تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نبض تپنده (فصل هفتم)


براش از امیر سام گفتم ... فقط از امیر سام ... از مهندس شایسته نگفتم ... از این کوه یخ بینفوذ نگفتم ... اون تا چه حد میدونه رو من نمیدونم ... ولی خیلی خوشحالم و از این بابت ، متشکرم از امیر سام ... چرا این کار رو کرد رو نمیدونم ... شاید هم ویزاش رو شهاب درست کرده ... گیجم ... من نمیدونم ... جزئیات رو نمیدونم ... حداقل تا یکی برام توضیح نده نمیدونم ... شاید حاجی بهم بگه ... ولی خوشحالم که یه داداش دارم ... که هنوز هم تکیه گاه دارم ... که باز هم کسی هست که تو فکرمه ...
دو هفته ای هست که داداش محمد ، برادر شوهر افشید ، مهران ، اومده ایران ... اومده که با محمد شراکت کنه ... اومده موندگار بشه ... معماری خونده ... با نسترن اخت شده ... یه شب که نسترن اینجا بود ، افشید هم برادر شوهرش رو برای آشنایی به خونمون دعوت کرد ... پسر خوبیه ... ساده و بی آلایش مثل محمد ... تیز شدم ، حرفه ای شدم ؟ نه نشدم ... نگاه امیر سام رو بلد نیستم بخونم ... ولی نگاه نسترن چرا ... نگاه مهران رو هم همینطور ... اخلاق پیچیده ای نداره ... شایدم تابلوئه ... نگاهش رو میشناسم ... نگاهش از اون شب دنبال نسترنه ... گوش نسترن هم تیز اسم مهران شده ... به انواع و اقسام روشها ، منه بیچاره رو دم به دم میکشونه پی صله ارحام ... سر زدن به خواهر شوهر ! ... گسترش روابط قوم و خویشی ... امان از دست این زبون دراز نسترن ... بیچاره نسرین که هیچ وقت به حق و حقوق بزرگتر بودنش نمیرسه ... نباید هم برسه ... اون کجا و زبون دراز نسترن کجا ؟ ... دیشب که خونه افشید بودیم ، بازم محبتهای متظاهرانه امیر سام شامل حالم شد ... اینبار حق رو به اون میدادم ... هر چی نباشه ، یه جو آبرو پیش مهران داشت ، نباید نادیده گرفته میشد ... بازم بازی ... بازی ای که دلم تنگش بود ... عشوه های به قول مهندس خرکی ... نازها و زنانگیهای پر خریدار ... غنج رفتنهای دلم ... لرزیدن قلبم ... محبتهای ریاکارانه در ملا عام ... هر چی نباشه ، کاچی بعض هیچی ... دلم تنگ شده بود ... تنگ همین ناز و نیازهای زورکی ... پر از دو روئی و نیرنگ ... تنگ تموم خارج زدنهای امیر سام ... وقتی که از نقشش بیرون میزد ... وقتی که دلش میخواست بابای بچه ام نباشه ... وقتی که دلش میخواست خودش باشه ... چقدر دوست دارم خودش رو ... من که قلب کوچیکم بی تو کاسه خونه ، من که کاسه چشمم جز تو از کسی پر نیست ... دوست داشتن یا عشق ؟ ... دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
من به همین هم قانعم ... قناعت رو از مادرم به ارث بردم و از حاج خانوم یاد گرفتم ... قناعت در اوج داشتن ... وقتی که با اینهمه داشتن ، بازم اضافه های غذا رو جمع میکنه و فریز میکنه ... وقتی که در اوج داشتن ساده زندگی کردن رو دوست داره ... وقتی که ... مادرم ... تو جنگ نابرابر با بابا ، خشم رو پس انداز میکنه و عشق رو پیوسته و آروم خرج میکنه ... من قناعت رو از خاله یاد گرفتم ... تو ذره ذره دوست داشتنهای پر خصم با مامان ... نمیشه که فقط عشق خواهری داشت ... میشه در اوج دشمنی هم عاشق بود .. دوست داشت ... مثل دوستی و عشق میون خاله و مامان ... من به این نوع قناعت عادت کردم ... به بازی امیر سام ... به عاشقانه های پر قناعت ... به مهرهای زورکی و پر تزویر ... خوبه ... خالی از جذبه نیست ... برای منه دور مونده از آب ، شناکردن تو حوضچه امیر سام غنیمته ... عشق چند قدم راهه ، از اتاق تا ایوون ... عشق دستته وقتی ، میز شام رو میچینه ... مث خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... مثل چای بعد از خواب ، تلخه اما شیرینه ...
عجیبه که خط نگاه موذیش رو بلدم بخونم ... عجیبه که وقتی شیطون میشه و مردم آزار ، بلدم بخونمش ... عجیبه که هیچی بجز منفی از نگاهش رو بلد نیستم بخونم ... شاید ایراد از ذهن منه ... شاید ذهنم عادت کرده به منفی بافی ... از همون روز اول با اون پوزخند پر تمسخری که به چشمم خورد و دلم رو شکوند ... از همون روز منفی شد ... ذهنیتم به اون منفی شد ... کدر شد ... نگاه خوب از زرد های معلق تو چشماش رو نخوندم ... شراره های نارنجی آتشینی که به گندم زار چشمهاش حمله ور شد ... حمله ور میشه ... خوندنی تره ... نگاه موذی ای که تو چشماش حلقه میزنه و زردهای چشمش رو تیز تر میکنه ، وقت زیر نظر گرفتن حرکات خنده دار نسترن ... اطوارهای خنده دار ترش و اون نگاه مضحک مهران ...
دیشب هم با تموم اطوارهای نسترن و چشم و ابرو اومدنش برای تور کردن مهران ، در کنار افشید با اون رفتار پر محبت راست راستکی و محبتهای خالصانه و پر وقار حاج خانوم ... با امیرسام گذشت ... برای اولین بار با هم به تفریح رفتیم ... این یکی رو مدیون پیله های نسترن و اصرارهای مهران بودم ... شهر بازی تنها و آخرین جایی بود که به حال و روز من میخورد ... خنده دار بود ... خنده دار ترش ، قدم برداشتنهای امیر سام در کنار من بود ... همون امیر سامی که بعد از عقد ترجیح میداد تنها بره به قرارش برسه تا در کنار یه شیکم ورقلمبیده قدم برداره و خودش رو مضحکه خاص و عام کنه ... عمر زندگی کوتاست ، مثل شعله کبریت ... عمر هر چی جز عشق ، مثل عمر کوتاهه ... همسفر شدن مثل ، دربدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، توی راه و بیراهه ...
خنده های بی غل و غشی داره ... وقتی میخنده بیتاب ترم میکنه . عاشقترم میکنه ... مهم نیست با کی بخنده ، مهم صدای نادریه که ته گلوش بر میاد ... اینو دیشب فهمیدم ... قبلا قهقهه که میزد ، از ته دل نمیخندید ... دیشب خندید ... وقتی نسترن پیله میکرد سوار بازیهای پر هیجان بشم ، میخندید .. از ته دل میخندید ... مهم نیست به وضعیت مضحک من میخندید ، مهم اون صدای خوش آیندی بود که تو گوشم مینشست ... و ... انصرافش از شرکت تو این بازیها ... به خاطر من ... به خاطر تنها نموندن من ... چقدر خوبه ... چه حس خوشایندی نصیبم شد ... از توجه ، حتی به ریا ... کاشکی هر روز میرفتیم شهر بازی و اون به وضعیت من میخندید و من لذت این صدای خوب رو بیشتر میبردم ... بازیهای دو نفره ... روی دو صندلی ، دلم میخواست منم بودم ... منم مینشستم مثل افشید کنار محمد ... مثل نسترن کنار مهران ... پر هیجان ... پر از چسبیدنهای از روی ترسهای هیجانی ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ... آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، آسمون چقد ماهه ...
باورم نمیشه ... سه روز کابوس باورم نمیشه ... اینقد تلخ ؟ اینقد غیر قابل باور ؟ بختک تو زندگیمون ، افتاده پا نمیشه ... با گریه هیچ دردی از ما دوا نمیشه ... یا که دروغ گفتیم یا عشق هم نبودیم ...
همه چی از اون روز شروع شد ... از اون تاریخ نحس ... از اون روز لعنتی ... از اون شنبه لعنتی ... از اون صورت وضعیت خسته کننده قرارداد آخری لعنتی ... جهنم من از اون روز شروع شد ...
آخر هفته ای مفرح ... با کلی شوخی و خنده گذشت ... قرار بود فردا اول صبح برم دنبال نقد کردن صورت وضعیت آخر ... قرار بود مرخصیم از ظهر اون روز شروع بشه ... قرار بود بقیه امتحانام رو بدم ... قرار بود فقط استراحت کنم و به درسام برسم ... قرار بود یکشنبه برم دکتر ، نوبت داشتم ... شکمم پایین کشیده بود ... از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود ... کمرم تیر میکشید ... امیر سام باز مهربون شده بود ... باز نقش گم کرده بود ... باز دلش میخواست خودش باشه ... باز خارج میزد ... باز دلش میخواست بابا نباشه ... بابا نباشه ... آخ ... آخ از تو امیر سام ...
جمعه شب تو فرح زاد مهمون حاج خانوم بودیم ... به قول خودش برای روحیه کسلم خوب بود ... حاجی نبود ... رفته بود خوزستان ... نسترن به زور آویزونم شده بود ... میون اون و مهران یه چیزایی رقم خورده بود ... یه جرقه هایی کاملا به چشم میخورد ... منو افشید میخندیدیم ... منو امیر سام میخندیدیم ... به این ادا و اصولا میخندیدیم ... افشید میخندید ولی حق رو به اون دو تا میداد ... من همش میگفتم سامی ... اون لبخند میزد ... همش میگفت جونم ... بازی بود ... بازی بازی جدی میگرفتم ... تموم اون خوبیها ، جانم گفتنها ... عاشقانه های دور از انتظار رو جدی میگرفتم ... خوش بودم ... یا خوشی به من نیومده یا من زیاده خواهی داشتم ... آخر شب ناز بود یا نیاز که درد داشتم ؟ نمیدونم ... ولی خوب بود ... ناز کشیدنهای پدرانه امیر سام رو دوست داشتم ... ناز کشیدنهای پدرانه ! دل به دریا زدم ... دو پهلو ازش خواستم بیشتر بمونه ... موند ... پیش من موند ... برای دل من یا هر چی ، ولی موند ... پاهام باد کرده بود ... از پیاده روی مفرح تو فرح زاد درد میکرد ... پاهام رو مالش داد ... دردم کمتر شد ... خوب بود ... مهربون بود ... آخر شب با یه شب بخیر دور از انتظار رفت ... رفت ... با یه بوسه ... خیلی وقت بود دیگه مهریه نمیداد ... فقط مهر میگرفت ... فقط تو چشام زل میزد و خط نگاهم رو میخوند ... از قلبم خبر داشت ؟ حتما ... خودم خودم رو لو داده بودم ... همون شب خونه باباش خودم رو لو داده بودم ... نتونستم خودم رو نگه دارم ... نتونستم مچم رو بسته نگه دارم ... قلبم کف دستش زد ... قلبم کف دستش پر صدا زد ... لوم داد ... تک اشک گریخته از کاسه چشمم لوم داد ... من دیلماجی چشمها رو بلد نبودم ، اون که بلد بود ... این قصه اولش ، با غم شروع شده ... پس باید آخرش ، با غم تموم بشه ... اینجوری بهتره ، حتما مقدره ... تقدیر ما دو تا ، با هم تموم بشه ...
تموم شد ... به همین سادگی همه چی تموم شد و من به آخر رسیدم ... این نبض تپنده پر کوبش تموم شد ... تموم به معنای واقعی ... خیلی خندیده بودم ... ولی صبح انرژی بلند شدن نداشتم ... درد داشتم ... التماس کردم : « تو رو خدا مهندس ... جدی میگم ... من امروز نمیتونم برم ... بذار برای یه روز دیگه ... بذار فردا برم ... فردا یکشنبه ست ، برای صندوق پتروشیمی ، همیشه یکشنبه ها پول واریز میکنن ... »
اخم کرد ... داد زد ... رنگ گرفته بود ... رنگ بی رحمی گرفته بود ... : « من با شما شوخی دارم ؟ من همین امروز پولم رو میخوام ... خیلی سخته ؟ یا امروز پول منو زنده میکنی ، یا تا ده ماهه هم بشی مرخصی بی مرخصی ... خسته شدم از این وضعیت ... خسته شدم از این لنگ در هوا موندن ... »
التماس کردم : « باشه سامی ، فقط ... »
پرید تو حرفم : « سامی نه مهندس ... من الان کجام ؟ منزل خانوم ؟ در حال رل بازی کردن ؟ ... همین که گفتم ... بی حرف »
کمرم باز تیر کشید ... رنگ عوض کردم ... کبود شدم ... جا خورده بود : « الان داری ناز میکنی ؟ شوخیت گرفته ؟ من الان کاملا جدیم ... »
« نه به خدا سامی .. حالم خوب نیست ... باور کن ... دیشب که خودت دیدی ... » مهم نبود ... برام مهم نبود که صدای فریاد گونه درد آمیزم از لای درز اتاق امیر سام رد میشه ... برام مهم نبود که این صداها به گوش کیا میرسه ... حالم خوب نبود ... حالت تهوع داشتم ... رنگ نگاش عوض شد ... ترس و نگرانی تو چشماش خوندنی بود ... چه عجب که یه بار رد نگاهش خوندنی شد ...
لحن پر دردم رو شنید ... به عینه تکون خورد .. در اتاق رو باز کردم ... از اتاق بیرون رفتم ... اومد دنبالم : « تو چته شری ؟ واقعا حالت خوب نیست ؟ میخوای بریم دکتر ؟ »
دلم آروم گرفت ... از شری گفتنش دلم آروم گرفت: « نه ... خوبم ... فقط نمیتونم برم ... نمیتونم راه برم ... کمرم درد میکنه ... زیر دلم تیر میکشه ... بچه ضربه میزنه ... تند میزنه ... » حتی بلد نبودیم ، از هم بدل بگیریم ...
دست رو شکمم گذاشت ... بازم ضربه ای کوبنده ... براش مهم نبود ... مهم نبود وسط شرکت ایستادیم ... براش مهم نبود که چند جفت چشم از چند گوشه شرکت زل زده به ما ... اینو خوب فهمیدم ... تازه تازه داشتم یاد میگرفتم ... دیلماجی حرکاتش ، رفتارهاش ... نگرانیهاش رو یاد میگرفتم دستم رو گرفت و کشید ... وسط شرکت ، جلو چند جفت چشم ، دستم رو گرفت و کشید ... کشون کشون منو به سمت پله ها هول داد ... کلید ماشینش رو تو دستام چپوند : « برو سوار شو تا من یه زنگ بزنم به دکتر و بیام ... برو ... مراقب پله ها باش ... آروم برو ... د منتظر چی هستی ؟ بهت میگم برو دیگه ... » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... هوا گرفته نبود ، دلم گرفت اون شب ... به مادرم گفتم هنوز بارونه ... هنوز بارونه ...
رفتم ... پله ها رو دو تا یکی طی کردم ... دردم زیاد نبود ... یعنی بود ... ولی ، اونقدری نبود که تحمل نداشته باشم ... تقریبا مثل تموم این چند روز گذشته بود ... اما پر کوبش ... دلم برای نگرانیش غنج رفت ... تو چه نقشی فرو رفته بود ؟ کدوم رل رو بازی میکرد ؟ جلو اینهمه چشمی که خبر از روابط ما نداشت ، چه نقشی رو بازی میکرد ؟ ... پریدم از شرکت بیرون ... سویچ رو تو دست چرخوندم ... لبخند زدم ... من فقط میخواستم از زیر رفتن تو اون دفاتر لعنتی ، در برم ... وگرنه این درد رو چند روز بود که داشتم ... انتظار اینهمه مهربونی رو نداشتم ... سویچ رو تو جا سویچی ماشین چپوندم ... در رو باز کردم ... با دو بوق دزد گیر از کار افتاد ... در باز شد ... پام رو بالا بردم : « لعنت به این شاسی بلند ماشینت ... جون آدم رو به لب میرسونه تا پا تو رکابش بذاری ... عین خودت ... »
صدا جهنمی بود ... از اعماق جهنم هفتم بود ... گوشم تیر کشید ... زوزه کشید ... به این صدا وسواس داشت ... به این صدای منفور : « به ... سلام عروس خانوم ... کجا اینشاء الله تعالی ؟ میبینم که نوه ام خوب آب زیر پوستت دونده ... شوهر کردی نه ؟ یواشکی ؟ بیخبری ؟ اولتیماتومهای منو نشنیده میگیری نه ؟ گنده میاری ؟ بادیگارد میگیری ؟ شوهر عزیزت میدونه توله کدوم حرمزاده ای تو شیکمته ؟ »
صداش نفسم رو بالا آورد ... نفس حبس شده از ترسم رو : « آره توله حرمزاده جنابعالی رو ... فرمایش ؟ »
نیش پر فریبی باز کرد : « به ... مهندس شایسته عزیز ... از کی تا حالا گردن گرفتن رو پیشه آخرتت کردی ؟ این ره که میروی به ترکستان است ... بابات نگفته ؟ چند میدی بش ؟ نه ببخشید چند گرفتی ؟ »
کمرم تیر کشید ... پر درد ... گفتم : « آخ »
خندید ... قهقهه زد ... امیر سام ... دستاش مشت شد ... : « مرتیکه مفنگی ... جوابت باشه تا برگردم ... میبینی که حال خانومم مساعد نیست ... باش تا برگردم ... »
باز خندید : « در خدمتیم ... این خانوم ، عروس هزار داماده ... منو و تو نداریم ... خودم حالش رو خوب میکنم ... »
فک امیر سام منقبض شد ... مشتش بالا رفت ... کشیده شد ... به سمت صورت مقدم پست فطرت کشیده شد ... رو فک پر خنده چندش آور کف کرده اش پایین اومد ... آب خون از صورتش ، تو هوا پخش شد ... دست برد با پشت انگشت سبابه ، خونابه کنار لبش رو پاک کرد ... تف کرد رو زمین ... چندشم شد ... تهوعم بیشتر شد ... مشت دوم رو گونه راستش پایین اومد ... سه نفر از تو ماشین بیرون زدن ... ریختن رو امیر سام ... یکی زد ، دو تا خورد ... من گفتم : « آخ » دوباره یکی زد ... دوباره دو تا خورد ... باز من گفتم : « آخ » ... کوبید ... ضربه زد ... کمرم تیر کشید ... عضلات زیر شکمم سفت و منقبض شد ... مثل فک خون آلود و منقبض امیر سام ... داد زدم : « سامی ... آآآآخ ... دارم میمیرم ... »
داد زد : « برو تو ماشین ... اینجا نایست ... زنگ بزن دفتر ... » موبایلم رو کشیدم بیرون ... کمرم تیر کشید ... آخم در اومد ... شماره ها رو دو تا دو تا میدیدم ... سه تا نخاله بی پدر امیر سام رو خون آلود ول کردن ... رو زمین ، تف خون آلود مقدم پخش بود ... حالم بهم خورد ... سرم گیج رفت ... افتادم ... نه رو زمین ... تو بغل امیر سام افتادم ... چشمام سیاهی رفت ... قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ... تو برف بارونی ، قطار قلب منه ...
خون بود ... درد بود ... مایع لزج سرد بود ... خیس شدم ... بلوز امیر سام خیس شد ... از خون خیس شد ... بینیش خون میومد ... خیستر شدم ... دست کشیدم به مانتوم ... خیس بود ... لزج بود ... بی رنگ بود ... بلوز امیر سام خیس شد ... خونی شد ... چشمام سیاهی رفت ... بلند شدم ... تو هوا معلق شدم ... رو دستهای امیر سام ، تو هوا معلق شدم ... صدا میومد ... فریاد بود ... مهندس حسام ... خانم حمیدی ... آقا حسین ... دو تا رهگذر تو خیابون ... دنیا ... دور سرم میچرخیدن ... همه با هم ... با امیر سام ... با دماغ پر خون ... با بلوز خیس ... مانتوم خیس بود ... دستای امیر سام خیس شد ... منو رو صندلی جلو خوابوند ... چی میگفت ؟ داد میزد چی میگفت ؟ نمیدونم ... معلق بودم ... سبک بودم ... بی حجم بودم ... تو خلا میچرخیدم ... خدا خدا میکردم ... میکوبید ... کمرم تیر میکشید ... میگفتم : « آخ » نمیشنیدم ... صدای آخ خودم و فریادهای ته گلویی امیر سام رو نمیشنیدم ... آخم بی صدا بود ... گیج بودم ... میروند ... کجا ؟ نمیدونم ... ترسیده بود ... از اون سه نفر یا آخای بی صدای من یا دستهای خیسش از مایع بی رنگ لزج ؟ نمیدونم ... قلب شکسته من ، تو برف مدفونه ... دونه به دونه غمی ، ریل به ریل شبم ... غم توی خونه من ، هر شبو مهمونه ... هر شبو مهمونه ...

دستمال به پیشونیم میکشید ...عرق داشتم ؟ ... خیس تر شدم ... حتی صندلی ماشین مهندس که اینقد بهش وسواس بود هم خیس شده بود ... اینو از حجم آبی که زیر پام بود فهمیدم ... این چیه ؟ سامی این چیه ؟ یا نمیدونست یا صدام به گوشش نمیرسید ... میلرزیدم ... شر شر خیس بودم ... آب سردی ... عرق بود ؟ از پیشونیم راه گرفت ... صداش تو گوشم بود ... رو مخم بود ... بینیش خون میومد ... دستمال به پیشونیم میکشید ... داد میزد ... من میشینیدم یا اون میگفت : « شری عزیزم ... عزیز دلم ... تحمل کن ... تو رو خدا ... بخاطر من ... بخاطر اینهمه بدبختی ای که کشیدم ... تحمل کن ... شری با توام ... لامصب نلرز ... یه چی بگو ... با توام شری ... یه چی بگو خیالم راحت شه تشنج نکردی ... تو رو به جون هر کی دوست داری ... بخدا هر چی تو بگی ... تو رو به هر خدایی که میپرستی ... هر چی تو بخوای ... من غلط بکنم ... بخدا من غلط بکنم ... شری یه چی بگو سکته ام دادی ... عزیزم ... عشقم ... دارم میمیرم ... دهن باز کن لامروت ... » قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ...
میگفت یا من میشنیدم ؟ ... معلق بودم ... بی حجم بودم ... تو فضا ، نه تو خلا بودم ... تو وسط هیچ ... اون میگفت یا من میشنیدم ؟ همه اونچه که دلم میخواست رو میشنیدم ؟ لج نکن ... لج نکن سامی ... شیکمم پایین کشیده ... درد دارم ... نوک انگشتام سره ... باید ... بخدا باید زایمان کنم ... پیش از موعد زایمان کنم ... تحمل اینهمه کوبیدنها رو ندارم ... خیسم ... زیر پام خیسه ... آبروم جلو مهندس رفت ... امیر سام داد میزد ... چی میگفت ... چرا اون یه چی میگفت و من هر چی دلم میخواست میشنیدم ؟ مهندس و فدات شم ؟ مهندس و عشقم گفتن ؟ اینجا که کسی نیست ... جلو کی رل بازی میکنه ... پیش کی آبرو داری میکنه ؟ من و اون که روی دربایستی نداشتیم ... توهم زدم ... بگو شب بخوابه ، من بیدارم ... من شبو ، زنده نگه میدارم ...
به گوشم میشنیدم ، پر توهم میشنیدم ... میلرزیدم ... مامان ... مهندس داد میزد ... من میشنیدم ... : « شری ... شری گور بابای پول ... شری یه مو از سرت کم شه من میمیرم ... بخدا میمیرم ... باور کن ... » یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ... تو کوچه برف نشست ...
خدا خدا کردم ... صدام به گوش هیچ خدایی نرسید ... نه خدای خودم ... نه خدای حاج منصور ... نه خدای مامان ، نه خدای مقدم ... نه خدای حاجی شایسته ... نه حتی خدای سام ... تو معلقی خودم غرق بودم ... بی حجم ... سبک ... رو دست میچرخیدم ... هنوز داشت داد میزد ... گاهی سر من ، گاهی سر پرستار و دکتر ... سفیدی حجم گرفت ... رنگ گرفت ... ملافه های سفید بیمارستان منو یاد حجر السود مینداخت ... سنگین و سیاه ... رو قلبم بود ... مسافرا شعرن ، تو برف و بارونی ... قطار قلب منه ، چشم تو پنجره هاش ... پنجره ها بستن ، مسافرا خستن ... ببار تا دم صبح ، به فکر هیچی نباش ... دونه به دونه غمی ، غصه به غصه شبم ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ...
همه چی تو بهت گذشت ... هاله دور سرم پیچ میخورد ... تاب میخورد ... من به خودم میپیچیدم ... حجمی رو شیکمم نبود ... نبضی نمیزد ... صبح بود ؟ نبود ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ... خاله بالا سرم بود ... چشماش سرخ بود ... ولی میخندید ... شوخی میکرد ... دستام هنوز سر بود ... ولی نه اونقد که نفهمم حجمی از رو شیکمم کم شده ... پوست کشیده تنم ، چروک خورده ... : « خاله بچه ام ؟ »
خاله سرش پایین بود ... گونه هاش سرخ بود : « خاله سرت رو بالا نگیر ، سر درد میگیری ... »
« خاله وقت شیر بچمه »
« باشه خاله ... صبر کن ... الان میارنش ... » چند ساعت پیش بود ؟ چند ساعت گذشته ؟ امیر سام میخندید ... یه بچه تپل تو بغلم بود ... حاج خانوم میخندید ... نقل رو سرم میپاشید ... ماما لم یکاد میخوند ... بچه بغلم بود ... یه جوجه کوچیک لپ سرخ ... ناز بود ... گریه اش صدای گربه بود ... تو هوش و بیهوشی بودم ... دستم سر بود ... نتونستم بغل بگیرمش ... رو بازوم افتاده بود ... ماما به نوک سینه ام نزدیکش کرد ... دعا خوند ، فوت کرد ... تو چارچوب در ایستاده بود ... لبخند به لب داشت ... خوشحال بود ؟ ...
صدای ماما تو گوشم بود ... داد میزد ... : « یعنی چی خانوم ... حالش خوب بود ... چیکارش کردین ؟ »
« خانوم ... اینجا بیمارستانه ... لطفا آروم تر ... حتما مشکل داشته ... نبض نداشت ... قلبش ضعیف میزد ... »
« بیخود ... دکترش از ده ، ده داده ... این بچه با سلامتی ده از اتاق عمل بیرون اومده ... چیکارش کردین ... »
ملتمس نالیدم ... قلبم سنگین بود ... خلا دوباره احاطه ام کرد ... تو بهت بودم ... امیر سام تو چارچوب در نبود ... قهقه مشمئز کننده مقدم تو گوشم بود : « عروس هزار داماد » سرم به دستام آویزون بود ... سوند بهم وصل بود ... مستاصل بودم : « خاله این صدای مامانه ؟ »
« نه خاله ... مامانت کجا بود ؟ خیالات برت داشته »
« خاله صدای مامانمه »
« نه خاله قربونت برم ... همراه اتاق بغلیه ... از شهرستان اومدن ... » صدای امیر سام ... پر فریاد بود ... داد میزد ... میشنیدم ... : « بیمارستان رو با دکتر و کل دک و پوزش آوار میکنم ... این طویله صاحب نداره ؟ ... پدر تک تکتون رو در میارم ... »
« خاله ، صدای سامه ... »
« نه خاله ... شوهر اتاق بغلیه ... پول تخت رو نداره بده ... »
التماس تو حنجره ام بیداد میکرد ... قلبم ... فشرده ... واکسن زد ... تو بغلم بود ... واکسن زد ... رو پای راستش ... رو قلنبه باسن راستش ... آخ میگفت ... نه مثل من ... مث یه بچه گربه میو میو میکرد ... ناله میکرد ... صداش تو گوشمه ... مک زد ... به نوک دو سینه ام مک زد ... دکتر گفت بدنیا که اومد ، روم جیش کرد ... من خندیدم ... جای بخیه ها درد گرفت ... گفتم : « آخ » بغض کردم : « خاله صدای امیر سامه ... خاله تو رو خدا رحم کن ... چی شده ؟ چرا سام میخواد بیمارستان رو به آتیش بکشه ... خاله ... »
تحملم تموم شد ... بازم صدای امیر سام اومد ... بازم فریاد میکشید ... نعره میزد : « من بچه ام رو میخوام ... من بچه ام رو از شما میخوام »
قلبم تیر کشید ... دلم سوخت ... دلم برای خودم سوخت ... دلم برای حنجره پر فریاد امیر سام سوخت ... دست بردم ، سرم رو از دستم بیرون کشیدم ... رد خون رو دستم راه گرفت ... به درک ... سوندم رو کشیدم ... پرت کردم کنج اتاق ... خاله سعی میکرد دستام رو نگه داره ... قدرت پیدا کرده بودم ... دستاشو پس زدم ... با تموم قدرت پرتش کردم ... مانتوم رو از گوشه اتاق ، از رو چوب لباس چنگ زدم ... از دستم خون میچکید ... رو سرامیکهای سفید رنگ تو اتاق میچکید ... سرخ شد ... خونی شد ... به درک ... خاله باز هم سعی کرد با دست نگه ام داره ... باز قدرتم رو به رخش کشیدم ... از اتاق بیرون دوئیدم ... دست زیر دلم گذاشتم و دوئیدم ... یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ...
تو استیشن پرستاری ، سینه به سینه ماما در اومدم ... اینقد به صورتش چنگ زده بود که رد زخم خون آلود سه ناخن رو صورتش نقش انداخته بود ... ناله کردم : « ماما ... چی به سر بچه ام اومده ؟ تو رو خدا بگو ... » یکی از پشت چنگ انداخت بهم ... کشیدم تو بغلش ... برگشتم ... امیر سام بود ... چشماش
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 56-رمان نبض تپنده , کتابخانه رمان - رمان نبض تپنده 9 (قسمت آخر) , رمان نبض تپنده - blogfa.com , گنجینه ی رمان های من - نبض تپنده , رمان ایرانی و عاشقانه نبض تپنده | miss.no1.2004 کاربر انجمن ... , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63648

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا