تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یک شنبه ی غم انگیز (فصل ششم)


پشت پنجره ی خونه ی روشنک ایستادم و به بیرون نگاه می کنم , به بارون . به مردمی که زیر بارون می دون تا سر پناهی پیدا کنن . یاد اون روز بارونی میفتم . یاد هدیه ی آرشام . جعبه ی موزیکالی که همیشه روزای بارونی نوای ملایم آهنگش روح من رو میشست . می رم سمت چمدونم که گوشه ی اتاق گذاشتمش . تموم محتویاتش رو زیر و رو می کنم تا یادم میاد جعبه ی یادگاری های آرشام رو توی خونه ی حمید جا گذاشتم . آه سرد حسرتی که از سینه ام بیرون میاد کرختم می کنه . کاش فقط جعبه ی موزیکال رو جا گذاشته بودم . من همه چیز رو جا گذاشتم . تمام خاطرات خوبم رو . یک لحظه دل می زنم به دریا و قبل از اینکه پشیمون شم شماره ی خونه ی حمید رو میگیرم . نمی دونم چرا . شاید فقط برای این که از یه چیزی مطمئن بشم . به همون سرعتی که تصمیم گرفتم پشیمون میشم و می خوام تماس رو قطع کنم اما دیگه دیر شده .
- الو .
صدای زنی که جوابم رو می ده مرددم می کنه .
- بفرمائید ؟ الو ؟
از جایی دورتر صدای حمید به گوشم میخوره .
- کیه عزیزم؟ متینه ؟
این صدا یعنی اشتباه نگرفتم .صدای زنگدار تینا رو هم میشناسم . یه لحظه فکر میکنم اصلا برای چی زنگ زدم ؟ گوشی رو قطع می کنم . چشمام رو میبندم و چهرش رو یه لحظه تصور میکنم . چهره ای که به نظرم عجیب شبیه به نازنین ، عشق اول حمیده . با به یاد آوردنش یه پوزخند روی صورتم میشینه . توی دلم کلمه ی عزیزم رو تکرار میکنم . این تینا خانوم ظاهرا خوب چم حمید رو به دست گرفته که به این زودی شده عزیزم .دوباره پیش خودم میگم زود؟ شاید من فکر میکنم زوده ؟
فکر میکنم حالا که اون مژده مرده چه اهمیتی داره . چه فرق میکنه که خاطراتش هم بمیرن . تو دلم میگم تو خودت خواستی که از نو شروع کنی .اون خاطرات هم یه قسمتی از همین نو شدنن .باید بریزیشون دور . برمیگردم پشت پنجره . هنوز هم بارون می باره .

*******************

بلوایی بر پا شده . مامان و بابا دوره ام کردن . سرم به اندازه ی یه کوه سنگینه . از شدت سر درد دلم می خواد سرم رو محکم به دیوار بکوبم . بعد از ده روز تازه جرات کردم بیام خونه و خبر طلاقم رو بهشون بدم .عکس العملشون اگه از چیزی که تصور می کردم بدتر نباشه بهتر نیست .هر چند برای من که نمی خوام روی زخمهای خودم نمک بپاشم و حقیقت رو بگم قابل درکه .دستام رو گذاشتم رو گوشهام . شاید از این همه سرزنش و نصیحت راحت شم .
- سرخود طلاق گرفتی که چی بشه ؟
- مگه روز اول بهت نگفتم باید با شوهرت بسازی ؟ تفاهم نداشتیم یعنی چی ؟
- اصلا سر چی بحثتون شده ؟ آدم که تا تقی به توقی خورد طلاق نمی گیره . حالا چرا هیچی نمی گی ؟
بالاخره بهم مهلت جواب دادن میدن .
- من که هر چی میگم شما بازهم حرف خودتون رو میزنین . چند دفعه باید توضیح بدم . حمید همش دنبال کار و زندگی خودشه . سالی به دوازده ماه من نمی بینمش . منم آدمم ازدواج نکردم که همش تنها باشم .
- اول ازدواج همه همین جورین . همین بابات تا چند سال شبانه روز سر کار بود .
- بابا می خواست با شما باشه و موقعیتش بهش اجازه نمی داد . حمید دلش نمی خواد بمونه . من هر کاری می تونستم کردم ولی اون دلش نمی خواد یه جا بند شه .
- ببین چه کار کردی که پسره بند خونه و زندگیش نشده .
- من چه کار باید میکردم ؟ تقصیر من چیه که اون یللی تللی با دوستاش رو به خوردن شام کوفتی که من درست میکردم ترجیح میداد ؟
- من که دختر خودم رو بهتر میشناسم . بسکه زبونت تند و تیزه لابد . این همه مردم چی کار می کنن ؟ حالا طلاق بگیری تنها نیستی دیگه ؟
- بار یه زندگی دو نفره رو تنهایی دوش کشیدن , همیشه تنها بودن , از این و اون حرف شنیدن . اینا به نظر شما کم چیزیه ؟
بابا عصبانی میاد طرفم . معلومه خون خونش رو می خوره .
- حالا جواب حرف مردم رو میخوای چه جوری بدی ؟من این حرفا سرم نمی شه . اصلا زنگ بزن خودش بیاد ببینم حرف حساب شما دو تا چیه .
- بابا ما طلاق گرفتیم تموم شد . ما...
- گفتم زنگ بزن .
شماره ی موبایل حمید رو می گیرم . بی حوصله جواب میده .
- دیگه چی می خوای از جونم .
- بابام می خواد ببینتت .
- به من مربوط نیست . اون موقع که اسمت تو شناسنامم بود به من مربوط نبود که حالا باشه .
- حمید دارم میگم ...
- ببین من زندگی خودم رو دارم . یادت باشه که عکسات دست منه . نمی خوای که آبروت بره . من به زودی ازدواج می کنم .با اونی که دوسش دارم . دست از سرم بردار .
گوشی رو قطع می کنه و دوباره من می مونم و بابا و سرزنش .

***************
یکی دو هفته گذشته اما هیچ چیز عوض نشده حتی یه ذره . بابا که دوباره رفته توی لاک دفاعی خودش و باهام حرف نمیزنه . مامان هم سر سنگینه . اما من رو گذاشته زیر ذره بین کنترل نامحسوس خودش . تا میخوام تکون بخورم اعمال قانونم میکنه .هه! بیشتر شبیه به یه زندانیم .عجب زندگی مزخرفیه .
امروز اما همه چیز یه جوریه . مامان از صبح بین آشپزخونه و پذیرایی در رفت و آمده . بدون حس ششم هم می تونم بگم که یه خبریه . احتمالا هم خبر مهمونی .دور و برش میپلکم بلکه یه چیزی بگه اما فایده ای نداره .
- مامان خبریه ؟
- از شاهکار جنابعالی خبر جدیدتر ؟
- مامان تا کی میخوای سرکوفت این قضیه رو توی هر جمله ات به من بزنی ؟ به چه زبونی باید بگم وصله ی همدیگه نبودیم ؟
- مگه لباسه که وصله بخواد ؟ سر خود رفتین سر یه بالای چشمت ابروه طلاق گرفتین اصلا هم فکر آبروی خانواده هاتون رو نکردین . شماها مگه بزرگتر نداشتین ؟
- مامان من از من کوچیکتر این رو قبول کن دندون کرم خورده رو باید کند انداخت دور .
- یه جوری طلاق طلاق میکنی انگار نقل و نباته.
- نقل و نبات نیست . اتفاقا زهر هلاهله . تلخیش رو هم به حد کافی چشیدم . اما چه کار کنم از جنگ و دعوا خسته شدم . از نگاه در و همسایه از دویدن دنبال هیچی خسته شدم . شما چه میدونید من چقدر خودم رو به در و دیوار کوبیدم . طلاق رو واسه همین جور موقع ها گذاشتن دیگه .
- خب بگو بدونیم چی شده .تو همش میگی نمی دونید ،نشد چراش معلوم نیست .نکنه تو زیادی اروپایی شدی . اون از اون پسر ارمنیه . اینم از این بساطت .
دلم با شنیدن اسم آرشام میشکنه .سکوت میکنم . می مونم چی بگم . بگم همین پسره حواسش به زندگی کوفتی من بیشتر بود تا شماها . بگم لااقل دورا دور از طریق دوست و همکارش هوای من رو داشت .چند بار از زبون اون بهم گفت دور این بازی رو خط بکش ؟ گفت برو ؟ یا حالا که اوضاع به ظاهر آرومه آشوب بی خود به پا کنم . که چی ؟ به من چی میرسه اونوقت ؟ نگفتنم یه درده . گفتنم هزار درد . سکوتم خیلی زود حوصله ی مامان رو سر میبره .
- همین دیگه . بابات امشب آقای کاویان رو دعوت کرده دو تا خانواده بشینیم بلکه بفهمیم حرف حساب شما دو تا چیه .
یه چیزی توی مغز سرم تیر میکشه . دستم رو روی سرم میزارم و فکر میکنم فقط یه جلسه ی شور خانوادگی رو کم داشتم تو این هیر و ویری .خودم رو به زور جمع میکنم و میرم سمت اتاقم .
- مژده اگه هنوزم توی سرت فکر اون پسره است بهت بگم ...
- مامان مسلمون من اینقدر تن یه مرده رو توی گور نلرزون .
نمی فهمم کی صدام این طوری بغض گرفت به خودش .برنمیگردم تا عکس العمل مامان رو ببینم .می رم توی اتاق و در رو روی خودم میبندم .شماره ی حمید رو میگیرم که رد تماس میده . دوباره میگیرم و باز هم جوابی نمیگیرم . توی دلم شروع میکنم به بد و بیراه گفتن . ای تو روحت حمید . مرده شورت رو ببرن که آدم نمیشی .به جهنم که جواب نمیدی .
خدا رو شکر که چمدون هام رو درست حسابی باز نکردم . دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم . حتی برای چند وقت .نه این جا جای موندن نیست .نمی مونم تا تنهایی امشب محاکمه ام کنن و لابد محکوم هم باید بشم .نفسم رو باحرص بیرون میدم و توی یه تصمیم آنی شماره میگیرم .
- سلام مژده ام.
- به به سلام . چه عجب از این ورا .
- کار و بار چطوره ؟
- به لطف شما عالی . حال و روزتون متعالی .
- خواهرت چطوره این چند وقت ازش خبری نیست . ازش خبر داری؟
- خوبه . فعلا پیش نامزد بعد از اینشه .
- اوضاعش چطور پیش میره ؟ دلم براش تنگ شده .
- گراش به تو بیشتر میرسه تا به ما .نترس . سرش گرمه که ازش خبری نیست . پسره داره عین پروانه دورش میچرخه .خب منم بودم استفاده میبردم .
- این خواهرت کلش بوی قرمه سبزی میده . کار دست خودش نده ؟
- بی خیال این ورپریده لشکری رو برده دم چشمه و تشنه برگردونده . این پسره رو من دیدم . بخاری ازش بلند نمیشه .
- داداششی مثلا خره .یه چی میدونم که یه چی میگم . هواش رو داشته باش .
بعد زیر لب میگم منم یه زمانی خیلی ادعای زرنگی داشتم
- حواسم بهش هست .
- راستین می تونی بیای دنبالم ؟می خوام این یه مدت رو برم هتل .
- هتل چرا ؟ مگه خونه ی خواهر ما چشه ؟
- نمی خوام الان برم اونجا . خودت که می دونی مزاحم یه زوج عاشق بودن گناهه !
- چرا نمیری پیش...
می پرم توی حرفش . نمی خوام ادامش رو بشنوم .
- بیخیال . این رفیقمون رو دیدی بهش سلام برسون .
- دیوونه دوستت داره . باهاش به از این باش .
- میدونم دوستم داره . مشکل اینجاست که من نمی تونم جواب این دوست داشتن رو اون طوری که باید بدم .
یه کم مکث میکنه و بعد پی بحث رو دیگه نمیگیره .
- کی بیام دنبالت ؟
- می تونی یه ساعت دیگه بیای ؟
- منتظرم باش .
وسائلم رو توی چمدون هام می چپونم . از آواره بودن خسته شدم . میدونم کاری رو که از راستین خواستم یه راننده ی آژانسم می تونست بکنه اما انگار فقط میخواستم خبر به گوش اونم برسه .نمی فهمم این با دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن هام چه معنی میده . اما می دونم بالاخره باید یه تصمیم درست بگیرم . اون که با وجود تمام جریانات تو همه ی این بازی های من پا به پام اومده .دل دل می کنم ببینم بازم کلید خونه اش رو پیش کش برام میفرسته یا نه .
به این طرف اون طرف سرک میکشم که چیزی رو جا نذارم باز . توی کمد چشمم می افته به سجاده ی یادگاری مادربزرگ . ته دلم یه جوری میشه . فکر میکنم از وقتی خدا رو فراموش کردم زندگیم این جوری شد . از وقتی دور اعتقاداتم خط کشیدم همه چیز خراب شد . نا امید شدم کینه ای و انتقام جو شدم . سردی و تاریکی از همون وقت سرک کشید توی وجود مژده .به ساعتم نگاه می کنم .هنوز وقت دارم . می پرم و وضو میگیرم و سر سجاده می ایستم . همین که سلام نمازم رو میدم نفس عمیقی می کشم . دست میبرم تا صورت خیسم رو پاک کنم مثل قدیم اونقدر توی قنوتم با خدا درد و دل کردم که بغض سنگین توی گلوم بعد از مدت ها ترکید .دست هام رو بلند میکنم و بلند بلند میگم . " خدایا کمکم کن ببخشم اگر باید ببخشم . کمکم کن فراموش کنم اگر که نباید ببخشم "
بلند میشم و سجاده رو جمع میکم و توی وسائلم میزارم . چمدون هام رو کشون کشون می برم دم در و زیر لب دعا می کنم تا قبل از برگشتن مامان سر و کله ی راستین پیدا بشه .ته دلم میدونم حالا که با خدا آشتی کردم جواب دعاهام رو میده حتی اگه اون چیزی که می خوام درست نباشه .توی همین فکرام که به صدای بوق ماشینی سر بلند میکنم .حدسم درست بوده منتها با یه کم تفاوت، جای کلید خودش اومده دنبالم .
بی حرف پیاده میشه و چمدونهام رو میزاره توی صندوق عقب . در جلو رو باز میکنه و منتظر نگاهم میکنه تا سوار شم . توی نگاهش دلخوری هست ، نگرانی و دلتنگی هست .منم بی حرف میشینم . وقتی میشینه نفسش رو پر صدا بیرون میده . چشماش رو یه بار باز و بسته میکنه و سعی میکنه لبخند بزنه . برمیگرده طرفم و سری تکون میده .دستش رو به طرفم دراز میکنه تا باهام دست بده .
- سلام خانم خانما
به دستش نگاهم نمی کنم .
- سلام .
همین طور زل میزنه به من و یه اینچم تکون نمیخوره .
- اگر منتظری تا باهات دست بدم باید بگم معذورم .
ابروهاش توی هم گره میخوره و لبخند زورکیش تبدیل به یه پوزخند حرص آلود میشه .
- فقط با من ؟
- نه از این به بعد با همه ی آقایون
یه کم نگاهم میکنه و بعد دستش رو عقب می بره و میکشه کناره ی لبش برای پاک کردن چیزی که وجود نداره اما درحقیقت برای اینکه لبخندش رو که این دفعه واقعیه جمع کنه .
- همین اخلاقات آدم رو دیوونه می کنه
راه میفته . بعد از یه مدت طاقت نمیاره و هر چی توی دلشه تو یه جمله بیرون میریزه .
- دیگه قد یه راننده تاکسی هم قبولم نداری ؟
- نخواستم از کار بندازمت
- یه دلیل بهتر میاوردی لااقل . یه زمانی با هم دوست بودیم مثلا .
سکوت میکنم . میره سمت غرب تهران که صدام درمیاد .
- فکر نکنم این طرفا هتل باشه ها !
- چند وقت پیش یه آپارتمان نقلی این اطراف خریدم .
- خوب به من چه ؟
- مژده !
- دست بردار
دندون هاش رو طوری روی هم فشار میده که صدای قرچ قرچشون بلند میشه .
- محض رضای خدا ! یادمه اون موقع ها بهم اعتماد داشتی .
- به تنهایی احتیاج دارم
- کی گفته من قراره مزاحمت بشم ؟
- خب این جوری که مجبورم خودم شام و ناهار درست کنم .
میخندم بلکه با شوخی از این قضیه رد بشیم . سری از روی تاسف تکون میده و مسیر رو عوض میکنه .حوصله ی مرافعه ندارم . دلم میخواد جو رو تغییر بدم .
- چه خبر ؟
- کارات داره جور میشه . نهایت تا آخر ماه ویزات میاد . تا چند وقت دیگه از شر همه ی ما با هم راحت میشی . توی ساحل سان شاین میخوری و به ریش هممون میخندی .
نمی فهمم چی میشه که از دهنم می پره
- از فرار کردن خسته شدم .
برمیگرده و گرم نگاهم می کنه .
- خب بمون .
پوزخندی می زنم و سرم رو برمیگردونم سمت شیشه . اما تا نیشم رو نزنم آروم نمیشم .
- می دونی راهنمایی های تو همیشه کمکه !!!

**************
خیابون جلوی بیمارستان رو برای بار سوم بالا و پایین میرم . میدونم دارم بیخودی دست دست میکنم . شاید تقصیر خودم بود که نخواستم برم مطب . حالا اومدن توی یه بیمارستان آشنا ، یه تیکه از گذشته برام سخت تر از رفتن به مطب دکتر روانپزشک به نظر میاد .میدونم که بعد از این همه ماجرا با وجود بلایی که خودم هم داشتم سر خودم می آوردم کمک گرفتن از یه متخصص ایده ی خوبیه . میدونم گاهی برای کمک گرفتن باید دست دراز کرد وگرنه زیر آب فرو می ری ، غرق میشی .
جلوی در ایستادم با تردید راهروی عریض و طویل بیمارستان رو نگاه میکنم که با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جا می پرم . فکر میکنم باید آرش باشه . لابد بسکه دیر کردم زنگ زده ببینه کجا موندم . چشمم اما وقتی به صفحه ی گوشیم میفته نفسم حبس میشه . اسمش که جلوی چشمام روشن و خاموش میشه همون حس همیشگی توی وجودم میپیچه . عقلم میگه دیگه بسه . کم کشیدی تا حالا ؟ اما دلم ، دل احمقم برای خودش یه ساز دیگه میزنه . قبل اینکه بفهمم باید به حرف کدومشون گوش کنم کلید سبز رو فشار دادم . صداش که توی گوشم میپیچه یادم میره اصلا عقلی هم بوده .
- سلام پری کوچولو
آب دهنم رو به زور قورت میدم اما سکوت میکنم .
- زبونت رو یه گربه ی ملوس خورده ؟
نفسم رو مقطع و صدادار بیرون میدم . سعی میکنم به این فکر نکنم که با وجود اینکه بعد از دیدنش توی بیمارستان یک بار هم روی خوش بهش نشون ندادم اما برای بودنش ، زنگ زدن های گاه و بیگاهش حتی صبوری هاش و دوستت دارم هاش عقده دارم .
- جوابم رو بده عزیزم
خواهش توی صداش مقاومتم رو میشکنه . هر چند امروز اون روی مردم آزار و بی اعتماد درونم داره دوباره توی وجودم سرکشی میکنه .
- بسه دیگه . حرفات رو چند بار زدی منم گوش کردم دیگه تمومش کن لطفا
- شنیدی اما گوش نکردی .
- برای من فرقی نداره . دیگه برام مهم نیست .
- بیا ببینمت
- نه . اصلا هر چی تو گفتی قبول اما میخوام این بازی رو همین جا تموم کنم
- اگه به قول تو بازی هم باشه این بازی ته نداره . خواهش میکنم . باید ببینمت .
لحنش اون قدر نرمه که باز پای همون دل احمقم سر میخوره . تا عقلم بخواد به خودش بجنبه . برای بعد از ظهر همون پاساژی که یه بار باهم رفته بودیم باهاش قرار گذاشتم .

******************
اون قدر توی این پاساژ کوفتی قدم زدم که پاهام به ذوق ذوق افتادن . بدبختی پولی هم ندارم که بخوام لااقل خرید کنم . دار و ندارم رو برای صورت حسابای هتل گذاشتم . دوست ندارم از کسی هم کمک بگیرم . حداقل الان نه . به ساعتم نگاه می کنم . به حد کافی وقت گذروندم .فکر میکنم اگه میخواست بیاد باید تا حالا پیداش میشد .دیگه وقت رفتنه . راهم رو کج میکنم و بی اون که حتی بهش زنگ بزنم می رم سمت پارکینگ طبقاتی نزدیک پاساژ که دفعه ی پیش اون ماشینش رو اونجا پارک کرده بود . امروز اما من به اصرار روشن ماشین راستین رو قرض گرفته بودم .سعی می کنم ذهنم رو منحرف کنم . آخ کاش میشد دماغم رو عمل کنم . خوشگل میشدم شاید یه خورده توی حال و هوام تاثیر داشت . اما نه دلم یه چیز دیگه می خواد .همین جوری که دارم با خودم بحث میکنم کنار ماشین وای میستم و ماشین های دیگه ی توی پارکینگ رو نگاه می کنم . اکثرا با کلاس و گرون قیمتن . بله دیگه بالا شهره هر چی نباشه .بنز ، BMW ، چشمم که به یه آئودی مدل جدید گوشه ی پارکینگ می افته نفسم بند میاد . فکر میکنم کاش از اول واسه وقت گذرونی همین جا می موندم . این همه پول پارکینگ دادم یه حض بصری می بردم .
توی همین خیالاتم که چشمم روی حمید و منشی جدیدیش قفل می شه که دارن از ورودی این طبقه میان تو . توی دست حمید پر از کیسه های خریده . معلومه این خانم خانما حسابی از خجالت خودش و جیب حمید دراومده . حمید هم که مات و مبهوت دختر شده که داره بلند بلند حرف میزنه و قهقه های مستانه سر میده . آب دهنم رو به زور قورت میدم و خودم رو کنار میکشم که دیده نشم . هنوز خودم رو جمع و جور نکردم که اونا کنار آئودی می رسن . یکدفعه درعقب ماشین باز میشه و یه مرد کوتاه قد ازش پیاده میشه . مرد قبل این که در ماشینش رو ببنده تنه ای به تینا میزنه که صدای خنده اش به یه جیغ جیغ بنفش تبدیل میشه .مات صحنه ی رو به روم موندم . که داد و بیداد حمید توی پارکینگ اکو میگیره .
- مگه کوری ؟ حواست رو جمع کن مرتیکه .
بیچاره حمید نمی تونه چیز دیگه ای بگه . تا همین جمله از دهنش درمیاد از در جلوی ماشین یه غول پیاده میشه و یقش رو می چسبه . مرد راننده که بهش میاد بادیگارد مرد کوتوله باشه سه برابر حمید هیکل داره .قبل از اینکه حمید تکون بخوره ،حسابی چپ و راستش می کنه . حمید زمین میفته و دستاش رو روی شکمش گذاشته داره به خودش میپیچه . صدای نکره ی بادیگارد بلند میشه .
- از آقا عذرخواهی کن
حمید اما فقط صدای ناله اش بلند میشه . مرد لگد محکمی توی شکم حمید میکوبه .
- نشنیدم چی گفتی
منم که این گوشه ام ترسیدم چه برسه به حمید بدبخت . صدای سرفه اش پارکینگ رو برمیداره . بادیگارده با پنجه ی پاش یکی از دستای حمید رو میکشونه روی زمین و با پاشنه پا دستش رو له میکنه طوری که صدای شکستن استخون های دست حمید دلم رو آشوب میکنه .
- یالا نفله بگو غلط کردم .
حمید دهن باز میکنه اما جای صدا یه مایع لزج که توی تاریکی رنگش رو تشخیص نمیدم از دهنش بیرون میریزه .نمی فهمم خونه یا محتویات دل و روده اش . پای مرد که دوباره بالا میره صدای خفه ی حمید هم در میاد .
- غلط کردم .
- چی؟ نشنیدم بلند تر .
- گه خوردم . بسه دیگه .
مرد کوتوله که تمام این مدت عقب ایستاده بود و نگاه میکرد صداش درمیاد بالاخره .
- حسن . بریم .
بادیگارد ، حسن تفی توی صورت حمید میندازه و برمیگرده سمت ماشین . در عقب رو برای مرد کوتوله باز میکنه و خودش هم فی الفور می پره پشت فرمون و ماشین رو با آخرین سرعت ممکن از پارکینگ می بره بیرون . بالاخره می تونم نفسم رو که حبس کرده بودم بیرون بدم . حال و روز خراب حمید رو که میبینم یاد تمام اون کتکایی که ازش خوردم میفتم . ناخودآگاه یه قدم سمتش برمیدارم . میخوام برم گلوش رو با دستام بگیرم و فشار بدم . میخوام سرش رو بکوبم به کف زمین و بگم ضعیف بودن چه مزه ای داره ؟ میام یه قدم دیگه به طرف حمید بردارم که منشی سابق و دوست دختر فعلیش که تا الان کنج دیوار کز کرده بود میاد سمتش . لبم رو به دندون میگیرم صداش رو که میشنوم از جلو رفتن پشیمون میشم .
- حمید جون . خوبی ؟ بمیرم برات .
تا همین جا دیگه بسه . عقب گرد میکنم و سوار لکسوس راستین میشم . دستام می لرزن هنوز . بعد مدت ها ضربان قلبم رو دوباره حس میکنم . ته دلم اما یه نسیم خنکی پیچیده .اگه من زورم هیچ وقت به حمید نرسید اما بالاخره یکی یه جایی تو این دنیا حریفش شد . همین جور که از پارکینگ بیرون می رم به آخرین تصویری که از اون آئودی توی ذهنمه فکر میکنم . زیر نور کم ورودی ، رنگ آبی کاربنیش برق می زد . چقدر اون ماشین به نظرم آشنا بود . انگار قبلا توی مهمونی خونه ی آرش دیده بودمش .
*********************
وقتی نیومد دلم گرفت .نه! فکر میکردم دیگه اصلا دلی ندارم اما دلم شکست .
بعد از پاساژ و اتفاقاتی که افتاد برمیگردم هتل . مسئول پذیرش غیر از کلید اتاق یه پاکت میزاره جلوی روم که تازه حواسم جمع میشه. سر بلند میکنم و با تعجب نگاهش میکنم . شما که نبودید یه آقایی این رو برای شما آوردن . پاکت رو برمیدارم و زل میزنم بهش انگار از ظاهر ساده اش میخوام قبل از باز کردنش بفهمم چی ممکنه توش باشه . تلاشم که بی نتیجه می مونه بی حوصله بیخیال آسانسور میشم و پله ها رو به طرف اتاقم میدوم . توی اتاق فقط شالم رو از سرم میکشم . خودم رو روی تخت میندازم . پاکت رو باز میکنم .
از توی این پاکت یه سند بیرون میفته . سند یه ویلای بزرگ توی یه شهرک ، نزدیک دریا . سندی که ظاهرا به نام من خورده . مدارک رو که زیر و رو میکنم میفهمم کار متینه . نمی فهمم وکالتی که برای انجام کارای رفتنم دادم چه ربطی به یه کار ملکی داره اما هر چی هست سند به نامم خورده .یه حس بد همه ی وجودم رو پر میکنه . قبل اینکه عصبانیتم بخوابه شمارش رو میگیرم .
- این کارا چه معنی میده ؟
- سلام عزیزم .
- پرسیدم این سند چیه ؟
- آروم باش .فکرکردم میخوای بدونی چرا سر قرارمون نیومدم .
- متین!!!
- خیلی خب . خیلی خب .این ویلا اصلا به من ربطی نداره که این طوری آتیشی شدی. فکر کن مهریته . هر چند پول مهریت بیشتر از این میشد .
تازه میفهمم باید سند یکی از ویلاهای همون پروژه ی کذایی باشه .
- من اگه مهریه میخواستم خودم میگرفتم لازم نبود تو این کار رو بکنی .
- باشه . اما حمید حداقل این قدر رو به تو بدهکار بود . دوست نداشتم به همین راحتی قصر در بره . اصلا فرض بگیر این پول دیه است .
پیش خودم فکر میکنم دیه ی قلب شکسته ی من بیشتر از این حرف هاست . این پول خون منه .
- اصلا چه جوری . . .
- چه جوریش مهم نیست . مهم اینه که اون باید یه گوشه از بدهیش رو لا اقل بهت میداد . این دیگه پول من یا کس دیگه ای نیست که نخوای قبولش کنی . فکر کن .اصلا مگه دوست نداشتی بری کنار دریا ؟ اینجا هم دریا داره هم ساین شاین می تونی بخوری هم فرار نکردی .
من سکوت میکنم . اون هم گوشی رو قطع میکنه . شاید حق با اونه باید فکر کنم .هر چند ته دلم ازش ممنونم .
*****************
بعد از سالهایی که روی تقویم زیاد نیست و توی چشم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه یک شنبه ی غم انگیز | havva7 کاربر انجمن ... , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - blogfa.com , رمان یاسمین - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان ازدواج اجباری - Blogfa , رمان بازان - رمان همسایه ی من ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/15 تاریخ
کد :63509

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا