تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نوشناز (فصل چهارم)


منم که تقلا می کردم از دستش آزاد شم اما چه زوری داشت لامصب سخت بود از دستش خلاص شم اما باید سعیم و می کردم شاید فایده ای داشت...کم کم اومد نزدیک و نزدیک تر و خیسی زبونش و که میکشید دور لبام حس میکردم وایی خدا نه...
وای اگه باهام کاری کنه می فهمه دختر نیستم...وای خدایا اگه بهم بیشتر دست بزنه دیگه نمی تونم خودم و جمع و جور کنم چه کار کنم؟ وای وای ذهنم بهم کمک کن من چکار کنم... سرم و بردم جلوتر یه لبخند محو کنج لباش نشیت فکر کنم فکر کرد من می خوام همراهیش کنم و دیگه نرم شدم اما لبام و کشیدم رو لباش و از همونجا سُر دادم سمت گردنش و تا اونجایی که قدرت داشتم گاز گرفتم اون که دردش اومده بود دستاش و ول کرد منم اومدم فرار کنم تو اتاق که پیراهن اومد پایین و گیر کرد زیر پام نزدیک بود که دوباره با دماغ بیام رو زمین مه آقای فرشته نجات سورن خان بنده رو گرفتن...سورن: کجا خانم کوچولو... بودیم در خدمتتون...من: خدمت از ماست نه دیگه مزاحمتون نمیشم... برگشتم سمتش که ببینم چه خبره...دیدم با حرف من یه لبخند گل و گشاد زده اما تا دید دارم نگاش می کنم گفت:سورن: این چه کاری بود؟ نکنه سادیسم داری...من: نمی دونم شاید داشته باشم... سورن ول کن دستمو خوابم میادسورن: اممشب پیششش بنده باش... در ضمن اشکال نداره منم یه کمکی سادیسم دارم... البته یه نموره صدات برام کافیه... که اونم با بی رحمیه تموم به دستش میارم...بعدم من و با خودش کشید سمت اتاقی که تخت دو نفره داره پیراهنم خودش تا نصفه ها درومده بود وقتی پرت شدم بقیشم درآورد منم که با حرفا تا حد مرگ ترسیده بودم ازینورم خودم مشکل داشتم برگشتم سمتش و با گریه گفتم:من: سورن تر و خدا با من کاری نداشته باش خواهش می کنم سورن تر و خدا نه نه جلو نیا خواهش می کنم تو قول دادی امضا دادی و بعدم به هق هق افتادم...اومد جلو و نشست رو تخت کنارم سرم و گرفت تو بغلش و منم تو بغلش همینجور مثل ابر بهار اشک میریختم...سورن: شش خانمم باشه کاریت ندارم که عسلی خانم فقط می خواستم بترسونمت همین... بسته دیگه ساکت به خدا کاریت ندارم...من: خیلی بدی به بابام می گمت...سورن: ای بچه ننه... این چه طرز حرف زدن نمی گی خوردنی میشی می خورمت...من: سورن هیچوقت، هیچوقت به من نزدیک نشو باشه؟ قول میدی؟سورن: باشه بهت نزدیک نمیشم.... اما قول نمیدم شاید یه روزی خودتم خواستی... اگه یه باردیگه ازین کارا کنی قول میدم رسما شوهرت شم...وقتی سرم رو شونه هاش بود احساس می کردم یه تکیه گاه دارم یکی که از کوه هم مقاوم تره... یه حسی داشتم یه حس خیلی قشنگ این و همه خانما میفهمن و میدونن وقتی سرت رو شونه کسی،کسی باشه که دوسش داری چه حسی داره... آره من دوسش دارم تا حالا خیلی سعی کردم پنهانش کنم اما من دوسش دارم بهش عادت نکردم... عاشقش نیستم فقط میدونم دوسش دارم... کاش میشد مال من باشه اما حالا که نمیشه باید خودم سر و سامونش بدم...سورن: نوشنازی خوابت برد...من: دوباره یکم آبغوره گرفتم تا هم بفهمه بیدارم هم من و از رو شونه هاش بلند نکنه... حلقه دستاش که دورم بود و محکم تر کرد...سورن: ای بابا دیگه گریه نکن دیگه عذاب وجدان میگیرما... می خوام باهات حرف بزنم...من: باشه... بابت امشب بببخشید من یکم لجبازی کردم اما خودمم ته دلم راضی نبود...سورن: دیگه راجع بهش حرف نزن... حالا هماین پتو رو بپیچ دورت برگرد پشت من موهات و باز کنم واستم یکم حرف بزنم...من: وای خاک به سرم اصلا حواسم نبود بنده فقط ببخشیدا با لباس سبکی نشستم پیش ایشون آخه لباسم کاپ داشت نیازی نبود چیز اضافه ای ببندم... با خجالت گفتم ببخشید و پتو رو پیچیدم دورم و برگشتم پشت بهش...سورن: همین لوندیاست دیگه کاری کرده بعد با کلی عشوه و قر معذرتم می خواد... می گم نوشناز هیکلت فوقالعادستا...من: همش به خاطر شناست البته از بعد از ازدواجم شنا نرفتم اما خوب می دونی که هیکلی که با شنا کردن درست شه هیچوقت حالتشو از دست نمیده...سورن: آره بر عکس بدنسازیه دیگه... من: اوهوم...یکم سکوت بینمون شد و سورن بعد از چند دقیقه سکوت در حالی که سنجاقای موهام و باز می کرد گفت:سورن: نوشناز اگه بگم من دوست دارم اگه بگم دیگه مثل اولا نیستم اگه بگم تو رو به خاطر خودت میخوام اگه بگم جنسیتت واسم مهم نیست باور می کنی؟ آره/ ؟نوشناز اگه بگم دیگه سورن سابق نیستم... و حاظرم حتی بهت دستم نزنم فقط خانم خونم باشی قبول می کنی؟ باورم می کنی؟سکوت...سورن: چرا حرف نمیزنی/ ؟ نوشناز نمی گم از اول با یه نگاه عاشقت شدم... الانم عاشقت نیستم اما واسه من دوست داشتن خیلی مقدس تر از عشقه... احساس تو تو وجوم ریشه کرد یعنی ذره ذره ریشه کرد و رشد کرد... هیچی ازت نمی خوام حتی همین چیزی که تو ازش می ترسی و منم دلیلش و نمی دونم... حتی بهت قول میدم دوست دختری هم نداشته باشم البته به همه دوست دخترام گفتم ازدواج کردم حتی فردا خطی که سفارش داده بودم آماده میشه... اما الهه پیچیده نشد که تو امشب فرصتش و بهم دادی و ازتم ممنونم... نوشنازم میشی خانمم؟ خانم خونم؟ میشی؟ میشی قربونت برم؟ حرف طلاق و نمیزنی؟ هر شرطی هم داشته باشی نوشته میدم قول میدم...حالا چی می گی؟من: اوخی نازی خدا چقده قشنگ حرف میزنه...نه نوشی تو باید مراقب باشی نه اون می تونه با یکی دیگه خوشبخت شه فکر کردی اگه بفهمه یکی باهات کاری کرده رفتارش همین باقی می مونه؟نه معلومه که نه...من: نه سورن دیگه حرفای امشب تکرار نشه بگرد دنبال یه زن یه زنی که بتونه باهات زندگی کنه... بعدم پا شدم و پتو رو انداختم و رفتم تو اتاقم در و قفل کردم... و رفتم حموم زیر آب بودن اعصابم و راحت می کرد احتیاج داشتم گریه کنم احتیاج داشتم سبک شک این چند وقت خیلی درد داشتم... صدای سورن و میشنیدم که داد میزد لعنتی چرا... حداقل بگو چرا...بیخیال صدای سورن که کم کم قطع میشد وان و پر از شامپو بدن هوگو که بوی واقعا خوبی داره کردم و خوابیدم توش...فکر کنم دو ساعتی تو حموم بودم بله درست فکر کردم اومدم بیرون ساعت 1.30 نصف شب بود... لباس پوشیدم و رفتم بیرون از اتاق یه کم شیر کاکائو خوردم... سورنم اومد بیرون تو تاریکی زیاد معلوم نبود اما موهای پریشونش دیده میشد... اومد سمتم و موهام و که از حموم اومدم و نبسته بودم از پشت گرفت و کشید که سرم اومد بالا:سورن: گوش کن لعنتی من طلاقت نمیدم شده نگهت دارم تو این خونه تا آخر عمر عذاب بکشی اما بی ناموسم اگه طلاقت بدم تا بری به کاری که نمی دونم چیه برسی...بعدم موهام و ول کرد و رفت تو اتاقش یه کم رو مبل پذیرایی نشستم و پا شدم برم تو اتاقم که سورن با یه ساک اومد بیرون... سورن: چند روزی حونه نمیام ، می تونی به مامان اینا بگی واسه یه عمل یه هفته ای رفتم دبی... حواست باشه حرف دیگه ای از دهنت بیرون نیاد وگرنه منم حرف واسه گفتن زیاد دارم... از این به بعد من می دونم و تو نوشابه خانم بچرخ تا بچرخیم... صد تا خوشگل تر از تو واسه من هست اما خوب من وقتی هوس یه چیز بزنه به سرم باید مال من باشه حتی تو که از راه ابراز عشق خام نشدی...بعدم رفت بیرون و در محکم بست...هه خدایا مثل پسر بچه های تخس میمونه قشنگ معلومه از اینکه دست رد به سینش زدم ناراحته ها اما باز به روی خودش نمیاره و میگه می خواد ثابت کنه حرفاش دروغ بوده بیخیال من که می دونم این حقیقت زندگیم و بفهمه رفتارش و دوست داشتنش از بین میره پس ناراحتیه الانش بهتر از طوفان بعد از فهمیدنشه................................ای خداااااااااااا این کیه خوب میبینه در و باز نمی کنه برم دیگه کی اجازه داده از پایین بیاد بالا؟ لابد سورن مگه کلید نداره...اومدم بابا... معلوم نی کیه اول صبحی دستش و از رو زنگم بر نمیداره... در وباز کردم بله بله.؟شبنم: اوه خاله خرسه هم اینقدر نمی خوابه ، چه خبرته؟ چرا اینقدر می خوابی؟ چه خبر دیشب جرعت نکردم بهت زنگ بزنم سورن شکاره شکار بودا بیا اینم لباسات...نوشابه کجایی من اومدم تو خونه ها چیه چرا دم در وایسادی اونجوری نگام میکنی؟ مگه شمر ذول نمی دونم چی چی دیدی؟ ذوالجوشن بود؟ آره اون و دیدی...من: خجالت نمیکشی؟ نمی گی تو خواب سکته می کنم؟شبنم: نه بابا تو تا ما رو سکته ندی خیالت راحت نمیشه... بیا نوشی جون من بگو چی شد؟من: اول تو بگو اونجا چی شد؟یهو شبنم با جیغ گفت نشین نشین...منم ترسیدم سر پا شدم گفتم چیه چرا؟ چه خبرته؟شبنم: برو سر و صورتت و بشور... بیتربیت کثیف... مگه نمی دونی شیطون شبا میاد رو صورت آدما ما آدما هم صبح برای اینکه روش و کم کنیم صبح صورتمون و میشوریم بهد شیطون میره تو چاه آب بهد در آخر میرسه به فاضلاب...من: حرفش وقطع کردم گفتم وای وای شبنم نمی خواد حالا چرخشم واسم تعریف کنی... باشه تو پاشو برو یه چی آماده کن بخوریم منم برم یه بلایی سر موهام و این شیطونن صورتم بیارم...شبنم: نوشابه هم نوشابه های قدیم اونا حرفم نمیزدن تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده نوشابه های الان دستورم میدن...من: شبنم امروز اصلا تو مود شوخیای بی مزه و آبکی تو نیستما....شبنم:ایشششششششش... پس تو هود چی هستی شما؟من: شبنننننننننننمممم مود نه هود وای خدا بعدم دیگه وای نستادم ادامه حرفاش وبشنوم رفتم دستشویی و صورتم و شستم بعدم موهام و شونه کردم و بع از تعویض لباس نشستم پیش شبنم که واسه خودش شیرینی و شیر کاکائو آورده بود یه چشم غره بهش رفتم و رفتم واسه خودمم آوردم من: اول تو بگو دیشب که سورن من و آورد چی شد...شبنم: نچ... زرنگی؟ اول تو بگو بعد من...من: تا نگی نمی گم...شبنم: لا مصب... چه جیگریه پدر سوخته...من: فکر کردم الهه رو میگه شیر کاکائو رو گذاشتم زمین گفتم کی؟شبنم : تو دیگه بیشرف، چی زدی به این صورتت نوشی یه ماچ میدی؟من: شبنم پاشو از خونه من برو بیرون...دید اوضاع وخیمه منم اعصاب ندارم...شبنم: ببخشید من غلت اضافه کردی، من چیز خوردی...من: زهر مار... می گی یانه/؟شبنم: بیتربیت زهر مار تو لوزالمعدت ...من: هر وقت رفتی درم پشت سرت ببند بعدم پا شدم برم تو اتاقم شبنم: نه مثل اینکه اوضاع قرمز-وخیمه... بیا بگم...برگشتم نشستم سر جام و بهش نگاه کردم....تو که رفتی همه به من نگاه کردن منم گفتم زن و شوهرین و کلا همه چی رو گفتم البته نه همه چیا فقط اینکه زن و شوهرید و یکم لج و لجبازیتونه...همین... بعد همه به الهه خمصانه و به چشم زندگی خراب کن نگاه می کردن... الهام و الهه کم مونده بود من و بیرون کنن که من خودم وسیله های تو و خودم و به کمک سینا زدم زیر بغلم در رفتم سینا هم تا یه جایی با من اومد بعدم شمارش و داد گفت خوشحال میشه باهاش تماس داده باشی...من: اونم مثل بقیست با اینکه فهمید شوهر دارم شماره داد...شبنم: باز تو جو گیر شدی؟ شماره مطبشه و داد... روانشناسه بابا... اونم تشخیص داد تو روانی هستی...من: امروز واقعا خیلی روانیم واسه اولین بار باهات موفقم پس رو مخم بندری نزن که میزنم فکت و مرخص میکنما...شبنم: واوووووو... هاردت ویروسی شده هی داره ارور میده چرت و پرت میگه باشه بابا حالا تو بگو چه خبر؟من: منم همه چی و واسش تعریف کردم...که باز اون رگ رویایی بودنش زد بالا...شبنم: وایییییییییییییییییی نوشی خودش داشت موهاتو باز می کرد... وایی قشنگ زبونش و کشید رو لبات؟ چه حرفه ایی هم هستا می دونه چه جوری یه کار کنه طرف باهاش راه بیاد اول نرفته سراغ اصل مطلب که لب باشه، می خواست تشنه تشنت کنه بعدش بچسبه به اصل قضیه...من: شبنم بسه مثل زنایی حرف میزنی که اینکاره تشریف دارن زشته خواهش میکنم حواست به حرفات باشه...شبنم باشه باشه ببخشید... نوشی می گم اونجا چه آرتیستی بازوت و گرفت و با اون دستشم زیپت و باز کردا...من: شبنم بسه تر و خدا... بعدم سرم و گذاشتم بین دستام... شبنم فکر می کنه من احساس ندارم منم حالیمه خر که نیستم نمی فهمه با حرفاش دیوونم میکنه... تلفن زنگ زد یعنی کیه؟اومدم بگم شبنم جواب ندیا که دیگه دیر شده بود و شبنم جواب داده بود... خانم مادر شوهرم بود...من:سلام مامان جان...خوبید شما؟مادرششوهر: سلام... بلاخره ما صدای گرم شما ور شنیدیم یه زنگ نزنیاووومن: مامان...حرفم و قطع کرد گفت: مادر ششوهر: می دونم می دونم لازم نیست بگی درس داشتی امتحانا بود یا حالا هرچی... شبشام بیایین اینجا...من: مامان سورن نیست یه هفته ای واسه یه عمل رفته دبی...مادر ششوهر: وا خوب تو رو هم میبورد... پاشو بیا اینجا... من: نه مرسی مامان خودمم مهمون دارم شبنم اینجاست...مادر ششوهر : خوب با مهمونت بیا مارد...من: مرسی حالا ببینم چی میشه شاید فردا بیام پیش شما...مادر: قدمت روی چشم دخترم... مراقب خودت باش خداحافظ...من: چشم حتما... ممنون... خداحافظ...شبنم : آرزو به دل موندم یه بارم با من اینطوری حرف بزنی...من: منم آرزو به دل موندم یه بار تو رو جدی ببینم که بتونم همینطور باهات جدی حرف بزنم...شبنم: انقدر جتی جتی نکن...من عمرا باهات سوار جت بشم...من: بیا اینم نمونش...شبنم: با ادای گریه گفت: بیا بعد از این همه رفاقت موش آزمایشگاهیتم شدم......................................................امرروز 8 روز از رفتن سورن گذشت هنوز نیومده به همه گفتم چند روزی دیرتر میاد دارم کم کم نگرانش میشم به بیمارستانم زنگ زدم گفتن ده روزی مرخصیه پس 2 روز دیگه میاد اما باز یه کم نگرانم... این چنتد روز دو روز خونه مادر شوهرم بودم دو روزم خونه بابا اینا بقیشم خونه خودمون... شبنممگ ه گداری میاد پیشم و با حرفاش بعضی وقتا شادم می کنه بعضی وقتا رو مخمه...شبنم: دروغ میگه من همش شادش می کنم...من نبودم تا حالا پترس شده بود...من: شبنم جان دپرس...شبنم: حالا همون...من: از دست تو!! شبم لطفا دیگه وسط فکر کردنم نیا...شبنم : عاقبت هر کی که بلند فکر میکنه همینه خانم طلا...وای وای خدایا چرا از درون یه طوری شدم... سورن اومد... خودم ماشینش و از پنجره دیدم داشت بیرون پارک می کرد می آورد تو پارکینگ... چه استرسی گرفتم!!! سر وضعم خوبه... صدای کلیدش که انداخت تو در و شنیدم وایی در باز شد... بلند شدم...من: رفتم جلو تر و گفتم سلام و رفتم جلوتر نزدیکش... ( اون همه دعوا یادم رفت فقط ذوق دیدنش بود که کل وجودم و گرفته بود تموم دلخوریام و اخم و تخمام وقتی دیدمش دود شد رفت هوا)سورن: سلام، همین خیلی سنگین سلام کرد و رفت تو اتاقش... اگه اونم من و دوست داشت دلخوریاش و فراموش می کرد... نه خوب دوست نداره دیگه... من خر و بگو غرورم و شکستم نمی دونم چی فکر کردم که رو اینکه مثل زن و شوهرا با هم سلام و علیک می کنیم و... حساب کردم... تازه می خواستم گلگی کنم که چرا دیر اومدی و یه زنگی بهم نزدی... زهی خیال باطل... غروروم و شکستم کارت بی جواب نمیمونه سورتمه خان( این سورتمه و شبنم انداخته تو دهنم...)ولش کن بزار برم تو اتاق یه آهنگی گوش بدم دلم گرفت خیلی بی معرفتی سورن، خیلی...می گن هیچ عشقی تو دنیا، مثل عشق اولی نیست می گذره یه عمری اما، از خیالت رفتنی نیستداغ عشق هیچکی مثلِ اون که پس میزنتت نیستچه بد تنها شی وقتی هیچکسی همقدمت نیییست ، هیچکی همقدمت نیییستمی گن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اوّلی نیست می گذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیستداغ عشق هیچکی مثل اون که پس میزنتت نیستچه بد تنها شی وقتی هیچکسی همقدمت نیستچقده سخته بدونی اونکه می خواییش نمی مونه که دلش یه جای دیگست و همه وجودش مال اونهچه بده برای اونکه جون میدی غریبه باشی بگی می خوام با تو باشم بگه می خوام که نباشیول کن حوصله ندارم بقیش و گوش کنم بزار خاموشش کنم، اما راست می گه ها هیچ عشقی مثل عشق اول نیست( حالا انگار من چند تا عشق داشتم!!!)اومدم بیرون اتاق داشتم چایی میریختم که سورن اتو کشیده و مرتب از اتاقش اومد بیرون و کنار اُپن وایسادسورن: من میرم بیرون... شب برو خونه مامانم اینا منم میام اونجا...من: مامانت که چیزی نگفت...سورن: زنگ زد به موبایلم... پسر خالم از سوئد اومده امشب مامان دعوتش کرده بعدم که رفت بیرون...اشکال نداره سورن خان یه حالی ازت بگیرم این بیتربیتیات جواب دارن همشون......................مامان: سلام دخترم. خوبی ؟من:سلام مامان مرسی... شما خوبی؟ ببخشید دیر اومدم دوستم اومده بود خونمون، از اینورم نزدیکای عیده مردم همه بیرونن ترافیک دو برابر همیشست...مامان: اشکال نداره مامان جان بیا ، بیا تو کسری (پسر خاله سورن) هم اومده...من: سلام خوبید شما؟کسری با یه لحن خاصی گفت:کسرا: سلام... ممنونه شما... سورن نیست؟نیامد؟من: سورن مطبه تا یه ساعت دیگه میاد.... بعدم رفتم واسه تعویض لباس، لباسم تنیکه چرم مورچه بود آستینشم تا بالاتر از آرنجم با یه شلوار یخی...صندلامم که مشکی بود لاکمم صدفی... رفتم پایین و نشستم سرگرم حرف زدن با کسری شدم، مامان که اجازه نمی ده تو کارا کمکش کنم... با کسری انگلیش حرف میزدیم چون واقعا واسش سخت بود بخواد پارسی حرف بزنه، بعضی حرفا رو هم اشتباه می گفت... خلاصه ما یه دستی هم شطرنج زدیم تا بلاخره آخرای بازیمون بودیم که سورن خان تشریف فرما شدن...
خاله سورن ایران نیست به خاطر همینم پسر خالش مستقیما تشریف آوردن خونه خالشون که مادر سورن باشه... الانم داریم میریم خونه ما سورن یه تعارف الکی زد اما کسری خیلی سریع گفت ممنون باشه میرم وسیله هام و جمع کنم.........دارم در و باز می کنم سورن و کسری هنوز پایینن نیومدن الان به این نتیجه رسیدم که اگه این آقا بیاد اینجا من و سورن چطور از هم جدا بخوابیم هم واسه خودش سوال میشه هم ممکنه به مادر شوهرم بگه...اوف سورن خدا بگم چه کارت نکنه پسره ی آفتابه پیتیه کم عقل...( بی ادب شدیا نوشناز خانوم)اونا هم اومدن بالا به کسری اتاق نشون دادم که لباسش رو عوض کنه یکی از اتاقا رو آماده کردم براش کسری که رفت تو اتاق رفتم پیش سورن که تو آشپزخونه داشت آب میخورد...من: شما مهمون دعوت کردین نره به مامانتون بگه ما جدا می خوابیم؟سورن: منظور؟من: منظور نداره که می گم کسی نفهمه؟سورن: یه کلام بگو می خوام پیش تو بخوابم دیگه چرا لقمه می چرخونی...من: من حاضرم پیش پسر خاله دوست داشتنیت بخوابم اما تو... یکم نگاش کردم... اما تو اصلا...( خودمم نفهمیدم چه طور این حرف از دهنم درومد اما میدونم حرف درستی نزدم) آنچنان زد تو گوشم که نزدیک بود بیفتم خودش دستم و گرفت بعدم لیوان و زد زمین خورد کرد...کسری اومد بیرون و گفت: وات هپن؟(چی شد)من: هیچی لیوان شکست... سورن جان مواظب باش نره تو پات(تو ذهنم: چون می خوام این تیکه شیشه ها رو بکنمش تو قلبت)سورن: نه عزیزم تو دستت و بده من.. رو فرشیت و چرا نپوشیدی؟ من چیزی پامه...بعدم با یه حرکت من اومدم رو دوتا دستاش کسرا هم که انگار داشت فیلم سینمایی تماشا میکرد یه لبخند گل و گشادی هم زده بود که نگو... انگار بردنش استادیوم تیتابا!!!من:سورن بزارتم زمین ...سورن: نه خوشگلم تا اتاق خواب میبرمت... بعدم رو به کسری گفت: کسری جان خونه خودته خوش اومدی اون اتاق واسه خودته هرچی خواستی می تونی بر داری مزاحمت نمیشیم خسته ای برو بخواب... گود نایت(شب بخیر)کسری: هَو نایس نایت( شب خوبی داشته باشید)من و بزار پایین...در اتاق و با پاش بست و من و گذاشت پایین... سورن: بیا اینم از پایین...بعدم کتش و در آؤرد و در همون حال گفت:سورن: این چند شب تو این اتاق خواب می خوابیم تا ببینیم کی میره...من: ناخونام و فشار دادم تو بازوهاش و گفتم: این سیلی برای چی بود فکر نکن حرف نزدم یادم رفته ها خیلی دستت هرز میره هواست و جمع کن اگه نمی تونی من جمعش کنم...سورن گفت: ولی من یادم رفته بود و بعد موهام و از پشت گرفت کشید که سرم اومد بالا و بعد با دستاش اون بازوم و گرفت و صورتش و آورد نزدیک صورتم فاصله لبام با لباش یه سانت بودسورن: با حرف زشتی که زدی حقت بیشتر از این بود خانمی...وبعدم لباشو گذاشت رو لبام باهاش پیش نرفتم ولی مانعش مشدم چشام خود به خود بسته شد بعد از حدودا فکر کنم دو دیقیه جلو جلو امد که باعث شد من برم عقب و بچسبم به دیوار و سورنم بچسبه به من از لبام لباشو کشید و برد کنار گوشم نفساش و آروم میداد تو گوشم که باعث میشد بیشتر وسوسه بشم و حس خواستنم بیشتر شه... اما گفتم: من: سورن بسه...ولی کو گوش شنوا جون سورن کم کم تا پایین گردنم پیش رفت حالا هم نفسای من تند شده بود هم سورن... باید یه کاری می کردم... شونش و گرفتم که کشیده شد به سمت بالا فکر کنم فکرد منظورم لب چون دوباره یه لب طولانی نصیبم شد اما بعد که اوم دوباره پیش بره گفتم:من: من هنوزم نمی خوام... پس لطفا ادامه نده...با چشمای خمار و نیمه بازش نگام کرد و بعد گفت:سورن: خواهش...من:نه، تو هنوزم من و واسه خودم نمی خوایسورن : لعنتی... و بعدم کتش و ورداشت و رفت...بعدم من با یکم استرس و تشویش و ناراحتی شایدم دلشکستگی خوابم برد... سلام صبح بخیر...کسری: سلام صبح شما بخیر... خواب اینجا چه جبگری داشتا نفهمیدم کی صبح شد...من:منظورت مزه نیست.؟ می خواستی بگی چه مزه ای داشت؟کسری: آره آره همون...بیا صبحونه بخور...کسری: مرسی مرسی زخمت کشیدی... وای چه رنگا رنگ...من: خیلی سادست...کسری: ساده اما زیبا...من: مرسی...کسری: سورن کی رفت؟من: صبح خیلی زود...کسری: پس فعلا نمیاد بعد از صبحونه بریم جاهای دیدنی رو بهم نشون بدی؟ میشه از طبیعت و فضای سبز شروع کنیم؟من: آره حتما چرا که نه... خوشحال میشم هم راهنمات میشم هم خودمم یه حال و هوایی عوض می کنم... ************************* کسری: oh my God، vow ( وااوووو، اُ خدای من) it`s so beautiful) این خیلی قشنگه...)من: فکر کنم هیجان زده شدیا پسر پارسی حرف بزن تا پارسیت روون شه...کسری: او ساری (متاسفم) ... نوشیناز اینجا خیلی خیلی حوشکله... اسمش چی هست؟من: باغ بهشت... اینجا مخصوص مراسم و اینطور چیزاست اما خوب دختر صاحب اینجا دوست منه و ازش خواستم بتونیم یه بازدید یه ساعته داشته باشیم... باباشم وقتی فهمید که می خوام به یه ایرانی که از اونور اومده نشون بدم با کمال میل قبول کرد حالا که همه جا رو دیدی بیا بریم بشینیم گفتم نسکافه بیارن بخوریم بریم بوستان نبوت و نشونت بدم...کسری: باشه باش یکم دیگه کنار این دریاچه بمونیم خیلی حوشکله نوشیناز...من: کسری جان من نوشیناز نستم نوشناز... نوش and after that ناز... جیج یو آندرستند؟ ( فهمیدی؟)کسری: اُ یه... تکرارش می کنم بشه نوشناز... دری کفتم:؟من: یه... اومدم بهش پارسی یاد بدم خودمم قاطی کردم آخه گناه داره قدرت درک واسش سخته... تا اونجایی که بتونم پارسی میحرفم اما باید یه جور حرف بزنم که بتونه درک کنه... کم کم همه حرفام رو پارسی می کنمش...شانس آوردیم کسری دیشب ماشین بابای سورن و آورد والا آلان باید با تاکسی میرفتیم...خودم رانندگی می کردم یهو یه ماشین که توش پر از پسر بود اومد کنارمون...ماشین پر از: واییی چه خانمی... آقاتونم آقاست یکی دیگشون گفت : بچه ها آقاشون تو باغ ما نیست... خانمی هیف تو چه گاگولی گیرته...دستی رو کشیدم لاستیکا یه جیغی زد و ازش.ن سرعت گرفتیم...کسری: what they say? ( اونا چی میگفتن؟)من: کسری جان پارسی حرف بزن... هیچی علاف و مزاحم بودن..کسری: آها... رفتیم، نبردمش نبوت آخه دیگه دم دمای غروب بود مستقیم رفتیم پای کوه...کسری: وای چقدر قشنگ اون سبزه رو نگاه پای کوه یه باهالی... چی هست اون؟من: منظظورت اینه که چه
برچسب ها: رمان نوشناز - blogfa.com , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 57- رمان نوشناز , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 117. رمان دختر زشت , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل چهارم) , رمان بازان - رمان برایم از عشق بگو(فصل دوازدهم) , *شهـــــر رمـــــــــان* - رمان عاشق اسير ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63458

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا