تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گوش کن به صدای باران (فصل سوم)



همان طور که داشتم پرونده ها را مرتب می کردم ،حرف های محبی را هم سبک سنگین می کردم .از همان لحظه ی اول که این پیشنهاد را داد مطمئـن بودم با پیشنهادش موافقت خواهم کرد ولی خب این را که همان اول نمی توانستم بگویم...
همان طور با عقل و احساسم در حال جدال بودم که مهناز با یک تقه به در وارد شد و گفت :
_ تمنا اون پرونده ی شرکت پرواز را بده میخوام ببرم برای محبی ...
سری تکان دادم و با گفتن باشه ای پرونده را به دستش دادم،او هم رفت تا به کارش برسد .
ان روز یکی از بد ترین روزها بود ،زمان به کندی می گذشت و من عجله ی زیادی برای رفتن داشتم ...تا اینکه بالاخره وقت رفتن شد و من مانند پرنده ای که از قفس ازاد شده باشد با سرعت خودم را به خانه رساندم ولی همین که می خواستم در را باز کنم یاد سمن افتادم که در اخرین دیدار گفته بودم بهش سر میزنم .!! به ناچار راهم را به سمت پارک محل کج کردم .ولی هنوز مسافت زیادی را نرفته بودم که با صدای داد زنی سرم را برگرداندم ....و از چیزی که دیدم واقعا تعجب کردم.
ان زنی که داشت داد میزد پریسا بود .ان طور که من می دیدم او داشت با پسری جر و بحث می کرد وپسر هم سعی در ارام کردن او داشت و چون فاصله ی من با پریسا زیاد بود فقط صدای فریادهایش را میشنیدم .برای یه لحظه تصمیم گرفتم به سمتشان رفته تا از قضیه سر در بیاورم ولی خیلی سریع بی خیالش شدم چون می دانستم پریسا از فضولی بیزار است و اگر مشکل باشد خودش خواهد گفت و با قولی که دیشب برای صحبت داده بود دوباره به سمت پارک حرکت کردم .
داخل پارک شدم و به جای همیشگی رفتم .،،،حدسم درست بود سمن مثل همیشه روی آن نیمکت رنگ و رو رفته ی پارک نشسته بود.به فاصله ی کمی اسمش را صدا زدم ،به محض اینکه مرا دید با لبخند به سمتم امد و گفت :
_ سلام بر خانوم وقت شناس .... 15 دقیقه تاخیر داشتی ،فکر کردم دیگه نمیای.!!!
_سلام به سمن خودم ...نه خیرم من هیچ وقت قرارم را با تو فراموش نمیکنم ...بابت 15دقیقه هم پوزش میطلبم ....
_خیلی خب ولش کن بیا بریم روی نیمکت بشینیم ..
_خوب چیکار میکنی ؟همه چی خوبه ؟؟مشکلی پیش نیامده ؟؟
_نه همه چی خوبه .تو چیکار میکنی با درست ؟؟؟
_هی بد نیست پیش میره دیگههه ... وی خوب با وجود کار کمی برام سخت شده ولی میشه تحمل کرد ..
بعد از حرف های معمولی که حدودا 20دقیقه از وقتم را گرفت عزم رفتن کردم چون میخواستم هر چه سریع تر با پریسا هم درباره ی خودش هم درباره ی سمن حرف بزنم .
همین طور که قدم میزدم تا به خانه برسم به حرف های محبی هم فکر کردم ،این که او هم مجبور به ازدواج با فردیست و به این نتیجه رسیدم که فقط من نیستم که سر این قضیه مشکل داشتم و دارم...
وارد خانه که شدم بوی غذا و روشنی چراغ ها به من فهماند که پریسا خانه است پس یک سلام بلند دادم که متوجه امدنم بشود...
_سلام سلاممممممممممممممممم ..من امدمممم
_ سلام خوبی ؟؟؟
به او که سرش را از اشپز خانه بیرون اورده بود نگاه کردم و گفتم :
_مگه میشه ادم شما را ببیند و خوب نباشههههههههههه
_خوبه خوبهههه ..گوشام دراز شد ..بدو برو لباسات را در بیار که دارم از گشنگی میمیرمممممم
_چشم قربان!!!
بعد از تعویض لباس و شستن دست و صورتم به اشپزخانه رفتم و با دیدن غذای مورد علاقه ام جیغی ازخوش حالی کشدیم .بدون توجه به پریسا پشت میز نشستم و تا جایی که می توانستم از قیمه ی پریسا خوردم که از حق نگذریم واقعا هم خوش مزه بود ..!!!
وقتی مطمـن شدم که سیر شدم به صندلیم لم دادم و به پریسا نگاه کردم ،او هم اخر طاقت نیاورد و با دیدن لبخند من گفت :
_ کوفت چرا نگاه میکنی تو که غذات را خوردی بزار من هم بخورم دیگه ....صد دفعه بهت گفتم وقتی دارم غذا میخورم به من زل نزنننن
_ای به چشم ولی دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود ....
_اره دیگه غذا هه خوش مزه بود و دست من هم درد نکنه ...اگه الان جلوت یه غذای دیگه بود تا صبح غر میزدی بهم کهههه و چشم غره ای نثارم کرد.
_وااا پریساااا من کی غرغر کردم ....من که همیشه ازت تشکر کردمممم
بشقابم را برداشتم و همین طور که در ظرفشویی میزاشتم گفتم : اصلا من ظرفا را میشورم خوبههه ؟؟؟؟؟
بعد از گفتن این حرف سریع خم شدم و صورتش را بوسیدم و با اخرین سرعتی که در توانم بود فرار کردم ،چون پریسا از بوس های من خوشش نمی امد...
صبح با صدای شرشر آب بیدار شدم ، از تخت خواب پایین آمدم و به سمت دستشویی رفتم ، پریسا در حال شستن صورتش بود درحالیکه رنگ و رویش کاملا پریده بود از درون آیینه به من نگاه کرد و گفت :
- تمنا؟ چه زود بیدار شدی...
بی اختیار خمیازه ای کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم ، مقاری کورن فلکس در ظرف شیر ریختم و با ولع خاصی مشغول خوردن شدم ، هنوز در فکر پیشنهاد آقای محبی بودم که پریسا درحالیحه مانتویش را می پوشید به سمتم آمد و گفت :
- شاید کلاس هام امروز طول بکشه...اگه دیر کردم نگران نشو!!!
با کنجکاوی گفتم :
- تو که آشپزیت خوبه...خونه داریت هم حرف نداره...از هر انگشتت هم که هنر می ریزه...دیگه چه مرگته که اینقدر این کلاس و اون کلاس می ری؟ هان؟
پریسا لبخند تلخی زد و به سمت در رفت تا کفش هایش را بپوشد ، با صدای بلند گفتم :
- هوی....با تو هستم...پریسا!!!!
ولی پریسا بدون توجه به من از خانه بیرون رفت ، چقدر رفتارش عجیب شده بود !
صبحانه ام را که خوردم با عجله موهایم را سشوار کشیدم وحاضر شدم تا به شرکت بروم. هوای بیرون خیلی سرد بود و برای اینکه بتوانم با تاکسی خودم را به شرکت برسانم خیلی معطل شدم ، چون خیابان خلوت تر از روزهای دیگر بود .
هر طور که بود خودم را به شرکت رساندم ، وقتی به طبقه خودم رسیدم ، آقای محبی مشغول بحث با مهناز بود . زیر چشمی نگاهی به محبی انداختم و سلام دادم ، درحالیکه بسیار عصبانی به نظر می رسید نیم نگاهی بمن انداخت . تمام بدنم با این نگاه گر گرفت ، نمی دانم از ترس بود یا از عشق. ولی هر چه که بود باعث شد قلبم تندتر بزند.
آقای محبی با آمدن من ، بحث را نیمه کاره گذاشت و به سمت اتاقش رفت . قبل از اینکه بتوانم به پشت میزم برسم با صدایی رسا نام مرا صدا زد و خواهش کرد که به اتاقش بروم. نیم نگاهی به مهناز انداختم ، معلوم بود حسابی از دست این محبی ناراحت است ، با بی تفاوتی داخل اتاق محبی شدم ، درحال چای خوردن بود، با دیدن من از جای بلند شد و گفت :
- تمنا...چی شد؟
اخم آشکاری کردم و صاف در چشمانش خیره شدم .
با خودم گفتم : چه زود خودمونی شد...چایی نخورده پسرخاله شده!
محبی که متوجه ناراحتی من شده بود عذرخواهی کرد و گفت :
- چی شد؟ فکراتون رو کردید؟
من : بله...یه کم واسم سخته باور کنم شما نمی تونید روی حرف مادرتون حرف بزنید!
سپهر : به هر حال چه باور کنید و چه نکنید تمنا خانوم...من یه مشکل بزرگ دارم و برای مشکلم از شما کمک می خوام.
من : اگه قبول کنم کمکتون کنم ...چقدر طول می کشه؟
سپهر: چی چقدر طول می کشه؟!
من : همین نامزد بازی و ...
سپهر : قول می دم هر وقت خودت خواستی تمومش کنم...خوبه!
من : خوبه.
محبی لبخند کشداری زد و به سمت من آمد ، سپس گفت :
- کاشکی همه چیز واقعیت داشت...کاشکی تو واقعا نامزد من بودی!!
صورتم از خجالت داغ شد ، این داشت چه می گفت ؟
تقه ای به در خورد و مهناز بدون اجازه وارد اتاق شد . همان لحظه محبی دست من را گرفت و به سمت خود کشاند طوریکه تقریبا در آغوشش جای گرفته بودم. خواستم اعتراض کنم ولی نتوانستم...
آغوشش گرم بود و بوی عطر مردانه ای که به لباس خود زده بود مرا مست کرده بود. چقدر در همان چند ثانیه آرامش داشتم . چشمان مهناز با دیدن من و او در آن حالت از تعجب گرد شده بود. هم خوشحال بودم و هم عصبانی.
سپهر با اعتراض خطاب به مهناز گفت : هنوز نمی دونید قبل از داخل شدن باید در بزنید؟
مهناز قیافه عبوسی به خود گرفت و معذرت خواست ، سپس چند پرونده روی میز گذاشت و قصد بیرون رفتن کرد که محبی با حالت عاشقانه ای به من گفت :
- تمنای عزیزم...فکر می کنی امروز خوبه که بریم و یه جشن کوچیک واسه خودمون بگیریم؟
مهناز نفسش را با حرص بیرون داد و با چشم غره ای بمن از اتاق بیرون رفت . وقتی او رفت هنوز در آغوش محبی بودم ،مرا محکم در آغوش گرفته و به خود فشار می داد . ترسیده بودم ...
نگاهش عادی نبود به زحمت خودم را کمی از او دور کردم ولی گرمی نفس هایش به صورتم می خورد با اعتراض گفتم :
- دستام داره می شکنه!!!! ولم کنید...
محبی که با اعتراض من تازه به حال خود برگشته بود ، رهایم کرد و با شرمندگی گفت :
- اوه....شرمنده ام...معذرت می خوام.
درحالیکه بازوانم را می مالیدم گفتم :
- داشتی از من سوء استفاده می کردی!
من من کنان گفت :
- نه...نه...اینطوری نیست!
با ناراحتی گفتم : من ساده نیستم...فکر نکن چون قبول کردم کمکت کنم می تونی هر کاری بکنی! من فقط دارم نقش بازی می کنم ولی مث اینکه تو خیلی جدی گرفتی!
نیشخندی زد و با پررویی تمام در چشمانم خیره شد سپس گفت : واقعا نیاز بود...آخه...مهناز باید باورش بشه تا به مادرم خبر برسونه!!!
با حرص گفتم : دیگه چی؟...اصلا چرا خودت گوشی رو بر نمی داری و به مامان جونت نمی گی از یکی خوشت اومده؟ هان؟
با بدجنسی گفت : خوشم اومده...؟!
آهی کشیدم و در دل گفتم :
- تو رو که نمی دونم...ولی من...من داره ازت خوشم می یاد...آخه تو آدمی که ازت خوشم می یاد؟ با اون چشات!
به سمت تلفن رفت و گفت : فکر بدی نیست...الان می رم و به مامانم می گم.
دستم را روی تلفن گذاشتم و گفتم :
- چی رو می گی؟!...نه بابا...فکر کردی که چی؟ من نمی خوام شوخی شوخی از این مادرشوهرها گیرم بیاد ها!
سپهر با این حرف من به خنده افتاد ، با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت :
- از این شوهر ها چی؟
چشمانم را از چشمانش دزدیدم و بدون هیچ حرفی به سمت درب رفتم . در را که باز کرد با صدای بلندی که داشت از قصد گفت :
- عزیزم.... بعدازظهر می برمت به همون رستوران همیشگی !
دندان هایم را از حرص به هم فشردم ، مهناز درحالیکه مشغول صحبت با تلفن بود بمن نگاه می کرد ، در را محکم بستم و به سمت میزم رفتم ، تمام مانتویم بوی عطر او را به خود گرفته بود...
***
وقتی ساعت کاری تمام شد ، قبل از اینکه دوباره سر و کله محبی پیدا شود از شرکت بیرون آمدم . تمام طول راه به حرکت امروز صبح محبی فکر کردم ، چه معنایی داشت که مرا آنطور در آغوش گرفت. فکر نمی کردم که مرد بی ملاحظه ای باشد ، واقعا امروز صبح ترسیدم . شاید هم خجالت می کشیدم تا دوباره با او برخورد داشته باشم هر وقت مانتویم را بو می کردم ، گرمای آغوشش را حس می کردم ، چقدر خواستنی بود...
به خانه که رسیدم ، یک راست به آشپزخانه رفتم و سبی از یخچال برداشتم . روی کاناپه لم دادم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. صدای افتادن چیزی از اتاق آخری به گوشم رسید ، ترسیدم و با خودم فکر کردم که شاید دزد آمده است ولی صدای گریه پریسا تمام افکارم را برهم زد ، پس آن وقت روز پریسا خانه بود!
خواستم بلند شوم و به اتاق بروم که پاکت سفیدی توجهم را روی کاناپه به خود جلب کرد ، با کنجکاوی آن را برداشتم و نگاه کردم. برگه آزمایش بارداری بود. با دیدن نام آزمایش دهنده ، سیب از دستم رها شد . جواب آزمایش مثبت بود ...
با صدایی لرزان پریسا را صدا کردم ،اصلا نفهمیدم که چه وقت امد و جلوی من ایستاد ،من فقط و فقط به برگه ی ازمایشی که در دستم بود فکر می کردم .با کشیده شدن برگه از دستم به خودم امدم و سرم را بلند کردم که با صورت پریسا که از اشک خیس بود روبرو شدم ،خودش را در اغوشم پرت کرد و با صدای بلند گریه کرد من هم که هنوز در شوک بودم ،پریسا را در اغوشم گرفته بودم .
کمی که ارام تر شد با صدایی که از گریه ی زیاد خش دار شده بود کفت :
_ این همون چیزیه که چند روزه ِ می خوام بهت بگم ولی جراتش رو نداشتم ،..یعنی میترسیدم ...
_....
_نمی خوای چیزی بگی؟؟ نمی خوای بپرسی این بچه ی کیه ؟؟
_پریسا ...من واقعا گیج شدم ... خدای من هنوز هم باورم نمیشه که اون برگه ی ازمایش تو بوده باشه !!!...
پریسا در حالی که دوباره بغض کرده بود گفت :
_من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ... اون بچه رو نمیخواد !.. اون لعنتی ..
_شیشش اروم باش همه چیز درست میشه نگران نباش ...
با این که خودم هم به جمله آخرم مطمئن نبودم ولی باز تکرارش کردم...یعنی واقعاً«همه چیر درست میشه؟»
حالا دلیل اشفتگی پریسا را میفهمیدم . به اینکه او زود تر از من به سختی های این ماجرا فکر کرده بود .
واقعا درکش برایم سخت بود ،هنوز هم که دو روز از خبر دار شدنم میگذشت بازهم انگار در شک بودم .
امروز قرار بود اقای محبی را در رستوران ببینم چون بعد قضیه ی بارداری پریسا دیگه حال و حوصله ایی نداشتم که با محبی برم رستوران ،به همین خاطر قرار عصر همان روز را منتفی کردم و دیروز هم برای امروز قرار گذاشتیم چون به هر حال این جز برنامه هایمان بود .
از تاکسی پیاده شدم و کرایه را حساب کردم .نگاهی به در ستوران انداختم و هم زمتن با نفس عمیقی که کشیدم وارد شدم .
کمی صبر کردم تا یه گارسون مرا ببیند و به طرفم بیاید ...وقتی روبه رویم رسید گفتم :
_من با اقای محبی قرار دارم ...، به من گفته بودن اینجا میشناسنشون میشه بگید کجا نشسته اند ؟؟؟
_بله ...لطفا از این طرف ...
هر چه به میز نزدیک تر میشدیم اضطراب بیشتری به من وارد میشد .وقتی به جلوی میز رسیدیم گارسون با یک ببخشید میز را ترک کرد ...وقتی بهش نگاه کردم دیدم با خونسردی کامل روبه روی م نشسته و داره من را تماشا میکنه ، من هم مثل خودش بهش زل زدم و با یه سرفه ی الکی بهش فهموندم که بهتره به احترامم بلند شه و سلام کنه ولی پروتر از حرفا بود چون حتی یک میبلیمتر هم از جاش تکان نخورد(بچه پرووو) .
دیدم داره زیادی کش پیدا ممیکنه .،احترام را بیخیال شدم و روی صندلی نشستم .
با حرص گفتم :((
_سلام اقای محبی ...خوب هستید ...ببخشید که معطل شدید ..!!
_...
_خوب مثل اینکه من را دعوت کردین که فقط نگاهم کنید .از اون جایی که من برای وقت ارزش قاـلم بهتره رفع زحم...
که با سلامش حرف من را قطع کرد ،من هم نا خود اگاه زیر لب گفتم :((
_چه عجب !!!
_ببخشید که حرف نزدم منتظر بودم که گارسون کاملا بره تا بتونیم راحت با هم حرف بزنیم .
_خوب ،میشه حرفاتون رو بزنید ؟؟؟
_میشه توهم اینقدر عجله نکنی ؟؟!! وقت زیاده..
هنوز در شک بودم که چرا اینقدر زود صمیمی شده که گفت :((
_تمنا !! ...نمی خوای دلیل کنسل کردن قرار ملاقات قبلی را بگی؟؟ هنوز از نظر من موجه نشده !!!
من هم با چشمانی که از شدت تعجب گشاد شده بود گفتم :((
_بله ؟؟!! نکنه باورتون شده خبریه؟؟!!
خندید و گفت :
- چرا که نه....؟ فکر کنم من و تو خیلی بهم بیایم.
این داشت چی می گفت؟ سعی کردم خودم را عادی نشان دهم بنابراین با خونسردی گفتم :
- نمیشه...!
با کنجکاوی پرسید:
- چرا نمیشه؟
چقدر سمج بودم ، گاهی اوقات روی اعصابم می رفت.
بدون توجه به حال من دوباره تکرار کرد :
- چرا نمیشه؟
نگاهی به چشمان ملتمس اش انداختم ، وای که چقدر با نمک شده بود ، مدیر عامل شرکت داشت التماس می کرد . دستش را جلو آورد تا دستان من را بگیرد ، زود متوجه شدم و دستانم را عقب بردم ، نگاه شیطنت آمیزی بمن انداخت ، با خودم گفتم :
- این محبی چش شده؟! تا چند وقت پیش به نظرم خیلی سنگین و آقا بود....چی شده یکدفعه اینقدر شیطون شده؟
هنوز در فکر تغییر رفتار محبی بودم که احساس کردم ضربه ای کوتاه به کفشم خورد ، یعنی چه بود ؟ زیر میز را نگاه کردم ، پاهای دراز محبی تا کنار کفش های من آمده بود ، در دل بخاطر کثیف کردن کفش های قشنگم بهش ناسزا گفتم :
- جوونک !!! داری چیکار می کنی؟ چرا کفشمو کثیف کردی ؟آخه مگه آزار داری؟
- تمنا؟
وای....وقتی با این لحن صدایم می کرد از درون آتش می گرفتم ، خیلی پر رو بود که صاف درون چشمانم زل زده بود ، نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم :
- پاهاتو جمع کن!
با شرمندگی گفت : ببخشید اصلا حواسم نبود!!!
با خودم گفتم : تو؟ تو حواست نبود؟! یه چیزی بگو باورم شه....
شمع روی میز را روشن کرد و گفت : داری به چی فکر می کنی؟
آهسته گفتم : به خریت خودم!!!
با جدیت گفت : چی گفتی؟!!!
لبخند ملیحی زدم و گفتم : هیچی بابا....داشتم به تو فکر می کردم.
با خنده گفت : خوبه....آفرین.
حرصم درآمد ، خیلی ذوق زده شده بود باید حالشو می گرفتم بنابراین گفتم :
- این بازی مسخره باید تا کی ادامه داشته باشه؟
با نگرانی گفت : چطور؟ این بازی رو دوست نداری؟!
پوزخندی زدم و در دل گفتم :
- نه....جون من بیا گرگم به هوا بازی کنیم!
محبی روی صندلی اش جابه جا شد و گفت :
- خب تو باید دیروز سر قرار می اومدی....
من : اونوقت چرا؟
محبی : من یه جوری قرارمون رو تنظیم کرده بودم که اون ساعت مهنازم اینجا باشه!
با حسادت آشکاری گفتم :
- ببینم ....نکنه فقط می خوای این مهناز خانم رو از سرت وا کنی؟
با بدجنسی خندید و گفت : شاید....
با عصبانیت گفتم : چی؟!!!.....آقا فکر نکن من اینقدر بیکارم که بیام نقش نامزد شما رو بازی کنم....من واسه خودم کار و زندگی دارم....نمیشه که!
با تعجب گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی شدی؟
با دلخوری گفتم : خب عصبانیم می کنی دیگه!
به گارسون اشاره ای کرد و با شیطنت بمن نگریست ، از طرز نگاهش وحشت می کردم . هر وقت اینطوری بمن می نگریست باید منتظر اتفاق غیر منتظره ای می بودم ، همین طور هم شد ، صدای دست و خنده و مبارک باد به گوشم رسید...
با تعجب به پشت سرم نگاه کردم ، گارسون با یک کیک بزرگ در حال آمدن به سمت ما بود ، به محبی نگریستم و گفتم :
- این مسخره بازی ها دیگه چیه؟!
داشت می خندید....
با عصبانیت گفتم : من آبرو دارم ها....هوی با تو هستم....
اینقدر خندیده بود که صورتش قرمز شده بود ، گارسون کیک را روی میز گذاشت و با گفتن یک مبارک باد بلند ما را ترک کرد .با خشم به محبی نگریستم و گفتم :
- آقای محبی معنی کار این چیه؟
نفسش را هیجان بیرون داد و گفت :میشه منو با اسم کوچیکم صدا کنی؟
منظورش سپهر بود....از این اسم بدم می آمد . من را یاد پسر عمه ام می انداخت ولی این سپهر که مقابل من نشسته بود یک سپهر متفاوت بود ، شاید این تشابه اسمی برایم ناراحت کننده بود ولی واقعا او را دوست داشتم، نمی دانستم چرا می ترسیدم به عشقم اعتراف کنم؟
شاید بخاطر سمن بود یا بخاطر پریسا....
هر دوی آنها عاشق شده بودند ولی از عشق هیچ شانسی نداشتند ، اگر من هم واقعا عاشق سپهر می شدم شاید سرنوشتی مثل آنها پیدا می کردم. از کجا معلوم بود که این آقای محبی هم مانند مردان دیگر خیانت کار و خوش گذرون از آب در نیاید؟ نه....نباید به عشقم اعتراف می کردم....
سپهر خندید و گفت : کجایی؟
من : همینجا....
سپهر: میشه منو به اسم کوچیک صدا کنی؟
من : آره....چون تو هم نو تمنا صدا می کنی....فقط واسه همین !
سپهر : چه دلیل جالبی!!!
من : حالا بگو ببینم قضیه کیک چیه؟...نکنه کیک نامزدیه؟ آره؟
سپهر خندید و با بدجنسی گفت : نامزدی؟! کدوم نامزدی؟
دوباره داشت انکار می کرد با حرص گفتم :
- همین نامزدی الکی که خودت راه انداختی....
سپهر : آهان....
من : یاهان!
سپهر : جان؟
من : هیچی بابا....(چه گوش های تیزی هم داشت)
سپهر : خب....درباره این کیک....
من : خب؟
سپهر : تولدت مبارک تمنا!
وا رفتم.....با تعجب به کیک نگریستم و گفتم : مگه امروز چندمه؟
خیلی عجیب بود که تاریخ تولد من را می دانست ، با خودم گفتم : حتما از روی فرم استخدام فهمیده! عجب زرنگ بود...
خیلی از این کارش خوشم آمد ، تولد من را به یاد داشت ، آیا دلیلش این بود که منو دوست داره؟
سپهر : سورپرایزت کردم ها!
من : ممنونم....واقعا ممنونم.
بی اختیار اشک هایم سرازیر شد ، اگر الان پیش خانواده بودم حتما مامان دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و در حال بوسیدنم بود....
اما این جدایی ....همه تقصیر سپهر و عمه بود.....
چقدر خوب بود که یک حامی داشتم ....یک سپهر دیگر که با سپهری که از تعریف های عمه می شنیدم کلی فرق داشت.....من حاضر بودم با این سپهر که هیچ چیز از اصل و نسب و خانواده ش نمی دانستم ازدواج کنم...
درون چشمانش برق عشق را می دیدم ....چرا اعتراف نمی کرد؟ حتما منتظر بود تا من لب باز کنم و بگویم....
سپهر به شمع های روی کیک اشاره کرد و گفت : آرزو کن و فوتشون کن.
آرزو کردم که سپهر عاشقم شود !
و با یک نفس شمع ها را فوت کردم ، سپهر مشغول بریدن کیک شد ومن محو تماشای صورت مردانه و جذابش....
نیم نگاهی بمن انداخت و خندید ، با خودم گفتم :
- خاک توی سرت تمنا....اینقدر تابلو نگاه می کنی که دیگه سپهر گیج هم فهمید ....این چشمای هیزت رو یه خورده جمع و جور کن!هی.....
فکر کنم آه آخر را بلند گفتم که سپهر گفت :
- چیه؟ چراآه می کشی؟
با ناراحتی گفتم : هیچی....همینجوری!
سپهر : تمنا؟
دوباره با همان لحن صدایم کرد ....می خواستم گردنش را بشکنم!
من : بله؟
سپهر : تو نامزدی خواستگاری چیزی نداشتی؟
باید واقعیت را درباره پسرعمه ام می گفتم؟ سرم از هیجان داغ شد.
سپهر نگاه ِ منتظری بهم انداخت و گفت:نگفتی؟!
با انگشت اشاره م روی میز خطوط نامفهومی کشیدم و گفتم:شما چی؟!
سپهر:راستش چرا....یه دختر دایی دارم که مامانم اینا خیلی دلشون می خواد باهاش ازدواج کنم...اوممم...راستش اولش منم مخالف بودم آحه وقتی از آمریکا اومدم اصلا تو فکره ازدواج نبودم! تا این که خواهرم کلی از دختره تعریف کردو منو کنجکاو! یه چند سالی میشد ندیده بودمش! عکسی هم که ازش گرفتم زیاد خوب نبود...ولی بعد فهمیدم بدترین عکسشو برام فرستاده!...وقتی اتفاقی بین صحبت های زن داییم با خواهرش، خواهرم می فهمه که دختره رفته پیش دخترخاله ش تو اصفهان با پیشنهاد دوستم برای مدیریت شرکتش تو اصفهان موافقت کردم! توتمام طول راه داشتم خودمو لعنت می فرستادم که چرا برای یه کنجکاوی دارم این همه راه میرم؟!...ولی در ظاهر به خودم دروغ می گفتم : که نه! من می خوام برم و پیداش کنم و بهش بگم منم نمی خوامش!...خیلی این کارش برام گرون تموم شده بود ولی وقتی اتفاقی توی شرکت برای کار مراجعه کرد...نا خودآگاه قبولش کردم با این که موردای بهتری هم بود..برام جالب بودش...سرش تو کاره خودش بود...کم کم ازش خوشم اومد...برای همین بهش پیشنهاد دادم که نقش نامزدمو بازی کنه...می خواستم بیش تر بهش نزدیک بشم...ولی می ترسیدم اگه راستش رو بگم پسم بزنه...وقتی قبول کرد ته دلم قیقلی ویلی رفت...نمی دونم...ولی الان که نگاه می کنم نمی تونم اسم دیگه ای جز عشق برای احساسم پیدا کنم....الانم تمام شهامتمو جمع کردم که راستش و بگم و ازش خواستگاری کنم...قبولم می کنی تمنا!؟
گیج بودم گیچ ِ گیح...چشمهایم داشت سیاهش می رفت!...من این همه راه آمده بودم که عاشق کسی بشم که از دستش فرار کردم؟!...و ...وبدتر از همه تو تمام این مدت بازی خورده بودم! هه! بگو چرا بابا دنبالم نمی گشته!اصلا چرا از تشابه اسمیش شک نکرده بودم؟! واقعاً که گیجم!دستم رو روی میز گذاشم و بلند شدم!...
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 59- رمان گوش کن به صدای باران , رمان مخصوص موبایل گوش کن به صدای باران | کار گروهی کاربران انجمن ... , رمان ایرانی و عاشقانه گوش کن به صدای باران | کار گروهی کاربران انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 125-رمان عشقم باران , رمان بازان , رمان بازان - رمان برایم از عشق بگو(فصل دوازدهم) , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/13 تاریخ
کد :63328

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا