تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دنیای این روزای من (فصل سوم)


ماشین رو یه گوشه پارک کردم و گفتم:
- بابا دختر این همه استرس نداشته باش... نگار با اضطراب بیشتری گفت: - خو چیکارم داره داییت؟نکنه در مورد من و اشکان چیزی فهمیده؟به جونِ مامانم ما فقط تفننی با هم حرف میزنیم...مثلا هفته ای دوسه بار...ووی آرام اگه جلو همکاراش پرید بهم چی بگم؟آقا... خندیدم و گفتم: - الهی پرپر شم...به من چیزی نگفت...حالا با هم میریم بالا ببینیم جریان چیه.ایشالله که خیره... با چشای بغض کرده اش،مشکوک نگام کرد و گفت: - تو چیزی میدونی...آره آره.تو یه چیزی میدونی.بگو بهم تورو خدا...اشکان هم اون بالا داره از ترس می میره...هی میگه حتما آرام چیزی لو داده... - نه به جون نگار...من اصلا هیچی نگفتم... - خیلی خب حالا...همین الان بگم از جفت من جم نمیخوری...اگه داییت دعوام کرد من گریه ام میگیره ها...اون موقع دیگه...وای اگه گریم گرفت چی کار کنم؟ من دیگه پکیده بودم از خنده...بیچاره حیف نمیدونست بساط عروسیش به راهه وگرنه... دستمو محکم گرفته بود و از پله های ساختمون،بالا میومد...چند بار میخواستم جریان رو بهش بگم ولی دایی تاکید کرده بود هیچ کدوم چیزی ندونن. اشکان بیرون شرکت ایستاده بود.توی راه پله. تا دیدمون سریع جلو اومد و گفت: - دستت درد نکنه آرام خانوم...مرسی از این همه چاپلوسیت نزد دایی جونت...حالا دیگه میری زیرآب منو میزنی ها؟ متعجب و حیران گفتم: - اشکان اولا با من درست صحبت کن...بعدشم کدوم زیرآب زنی؟به جون اشکان من اصلا روحم از علتی که دایی هردوتون رو خواسته خبر نداره... نگار به نرده هی راپله تکیه داد و گفت: - راست میگه.سه ساعته دارم روش کار میکنم.آرام چیزی نگفته...مهتاب هم از اوناش نیس... اشکان عصبانی نگام کرد و گفت: - اگه بفهمم کار تو بوده حالتو میگیرم... ناراحت شدم.وا.حالا بیا و خوبی کن...اومدم دستشونو بزارم توی دست هم و اینطوری باهام رفتار میکنن. در چوبی رو باز کردم و گفتم: - فرمایش کنید داخل تا هردوتون رو از همین پله ها ننداختم پایین... اشکان با نگاه عصبانیش ولم نمیکرد و نگار با مظلومیتش... دنبالشون داخل شدم ... اولین بار بود که بعد از فوت پدرم پا توی این شرکت میزاشتم. چقدر همه چیز به اون موقع ها شبیهه... دلم گرفت. نگار دستمو کشید و گفت: - بیا دیگه. دستمو به لبه ی میز گرفتم و گفتم: - نه.شما برین.منم یه سر میرم کتابفروشی...چند تا کتاب لازم دارم. نگار هیچی نگفت و رفت داخل... از در کتابفروشی که داخل شدم،با یه نگاه مامان پرهامو دیدم که ته سالن ایستاده بود و با یه خانومی حرف میزد. خودمو با یه سری کتاب شعر سرگرم کردم... چه مرگم بود اومده بودم اینجا؟ چه کِرمیه؟ نه آخه تقصیر خودمه... - به به.چه سعادتی که بازشما رو ملاقات میکنیم... سریع به روبروم نگاه کردم...مامان پرهام بود. لبخندی زدم و گفتم: - سلام.حالتون خوبه؟ لبخندی زد و گفت: - ممنون.شما خوبین؟ - مرسی...خوبم. - به به شعر خون هم که هستی. خندیدم و گفتم: - زیاد نه...ولی خب دوسشون دارم. سرشو تکون داد و گفت: - مثه من.خیلی شعر رو دوست دارم...پرهام همیشه میگه شعرام تا توی روده و معده اش هم نفوذ میکنه. سپس خندید. متجب گفتم: - شما شعر هم میگین؟ با همون لحن آروم و مهربونش گفت: - گاهی...البته در حد یه شاعر نیست. با اشتیاق گفتم: - وای مامان من هم شعر میگفت.توی جوونیش.الان هم میگه من دیگه حس و حال شاعری رو ندارم... - آخی...آره دیگه آدم که پیر میشه تموم عشق و علاقه اش تموم میشه.البته توی نوشتن. دیدم دیگه حرفام ته کشیده.هرچی اومدم یه چیزی بگم نمیشد. یه نگاه به کتاب شعر توی دستم کردم و گفتم: - خب من اینو میبرم. سمت میزش رفت و گفت: - کتاب خوبیه.بده مادرت هم بخونه.شعرای تاثیرگذاری داره. - چشم.چقدر تقدیم کنم؟ - قابلتو نداره... - نه ممنون... وقتی میخواستم خداحافظی کنم بهم گفت: - دخترم... سریع نگاش کردم و گفتم: - بله؟ یه کم نگام کرد و بعد گفت: - شما...اسمتو به من نگفتی. چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم: - آرامم.آرام معین. لبخندی زد و گفت: - بازم بیا.خوشحال میشم... با ذوق زدم بیرون. آخ جون.انگار مامانش همچین ازم بدش نیومده بود... روی گوشیم چند تا میس افتاده بود.سه تا نگارو شیش تا اشکان...با دو اس ام اس. میدونستم محتوای هردو فحش و ناسزاست. اشکان: -K joone ashkan ro ham ghasam mikhori k b baba hichi nagofti…bebin yani ta chan rooz dor o baram aftabi nashi… با خنده نگام رو از گوشی گرفتم...بدبخت دو سال دیگه خدا رو شکر میکنی که من باعث رسیدن به آرزوهات شدم. نگار: -elahi 2ret begardaaaaaam...daram bal dar miaram…boos boos با خوشحالی گوشیمو توی کیفم انداختم و دویدم سمت ماشینم. همین که نگار از این مسئله خوشحال بود برام کافی بود.اشکان هم خو دلش دروازه اس.نگار هم مثه هر کسی به راحتی میتونه از توش عبور کنه. بیست دقیقه بعد جلوی شرکت دایی اینا رسیده بودم. نگار بیرون ایستاده بود اما خبری از اشکان نبود. - سلام آرام جون. خندیدم و گفتم: - سلام.خوشی...چی شده؟ با خوشحالی روی پاهاش چند بار پرید و گفت: - باباش پا پیش گذاشته...وای نبودی ببینی اشکان چقده خجالت کشید... ماشینو روشن کردم و گفتم: - خدا رو شکر.تورو هم دادیم رفت. نگار یه دفعه وا رفت.یعنی به کل کمباد شد. متعجب گفتم: - چیه؟یاد چی افتادی؟ سپس با خنده ادامه دادم: - نکنه میترسی از شوهر کردن؟ لبخندی زد و گفت: - نه...میدونی!آخه...از یه طرف مامان و بابای خودم و از یه طرف دیگه رفتار اشکان...یه جوری بود که انگار ناراحت شده. با آرامش گفتم: - اشکان تعجب کرده بود...تازه توی فکر بود که چجوری دوست دختراشو دست به سر کنه...در ضمن...اگه از تو خوشش نمیومد،غلط کرد این همه باهات بود. نگار متعجبانه گفت: - خاک به سرم تو از این حرفا هم بلد بودی؟ خندیدم و گفتم: - گاهی اوقات شکفته میشم. نگار خنده ای کرد و گفت: - خدا نسلت رو منقرض کنه... اخم مصنوعی کردم و گفتم: - دعا کن واسه خودت. جزومو محکم توی دستم گرفتم و داد زدم:- استاد شفق؟ پرهام ایستاد. بدو بدو دویدم پیشش.خیلی عادی منتظر بود تا حرفمو بزنم.نفس کوتاهی کردم و گفتم: - استاد گفته بودید اگه بخوایم میتونیم هم گروهیمونو عوض کنیم. خندید و گفت: - مگه شما با کی افتادین؟ با حرص گفتم: - آقای ارغوان... لبخندش جمع شد.سریع گفت: - میخواین عوضتون کنم؟ - بله. - حتما اینکارو میکنم - آخه گفته بودین دو طرف باید راضی باشن. اخم ریزی کرد و گفت: - راضی نمیشه؟ - نه. صدای سهیل از پشت سرم باعث شد بیشتر از قبل عصبی بشم... - آقای شفق ایشون اینقدر سختگیری میکنن که انگار خدای نکرده قراره بگیرمشون... یه لحظه خندم گرفت.اما پرهام اخمش خیلی غلیظ تر شد. - آقای ارغوان شما میتونید با آقای ریاحی باشید.و خانوم معین هم با خانوم سعیدی. اییییییییییییییییییی خانوم سعیدی...خواهر بسیجی دانشگاهمون بود.البته بسیجی بودن که بد نیست اما از اونا بود که ظاهر و باطنشون فرق میکرد و خلاصه چندش. ولی باز از سهیل بهتر بود. سهیل ابرواشو بالا داد و گفت: - استاد تورو خدا دست بردارید...آقای ریاحی؟وای خدایا من اصلا تحملشو هم ندارم...استاد من که مشکلی با خانوم معین ندارم... دستامو مشت کردم و گفتم: - اما من راحت نیستم با ایشون استاد... پرهام مصمم گفت: - اقای ارغوان،شما واسه ی من تکلیف تعیین نمیکنی.آقای ریاحی دانشجوی فعالیه و خیلی کمکتون میکنه. سهیل با اخم نگام کرد و گفت: - تو مشکلت چیه؟ دو قدم عقب رفتم و گفتم: - تو. عصبی خندید و گفت: - آخه غیر از یه تحقیق دادن که ما کاری با هم نداریم. پرهام هم به ما نزدیکتر شد و گفت: - جناب ارغوان، شما گویا متوجه نیستین؟ سهیل داشت عصبانی میشد. - استاد خیلی می بخشید،شما هم با رفتارتون یه کاری میکنید که من به خودم هم مشکوک شم... پرهام پوفی کرد و گفت: - خانوم معین،خودتون مشکلتونو حل کنین.اگه آقا رو راضی کردین،میتونین برین با خانوم سعیدی. - آخه استاد... ولی رفت و نزاشت حرف من به جایی برسه. با عصبانیت به سهیل نگاه کردم و گفتم: - خب تو چه مرگته؟ با تعجب گفت: - آرام... حرفشو بریدم و گفتم: - خانوم معین. دهنشو کج کرد و گفت: - خب خانوم معین...یه جزوه زپرتیه که یه هفته ای تحویلش میدیم.در ضمن فقط توی دانشگاه همو میبینیم.خوبه؟ خب راست میگه.مگه قراره چیکار کنیم؟فوقش یه هفته تحملش میکنم و بعد هم خلاص. - من با شما راحت نیستم. خندید و گفت: - میخوای نگار رو هم بیاری با خودت؟ اخم کردم و یه قدم بهش نزدیکترشدم وگفتم: - فکر کردی ازت میترسم؟ دستاشو بالا برد و گفت: - باشه باشه...پس تو میگی چیکار کنم که راحت باشی؟ نفس حبس شدمو بیرون دادم و گفتم: - فقط سعی کن روی اون تحقیق لعنتی تمرکز کنی.ببین دارم بهت میگما اگه جریان اونروز دوباره پیش بیاد که آبروم پیش شفق رفت...واقعا حالتو میگیرم. - قول میدم. ***موبایلمو زیر تخت پرت کردم و داد زدم: - ای درد بزنه توی اون جیگرت که کشتی منو...بِبُر صداتو دیگه... اما پی در پی زنگ میخورد. عصبی از جام بلند شدم و خم شدم تا از زیر تخت گوشیمو در بیارم. - بله بفرمایید؟ - سلام آرام خانوم. دندونامو رو هم ساییدم وگفتم: - خانوم معیییییین...علیک سلام... خندید و گفت: - ببخشید هی یادم میره... به ساعت نگاه کردم.7صبح بود. - سهیل تو احیانا خروس محلی که این موقع از خواب بیدار میشی؟ به تقلید از من گفت: - آقای ارغوان... - خیلی خب حالا... - گفتم دیگه امروز تا عصر شر اون تحقیق رو بکنیم. به تمسخر گفتم: - واسه تو که سر تا پا خیره... نزاشتم حرفی بزنه.سریع در ادامه ی جمله ام گفتم: - ساعت 10توی دانشگاه میبینمت.امروز تمومش میکنیم. - به نظرت تموم میشه؟ - البته اگه تو اون گوشی بی صاحابتو خاموش کنی. خندید و گفت: - اینقدر اذیتت میکنه؟ با چندش گفتم: - هیشکی اندازه ی تو حالمو به هم نمیزنه... حس کردم ناراحت شد.ناراحت بشه.به درک.حالا انگار چی هست... از همون دور دیدمش.کنار یه نیمکت ایستاده بود و دورش رو دخترا گرفته بودن.نمیدونم چرا هر وقت میدیدمش احساس چندش میکردم.نزدیکتر که شدم داد زدم:- آقای ارغوان تورو خدا اینقدر خودتونو روی اون تحقیق از بین نبرین...یه خورده هم به تفریحات بپردازین.با افتخار سرشو بالا گرفت.زِکی...این جدا فکر کرده خیلی کار کرده...وقتی روبروش ایستادم،رو به بقیه دخترا کرد و گفت:- بچه ها یه ساعت دیگه در خدمتتون هستم.این خانوم هم مثه شما مشکل دارن.رفع اشکال یکی یکی.و من متعجب تر از همیشه بهش زل زدم.وقتی همه با غیض و نوز رفتن گفتم:- میبینم که خوب خودتو با یه حرفم گم کردی...خندید و گفت:- من که همیشه میگم.حرفای تو در من تاثیر گذاره.- اوه.روی نیمکت نشستم و گفتم:- امروز هرطوری شده تمومش میکنیم.به ساعتش نگاه کرد و گفت:- بزاریمش فردا؟امروز نمیرسیم ها...بدون اینکه نگاش کنم گفتم:- نه.تا الان هم الکی طولش دادی.کار دوروز بود این تحقیق.نه یه هفته. ***
تحقیقمونو تحویل دادیم...با چه بدبختی ای.سهیل همکاری نمیکرد . موبایلش دیگه واسه من عذاب بود.زنگ که میخورد انگار خبر مرگ منو میاوردن...دوستاش هم ماشاءالله روده دراااااااااز...ولی با این همه درگیری ها و سختیا دادیمش رفت.پرهام زیاد از کارمون راضی نبود اما خب نمرشو داد.و من نفس راحتی از دست اون اعجوبه کشیدم.اگه توی زندگیم یه آدم مزخرف وجود داشت اون شخص بدون شک حتما سهیل بود.دختر بازِ بی شعورِ منحرفِ بی ادب...اما...از این اتفاق بد که بگذریم،اتفاقای قشنگ تری هم توی زندگیم افتاده که...اولیش اینکه:اشکان اون ناراحتیاش همه فیلم بودن و مثه خر از بودن با نگار خوشحاله.ولی حالا حالا نه قصد عقد و اینا دارن و نه نامزدی و این حرفا.ایشالله بعد از مهتاب نوبت اشکانه...البته دلیل بزرگش رفتن دایی و زندایی به مکه اس.خلاصه اینکه قراره اقدامات اصلی دوسه ماه دیگه باشه.مهتاب...اون که تکلیفش ازهمون اول معلوم بود.پایان درس=ازدواجدرسشو زودتر من و نگار تموم کرد و تا یه هفته دیگه هم اونو رد میکنیم.:)اما بزرگترین اتفاق ممکن:واسم عجیبه...هنوز بعد از یه ماه باورم نمیشه...اینکه چطور مهری جون توی همون چند برخورد از من خوشش میاد و با پیشنهاد کردن من به پسرش و موافقت اون...هروقت ازش میپرسم چرا این همه یه هویی،پیش قدم شد،میخنده و میگه:- تو از کجا میدونی بی فکر و یه هویی بود.همه مثه تو که حواسشون پی پاس کردن یه درس مثه استاتیک نیست.پرهام با اون چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت.از اون موجود اخموی مغرور،چنین قلب مهربون و صافی بعید بود.دایی هروقت منو میبینه یاد اون روز میندازم که چطور غصه میخوردم که همه یه کسی رو پیدا کردن و من تنهام.و میگه اون روز از ته دلش واسم دعا کرده...عجب دایی ای.به کل ازم سیر شده بود.صدای بوق ماشینش اومد.سریع از خونه زدم بیرون.تا توی ماشین نشستم گفت:- تو پشت در می ایستی تا ببینی من کی میام؟خندیدم و گفتم:- سلام.- سلام.- دیر اومدی...چند دقیقه اس توی حیاط نشستم...ماشینو به حرکت درآورد و گفت:- مامان مگه ول میکرد.هی میرفت و میومد و به تیپ من ایراد میگرفت...خندیدم و گفتم:- همون.یکی مثه مامانت و من باید تیپ تورو درست کنیم.وگرنه خودت که...ماشاءالله خدای سلیقه...اونم خندید و گفت:- دستت درد نکنه.پس این سلیقه در مورد تو هم درسته دیگه...اخم ریزی کردموگفتم:- اگه یه بار توی زندگیت کار درست کردی،شک نکن انتخاب منه.- اوه چه خودشیفته.خندیدم و حرفی نزدم.چقدر زندگی به نظرم قشنگ میومد...با پرهام بودن تموم چیزی بود که من میخواستم.پرهام قرار بود بره فرانسه. و این چیزی بود که با به یاد آوردنش تموم دردای دنیا آوار میشد روم.دو سال خیلی بود.خیلی...واقعا نمیدونستم چطور میخوام سر کنم...هنوز یه ماه از بودنش در کنارم نگذشته،باید دوسال دوریشو تحمل میکردم.امکان رفتنم باهاش هم نبود.از یه طرف دو ماه باقیمونده دانشگام،و از یه طرف هم مامانم.پرهام ماشین رو کناری پارک کرد و گفت:- توی فکری...آهی کشیدم و گفتم:- دارم فکر میکنم توی این دوسال چیکارا که نمیتونم بکنم...اون خندید و من ادامه دادم:- یه سفر با مامانیم میرم شمال...بعدش با خالم و داییم میریم کلی میگردیم...وای که چقد بدون بعضیا حال میده.ابرواشو بالا داد و گفت:- اوه اوه...خوش به حالتون...و وقتی لب و لوچه ی آویزونم رو دید گفت:- آرام،بهت میگم بیا عقد کنیم با خودم میبرمت،میگی نه...خو چیکار کنم دیگه؟هرچی میگم تو بغض کرده میشینی و میگی نه.- من نمیتونم که مامانمو دوسال تنها بزارم.تازه شم، من واقعا آمادگی شو ندارم.اهی کشید و گفت:- میگی چیکار کنم؟- نمیشه حالا دوسال نباشه؟خوان میگل عرض شیش ماه تخصص چشم پزشکیشو گرفت و بهترین توی دنیا شد،اونوقت آقای ما میخواد چارتا خط کج و معوج یاد بگیره و هیچ جای دنیا رو هم بش نمیدن،میخواد دوسال بمونه.از خنده لپاش قرمز شده بود.وای چقد شبیه دخترا میشد.خودم هم خندم گرفته بود...خندمو جمع کردم و گفتم:- جک که نمیگم...الان باید بشینی به حال خودت و شغلت افسوس بخوری...ما رو باش که نشستیم ایشون نون شبمون رو با این خونه کشیدنا بده.پرهام آروم به شونم کوبید و گفت:- خیلی دلت میخواست به اون خواستگار دکترت شوهر میکردی...خندیدمو گفتم:- کوفت...اگه خواستگار دکتر نداشتم،صد تا مهندس از تو بهترون بود...واسه تو هم چون استادم بودی و نمره استاتیک لازم بودم...و خندیدم...این یه هفته چقدر مقابل حرفام کوتاه میومد...شاید میخواد این دوسال تنهاییم چارتا خاطره خوش داشته باشم...اه چقدر اون لحظه ها اذیتم میکنن...ای کاش میشد با تموم وجودم داد بزنم:«پرهام نرو» چمدون بزرگی رو دنبال خودم می کشیدم.چقدر سنگین بود.کمرم داشت دولا میشد.پرهام با خنده گفت: - آرام جان،خودم میبرمش...تورو خدا ولش کن...سنگینه. کمرمو صاف کردم و گفتم: - لازم نکرده.من نمیدونم چی ریختی توی این که اینقدر سنگینه.اسباب بازیاتن؟ با خنده گفت: - نه.به قول تو خونه کشیامن. لبخندمو جمع کردم. نمیدونم چرا دلم میخواست بفهمه ناراحتم.و میدونستم که فهمیده... یه نگاه بهش کردم و گفتم: - پیمان کی بهت ملحق میشه؟ - دوسال دیگه. با تعجب گفتم: - مگه دیروز نگفتی اونم ردیف میکنه باهات میاد... - قرارمون عوض شد. پوزخندی زدم و گفتم: - باز خوب پیمان عقلش کار میکنه...تورو خدا بگو این چیزای که قراره یاد بگیری مثلا میخواد به چه دردت بخوره؟این همه مهندس توی مملکت ما همه شون دوسال میرن دوره؟ لبخندی زد و هیچی نگفت.داشتم دیگه از حرص می مردم... روی یه صندلی نشستم.یه ساعت دیگه پروازش بود.اووووووف...این یه ساعت چه بد میخواد برام بگذره. پرهام بالای سرم ایستاد و گفت: - چیزی میخوری بگیرم برات؟ - نه بابا.بیا بشین یه خورده باهات حرف بزنم. سریع کنارم نشست. - پرهام نمیشه زودتر کاراتو جمع و جور کنی و یه ساله تمومش کنی؟ خندیدو گفت: - دوباره اومدیم روی خونه ی اول. اهی کشیدم و سرمو روی چمدون بلندش گذاشتم. مردم شوهر میکنن من هم شوهر میکنم...خاک تو سر زندگی ما...هنوز حلقه مو دستم نکردم،آقا میخواد بره در جستجوی علم. پرهام گفت: - همش تقصیر توئه. طلبکارانه سرمو بالا آوردم و گفتم: - چیش تقصیر منه؟اینکه تو میخوای بگی آره منم خارج رفته ام؟ بدون اینکه حتی لبخندی بزنه گفت: - تو راضی نمیشی عقد کنیم.بالاخره یه روزی از مادرت جدا میشی.قرار نیست که تا آخر عمرت... میون حرفش پریدم و گفتم: - یه ساعت دوساعت که راه نیس...اون سر دنیاست... حس کردم داره عصبانی میشه... - آرام تو دیگه زیادی لوسی...هرچی میشه مامانم مامانم میکنی... اخمی کردم و گفتم: - چون تنهاست.یه روز تنهاش بزارم فکر بابام نابودش میکنه... نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه...باشه... از جام بلند شدم و گفتم: - میرم یه چیزی بگیرم بخورم.گرسنه ام.تو چیزی میخوای؟ یه خورده نگام کرد و گفت: - بشین خودم میرم میگیرم برات. یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم بود.داشتم دیوونه میشدم. - نه میخوام یه خورده بگردم این اطراف. سریع رفتم سمت بوفه. یادم رفته بود چی میخواستم...من که گرسنه ام نبود. همه ی فکرم پیش پرهام بود...پیش اون دوسالی که نمیتونم ببینمش... آروم از توی صف جدا شدم و رفتم سمت در خروجی... چرا اینقدر زود میره...همش فکر میکردم حداقل مدتش کم میشه...نه دو سال. یه گوشه ی دنج پیدا کردم.هیچ کس نبود.فقط من بودم و آسمون خدا. سرمو روی زانوام گذاشتم و به بغضم اجازه دادم روون شه. چرا گفتم باهاش نمیرم؟اصلا من میخوام برم...ولی مامانیم...نمیشه تنهاش بزارم.اگه پرهام بره چی میشه؟وای دیوونه میشم از دوریش. یاد تموم لحظه های خوبمون افتادم... مسخره بازیاش...قهر کردناش...لوس شدناش... یاد سخت گیریاش توی دانشگاه...یاد پنچر کردن ماشینش...یاد اخراج شدنم... یاد رویاهای با اون بودنم. یاد رسیدن به رویاهام... یاد رفتنش...یاد تنهایی هایی که انتظارمو میکشه... وای من دیوونه میشم آخرش... حس کردم سایه بزرگی بالای سرم ایستاده. زیرچشمی نگاه کردم.پرهام بود.اشکامو پاک کردم و سریع بلند شدم. چه ضایع...گریه کردنامو هم دید... نگاش کردم.چشاش پر بغض بود.مرد که گریه نمیکنه.خودتو جمع کن پسر. میون گریه خندیدم و گفتم: - پرهامی میخوای برات آبنبات بگیرم؟ حس کردم اصلا صدامو نمیشنوه. دستای گرمشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت: - همش تقصیر توئه... حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم که به خاطر مامانیم نمیتونم برم.تنها چیزی که اون موقع میفهمیدم آغوش گرمش بود و اشکای داغ من روی شونش. چطوری دلش میومد بره؟چطوری میزارم بره؟ چطوری تحمل کنم؟...چقدر سخت بدستش آوردم...چه آسون دارم از دستش میدم... از دستش میدم؟ مگه قراره بره و برنگرده؟ مگه قراره تنها شم؟ چرا این فکرا توی سرمه؟ چرا فکر میکنم تنها میشم...چرا فکر میکنم از دستش میدم؟ یه حسی داره زجرم میده...حس ترک کردنش...نمیخوام...من نمیخوام بره.نمیدونم چرا یه چیزی توی اعماق وجودم هی داد میزنه و میگه نزار بره...اگه بره دیگه از دستش میدی...پرهام حس و حالمو عوض کن... منو از خودش جدا کرد...اه...بی ذوق. این همه فیلم هندی نگا کردی واسه چی؟ اشکامو پاک کرد و گفت: - آرام هیچ وقت جلوی من گریه نکن خب... از لجش زور زدم تا بیشتر اشکام بیان.خندید و گفت: - لوس... منم خندیدم...طفلی چه گناهی کرده که باید آخرین چیزی که از من یادشه لجبازی و اخم و تخم باشه... - پرهام وقتی اومدی...وقتی اومدی سوغاتی یه عالمه میخوام.خونه کشیدناتو هم نزار که جا زیاد بگیره.همش واسه من سوغات بیار. خنده ی بلندی کرد و گفت: - هر هفته میرم و یه چیز میگیرم برات.خوبه؟ کمی فکر کردم و گفتم: - فکر کنم کافی باشه... یه دستشو توی جیب کت اسپرت خوجلش کرد و گفت: - دیگه سفارشی نیس؟ سرمو خاروندم و گفتم: - خب اگه تونستی مواظب خودت هم باش. و خنده هاش بود که بغض منو دو چندان میکرد. کلیدای ماشینش رو توی دستم گذاشت و گفت: - پیش تو باشه بهتره.فقط داغونش نکنی مثه ماشین مامان زهرا. کلیدا رو توی دستم فشار دادم و گفتم: - مثه چشام مراقبشم. با محبت گفت: - اگه تونستی مواظب خودت هم باش... دیگه داشت اون اشک سیلابی سرازیر میشد که صدای نگار اومد: - وای بمیرم واسه این دو کفتر عاشق... پشت سرمو نگاه کردم.مامان و مامان مهری و اشکان و نگار...دایی اینا که مکه بودن. مامان مهری گونمو بوسید و گفت: - عزیزم زیاد نگران نباش.همش دوساله...باور کن بابای پرهام،شیش ماه کار بود و شیش ماه رِست.دیگه فکر کن من چی میکشیدم... مامان مهری هم اونطرفم ایستاد و گفت: - مثه برق و باد میگذره و تو هیچی نمی فهمی... اشکان دستشو دور گردن پرهام انداخت و گفت: - ناسلامتی مسافر اینه .شما به آرام دلداری میدین؟پرهام بمیرم واسه غریبیت. و چند بار پرهامو بوسید. از خنده بغضم یادم رفته بود. نزدیک نیم ساعت دیگه پرهام بای بای و من افسرده... نگار زیر گوشم گفت: - تا جایی که تونستم لفتش دادم دیر بیایم...باور کن دیگه کاری از دست من ساخته نبود... خندیدم و گفتم: - نه بابا.خوب اومدین...دیگه داشتم میزدم توی فاز گریه... به مسخره گفت: - نه که گریه نکردی...چشاشو نیگا...انگار نگارش مرده... - خدا نکنه. اشکان روی شونم زد و گفت: - شوهرت داره میره اونور دنیا،اونوخ نشستی با این بگو و بخند میکنی؟ خندیدم و گفتم: - تو میگی چیکار کنم؟دیگه اشکم نمیاد. خندید و آروم گفت: - پرهام که داره میره.نگار رو هم دک میکنیم،فردا میریم مهمونی... پرهام آروم زد پس گردنش و گفت: - نبینم از این غلطا بکنی ها... اشکان گردنشو مالید و با تعجب گفت: - چه گوشایی داره...وای... با خنده نگاه پرهام کردم.چه نگاهش قشنگه...چقدر این نگاهو دوس دارم...به قول یه خواننده دنیا رو بی چشمات نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه دروغ محضه... و فقط نگاه پرهام بود که من هر لحظه بیشتر در اون غرق میشدم. پای پنجره نشستم،کوچه خاکستری باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه،کوچه دلتنگ توئه دلم گرفته...دوباره هوای تورو داره چشمای خیسم واسه دیدنت بی قراره این راه دور هم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تورو داره... (امین رستمی/دلم گرفته) از پنجره ی کلاس به بیرون زل زده بودم... این همون کلاسی بود که می مردم براش... واسه خودش...پنجره اش...استادش... یه ماهی میشد که پرهام رفته بود.ظاهرا خیلی هم راضی به نظر می رسید و کارش خوب پیش میرفت... من
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63410

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا