تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نوشناز (فصل سوم)


دیگه حرفی نزد یعنی تا خونه حرفی نزدیم رسیدیم خونه من زودتر رفتم بالا تا ماشین و بیاره پارکینک، منم لباسام رو عوض کردم اومد بالا در و محکم بست طوری که با اینکه از آومدنش مطلع بودم و روبه رو خودم بود ترسیدم یه نیشخند بهم زد و رفت آشپزخونه از سرویس چاقوهام گنده ترین چاقوم و برداشت و اومد بیرون یکم ایستاد نگام کرد من اول ترسیدم اما بعد که از کنارم گذشت خیالم راحت شد... اما... اما رفت تو اتاقم اومد بیرون تیزی چاقو یعنب نوکش رو پالتوم بود بلند شدم دستم رو به نشونه منع گرفتم گفتم:

من: نه... نه... اون و بابا کانادا واسم آورده اون به جهنم... من اون و خیلی دوست دارم لطفا اینکار و نکن...
اما دیر گفتم چون پالتو قشنگ جر خورده بود...

سورن: خانم یادت باشه عاشق چشم و ابروت نیستم اما حق نداری تو خونه من اینجوری بگردی...

من: چیه نکنه بی غیرت میشی/؟ ها؟؟ غیرت از دید تو چیه اینکه اینکه یه دختر اینورت باشه یکی هم اونور؟ وای آقای با آبرو با غیرت... متمدن... دیگه نمی خوام اسمتم بیارم دیگه نمیخوام همخونتم باشی الان میرم همه چی رو به بابام میگم... اصلا دلم خواست دلم خواست با شایان برم بیرون منم مثل تو یکی بستم نمی کنه منم می خوام یکی اونورم باشه یکی اینور.. اصلا می خوام خراب باشم... دستش اومد بالا و... اما دستش و گرفتم نذاشتم بزنه اونم مچم و گرفت پیچوند طوری که پشتم شد بهش و مچم چسبید به کمرم...

من: ولم کن دیوونه روانی...

سورن: آروم در گوشم گفت... :ششش آرومتر چرا رم کردی... کاری نکن مردی ونامردی رو بهت ثابت کنم... اونقدی هستم که یکی اینورت و یکی اونورت نباشه.. اما تو چی تو هیچی نیستی ...

بعدم پرتم کرد که با دماغ اومدم رو سرامیکا... وای نستاد ببینه چم شد رفت تو اتاقش بلند شدم خون رو سرامیک و از دماغم می چکید داد زدم بهش گفتم وحشیییییی... بعدم با یه دستمال که گرفتم رو دماغم رفتم تو اتاق آماده شدم و به شبنم زنگ زدم شانس آوردم خودش ورداشتم فقط بهش گفتم بیا خونم اما تنها شایان و نیار... بهدم لباس پوشیدم آروم رفتم بیرون... جلو در پارکینگ وایسادم خونه هامون خیلی از هم دور نبود یه ربع بعد دم در خونمون بود اما بیچاره با لباس خونه اومده بود یه شال سرش بود اومد جلو گفتم جلو نیا سوار شو بریم... نشستم جلو نشست کنارم بهش گفتم شبنم توضیح می دم لطفا راه بیفت تا سورن نیومده بیرون...

شبنم: جون به سرم کردی حرف بزن دیگه...

من: هیچی سورن هولم داده همین... پس دماغت شکسته واستاد گفت ببینم گفتم بند اومده لازم نیست به دکتر... این خونای رو دستمال هم برای قبل از بند اومدن...

شبنم: نمی خوای بری بیمارستان که یه نامه بهت بده فردا بری برای پزشکی قانونی...

من: نه بابا توهم ... موبایلم زنگ خورد سورن بود... جواب ندادم شبنم آب خرید سورتم و گوشه خیابون شستم یه آرامبخشم برام خرید و خوردم بقیشم گذاشتم تو جیبم چون این درد تمومی نداشت و به دردم میخورد..

شبنم: گشنت نیست؟

من: شبنم جان ساعت 2 نصف شب من شام خوردم...

شبنم: منم خوردم اما دارم میمیرم از گشنگی... نگرانی باعث شده کالری بدنم بسوزه...

من: آخ بمیرم برات دیوونه... باشه منم ته مهای دلم مالش میره برای پیتزاهای پدر خونده اونم که تا صبح باز... بریم:؟

شبنم: بریم اما کلاس اونجا خیلی بالاست... جلو درشم که دیدی هر کسی رو راه نمی دن... الانم نه من تیپم درسته نه تو چکار کنیم...

من: راس می گی برو فانوس... اونجا هم من پیاده نمیشم خودت بخر بیا اونجا هم الان بازه...

شبنم: پس پیش بسوی پیتزای قارچ و گوشت...

من: خلاصه پیتزامونم خوردیم شبنم من و رسوند دم خونه اما نذاشتم تا بالا باهام بیاد... رسیدم بالا در و که باز کردم سورن نشسته بود پاشم انداخته بود رو پاش...تا من و دید پا شد بیاد سمتم شکلم و که دید سر جاش وایساد( آخه من دستما خونی و گرفته بودم رو دماغم... پایینم که از تو جعبه کمک اولیه شبنم بتادین ریختیم رو دماغ و لباسم که پیاز داغش همچین بیشتر به نظر برسه...)

سورن: کجا رفته بودی تصادف کردی؟

من: همینجور که می رفتم سمت اتاقم گفتم: دکتر... آره یه یابویی از پشت زد بهم منم با دماغ رفتم تو سرامیکا...


پشت سرم اومد تو اتاق...

سورن: بهونه نیار نصف شبی کجا رفته بودی... ننداز تقصیر من...

من: ببین دهنت و وا نکن که اصلا حوصله بحث ندارم... فردا دادخواست طلاق میدم آدرس خونه بابات و میدم آخه تو که یه روز خونه ای 10 روز نیستی بعد یه روزم که من با داداش دوستم میرم بیرون بهشون بر می خوره... من میرم خونه بابام شما هم تکلیفت مشخصه برای آشتی کنون و اینا تشریف نمیاری برای طلاق میای دادگاه... می دونم چرا دوست نداری طلاق بدی چون دیگه یکی مثل بابات نی بهت گیر بده... من نمیدونم تو چطوری شدی دکتر مملکت...

سورن: خیلی حرف میزنیا...

من: برو بیرون می خوام برم اینجوری برم پیش بابا اینه وحشت می کنن...
بعدم چمدونم و ورداشتم چند دست لباس ریختم توش( حالا الکی اینکارارو می کردم بترسونمشا هر چی هیم آروم آروم کار انجام میدادم بیاد ازم بگیرشون)

سورن: بده من این چمدون و لازم نکرده بری به من خوش میگذره درست اما به تو هم که بد نمی گذره... بیا بشین ببینم دماغت چشه... من میرم وسیله بیارم...

من: پیش خودم گفتم نکنه بره از اون گوشیا بیار بخواد بزره رو سینم بعد یه چیزی از درونم گفت خنگ خدا حتما گوشی رو هم می خواد بزاره رو دماغت آخه دماغ چه ربطی به اون گوشیا داره...

سورن... سرت و بگیر بالا

من: نمی خوام چمدونم و بده..و اصلا لباسامم مال خودت بپوش بهت میاد با اون هیکل گلدونیت(حالا هیکلش از اوناییه که من همیشه پیش شبنم واسشون غش میرما)

سورن: از خداتم باشه... همش عضلست...

من: ما خومون عضله ایم مال شما ازخدامون نیست... خدا حافظ سورن صالحی شب بخیر، خوش گذشت...

دستم و گرفت و برگردوندم تو گفت بیا بشین لج نکن... حوصله دعوا ندارم ببخشید اصلا خوبه...

من: نه خیر کافی نیست...

سورن: چی می خوای.؟

من: تا یه ماه تمام کارای خونه با تو البته هفته ای یه بار دوشنبه ها یه خانمی میاد خونه رو تمیز می کنه... اما آشپزی شستن ظرفا با تو...

سورن: باشه قبول...

من: هنوز شرطام تموم نشده من ازین زنا نیستم با این چیا گول بخورما...(یکم فکر کردم دیدم چیزی یادم نمیاد الان بهش بگم اونم دید فکر کردنم طولانی شد گفت:

سورن: خجالت میکشی؟ می خوای من واست راحتش کنم...؟ خوب زودتر بگو بیا بوسم کن... دیگه در خواست بوس از شوهر خجالت نداره که...

داشت صورتش رو می آورد جلو که خواستم یکی آروم بزنم که بره عقب اما با حلقم که دستم بود محکم زدم (دستم ول شد به جان خودم از قصد نبود اما بعدش دلم خنک شد به تلافی پرت کردنم حقش بود) داشتم میگفتم دستم محکم ول شد خورد تو دهنش... گفتم دیگه ازین حرفا نداریما... که دیدم وای لبش پاره شد داره خون میاد ازش... دیدم اوضاع ابریه خفن پا شدم گفتم خوب دیگه من برم بخوابم شب بخیر...

سورن: خرابکاریت و انجام دادی دیگه... خیالتم راحته... خودت که یه لب به ما نمی دی یه کار کردی دیگه کسی نگامون نکنه...

من: رفتم سمت در اصلی... در همون حال گوشیش که رو اپن بود و انداختم (فکر نکنم چیزیش شده باشه دیگه خیلی مشکل داشته باشه با فلتشه یا ال سی دیش... ) و گفتم نه مثل اینکه باید برم... بی تربیت... چشم چرون... هوس باز... هیز...

دستم و گرفت گفت...

سورن: تا یه ما که ظرفا با منه لبمم که پاره کردی... هر چی دلت خواستم که بارم کردی...گوشیمم که دیگه تصادفی شد به درد نمی خوره... بیا برو جون مادرت بخواب ساعت 4 صبح من ساعت 9 یه عمل دارم بزار یه کم استراحت کنم...

من: رفتم سمت اتاقم گفتم: باشه صبح واسه من صبحونه آماده نکن کلاس ندارم... سرو صدا نکن بیدار شم... در ضمن دیگه یخم بزارم باد دماغم کم نمیشه... ازین چسبا که عملیا میزارن برام بیار که حداقل فکر کنن عمل کردم...

سورن: حتما... خیلی روت پررواِ به خدا...

من: چیزی گفتی

سورن: آره

من: چی اونوقت؟

سورن: گفتم شب بخیر...

من: با اون دماغ باد کردم و قیافم یه لبخند ژکوندم براش زدم که فکر کنم اون موقع قیافم شبیه مرغ تصادفی شده بود بعدم رفتم تو اتاقم درم قفل کردم و بعد از یه دوش 10 دقیقه ای راحت خوابیدم...


آخ آخ آخ خدا بچه هات و گشنه نگه داره سورن آخه اخمخ این چه کاری بود کردی؟
من: شبنم همچین آخ آخ می کنی انگار این بلا سر خودت اومده... اما بادش بیشتر شده...
شبنم: آره... حالا چرا نیومد این هنوز از صبح که اینجام یه زنگ نزده ساعت 6 شد این چی چی دکتره؟ مطب داره؟ مگه نمی گی مطبش در دست تعمیره؟ می گم نکنه این عمله کارگر بیمارستانه گول خوردیم هممون؟
من: شبنم این چه طرز حرف زدنه کار، کارِ دیگه... کار کردن عیب نیست که...
شبنم: یعنی اگه همین سورن خان عمله ساختمون بود قبول می کردی دیگه؟؟... من تو رو میشناسم دختر پررو تو نبودی می گفتی شوهرم باید تحصیلکرده باشه...
من: خوب اگه عمله تحصیلکرده باشه راجع بهش فکر میکنم...
شبنم: گم بمیر... با این حرف زدنت عمله اگه تحصیلکرده بود که عمله نمیشد...
من: فکر نکنم این دیگه بیاد شبنم... سورن تا 6.30 نیاد یعنی دیگه اونشب اومدنش از 30 درصدم کمتره...
شبنم: تو باغ من نیستیا... نوشابه جان باغ سورن چی داره که باغ ما نداره؟ لابد گوجه سبز ها؟
من: وای شبنم چه قد حرف میزنی؟ حوصله داریا...شبنم کمکم کن یه کار کنم طلاقم بده لطفا...اینجوری هم من داغون میشم هم اون... حال دیگه یه اسم تو شناسنامم هست... شاید نامردی باشه اما من که دیگه ازدواج نمی کنم بابا هم مطمئنا دیگه بهم گیر نمیده...
شبنم: قربون اشک تو چشات، قربون مردمکت که می لرزه، قربون لب خوشرنگ و خوردنیت که جمعش کردی...
من: اَه شبنم تر و خدا دست بردار من دارم جدی می گم...
شبنم: منم داشتم جدی حرف میزدم نوشناز نذاشتی ادامه بدم که من میگم تو اگه طلاق می خواستی همون دیشب باید قهر میرفتی...اما نوشی یعنی انقدرا منطقی نیست باهاش بحرفی و همه چی و بگی و بمونید سر زندگیتون؟...
من: نه اونقدا منطقی نیست بعدم من ازش خوشم نمیاد یعنی بدمم نمیادا اصلا بهش حسی ندارم... دیشب قصدم رفتن نبود یکم اذیتش کردم... اما اگه میدیدش موی لختش ریخته بود یه گوشه پیشونیش تو چشمای مشکیش التماس بیداد می کرد منم دلم سوخت دیگه...
شبنم: وای وای چه جور دلت اومد بزنی تو اون لبای صورتی و قلوه ایش... ببخشیدا می دونم شوهر تو اما عجب لبایی داره جای برادری لباش خوردنیه...
من: خاک تو سرت یعنی تو لبای برادرت و می خوری مثال بود زدی؟
شبنم: خوب بابا توام راستی شونه هاش چه جور دلت میاد از اون شونه هاش بگذری وای بهش بگو لباسش و در بیاره بههدش سرت و بزار رو یه سمت شونش دستتم رو اون یکی شونش اونم موهات و نوازش کنه،اوخی چه رویایی...
من: وایییی شبنم چقدر رویایی هستی تو... اصلا مال خودت می خوام چه کارش کنم...
شبنم: بی احساس...
من: آره من از دو سال پیش بی احساس شدم، شدم عین سنگ...
شبنم: یعنی الان سنگی؟ اگه دستت و ببرم دردت نمیاد؟
من: چشام شد 6 تا.... وای شبنم چه ربطی داره؟
شبنم: با فعل ربطی ربطش میدم... خواستم یکم ساده بازی در بیارم... آخه شنیدم اون ور آبیا خیلی ساده هستن... منم که اونوری....
من: وای شبنم تر و خدا بسّه... به شایان که چیزی نگفتی؟
شبنم: چرا رفتم خونه زدم پس کلش که دیگه بدون من حق نداره با تو بره دَدَر دودور...
من: بی ادب این چه طرز حرف زدنه....
تا شبنم اومد جوابم و بده گوشیش زنگ خورد مامانش بود قرار بود شبنم پیشم بمونه اما مامانش گفت مهمون دارن شبنم باید بره... شبنمم از من خداحافظی کرد و رفت...
..
...
........./

نانا نای نای نای، نای نای نای...
این چه طرز آهنگ خوندن نوشناز پاشو یه آهنگ بزار یکم برقص ساعت 11 شب این پسره دیگه اومدنی نیست...
رفتم تو اتاق دو دست لباس برداشتم اومدم بیرون... تو کلاس رقصمون با آهنگ ماهسون زیاد تمرین داشتم می خوام با اون اول برقصم بعدم با یکی از اهنگای نانسی که باهاشون طراحی رقصام عالیه... یادم رفته بود بگم چند سالی رقص عربی کلاس میرفتم... تا اینکه حرفه ای شدم... رقصم که با آهنگ ماهسونِ، با رقصنده هاش مو نمیزنه اصلا واسه یه رقص گروهی بود که این رقص و انتخاب کردیم عربی هیپاپ قاطیه...
اول دامن کوتاهم با نیم تنش و پوشیدم یه کمربند بی صدا هم داشتم اونم بستم. و آهنگ و گذاشتم فقط امیدوارم دماغم درد نگیره...
.
.
.

به اینجای آهنگ که می گه بدن د رسید که یه بسته 2 هزار تومنی ریخت رو سرم همشم کهنه بود شکم زد برگشتم دیدم سورن دست به کمرم وایساده با لبخند داره نگاه می کنه...
من: این چه کاری بود مگه من رقاص تو بارم که اینجوری پول ریختی رم بعدم مگه قرار نبود تو امشب خونه نیای...
سورن: ما کی همچین قراری گذاشته بودیم... مگ تا یه ماه غذا با من نبود؟ غذا خریدم آوردم نگو غذای بیرون نمی خوری که می دونم دروغ می گی... اینار و بیخیال رقصت محشره دختر تو چرا عروسیمون اینجوری نرقصیدی؟ حنابندون که لباسش جون می داد واسه این رقص هلوی تو؟
همینجور که نفس نفس میزدم... گفتم از این به بعد تا هفت اومدی که هیچی اما اگه 7 بشه هفت و دو دقیقه کلامون میره تو هم من فکر کردم نمیای... چشاتم در ویش کن بی ادب و چشم چرون... بعد داشتم می رفتم سمت اتاق دستم و گرفت و کشید که برگشتم کشیده شدم سمت سینش اما به موقع گرفتم والا دماغم می خورد تو سینش داغون میشد...
من: ولم کن...
سورن بیا یه دور برقصیم نگو نه لطفا... تا جواب + ندی ولت نمی کنم...
من: لابد تانگو آره؟
سورن: آره دیگه من که ازین رقصای خوشمل تو که بلد نیستم...
من: نه نمیشه ولم کن...
سورن: نچ ببین مثل دو تا دوست خواهش واسه عذر خواهی دیشب دیگه اصلا فکر کن دوست پسرتم...
من: د آخه احمق من دوست پسرم کجا بود...
باشه باشه ببخشید... فقط یه دور آرومش باشه؟
بعد من و با خودش کشید...
من: من آهنگ ندارما...
سورن... همینجا هست صبر کن دختر...
بزار برم لباس بپوشم
سورن: نه با همینا...
خودخواه
سورن: صبر کن دیگه خانمی... اها اینم از آهنگ بعدم من و کشوند سمت برقا خاموششون کرد و فقط لوستر رنگی کنار پذیرایی رو روشن گذاشت
سورن: شروع کن دیگه... امروز و ضد حال نباش... صبر کن کتم و درارم...

یه تیشرت از زیر پوشیده بود وسوسم کرد کارم و زودتر انجام بدم... دستام و گذاشت رو شونش اونم دستاش و انداخت دور کمرم و حلقه دستاش رو سفت تر کرد... نمیشد تو چشماش نگاه کرد سرم و انداختم پایین چشمام گردنش و میدید آدم وسوسه میشد برای خوردنش چه پوست خوشرنگی داره راستی چرا مثل همه مردا رو سینش مو نداره شاید زده نه به پوستش نمیاد زده باشه و دست خورده باشه... حلقه دستاش رو سفت کرد و در گوشم گفت سرت و بیار بالا... دیگه بست بود باید میرفتم والا از چشماش میشد خوند هم اون خیلی چیزا دلش می خواد هم من... دستام و ورداشتم انقدر تو هپروت بود وقتی فهمید از ش جدا شدم که رفتم تو اتاق درم بستم... چن دقیق بعد موزیک قطع شد... بعدم یه تقه به در خورد

سورن: خیلی بی معرفتی نوشناز تو زن منی... اون چه نامه ای بود من امضا کردم...
من: هوس باز... دیگه کار امشبت تکرار نشه تو قول دادی...

زد به در و گفت لعنتی چند دقیقه بعدم در اتاقش و محکم بست...

از اونشب دو روزی می گذره سورن فردا صبحش که رفت دیگه خونه نیومد...الانم مجبورا خودم بهش زنگ زدم آخه قراره بریم خونه داییش اینا زنگ زدن دعوتمون کردن کی این پاگشا تموم شه خدا می دونه... سورنم خیلی سرسنگین بدون اینکه درست حال و احوال کنه گفت ساعت 7 پایین منظرمه بعدم قطع کرد... بی ادبه دیگه دست خودش نیست...

....
نمی دونم چرا امروز ساعت نمی گذره تازه ساعت 4 شده زنگ زده بودم به شبنم با هم حرف میزدیم... میگه دندون پزشکی که میره پیشش و دیروز دم مطب دیده که از ماشین سورن پیاده شده... حالا جالب اینجاست که خواهر اون دندون پزشک الهام و میگم با ما تو دانشگاه همکلاسیه... نمی دونن که من زنشم چون هیچکدوم تو جشنمون دعوت نبودن...منم به شبنم گفتم که حتما دوست دخترشه خیلی هم مهم نیست بزا سرش گرم باشه به من گیر نده هی... پاشم برم حموم بیام آماده شم میرم همین دور و ور دور میزنم 7 میام در خونه که با سورن خان تشریف فرما شیم خونه دائیشون...وای وای چقدرم من از اون پسر داییش و دخترداییش بدم میاد...
....

ساعت 7 شد چرا نیومد این 5 دقیقس اینجا وایسادم از سرما آدم برفی شدم... اومد سوار شدم سلامم و با یه سلام سرد جواب داد و راه افتاد...
سورن: زندایی من آدمیه که واسه همه چی حرف درست می کنه اینجا رفتارامون صمیمی باشه تا بعد من حوصله حرف ندارم...

من: این و وقتی گفت که رسیده بودیم در خونه داشت پارک می کرد گفتم باشه و با هم پیاده شدیم خلاصه رفتیم تو و حال و احوال و اینطور چیزا گذشت نشستیم...
راستی یادم رفت بگم دایی سورن پارسال فوت شده...دختر دایی سورن که همون موقع رفت چسبید به سورن منم اینور سورن بودم... اما داشتن با هم آروم میحرفیدن و ریز ریز می خندیدن خوبه سورن به من میگه حواست به کارات باشه بعد خودش جلوی زندایی حرّافش داره چکار می کنه از نگاهاشونم که معلومه سایه من و با تیر تو هوا میزنن...شیطونه میگه بزنم ریختشو عوض کنم( ای بی ادب عاقبت گشتن با شبنم دیگه)

اه اصلا به جهنم بیخیال پاشم برم لباسم و عوض کنم از خانم زندایی پرسیدم یه اتاق بهم نشون داد منم اونجا لباسام و عوض کردم موهام و باز کردم و یه شونه بهش زدم اومدم بیرون... همون موقع حمید(پسر دایی سورن) اومد کنارم گفت :
حمید: وای چه موهای خوشرنگی داریدا...
من:ممنون مرسی...
حمید: رنگ طبیعیشه...؟ چه رنگیه؟
من: بله... خاکی زیتونی تیره...

حمید: اولین بار همچین رنگی میبینم... میشه یه عکس ازت بگیرم؟ می خوام به دوست دخترم بگم موش و این رنگی کنه... آره حتما کجا خوبه؟ آها بیار رو مبل میشینم کنار گلدون بنجامینتون عکس قشنگ میشه...(چون سورن اونجا بود مب خواستم ببینه دق کنه از قصد گفتم اونجا) یه عکس وساده نشستم و دیدم نه سورن حواسش نیست گفتم برو عقب تر من بعد خودم وایسادم پشتم و کردم به دوربین گوشیش سرم و بر گردوندم و یه دستمم انداختم تو موهام و بردمش بالا با یه لبخند خوشمل و ژکوند گفتم حالا بنداز...

:حمید با صدای تقریبا بلند: وااای نوشی معرکست... مثل مدلا شدی البته خوشگل تر از مدلایی...
من: خودمم از این لحن حرفیدنش تعجب کردم چه برسه به سورن که دیگه صدای حرفیدنش با هانیه(دختر داییش) نمیومد...
حمید: میگم ژست قشنگ بازم بلدی؟
من: اوهوم بیا بیریم اون قسمت خونه که فقط یه قالی داره(دقیقا روبه روی سورن اینا...

رفتیم اونجا نشستم رو قالی موهام و از دو طرف ریختم رو شونم و دستام و به یه حالت نمی دونم گرفتم بالا و گفتم بنداز اونم با کلی به به و چه چه سه تا عکس ازم تو همین مدل گرفت عکس آخر سورن اومد گوشیشو گرفت

سورن: متاسفم دوست ندارم عکس خانمم تو گوشی کسی باشه...

من: وا من فقط می خواستم با هانیه نحرفه این چه طرز برخورده آخه چه پررو هانیه تو بغلشه بعد من یه عکس نمی تونم بگیرم ای خدا از دست این منم بلند شدم و گفتم...
من: سورن جان من مشکلی نداشتما...
سورن: اما من دارم...
من: باشه عزیزم هر چی تو بگی... حامد جان عکس تو خونه زیاد دارم که موهام بیرون باشه اومدی اونا رو بهت میدم تا به دوست دخترت نشون بدی...
حمید که حالش حسابی پَرِش و از دست داده بود خوشحال شد گفت حتما مرسی...
دیگه زنداییش که رفته بود پایین همسایه کارش داشت اومد و یکم تعریف و اینطور چیزا و شبمون با همین حرفا و شام خوردن گذشت... می دونستم بریم خونه با این اخمای سورن یه دعوای مشت و افتادیم...

مگه من بهت نمی گم تا زن منی جلف بازی موقوف، ها؟ تو خونه باباتم اینجوری بودی؟ آره؟ مگه با تو نیستم آره؟
من: ببین سر من داد نزن... من و مسبقیم ببر خونه بابام ... من پام و تو خونه نمیزارم... من کار بدی نکردم که اینجوری داری حرف میزنی...فقط چند تا عکس بود لباسامم که پوشیده بود...

سورن: آره لباسات پوشیده بود کلا تنت پوشیده بود اما هیکل سکسیت چی اونم پوشیده بود؟ موهات چرا باز بود ها؟ تو شال و روسری نداری بندازی رو سرت؟ حتما باید واست حد و حدود مشخص کنم؟ آره؟

من: ببین دیگه داری خیلی تند میری روز اولم که ازت خواستم همخونه هم باشیم قبول کردی حتی، حتی تو امضا هم کردی یه همخونه هیچ وقت تو کار اون یکی دخالت نمی کنه... مگه من به تو میگم دو شب دوشب کجا میری؟ یه بار شده اعتراض کنم؟ یه بار شده به لباس پوشیدنت گیر بدم؟ شده بگم چرا دختر داییت تو بغلته؟ گفتم اونروز پای کوه اون دو تا دختر کی بودن؟ (می خواستم دندون پزشکه هم لو بدم که یاد حرف شبنم افتادم که گفت فعلا چیزی نگو...)

سورن: چی شد ادامه نداشت چرا حرفت و خوردیش؟

من: تموم شد... دیگه حرفی ندارم...




سورن: می تونی بپرسی اصلا می دونی من می خوام زنم باشی... می خوام زندگیم و باهات شروع کنم... از همین امشبم شروع می کنیم...

من: می دونی سورن مشکلت اینه که خیلی کوته فکری...تو، تو تک تک حرفات می گی که من و به خاطر دختر بودن و جنسیتم می خوای تک تک حرفات بیداد میکنه که بابا تو شریک زندگی، جفت روح، نیمه دوم یا هر مزخرف دیگه ای نمی خوای تو یکی می خوای کنارت بخوابه... واقعا واسه تو واسه شخصیتت واسه طرز فکرت و از همه مهم تر واسه فرهنگت متاسفم...

یهو ترمز کرد و وایساد...


سورن: اونوقت ببخشید طرز فکر شما چیه؟ حتما شما هیچ نیازی به این چیزا نداری؟نه؟ نگو نه که مسخرس... که بیشتر از هفتاد درصد لذتش واشه شما زناست... که شما زنا شهو...

من: حرفش و قطع کردم گفتم: بسه بسه نمی خوام بشنوم... همه اینا رو می دونم... اما خوب اینم بگو که کنترل ما زنا خیلی بیشتر از شما مرداست... سورن خان... من نمی گم به این چیزا نیاز ندارم اما می دونم که کل زندگی این نمیشه... من یکی و می خوام که تکیه گام باشه که یه خانواده کوچیک و صمیمی با هم تشکیل بدیم... که تو اون جمع کوچولو همه بیان و به آرامش برسن... که من و واسه من بخواد نه زن بودنم... که به من به چشم یه دوچرخه که هر روز یه قسمتشو خراب کنه و بزاره کنار نگاه نکنه... که من واسش کهنه نشم... تو انقدر بی وجدانی انقدر کوته فکری که می گی می خوام از امشب زنم باشی... ببینم چند روز می تونم زنت بشم؟ ها؟ بقیه چند روز انقضاء داشتن؟ 1 روز؟ دو روز؟ هه شنیدم اگه خواهان شادی 6 ماهه هستی ازدواج کن اما به نظرم تو من و واسه یه هفتت بیشتر نمی خوای...

چند لحظه سکوت شد دیدم حرفی نمیزنه دوباره ادامه دادم:


من: می دونی سورن من گفتم نه، اما هیچ کس به نظرم احترام نذاشت تو هم مثل من بودی، توام راضی نبودی... تو برای فرار از پدر و مادرت اصرار به ازدواج داشتی... من الا
برچسب ها: رمان نوشناز - blogfa.com , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 57- رمان نوشناز , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل سوم) , *شهـــــر رمـــــــــان* - رمان عاشق اسير , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63459

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا