تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دنیای این روزای من (فصل چهارم)


چهره ی اشک آلود پرهام از جلوی چشام محو نمیشد...
با اون بغضش...ته ریشش... واسه خاطر من اومده بود اینجا...میخواست مطمئن شه شوخی نیست. سهیل آروم روی شونم زد و گفت: - گریه بسه...بسه آرام...اون رفت.دیگه هیچ نگرانی نداشته باش. برو بابا تو هم.بسکه ازش خوشم میاد دلداریم هم میده. همه چی زیر سر توئه پدر سوخته اس. نمیدونم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ماشین توقف کرده بود و سهیل هم نبود. به درک.ایشالله هر جا رفته یه تریلی زیرش کنه و چپه بشه وسط جاده...ایشالله کوه ریزش کنه روش...ایشالله... نشد آروزی دیگه ای کنم و سهیل توی ماشین نشست. یه پلاستیک هله هوله دستش بود. انداختشون توی بغلم و با خنده گفت: - گرفتم حوصلت توی ماشین سر نره... حوصله تشکر نداشتم.وظیفش بود...نمیدونم چرا دوست نداشتم نگاش کنم. ولی برگشتم نگاش کردم. چقدر تغییر کرده بود. صورتش یه کم مو داشت...خوشگلتر شده بود...موهاش ساده تر شده بود... لباساش...رفتارش...اما هنوز دوسش نداشتم. - چیه خانوم؟خوشگل ندیدی؟ متوجه شدم خیلی بهش زل زدم. سریع نگامو برگردوندم و گفتم: - واسم عجیب بود که تورو این چند روز با این ریخت وظاهر میبینم... خندید و گفت: - بالاخره عیال وار شدیم... عقم گرفت.اییییییییییییییییییی. ..حالم از حرف زدنش بهم میخوره. دستم طرف پخش صوت رفت.حداقلش صدای سهیل رو نمیشنیدم. آخ اگه میشد مال من باشی دوباره آخ اگه میشد تو شبام باشی ستاره میزاشتمت رو چشام شاپری قصه هام آخ اگه میشد بیای به من بگی آره آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت پیوندت مبارک شدی با من غریبه دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره قلبم میمیره بی تو و گریه ام میگیره بی تو سردن دستای من هردم غمهای من بیشتر میشه بی تو عشق من آخ اگه میشد بشی مال من (آرمین تو ای اف ام/آهنگ قلبم)
وقتی در ورودی خونه رو باز کرد و من وارد محوطه ی اونجا شدم چند لحظه مات ایستادم. خونه ی خیلی بزرگ و در یک نگاه زیبا... به نظرم واسه دونفر خیلی بزرگ میومد.سهیل با دیدن تعجب من خندید و گفت: - میدونستم خوشت میاد.حالا بیا بالاشو ببین. دوبلکس بود.دوبرابر خونه ی من و مامان زهرام. کیفمو روی مبل کنارم انداختم و گفتم: - بعدا خودم نگاه میکنم.خسته ام. سهیل ناراحت شد.برو بابا.لابد انتظار داره بپرم بغلش و ازش تشکر هم بکنم...ولی واقعا از خونه خوشم میومد... همین که سهیل رفت حموم،بدو رفتم طبقه بالا.با یه دید زدن کوچولو فهمیدم سه خواب داره بالا و یه سالن کوچولوئه پذیرایی.و البته سرویس بهداشتی. طبقه پایین هم سالن بزرگ پذیرایی و آشپزخونه و یه اتاق کنار آشپزخونه.یه خونه ی چهار خوابه...دونفر آدم...پیش خودش چی فکر کرده بود که رفته این خونه رو خریده؟خب البته معلومه.میخواد بگه پول دارم. پسره ی ایکبیری.مردی برو با پول خودت خونه بخر نه باباییت.خیر سرت رفتی سرکار... به نرده ها تکیه دادم و با صدای آرومی گفتم: - عمرا سر کارش دووم بیاره. یه چیزی محکم خورد توی گردنم. سریع برگشتم و متوجه شدم سهیل که پایین پله ها ایستاده دمپایی روفرشیشو پرت کرده طرفم. هه.به خیالش شوخی میکرد با صدای بلند و عصبی گفتم: - مرض.نمیگی گردنم میشکنه؟ لباشو ورچید و گفت: - خواستم شوخی کرده باشم. زیر لب گفتم: - مرده شور ببرنت با این شوخیات...عملی... یاد حرف مریم افتادم.عملی...یعنی سهیل واقعا معتاد بود؟نه بابا بهش نمیاد.مریم از مسخره میگفت. صدای تلفن سهیل بلند شد. من بی توجه نشستم همونجا.کنار نرده ها.حالا چه جوری با سهیل کنار میومدم؟ آدم خوبی بود؟نه نه.گند بود...در حد افتتضاح...جوری که اسمشو هم با تنفر میگم...ولی اون همسرمه...آره همسر زووووووری...چه می خنده هم...معلوم نیست کی پشت خطه که آقا کبکش خروس میخونه. با صدای سهیل به خودم اومدم.روبروم ایستاده بود. اِ کی اومد بالا که من نفهمیدم؟ - هوم؟ موبایلشو جلوم گرفت و گفت: - مامانمه...میخواد باهات صحبت کنه. اَه...اینم گیر داده به من ها...از صبح تا حالا بیست دفعه باهام حرف زده. گوشی رو ازش گرفتم و یه کم با مامانش صحبت کردم و بعد از کلی سفارشاتش(یاد مامانم افتادم)گوشی رو قطع کردم. یاد نگارو مامانیم افتادم.گوشی خودم از اون جریان به بعد گم شده بود.دیگه خط نگرفتم. با گوشی سهیل به مامانی و نگار هم زنگ زدم. مامان که دیگه سفارشاتش بدتر از خانوم ارغوان بود.نگار هم یه خورده نصیحت مصیحت که به زندگی برگرد و اینا...بهش نگفتم پرهامو دیدم. با به یاد آوردن پرهام یه غم خیلی بزرگ نشست توی دلم. پرهام؟پرهام چقدر دلم واست تنگ شده بود.واسه اون لبای خندونت که باعث میشدن الکی بخندم...برای چشای خوشگلت که تموم غم هامو دور میریخت...واسه آغوش گرمت... اونقدر غرق رویاهام بودم که نفهمیدم چجوری اشکام اومدن پایین... در اتاق رو قفل کردم و نشستم توی پنجره اتاق. نمیدونم چرا هرجا من میرم یه پنجره واسه نشستن داره.لابد سهیل میدونست چقدر نشستن توی پنجره بهم آرامش میده. شب شده بود.طرفای نه شب. سهیل ده دفعه بیشتر اومده بود در اتاق که برم شام بخورم.میل نداشتم.حوصله نداشتم ریختشو ببینم و الکی اعصاب خودمو داغون کنم. بعد از کلی گریه کردن و خالی شدن،یه آبی به صورتم زدم و رفتم پایین. سهیل نبود.توی آشپزخونه رفتم و یکی از غذاهایی که خریده بود رو باز کردم.خودش هنوز لب نزده بود به غذاش.روی میز دست نخورده گذاشته بود. به من چه.میخوام نخوره.ایشالله سوءتغذیه میگیره و الفاتحه مع صلوات. چقدر بی رحم بودم.مرگ همسرمو میخواستم؟اییییییییییییییی چقدر از این واژه جدیدا بدم اومده...همسرم....اونم سهیل...پخخخخخخخخخخخخخخخخخ... شامم رو خوردم و بدون اینکه جمع کنم چیزارو زدم بیرون. بعد از یه خورده گشتن و این ور اونور رو دید زدن پیداش کردم.توی اتاق کنار آشپزخونه بود. توی پنجره نشسته بود.سرش خم بود روی شونش و نمیتونستم صورتشو ببینم. خوابیده حتما. جلوتر رفتم و کنارش ایستادم. چه آروم خوابیده... هیچ اثری از اون سهیل بدجنس توی صورتش نیست.شاید اگه از روز اول همینطور مثه آدم بود من به پرهام ترجیحش میدادم. حداقل یه ذره آدم تر میزد. سردش بود.دلم سوخت براش. صداش زدم: - سهیل؟سهیل؟ جواب نداد. شونشو تکون دادم و گفتم: - سهیل بیدار شو چرا اینجا خوابیدی؟ سریع بلند شد و گفت: - چی؟چی شده؟ اینو.چه هوله.به زور جلوی خندمو گرفتم. - هیچی.توی پنجره موچوله شده بودی.برو سر جات یخ نبندی. لبخند محوی زد و گفت: - تو اینجا بودی؟ جوابشو ندادم و گفتم: - غذات رو میریزم دور.سرد شده دیگه.گرسنه ات بود مجبوری تحمل کنی تا صبح. دستاشو توی جیب شلوارش کرد و گفت: - گرسنه ام نبود.اشکال نداره بریزش دور...تو که غذاتو خوردی؟ - آره. در حالی که از اتاق خارج میشدم گفتم: - شب بخیر. سریع پشت سرم اومد و گفت: - تو...تو اتاقتو انتخاب کردی؟ - به بالا اشاره کردم و گفتم: - من توی یکی از اتاقای بالا میخوابم.تو هم دلت میخواد همین اتاقه که کنار آشپزخونه اس رو بردار.هوم؟چطوره؟ یه ذره مات نگام کرد.لابد پیش خودش فکر میکرد باش هم اتاق هم میشم.ارواح عمه اش. سریع شب بخیر دیگه ای گفتم و رفتم بالا. در اتاقمو دوتا قفل زدم و با خیال راحت توی تخت نرم و بزرگم خزیدم. هیچ وقت توی عمرم فکر نمیکردم همچین سرنوشتی داشته باشم... اینجوری زندگی کنم و شوهرم این جوری باشه...یکی مثه سهیل... سهیل مگه چش بود؟ یکی از جذاب ترین پسرایی که به عمرم دیده بودم...جذاب و در عین حال عوضیییییییی. پولدار و آزاد... حاضر بودم ترشیده میشدم اما با کسی مثه سهیل ازواج نمیکردم... امشب وقتی با نگار صحبت میکردم میگفت برم پیش سهیل کار کنم...اما نه.من که نمیرم...حداقل چند ساعت میتونم توی خونه قیافشو نبینم. دیشب هم مثل چهار پنج روز پیش از اون کابوسای خفن رو دیدم...ولم نمی کردن...همش آدم بده ی خوابام سهیل بود و مظلومشون خودم و پرهامدستمو به لبه ی نرده ها گرفتم تا نیفتم.دیشب ساعت دو شب از خواب پریده بودم و دیگه نتونستم بخوابم.واسه همین سرگیجه ولم نمیکنه...سهیل روی یه مبل روبروی پله ها نشسته بود و چشاش بسته بود.حتما چرت میزد.فکر کنم صدای قدم هامو شنید.سریع چشاشو باز کرد و بعد از چند لحظه خیره نگاه کردن از جاش پرید و گفت:- طوریت شده؟دستمو روی سرم گذاشتم و روی یه مبل نشستم و گفتم:- نه خوبم.ول کن نبود.دستشو روی سرم گذاشت وگفت:- درد میکنه؟بی حوصله گفتم:- نه.گیج میره...بی خوابیه دیگه...چشاشو تنگ کرد و گفت:- دیشب بی خواب شده بودی؟آهی کشیدم و گفتم:- آره.از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد...تو...تو سرکار نرفتی؟لبخندی زد و گفت:- نه.از فردا میرم.میخواستم امروز تنها نباشی.پوزخندی زدم و هیچی نگفتم.- میخوای بریم دکتر؟- نه بابا.خوبم.توی یخچال چیزی داریم یا نه؟واسه صبحونه.خندید و گفت:- اختیار داری.من چیزی نخرم واسه شما؟هرچی بخوای هست.واسه خلاص شدن از دست سهیل،پریدم توی یخچال و خودمو به خوردن صبحونه مشغول کردم.بعد نیم ساعت از جام بلند شدم و ظرفا رو ریختم توی ظرفشویی.اه چقدر از ظرف شستن بدم میاد.کنار سینک ظرفشویی ایستادم و گفتم:- سهیل؟سهیل؟بعد چند ثانیه توی چارچوب در ظاهر شد.- بله؟به ظرفا اشاره کردم و گفتم:- میگم میشه یه ماشین ظرف شویی بخری؟با این وضع فکر کنم یا یه ماشین ظرفشویی میخوایم یا کلفت.از دیشب تاحالا این پره.خندید و گفت:- بابا تو دیگه خیلی تنبلی.باشه.عصر میریم میخریم.نفس راحتی کشیدم وگفتم:- ممنون.روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشست.نه خیر.انگار نمیخواست مارو ول کنه.مرده شور خودت و قیافتو و این خونه رو...نه نه خونه نه.خودتو ببره.نمیدونم چرا وقتی فکر میکردم به اون خیره میشدم و اون به خودش میگرفت.فکر میکرد محو جمال اونم.لبخند بزرگی زد و گفت:- این چند روز اینقدرزل زدی به من که به خودم شک کردم.قیافم طوریش شده یا لباسام مورد داره؟در یخچال رو باز کردم و گفتم:- پیش خودت فکر کن خیلی خوشگلی.خندید و هیچی نگفت.یه چند دونه سیب زمینی درآوردم و انداختم توی سینی.پرسید:- میخوای چیکار کنی؟چاقو رو هم برداشتم و نشستم روی صندلی.آروم گفتم:- نمیشه که گرسنه بمونیم.البته تو اگه میخوای برو واسه خودت از بیرون یه چیزی بگیر.چند لحظه همینجور زل زد بهم.انگاری تعجب کرده...نیگاش کردم وگفتم:- چیه؟به آرومی گفت:- تو میخوای آشپزی کنی؟جوابشو ندادم و مشغول سیب پوست کندن شدم.ذوق مرگ شده بچه.ناغافل گونمو بوسید که من بی اراده با پشت دستم محکم زدم توی پیشونیش.از جام پریدم.بیچاره مثه منگا زل زده بود به من و حرکاتم.خجالت کشیدم.بد زدم توی پیشونیش...ولی خب حق نداشت به من نزدیک شه.سهیل از جاش بلند شد و گفت:- یادم رفته بود ازم بدت میاد...و سریع بیرون رفت...خب تقصیر خودشه.اتاقمونو جدا کردیم که مثلا این اوضاع پیش نیاد.شونه هامو بالا انداختم.به من چه؟به پوست کندن سیب زمینیا مشغول شدم.صدای بسته شدن در ورودی اومد.حتما سهیل رفته بیرون.سریع از توی پنجره نگاه کردم.آره داشت پیاده میرفت.به درک.بری جهنم ایشالله...راحت شم از دستت.چندش.وقتی سیبا رو سرخ کردم و با یه ذره گوشت چرخ کرده قاطی کردم،کلی ذوق کردم چون به خیالم یه غذای عالی درست کرده بودم.به هر حال از آرامی که نیمرو بزور درست میکنه همچین چیزی بعیده.سهیل هنوز نیومده بود.می خوام نیاد.رفتم توی اتاقم.اَه بوی غذا گرفتم دیگه.یه دوش گرفتم و با یه حال خوش تر اومدم بیرون.تک پوش سفید گشادمو با دست مرتب کردم و جلوی آینه ایستادم.نه خوبه بابا.تازه سهیل که نامحرم نیست.شلوارمشکی ام هم تا یه وجب بالای قوزک پام بود.نه میترسم هوایی شه...بابا زر نزن تو هم.لباسات از دیشداشه هم گشاد تر شده.دوباره برگشتم پایین.اَه سهیل ساعت سه بعداز ظهر شده.حالا مهم نیست برگشتنت برام،توی خونه تنهایی میترسم.رفتم و توی حیاط نشستم.یه سوز سردی میومد.ای کاش حداقل لباس گرم میپوشیدم.بار اول بود درست و حسابی حیاط رو میدیدم.حیاطش در مقایسه با خونه خیلی کوچولو تر بود.یه باغ خوشگل کوچولو و یه تاب بزرگ وسط باغش و به اندازه ی چهار تا ماشین واسه پارک کردن.خوبه من خوشم نمیاد حیاط زیاد بزرگ باشه.آدم میترسه.روی تاب بزرگ سفید حیاط نشستم.چه اینجا آرومه.حتی صدای گنجشکا هم نمیاد.یه لحظه قلبم درد گرفت...پرهام همیشه قول یه همچین خونه ای رو بهم میداد...دوباره یادش افتادم...لعنتی.نمیدونستم چیکار میکنه...حتما زانوی غم بغل کرده وبه من فحش و بد و بیراه میگه...نه بابا.تو هنوز پسرا رو نشناختی...چنان به فکر دل بزرگوارشون هستن.مگه میزارن بهشون بد بگذره؟چنان حال میدن به خودشون...حتما الان به مهری جون گفته که یه زن بهتر و مناسب تر انتخاب کنه براش.لابد اون رو با خودش میبره فرانسه.بغضم گرفت...اگه خر نمیشدم و باهاش میرفتم که الان وضعم این نبود...الان هم از مامانیم دورم...ولی باکم هم نییست...وااااااااای مامانی...دلم براش یه ذره شده بود...همیشه این موقع ها میگفت بریم یه سر به دایی بزنیم...بریم مهیا رو ببینیم...بریم آشپزی کنیم...الهی قربونت برم مامان چقد دنیامون بی رحمه...من ومامانم و این همه فاصله؟یه قطره اشک آروم چکید روی گونم...همون لحظه احساس لرز کردم.بلند شدم که برم داخل،که متوجه شدم در حیاط داره باز میشه.به سرعت سرمو برگردوندم و دیدم سهیله.یه جورایی خسته میزد.آروم رفتم سمتش و گفتم:- خوش گذشت؟بدون اینکه نگام کنه گفت:- رفتم ماشین ظرفشویی رو خریدم...ساعت 7میارنش در خونه.زکی.این همه دلمو صابون زدم که حالا میرم و یه گشتی توی شهر میزنم و حالم جا میاد.حداقل یه ذره آدم ببینم و دلم شاد شه.قیافمو درهم کردم و گفتم:- چرا خب؟میزاشتی منم باشم.در ورودی خونه رو باز کرد و گفت:- فرقی نمیکنه که.محکم در ورودی رو پشت سر خودم بستم که برگشت نگام کرد.با تعجب.شاید داشت فکر میکرد از چی عصبانی ام.- چته حالا؟از چی عصبانی شدی که روی در خالیش میکنی؟اعصاب نداشتم با اون حرف بزنم.بی توجه به حرفش به آشپزخونه اشاره کردم و گفتم:- غذات روی گازه.زیرشو روشن کن اگه گرسنه ات بود بخور.اگر هم نه که بهتر.بزارش واسه شام خودم.و رفتم بالا.توی اتاقم.پسره ی ایکبیری.منو آورده به اسارت؟هرروز هرروز میره ولگردی و من باید در و دیوار رو نگاه کنم...وای دوروزه اینجام و اینجوری حوصلم سر میره،یه ماه دیگه به کل تلف میشم.یه پالتو پوشیدم و آماده شدم که برم بیرون.میخوام اون عوضی هم نیاد.انگار نشستم میگم سهیل جوون مادرت منو ببر بیرون.همین که از پله ها پایین اومدم متوجه شدم کنار شومینه نشسته.رفتم سمتش و گفتم:- میشه سوئیچ تو بدی؟چند لحظه به من که حاضر و آماده ایستاده بودم جلوش نگاه کرد و گفت:- کجا اونوقت؟اگه خشن برخورد کنم نمیده.میدونم.تخسه دیگه.عوضیییییییی...با لحن آرومی گفتم:- یه گشتی این اطراف بزنم...حوصلم سر میره.لبخند محوی زد و گفت:- تنهایی؟نه، با بابات...با این حال به اعصابم مسلط شدم و گفتم:- آره.نترس گم نمیشم.آشنام تا حدودی به اینجا.قول میدم زود بهت برش گردونم.(ماشینش منظورم بود)از جاش بلند شد و گفت:- منم باهات میام.هم خودم حوصلم سر میره هم بیشتر خوش میگذره.و خندید.ببند نیشتو...مسواکا غش کردن...چندش.به طعنه گفتم:- نه اخه تو تا همین الان بیرون بودی خسته ای.خودم میرم.ضربه ی آرومی به پیشونیم زد و گفت:- زیاد به فکر من نباش.ای خدا!سایه ی این سهیل را از سر ما کم بفرماااااااااااااااا.آمین.ایشالله که نسلت منقرض میشه سهیل...سوار ماشینش که شدیم گفتم:- خیلی سرده سهیل.ای کاش یه چیزی میپوشیدی...متعجب نیگام کرد.وای این چقدر تعجب میکنه توی زندگیش.هه.لابد فکر کرده نگرانشم.پوزخندی زدم و گفتم:- آخه میترسم سرما بخوری و بندازیش به من.منم که بد سرمااااااااا.لبخندی زد و کاپشنش رو از روی صندلی عقب برداشت و پوشید.همین که راه افتاد گفت:- کجا بریم حالا؟سر قبر تو...یعنی میشه؟- نمیدونم.هرجا رفتی.کمی فکر کرد و گفت:- با شهربازی موافقی؟خندم گرفت.خو معلومه هم میگه شهربازی.دوتا بچه نشستیم جفت هم و میخوایم جا انتخاب کنیم و بریم.دوتا کوچولوی بیست و سه ساله که میگفتن زن و شوهرن.خندیدم و گفتم:- آره خوبه.- بعدشم یه شام مهمون من.تلافی امروز که خودتو کلی خسته کردی.و خندید.نه میبینم بهت رو دادم پررو شدی.هنوز مونده تا آدم شی.منو مسخره میکنی ها؟بی شرف؟میخوای بزنم توی پیشونیت تا کلا شکافته شه؟هیچی نگفتم و توی صندلیم فرو رفتم.نگام به گوشی سهیل که روی داشبورد بود افتاد.سریع برش داشتم و بی اجازه زنگ زدم مامانی.سهیل زیرچشمی حواسش بهم بود.یه بوق...مامانی بردار...دو بوق...میدونم منتظرمی...- الو بفرمایید؟با صدایی شبیه جیغ گفتم:- سلام مامانیییییییییییم.سهیل با خنده نگام میکرد.مامان هم ذوق کرده بود.- سلام آرامم.خوبی مامان؟- قربونت مرسی.تو خوبی؟- از احوالپرسیای تو...با لحن چاپلوسانه ای گفتم:- آخه قربونت برم ما که صبح با هم حرف زدیم...خندید و گفت:- چه خبر آرام؟اونجا راحتی؟و آهی کشید.حس کردم بغض کرده.- آره مامان...راستی سهیل هم سلام میرسونه.- آرام یه سوالی میپرسم راست وحسینی،جون مامانی درست جوابمو بده.قلبم ریخت.مامان الکی قسم نمیداد...- چی مامان؟بگو سعی میکنم راستشو بگم.بعد لحظاتی مکث گفت:- تو واقعا سهیل رو دوست داشتی؟سهیل؟دوست داشتن؟بغضم گرفت...نه نداشتم.به خدا نداشتم...ازش متنفر بودم...و هستم.مامان مجبور شدم.اما لبمو گاز گرفتم و گفتم:- مامان معلومه دیگه.در ضمن قرار بود دیگه این مسئله رو پیش نکشی. خدا میدونم...سهیل با نگرانی نگام کرد و گفت:- چی شده؟اشکامو پاک کردم و گفتم :- برگرد خونه سهیل.حالم خوب نیست. *** - دیروز پرهام اینجا بود.قلبم با تموم محتویاتش ریخت. - اونجا بود؟چیکار داشت؟ - همش از سهیل و تو میپرسید...منم بهش گفتم آرام یه دفعه ای تصمیم گرفت...بعد هم کلی گله و شکایت و آخرش هم رفت. بغضمو قورت دادم و گفتم: - فراموش میکنه. - امیدوارم... بعد لحظاتی مکث گفتم: - حالش خیلی بد بود؟ اشک داغی که روی گونم سر خورد بیشتر داغمو تازه میکرد. - بیشتر عصبانی بود.ولش کن مامان جون.اونم میره پی زندگی خودش. بعد چند لحظه هم از مامان خداحافظی کردم. میدونم پرهام داغونی...به دو هفته از بودن ما در اصفهان میگذره...یعنی حدودا یه ماه از ازدواج من و سهیل... توی این دوهفته سهیل بیشتر سرکار بود و وقتی هم میومد خونه مستقیم میرفت غذامیخورد ومیخوابید. واسه من که دیگه خیلی خوب شده بود.نه زیادی میدیدمش،نه زیادی باهاش حرف میزدم...نه اعصابم داغون میشد... از نگار هم شنیدم پرهام برگشته فرانسه. خوبه...میدونم میتونه فراموش کنه این اتفاقات بد رو. همونطور که من دارم باهاش کنار میام. حوصله اینجانب به شدت سر میرود.هوا به شدت سرد میشود...سهیل هم که مارا بیرون نمیبرد...آخ چه بدبختیم ها... چند باری زدم بیرون و توی خیابونا گشتم و یه دل سیر خرید کردم اما دیگه کم آورده بودم.هیچ کاری نبود انجام بدم. صبح ساعت 11از خواب بلند میشدم و بعد از خوردن صبحونه ،میرفتم پای تلویزیون تا سه بعد از ظهر.بعدش تازه یادم میفتاد ناهار نداریم.سهیل که اداره یه کوفتی میخوره.می مونه شامش که اونو هم انواع غذاها با سوسیس میزاشتم براش. طوری که صداش در میومد گاهی. بعدشم که ساعت چهار سهیل میومد خونه و مستقیم میرفت اتاقش.منم دوباره پای TV.بعد آقا طرفای هفت بیدار میشد و من شامش رو میدادم کوفت کنه و بعدش میرفتم میخوابیدم تا دو و نیم سه نصفه شب.بعدش هم کابوس هام شروع میشد و دیگه خوابم نمیبرد... خلاصه زندگی ما این بود...فقط میخواستیم بگیم ما هم زندگی میکنیم... با زور هزار و یکی قرص و دوا خوابم برد. که دوباره کابوس هام شروع شد. نمیدونم چرا توی کابوس هام همش سهیل میخواست پرهام رو بکشه...همش من گریه میکردم و جیغ میکشیدم. وقتی با صدای جیغای خودم از خواب پریدم حیرتم صدبرابر شد.حداقل کابوسام بی خوابی بود.نه جیغ زدن و گریه کردن. تموم تنم میلرزید.میترسیدم...یه چیزی محکم به در میخورد و پشت سر اون صدای سهیل: - آرام؟آرام؟ با عجله به سمت در رفتم و قفلشو باز کردم.توی اون لحظه حاضر بودم سهیل رو تحمل کنم... با دیدن سهیل گریه هام شدیدتر شد. آروم اغوششو برام باز کرد و گفت: - باز هم کابوسات شروع شده؟ با صدای گرفته ای گفتم: - مگه تموم شده بود؟همیشه هستن... روی تختم نشوندم و گفت: - فردا حتما میریم دکتر.الان هم اصلا نگران نباش.من پایین بیدار میمونم. پتومو تا گردنم بالا کشید و گفت: - سعی کن آروم بخوابی. وقتی میخواست از در خارج شه گفتم: - سهیل میشه نری؟ سریع نگاشو برگردوند طرفم. سرمو پایین انداختم و گفتم: - من واقعا میترسم. لبخندی زد و اومد کنارم روی یه صندلی نشست. تا جایی که جا داشت فاصلشو حفظ میکرد.میترسید باز بزنم توی پیشونیش. خوابم نمیبرد.همش توی فکر خوابی بودم که دیده بودم. سهیل بزنه پرهام رو بکشه؟نه تا این حد که نمیره...چه قدر بد با چاقو میزدش...پرهام بیچارم سوراخ سوراخ شده بود... خودمو زیر پتو مچاله کردم.سهیل یه جورایی واقعا همچین بلایی سرمون اورده بود.سر من...سر پرهام...هردومون رو کشته بود...روحمونو... - سهیل چرا اینقدر بدی؟ نگاش غمگین شد.توی چشام نگاه کرد و گفت: - کابوسات در مورد منن؟ سرموبه نشانه مثبت تکون دادم. سرشو پایین انداخت و گفت: - واسه خاطر تو حاضر بودم همه کار کنم...حتی قول داده بودم به خودم که آدم شم...حتی شرط بابا واسه اینکه این شرکتو دراختیارم بزاره همین آدم شدنم بود...همه ی این کارا رو واسه تو کردم.رفتم سر کار...پول این خونه رو هم که میدونی بابام داده.سعی میکنم یه روزبهش برگردونم...تموم گذشتمو ریختم دور و از اون سهیلی که به قول دوستت مثه عملی ها میموند،زدم بیرون و شدم یه سهیلی که همه میگن آدم شده.توی دو هفته خیلی سخت بودبا خودم کنار بیام و بفهمم متاهل بودن یعنی چی...اینکه باید مثه گذشته نباشم یعنی چی...پایبندی یعنی چی...خطمو عوض کردم.دوست دخترامو ریختم دور...موندی فقط تو. تورو هم چیکار کنم؟ وقتی از ته دلت بهم میگی ازم متنفری،وقتی تموم دغدغه فکریت اینه که چجوری منو از سر خودت باز کنی،وقتی حتی حاضر نیستی دستمو بگیری...من چی میتونم بگم؟من چیکار میتونم بکنم؟وقتی شدم کابوس شبانه ات...وقتی بین گریه هات میگی من بدم،از خودم عقم میگیره...اینکه نمیتونم نظر تورو جلب کنم آزارم میده...میدونم پرهامو دوست داشتی...از اون بهتر و محترم تر کی میتونست پیدا شه؟اونوقت مجبور شدی با یه پسر جلف و بی بند و باری مثه من عوضش کنی. میدونم اذیت میشی.به خدا میدونم دوسم نداری،اما بهم فرصت بده نشونت بدم سهیل اونی نیست که توی ذهن تو جا خوش کرده...سهیل رو بشناس آرام...عوض شدم...خیلی عوض شدم...چرا سعی نمیکنی گذشته رو فراموش کنی؟چرا سعی نمیکنی یه کم منو ببینی...آرام منو ببین...یه ذره فقط...در همین حد که باورت شه منم هستم... اشکامو با پشت دستم پاک کردم و به سهیل فکر کردم.راست میگفت.عوض شده بود.خیلی زیاد.اما دست خودم نبود.دوستش ند
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 58- رمان دنیای این روزای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان آسم - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان بازان , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل چهارم) ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63409

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا