تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گوش کن به صدای باران (فصل دوم)


داشتم رفتار پریسا را بعد از دیدنم پیش بینی می کردم که با صدای وای بلند پریسا به خودم امدم وقتی نگاهم را به چشمان زیبای پریسا دوختم اوج عصبانیت امیخته با شادی را در ان دیدم با دیدن برق نگاه پریسا و حالت یورشی اش فهمیدم اگر همین حالا فرار نکنم یک کتک مفصل نوش جان می کنم بنابراین با جیغ بلند و سرخوشی پا به فرار گذاشتم همانطور که در کوچه می دویدم گاهی هم به پشت سرم نگاه می کردم و پریسا را می دیدم که کند تر از 6 ماه پیش که در خاله ی خاله دیده بودمش و با پارچ آب بیدارش کرده بودم دنبالم می امد دور یک ماشین که پارک شده بود می چرخیدیم که بالا خره پریسا با ان هیکل تپل و سنگینش ایستاد ودر حال که دستانش را به کاپوت اتو موبیل تکیه داده بود و وزنش را روی ان انداخته بود نفس نفس می زد از فرصت به دست امده برای استراحت استفاده کردم و من هم ان سوی ماشین ایستادم و باخنده گفتم:به به...پریسا خانم حال شما؟
پریسا در حالیکه گونه های ثپل و صورتیش بر اثر دویدن قرمز شده بود گفت:ساکت باش برو خدا رو شکر کن که دستم بهت نرسید
نگاهی از سر دلتنگی به پریسا انداختم که با دیدن سر ووضعش به خنده ا.پریسا با تعجب کنارم نشست و دستش را دور گردنم انداخت
-چرا الکی می خندی؟
-وای وای پریسا یک نگاه به خودت انداختی
پریسا با تعجب گفت:مگه چمه؟
اما بادیدن خودش حرف در دهانش ماسید اندکی بعد او هم به خنده افتاد .شلوارک گل گلی ودمپایی های لا انگشتی به علا وه ی چادر رنگی سفید به همراه مانتوی بنفش که دکمه هایش را بالا پاین بسته شده بود از او دختری شلخته سا خته بود پریسا در بین خنده گفت:تقصیر تو ,وقتی گفتی پست سفارشی و با ارزش دارم خیلی خیلی مشتاق شدم تا ببینم چی برام فرستادن تازهاز طرف کی؟
-مگه دروغ گفتم,حالا دلت می خواد بدونی پست سفارشی چی بود؟
پریسا با سر اعلام موافقت کرد
با شیطنت در حالیکه باهم به سمت در خانه ی پریسا می رفتیم گفتم:دختر خاله ی گلتون از طرف خاله جونتون
-بابا اعتماد به نفس
همراه پریسا بدون توجه به نگاه های پر از تاسف و گاه کنجکاو همسایه ها وارد خانه شدم.


***


***
الان که توی پارک گلها روی یک نیمکت تازه رنگ شده نشسته ام سه روز از امدنم به اصفهان گذشته است دراین سه روز بی خبر از احوالات خانواده ام نبودم طی تماسی که با مادرم داشتم متوجه شدم که پدرم بعد از این که فهمیده منزل الهام نبوده ام و ناپدید شده ام حسابی عصبانی شده است ویک دعوای حسابی با مادر گلم داشته درحیرتم که پدرم کسی که مادرم را می پرستید چگونه حاضر شده است بااو دعوا کند با تمام سعی وتلاشی که برای مخفی ماندن فرارم کرده بود باز هم عمه خانم با ان شوهر شکم گنده اش متوجه شده بودند که تمناخانم پر.
صبح که با مامان صحبت می کردم
گفت فعلا همه جادرامن وامان است واین سکوت پدر وعمه خانم باید ارامش قبل از طوفان باشد.در تعجبم که در این سه روز چطور پدر هنوز متوجه کجا بودنم نشده است مادرم هم که از امن بودن جایی که در ان زندگی می کنم خیالش راحت است برای همین خیلی نگرانم نیست.
رابطه ام با پریسا هم خوب است اودختری ساده ومهربانی است که من اورا فوق العاده دوستش دارم الان هم که درپارک نشسته ام پریسا در خانه نیست وبه کلاس اشپزی وشیرینی پزی رفته است ومن هم به علت تنها بودنم درخانه به پارک پناه اورده ام .در عوامل خوم سیر می کردم که با صدای پسری به خود امدم
- اجازه هست کنارت بشینم؟
سرم را بلند کردم یا خدا این د یگه چه موجودی می تونه باشه نکنه از فضا اومده موهای سیخ سیخیش را که فکر کنم بر اثر برق گرفتگی این شکلی شده بارنگ قرمز تزئین کرده است شلوار پاره پاره اش هم تا نصف باسن مبارکش بود به احتمال زیاد پول نداشته که مجبور شده همچین شلواری بپوشه. اصولا من از این بچه سوسولایی که بااین جور تیپ های بی مزه در انظار عموم راه می روند واحساس خوشتیپی می کنند بدم میاد
******************************************
نیم نگاهی به پسر انداختم ، همانطور بالای سرم ایستاده بود و بر بر بمن می نگریست ، رویم را برگرداندم و سعی کردم نسبت به حضورش بی تفاوت باشم ، با صدایی خش دارگفت :
- نگفتی اینجا بشینم؟
با اخم نگاهش کردم و چیزی نگفتم ، فکر می کردم با این کار دیگر قید من را می زند ولی در کمال ناباوری دیدم که روی نیمکت نشست و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و درحالیکه خیلی سرخوش می نمود گفت :
- خب...سکوت علامت رضاست!
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم : چی میگی تو؟ کی اجازه داد بشینی؟!
دیدم با پررویی هرچه تمام خودش را بمن نزدیک تر کرد ، با حرص گفتم : هوی...حواست به رفتارت باشه!! من اعصاب ندارم ها!!
پسر خندید و درحالیکه ادای من را درمیآورد گفت : من اعصاب ندارم ها...چرا اینقدر ناز می کنی خوشگله؟
سرم به شدت درد گرفته بود ، دیگر تحمل شنیدن صدای نکره او را نداشتم با ناراحتی دستم را روی پیشانی گذاشتم و چشمانم را بستم، دوباره شروع به وراجی کرد :
- خب اسمت چیه خوشگله؟
تقریبا داد زدم:
- من اسم ندارم...برو و ولم کن...
با لحن تمسخرآمیزی گفت : اسم نداری؟ خب باشه من روت اسم میذارم...خوشگل موطلایی! چطوره؟
چشمانم را باز کردم و به سمتش برگشتم ، نیشش تا بناگوش باز بود ، با خودم گفتم :
- کاشکی یکی پیدا شه منو از دست این بشر نجات بده...
و هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای دختری از نزدیکی به گوشم رسید:
- هی...نیما بزن به چاک...!!!
به سمت صدا برگشتم و دختر جوانی را دیدم که با یک تکه چوب به سمت ما می آمد ، صدای مضطرب پسر که تازه فهمیدم اسمش نیماست به گوشم رسید :
- وای دوباره این دیوونه اومد...خوشگل موطلایی بازم میام اینجا ببینمت...!!
به نیما نگاه کردم ، رنگ صورتش مانند گچ شده بود ، با ترس به دختر که حالا در چند قدمی ما بود نگریست و بدون اینکه لحظه ای معطل کند بلند شد و دوان دوان از آنجا دور شد ، با دلهره به دختر نگریستم ، صورت گردی داشت و ابروانی که به صورت هشت روی پیشانی اش خودنمایی می کرد ، چشمان سیاه و فندقی او مهربان به نظر می رسید ولی با دیدن ترسی که پسر با آمدن او به آن دچار شده بود ، من هم احساس ترس می کردم ، به چوبی که در دستش بود نگریستم و آب دهانم را به سختی فرو دادم. دختر که متوجه نگاه نگران من شده بود چوب دستی اش را به گوشه ای انداخت و درحالیکه می خندید کنار من نشست .
با کنجکاوی به او نگریستم ، صورتش از نیم رخ خیلی جذاب و ظریف به نظر می رسید ، مثل اینکه متوجه نگاه خیره من شده بود با صدایی شیوا و پررنگ گفت :
- چیه؟ نکنه آدم ندیدی؟
گوشه لبم را گاز گرفتم و با صدایی که هنوز رگه هایی از ترس در آن مشهود بود گفتم :
- چی؟ نه...من...میخواستم...
ناگهان به خنده افتاد و درحالیکه با لبخند بمن می نگریست گفت :
- چرا مث جوجه جیک جیک می کنی؟
سرم را پایین انداختم و با خجالت به سنگفرش کف پارک نگاه کردم .
- من سمن هستم...
سرم را بالا آوردم و دیدم که دستش را به سمت من دراز کرده است ، دستش را به گرمی فشردم و گفتم :
- منم تمنا هستم...
با مهربانی نگاهم کرد و گفت : از من می ترسی؟
با خجالت گفتم : ببخشید...وقتی اونجوری چوب به دست دیدمت ترسیدم خب...!
سمن به اطراف نگریست و گفت : خب ...مثل اینکه رفته...
با تعجب گفتم : کی؟!!
- نیما دیگه...!!
با کنجکاوی پرسیدم : می شناختیش...؟!
آهی کشید و گفت : کیه که گذرش به این پارک بیفته و اونو نشناسه...
- منظورت چیه؟!
- اون پسر جالبی نیس...مواد مخدر می فروشه....خیلی از دخترها رو هم به بهونه دوستی و ازدواج معتاد کرده!
نفس عمیقی کشیدم و به آرامی گفتم : پس خوب شد که تو رسیدی...راستی چرا ازتو اینقدر ترسید؟
سمن خندید و گفت : آخه من حسابی ادبش کردم....
با شیطنت چشمکی بمن زد سپس درباره اینکه تک و تنها اینجا چکار می کنم سوال کرد ، من هم گفتم که برای مدتی مهمان دخترخاله ام هستم که چند خیابان آن طرف تر ساکن است .
لبخند گرمی زد و به فکر فرو رفت ، نمی دانم چرا با اینکه دختر شادی به نظر می رسید احساس کردم که غمی در وجودش ریشه دوانده است ، با اینکه خیلی مشتاق بودم بیشتر انجا بمانم و با او صحبت کنم ولی مجبور بودم که زودتر به خانه برگردم چون اگر پریسا برمی گشت و مرا درخانه نمی دید حسابی از دستم عصبانی می شد ، در این مدت هر جا که می خواستم بروم پریسا نمی گذاشت و همیشه هم اینکه من نزدش امانت هستم را بهانه می کرد.
با این فکر تصمیم گرفتم از سمن جدا شوم ولی از او قول گرفتم که باز هم به پارک بیاید تا همدیگر را ببینیم ، تا ورودی اصلی پارک را با سرعت هر چه تمام دویدم وقتی به سر خیابان رسیدم نگاهم به ساعت مچی در دستم افتاد ، حتما تا الان پریسا از کلاس آشپزی برگشته بود با ناراحتی ضربه ای بر پیشانی زدم و زیر لب گفتم :
- چطور نفهمیدی اینقدر گذشته...
خیلی مضطرب بودم و می خواستم زودتر به خانه نزد پریسا برگردم و به این خاطر بدون توجه به ماشینی که با سرعت از انتهای خیابان نزدیک می شد از خیابان گذشتم ولی ناگهان با صدای ترمز شدیدی که از فاصله نزدیک به گوشم رسید متوجه پرادوی سیاه رنگی در یک متری ام ایستاده بود شدم ، از ترس همانجا خشکم زده بود ، با ترس به راننده که از ماشین پیاده شد نگریستم ، تمام بدنم از هیجانی که بهم وارد شده بود درحال لرزیدن بود ، راننده که مرد جوانی بود با عجله به سمتم آمد و با نگرانی گفت :
- شما حالتون خوبه؟!!!
سرم را بالا آوردم و به صورت جذاب و مردانه اش نگریستم ، احساس کردم الان است که سرم داد بکشد ولی برخلاف انتظارم درحالیکه عینک دودی اش را از روی چشمش بر می داشت با لحن مهربانی گفت :
- دختر خانمی به جوونی شما بیشتر باید مراقب خودش باشه...
سرم را به نشانه تایید حرفش تکان دادم ولی چیزی نگفتم نمی دانستم چرا زبانم بند آمده بود و قدرت تکلم نداشتم ، حالا پیش خودش فکر نکند من لال هستم ، خواستم حرفی بزنم که با شنیدن صدای چند بوق بلند هر دو نگاهمان به ماشین هایی که بخاطر راهبندانی که ما ایجاد کرده بودیم منتظر عبور بودند افتاد ، مرد جوان نگاهی بمن انداخت و گفت : لطفا سوار شید...من می رسونمتون خونه!
نمی دانم چرا مخالفتی نکردم و خیلی راحت سوار ماشینش شدم حتی یک لحظه هم در کنارش احساس ترس نکردم ، در طول راه خیلی ساکت بود و هرجایی که احتیاج به دانستن مسیر داشت از من سوال می پرسید . من هم از این رفتارش سوء استفاده کردم و تمام طول مسیر را به صورت زیبا و بی نقص اش چشم دوختم با خودم گفتم :
- خدا قربونت برم که این فرشته رو یکدفعه از آسمون واسه ما نازل کردی... ای کاش انقدر پررو بودم که ازش بخوام شمارشو بهم بده ....ای ننه بزرگ نور به قبرت بباره که منواین همه نجیب و سربه زیربزرگ کردی...!!!
به ساعت مچی ام نگریستم در کمتر از 5 دقیقه به مقابل خانه پریسا رسیده بودم ، نگاهی به مرد جوان انداختم ، دیدم که او هم مشغول تماشای من است ، شرمی که تا چند لحظه پیش از دستش داده بودم دوباره به سراغم آمد و از خجالت سرم را پایین انداختم ، فهمید که معذب هستم...
همین طور که سرم پایین بود .....زیر چشمی نگاهی به در خانه ی پریسا کردم ..... واقعا معذب شده بودم مخصوصا با این دسته گلی که به اب داده بودم ..... به قول الهام چایی نخورده پسر خاله شده بودم و پریدم تو ماشین طرف....
همون موقع پسره که فکر کنم فهمید معذبم .... گفت :((
_خوب فکر میکنم ادرس همینجا بود ....درسته ؟
_(با پرویی تمام) بله ....ممنون که منو رسوندین.... بابت اون اتفاق هم متاسفم....
_مهم نیست ...فقط از این به بعد حواستون رو جمع کنید ....
_بله حتما.... خوب من دیگه مزاحم نمیشم ....با اجازه...
_خدانگه دار
_خداحافظ
خیلی ریلکس به سمت خانه رفتم و زنگ درو زدم.... هنوز هم همان جا ایستاده بود .
به محض اینکه در باز شد خودم رو پرت کردم داخل خونه و درو بستم... به در تکیه دادم و هر چی فحش بلد بودم به خودم دادم....ولی در اخر از اون همه جسارت خودم ..خوشم امد .... همین طور که با خودم در گیر بودم یاد پریسا افتادم... و ایندفعه فحش ها با غلظت بیشتری همراه بود.
باید تا چند دقیقه ی دیگر غرولند های پریسا را تحمل میکردم.... که احتمالا بیشتر از یه کنفرانس طول میکشید....
پشت در که رسیدم ،اول چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد زنگ در را زدم، که بعد از مدتی پریسا در را باز کرد .جلوی در ایستاد و گفت:
_ به به تمنا خانوم چه عجب شما تشریف اوردین..... خوش امدین بفرمایین داخل ...بفرمایین
_سلام ...خوبی..؟
_ ای بد نیستم ...بیا تو دیگه چرا دم در وایستادی ؟؟
_ امدم بابا امدم....
وارد خانه که شدم. خیلی ارام به سمت اتاق رفتم و بعد از عوض کردن لباس هایم امدم بیرون و چون از توی اشپزخانه سر و صدا می امد به ان سمت رفتم.
وارد اشپز خونه که شدم دیدم داره کابینت ها رو وارسی میکنه ... ،باز هم با ارامش گفتم :
_ شام چی داریم پریسا ؟؟
_ بعله دیگه ، خانوم از صبح تا شب علافه بعد هم که من را میبیند می گوید : شام چی داریم ؟؟ شام هم نداریم ...اگه گشنته یه تخم مرغ برای خودت درست کن ....
اصلا مگه قرار نبود بری دنبال کارهای ثبت نام کلاس کنکورِ واسه ارشدت ؟
_ چرا میروم ..دیر نمیشه ....معذرت میخوام تو این چند وقته خیلی اذیت شدی ولی باور کن به کمی ارامش نیاز داشتم....
_تو هم چیزی میخوری درست کنم.؟؟؟
_نه من نمیخواهم ...برای خودت درست کن...
من هم که دیدم پریسا چیزی نمیخوره گفتم :
_خیلی خوب بیخیال من هم نمیخواهم..
پریسا شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
_هر جور راحتی..
باهم دیگر به سمت هال کوچک خانه رفتیم و بعد از کمی تلویزیون دیدن به سمت اتاق هایمان رفتیم ...در تمام این مدت درافکار خودم سیر می کردم وبه اتفاقاتی که ازصبح برایم پیش امده بود می اندیشیدم...امانمیدانستم پریسابه چه فکر می کرد که اصلا توجه ای به اطرافش نداشت....
به محض اینکه روی تخت دراز کشیدم خواب چشمانم را ربود ...
صبح خیلی زود بیدار شدم و لباس هایم را عوض کردم و صبحانه را برای پریسا اماده کردم.کمی به خودم رسیدم و از خانه خارج شدم ولی قبل از ان یاداشتی برای پریسا گذاشتم:من میرم دنباله کارای ثبت نام کلاس کنکور......نگران من نباش ... برای نهارهم بر نمیگردم...
به اولین دکه که رسیدم یاد تصمیم دیشبم افتادم و یه روزنامه ی نیازمندی ها خریدم...و به سمت آموزشگاهی که پریسا معرفی کرده بود به راه افتادم... همین طور که راه میرفتم روزنامه را هم نگاه میکردم ....که چشمم به اگهی افتاد ،واقعا عجیب بود یا شاید هم شانس به من رو اورده بود!....چون تمام مشخصات کسی که می خواستن به من میخورد .... سریع گوشی ام را در اوردم و به شماره پایین روزنامه زنگ زدم....که با دومین بوق کسی گوشی را برداشت...
_شرکت خدمات کامپوتری(...) بفرمایین ....
_سلا م خسته نباشین ...برای اگهی که تو روزنامه زده اید تماس گرفتم..
_بعله ...شما میتونید ساعت 2 بعد از ظهر بیاید به ادرس ....،البته باید مدارک لازم هم همراهتون باشه عکس و ...... مشکلی که نیست ؟؟
_ نه نه بعله حتما می ایم..
_پس خدانگه دار
_ خدا نگه دار
پوففففف این هم از کار ....نمیدونم چرا یه حسی بهم میگوید اینجا استخدام میشوم !!! بهتر تا دیر نشده برم خودم را تو یه کلاس کنکور ثبت نام کنم...
تمام مدت که کارهایم را میکردم دل تو دلم نبود که زود تر بروم به شرکت .... که البته به همون تصمیم دیشبم بر میگشت....به نظر خودم داشتم کار درستی را انجام میدادم ....من دیگر نباید سربار پریسا باشم ...مخصوصا که نمیدانم چه مدت قرارست پیشش بمانم...
تا به خودم امدم دیدم جلوی در شرکتم ....خیلی ارام به سمت در رفتم که باز بود ... وارد که شدم ...به طرف اولین کسی که دیدم رفتم ....
_سلام خانوم خسته نباشین ....من برای اگهی این شرکت امدم ...کجا باید برم.؟؟؟
_ سلام عزیزم ....اینجا یه بخش دیگه است شما باید بری طبقه ی دوم .
_ممنون
_خواهش میکنم .
با دو به سمت پله ها رفتم و خودم را به طبقه ی بعدی رساندم.....پیش منشی رفتم و گفتم :
_سلام خانوم خسته نباشین من برای اگهی استخدام امدم ..
_سلام ..بله ..یه چند لحظه صبر کنید...
گوشی را برداشت و با یه نفر صحبت کرد و بعد با دست به من اشاره کرد..
_بفرمایین داخل اتاق ..لطفا...
به سمت در رفتم و یه تقه ی کوچیک زدم و با صدای بفرمایید ،داخل اتاق شدم..
داخل اتاق هم مثل بقیه ی جاهایش زیبا بود ....پسری که پشت میز نشسته بود به من اشاره کرد که بشینم .در همین حین سلام کوتاهی گفتم که او هم جوابم را داد...و به نحوه ی خودش بحث را اغاز کرد..
_خوب من حمیدی هستم...میشه مدارکتون رو ببینم ....
من هم مدارکم روی میز گذاشتم ...
نگاهی به مدارک انداخت و گفت:
_خوب خانوم تمنا نادری! درسته؟؟
_بعله
_شما سابقه ی کاری هم دارید؟؟
_خیر ...
_امممم شما باید مدارکتون را ببرین پیش اقای رستمی ...تا نگاهی بهشون بندازن..بگین من را اقای حمیدی فرستادن .بفرمایید خواهش میکنم این هم مدارک...
بعله ..حتما.. ممنون و خداحافظ
_خدانگه دار
ای خدا اینا چرا اینقدر پاس کاری میکنند...دوباره از پله ها بالا رفتم و وارد طبقه ی 3شدم...
_سلام اقا خسته نباشین من رو اقای حمیدی فرستادن....که مدارکم را اقای رستمی نگاه کنند....
_بعله الان هماهنگ شد....چند لحظه تشریف داشته باشین.....
و سرش را به برگه های روی میزش مشغول کرد ، به صندلی کنار اتاق نگاهی کردمو نشستم. مردک انگار مرا نمی دید ، کمی که گذشت با منو من کردن شروع کردم: ببخشید آقای رستمی......
سرش را بلند کردو گفت : مدارکتو بده ببینم
با خودم گفتم " چه عجب یه حرکتی کرد " از جایم بر خواستمو مدارک را تحویلش دادم ، نگاهی کردو یک فرم از توی کشوی میزش در آورد و به سمتم گرفتو گفت : لطفا این فرمو پر کنید
فرم را ازش گرفتمو مشغول پر کردنش شدم ، وقتی کارم تمام شد برگه را به او دادمو بازهم منتظر در جایم نشستم
به فرم نگاهی کردو گفت : ببینید خانم نادری ما تو قسمت برنامه نویسی شرکت نیاز داریم و این نیازمون خیل فوری هم هست ، تا حالا چند نفری برای این کار درخواست دادن ولی از اونجایی که مدارک شما کامل تر از بقیه و به اون چیزایی که ما می خوایم نزدیک تره به احتمل قی بتونیم این کارو به شما بدیم! اما تصمیم نهایی برای استخدام شما رو مدیر شرکت می گیرن !
مکثی کردو به فورم نگاهی انداخت و گفت : شماره تماستون همینی که اینجا نوشتین هست دیگه؟
- بله... بله
رستمی: خب اگه سوالی ندارین می تونید برید و اگه درخواستتون مورد تایید قرار گرفت باهاتون تماس می گیریم
کیفم را برداشتمو با او خداحافظی کردم و بیرون رفتم
*******
بی هدف برای خودم تو خیابان ها می گشتم ،هیچ مقصد خاصی در نظر نداشتم ، فقط راه می رفتمو فکر می کردم ، با این که فقط چهار روز از خانواده ام دور بودم جای خالی شان به شدت حس می شد ، ولی این کاری بود که انجام شده بودو من بدون اطلاع پدر خانه را ترک کرده بودمو ادامه ی کار را دیگر باید به سرنوشتم می سپردم ، نمی دانم پدرم چه نقشه ای داشت و چه می خواست بکند و آیا تا به حال متوجه شده که من به کجا رفته ام یا نه؟
ولی همین که در مدت چهار روزی که نبودم تصمیم نگرفته به پلیس خبر دهد واقعا عجیب بود برایم، همش فکر می کردم که شاید بداند من کجا هستم و دارد برای مادرم نقش بازی می کند ، اصلا شاید همین روزها بیاید به خانه ی پریسا و برم گرداند ، نکند مادر تحمل نکرده باشد و همه چیز را به او گفته باشد . یا شاید هم ......
ناگهان به خود آمدمو در دل به حرفهایم خندیدمو گفتم : دختر مگه دیونه شدی چیه یه ساعت داری پرت و پلا می گی
به ساعت نگاهی کردم، 5 بود ، نمی دانم چرا همیشه این همه زود دیر می شود .
مسیرم را مشخص کردمو به مست خانه ی پریسا حرکت کردم .
چشم هایم را دوباره باز و بسته کردم...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخندی را که با دیدن همان پسری که مرا به خانه پریسا رسانده بود, بر لبم نشسته بود جمع و جور کنم...در دلم خداروشکر کردم که نمی تواند متوجه تپش قلبم بشود!
_خب...اوم....خانوم ِ نادری من محبیم...مثل این که قسمت بوده من و شما همکار بشیم و لبخند ِ عمیقی زد
_بله...راستی بــ....ببخشید شما چرا می خواستین منو ببینید؟
کمی دستپاچه شد اما بعد صدایش را صاف کردو گفت:خب...من دوس دارم خودم کارمندایی که رستمی....معاونه شرکت تو مرحله نهایی انتخاب می کنه رو ببینم....البته کار ِ ایشون رو قبول دارم منتها...
با ضربه ای که به در خورد حرفش نیمه تمام ماند...
منشیش سرش را داخل آوردو و گفت:جناب محبی از شرکته راهپویان پارسه تماس گرفتند....وصل کنم؟!
محبی به من نگاهی کردو گفت:شما سوالی حرفی ندارین؟!
_خیر!
محبی:می تونید برید...
_با اجازه
به نشانه احترام از صندلی بلند شد...من هم به سرعت از مقابل چشم های متعجب منشی گذشتم و باخودم گفتم:چرا این ریختی شد؟!...به در ِ اتاق کارم که رسیدم دختر ِ هم اتاقیم لبخندی زدو گفت:سلام...جای پازوکی اومدی؟!
_سلام...پازوکی؟!
_آره...قبل تو این جا کار می کرد
_این جا؟!
_اره...اخراج شدش!ول کن این حرفارو...من مهنازم! مهناز امیری...25 ساله و مجرد
_خوش وقتم...منم تمنام...نادری....به سبک خودت میگم...22 ساله و مجرد
مهناز:چه اسم قشنگی!...راستی تا الان کجا بودی؟ گیر مش سبحان؟!
_مش سبحان کیه؟!
مهناز:نگهبانه دیر بیای کلی سین جینت می کنه!
آها ....نه...پیش آقای محبی بودم
چشم هایش گرد شدو گفت:رئیس شرکت؟!
_اره....چطور مگه ؟!
مهناز:چی کار کردی مگه دختر؟! اون هیش کی و به دفترش احضار نمی کنه جز در مواقع ِ توبیخ!
_هیچی به خدا!....خودش گفت دوس داره کسایی که رستمی انتخاب می کنه رو ببینه!
مهناز شانه هایش را بالا انداخت و گفت:شاید روشش رو عوض کرده!....همین که سیستم را روشن کردم و پشت میز نشستم با لبخند ِ شیطنت امیزی حرفش را کامل کرد:شایم استثناً در مورد ِ تو روش کاریش فرق کرده!
حرفش را نشنیده گرفتم و گفتم:میگم...اخلاقش با کارمنداش چه جوریه؟!
مهناز:افتضاح!
تازه معنی نگاه منشی را درک کردم!...پس به خاطر توجه و احترامی که محبی به من گذاشته بود آن طور متعجب شده بود...با تکان دادن سرم افکارم را پس زدم و مشغول کارم شدم!

آنقدر در کارم غرق شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم ، ساعات کاری تمام شده بود و حالا می توانستم بروم، تا وسایل روی میز را جمع کنم بیشتر کارمندان رفته بودند ، نمی خواستم آخرین نفری باشم که از ساختمان خارج می شود برای همین کیفم را برداشتم و با گام هایی بلند به سمت راهرو دویدم تا بتوانم زودتر از آنجا خارج شوم ، به مقابل راه پله که رسیدم با دیدن پله ها سرم گیج رفت ، با خودم گفتم : حالا کی می خواد این همه پله رو پایین بره!
هنوز مردد بودم که صدای آقای محبی به گوشم رسید :
-خانم نادری...؟ چکار می کنید؟ بیاید ...
به سمت صدا برگشتم و او را در داخل آسانسوری که انتهای راهرو قرار داشت ، دیدم ، اشاره می کرد که از آسانسور استفاده کنم. لبخندی به زحم
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/14 تاریخ
کد :63406

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا