تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گوش کن به صدای باران (فصل اول)


هی خانوم خوشگله...بیام پیشت بشینم تنها نباشی؟
نگاهم را از کف کوچه به سمت صدا گرفتم ، دیدم پسر جوانی با خنده به طرفم می آید ، واقعا اعصاب این یکی را نداشتم ، نیم ساعتی بود که سر قرار حاضر بودم ولی الهام طبق معمول دیر کرده بود و مجبور شده بودم تا بیاید همانجا روی جدول کنار کوچه بنشینم ولی از آن موقع تا الان هر کسی که از کنارم می گذشت یه متلکی بهم می انداخت و بعد از کلی بی محلی من راضی به رفتن می شد اما این یکی خیلی بچه پررو بود ، ده دقیقه بود با آن چشمهای وزغی اش از آن طرف کوچه به من خیره شده بود و با حرکت ابرو به من اشاره می کرد ، نمی دانم پیش خودش چه فکری کرده بود که حالا با اعتماد به نفس تمام آنطور نیشش را باز کرده و به سمتم می آمد ، از جایم بلند شدم و گفتم :
-لازم نکرده...
خندید و روی جدول نشست ، همانطور که نگاهش به من بود گفت :
-به ما بی محلی نکن دیگه...
دستم را روی پیشانی گذاشتم و با کلافگی به انتهای کوچه نگریستم ، اگر الهام را می دیدم با دستهای خودم خفه اش می کردم ، نیم نگاهی به پسر جوان کردم هنوز نیشش باز بود ، نمی دانستم چکار کنم ، چند قدمی آنطرف تر رفتم دیدم او هم بلند شد و به دنبالم آمد به سمتش برگشتم و گفتم :
-برو پی کارت دیگه...
نیشخندی زد و گفت :من کار ندارم که...
با حرص به موهای فشن و اتو کشیده اش نگریستم و با خود گفتم :
-معلومه از اون بیکار هایی...موهاشو نگاه کن...مثل خروس تاج گذاشته...
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به انتهای کوچه نگریستم ، چند بار با ناباوری چشمانم را بسته و باز کردم ، یعنی 206 قرمز متعلق به الهام بود ؟ پوزخندی زدم و با خود گفتم :
-آره دیگه...فقط الهام کله خرابه که اینجوری میرونه...
صدای پسر جوان در گوشم پیچید :
-بابا طرف سر کارت گذاشته...ولش کن...من یکی همه جوره هواتو دارم...
به سمتش برگشتم و در حالیکه ابروانم از شدت خشم در هم فرو رفته بود گفتم :
-بچه جون...اگه جونتو دوس داری بزن به چاک....
با تعجب به من نگریست و خندید سپس گفت :
-خوشم اومد ازت...دختره باحالی هستی ها...
و ناگهان دستش را به طرفم دراز کرد، اصلا انتظار نداشتم ، یکه خوردم و با جیغ کوتاهی که از دهانم بیرون می آمد دستش را با پشت دست پس زدم ، شانس آوردم الهام همان موقع رسید و با بوق خفنی که روی ماشینش گذاشته بود باعث شد پسر بیچاره چند متری به هوا بپرد .
الهام : هوی...بچه سوسول...داری چه غلطی می کنی؟
به الهام که سرش را از پنجره ماشین بیرون آورده بود نگریستم و نفس راحتی کشیدم ، الهام جثه ریزی داشت و در ظاهر دخترآرامی بود ولی به قول خودش با همین چهره مظلومش همه را فریب می داد چون کسی به جز من که دوست صمیمی اش بودم و خانواده اش نمی دانست که الهام چه دختر شر و بازیگوشی هست ، حتی مادرش هر وقت مرا می بیند با التماس می گوید :
-تمنا جون قربونت برم...دست این الهام رو بگیر یه دوساعت ببرش بیرون ...از دستش عاصی شدم...
با یادآوری چهره آشفته مادر الهام خنده به لبانم نشست و مانند دیوانه ها شروع کردم به خندیدن...
الهام : چیه تمنا....؟ می بینم که دیوونه شدی باز...
نگاهم به الهام افتاد که طلبکارانه به من می نگریست ، اطرافم را نگاهی کردم و گفتم :
-کو پس؟!
الهام نیشخندی زد و گفت : رفت توی بغل مامیش...
با تعجب گفتم : واقعا در رفت...
الهام : بچه تو چی فکر کردی؟! به من میگن تندر ...یه نیگاه کنم طرف مثل صاعقه زده ها در میره...
خندیدم و گفتم : الهام تندر ...چرا توی رانندگی اینقدر عقبی؟
چشمانش را ریز کرد و با ناراحتی به من نگریست ولی چیزی نگفت ، من که هنوز از دیر کردنش عصبانی بودم جلو رفتم و گفتم : ببینم خانوم خانوما....هیچ معلوم هس کجایی...از بس اینجا وایستادم علف زیر پام سبز شد...
الهام از خنده ریسه رفت و گفت : می بینم که بچای علف ، از این پسر جیگولا واست سبز شده...
با حرص به پنجره ماشین کوبیدم و گفتم : هوی....نیشت رو ببند...همش تقصیر تویه دیگه...
الهام : اَ...بمن چه؟ تقصیر مامان باباته که تو رو اینقدر خوشگل درست کردن...
در ماشین را باز کردم و در صندلی جلو نشستم به الهام که هنوز در حال خندیدن بود نگریستم ، اینقدر خندیده بود که چشمانش به اشک افتاده بود ، بدجنسی ام دوباره به سراغم آمد محکم روی بوقش کوبیدم طوریکه الهام از جای پرید و با ترس به من نگریست ، حالا این من بودم که به چشمهای گرد و دهان باز شده اش می خندیدم واقعا قیافه اش دیدنی شده بود ، به صندلی تکیه دادم و گفتم :
-خوشت اومد؟؟؟!
الهام جیغ کوتاهی کشید و گفت : نه.....دیگه اینکار رو نکن...
دستم را روی دستانش گذاشتم ، تمام بدنش می لرزید بیچاره مثل اینکه بدجوری ترسیده بود با بدجنسی گفتم :
-تا تو باشی بچه مردم رو با این صور میکائیل نترسونی...
-الهام به بوقش نگاهی کرد و یکبار دیگر آن را به صدا درآورد ، هر دویمان بخاطر صدای ناهنجار آن از جای پریدیم ، از دیدن رنگ پریده همدیگر به خنده افتادیم اینقدر که دلمان درد گرفت ، وقتی کمی آرام شدیم الهام گفت :
-تمنا واسه چی گفتی بریم خرید ؟!
نگاهش کردم و با هیجان گفتم : میخوام واسه مامانم یه هدیه بخرم...
الهام : به تو میگن دختر خوب...!! حالا به چه مناسبتی؟ مامانتون شوهر دوم اختیار کردن؟!
با مجله ای که روی داشبورد گذاشته بود به سرش کوبیدم و گفتم :
-زبونتو گاز بگیر...مگه بابای من چشه ها؟
الهام : آره راست گفتی...مرد به این نازنینی...
خندیدم و گفتم : بچه پررو واسه بابای منم نقشه کشیدی...
الهام شاکی شد و گفت : نه جون تمنا...
-جون منو قسم نخور الکی...
-باشه...اصلا به جون ِ...
و دیگر چیزی نگفت ، با کنجکاوی گفتم :
-به جون کی؟ چرا لال شدی...
الهام شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : حالا بماند...
بعد به سمت من برگشت و ادامه داد :
-نگفتی واسه چی میخوای هدیه بخری؟
با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم : فردا تولد مامانمه...میخوام خوشحالش کنم...
الهام : حالا چی میخوای بخری؟ تا اونجایی که من یادمه هر وقت به ما می رسید جیب های خانم رو تارعنکبوت بسته بود...ببینم تمنا بانک زدی؟!
خندیدم و درحالیکه کیف پولم را به او نشان میدادم گفتم :
-بابایی م بهم پول داده...
الهام آهی کشید و گفت : گفتم مرد نازنینی هست...
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : چی گفتی؟!
من من کنان جوابم را داد :
-من؟! مگه من چیزی گفتم؟
خندیدم و گفتم : نه...مث اینکه نگفتی...
الهام آماده حرکت شد و گفت :
-آره بابا...گوشات سنگین شده...
و پایش را روی پدال گاز گذاشت...
از ماشین الهام که پیاده شدم پرادو شوهر عمه م را دیدم که دم در خانه مان پارک شده بود...
سرم را سمت پنجره راننده که شیشه اش پایین بود بردم وگفتم:بیا دیگه الهام...
الهام:کجا ؟
_خونمون رو میگم دیگه
الهام:بابا از صب خونه نیستم ...مامانم...
حرفش را قطع کردم گفتم:نگران نباش...خاله نسرین از خداشه تو چند ساعت دیرتر بری
الهام:ببین خودت تعارف زدیاااا
به سمت درمان رفتم و کلید انداختم هنوز در را باز نکرده بودم که با صدای سوت الهام نگاهم را از در مشکی رنگمان گرفتم
الهام:این جارو!...ماشین کیه این؟
_عمه م اینا....احتمالا باز نازل شدن سرما
الهام:پسر مسرم داره؟
_اره منتها آمریکاست
الهام:چه عالی!...نمی گفتیم خودم میومدم!
سری از روی تاسف تکان دادم و با چشم به در اشاره کردم ...الهام که وارد شد در را پشت سرم بستم و گفتم:خدا امشب و به خیر کنه!
با وارد شدنم به خانه همه نگاه ها به سمتم چرخید...هیچ وقت دوست نداشتم مرکز توجه باشم...دست و پایم را گم می کردم...
_سلام
مادرو پدرو شوهر عمه م زیر لب جواب سلامم را دادن اما عمه م جلو آمد..فکر کردم مثل همیشه می خواهد با من دست بدهد اما وقتی صورتش را جلو آورد چند لحظه گیج نگاهش کردم وآخر سر با اشاره پدرم گونه ش را بوسیدم
عمه:خوبی عزیزم؟...کم پیدایی قربونت برم
چی شد؟عزیزم؟قربونت برم؟ان هم از زبان عمه؟!...هنوز از بهت رفتار عمه خارج نشده بودم که لبخند کم نظیر شوهر عمه م را متوجه خودم دیدم!...انقدر فکرم درگیر شد که نگرانیم را بابت برخورد الهام و عمه از یاد بردم...اصلا" متوجه نشدم موقع سلام علیک چی بهم گفتن!
_من میرم لباسمو عوض کنم....الان...الان میام خدمتون...
زیر لب ببخشیدی گفتم و الهام را هم با خودم سمت اتاقم کشاندم
الهام:اوی..چه خبرته؟...کندی دستمو!
_امشب این جا یه خبرایی هس که اینا اینقدر مهربون شدن
الهام:چه خبری مثلا"؟
چند لحظه بعد که داشتم مانتویم را با تونیک یاسی رنگم عوض می کردم مادرم وارد اتاق شد و با حرفی که زد جواب الهام را داد:ببین عمه ت یه خوابایی واسه تو وسپهر دیده!...مبادا امشب باهاشون گرم بگیری!
_چییییییی؟مگه سپهر می خواد برگرده؟
الهام:سپهر کیه؟
_پسرعمه م
مادرم:آره درسش تموم شده
_مامان حالا چی کار کنم؟
مادرم:چی کار کنم نداره؟!...مثل همیشه باش...
_ارغوان چرا نیومده؟
مادرم:عمه ت می گفت فردا کنکور آرمایشی داره باید زود بلند شه به خاطر همین نیومده...من میرم پیششون شما هم زیاد معطل نکنین
مادرم که از اتاق بیرون رفت نگاه مظلومانه ای به الهام کردم و گفتم:الهام؟من نمی خوام برم بیرون!
الهام بازور از روی تخت بلندم کردو گفت:خجالتم خوب چیزیه 22 سالته بچه که نیستی!تو دانشگاه که نتونستی کسی و تور کنی مگه این پسرعمه ت رو تور کنی!
_الهام!
الهام:خودم سپهر خان و تور می کنم این که ناراحتی نداره!حالا چی کاره هس؟
_موفق باشی...من که از خدامه!
الهام:جون من چی کاره س؟!
_نمی دونم یعنی یادم نیس...تو که میدونی! مامانم با عمه م کاردو پنیره اینه که زیاد رفت و آمد نداریم فقط یه کم رابطم با ارغوان خوبه...
دومرتبه که وارد پذیرایی شدم همان سکوت لعنتی شد...سر شام هم عمه م طوری نگاهم می کرد انگار تابه حال مرا ندیده ست...حتی شوخی ها و مزه پرانی های الهام هم کاری از پیش نبرد و شام زهرم شد... شام را که خوردیم الهام کمی توی جمع کردن میزو شستن ظرف ها کمک کردو بعد عزم رفتن کرد...نیم ساعت بعد رفتن الهام عمه و شوهر عمه م هم رفتن...آنقدر پاساژهای مختلف را زیرورو کرده بودیم که به سختی روی پا بند شدم و خودم را تا تختم کشاندم...هنوز کامل خوابم نبرده بود که با صدای دعوای مادرو پدرم که کم سابقه بود خواب از سرم پرید
مادرم:من دختر به مروارید نمیدم
پدرم:هما جان من که نمیگم فردا عروسی کنن می گم بذار پسره بیاد ببینیمش شاید خوب باشه
مادر:پسر پیغمبرم که باشه تمنارو نمیدم بهشون!
پدرم:لا اله الا اله...
مادرم:دخترت خودشم نمی خواد!
پدرم:باید ببینه یه ایرادی بگیره بعد!...تا همین الان خیلی باهاتون راه اومدم هرچی خواستگار اومده واسش گفت نمی خوام قصد ازدواج ندارم...درسم مونده...گفتم باشه...حالا که درسش تموم شده بهونه ش چیه؟
مادرم:بس کن نادری!...این دختر داره واسه ارشدش می خونه فکرش و درگیر نکن...
پدرم:همین که گفتم... اگه ایرادی داشت خودم میگم نه ...ولی اگه نه نمی تونه مثل قبلیا ردش کنه!
مادرم:اصلا" معلوم نیس مروارید از پسره نظر خواسته یا نه!؟
پدرم:حالا هرچی من حرفمو زدم!
مادرم:منم حرفم و زدم!
دیگر نتوانستم مداخله نکنم با تقه ای که به در زدم وارد اتاقشان شدم
_چه خبره؟چرا دعوا می کنین؟به قول مامان اصلا" معلوم نیس عمه به سپهر گفته یا نه!
مادرم:مگه تو خواب نبودی؟
_مگه سرو صداتون میذاره...
پدرم:خوب خودت حرفامونو شنیدی!...ببین کی دارم بهت میگم! تا یه دلیل منطقی نیاری ردش نمی کنم
_بابایی...
پدرم:سیس!..دیگه نمی خوام چیزی بشنوم
می دانستم وقتی پدرم حرفی بزند ازش برنمی گردد ...به اتاقم برگشتم و تا دم دمای صبح خدا خدا کردم که سپهر یک ایراد درست و حسابی داشته باشد یا حداقل خودش مرا نخواهد...عادت نداشتم کارهایم را بدون برنامه انجام دهم...وحالا حالاها در برنامه زندگیم ازدواج قرار نداشت...
تو فکر این بودم که اخرش چی می شود؟همیشه از این داستان هایی که دختری با زور ازدواج می کند و کم کم عاشق پسری می شود خوانده بودم.ولی هیچوقت فکر نمی کردم که این اتفاق واسه خودهم بیفتد.ولی گمان نمی کنم اخرش من هم عاشق سپهر بشوم.اصلاً گمان نمی کنم این وصلت سر بگیرد.صدای مامان باعث شد از افکار جور واجورم بیرون بیایم...
-تمنا مگه با تو نیستم؟می گم الهام پایین منتظرته زودباش برو پایین.از کلاست می مونی ها.
-خیله خوب مامان رفتم دیگه.
از در که بیرون امدم الهام را در 206 خوشرنگش منتظر خودم دیدم.در ماشین را باز کردم و سوار شدم.
الهام- علیک سلام.
-سلام.برو دیگه دیر میرسیما.
الهام- برم روتو. یکمی از خواب نازنینت بزنی بد نیستا.زیر پام جنگل سبز شد.
-فعلا که زیر پات ترمز و کلاژه.
الهام-هه هه.نمکدون.چه خبر از اقاتون؟
-چی؟؟
الهام-اقاتون دیگه.اقا سپهر.
-وای الهام تو دیگه خفه شو.از بس تو این چند روز اسم نحسشو شنیدم حالم بدشده.
الهام-بی شوخی می خوای چی کار کنی؟
-بابام که سر حرفش هست.می گه اگه عیب و ایرادی نداشت حق اعتراض ندارم.ولی مامانمم راضی نیست اونم با اخلاق عمه ام...
الهام-حالا خود پسره راضی هست؟
-چه می دونم.امیدوارم که نباشه.وای الهام اگه سپهر راضی نباشه همه چیز حله.دیگه لازم نیست یه عیب و ایراد درست و حسابی ازش گیر بیارم.همینم خودش یه عیب بزرگه دیگه.
الهام-تو فکر می کنی اگه سپهر نخواد همه چیز حله؟خوبه خودت اخلاق عمه تو بهتر از من می شناسی. مگه نمی گی نباید رو حرفش حرف اورد؟
-شاید سپهر بتونه حرف بیاره.
الهام- پوف!!خدا اخر عاقبتتو به خیر کنه.
-الهی امین.

****
بازهم به الهام یک تعارف زدم ها. با کله امد تو خانه.حالا باز هم با حرف هایش کله ام را می خورد...
-الهام تو اینجا بشین من برم برات شربت بیارم.
الهام-باشه.می گم تمنا این خرسه که کنار اتاقت گذاشتیو کی بهت داده؟
-ارغوان.چطور مگه؟
الهام-ها؟هیچی همینجوری پرسیدم.اخه دیدم خیلی شبیه...
-شبیه چی؟
الهام-ای بابا.را قیافتو اونجوری می کنی؟خوب مگه دروغ می گم؟اون دماغ کوچولوش کپ مال خودته . گوشاشم که نگو...
واینستادم به باقی چرت و پرت هاش گوش بدهم و رفتم سمت اشپزخانه.در حین ریختن شربت بودم که صدای گفتگوی مادرم را با تلفن شنیدم:
-اره هستی.نمی دونم دیگه چی کار کنم.نادری حرف تو کله اش نمیره. منکه می دونم این دختر با رفتار مروارید دو روز هم نمی کشه که زندگیش از هم بپاشه. تازه اونجوری هم که فهمیدم پسره خودش هم زیاد زاضی نیست.ولی نادری که این حرفا حالیش نیست.می گه اونا چیکارن.مهم ماییم که باید تصمیم بگیریم که اینا به درد هم می خورن یا نه. ولی من که می دونم پول اینا چشم نادریو گرفته. نادری اصلا اینجوری نبود که. خداروشکر دستمون به دهنمون میرسه ولی نمی دونم چرا داره اینجوری می کنه.
مادرم تلفن را گذاشته بود روی ایفون و خودش هم مشغول گردگیری بود.انطور که فهمیدم داشت با خاله ام حرف میزد.شربت هارا توی سینی گذاشتم و خواستم بروم بالا که با شنیدن این حرف خاله ام داشتم از خوشحالی دو پله را به سمت پایین سقوط می کردم!
-ببین هما.اگه می دونی اینده دخرت قراره با ازدواج با سپهر خراب بشه نذار این وصلت سر بگیره. ببینم می خوای دور از چشم نادری بفرستیش بره پیش پریسا؟
پریسا دخترخاله ام بود که در اصفهان ، معماری می خواند.
با خودم فکر کردم : از این بهتر نمیشه...اگه من برم پیش پریسا پس عمه هم بهش برمی خوره و این وصلت کلاً از سرش میفته...
صدای قدم های مادر را که نزدیک می شد شنیدم دیگر ایستادن را جایز ندانستم و سریع خودم را به اتاق رساندم ، از خوشحالی نفس نفس می زدم...
الهام-چته؟رفتی شربت بیاری یا....هی ببینم چرا داری نفس نفس میزنی؟چه غلطی کردی پایین؟

بی توجه به الهام شربت هارا گذاشتم روی عسلی کنار تختم و با شوق و ذوق هرچه شنیده بودم را تعریف کردم.

****

-مامان من میترسم.اگه بابا بفهمه می دونی چی کار می کنه؟اصلا بهش فکر کردی؟
مامان-فعلا زندگی و اینده ی تو برام از همه چیز مهم تره.بابات الان پول جلوی چشماشو گرفته و به هیچ چیزه دیگه ای فکر نمی کنه.
به مامان که درحال جمع کردن لباس هایم بود نگاه کردم.نمی دانم چرا اینقدر عجله داشت.
-وای مامان چرا اینقدر عجله داری اخه؟...حالا تا کی باید اونجا بمونم؟
مامان-تا وقتی که ازدواج از سر عمه ات و بابات بیفته بیرون. من نمی ذارم دستی دستی دخترمو بدبخت کنن.
-حالا چرا از الان داری چمدون جمع می کنی؟
مامان-وای تمنا چرا اینقدر سوال می پرسی؟خوب الان که بابات نیست بهترین موقع ست.تا هفته دیگه به احتمال زیاد میری اصفهان.
حرف زدن با مامان بی فایده بود.هرچند خودم هم خوشحال بودم که دارم میروم پیش پریسا ولی میدانستم که بعد از رفتنم چه غوغایی به پا میشود.موافق این همه عجله نبودم ولی خوب چاره ای هم نبود.برای فرار از دست بابا و عمه این بهترین کار بود...
تشکر و + نققققد هم فراموش نشه لطفا!!
مادرم بعد از این که لباس هایم را در ساک چید پشت لباس های مهمانیم در کمد قایم کرد...چند ساعت بعدهم پدرم به خانه امد...می دانستم که پدرم از سکوت ناگهانی مادرم تعجب کرده برای همین به مادرم تذکر دادم کمی بهانه بگیرد....هرچند که موفق نبود اما بازهم از هیچی بهتر بود...هیچ وقت نمی توانست خیلی عادی دروغ بگوید یا نقش بازی کند...آن هم برای پدرم که 25 سالی می شد درکنارش زندگی می کرد و کاملا به رفتار او آگاه بود...
...بعد از شام خواستم به اتاقم بروم و به باقی نصایح پدرم راجع به شوهر خوب و مرد نمونه که بعد از ماجرای خواستگاری عمه اتقاق هرشب منزلمان بود توجه نکنم که پدرم ازم خواست سر میز بنشینم خودش هم از کیفش عکسی در آورد
پدرم:تمنا...این عکسه سپهره امروز از عمه ت گرفتم...ببین چقدر آقا شده!
مادرم لب برچید من هم بدون این که به عکس نگاه کنم با اخم به پدرم گفتم:زندگی که تیپ و قیافه نیس!...شاید اخلاق نداشته باشه!
پدرم:نگران نباش...وقتی اومد ته توی اخلاق و رفتارشم در میارم...
با جوابی که پدرم داد دیگر نتوانستم اعتراضی کنم و به اتاقم رفتم و از آن جا صدای بگو مگوی مادرو پدرم را شنیدم
مادرم:نادری این کارا یعنی چی؟
پدرم:کدوم کارا؟
مادرم:همین عکس آوردنا رو میگم مگه دخترت رو دستت مونده که اینقدر جلز ولز میزنی؟!آخه این چه رفتاریه که پیش گرفتی؟...مگه چه اذیتی برات داره این بچه که می خوای شوهرش بدی؟
پدرم:این چه حرفیه خانوم؟!...دخترمه تنها بچه امه تا آخره عمرم رو چشمم جا داره...درست...ولی بالاخره باید ازدواج کنه یانه؟...تازه سریع رفت اتاقش...عکس پسره رو هم که نگاه نکرد ببر براش ...اینم آدرسه چی چی میل پسره س!....خودش می دونه...بگو عکسش رو بفرسته براش...از مروارید می پرسمااا که رسیده دست سپهر یانه!...بفرسته حتما!
مادرم:واییی نادری!
پدرم:وای و وویت واسه چیه؟!...نترس دخترمو دست بد کسی نمیدم!حالا حالاها باید حساب پس بده این آقا سپهر!...ولی اگه مشکلی نداشته باشه مطمئن باش یه لحظه هم درنگ نمی کنم!
مادرم: حرف زدن با تو بی فایده ست...معلوم نیست مروارید چی بهت گفته که این جوری شدی!
دیگر حوصله شنیدن بحثشان را نداشتم...هندزفریم را درگوشم گذاشتم و تمام فایلهای کامپیوترم را زیرو رو کردم که بدترین عکسم را برای سپهر بفرستم..باید تا روز قبل رفتنم پدرم را راضی نگه می داشتم....بعد از کمی گشتن عکس مورد نظرم را پیدا کردم....چند دقیقه بعد هم مادرم به اتاقم آمدو آیدیه سپهر رابه همراه عکسش بهم داد ...از حرصم بدون این که به عکسش نگاه کنم ریز ریزش کردم و در سطل زباله اتاقم ریختم...
مادرم که بعد از عکس العمل من هاج و واج نگاهم می کرد آب دهنش را قورت داد و گفت:میگم تمنا می خوایم نفرست....مادر من اجبارت نمی کنم
با حرص گفتم:نه مامان میفرستم... این طوری باباهم دیگه شک نمی کنه به نقشمون...
مادر:والا من که دیگه عقلم قد نمیده!
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:دُرُس میشه خودتو ناراحت نکن...اما خودم به حرفی که زدم اصلا" اطمینان نداشتم...

بعد از اینکه عکس را فرستادم ..... از مادرم خواستم سطل اشغالم را خالی کند ..هر چند هنوز پر نشده بود ولی دلم نمی خواست حتی به خورده ریز های عکس سپهر نگاه کنم.....
مادرم که از اتاق بیرون رفت روی تختم دراز کشیدم و به سفری که در پیش داشتم فکر کردم .... یعنی همه چی خوب پیش میرفت ؟؟؟..
انقدر فکر کرد که خوابم برد .
صبح با نور خورشید که به صورتم میخورد بیدار شدم..... با خودم گفتم :وای خدا امروز چقدر گرمه .....
از روی تختم بلند شدم و رو به روی اینه رفتم ...نگاهی به خودم انداختم و با یاد اوری عکسی که برای سپهر فرستاده بودم به خنده افتادم.....آن بدترین عکسی بود که تا به حال داشتم....
سرم را تکان دادم و به سمت دستشویی رفتم و دستو صورتم را شستم و مسواک زدم ، از دستشویی که بیرون امدم لباس هایم را عوض کردم سپس به آشپزخانه رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم آخر خیلی گرسنه بودم...
وارد اشپز خانه که شدم مادرم را دیدم ، روی صندلی اشپز خانه نشسته و به در یخچال زل زده بود ....نزدیک تر رفتم و صدایش کردم :
_مامان ،مامان.... ماااااااماااااااااااااااا اااان...
_ها !!!چیه ؟چته .....
_سلام ....صبح بخیر ....حالت خوبه ؟؟؟
_سلام ...اره خوبم .... چطور ؟؟؟
_هیچی همین طوری ......
_خیلی خوب بیا صبحانه ات را بخور ...که کار زیاد داریم....
_باشه ..چیزی شده .... کسی چیزی گفته ؟؟؟بابا چیزی فهمیده ؟؟؟؟
_نه ...بابات چیزی نفهمیده ....ولی از قرار معلوم سپهر فردا شب میاد ایران ...همه اش هم زیر سر عمه ته ِ.... ...باید یک فکر اساسی بکنم....تو هم باید زود تر بری اصفهان....
_چی ؟؟؟؟ منظورت چیه ..؟؟؟ یعنی باید تا فردا از اینجا برم ...؟؟؟؟...
_اره ...برای همین گفتم کار زیاد داریم ....تو باید فردا از اینجا بری ...هر چه زود تر ....
_ولی اخه ....!!
_ولی و اخه و اما ندارد..... بعد صبحانه میریم دفتر هواپیمایی ....و برای اولین پرواز به اصفهان. بلیت میگریم..بهترین موقعیته ...بابات هم نیست ...
حالا هم زود باش صبحانه ات رو بخور...
_باشه ...حالا مطمـئن هستی که بابا چیزی نفهمیده ؟؟؟
_اره ...مطمـئنم ....بابات رو که میشناسی اگه بفهمه ساکت نمی مونه...

بعد از اینکه صبحانه ام را خوردم به اتاقم رفتم و برای اینکه کمی از مشغله های فکریم کم کنم با الهام قرار گذاشتم تا هرچه سریع تر بیرون بروم و کم تر فکر کنم .....هر چند که مادرم گفته بود کار زیاد داریم .....
برای اینکه مادرم نتواند مخالفت کند به او گفتم که با الهام بیرون می روم تا برای اصفهان چند دست لباس بخرم.
مادرم هم چون میدانست من در این مواقع مرغم یک پا دارد ...چیزی نگفت و گذاشت که بروم .....قرار شد که خودش هم برای گرفتن بلیت اقدام کند
الهام مثل همیشه با س
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 59- رمان گوش کن به صدای باران , رمان ایرانی و عاشقانه گوش کن به صدای باران | کار گروهی کاربران انجمن ... , رمان مخصوص موبایل گوش کن به صدای باران | کار گروهی کاربران انجمن ... , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل چهارم) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 125-رمان عشقم باران , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان دخترونه | رمان های عشقولانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63407

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا