تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دنیای این روزای من (فصل اول)


كيفم را روي شانه ام جا به جا كردم و با قدم هايي محكم وارد محوطه دانشگاه شدم.با ديدن بچه هاي دانشكده سر ذوق اومدم و قدم هامو تند تر كردم.
شوق عجيبي داشتم تا بالاخره دوستامو ببينم.با ديدن چند جفت چشم خيره و لبخند هاي شيطاني و مسخره،مقنعه ام رو جلو كشيدم و زير لب گفتم:- خدا، جون به جونت كنه اشكان كه نصفه شبي دلت ياد آرايشگري نكنه.لبخندم رو قورت دادم و روي نيمكت خوشرنگ هميشگي نشستم.پاتوق ما همين نيمكت بود.چقدر باهاش خاطره داشتم؟سه سالي ميشه كه اينجا درس ميخونم .و اين نيمكت دوست قديميم محسوب ميشد.با انگشتام روي نيمكت ضرب گرفته بودم و زير لب شعري زمزمه ميكردم.هواي خوبش حسابي هواييم كرده بود.- يه حسي تو دلم ميگه تو اوج احساس مني و بدون از قبل من عاشقت بودم...صداي هميشه شاد نگار منو از اون حال و هوا در آورد.- به افتخارش.( و سوت بلند و كشداري كشيد)خنديدم و زير لب گفتم:- ديوونه.از همون دور حلقه دستاشو باز كرد و گفت:- ديوونه ام. ديوونه اون چشاي شهلات.بدو بيا اين ديوونه رو ديوونه ترش كن.يكي از پاهايم را روي ديگري انداختم و با بي خيالي گفتم:- ساكت نيكي.گول اون زبون چرب و نرمتو نميخورم. زود بگو كارت كجا گيره؟نگار كنارم نشست و به جاي اينكه جواب سوالم رو بده شروع كرد به غر غر كردن:- بعد يه ماه كه خانومو ديدم،تازه برام ناز ميكنه.خاك بر سرت كه لياقت نداري.اگه اين نگاه هاي خوشگل رو به يه پسر انداخته بودم الان شيش تا بچه هم دور و برم بود اما نميدونم دخي چرا اين همه بي احساسي. آخ شهزاده من كجايي كه پرنسست رو غريب كردن.به سختي سعي كردم صداي خنده ام بلند نشود.- خفه شو نيكي همه دارن نگاهت ميكنن.نگار درحالي كه چشاش بسته بود و سرش رو به آسمون بود گفت:- بگو ببينم سهيل هم نگام ميكنه؟پقي خنديدم و گفتم:- سهيل؟ماشاالله از هيچي واسه خودش كم نميزاره.همچين بساط دختر كشي راه انداخته كه بيا و ببين.والله منم دلم اينجوري براش پرپر ميزنه.عجب دلبريه ها...الهي خنده هاشو.نگار محكم به پهلوم كوبيد و گفت:- مگه خودت ناموس نداري؟ابروانم را بالا انداختم و گفتم:- اِ؟نه بابا؟- آره بابا.لحظاتي هر دو ساكت بوديم.كه دوباره نگار به حرف اومد.- آرام جونم؟- ها؟- ها و كوفت.اينقدر با عشق صدات ميزنم...دهنمو كج و كوله كردم و گفتم:- بله عزيزززززززززم؟خنديد و گفت:- الهي من قربون اين دلقك بازيات برم يه خواهشي داشتم.- چي؟صداشو بچه گونه كرد و گفت:- ميگم...از دايي علي جونت خبري نيست.اينقده دلم واسش تنگ شده...بريم يه روز ببينيمش؟حالا به بهونه ديدن زنداييت ميريم.نه؟يا بريم پيش دختر داييت ساغر جون؟ها؟به مسخره نگاهش كردم و گفتم:- عمت بميره با اين دروغات.- باز خوب عمه ندارم وگرنه با نفريناي تو تا حالا صد دفعه مرده بود و زنده شده بود.نگفتي؟نميري خونه داييت؟به ساعتم نگاهي كردم و گفتم:- نگار ميشه چرت نگي؟من ديشب مگه بهت نگفتم ساغر و دايي و زندايي رفتن مشهد؟از جايم بلند شدم و ادامه دادم:- نگارم،نيكي خانوم،فداي چشاي عسليت،قربون هيكل بيبي مانندت،اين اشكان لقمه دهن گشاد تو نيست.چجوري حاليت كنم ديگه؟بابا،دايي علي،خيلي مذهبيه.عمرا دختري مثه تورو قبول كنه.با لجبازي گفت:- اشكان كه مثل ددي آخونده اش نيست.انگشتم را به نشانه تهديد جلو بردمو گفتم:- به دايي من توهين نكن.دايي فقط روي بعضي مسائل حساسه.تو هم كه خوب خودتو توي اين مدت نشون دادي.همچين موهانو جلوي دايي افشون كردي و پشت چشم نازك كردي،به خيالت دايي ميفته دنبالت ميگه به به ،عروسمو برم،قر كمرش آدم كشه؟نگار خنده اي كرد و گفت:- خوب من چه ميدونستم داييت اينجوريه؟تو هم كه بهم نگفتي.از شانس گند ما،همون موقع كه من اومدم خونتون دايي جونت هم اومد.هر دو به سمت كلاسا گام برميداشتيم.- راستي آرام؟- ها؟خنديد و گفت: - ها و مرض.من نميدونم چه بدبختي مياد تورو بگيره.پوزخندي زدم و گفتم:- نيكي چفت كن اون بي صاحابو.سريع گفت:- باشه باشه.خواستم بگم موهات چرا همچينه؟ريز ريز بافتيشون بلا؟خدا نكشت خوب بلدي واسه داييت دلبري كني ها.از به ياد آوردن ديشب مقنعه ام را جلوتر كشيدمو گفتم:- اين اشكان كه خدا بگم چي كارش كنه،ديشب گرفته دور موهاي من و مثلا عروس بازي ميكرد با اين سن و سالش.يكي از ابروانش را بالا داد و گفت:- عروس بازي؟به شانه اش زد مو گفتم:- نيكي فكر منحرفت رو قفل كن.منظورم اينه كه مهتاب رو دوماد كرده بود و منو عروس.لحظاتي مات ايستاد و بعد شروع كرد به قهقهه زدن.همه ي نگاه ها به سمتمون چرخيده بود.جلوي دهنشو گرفتم و گفتم:- چته مرض توي جونت؟كمتر بخند خب.آهسته تر شروع كرد به خنديدن و درميان خنده هايش گفت:-آخي...خوب كه داييت نبودا.وگرنه...ميون حرفاش پريدم:- نگار دايي روي رفتار بچه هاش با ماها حساس نيست.وقتي روي صندلي هامون جا گرفتيم نگار با دستش موهامو لمس كرد و گفت:- الهي نيكي قربون دستاش بره...ببين چه لطيف بسته اينا رو...سپس آهي كشيد و گفت:- خدا نصيب ما كنه.با حالت چندش آوري گفتم:- اي ي ي ي ي.نيكي حالم به هم خورد.زشته به خدا هي غرورتو واسه پسراي هردمبيل ميشكني.همين طور كه داشتم براش حرف ميزدم حس كردم حالت چهرش تغير كرد.گونه هاش گل انداخت و به طور دلفريبانه اي لبخند ميزد.رد نگاهشو گرفتم و در مقابل حيرتم به سهيل رسيدم. سقلمه اي به پهلوش زدم و گفتم:- اي خدا با تريلي از روي عمت رد شه.آخه مگه دل تو دروازس كه هر خري سرشو ميندازه پايين و از توش رد ميشه؟هووي يابو؟با توام كجا سير ميكني؟نگار لبخندي نثارم كرد و گفت:- اولا به عمه نداشته ام توهين نكن.دوما اينا واسه سرگرميه.عشق اول و آخرم كه اشكانه.سرم را با تاسف تكان دادم و گفتم:- بيچاره دايي حق داره از تو خوشش نياد.دوباره رنگ نگاهش غمگين شد.با ناراحتي گفت:- حالا داييتو يه جوري سرشو زير آب ميكنيم،اما اين پسر دايي تخستو چي؟اشكانو چيكار كنم؟اون كه دوسم نداره...شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:- مشكل خودته.ميخواست حرفي بزنه كه استاد وارد شد.تصميم گرفته بودم كمي شيطنت هاي گذشتمو كنار بزارم و با دقت بيشتري درس بخونم.اما بوي درختا،بوي بهار مستم ميكرد و دلم رو ميلرزوند.دلم ميخواست ميون طبيعت نفس بكشم.چندين بار چشامو باز و بسته كردم تا هواي شاعرانه ام از سرم بپره.واسه اينكه ار اون فكرا دربيام،زل زدم به استاد و فكرمو معطوف اون كردم.انگار تازه متوجه اش ميشدم.چقدر جوون بود.حاضر بودم شرط ببندم كه به سي نرسيده.نگاهش سرد و خشن و صداش هم كمتر از نگاهش نبود.قدش بلند بود.حداقل سي سانتي بلند تر از من بود.نه ديگه.سي سانت اغراقه ولي خب با سانت چشمام،به نظرم طرفاي 180 ميومد. و من وقتي خودمو كنارش مجسم ميكردم خنده ام ميگرفت.هميشه از خدا ميخواستم قدم زياد بلند نشه تا موقع پيري شكسته نشم و كمرم دولا نشه.اما خب اون ته ته هاي دلم دوست داشتم كه قد بلند داشتنو تجربه كنم.استاده،چند وقتي ميشد كه استادم بود اما چرا تا حالا متوجه اش نميشدم؟شايد چون ساعت هايي كه از كلاس ها فرار ميكردم همون كلاساي اين آقا بود.اگه ميدونستم كه استادم تيكه به اين باحاليه كه از كلاس درنميرفتم.نگار ضربه اي به پايم كوبيد.به طرفش نگاه كردم و گفتم:- چته باز وحشي؟اشاره اي به جلو كرد و به آرامي طوري كه به سختي ازش صدا درميومد گفت:- آرام بدبخت شدي.استاد داره صدات ميزنه.تازه متوجه موقعيتم شده بودم.از جام پريدم و با تته پته گفتم:- بله استاد؟زير لب گفتم:- نيكي فاميلي كوفتيش چي بود؟نيكي آرامتر گفت:- شفق.شفق لحظاتي با چشمان وحشي اش نگاهم كرد و گفت:- خانوم محترم حواستون رفته گلستون گل بچينه؟نه؟همه زدن زير خنده.جوش آوردم ولي هيچي نگفتم.دوباره گفت:- صدامو نشنيديد؟عرض كردم بفرمايين اينجا مسئله رو توضيح مجدد بدين واسه رفع اشكال.تموم بدنم ميلرزيد.نيكي با پاش محكمتر از قبل زد و گفت:- برو ديگه الان تيكه درشت تر مي اندازه بهت ها.از ترس سريع به طرف تخته رفتم.اول مثل گيج ها به تخته پر شده از حل مسئله نگاه كردم.وقتي ديدم هيچي نميفهمم به آرامي گفتم:- ببخشيد...متوجه اين مسئله نشدم.استاتيك هميشه برايم عذاب آور بود...اه.گندش بزنن.شفق با عصبانيت گفت:- بيرون خانوم.بدم اومد هي خانوم خانوم ميكرد.سر و كمرم رو صاف كردم و گفتم:- معين هستم.يكي از بچه هاي بي مزه كلاس داد زد و گفت:- استاد منم ابي ام.دوباره توي كلاس ولوله شد.شفق سرخ سرخ شده بود.هي توي دلم ميگفتم الانه كه منفجر شه.- خانوم معين سريعا كلاسو ترك كنين وگرنه مجبور ميشم كار ديگه اي كنم كه اصلا دلم نميخواد.از ترس در حال قبض روح شدن بودم ولي خودمو نباختم.سعي كردم قدم هام محكم باشه.وقتي كيفمو از روي صندلي بلند ميكردم گفتم:- نيكي بيرون منتظرتم.نيكي با چشمان نگرانش براندازم كرد.در را باز كردم و لبخند مسخره اي زدم و در حالي كه توي چشاي شفق زل زده بودم گفتم:- روز خوبي داشته باشيد جناب شفق.اينو گفتم و بيرون زدم.تا نصفه هاي سالن آروم آروم راه رفتم و همين كه از كلاس دور شدم شروع كردم به دويدن.اونقدر دويدم تا به پشت پنجره كلاس رسيدم.نميدونستم اونجا چيكار ميكردم.فقط ميدونم كه به زور سرمو بردم داخل.كنار پنجره مريم يكي از بچه ها نشسته بود.- مريم؟صدامو نشنيد.بلندتر گفتم:- مريم هوي؟سريع به طرف پنجره چرخيد و با ديدن من زهره اش تركيد.دستشو روي قلبش گذاشت و گفت:- مريم و درد هلاهل.ايشالله از سر تموم كلاسا اخراج شي...قبض روح شدم بچه.چته عين جن بو داده جلو آدم سبز ميشي؟عصبي تر از آن بودم كه به مزخرفات مريم گوش دهم.سرمو تكون دادم و گفتم:- سعي كن خفه شي چون نميخوام اين ترم هم استاتيك رو بيفتم.حالا ساكت بزار ببينم اين استاد عوضي چي چي ميگه؟- حالا كه چي؟نكنه ميخواي امروز اينجا توي پنجره بشيني؟- كار ديگه اي هم ميشه كرد؟- بابا يه عذر خواهي ساده خيلي وقتتو ميگيره؟- برو بابا.من برم پيش اون ماكاروني بگم ببخشيد؟شونه هاشو بالا انداخت و هيچي نگفت.هزار مرتبه خدا رو شكر كردم كه پنجره از ميز شفق دور بود.و گرنه كه ديگه خر بيار و باقالي بار كن.تازه لبه پنجره پهن بود و من راحت ميتونستم روي اون بشينم.درس و كلاسش خيلي زود تموم شد.تا از كلاس بيرون رفت سرمو از پنجره بردم داخل و داد زدم:- بچه ها وايسين كارتون دارم.دوسه تا از بچه ها كه داشتن از كلاس ميزدن بيرون موندن سر جاشون.دوباره داد زدم:- بچه ها من قصد دارم زنگ شفق بشينم اينجا.توي پنجره.خواهشا هوامو داشته باشين و سوتي ندين.نگار بچه ها رو كنار زد و با ناباوري گفت:- آرام ديوونه شدي؟دندان قروچه اي كرد مو گفتم:- حال اين شفق عنكبوت رو ميگيرم.مونده حالا بفهمه آرام كيه.از جام پريدم پايين.خدا رو شكر طبقه همكف بود وگرنه چه خاكي به سرم ميريختم؟به سمت نيمكت محبوبمان رفتم و به انتظار نگار نشستم.خيلي زود پيداش شد.متعجب و عصبي.- آرام اين چه كاريه آخه؟اگه زبونم لال ميفتادي چي ميشد؟آرام خيلي بي عقلي.شكلات بزرگي كه دستم بود را گاز ديگري زدم و گفتم:- آخ روشو كم كنم...نيكي مات نگام كرد.- نيكي زهرمار اينطوري نگام نكن.ميخوام ديگه درسو از پنجره دنبال كنم.به خدا اگه اين ترم هم بيفتم استاتيك رو ديگه قيد درسو ميزنم.نيكي با گيجي سرشو تكون داد و گفت:- بايد به مهتاب بگم بلكه اون آدمت كنه.بالاخره دختر خالته شايد از اون حرف شنوي داشته باشي.آهي كشيد م وگفتم:- نيكي بس كن.بيا بريم بوفه يه چيزي كوفت كنيم كه شفق عمه مرده هر چي انرژي بود ازم گرفتكنترل تلويزيون را در دست فشردم و گفتم:- چيه اشكان؟خرم كردي.حرفتو بزن ديگه خسته شدم.اشكان خنديد و گفت:- آرام جونم؟منم خنديدم و گفتم:- جون آرام؟انگار حرف من به مزاجش خوش اومده بود.كنارم نشست و گفت:- ميگم حالا كه بابا رفته مشهد اون ساغر موذي رو هم بردن،الهي قربون قد و بالات برم،بيا يه كاري رو واسه پسر داييت بكن.متعجب نيگاش كردم.- اشكان يه طور صحبت كن بفهمم چي ميگي.چي كار بايد برات انجام بدم؟قيافه محجوبي گرفت و گفت:- بيا خواهري كن بزار دوستمو دعوت كنم خونه.عمه زهرا هم نيست گير بده.اخمي كردم و گفتم:- اولا مامان زهرا به من اعتماد ميكنه كه خونه رو ميسپره دستم.دوما تو غيرت نداري؟ميخواي دوستتو دعوت كني خونه من؟ببرش خونه بابات.خنديد و گفت:- خونه بابا نميشه.هيچي توي خونه نداريم واسه پذيرايي.در ضمن كي گفته من بي غيرتم؟بزار يه عوضي پاشو بزاره جلو واسه خواستگاري تو ، اونوقت كلفتي اين رگو نشونت ميدم.خنديدم و گفتم:- زهرمار.حرف دلت رو بگو.دوباره سرشو انداخت پايين و گفت:- اي بابا...چه جوري بگم؟از جام بلند شدم و گفتم:- اشكان كوفت.برو گمشو خونه تون.منو مسخره كردي؟محكم دستمو گرفت و گفت:- باشه ميگم ميگم.ميخوام دوستمو دعوت كنم.- خب اينو قبلا هم گفتي.دوستت كيه؟- تولد ساغر يادته؟اون دختره كه هي چسبيده بود به ساغر؟- آره.خيلي هم مسخرش كرديم.سولماز بود؟نه نه.ساره؟- نه.سارا.- اهان آره آره.خب؟عرق پيشونيشو پاك كرد و گفت:- به خدا ازش خوشم نمياد.با يكي از دوستام شرط بستم كه اين دختره عاشق من ميشه.ميخوام دعوتش كنم خونه.البته با حضور تو...با حيرت گفتم:- اشكان؟وقتي ديدم ميخنده جيغ كشيدم سرش:- اشكان اين سومين باريه كه از اين شرطا ميبندي.گمشو برو خونه همون دوستت.ميدوني دايي بفهمه چي ميشه؟- به خدا پشت دستمو داغ كردم ديگه از اين كارا نكنم...- اشكان مامان زهرا ميكشه منو...خنديد و گفت:- نميفهمه.آجي قبوله؟نفس عميقي كشيدم و گفتم:- از دست تو.به يه شرط.- نشنيده قبول. ***
نگار رژ لبش رو محكم تر روي لبش كشيد و با حرص گفت:- الهي دختره سرش بخوره به ديوار غش كنه نياد...شيطونه ميگه توي غذاش مرگ موش بريزما...واي چرا مهتاب نمياد؟اشكان چه شكلي حاضر شد منو دعوت كني؟خنديدم و گفتم: - بهش گفتم شرط دارم اونم گفت نشنيده قبول.منم به تو و مهتاب زنگ زدم.خنديد و گفت:- تو هم بلايي هستي واسه خودتااااااا.- ما اينيم ديگه.زنگ در به صدا دراومد.نگار لبشو گاز گرفت و گفت:- الهي يه بار ديگه كه زنگو ميزنه برق بگيرش.اووف.برو ديگه منتظرشون نزار.هر دو از اتاق با هم خارج شديم.دكمه اف اف رو زدم و منتظرشون كنار در ورودي ايستادم.نگار دستمو فشرد و گفت:- حالا بگم كيم به دختره؟- به اون چه حالا؟پرسيد هم بگو رفيق مني.مگه غير از اينه؟تازه توی تولد ساغر دیدت.میدونه دوستمونی.در ورودي به آرامي باز شد. نگار نفس عميقي كشيد و مثل من منتظر موند.اول اشكان و بعد پشت سرش دختر ظريف و ژيگولي وارد شد.اشكان تا نگاهش به نگار افتاد متحير منو نگاه كرد.اومدم حرفي بزنم كه دختره جلو اومد و سلام كرد.زوركي لبخندي زدم و راهنماييش كردم سمت پذيرايي.بعد چند لحظه از جام بلند شدم و با عذرخواهي كوچكي وارد آشپزخانه شدم. اشكان به سرعت پشت سرم آمد و تا به آشپزخانه رسيد گفت:- پس اين وروجك شرطت بود؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- ميخواستي قبول نكني به من چه؟آهي كشيد و گفت:- من چه ميدونستم چه آشي برام پختي.تو كه ميدونستي توي تولد ساغر اين دوتا يه جر و بحثي با هم داشتن...خنديدم و گفتم:- كجاي كاري؟مهتاب هم داره مياد.با ناباوري گفت:- آرام؟ميگم بريم اعلاميه پخش كنيم تا دير نشده نه؟زبونمو براش درآوردم و با سيني شربت از آشپزخونه بيرون زدم.وقتي جلوي سارا گرفتم به آرامي گفت:- آرام جان اگه ميدونستم مهمون داري مزاحم نميشدم.اشكان ميگفت ميخواي منو ببيني.نگاهي سرزنش بار به اشكان انداختم و گفتم:- نگار كه مهمان نيست عزيزم. خونه خودشه.ابرواشو تو هم گره داد و گفت:- خوش به حال نگار خانوم.تبسمي كردم و كنار نگار نشستم. نگار زير گوشم گفت:- چي توي گوشت وز وز ميكرد؟زير لب گفتم:- ولش كن.نگار پايش را روي ديگري انداخت و گفت:- سارا جون خيلي خوش اومدي.سارا خنديد و گفت:- ممنون.نگار ادامه داد:- زياد از ديدنت تعجب نكرديم. راستش اين روزا زياد از اين آدما مياد اينجا و ميره.ميگم اشكان خان شما هم بيكاري ها...لبم رو گاز گرفتم و از نگاه كردن به اشكان حذر كردم. بلند شدن صداي زنگ در باعث شد آه از نهاد اشكان بلند شه.من و نگار هردو واسه باز كردن در شتافتيم.به جاي استفاده از اف اف ترجيح داديم كه بريم بيرون خودمون در رو باز كنيم.در حالي كه طول حياط رو مي دويديم،گفتم:- نيكي،تورو جان مادرت،اينقدر اذيت نكن اين بدبختارو.ولش كن ردش ميكنيم بره خب.نگار دستشو روي دستگيره در گذاشت و گفت:- اي بابا. تو هم هي واسه ما معلم اخلاق شو.آهي كشيدم و درو باز كردم.مهتاب با ديدنم سريع خودشو توي آغوشم انداخت و گفت:- سلام آرامم.خوبي دختر خاله؟زدم زير خنده و گفتم:- گمشو.بي معرفت.امروز نيومدي دانشگاه واسه چي؟مجبور شدم تنهايي اين نيكي رو تحمل كنم.مهتاب به سمت نگار چرخيد و گفت:- باز چيكار كردي تو؟نگار خنديد و گفت:- هيچي جون مهتاب. اين آرام انگار هووي منه ها...مهتاب کفشاشو جلوي در درآورد و گفت:- حالا اين اومده اينجا واسه چي؟نگار تا اين حرفو شنيد با حرص گفت:- همين رو بگو.دختره راست راست بلند ميشه مياد خونه ما،نه شرمي،نه حيايي،به خدا دختر هم دختراي قديم.خنديدم و گفتم:- نيكي جون گفتي خونه ما؟ببخشيد كي اين خونه مال تو شده؟محكم به شونم زد و گفت:- خونه مامان زهرامه.نگار مادر منو،مامان زهرا صدا ميزد.واسه همين هم مامان عاشقش بود.مهتاب هم وارد سالن شد و پس از سلام و احوالپرسي كوتاهي ، كنار نگار نشست.اشكان سرش را خاراند و گفت:- آرام جان؟ميشه چند لحظه بياي بيرون؟كارت دارم.پشت سرش از پذيراايي خارج شدم.پشت در سالن ايستاد و گفت:- سه ساعت نشستم حرفاي نگار جونت رو جمع ميكنم.واي تورو خدا برو از اون وسط جمعش كن.اخمي كردم و گفتم:- اشكان مگه دروغ ميگه؟حالا كه اينطور شد ميرم اون سارا رو پرتش ميكنم بيرون.اما انگاري نگار زودتر از من به فكرش رسيده بود.با صداي قيل و قال اونا هردومون داخل پذيرايي شديم.دقيقا مثل اتفاقي كه توي تولد ساغر افتاده بود شده بود.اون دوتا باز جنگ لفظي پيش آورده بودن كه آخرش هم با قهر كردن سارا و بيرون رفتنش از خونه پايان يافت.انگار توي خونواده ما آرامش قرار نبود نفس بكشه.آه... به ساعتم نگاه كردم و گفتم:- اي بميري شفق پس چرا نمياي كلاس؟نگار صندلي كنار پنجره را اشغال كرده بود تا هوايم را داشته باشد همان طور مهتاب كنار او.- آرام ساكت شو.يه هو ديدي اومد حالتو گرفت ها.در باز شد.من دوباره اندام ورزيدشو ديدم كه خيلي متين وارد شد.جالب اين بود كه ديگه بهش فحاشي نميكردم.طبق معمول سريع درسشو شروع كرد.تخته رو كه نميديم اما از روي دفتر نگار و در كنارش مهتاب درس رو دنبال ميكردم.داشتم ديوونه ميشدم.جام جديدا خيلي تنگ شده بود.عادت نداشتم جمع و جور بشينم.انگاري دو روز پيش اين پهن تر بودااااااااا.باز يه شانس ديگه آوردم و اون اينكه شفق عادت نداشت توي كلاس قدم بزنه و اين برام يه سعادت بود. يكي از بچه ها مدام حواسش به من بود.يعني تنها اون نه.بلكه تموم بچه ها.وقتي جو كلاس يه كوچولو دوستانه شد يكي از بچه ها داد زد:- استاد خانوم معين خيلي از رفتارش پشيمون بودنااااااا...نمي شه اجازه بدين بيان سر كلاس؟انتظار نداشتم كه بگه اوه بله بياد البته ، قدمش روي تخم چشم كلاس.به گفته نگار اخم كرده بود و گفته بود كه:- اون حق نداره روي كلاس من حاضر شه.من شاگرد سر به هوا نميخوام.اعصابم داغون تر از قبل شد.واقعا ازش بدم اومده بود.همون روز با كمك مريم و مهتاب و نگار،چهار تا چرخ ماشينشو پنچر كرديم.خيلي حال كرديم.حقش بود.آخ وقتی قیافه درهم و عصبیشو دیدیم چنان حال کردیم.كيفم رو روي ميز انداختم و گفتم:- بچه ها ميدونم كه يه روزي ميكشمش.نگار خنديد و گفت:- دقيقا من اين حسو نسبت به سارا دارم.خنديدم و گفتم:- ديوونه.مهتاب چايي اش را هورت كشيد و گفت:- راست ميگه خب. منم از دختره خوشم نميومد. اشكان چقدر باهام سرسنگين شده...آهي كشيدم و گفتم:- با من هم همينطور. اوووووف.نگار با ناله گفت:- خب شما دوتا كه اينقدر به قراراي اين شازده ميرسين يه فكري هم به حال من فلك زده بكنين، بياين خواهري كنين و منو بدين به پسرداييتون.اي خدا مردم ديگه.خنديدم و گفتم:- فعلا شازده چشم ديدنتو نداره.مهتاب دنباله حرفمو گرفت و گفت:- همين جوريش هم سايه تو با تير ميزنه.نگار وا رفت و گفت:- به خدا درمونده شدم.ديگه چي كار كنم؟مهتاب با مهرباني بهش گفت:- محلش نزار .خودش مثل سگ بو ميكشه و پيدات ميكنه.به حرف و تعبير مهتاب خنديديم.ازفكر شفق دراومده بودم.اه حالمو به هم ميزنه.***روي دسته مبل نشستم و گفتم:- رسيدن به خير پسرخاله.چقدر سفر اين ماه طولاني شد.پيش خودم گفتم شايد قاپيدنت.سامان خنديد و گفت:- قبلا قاپيده شده.ديگه چيزي واسه دزديدن نبود.ابرو بالا انداختم و گفتم:- واي نفسم گرفت.عاشق ، با ما نكن اين كارو.بي ظرفيتيم.دايي روي مبل كنار خودش نشوندم و گفت:- ايشالله نوبت سوگلي خودم.خنديدم و گفتم:- دايي جون از اين خيالا واسه من نكنين.من حالا حالا ها رو دست مامان زهرام.مامان لبخندي زد و گفت:- روي چشماي مامان جا داري عزيزم.بوسه اي برايش فرستادم و گفتم:- آتيش نزن جيگرمو مامان.ساغر روبرويم نشست و گفت:- سرحال تر از قبل شدي.حاضرم شرط ببندم خبريه.پشت چشم نازكي كردم و گفتم:- حالا به فرض كه باشه.شما رو سننه؟ساغر خنديد و گفت:- نه بابا. تو انگاري زودتر از سامان ميري.خاله با سيني چاي وارد پذيرايي شد و با مهربوني گفت:- پسر من هم،تا آخر ماه كارش رو درست ميكنه و دست شيوا رو ميگيره و ميارش اينجا.با شيطنت به سامان نگاه كردم و گفتم:- خاله اون كه خيلي وقته دستش رو گرفته آورده اينجا.سامان سرخ شد و من خنده ام بيشتر شد.دايي نيشگوني از دستم گرفت كه جيغم دراومد.- دايي چيكار ميكني دردم گرفت:دايي خنديد و گفت:- حقته. اين قدر پسرا رو اذيت ميكني حداقل يكي هم تورو اذيت كنه.با ناراحتي ساختگي گفتم:- آقا علي من كي پسرا رو اذيت كردم؟دايي مجددا خنديد و گفت:- صد دفعه گفتم بهم نگو علي.زشته دختر.لبخندي زدم و گفتم:- چشم.دستش را دور گردنم انداخت و گفت:- اشكان و تو با هم بحثي داشتين؟نگام روي مهتاب چرخيد و ثابت موند.با خنده نگام ميكرد.به طرف دايي برگشتم و با تعجب گفتم: - اِ؟مگه حرفي زده؟نه آخه چه بحثي؟چه دعوايي؟دايي با بيخيالي شانه اش را بالا انداخت و گفت:- هيچي. وقتي ديدم نمياد خونه ي زيبا اينا،گفتم شايد با تو بحث كرده.خاله زيبا به شوخي گفت:- علي ول كن بچم رو.هرچي ميشه اَنگشو ميچسبونين به بچه من.به طرف خاله شتافتم درحالي كه بوسه آبداري روي لپش مي نشاندم گفتم:- عاشقتم زيبا جون.مامان چشم غره اي رفت و گفت:- آرام؟زيبا مثلا خالته. احترامشو نگه دار عزيزم.خاله خنديد و گفت:- چي كارش داري زهرا؟ من كه ناراحت نميشم.به مهتاب نگاهي كردم و گفتم:- مهتاب ميخوام برم دنبال اشكان خان.مياي؟زير چشمي اشاره اي به ساغر كرد و گفت:- نه حالشو ندارم.فهميدم ميخواد ساغر تنها نباشه. دستم رو روي زنگ گذاشتم
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63456

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا