تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دنیای این روزای من (فصل دوم)


با خودكار روي ميز خط خطي ميكردم. غرق فكر بودم.روي ميز ضرب گرفته بودم و زير لب شعري زمزمه ميكردم.تمام فكرم پيش پرهام بود...اينكه اصلا چي شد يه هو اينقدر به دلم نشست؟
- اونقدر از تو ميگم كه ميون اسم تو،توي آسمون عشق رنگين كمون پيدا بشه،اونقدر عاشق ميشم كه تو سرزمين عشق،بعد مجنون يه نفر صاحب نشون پيدا بشه...نميدونستم نيكي متوجه شعرم شده.بقيه شو ادامه داد.اونم با چه غمي:- تو مگه قلب مني كه صداي نفسات هرجا هستم با منه؟تو مگه عمر مني كه دم و بازدمم تورو فرياد ميزنه...به اينجا كه رسيد نگام كرد و گفت:- اين روزا خيلي معين رو دوست دارم.شعراش بيشتر به دلم ميشينه...با خنده گفتم:- مگه عاشقي؟آخه عاشقا با معين حال ميكنن.نگار لبخندي زد و گفت:- نميدونم.شايد...قيافه گرفتم و گفتم:- معينه ديگه. روي همه تاثير ميزاره.به شانه ام كوبيد و گفت:- حالا چه دخلي به تو داره؟با خنده گفتم:- ميخوايم شوهرش بديم...نيكي ميخواست حرف بزنه كه با وارد شدن پرهام قطع شد.باز تموم وجودم منقبض شد. نگاهش خيلي گذرا از روي من گذشت.توي تمام مدت ذهنم سمت اون و كاراش بود طوري كه هيچي از درس نميفهميدم.اه.اي كاش هنوز توي پنجره بودم.حداقل اونجوري يه خورده درس گوش ميدادم...نگار به پهلوم كوبيد و گفت:- پاشو ديگه.متحير گفتم:- مگه كلاس تموم؟با خنده گفت:- آرام عزيزم،كجا سير ميكني؟پنج دقيقه است كه كلاس تعطيل شده...- اصلا حواسم نبود...با شيطنت گفت: - حواست كجا بود؟- اِ ولم كن.حواسم پيش مهتابه. امروز قرار بود كاميار بياد حرفاي اصلي رو بزنن.- اِ به سلامتي.- نگار سريع پاشو بريم.من امروز به مامان قول دادم باهاش ميرم پيش مهيا جون.دير برسم خونه سرمو ميكنه.در مبل فرو رفتم و روي تابلوي روبرويم خيره شدم.تصوير دختري بود كه كوزه اي روي شانه اش بود و مسير دوري رو نگاه میکرد.چقدر شبيه مهيا جون بود.مهيا جون يكي از دوستاي قديمي مامان بود.طفلي جوون بود كه شوهرشو از دست داد.مامان ميگه شووهرش عاشقش بوده و مرگ اون باعث افسردگي مهيا جون شده.دستي به شانه ام خورد.- از تابلو خوشت اومده؟نگاهش كردم و گفتم:- آره.يه معصوميت خاصي توي چشاشه.آدمو جذب ميكنه.مهيا جون؟چقدر شبيه شماست...نمي از اشك زير چشمانش بود:- اين تابلو رو همسر مرحومم كشيده. خيلي برام عزيزه.يه جوري اين تابلو باهام حرف ميزنه.خدا رحمت كنه پرويز رو. توي نقاشي لنگه نداشت...زير لب گفتم:- خدا رحمتش كنه...مهيا به آرامي ازم جدا شد و كنار مادرم نشست.منم باز بيكار نشستم.مامان متوجه شد و گفت:- آرام برو توي باغ يه خورده قدم بزن.حوصلت سر نره.مهيا جون گفت:- باور كن پيمان با دوستش دور يه سري كارن.بيكار نيست بياد هم صحبتت شه.لبخندي زدم و گفتم:- نه من راحتم.داشتم به طرف در خروجي ميرفتم كه مهيا گفت:- آرام صبر كن.بي زحمت اين دوتا چايي رو ببر واسه پيمان و دوستش.دستت درد نكنه دخترم.- خواهش مي كنم.مي برم.پيمان پسر مهيا جونه.بيست و هفت سالش بود.يه پسر مو مشكي،قد بلند،سبزه و خوش مشرب.خيلي هم منو تحويل مي گرفت.اتاق كارش يادم اومد.زيرزمين رو تر و تميز كرده بود واسه اتاق كارش.يه بار بيشتر اونجا نرفته بودم.اينقدر كاغذ و نقشه و اين چيزا توش بودكه حالمو به هم مي زد.بالاخره آقا مهندس ساختمونه وقت تميزكاري رو نداره.پله هاي زيرزمين رو آروم آروم پايين اومدم.مقابل در چوبي كوچكي رسيدم.چند لحظه مكث كردم.چه خوب كه دوستش اينجاست.حداقل پيمان ديگه فرصت چرت و پرت گفتن رو پيدا نمي كنه.دو سه بار مستقيم بهش گفتم كه به چشم برادرم مي بينمش...اما نه خودش ول كنه نه مهياجون.مامان هم همچين بدش نمي ياد كه دامادش پسر دوست عزيزش باشه.خدا نصيب يه دختر ديگه كنش.تقه ي آرومي به در زدم.جوابي نشنيدم. يه كم محكم تر زدم.ولي باز فقط صداي صحبت كردن اونا ميومد.كم كم داشتم عصبي مي شدم.با پام محكم كوبيدم به در و گفتم:- آقا پيمان اجازه هست؟چند ثانيه بعد در باز شد و پيمان توي چهارچوب در ايستاد.وقتی دیدم،با تعجب گفت:- اِ آرام تويي؟سلام.خوبي؟از اين ورا؟به زور لبخندي زدم و گفتم:- سلام.خوبم.با مامان اومدم.يه نيم ساعتي ميشه.تو خوبي؟- آره منم خوبم.- نمي خواي تعارف كني بيام تو؟خنديد و گفت:- آخ ببخشيد حواسم نبود.بيا تو.قبل از اينكه وارد بشم گفتم:- پيمان؟دوستت اينجاست.ميخواي من برگردم؟سيني چاي رو از دستم گرفت و گفت:- غريبي مي كني؟بيا تو.آشناتون مي كنم.وقتي داخل اتاق شدم مثل هميشه نامرتب و پر از اوراق بود.همكار پيمان پشت به من نشسته بود و مشغول تماشاي چندتا نقشه بود.پيمان سيني چايي رو روي ميز گذاشت و گفت:- آرام بيا جلو.كمي نزديكتر شدم كه ادامه داد:- آرام دختر دوست مامانم.ايشون هم پرهام همكار جنابعالي.وقتي پرهام سمتم برگشت يخ زدم...اين كه شفق خودمونه...دستمو لبه صندلي گرفتم كه نيفتم...چقدر بی خیال زدل زده به من...- سلام آقاي شفق...اون كه كلا خيلي خونسرد بود:- سلام خانوم معين.فكر نمي كردم اينجا ببينمتون...پيمان مداخله كرد و گفت:- شما آشنايي قبلي دارين؟لبخند زوري زدم و گفتم:- ايشون استاد من هستن...پيمان خنديد و گفت:- آهان.پرهام از آرام زیاد برات گفته بودم.یادت که هست؟پرهام پوزخندی زد و گفت:- پس اون آرامی که شما میگفتین همون معین خودمونه...خوبه...سلیقت هم خوبه.پیمان خندید و من همچنان مبهوت بودم.- پرهام قرار نشد همه چیزو لو بدیا...به سختی صدامو صاف کردم و گفتم:- خوشحال شدم دیدمتون آقای شفق.مزاحم نمیشم.فعلا...اومدم برم که پیمان سریع گفت:- آرام کارمون تموم شده.خوشحال میشیم یه کم پیشمون بشینی. می دونم اون بالا حوصلت سر میره...(خندید)خنده کوتاهی کردم و طوری که فقط اون بشنوه گفتم:- پیمان من از اینکه اینجا پیش ایشون بشینم واقعا خجالت میکشم...پیمان با صدای بلندی خندید و گفت:- به ظاهرش نگاه نکن.پسر خوبیه...فقط زود با همه اخت نمیشه.زیر لب گفتم:- میدونم...- چیزی گفتی؟به خودم اومدم.- نه...یعنی...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- به دوستم قول دادم برم دیدنش...یه کم دیرم شده...پیمان نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:- آرام اینجا جای پیمان خر میبینی؟- اِ پیمان من همچین چیزی گفتم؟خندید و گفت:- نه.اگه اینجا راحت نیستی نمیخواد واسه فرار کردن ازش دروغ بگی...لبمو با خجالت گاز گرفتم و گفتم:- ولی واقعا یه قرار دارم...
خودمو روی تخت نگار انداختم و گفتم:- وای نگار اصلا میبینمش از ترس میخوام پس بیفتم...نگار کنارم دراز کشید و گفت:- منم همینطور...آخه اصلا اون آدمه؟آهی کشیدم و گفتم:- از اشکان چه خبر؟- یه چند دقیقه قبل از اینکه تو بیای منم تازه از پیش مهتاب اومده بودم...- خب؟- هیچی دیگه.اشکان هم اونجا بود...یه خورده نرم تر شده بود...ولش کن اونو. تو تعریف کن اون شفق ذلیل شده چیا میگفت؟- اصلا باهاش حرف نزدم.- جدی؟- اوهوم.لبخندی سراسر شیطنت زد و گفت:- آرام؟پیمان هنوز مثه قبلا...حرفشو بریدم و گفتم:- توجه نکردم.به پهلویم کوبید و گفت:- آرام با منم بلههههه؟خندیدم و گفتم:- پسر خوبیه.دستشو ستون سرش کرد و گفت:- خب؟- بدم نمیاد ازش.با اشتیاق بیشتری گفت:- خب؟خندیدم و گفتم:- ولی به درد هم نمیخوریم.آهی کشید و گفت:- آرام به خدا بچه خوبیه.به همم میاین.چرا نه آخه؟چشامو بستم و گفتم:- تو الان که دلت پیش اشکانه اگه غیر اشکان بیاد برات جواب چی میدی؟کمی فکر کرد و گفت:- خب...میگفتم نه.ولی تو که دلت پیش کسی نیست...چند ثانیه نگام کرد و بعد تقریبا جیغ کشید:- آراااااااااااام؟تو...آرام تو هم؟خندیدم.محکم دستاشو به هم کوبید و گفت:- کی هست حالا این بدبخت ذلیل شده؟توی چشاش زل زدم و گفتم:- قول بده که مسخرم نمیکنی؟- قول میدم...ولی قول نمیدم که نخندم.خندیدم و گفتم:- نگار اصلا نمیدونم چطور شد...اصلا نمیدونم چه شکلی پیش اومد...فقط میدونم که وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود...- اینقدر صغری کبری نچین. اسمشو بگو.نفس بلندی کشیدم و گفتم:- پرهام...لحظاتی با حیرت نگاهم کرد.- شفق دیگه؟به آرامی گفتم:- آره.برعکس تصورم آهی کشید و گفت:- وای...آرام بد کسیو انتخاب کردی...- میدونم...- و اینو هم میدونی که اون حتی یه نیم نگاه هم بهت نمی اندازه؟- آره.- به کس دیگه ای هم گفتی؟- نه...- خوب کردی.نگی یه وقت مسخرت میکن...سپس با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن.- مرض نگار...- آخه آدم قحط بود؟پیمان چشه تورو خدا؟شغل خوب نداره که داره.قیافه خوب نداره که داره.پول نداره که داره.دیگه یه دختر چی میخواد؟تازه دوستت هم که داره.پوزخندی زدم و گفتم:- فکر میکردم درکت از بقیه بالاتره.آهی کشید و گفت:- ببین...دختر بی سوادی نیستی الحمدلله.تحصیل کرده ای و میفهمی. و میدونی که توی زندگی هیچ وقت دنبال ناممکن ها نباید بری...- گاهی اوقات هم نمیشه.مثلا اشکان واسه تو ممکنه؟یه ناممکن به حساب نمیاد؟- نمیدونم...از جایم بلند شدم و گفتم:- سعی میکنم فراموشش کنم.الان هم...باید برم دنبال مامان.هنوز پیش مهیاست. *** - آخه من بیام بگم ننه عروسم؟زدم زیر خنده- نه خیر.مثل اینکه یادت رفته هان؟تو جزء دعوتیای خاله زیبا و مهتابی.نصف موهاشو ریخت توی صورتش و گفت:- آخه اونجا همه فک و فامیلای شومان.- نه بابا.همه هی یه چارتا مهمون و دوست و آشنا با خودشون میارن.- خب حالا من چی کنم؟ساده بیام یا تیپ بزنم؟داییت توی عروسیا دوربین مخفی کار میزاره؟- نیکی؟آدم باش.- به خدا مسخره نمیکنم.میخوام بدونم با چه تریپی بیام بیتره؟(بهتره)روی تختش نشستم و گفتم:- به نظر من کت مشکی هست که واسه تولد سودی پوشیدی؟اون بهتره.با تعجب نگام کرد و گفت:- میخوای یه پالتو هم بپوشم بیام ها؟وسط این گرما...- خب نپوش اونو.نیکی مجلس خرتوخره هرجور راحتی بیا.- آخیش حالا یه دلی از عزا درمیارم.تا به تالار رسیدیم رفتیم سمت پرو و لباسامونو پوشیدیم. نگار همش بهم روحیه میداد که خیلی خوشگل شدم.یه پیراهن پوشیده بودم که تا زیر زانوم میرسید و آستیناش یکیش کوتاه بود و اون یکی بلند.که بلنده از روی شونم میفتاد.خودم عاشقش بودم شاید چون سلیقه مامان بود.مهیا جون محکم بغلم کرد و گفت:- ایشالله عروس آینده مون آرام باشه.نگار از پشت سرم داد زد:- ایشالله...البته مهیا خانوم بعد از من ایشالله.زندایی عایشه اسپند رو دور سرم تاب داد و گفت:- الهی عزیزم ماه شدی.خدایا نگهم دار تا عروسی آرامم رو هم ببینم...نگار با چاپلوسی خودشو جلوم انداخت و گفت:- عایشه جوووون منم خوشگل شدما...واسه عروسی منم یه وقت ازخدا بگیر.زندایی گونشو بوسید که نگارذوق مرگ شد:- ایشالله عروسی تورو هم می بینیم.کنار مامان نشستم و گفتم:- مامان مهتاب کو؟مامان دستشو روی دستم گذاشت و گفت:- با اشکان رفتن توی حیاط.الان دیگه میان.- من و نیکی هم میریم توی باغ.ببینیم اونور چه خبره.- باشه فقط مواظب باشینا.آرام مامان یه چیزی بپوش بعد برو.مانتومو از کنارش بلند کردم و گفتم:- حواسم هست مامان.مهتاب و اشکان رو زیر یکی از درختا پیدا کردیم.مشغول دستور دادن به پیشخدمتای بیچاره بودن.- سلام.هردوشون جوابمونو با خوشرویی دادن.اشکان دستشو دور گردنم انداخت و گفت:- هیشکی مثه آجیه خودم خوشگل نشده.حتی شیوا.خندیدم و گفتم:- ببینیم یه شوور خوب میتونیم تور بزنیم یا نه.نگار پقی خندید و سریع خودشو جمع کرد.اشکان دستاشو از دور شونم باز کرد و گفت:- من برم اونور.میبینی انگار اصلا پذیرایی رو یاد نگرفتن. اون سامان خاله زنک رفته نشسته داره قر میده اونوقت من باید برم کاراشو انجام بدم.نگار سریع گفت:- میشه منم باهات بیام.اشکان لبخندی زد و گفت: - البته.بیا بریم.همین که دور شدن مهتاب گفت:- خیلی با هم بهتر شدن.زیر لب گفتم:- خدارو شکر.مهتاب به روبرو اشاره کرد و گفت:- پیمان هنوز ولت نکرده؟داره میاد اینور.آهی کشیدم و گفتم:- نه هنوز یه حرفایی میزنه.مهتاب ولم نکنی بری ها.یه جوری دکش کن.مهتاب خندید و گفت:- اتفاقا ولتون میکنم تا تکلیفتو روشن کنی.آرام یه نه گفتن اونقدرا هم سخت نیست.- فکر میکنی تاحالا بهش نگفتم؟- این دفعه جدی تر بگو...آرام همچین هم بد نیستا.بچه خوبیه.تورو هم که دوس داره.با ناراحتی گفتم:- مهتاب؟میدونی که اونقدرا هم ازش خوشم نمیاد.تازه این عشقه؟که هرروز با یکی بگرده ولی همه جا بگه عشق اول و آخرش منم؟مهتاب با صدای آرومی گفت:- اگه منظورت جریانیه که توی پارک دیدیم...باید ازش سوال کنی.درضمن اومدش.من برم.فعلا.سریع گفتم:- اِ...مه...- سلام آرام.آهی کشیدم و پشت سرمو نیگا کردم.- سلام پیمان.خوبی؟لبخندی زد و گفت:- خیلی خوبم.تو خوبی؟- ممنون.سرمو پایین انداختم.- چه تغییر کردی.خندیدم و گفتم:- همه میگفتن...پیمان زیاد با تیپای رسمی حال نمیکرد.ولی خب امشب شاید به خاطر رسمیت مجلس کت و شلوار پوشیده بود.- چرا بیرون ایستادی؟- با...با مهتاب بودم.رفت نگار رو پیدا کنه و بیاد.- با اشکان بود.وقتی داشتم میومدم دیدمش.با بی حوصلگی گفتم:- آره میدونم.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:- آرام میدونم الان وقتش نیست ولی...میتونیم باهم حرف بزنیم؟آهی کشیدم وگفتم:- البته.لبخند محوی زد و گفت:- راستش...میدونم که خیلی این موضوع رو مطرح کردم.- و میدونی که هربار جوابم چی بوده.با معصومیت گفت:- ولی شاید نظرت تغییر کنه.- ولی این طور نیست.با ناراحتی گفت:- آرام؟من چه چیزیم بده؟- تو هیچیت بد نیست.من اولا آمادگیشو ندارم و دوما...پیمان تو اون کسی نیستی که من دنبالشم...وا رفت.روی صندلی نشست و گفت:- مرد رویایی تو چه شکلیه پس؟- شاید به نظرت مسخره بیاد ولی من کسیو انتخاب میکنم که وقتی میبینمش...وقتی می بینمش قلبم بریزه و...- ولی عشق میتونه بعدها هم به وجود بیاد.- متاسفانه به این موضوع اعتقاد ندارم.- پس با این حساب هیچ وقت نظرت راجب من برنمی گرده؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- پیمان تو خیلی خوبی.هم خوشگل و جذابی هم کار خوبی داری.بهترین ها میتونن همسرت بشن.حس کردم بغض کرده:- ولی من هیشکی غیر از تو به چشمم نمیاد...لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم:- خیلی ها دور و برتن که دوستت دارن.با بی حالی گفت:- می شه تنهام بزاری؟عذاب وجدان گرفتم.طفلی خیلی ناراحت شده بود.به هر حال من نمیتونستم آیندمو به خاطرناراحتی اون خراب کنم.- پیمان تو که ازدست من ناراحت نیستی؟به زور خندید:- نه آرام.تو هم نظر خودتو داشتی.منم نمیتونم به زور تورو عاشق کنم.لبخند کوچکی زدم و گفتم:- پس زود بیا داخل.فعلا... به صندلیم تکیه دادم و گفتم:- اینقدر ناراحت شد که نگو... نگار آهی کشید و گفت: - جفتک زدی به آیندت و بختت.پسر به اون ماهی. مریم با مظلومیت گفت: - میگم حالا که آرام امادگی نداره خب شاید بعضیا آمادگیشو داشته باشن... من و نگار خندیدیم. - مریم جان آخه تورو که نمی شناسه... مریم سریع گفت: - فردا بریم خونه شون آشنامون کن. نگار خواست حرفی بزنه که صدای شفق میخکوبمون کرد: - خانومای معین،شایسته،سالاری،اگه حرفاتون مهمه تشریف ببرید بیرون. نگار داد زد: - استاد سوال درسی بود. شفق به طرفمون اومد.اوه اوه.هر سه تامون می لرزیدیم... - که سوال درسی بود؟ نگار نفس عمیقی کشید و گفت: - بله.درسی. شفق دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت: - کدوم سوال؟ نگار با التماس نگام کرد و گفت: - سوال رو آرام پرسید... مات و مبهوت نگاش کردم.چه الکی لاف میزد... شفق نگام کرد و گفت: - آخر ساعت بیاین و سوالتون رو هم بیارین خانوم معین.خودم براتون توضیح می دم.و لطفا اینجوری نظم کلاس رو به هم نریزید. با صدای آرومی گفتم: - چشم استاد... وقتی کلاس تموم من موندم و بدون هیچ سوالی.سهیل(همون مزخرفه)یه برگه دستم داد و گفت: - بیا آرام.اینو ببر ازش بپرس. با قدردانی نگاش کردم و گفتم: - سهیل خیلی مرسی... لبخندی زد و رفت...شفق به ظاهر دور کتاباش بود.ولی میدونستم منتظر منه. به سمت میزش رفتم و برگه رو گذاشتم جلوش. - مشکلتون این مسئله اس؟ با گیجی گفتم: - کدوم مسئله؟ خندید و گفت: - این که توی این برگه اس. به خودم اومدم. - اهان بله بله...همینه.چطور مگه؟ - خیلی ساده اس.فکر می کردم میتونی حلش کنی. با شرمندگی گفتم: - یه آن جوابش یادم رفت. - مهم نیس.الان برات توضیح میدمش. چقدر قشنگ حرف میزد...چقدر قشنگ توضیح می داد...صداش به دل میشینه... کیفمو روی شونم انداختم و گفتم: - استاد ممنون. اونم از جاش بلند شد وگفت: - خواهش میکنم.وظیفه اس. گوشیمو درآوردم.چند تا اس از مریم ونگار بود.هردو گفته بودن که رفتن خونه.به ساعت نگاه کردم.طرفای یک و نیم بود. شفق یه جورایی متوجه حالاتم شد. - چیزی شده خانوم معین؟ - نه خیر...خداحافظ. - به سلامت. تا از محوطه دانشگاه زدم بیرون سهیل جلوم سبز شد. - سلام آرام.چی شد؟ بی حوصله گفتم: - سلام.دستت درد نکنه مسئله خوبی بود. لبخندی زد وگفت: - خواهش می کنم... - سهیل عجله دارم فعلا. سریع گفت: - ماشین آوردم امروز.بیا میرسونمت. - نه خودم میرم. - دِ تعارف نکن.سر ظهره.ماشین پیدا نمی شه که. - سهیل کیفمو ول کن. کیفمو ول کرد و گفت: - بابا بیا برسونمت الان چارتا جغله مزاحمت شن میخوای چیکار کنی؟ گوشیمو درآوردم و به اشکان زنگ زدم. - الو اشکان؟ - سلام آرام.خوبی؟ - آره.ببین الان کجایی؟ - سر ساختمون.نیم ساعت دیگه میرم خونه. - نمی رسی بیای دنبالم؟ اشکان چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: - فکر نکنم...ببخشید یه خورده کارم سنگینه.زنگ بزن تاکسی... - باشه.مرسی از راهنماییت.فعلا. تا گوشی رو قطع کردم سهیل گفت: - میاد؟ - اوهوم. عصبی گفت: - تو از من بدت میاد؟ - تا حالا بهت فکر نکردم. با التماس گفت: - تورو خدا بیا یه کم باهات حرف بزنم.تو نمی خوای تکلیفمو روشن کنی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - سهیل؟تکلیف تو رو روشن کرده بودم. - ببین آرام...می خوام بهتر در موردم فکر کنی.ببین تو میدونی که من از نظر مالی هیچ مشکلی ندارم.پس میتونم از این نظر تامینت کنم. - با پولای بابات دیگه؟ سرشو خاروند و گفت: - خب میرم سر کار.پیش بابام. - خب؟ - خب اینکه...کار به زودی می کنم.خونه از خودم دارم.ماشین هم که ملاحظه می کنی...فقط میمونه اخلاقم....باور کن آدم خوبی می شم.پشیمونم از گذشته.اگر هم بخوای بحث عشق و عاشقی رو پیش بکشی من به جای هردومون دوستت دارم.ممکنه تو هم بعد از ازدواج... حرفشو بریدم و عصبی گفتم: - سهیل اصلا نمی خوام در مورد خواستگاریت بشنوم چه برسه به ازدواج محالمون...در ضمن...ببین سهیل نمیگم مادیات مهم نیست اما همه چیز هم نیست.برام اخلاقت مهمه...نمی خوام باهات تعارف کنم... - راحت باش بگو. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - پرونده ات توی دانشگاه سیاهه.خونواده تو کم و بیش میشناسم.خونواده خوبی داری.اما رفتارت شبیه پسرای خام و نپخته اس...سهیل واسمون زوده در مورد ازدواج حرف بزنیم.تو هنوز بیست و دو سالته. یه سرخی خاص توی چشماش بود.حس کردم چیزی زده بالا. - آرام میتونیم یه چند سالی با هم باشیم نه؟تا تو منو بهتر بشناسی. سریعا گفتم: - سهیل نه.جوابم منفیه.سهیل درک کن لطفا. بهم نزدیکتر شد وگفت: - بیا یه مدت با هم باشیم. - سهیل وسط اروپا گیر نکردی. - ولی من تورو میخوام. - متاسفم که من نمیخوام. عصبی شد.داد زد سرم - حالا اگه اون سام پاپتی بود خانوم با کله قبول می کرد.آخوند پرستن دیگه این ملت. یکی از پسرای مذهبی کلاسمون بود و همه یه جور احترام خاص براش قائل بودیم. متقابلا داد زدم: - سگ سام شرف داره به تو. خیلی کفری شده بود.یه آن حس کردم میخواد بخوابونه توی دهنم.اما بعد لحظاتی مکث رفت. به صندلیم تکیه دادم و گفتم:- اینقدر ناراحت شد که نگو...نگار آهی کشید و گفت:- جفتک زدی به آیندت و بختت.پسر به اون ماهی.مریم با مظلومیت گفت:- میگم حالا که آرام امادگی نداره خب شاید بعضیا آمادگیشو داشته باشن...من و نگار خندیدیم.- مریم جان آخه تورو که نمی شناسه...مریم سریع گفت:- فردا بریم خونه شون آشنامون کن.نگار خواست حرفی بزنه که صدای شفق میخکوبمون کرد:- خانومای معین،شایسته،سالاری،اگه حرفاتون مهمه تشریف ببرید بیرون.نگار داد زد:- استاد سوال درسی بود.شفق به طرفمون اومد.اوه اوه.هر سه تامون می لرزیدیم...- که سوال درسی بود؟نگار نفس عمیقی کشید و گفت:- بله.درسی.شفق دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت:- کدوم سوال؟نگار با التماس نگام کرد و گفت:- سوال رو آرام پرسید...مات و مبهوت نگاش کردم.چه الکی لاف میزد...شفق نگام کرد و گفت:- آخر ساعت بیاین و سوالتون رو هم بیارین خانوم معین.خودم براتون توضیح می دم.و لطفا اینجوری نظم کلاس رو به هم نریزید.با صدای آرومی گفتم:- چشم استاد...وقتی کلاس تموم من موندم و بدون هیچ سوالی.سهیل(همون مزخرفه)یه برگه دستم داد و گفت:- بیا آرام.اینو ببر ازش بپرس.با قدردانی نگاش کردم و گفتم: - سهیل خیلی مرسی...لبخندی زد و رفت...شفق به ظاهر دور کتاباش بود.ولی میدونستم منتظر منه.به سمت میزش رفتم و برگه رو گذاشتم جلوش.- مشکلتون این مسئله اس؟با گیجی گفتم:- کدوم مسئله؟خندید و گفت:- این که توی این برگه اس.به خودم اومدم.- اهان بله بله...همینه.چطور مگه؟- خیلی ساده اس.فکر می کردم میتونی حلش کنی.با شرمندگی گفتم:- یه آن جوابش یادم رفت.- مهم نیس.الان برات توضیح میدمش.چقدر قشنگ حرف میزد...چقدر قشنگ توضیح می داد...صداش به دل میشینه...کیفمو روی شونم انداختم و گفتم:- استاد ممنون.اونم از جاش بلند شد وگفت:- خواهش میکنم.وظیفه اس.گوشیمو درآوردم.چند تا اس از مریم ونگار بود.هردو گفته بودن که رفتن خونه.به ساعت نگاه کردم.طرفای یک و نیم بود.شفق یه جورایی متوجه حالاتم شد.- چیزی شده خانوم معین؟- نه خیر...خداحافظ.- به سلامت.تا از محوطه دانشگاه زدم بیرون سهیل جلوم سبز شد.- سلام آرام.چی شد؟بی حوصله گفتم:- سلام.دستت درد نکنه مسئله خوبی بود.لبخندی زد وگفت:- خواهش می کنم...- سهیل عجله دارم فعلا.سریع گفت:- ماشین آوردم امروز.بیا میرسونمت.- نه خودم میرم.- دِ تعارف نکن.سر ظهره.ماشین پیدا نمی شه که.- سهیل کیفمو ول کن.کیفمو ول کرد و گفت:- بابا بیا برسونمت الان چارتا جغله مزاحمت شن میخوای چیکار کنی؟گوشیمو درآوردم و به اشکان زنگ زدم.- الو اشکان؟- سلام آرام.خوبی؟- آره.ببین الان کجایی؟ - سر ساختمون.نیم ساعت دیگه میرم خونه.- نمی رسی بیای دنبالم؟اشکان چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:- فکر نکنم...ببخشید یه خورده کارم سنگینه.زنگ بزن تاکسی...- باشه.مرسی از راهنماییت.فعلا.تا گوشی رو قطع کردم سهیل گفت:- میاد؟- اوهوم.عصبی گفت:- تو از من بدت میاد؟- تا حالا بهت فکر نکردم.با التماس گفت:- تورو خدا بیا یه کم باهات حرف بزنم.تو نمی خوای تکلیفمو روشن کنی؟پوزخندی زدم و گفتم:- سهیل؟تکلیف تو رو روشن کرده بودم.- ببین آرام...می خوام بهتر در موردم فکر کنی.ببین تو میدونی که من از نظر مالی هیچ مشکلی ندارم.پس میتونم از این نظر تامینت کنم.- با پولای بابات دیگه؟سرشو خاروند و گفت:- خب میرم سر کار.پیش بابام.- خب؟- خب اینکه...کار به زودی می کنم.خونه از خودم دارم.ماشین هم که ملاحظه می کنی...فقط میمونه اخلاقم....باور کن آدم خوبی می شم.پشیمونم از گذشته.اگر هم بخوای بحث عشق و عاشقی رو پیش بکشی من به جای هردومون دوستت دارم.ممکنه تو هم بعد از ازدواج...حرفشو بریدم و عصبی گفتم:- سهیل اصلا نمی خوام در مورد خواستگاریت بشنوم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 58- رمان دنیای این روزای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان عشق يوسف - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان احساس خاموش - blogfa.com , رمان بازان - رمان همسایه ی من , دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63455

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا