سمتش : « دلت خنک شد ؟ همه بدبختیم مال خر حمالی کردنه ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ دیگه حق نداری ازم مثل خر کار بکشی ... »
خندید ، پر صدا خندید : « بلا نسبت خر بیچاره ... پولای منو زودتر جمع و جور کن ... خرحمالیت پیش کش ... دیگه نمیخواد کارهای توی شرکت رو انجام بدی ، فقط برو دنبال صورت وضعیت ها ، بقیه کارهات رو بین خانم حمیدی ، آقای شمس و آقای حسام تقسیم میکنم ... کارهای حسابداری هم که کار نیست ، چارتا فاکتور میخوای وارد کنی ، یه چک بنویسی ، یه دو تا لیست پرینت کنی ... دیگه اینهمه ناز و ادا نداره ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ برای من ناز نکن ... من فقط بابای بچه تم ، شوهرت که نیستم ناز کنی برام ... »
« هوی هوی ، حواست رو جمع کن ، پسر خاله نشی ... من در حد همون بابای بچه هم قبولت ندارم ... شوهر ... تو میدونی اصلا شوهر بودن یعنی چی ؟ »
تلخ شد ، دیوونه ... : « نه نمیدونم ، ولی سعی میکنم هر چه زودتر آقا رضا رو پیدا کنم ازش بپرسم ... » با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ...
دلم میخواست همونجا دراز به دراز میمردم ... بیشعور ...تموم زورش رو زد ، تا حرف رو به اینجا بکشونه ... میدونستم این گربه ای نیست که محض رضای خدا موش بگیره ... : « اگه اون شوهر بود باهاش میموندم ... اون وقت نیازی به برگ چغندری به اسم مهندس امیر سام شایسته نداشتم ... منو برسون خونه ام مهندس ... » هیشکی از تو راضی نیست ، از همه طلبکاری ... من که از تو دل کندم ، بس که مردم آزاری ...
توی روزهای بعد از اون ، کارم سبک تر شده بود ... ولی خوب بازم باید برم دنبال اموال آقا ... این خیلی خسته کننده تر از نشستن و تایپ کردنه ... بی رحم ، بی انصاف ... تیشه برداشته ، میکشه به ریشه منه بیچاره ... جنگ عصبی ، یه تنه و بی اسپانسر ... حکم ابدی منه ... هفت خط و مرموزی ، مثل مهره ماری ... مهربون شدی امروز ، باز چه نقشه ای داری ...
بالاخره ، بعد از چهار هفته پا به پای مهندس جون کندن !! امروز ... همین امروز که الی القاعده باید میرفتم دنبال صورت وضعیت نفتکشها نزدیک پارک وی ، فرصتی برای یه مرخصی اجباری پیش اومد ... آنی صبح کله سحر تماس گرفت ... اراک رو رد کرده بود وقتی زنگ میزد ... امروز نزدیک ظهر میرسه ... باید میرفتم ایستگاه قطار دنبالش ... آدرسم رو نداره ... با کلی دو دو تا چارتا کردن ، عاقبت دل به دریا زدم ، صبح اول وقت ، قبل از اینکه بخوره پس کله اش و راهی دفتر بشه ، باید خودم رو بهش میرسوندم ... مانتو خفاشی گل و گشادم رو تن کردم ، شالم رو به سرم کشیدم ، کفشهای تابستونه پاشنه تختم رو به پا کردم ، یه دور تو خونه چرخیدم ، از تر و تمیز بودن خونه مطمئن شدم ، راه افتادم سمت واحد مهندس ، انتهای راهرو ... ده بار زنگ زدم ، سه بار مجبور شدم با گوشیش تماس بگیرم ، عاقبت از خواب خرسیش بیدار شد : « بله ؟ »
یه دور دیگه بسم الله گفتم : « سلام مهندس ... صبح بخیر ... »
صدای دو رگه اش داد میزد هنوز خوابه ... : « شما ؟ »
احمق سلام هم بلد نیست : « منم مهندس شراره ... میشه درو باز کنین ؟ »
خواب تو چشمش بود یا گیج میزد یا تماس من نا محتمل بود یا طبق معمول موذیگریش گل کرده بود ؟ : « شراره کدوم خریه دیگه ؟ »
عصبی شدم ... : « به همین زودی مامان پسرتو فراموش کردی مهندس ؟ در رو بار کن من پشت درم ؟ »
« پشت در چه غلطی میکنی ؟ »
این دیگه خیلی رو داشت ... : « همون غلطی که هر شب شما میکنی ... لطفا در رو باز کنین ... »
حرف از دهنم در نیومده در رو پاشنه چرخید ... موهاش بهم ریخته بود ... یه تیشرت سفید تنش بود ، یه گرمکن سورمه ای ... دستی به دور گردنش کشید ، دهن دره کرد : « فرمایش ... »
حیف که کارم گیره وگرنه میدونستم چه جواب دندون شکنی بهش بدم : « سلام »
« فرض کنیم علیک ... فرمایش ؟ »
« مهندس من امروز نمیتونم بیام سر کار ... کار دارم ... »
« حالا اینجا کارمندی ؟ یا مامان پسر من ؟ ... »
« چه فرقی داره ؟ خواستم اطلاع بدم بهتون ... »
« اووَخت ؟ »
« راستش مهمون از شهرستان میاد برام ، باید برم ایستگاه قطار دنبالش ... نمیتونم بیام ... میشه ؟ »
« نه نمیشه ... شما میتونی تشریف ببری شرکت ، بر گ مرخصی پر کنی ، تحویل آقای شمس بدی ، آقای شمس تحویل من بده ، اگه موافقت شد ، میتونی تشریف ببری ... »
« آخه مهندس ، من تا بیام شرکت و برگردم ، کلی وقتم تلف میشه ... زشته مهمونم میمونه پا در هوا ... »
« به من چه خانوم ... بار آخرت باشه برای کارهای اداری میای پشت این در رو میزنی ها ... من چه گناهی کردم که حاجی صاف برات یه خونه گرفته جفت من ؟ که هی دم به دقیقه کارای شرکت رو بیاری بکوبی تو ملاج من ؟ »
« ای بابا ، مهندس ... موقعیت اضطراریه ... وگرنه مزاحمت نمیشدم که ... خواهش میکنم درک کنین ... »
« من درکم کجا بود ؟ ... نمیدونم یعنی چی ... شما تشریف ببر شرکت ، کلید خونتو بده ، میدم افشید بره دنبالش ... شما بجای لیدری کردن ، برو بچسب دنبال پول دراوردن ... مگه نه امروز باید بری دنبال صورت وضعیت ؟ ها ؟ »
« خوب میرم ... امروز که چهارشنبه ست ... اینا در حالت عادی منظم سر کارشون نیستن ... بخدا برنامه شون دستمه صبح تا برسن جلسه صبح گاهی دارن ... یه چرخی تو اتاقای هم میزنن ، بعدش میرن صبحونه ساعت ده و نیم یازده برمیگردن سر کارشون ... یه دو تا چایی میخورن بعدم میرن نهار ... ساعت دو و نیم تازه برمیگردن چونشون رو گرم میکنن ... تا بجنبن نصفشون با سرویس ساعت 3 در میرن نصف دیگه هم ساعت سه و نیم یه چند تایی هم تحمل میکنن تا چهار و بیست ... تازه این مال هر روز هفته بجز چهارشنبه ست ... بذار برم ، در عوض قول میدم شنبه اول وقت برم دنبال کارش تا چکشو نقد نکردم بر نگردم شرکت ... »
« نمیشه مادام ... با من یک به دو نکن ... برای بچه ت خوب نیست اینهمه حرص ... اصلا تو برو دنبال کار ، من خودم قول میدم برم دنبالش ، اوکی ... »
« آخه چرا حرف زور میزنین ؟ شما از کجا باید بدونی که دنبال کی باید بری ؟ »
« همین که گفتم ... میگی ، میفهمم ... حالا هم اگه میخوای امیر فرخم باباشو ببینه ، بفرما تو ، اگه هنوز کارمند منی ، بفرما شرکت ، تاخیر نخوری ... کسر کار برات میزنم ها ؟ »
« اقلا بذار خـودم بیام باهات ... زشته ، تو رو نمیشناسه ... »
« ای بابا ... خوب آشنا میشم ... چقد چونه میزنی ؟ من زنه پر چونه دوست ندارم ها ... برو دیگه هانی »
احمق خودخواهی زیر لب زمزمه کردم که صد البته شنید ... : « پس نرو تا برم کیفمو بردارم ، کلید آپارتمون رو هم بهت میدم ، نزدیک که شد بهت اس میدم بری دنبالش ... خودتو غرق چت کردن نکنی فراموش شه ها ... تر و خدا سامی ... »
با دست رو دهنم کوبوندم ... جلو جفت چشماش ... ای بابا ... نمیدونم چرا زبونم جلو این بابا هی هرز میره ... حالا تو این هیلی ویلی سامی چی بود ؟ زیر چشمی پاییدمش ... بیتفاوت بود : « اگه الان مامان امیر فرخی ، اشکال نداره ، نمیخواد رنگ به رنگ شی ، ولی خدا به دادت برسه اگه کارمندم باشی ... مطمئن باش با یه اردنگی از کل این کره خاکی شوتت میکنم بیرون ... من خوشم نمیاد با کارمندای شرکت سلام علیک کنم ، وای به روزی که بخوان صمیمی تر از دوستام صدام کنن ... حاج خانوم هم هنوز جرات نکرده منو اینجوری صدا کنه ... »
مظلوم شدم ، سر به زیر انداختم : « ببخشید مهندس ... از دهنم پرید ... در ضمن ، من عادت ندارم دم در خونه همکارا برم و باهاشون خوش و بش کنم ... »
« حالا مثلا این خوش و بش بود ؟ همون احمق بیشعوری که گفتی ؟ فکر نکن کر بودم نشنیدم ها ... برو نگران نباش ... »
کلید رو از دسته کلیدم جدا کردم ، کیفم رو زیر بغل زدم و از در خونه اومدم بیرون ... چاره ای نبود ، باید بهش اعتماد میکردم ... بازم جلو در آپارتمانش ایستادم ... کل
ید رو بهش دادم ، و بازم برای بار چندم ، التماس آمیز تو قیافه اش نگاه کردم : « دیگه سفارش نمیکنم ها مهندس ... تو رو خدا حواست به مهمونم باشه ... »
« خیلی خوب بابا ، گریه نکن ... چشم ... مامان امیر فرخی دیگه ، کاریش نمیشه کرد ... تو برو ، منم اس زدی میرم دنبال مهمونت ... »
 
حالم بده ... حالم بد بود ، بدتر شد ... امروز رو دیگه تحمل نکردم ... رفتم زیر سرم ... گیج میزنم این روزا ... بیچاره کوزت ... بیچاره من ، بیچاره همه کوزتای ایرانی در آستانه نوروز باستانی ... ما که نتونستیم از پس وظایفمون تمام و کمال بر بیایم ... ایشالا که شما کوزت خوب و وظیفه شناسی بوده باشید ... ای داد از این نوروز هر ساله که هر سال رخت کوزتی ما رو نو میکنه ... پیشاپیش عید رو تبریک میگم ... هوای اینجا در آستانه نوروز بشدت آلوده ست ... طبق اخبار واصله پنجاه برابر حد مجاز آلوده ست ... هر چی رشتیم پنبه شد ... هر چی شستیم تو غبار آلودگیها دهن کجی کرد بهمون ... هر چه سابیدیم کشک شد آخرش هم این خونه تکونی ما تموم نشد ...
به اینترنتمون اعتمادی نیست ... شاید دچار سونامی آلودگی هوا شد ، شب عیدی قطعید ... ما هستیم ... ایشالا که از روی صندلی تکون نخواهیم خورد صله ارحام غدغن ... عید دیدنی غدغن ... رخت نو پوشیدن غدغن ... گردش و تفریح غدغن ... عشق است این چاردیواری و این ال سی دی و این مودم وایر لس ... دنیای ما مجازیست ... دوستان ما مجازی ... دوستان گل مجازی ، به صفحه نقد هم سر بزنید ... مرسی ... نوروزتان شاد ، دلتان خوش ...
***
با دلی پر آشوب و فکری پر هذیون ، رفتم ، رفتم و اعتماد کردم ... مجبورم اعتماد کنم ... از کجا ؟ چطوری ؟ نمیدونم ... یه حسی درم زنده شده ، یه حسی که میگه میشه به این مرد سراپا نخوت و غرور ... به این دخمه پیچیده حسادت ، به این متظاهر پدر نما ، به این طناب پوسیده چنگ بندازم ... اعتماد کنم ... فقط اگه ... اگه این نگاه زرد ، تو آشیونه اش نفرت جمع نمیکرد ...
امیر سام ، گره کور زندگی من ... کجا بود ، از کجا اومد ؟ از کی منو معتاد سر انگشتهای نوازشگرش کرد ؟ و منی که قبل از این همه اتفاقات حتی دوست نداشتم ببینمش ، چطور معتاد دیدنش شدم ؟ چرا امروز ، نه از سر اجبار ، که از دل براش جون کندم ؟ ... اون چی ؟ اون مجبور بود بره دنبال آنی ؟ میتونست نره ... میتونست بهونه بیاره ... میتونستم زنگ بزنم و بگم با آژانس بیاد ... همینطور که زنگ زدم و گفتم کسی رو جای خودم میفرستم دنبالش ، همینطور که مشخصات ظاهریش رو پرسیدم و بهش گفتم بشینه توی ایستگاه اتوبوس ، ضلع شمالی میدون راه آهن ... همینطور میتونستم بهش آدرس بدم بیاد خونه ، میتونستم کلید براش بذارم ... میتونستم ... من که باهاش رودربایستی نداشتم ... چرا پیشنهاد داد ؟ چرا چرا از بازی خوشش میاد ؟ چرا من از این بازی خوشم اومده ؟ یه خورده زود نیست ؟ دلبسته شدن به نوک انگشتهای نوازشگرانه بیتفاوت و پر نفرت ... اونهم در عرض یکماه ؟ تو این وقت تنگ ... از مردی که میدونی مال تو نیست ... میدونی سهم تو نیست ... میدونی حق تو نیست ؟ شاید چون اونم مثل منه ... شاید چون اونم میخواد خودش باشه و خودش مثل منه ... این همون وجه مشترک میون شخصیت اون و سامانه ... سامان هم میخواست خودش باشه ... میخواست خودم باشم ... ولی خود من رو دوست داشت ... این چی ؟ از این رفتارهای مالیخولیایی اسکیزوفرنیک چه قصد و نیتی داره ؟ قبلا ازم دور بود ... اصلا بحساب نمیومد ... تو چشمم نبود ... الان چرا اینقدر آشناست ؟ چرا از همه آشناتره ؟ حتی با این لحن بیزار و بی ادب ؟ چرا دوست ندارم دم به دم گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به حاجی و ازش شکایت کنم ؟ چرا دوست ندارم حاجی میون ما باشه ؟ چرا دلم میخواد دختر های خاله شب نیان پیشم ... چرا چند شبه نمیخوام بیان پیشم ... چرا دلم میخواد تموم این لحظات بیزاری رو ... فقط من باشم و او و میون ما این نبض تپنده ؟ چرا نفساش بوی غریبه نمیده ؟ چرا شرمم نمیاد ؟ ها که دختر اُپن مایندی بودم ... در اوج سانسور شخصیتی شهید و حمید و سعید ، بازم باز بودم ... فکرم ... ذهنم ، رفتارم ... باز بود ... کثیف نبودم ولی بسته هم نبودم ... باز بودم ... زیر آبی میرفتم .. شیطونی میکردم ... خجالت نمیکشیدم ... ولی توی روابط بشدت بسته بودم ... خودم میخواستم بسته رفتار کنم ... با سامان ... گاهی شیطنت میکردم ولی نه از مرزی فراتر ... رضا ، اصلا هیچ هیجانی برام نداشت ... چرا لمس دستهاش اغوام نمیکرد ؟ چرا گرمم نمیکرد ... چرا سردم نمیکرد ؟ چرا باهاش سرد بودم ، سردتر شدم ؟ چرا سر انگشتاش مور مورم نمیکرد ؟ چرا تو اوج احساسات بازم بی حس بودم از حضورش ؟ چرا هوای داغی که از نفسش به پوستم میخورد ، بوی ته معده اش رو به دماغم میکشوند و بدم میومد ؟ چرا ؟ شاید چون ، مثل من نبود ... جفت من نبود ... زودتر از سامان از ذهنم گریخت ... داشتم بهش عادت میکردم ، ولی همین عادت هم ذره ذره بود ... تند و پر شتاب نبود ... داشتم عاشق سامان میشدم ... ولی فقط داشتم ... ذره ذره ... آهسته ، پیوسته ... تو دو سال ... نه یک ماه ... این سرعت و شتاب ، ناگهان ... منو به کجا میبره ؟ این همون ایستگاهی بود که باید میدویدم تا بهش برسم ؟ اگه تنها این محرمیته که منو چنین شتابان ، به سمت عادت ، به سمت ناکجا آباد ... به سمت و سویی که اسمش رو هم جرات ندارم تو ذهن بیارم ، میکشونه ، چرا با سامان تو دو سال هم نرسیدم ... به این همه احساس متضاد نرسیدم ؟ چرا با رضا ... شوهرم ... پدر بچه ام ، به هیچ جا نرسیدم ؟ با رضا ، به مرز عادت هم با ماده و تبصره ... کور مال کور مال ... سلانه سلانه نزدیک شدم و بازم بهش نرسیدم ... چرا نه متنفر شدم ازش نه مشتاق ؟ ولی این ... اینی که دقیقه به دقیقه متضاد پروری میکنه ... ذهنم رو درگیر میکنه ... نفرت ... محبت ... نیاز ... جنگ ... مقاومت ... تند ، پر شتاب ، با سرعت ، رنگ به رنگ میشه ... اونهمه ندیدن ، عاقلانست که به یکباره تبدیل بشه ؟ رنگ عوض کنه ... اونروزها خیلی نگذشته ان ... ولی ... خیلی دورن ... خیلی ... یادم نمیاد از کی مرز بین ندیدن و همه تن چشم شدن و خیره به دنبال او گشتن در هم تنیده شد ... این جاده یه طرفه ... کی دو طرفه شد ؟ کی عملش با عکس العملش برام مهم شد ؟ چطور ؟ با چند شاخه گل زرد داوودی ؟ با یه صیغه خنده دار که در اون لحظه نمیدونستم من بگم قبلتُ یا حکم کنم به این نبض تپنده که بگه قبلتُ ... به جای من ؟ شاید از وقتی که حاجی رفت ... شاید عمدا رفت ؟ شاید منو تو این برزخ به عمد تنها گذاشت ... با شریک برزخیم ؟ گیرم ، من اونو بخوام ، اون از من چی میخواد ... گیرم اون باشه آشنا تر از هر آشنایم ... من چی ؟ من برای او چه هستم ؟ مامان پسر قلابیش ؟ یا فراتر ؟ شخصیت روز ... شخصیت شب ... کدوم حقیقته ، کدوم سراب ؟ چرا مرز بین واقعیت و خیال گم شده ؟ تو هاله ای از غربت ابر وار میون ما گم شده ؟ کدوم حقیقت داره ؟ حکم زور جون کندن روزانه ، یا حکم زور جون کندن شبانه ؟ که من به هر دوی این جون کندن معتاد شدم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقد بیقرارم منه صاف و ساده ...
آنی زنگ زد : « شری ، خوشتیپه کیه فرستادیش دنبال من ؟ »
خندیدم ... مستانه خندیدم : « چطور ؟ میخوای بری تو کارش مخشو بزنی ؟ »
خندید ... آروم خندید و یواش تر حرف زد : « آره با هیمن توله تو بغلم ... خیلی هم بهم میاد مخ بزنم ... »
تلخ شدم : « با یه توله تو شیکم چی ؟ میشه مخ زد ؟ »
بازم خندید ، طعنه حرفمو نخونده خندید : « آره ... تو باشی آره ... دیوونه تو که عاشق نبودی ... کی شوور کردی ؟ مگه فتوا ندادی ، شوی نکنم هرگز هرگز الا به عشق ؟ ... همونروزای طلاق و طلاق کشونت که برات شوهر پیدا کردم ، کری میخوندی ... چطور شد شیطون شدی ؟ »
خنده ام گرفت : « خودش گفت شوهرمه ؟ »
« آره ... الانم اینجاست ... تو آشپزخونه داره برام قهوه درست میکنه ، منم مثلا میخوام لباس راحتی تن کنم ... تو اتاق توام ... قابل اعتماد ؟ نیاد بپره روم ... »
« خاک تو مخت آنی ... الان میام ... نترس ... کاری به کار تو نداره ... لیستش پر و پیمون پره ... »
« آخه چطوری ... کی زن این شدی ؟ ... »
« گفته بودی بعد از امتحانات پسرت میای ... منم چیزی بهت نگفتم ... خواستم بیای بهت بگم ... جریان داره ... بعد برات سر فرصت تعریف میکنم ... بذار برم بانک یه چکه بذارمش به حساب ... سریع میام ... چیزی خواستی بگو برات بیاره ... »
« باشه ... زود بیا منتظرم ... صدای یه زن میاد ... کیه ؟ »
« نمیدونم ... آها شاید خواهرشه ... تو برو پیششون ... منم تا یه نیم ساعت دیگه کارم تموم برمیگردم ... »
ای کاش میشد با همین شیکمم مخش رو بزنم ... میشد بیشتر ازش انتظار داشته باشم ... میشد تنهاییم رو باهاش قسمت کنم ... میشد از عطر گرم نفسش مست بشم ... نخورده جام می ، مست بشم ... عزیزم ، چقد تلخه کام من از تو ...
کلید نداشتم ، زنگ در رو زدم ، شدیم برعکس ... هر شب هر شب ، من پشت اون در ، اون جای من جلوی در ... امروز ... الان ، من جلو این در ، در خونه ام ، منتظرم تا در رو پاشنه بچرخه ... بچرخه و اون در رو بروم باز کنه ... من که شاخه گل زرد داوودی ندارم ... ولی مهر دارم ... مهر ... حتی بی پرداخت مهریه ... اگه اون شاخه شاخه مهریه میده ، من نفس نفس ، مهر تو ریه هام دمیده میشه ... من ضربان به ضربان ، مهر به دهلیز چپم فشار میاره ... راه رگ رگ بدنم رو میگیره و جاری میشه ... سه ماه طول کشید ... کوبید ... ضربه زد ... پذیرفتم ... این نبض تپنده رو پذیرفتم ... نبضی که تشخیصش از کوبشهای رگ و پی ام سخت بود ... سه ماه طول کشید تا جای خودش رو تو قلبم ، تو دهلیز چپم ، پیدا کرد ... راه گرفت ... رگ به رگ ... ولی این غریبه پر دروغ ... به ماه نکشید ، راه خودش رو پیدا کرد ... آشنا شد ... با رگ به رگ این نبض لعنتی توی تموم رگهام جاری شد ... آشنا شد ... بی هیچ نجوای عاشقانه ای ، آشنا شد ... تو نی نی گرده های زرد رنگ چشمهاش ... غرق شدم ... لبخند زدم ... چشمم به دستهای خالی از داوودی زرد افتاد ... خندیدم ... مهر خواستم ... مهر دادم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقد بیقرارم ، منه صاف و ساده ...
« سلام »
« سلام خانوم ... خسته نباشی مادام ... آخ اخ آخ چقد عرق کردی ... من متاسفم که اینهمه فشار و استرس رو تحمل میکنی ... »
« جونم ؟؟؟ &
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63649

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا