تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یک شنبه ی غم انگیز (فصل دوم)


پله های کافی شاپ رو با دو بالا میرم . به پشت در که می رسم نگاهی به ساعت می اندازم .خوبه درست سر وقت رسیدم .می خوام در رو باز کنم بازم فکر می کنم اگه نیومده باشه چی؟ اگه سر کار باشم چی؟به کسی هم توی خونه جریان رو نگفتم .بگم که چی ؟ بعدا بهم بگن مواظب گوشی خودت هم نتونستی باشی ؟ به جهنم بالاخره یه کاریش می کنم . میرم تو . همون اولین نگاه پشت میز کنار پنجره می بینمش .سعی میکنم نفس عمیق و آسودگی خاطرم رو خیلی بروز ندم . جلو میرم .
- سلام
- سلام . عصر به خیر
- دیر که نکردم
- نه درست سر وقت . حال شما ؟
از این همه مودب شدن یک دفعه اش ناخودآگاه ابروهام بالا می پره . خودش میفهمه و می خنده .
- اثرات زهره چشم گیریه دیروزه .
خنده ام رو نصفه نیمه می خورم . هر چند توی چشماش یه نگاه معصومی هست که آدم خیلی هم نمی تونه بهش سخت بگیره .
- ولی ظاهرا به حد کافی نبوده .هنوزم من ایستادم و شما نشستین
انگار خیلیم تو جمع کردن لبخندم موفق نبودم که دوباره دل وجرات گرفته و شوخی رو شروع میکنه .
- آخی تعارفتون نکردم ؟ از تعارف دیروزم خیری ندیدم آخه
صندلی رو عقب می کشم میشینم رو به روش . گارسون میاد دو تا قهوه میزاره جلومون و میره . چشماش پر شیطنت میشه . به روی خودم نمیارم .
- اگه لطف کنین گوشی منو بدین زودتر رفع زحمت می کنم .
- نه بابا .همین جوری که نمیشه . یه نشونی ای چیزی .
- نشون به اون نشون که دیروز برای این که گوشیمو پیدا کنم بهش زنگ زدم بعدم شما جواب دادین .
- هر کی یه شماره ای رو بگیره گوشی مال خودشه ؟ یعنی اگه من به شما شماره بدم شمام لطف کنین یه زنگی به من بزنین گوشی بنده مال شما شده ؟
نمی خوام بحث رو کش بدم . انگار این طرف از منم زبون دارزتره .
- یه نوکیا تاشو مشکیه .
گوشی رو از توی جیبش در میاره میگیره طرفم . دستمو جلو می برم که گوشی رو بگیرم که دستش رو عقب میکشه . اخمام میره تو هم .
- اااااامژدگونیش چی میشه .
- بله؟
- یه رسم پسندیده داریم به اسم مژدگانی . نشنیدین تا حالا ؟
- چقدر؟
- نفرمائید . من کلا آدم کم توقعیم .همین که یه قهوه مهمونم کنید کافیه .
- خیلی خوب . قبول
گوشی رو میگیره طرفم و میگیرمش . بازش میکنم و یه نگاهی می اندازم .
- کسی زنگ نزد ومسیجاتو باز نکردم.شماره خودمم تو گوشیت سیو کردم .
- خدا رو شکر لپ تابمو گم نکرده بودم وگرنه تا الان سایت کاخ سفیدم هک کرده بودین .شمارتونم گمون نمی کنم لازمم بشه.
- قابلی نداشت .گذشته از این گمان نمی کنی ولی مطمئن که نیستی .ضمنا یکی از عکس خوشگلاتو هم برداشتم که بزارم روی شمارت توی گوشی خودم .
چشمام گرد میشه . فکر کنم رنگم حسابی میشه شبیه به ارواح .براق میشم تو صورتش که یه چیزی بارش کنم .چشمم به نگاه شیطونش که میفته یادم میاد اصلا توی گوشیم عکسی نگه نداشته بودم .یه کارت ویزیت میگیره طرفم
- این یکی رو مطمئنم لازمت میشه . قلبت داشت وای می ایستاد .
کارت رو میگیرم "دکتر آرشام آوانسیان "
- دست شما درد نکنه .آقایون اطبا همگی اینقدر خیرخواهن؟ یا فقط شمائین که همه جا دنبال مشتری جور کردنید .
- چه کنیم فداکاری تو ذاتمونه .
میخوام گارسون رو صدا کنم پول این قهوه کذائی رو حساب کنم که مانعم میشه و میگه
- این دفعه رو من حساب کردم اما یادت باشه یه قهوه به من بدهکاری . خانمِ؟
- من مژده ام .
- ببین تو رو خدا . دنبال مژدگانی بودیم خود مژده گیرمون اومد .
پشت چشمی براش نازک می کنم که بقیه حرفش رو می خوره . از کافی شاپ میایم بیرون .
- خوب .خیلی ممنون . خداحافظ
- چی چی رو خداحافظ . لااقل یه تعارف می کردی منو می رسوندی
- شما که ماشین دارین . اونم از نوع مرغوبش
- مثل اینکه بدجور چشمت این ماشین منو گرفته ها . بدبخت چه بلایی هم سرش اومد . فقط خواهشا چشمت یه وقت خودم رو نگیره که اول جوونی هزار تا آرزو دارم .
- چی؟
- هیچی داشتم میگفتم دیروز تصادف کردم . اینه که اگه لطف کنین منو تا یه جایی برسونین ممنون میشم .
مردد نگاهش میکنم .آخرم ریموت ماشینو میزنم و تعارفش میکنم .بلافاصله سوار میشه .
- سکوت خوبه ها .اما من می ترسم بد عادت شم .
- دست بیخ گلوی جنابعالی نذاشتم که سکوت کنین .
- یه بیو بدین بد نیست.
- نیومده پسر خاله شدیا !
- نه قربونت از اون چشم غره ها به من نرو . می ترسم بعد شب تو رختخوابم غرق میشم.
از پر رویی این دکتر از راه نرسیده چشمام گرد میشه .
- کجا برم ؟
- فعلا مستقیم برو . من27 سالمه . رزیدنت قلب ام . شهید بهشتی درس خوندم .
- 27؟
- چه کنیم دیگه . جز نوابغ بودیم .
- مواظب باش ندزدنت.
- اتفاقا چند تا پیشنهاد خوب برای فرار مغز ها داشتم . بپیچ به راست . بهت می خوره 24 سالت باشه .
- نه بابا !!!خودت حدس زدی یا کسی هم کمکت کرد؟
- خوب خودت بگو
- دکتر شدی ولی یاد نگرفتی سن خانمها رو نمی پرسن .
- حالا مثلا چی میشه ؟ می ترسی پشیمون شم پیشنهاد ازدواجمو پس بگیرم ؟!!!
- هه ههه !بی مزه .
- عجب آدمی هستی زیر زبون منو کشیدی بازجویی ام کردی حالا یه کلمه هم بروز نمیدی
- دانشجوی سال آخرIT دانشگاه تهرانم . رشته تحصلیم به کار شما نمیاد خدا رو شکر . نسبت به بابابزرگی مثل توام بچه محسوب میشم .
- بچه جان از بزرگترت اجازه گرفتی داری با ماشینش بازی میکنی ؟ هر چند ماشین بازی پسرونه است . بپیچ به چپ .
- اگه جای این همه چپ و راست آدرس بدی راحتتر نیست .
- آخه بچه ای هنوز . می ترسم گم شی .
- آخه نگرانم با این سن و سال آلزایمر بگیری به مقصد نرسیده رو دستم بمونی .
- خوشم میاد کم نمیاری . فرعی بعدی رو برو راست بعدش دیگه مستقیمه .
بعد از کلی چپ و راست برمیگردیم جلوی کافی شاپ .
- تشخیص طبیت هم اگه به اندازه آدرس دادنت خوب باشه که وای به حال مریضات . برگشتیم سر جای اولمون که .
- خوب ماشینمو که نمیشد همین جا ول کنم به امان خدا .
- تو که گفتی ...
- من گفتم تصادف کردم .نگفتم ماشین نیاوردم که . رفتیم یه دوری زدیم خوش گذشت . تا بعد.
همین طوری مات و مبهوت به این موجود نگاه می کنم که با لبخند پیاده میشه . میره طرف هیونداش که یه کم دورتر از کافی شاپ پارکش کرده.
**********
سر کلاس ساختمان داده ها استاد با لهجه ی غلیظی داره یه مبحث سخت رو درس میده و به قیافه ی هاج و واج ما هم اصلا اهمیتی نمیده وهمچنان زده روی کانال زبان اصلی و با دور تند جلو میره . همه تند تند دارن نت برمیدارن که یک دفعه جو جدی کلاس رو صدای بنیامین به هم میریزه . " دنیا دیگه مثل تو نداره ...". همه برمیگردن و به من زل میزنن . هول میشم . هر چی کیفم رو زیر و رو میکنم موبایلم رو پیدا نمی کنم ."نه داره نه میتونه بیاره ..." استاد هم بالای سرم ایستاده و با عصبانیت نگاهم میکنه و با پنجه ی پا به زمین می کوبه .تو دلم میگم انگار با ریتم آهنگ ضرب گرفته . لبم رو گاز میگیرم بیشتر از این با لبخندم اوضاع رو خراب نکنم .کیفم رو برمیگردونم و موبایلم میفته روی دسته ی صندلی .صبر استاد تموم میشه و به حرف میاد .
- اگه به سلامتی گوشیتون رو پیدا کردین , تشریف ببرین بیرون . هم شما به تلفنتون میرسین هم ما به درسمون .
- معذرت می خوام . الان خاموشش میکنم .
- از روز اول گفتم سر کلاس من موبایلا خاموش . بیرون .
صدای خنده ی چند تا بچه ها اعصاب رو به هم میریزه . خصوصا یوسفی که دوباره خودشیرینیش گل می کنه .
- لابد منتظر تماس خیلی مهمی بودن .خدا رو خوش نمیاد جوون مردم اون طرف خط بال بال بزنه.
دلم می خواد جواب دندون شکنی بهش بدم اما برای امروز به حد کافی استاد رو عصبی کردم . نمی خوام آخر ترم باهام سر لج بیفته .وسائلم رو جمع میکنم و از در کلاس میزنم بیرون .صدای زنگ گوشیم هم همزمان قطع میشه . زیر لب با خودم غرغر میکنم . خدا بگم این مهدی رو چه کار کنه . صد دفعه گفتم " به موبایل من دست نزن . به این میگن تلفن نه اسباب بازی .نمی فهمم مامان و بابام چی فکر کردن که تازه بعد ده سال هوس بچه دوم کردن .حالا من مجبور باشم با یه پسر بچه 10 12 ساله سر و کله بزنم. اصلا این خروس بی محل کی بود که آبروی منو سر کلاس برد ؟ "تا می خوام شمارش رو چک کنم دوباره زنگ میزنه . به صفحه ی گوشیم که نگاه می کنم اسم آرشام رو می بینم . آرشام دیگه کدوم ...؟
- بله ؟
- سلام . صبح به خیر .
صداش رو میشناسم . همون راننده ی اون روزیه .
- علیک . امرتون ؟
- امروز انگار خیلی خوش اخلاقی ها .
- همینه که هست . فرمایش ؟
- زنگ زدم قرار بزاریم امروز ناهار با هم باشیم .
- ببین آقای دکتر . اشتباه گرفتی .
- اااا! یعنی این شماره ی مژده خانوم نیست ؟ ولی صدای شما که خیلی شبیه اونه . شما برادر دوقلوشین ؟
- من از این لوس بازیا خوشم نمیاد . شما دکترا که دست و بالتون بازه . برو سراغ یکی که از نمکدونی مثل تو خوشش بیاد.
- آره واقعا . میدونم اگه با تو ناهار بخورم سوءهاضمه میگیرم . ولی چه کار کنم ؟ قهوه ی تلخو به آبنبات قیچی ترجیح میدم .
- با توجه به بی مزگی تو همون آبنبات برات بهتره .
- بیا به جای بحث درباره ی آشپزی به یه تشخیص پزشکی در مورد مرض تو برسیم . فکر کنم صبح از دنده ی درستی از خواب بیدار نشدی قولنج کردی .
از کوره در میرم .
- همین الان به خاطر تلفن جنابعالی از کلاس اخراج شدم اگه دستم بهت برسه خودم دکتر لازمت میکنم . شیرفهم شد ؟
بی توجه گوشی رو خاموش می کنم

توی حیاط دانشکده با چند تا از بچه هاایستادیم و لشکر کشی می کنیم برای رفتن به سینما .چشمم به سمن می افته که با شونه هایی افتاده از ساختمان اداری دانشگاه بیرون می آد . به طرفش می رم یکی محکم میزنم پشت کمرش .
- آی خانم کجا ؟کجا ؟ استاد آزاد امروز نیومده .می خوایم بریم سینما .توام میای ؟
- نه حوصلشو ندارم .
- بیا دیگه . خوش می گذره . از این اتفاقا قرنی یه دفعه بیشتر نمی افته ها !
- باشه یه دفعه ی دیگه .
بی توجه , همون طور که توی عالم خودش غرقه ساختمون دانشکده رو دور میزنه . همیشه هر شیطنتی توی دانشکده باشه یک طرفش به من و سمن ختم میشه چه وقتیکه اطلاعیه ی ساختگی عدم تشکیل کلاسها را به تابلو اعلانات میزدیم یا وقتی فلاپی های تکالیف کلاس های دیگر را از قفسه استاد برنامه نویسی کش میرفتیم . هر چند با هیچ کدوم از بچه های کلاس دوستی نزدیکی نداره اما من و سمن رابطه ی خوبی داریم . نمی فهمم امروز چرا بر خلاف همیشه گرفته است . دنبالش میرم .
- چی شده بابا ؟ آخر ترمه بیا بریم قبل امتحانا یه انرژی توپ بگیریم .که شب امتحان فاتحمون خوندست .
بدون اینکه نگاهم کنه به یکی از کلاس ها میره . روی صندلی میشینه و سرش رو روی دسته اش می ذاره .
- تو برو خوش بگذره .
- بیا دیگه .بابا ما که نمی ریم فیلم ببینیم میریم ملت رو فیلم کنیم .
- حسش نیست مژی.
- بدون تو مزه نمیده آخه. بیا خودم حالت رو جا میارم ضعیفه .
جوابم رو نمی ده اما تکون خوردن شونه هاش متحیرم میکنه . دستم رو میزارم زیر چونه اش و سرش رو بلند می کنم . صورتش خیس اشک شده . سرش رو روی سینه ام می ذارم .صبر میکنم بلکه یه کم آروم شه . نمی تونم حدس بزنم چی شده . سمن هیچ وقت از زندگی شخصیش حرف چندانی نمیزنه . شاید همین نقطه اشتراک ما دو تا است که به هم نزدیکترمون می کنه .
- چی شده سمن ؟ چرا گریه میکنی دختر . نکنه عاشق شدی ما خبر نداریم ؟
سرش رو برمیگردونه . پوزخند تلخی می زنه .
- شنیدی میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره ؟
- حالاچی شده مگه؟
- ولم کن مژده حوصله ندارم .
- خب بگو دردت چیه ؟
- دست از سرم بردار .
- تو که میدونی من چه کنه ای ام . جون مادرت بگو چته .
اینو که میگم بغضش میشکنه و شروع میکنه به هق هق .
- مامانم . مامانم داره از دستم میره .
- درست حرف بزن ببینم چی میگی.
- قلبش مشکل داره . باید عملش کنن .
- خوب این که غصه نداره . دور از جونش مرض لاعلاج نگرفته که این جوری آب غوره می گیری .
- آخه چه جوری . ما که بیمه نیستیم .عملشم چند میلیون خرجشه .
- بالاخره جور میشه . یه وامی قرضی چیزی... . دنیا که به آخر نرسیده بچه جان .
- وام که ضامن می خواد .من از کجا بیارم ؟ قرضم کسی نمونده که بهش رو ننداخته باشم .
- بابات...
- سه سال پیش که بالاخره خودشو تو مواد خفه کرد فکر می کردم هر چی بدبختی بود دیگه تموم شد . نمی دونستم قرار نیست یه آب خوش از گلوی ما پائین بره . مامانم هم که خیاطه شغل دولتی نداره که بتونیم کاری کنیم . دیروز رفتم پیش عموم به اون رو زدم .میگه "بابات کلی به من بدهکار بوده نداده . دیگه ندارم که بخوام بهتون قرض بدم ". یکی نیست بگه اون موقع هم اگه چیزی می خواستیم بهمون می گفتی" بدم بابات همشو دود می کنه" . یه قرون به ما قرض نمی دادی . نمی دونم چه خاکی توی سرم بریزم .
- خانواده مامانت چی ؟ اونا نمی تونن کمکتون کنن ؟
- فقط یه خاله دارم که اگه زندگی خودشون رو راه ببرن هنر کردن .
- با گریه که چیزی درست نمیشه . خدا بزرگه.
- عملش سنگینه و سخته . عمل هم کنه معلوم نیست نتیجه اش چی بشه .
- با گریه ی تو هم چیزی درست نمیشه . پاشو فعلا بریم . باهم یه فکری میکنیم بالاخره .
میگیردم و از توی جیبم یه دستمال کاغذی بیرون میارم . میگیرم طرفش.
- بزار مثل این بچه کوچولو ها دماغتو تمیز کنم .فین کن عسیسم .
یه لبخند کج و معوج میاد رو لبش .
- مسخره .
تو دلم جوابش رو میدم .آره مسخره ام که فکر میکنم بالاخره یکی باید این وسط مسئولیت کارا رو قبول کنه .
*****
با سمن میریم دنبال گرفتن وام از صندوق قرض الحسنه. از ساختمون که بیرون می آییم سمن لبه ی جدول خیابان میشینه .
- چی شد دختر ؟ چرا نشستی ؟
- این همه دوندگی آخرش هم پولی که میدن نصف پول بیمارستانش هم نمی شه . این ترم مامان حالش خوب نبود پول دانشگاه رو هم ندادم . وام صندوق رفاه رو هم باید تصفیه کنم .
بلندش می کنم .
- خوب نیست اینجا نشستی . بیا بریم این پارک بغل .
ساکت روی نیمکت کنار هم نشستیم .مغزم دیگه کار نمی کنه . به هر جا که میشید سر زدیم . به بابا رو زدم که با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت :" من این همه پولم کجا بود با حقوق کارمندی ؟ " اما بیشتر انگار می خواست بگه " باز یکی دو چیکه اشک اومد این خانم ها باورشون شد !" . سراغ عموی سمن هم رفتیم که کاش اونجوری که فکر میکرد جوابمون رو میداد . لا اقل سنگین تر بودیم . به سمن نگاه میکنم که غمبرک زده . دیگه عقلم به جایی قد نمیده .به بساط مجسمه های گچی کنار پارک زل زدم . چشمم از روی صورتک های گریان روی صلیب کشیده ای می چرخه .فکری توی ذهنم روشن می شه . موبایلم رو در میارم و شماره می گیرم . دعا میکنم بعد چند هفته هنوزم من رو یادش باشه . خدا خدا میکنم نپرسه شما؟
- بله ؟
- سلام . عصر به خیر . چطوری ؟
- به به سلام . از احوال پرسی های شما .
نفس راحتی می کشم . به سمن که متعجب نگاهم می کنه لبخندی میزنم . تو دلم میگم از اون همه هوشی که دمش رو میزد لااقل حافظه ی خوبی داره . ترشی نخوره یه چیزی میشه .
- کاری نداره حالا می پرسم خوبی ؟
- ممنون . تو چطوری ؟هر چند پرسیدن نداره . معلومه خیلی خوبی که بالاخره یاد من افتادی.
- از اون جایی که من آدم پیچیده ای ام حالمو تصویری باید ببینی تا بفهمی چطورم . حالا کی وقت داری یه قراری بزاریم .
- فردا خوبه ؟
- خوبه . کافی شاپ کویر همون ساعت . خوبه ؟
- خوبه . کاری نداری ؟ باید برم .
- نه .پس می بینمت .
هنوز هم سمن همان طور عجیب نگاهم می کنه .
- چیه ؟ منم یه چند تا دوست و آشنا دارم شاید به یه دردی بخورن .
- دوست وآشنا یا دوست پسر و اینا ؟
- اااااا سمن . منو دست کم گرفتی یا درست نشناختیم هنوز ؟ من و این حرفا ؟من که به این جماعت از خودراضی رو بده نیستم . اما شاید شد یه استفاده ای از این موجودات بی مصرف ببریم .بالاخره باید خلقتشون یه دلیلی داشته باشه یا نه.
***********

به ساعتم نگاه می کنم . بیشتر از بیست دقیقه از وقت قرارمون گذشته اما هنوز هم از آرشام خبری نیست . توی ذهنم براش خط ونشون می کشم . فقط دلم می خواد نیاد و من رو سر کار گذاشته باشه زنده زنده می سوزونمش .
بالاخره با یه لبخند از راه میرسه . از چهره ام می خونه که چقدر عصبانی ام . دستهاش رو به علامت تسلیم بالا می بره .
- باور کن قبل از اومدنم یه مورد اورژانسی پیش اومد .
- شانس آوردی غیبت نزدم هنوز برات وگرنه دفعه ی بعد باید ولیت رو می آوردی .
- قول میدم پسر خوبی باشم . یه لنگه پا واینستون منو اینجا .
- خوب بگیر بشین .
دستش رو دراز میکنه طرفم .
- حالا میشه سلام احوالپرسی کنیم؟
بی توجه به دستش جوابش رو میدم.
- سلام
- قهر نکن دیگه . من که عذرخواهی کردم.
- مگه بچه ی دو ساله ام که قهر کنم؟
نگاهی به دستش که هنوز توی هواست میندازه و بعد سری تکون میده که یعنی چی؟پشت میز میشینه .
- من کلا با آقایون دست نمیدم.
- به قیافه ات نمیاد اینقدر بچه مثبت باشی. نکنه من مشکلی دارم ؟
- بحث بچه مثبتی نیست . بحث درست و غلطه .
- آهان !قرار گذاشتن درسته اما دست دادنت غلطه؟
- شما دکترا همه ی توصیه های پزشکی رو میدونید . به همه شون عمل می کنید؟ دکتر سیگاری که اصلا نداریم؟
گارسون میاد طرفمون و بحث عوض میشه.
- بستنی میخوری ؟هوا امسال زود گرم شده .
دو تا بستنی سفارش میده . بعد از رفتن گارسون یه ابروش رو بالا می بره و به من زل میزنه .
- خوب چه خبر ؟
- گرون شده دل و جگر. آخر ترم دانشجوهای شب امتحانی چه خبر می تونه باشه ؟
- آهان ! واسه خاطر همین بالاخره بعد هیفده هیجده روز یاد من افتادی
- آره دیگه . مگه دکتر قلب نبودی؟ گفتم بیای یه کم قوت قلب بهم بدی .حالا شما چه خبر ؟
- بیمارستان و مطب و مریضو ... چه خبر می تونه باشه ؟
- مریض و دوست دختر و همکارای جوون و دلبر و پرستارهای خوشگل منتظر شوهر و...
- بابا قافیه .مریضای من بیچاره همه پیرمرد پیرزنن . شانس ندارم که .
- خوب میرفتی یه رشته ی دیگه مثلا جراحی پلاستیک . همه مریضات دخترای جوون بودن .میومدن واسه جراحی بینی .
با انگشت نوک دماغمو بالا می برم . میزنه زیر خنده .
- کاش زودتر باهات آشنا شده بودم یه مشورتی ازت برای انتخاب رشته می گرفتم .
- حالا اوضاع کارت چی جوری هست . جراحی هم میکنی یا مریضای بدبخت رو به اتاق عمل نرسیده به کشتن میدی .
- منو دست کم گرفتی ها . یه دفعه بیا ببین چه می کنم .
- من که شرمندتم . کلا قلب ندارم . ولی یه دوست دارم مامانش ناراحتیه قلبی داره .
بعد همه ی اون چیزی رو که از سمن شنیدم با یه کم پیاز داغ براش تعریف میکنم .با دقت گوش میده و وقتی حرفام تموم میشه با یه لبخند با مزه میگه.
- گفتم تو بی خودی سراغ ما رو نمی گیری. قضیه ی همون شانسیه که گفتمت ندارم ها
- خودت کارت ویزیتت رو دادی گفتی لازمم شد باهات تماس بگیرم . ناراحتی میریم پیش یه دکتر دیگه .
- باشه برو پیش یه دکتر دیگه.
- ااا!!! پس قسم پزشکیت چی میشه ؟
- خیلی پر رویی دختر . میدونستی ؟
بعدسری تکون میده و میگه .
- فردا پرونده ی پزشکیش رو بیار ببینم اصلا ناراحتیش چیه . با مددکاری بیمارستانمون هم حرف میزنم ببینم چه کار میشه کرد .
- کجا بیارم ؟
- مطب .
- اُکی .آدرس میدی ؟
- همون کارت ویزیتِ که میگفتی ها آدرس روش هست .
- میدونم ولی آخه کارتت ...
- فکر نمی کردی لازمت بشه انداختی دور.
- نه به این شدت . فقط گمش کردم .
یه کارت دیگه بهم میده و میگه
- ببینم این یکی رو هم گم می کنی ؟
*******
سر کلاس نشستم که حس میکنم دارم می لرزم .دقت می کنم می فهمم دوباره گوشیمو گذاشتم توی جیب مانتوم .خدا رو شکر حداقل روی سایلنت گذاشتمش. درش میارم و نگاهی به صفحه اش میندازم .اسم آرشام روشن و خاموش میشه . به استاد بداخممون که نگاه می کنم قیدبیرون رفتن از کلاس رو میزنم .یه نگاه به اطراف می ندازم . سریع پامو میزارم روی سیم ویدئو پروژکتور که از کنارم رد شده .تصویر اسلاید روی تخته می پره . تا استاد سرگرم عیب یابی میشه سرم رو میزارم روی میزو گوشیم رو جواب میدم.
- الو ؟
- سلام . چطوری ؟
- چی شد ؟
- چرا اینقدر صدات گرفته است ؟
- سر کلاسم .
- کلاستون تو اعماق چاه برگزار میشه ؟
- می گی یا نه ؟
- همه چی حله بگو مامان دوستت فردا ساعت 10 بیاد بیمارستان .
- پول عمل ؟
- گفتم که همه چی درست شد . با یکی از استادام هم هماهنگ کردم .
- دمت گرم و رخت میگون .
یک دفعه یه چیز تیزی توی پهلوم فرو می ره دست و پام یک متر می پره . سر بلند می کنم . می بینم سارا با نوک خودکار به من می زنه .
- نزدیک بود لو بری .شانس آوردی به موقع پاتو ور داشتی .
از خوشی طاقت نمیارم تا آخر کلاس صبر کنم . خم میشم و از پشت با نوک پا محکم به ساق پای سمن می کوبم . وقتی برمیگرده یه لبخند و چشمک تحویلش میدم . لباش با یه لبخند ملایم از هم باز میشن .
*******
با سمن روی نیمکت بیرون اتاق عمل نشستیم . توی چند ساعت گذشته اونقدر حرفهای امیدوار کننده توی گوش سمن زمزمه کردم که دهنم کف کرده . هر چی دعا از حفظ بودم خوندم . در اتاق عمل باز میشه و آرشام میادبیرون . سمن جلو میدوه . اما انگار جرات پرسیدن چیزی رو نداره . من به حرف میام .
- چی شد ؟
- عملش خوب بود .الان تو ریکاوریه .
سمن از شدت ضعف روی زانوهاش میفته .
- پاشو پاشو باید یه شیرینی درست حسابی بدی . بی خودی هم خودتو به غش و ضعف نزن که این یکی هم بیفته گردن من .
با آرشام سه تایی میریم کافی شاپ نزدیک بیمارستان . سه تا سان شاین سفارش میدیدم و میشینیم دور هم . خیره میشم به آرشام که یه لبخند مهربون و موقر روی صورتشه . با اینکه از قیافه اش خستگی میباره اما با حوصله داره جواب سوالای سمن رو میده . وقتی اون روز بهش زنگ زدم فکرنمیکردم کاری برامون بکنه . پیش خودم گفتم تیری است در تاریکی . نشد هم که نشد . اما بیچاره چیزی کم نذاشت .پیش خودم فکرمی کنم یه خورده که بگذره از اون دکترهای خوب میشه بعد تو دلم میخندم و میگم مگه الان نیست . یک دفعه آرشام برمیگرده طرف من . من رو با اون لبخند میبینه که زل زدم بهش یه لبخند آنچنانی میشینه رو لبش و شیطون نگاهم میکنه . به روی خودم نمیارم و سرم رو به خوردن سان شاینم گرم میکنم . تو دلم با خودم قرار میذارم ازش یه تشکر درست و حسابی بکنم . امروز که با این ضایع بازی که درآوردم دیگه نمیشه

با خودم فکر می کنم عجب روز بدیه امروز . اون از صبح تو دانشگاه که این پسره یوسفی دوباره موی دماغم شد . این از الان . پسره با اون ریختش که عین اشباح سیاه می مونه و همیشه خدا بوی سیگارش آدم رو خفه می کنه گیر داده به من . سر کلاس زبان موقع کنفرانس من که شده برگشته می گه " عجب لهجه ای فکرکنم زدین زبان اصلی . فقط صحنه نداشته باشه یه وقت با حراست درگیر می شیم " . استاد هم که جای اینکه یه چیزی بهش بگه هرهر میخنده . الان هم که اومدم عیادت مامان سمن و برگشتم . موقع برگشتن جزوه ها رو برداشتم کیفمو جا گذاشتم . خوبه حالا خودمو جا نذاشتم ! هر چی هم به نگهبا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 19- رمان وسوسه , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان دختر یخی پسر آتش - blogfa.com , کتابخانه رمان - 124-رمان محکومه ی شب پر گناه(جلد2قدیسه ی نجس) , شهریور 1392 - کتابخانه رمان - Blogfa ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63572

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا