تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوایی بین عشق و نفرت (فصل اول)


ساعت 8 صبح بود بچه ها تو حیاط نشستن و از تاخیر اتوبوسی که قرار بود ببرتشون اردو استفاده کردن و طبق قرار قبلیشون اسپیکر آوردن و آهنگ گذاشتن یکیشونم که رقاص کلاسه داره می رقصه:
بازم شراره دلار و دیوونه کرده مامانش موهاش و عروسکی شونه کرده...
رنگ موهای شراره قشنگ و نازه شراره چه آسون دلش و به من میبازه...
شراره بده یه بوس امشب به من با من برقص...

ستاره آهنگ و قطع کرد و گفت بچه ها میرباقری اومد...
آوا دستاش تو هوا بود و کمرش به سمت چپ مایل شده بود اما موققعیت و حفظ کرد و تو همون حالت کاری کرد که یعنی داره ورزش صبحگاهی انجام میده و چون می دونست الان میرباقری پشتش وایساده گفت:
آوا : بچه ها پا شید ورزش صبحگاهی باعث میشه تا آخر روز شاد و سر حال باشید بلند شید دیگه...
وا چرا یهو ساکت شدید مگه جن دیدین؟ بسم الله...
واصلا به روی خودش نیوورد که میر باقری جان بنده می دونم پشتم وایسادی و دارم از ترس شلوارم و گلاب به روتون خیس می کنم...
میرباقری: آوا تو خجالت نمی کشی؟ مثلا ما داریم کلاس منتخب و میبریم اردو... وای به حالتون اگه اونجا اذیت کنید... بعدا می گن اگه مدرسه حجاب منتخبشون این کلاسِ پس وای به حال بقیه کلاساشون...
آوا تنها شخص بود که همه معلما دوسش داشتن و به اسم صداش می کردن و خیل هم باهاش صمیمی بودن چون دختر ساده و شادی بود و شیطنتاشم شیرین اما در کنار همه اینا درس خون هم بود و به همه دانش آموزا بی هیچ چشم داشتی تو درسا کمک می کرد...
آوا: ای وای خاک عالم خانم شما اینجایین؟ دستش رو برد جلو باهاش دست داد گفت: خانم شما بهشون از فواید ورزش کردن بگید حرف من و که گوش نمی دن...
میر باقری آروم گوشش و گرفت و گفت:
میرباقری: اولا هزار بار این مقنعت و تو حیاط در نیار یه وقت آقای لطفی سر لخت ببینت زشته دوما دم بریده من که می دونم چه خبر بود اینجا حالا هم پاشید اتوبوس اومد...
آوا : الساعه معلم مهربانم دانا و خوش بیانم...
میر باقری: شیرین زبونی بسه وسیله هات و جا نزاری که مثل اوندفعه بر نمی گردما...
آوا: چشم و بعدم با بقیه بچه ها با خنده و شوخی و و دست و سوت رفتن جلوی در مدرسه و سوار اتوبوس شدن...
اتوبوس راه افتاد... کلاس سه، که به دلیل برنده شدن تو مسابقه چیدن بهترین سفره 7 سین و داشتن یک برنده تو مسابقه شطرنج تو کشور برای این اردو انتخاب شده بودن 30 نفر میشدن که حالا به سه گروه تو اتوبوس تقسیم شدن که هر گروه مشغول کاری بودن...
گروه اول مشغول پیدا کردن و انتخاب یه آهنگ بودن که دوباره بساط رقص و راه بندازن...
گروه دوم که یکی از بچه ها مشغول تعریف از آخرین قرارش با دوست پسرش بود که رفته بودن سینما سه بعدی و چون این میترسید آول تا آخر فیلم سرش تو بغل آقای اهورا خان که دوست پسرشونه بوده...
و گروه سوم که گروه آوا اینا بود و از همه گرو ها کوچیکتر بود و همه هم بهشون لقب سه تفنگدار داره بودن آخه ملیکا و زهرا و آوا همه جا با هم بودن... مشغول گوش دادن به حرفای ملیکا بودن که داشت تعریف می کرد و می گفت که چرا صبح دیر اومده... اخه آوا گله کرده بود که چرا دیر اومدی و به بزن و برقص نرسیدی... و دوستشم با توضیح اینکه حمید( که مثلا دوست پسرش بود) اومده بود دیدنم و نشد زودتر بیام و آوا هم دیگه گلگی نکرد...)

آوا از میوه هایی که مامانش براش گذاشته بود هر کدوم دو تا پوست کند و تو دو تا پیش دستی مختلف گذاشت و برد جلوی اتوبوس و یکیش و داد به خانم میر باقری و اون یکی و داد به آقای راننده و با یکم خودشیرینی از خانم میر باقری اجازه گرفت که بچه ها آهنگ مجاز بزارن و یکم شادی کنن... وقتی اجازه صدار شد آوا برگشت سر جاشو تا گفت آزادین اتوبوس از خنده و دست و سوت بچه ها ترکید و بعدم صدای آهنگ مجازشون یعنی آهنگ لب کارون آغاسی! به گوش رسید قرار بود لیونا و مریم برا همه جواتی برقصن... خلاصه بعد از نیم ساعت رقصیدن وقتی لیونا خسته شد نشست، و آقای راننده اعلام کرد که تا نیم ساعته دیگه به کاخ نیاورون میرسن...
بقیه راهم به تعریف و نظر دادن و همه جور بحثی گذشت و آوا حواسش بود که تو همه این مدت صمیمی ترین دوستش ملیکا که لیونا خیلی هم خوب میشناستش مثل همیشه نیست خیلی ناراحته ، از ته دل نمی خنده و با یه تلنگر اشکاش جاری میشه...

بلاخره رسیدن به کاخ نیاوران راننده اتوبوس گفت که تا 2 ساعت دیگه میاد دنبالشون... خانم میر باقری بعد از هماهنگیای لازم و دادن پولی که تو قرار تلفنی راجع بهش صحبت کردناز بچه ها خاست برن داخل... در اصلی قسمت ورودی وقتی هنوز به حیاط کاخ نرسیدی چند تا ویترین گذاشته بودن و سنگ ماه های مختلف، که به شکل انگشتر دستبند گردنبند و بعضیا به صورت سرویس بود در آورده بودن و می فروختن دخترا هم که عاشق این چیزا بعد از خرید، گفتن پیش به سوی کاخ و آوا از همون اول شروع کرد از جاهای مختلف عکس گرفتن همینجور که عکس می گرفت یه گروه و دید که از یه در که بالاش نوشته بود کوشک اومدن بیرون و داشتن وارد یه در دیگه میشدن... از طرز لباس پوشیدن خانمه میشد فهمید که ایرانی نیست موهای بلوند و چشما و چهره غربیشم مهری بود واسه تعیید فکر آوا... خلاصه راهنما بچه ها رو برد سمت همون دری که اون خانم و چند تا آقا رفتن داخل... راهنما توضیح می داد و آوا هم صداش و ضبط می کرد و هم عکس می گرفت که این عکس گرفتناش باعث شد به خاطر فلشر دوربین چند باز از جانب نگهبان اخطار بگیره چون طبق توضیحات راهنما، فلشر باعث میشه که اشیاع به مرور زمان رنگ و لعاب واقعیشون و از دست بدن بهاین ترتییب آوا فلشر دور بینش و خاموش کرد... راهنما حرف میزد و بچه ها گوش میدادن و مترجم هم واسه توریستا همونایی که آوا به غربی بودنشون شک داشت ترجمه می کرد... کم کم پیش میرفتن و از این در میرفتن از یه در دیگه خارج میشدن انقدر بزرگ بود که تمومی نداشت... لیونا همینجور که محو تماشای تابلو های یه سالن بود راه می رفت و متوجه نشد که کی از گروه جدا شده... انقدر رفت و رفت تا رسید به آخر سالن که یه در سمت چپ بود یه در هم سمت راست... نگاه به سمت چپو راست انداخت جفت درا بسته بود اما واسه اطمینان به دست گیره ها دست زد بله قفل بودن آوا هیچوقت نفهمید چرا بعضی از درا تو همچین جاهایی قفل میشه یادشه وقتی کاخ شمس هم رفت یه سری از درا قفل بود و اجازه ورود نداشتن... صدایی شنید که با لهجه فوق العاده ضعیفی می گفت:

مرد خارجی: درها قفل هست... به خاطری اینکه به نفعشین نیست ما ببینیم اون تو چی هست.... اینو بابام می گفت... می گفت نیام ایران چون اون چیزی رووو که باید ببینم تو خفا نگهداری میشه و کسی حقی نداره بپرسه چی هست...
آوا: شما ایرانی هستین؟
مرد خارجی: بله من ایرانیم... از نسل کوروش... اسمم تیساست تیسا فرین...
آوا: من آوا هستم... فکر می کردم غربی باشین اما چهرتون شرقیه شک داشتم و احتمال دادم که حتما و صد درصد دورگه باشین و یه رگتون برای ایران باشه...
تیسا فرین: از غرب اومدم اما شرقیم...من دورگه نیستم... هم پدر و هم مادرم برای ایران بودن گفتم که از نسل کوروش...
آوا : خیلی خوبه از آشنایی با شما مفتخرم ...
تیسا فرین: ببخشید من متوجه نشد چی گفتن شما؟
آوا در حالی که از لحن و حالت صورت تیسا فرین که به خنگا شبیه شده بود خندش گرفت جمله اخرش و به انگلیش ترجمه کرد:
آوا :I`m pleased to meet you…I said:
تیسا فرین: so do I. Can you speak English?..................... (منم همینطور، شما می تونید انگلیسی صحبت کنید؟)
آوا: almost I can ،yes ( بله تقریبا می تونم...)
تیسا فرین: It`s so good… it is so hard for me to speak Persian…
این خیلی خوبه... واسه من خیلی سخته که بخوام پارسی حرف بزنم)
آوا که دید کم کم ممکنه مکالمه پیش بره و سخت تر شه با اینکه کلاس زبان می رفت اما اعتماد به نفس کافی نداشت به همین خاطر پارسی ادامه داد:
آوا: اگه تمرین کنید براتون راحت میشه... خوب من باید برم آخه از طرف مدرسه اومدیم و ممکنه مسئولمون ناراحت شه...
تیسافرین کمی به لیونا نگاه کرد انگار داشت به چیزی فکر می کرد و بعد گفت:
تیسا: اوه یه مسئولتون باشه برید فقط قبلش میشه یه عکس با شما گرفت به بابا نشون داد؟
آوا: حتما چرا که نه به شرطی که منم یه عکس با شما گرفت و به بابا نشون داد بعدم بابا کله من کند و تقدیم کرد به شما...
و بعدم از اینکه با لهجه ای مثل لهجه خارجیا حرف زده بود خندید و تیسا که دقیق از حرکات این دختر شیطون سر در نمیاورد با اون همراه شد و خندید و گفت که حتما...
تیسا دوربینش رو روی پایه گذاشت و تنظیم کرد و رفت کنار آوا که کنار یه تابلو ایستاده بود وایساد و با هم عکس گرفتن... آوا می خواست با دوربین خودشم عکس بگیره اما دوربینش پایه نداشت یعنی پایش و نیاورده بود به همین خاطر تیسا بهش گفت که نمی خواد ناراحت باشی من الان یه کپی از عکسی که انداختم می گیرم و بهت می دم... و به این ترتیب با دوربینش که نشون می داد خیلی هم پیشرفتس عکس رو دوباره ظاهر کرد و به آوا داد... آوا لبحند زدو بعد خدا حافظی کردن که در آخر تیسا گفت:
تیسا: so long…
آوا راهی که چند قدمیش رو رفته بود برگشت و گفت...
آوا: می تونی برام توضیح بدی so long یعنی چی؟ قبلا هم این و شنیدم...
تیسا: اوه حتمین(حتما)... so long یعنی بای بای یعنی خدافیظی... یه جور بابای واسه وقتی هست که طرفت رو دیگه واسه چند وقت طولانی یا دیگه هیچوقت نمیبینی...
آوا: چه جالب...soso long!!! ( بنابراین خدا حافظ) و بعدم گفت امیدوارم بازم ببینمت آقای مهربون) و تیسا رو که داشت با لبخند رفتن آوا رو نظاره می کرد تنها گذاشت...
....
.....
.....
میزباقری:آوا به خدا که ایندفعه 2 نمره از نمره انظباطتت کم میشه معلوم هست کجایی می دونی همه بچه ها دارن دنبالت می گردن... ؟ مسئول اینجام که می گه از اول معلوم بود این خانم باعث دردسر میشه و رفته از طریق دوربینا پیدات کنه...
آوا: خانم من فقط رفته بودم جاهای دیگه و ببینم... ببخشید و بعدم قیافش رو مثل آدمای بی گناه و مظلوم ، معصوم نشون داد...
میرباقری: خوبه دم بریده من که تو رو میشناسم بیا برو سوار اتوبوس شو...چون کارمون اینجا سریع پیش رفت تا اینجا که اومدیم یه سر هم امامزاده صالح میبرمتون...
آوا چشمی گفت و رفت که سوار اتوبوس شه جلوی در اصلی با توریستا بر خورد که تیسا اونو با آنجلا که دوست خانوادگیشون بود و بقیه همسفرا آشنا کرد و لیونا بهش گفت که دارن میرن امامزاده و تیسا گفت که به راهنماشون میگه بیارتشون اونجا پس اونجا دوباره میبینتش...
آوا خداحافظی کرد و رفت پیش دوستا و نگفت که با همچین شخصی آشنا شده و قراره دوباره ببینتشون گفت فقط یه کمی حرف زدن... و از ملیکا دلیل اینکه تو خودشه و چرا حرف نمیرنه و پرسید که ملیکار گفت بعدا واسش میگه و نمی خواد تفریحشون خراب شه...
خلاصش کنم که دوستا رفتن امامزارده و اونجا تیسافرین از آوا آدرس و شماره خواست و یه شماره ای هم به آوا داد و بچه ها بعد از زیارت راهی شدن به سمت مدرسه...
تو راه دیگه همه خسته بودن بیشتر درگیر بلوتوث بازی و این حرفا...
آذین: آوا اون آهنگت و داری هنوز ؟ همون که میگه آخه چه جور دلت اومد...
آوا که هندزفری تو گوشش بود و با سقلمه ای که زهرا بهش زد و گفت آذین کارت داره، در آورد و رو به آذین گفت جانم عزیزم؟
آذین دوباره حرفش رو تکرار کرد و از آوا خواست آهنگ و براش بلوتوث کنه... و بچه ها هم اسپیکر و دادن آوا که همه با هم آهنگ و گوش بدن...

آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری؟
آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم؟
آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با یاااااارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده یارت و تنها نزاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه
منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم قلبم و سنگیش بکنم عشقت و خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی بگو که مث من بشه زجر جدایی بکشه...

آوا سرشو از بین دو تا صندلی کرد جلو که ببینه ملیکا کسی که تو همه جمعا پا به پای آوا آتیش می سوزوند کجاست که انقدر ساکته که دید ملیکا سرش و تکیه داده به شیشه و داره اشک میریزه خیلی مظلومانه و تنها مثل آدمای غریب... دلش به درد اومد از مهدیس که اصلا حواسش به ملیکا نبود خواست اگه ممکنه بیاد پیش زهرا بشینه و انم قبول کرد رفت پیش ملیکا نشست با دستمال اشکاش و پاک کرد و گفت:
آوا: نبینم آبجی کوچیکه غم داره... چی شده خانمی؟ دیگه صبرم تموم شد بگو چی شده که نمی تونم تا بعدا صبر کنم نترس تفریحمم خراب نمیشه... حالا بگو قربونت برم...
ملیکا رفت تو بغل آوا و دوباره گریه کرد اندفعه گریش شدت گرفت همیشه همینطور بود این دو تا دوست که مثل خواهر برای هم بودن در کنار هم خندشون و گریشون پر رنگ تر بود آوا هم پا به پای ملیکا گریه می کرد...
ملیکا: تو چرا گریه می کنی الان میگن دیوونه ان این دو تا گریه نکن لیو می دونی طاقت اشکات و ندارم...
آوا: منم طاقت ندارم ببینم خواهرم همش تو خودشه از صبح گذاشتم تو حال و هوای خودت باشی اما الان باید بگی چی شده...
ملیکا:آوا حمید... من و حمید کات کردیم واسه همیشه همه چی تموم شد...

آوا: این پسر مرد نیست به جهنم خدا بگم چه کارت نکنه زهرا که چی گذاشتی تو کاسه یدونه خواهرمون... قربون اشکات دیگه گریه نکن قول میدم کمکت کنم فراموشش کنی...
ملیکا: نه آوا من نمی تونم فراموشش کنم با پوستم و خونم عجین شده شاید همتون بگید چه طور ممکنه تو این مدت کم تو سه ماه عاشقش شدم اما عشق این چیزا سرش نمیشه وقتی به خودت میای و می فهمی که چقدر سخته بودن عششقت حتی نفس بکشی من تموم وجودم داره ذره ذره از بین میره از صبح دارم دیوونه میشم صبح حمید اومد گفت تو تمام این مدت دوست دختر داشته گفت اسمشم دنیاست گفت دنیا همه زندگیشه همه دنیاشه و اگه با من دوست شده فقط واسه تلافی کار زهراست و بعدشم گقت خوش گذشت و رفت...
آوا: مرده شورشو برد یه پسر بی فرهنگ واسش متاسفم مطمئن باش کاراش بی جواب نمی مونه خدا جای حق نشسته یه روزم میرسه که اون بخواد اینجوری گریه کنه که بخواد التماست کنه یادم نرفته اوندفعه چقدر بهش اصرار داشتی که ببینیش این روزا واسه اونم هست ملیکا... گل من خوشملم عشق و که نمیشه گدایی کرد... فراموشش کن می دونم سخته اما کمکت می کنم...
ملیکا: نمی تونم لیو نمی تونم...
آوا: خواستن توانستن عزیزم... تو می تونی...
ملیکا: لیو ازش متنفرم... ازش بدم میاد نه شایدم دوسش ددارم نمی دونم حرف قلب شکستم و نمی فهمم...
آوا: قربونت برم من مگه نمی دونی فاصله عشق و نفرت از یه تار مو هم باریکتره حتما داره عمل تنفر سازی تو دلت انجام میشه....
آوا خندید اما گنج لب ملیکا یه خنده زوری اومد یه خنده تلخ...
ملیکا: یه کار برامانجام میدی آوا؟
آوا: تو جون بخواه قربون چشات...
ملیکا: انتقام من و ازش بگیر، خواهش می کنم همینجور که با قلبم بازی کرد با قلبش بازی کن با احساسش...قول میدی؟
آوا: اون من و می شناسه بارها من و با شما دیده نمیشه می فهمه قصدمون بازی دادنشه...
ملیکا: از اول بهش زنگ بزن یه کم با محبت خامش کن اون تشنه محبته... بعدا دو سه روز بعد بگو کی هستی ... اما اولا نگو... فقط بگو یه دوست که خیلی زیاد دیدیش و دیدتت... راستی لیونا تو هر وقت با من اومدی سر قرار لنز آب تو چشمات بوده اونم که نمی دونه چشای اصلیت چه رنگیه یعنی ازم پرسیدا اما من گفتم چشمای واقعیته... عاشق چشمای آبیته می تونی با اون چشات گولش بزنی...اون نمی تونه به تو نه بگه... فقط مواظب خودت باش آوای من...
آوا تو دلش می ترسید می ترسید بره و دل ببنده اون یه بارم تجربه داشته یه بارم شکست خورده دوست پسر 1 سالش به بهترین دوستش یعنی فرشته دوست شد... یه دختر فوق العاده احساسی و حساسه... به خداش گفت کاش بهش یه قلب سنگی می داد کاش متولد اسفند نبود و دلش زود رحم نمیومد... می ترسید انتقام و قبول کنه اما بره جلو خودش دل ببنده و جلو دوست عزیز تر از جونش شرمنده شه... واسه همین رو به ملیکا گفت...
آوا: میشه تا شب فکر کنم؟
ملیکا لبخندی زد و گفت:
ملیکا: می دونم سختته می دونم چی تو دلت می گذره اما اگه دوسم داری خودتم نتونستی یه جوری انتقام من و ازش بگیر من می خوام می خوام برم بی اون نمی تونم...
آوا: کجا بری؟ می دونی اگه نباشی نیستم پس فکر اینکه پیشم نباشی و از ذهنت بیرون کن...انقدم به خودت عذاب نده خدای تو هم بزرگه خانمی...
ملیکا: آوا واقعا شکستم... واقعا نمی تونم انگار که یکی داره خفم می کنه... اسم این و چی میشه گذاشت؟ مگه نمی گفتم عاشقی قشنگه؟ مگه نمی گفتن: دنیای عاشقا بهشت کوچیکه؟ پس چرا دنیای من اینجوری نیست؟ یعنی عشق من هوسه؟ چرا احساس می کنم یکی گلوم و گرفت می خواد خفم کنه؟ چرا احساس می کنم نفسم بالا نمیاد//؟
آوا: بسه خانمی خواهش می کنم بسه... باشه؟لطفا تمومش کن داری خودت و داغون می کنی...
ملیکا: داغون شدم آوا داغونم... لیو قول بده انتقامم و بگیری...نه نه انتقام نگیر فقط بهش بفهمون خیانت یعنی چی بهش ثابت کن عشق تو قصه ها نیست آخه اون همیشه به من می خندید به حرفام به اشکایی که واسش میریختم می خندید و می گفت عشق واسه تو قصه هاست...فقط بهش ثابت کن عشق وجود داره..آوا نکنه بهش دل ببندی اون ارزش نداره ها...
آوا: نه گلم کسی که تو ازش متنفری من یه حسی دوبرابر ت بهش دارم من چندین برابر تو ازش متنفرم... بسه دیگه رسیدیم مدرسه بیا بریم دستشویی دست و صورتت و بشور بعد میریم خونه...
بلاخره هر کی رفت خونه خودش زهرا با احساس عذاب وجدان که سرچشمه همه این اتفاقات بود... آوا با احساس ناراحتی برای دوستش و سردر گمی برای اینکه چطور می تونه خواسته بهترین دوستش و عملی کنه و ملیکا با دلی پر از درد و غم...
ساعت 9 شب بود که آژامس در خونه آوا رو زد و گفت از طرف خانم حسنی یه بسته سفارشی آورده... آوا بسته رو گرفت و رفت بالا براش عجیب بود که تو جعبه هی تکون می خوره بعد از تو ضیح برای خانوادش رفت تو اتاق تا ببینه تو بسته چی هست...
بسته و که باز کرد یه نامه بود نامه رو نخوند چون خرگوش ملیکا که خیلی هم براش عزیز بود از تو جعبه کوچیک پرید بیرون که باعث شد لیونا یکم زهر ترک بشه... اما زود به خودش اومد و خرگوش و که داشت به دستش زبون میزد و گرفت تو بغلش خرگوشم که خیلی با لیونا صمیمی بود کنارش آروم گرفت و نشست که لیونا یکم با انگشت اشاره کشید رو سرش و نامه و باز کرد و شروع کرد به خوندن:







(( رو سنگ قبرم بنویس : اینجا مجال گریه نیست، هر کی می خواست گریه کنه بهش بگید اون دیگه نیست...



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش ترشد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دلی اسم

آنقدر غرق جنون بود که پرپرشد و رفت

روزمیلاد همان روزکه عاشق شدم بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که ازغرق شدن میترسید

عاقبت روی ابرها شناور شد و رفت

هر غروب ازدل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یکروز کبوتر شد و رفت




تنها چیزی که برایم اهمیت دارد تک ستاره است که هنوز هم در آسمان آن را می بینم همه شب او را می بین، هیچ کس و هیچ چیز برایم ابدی نبود، اما این ستاره ابدی خواهد بود احساسش می کنم، پس از مرگ نیز او را با خودم دفن خواهم کرد... می خواهم از بی خیالی فریاد بکشم دیگر نمی خواهم به غمها فکر کنم...



سلام خواهرم سلام ستاره ای که با من میاد تا زیر خروارها خاک تنها نباشم... آوای عزیزم نکنه بعد از من غصه بخوری می دونی می خوام برم پیش خدا و از اونجا نظاره گر بازیی که تو برای حمید راه می ندازی باشم می دونم که بازیِ تماشایی و قشنگی میشه...آوا بدون می لرزم تو قبر اگه لباس مشکی بپوشی و برام اشک بریزی اگه دوسم داری پس باید مراسمم با همه فرق داشته باشه هیچ اعلامیه ای نمی خوام برام زده شه حمید اگه بفهمه مردم حتما خیلی خوشحال میشه نه؟ ااشکال نداره اون بخنده حتی اگه دلیلش مرگ من باشه... نه شایدم نباید بخنده... آوا مامانم و تنها نزاریا بابام مرده می تونه تحمل کنه اما مامانم خیلی تنهاست همدمش باش من همیشه پیشتونم حتی الان که داری این نامه و می خونی... مرسی دوست خوبم... تو بهترینی... حلالیت میطلبم هر چند می دونم تو مهربونتر از اونی که بخوای من و نبخشی که تنهات گذاشتم...))






آوا به نامه نگاه انداخت یه قطره اشک از چشماش اومد دوباره نامه و خوند انگار فهمید چه خبره چون فورا رو همون لباس خونه چادر سر کرد و با جیغ و داد به باباش گفت من و ببر خونه ملیکا انگار پدر آوا فهمید موضوع جدیه چون با همون لباس خونش سوئیچ و برداشت رفت سمت در و آوا هم تو همون حال که دنبال باباش می رفت گفت:
آوا: مامان ناقلا (خرگوشه ملیکا) تو اتاقه مواظبش باش و بعد نامه و برداشت و رفت...

وقتی آوا و باباش رسیدن خونه ملیکا اینا... مامانش اول از دیدن آوا اونور آیفون تعجب کرد اما وقتی صورت گریه کرده آوا رو دید فکر کرد براش مشکلی پیش اومده در و باز کرد آوا با سرعت زیاد خودش و رسوند بالا باباشم دنبالش بود... وقتی رسیدن طبقه دوم هنوز در باز نشده بود در و محکم زد مامان ملیکا اومد دم در آوا بدون سلامی و چیزی در و باز کرد فقط گفت:
آوا: ملیکا, ملیکا کجاست؟
مجید (پدر ملیکا): چی شده دخترم؟ چی شده آقای آریایی فر؟
پدر آوا: والا من نمی دونم از خونه تاحالا فقط می گه ملیکا تو می تونی زنده بمون...
با ای حرف مجید و مهناز پدر و مادر ملیکا رفتن سمت اتاق ملیکا آخه اونا هم خیلی نگران ملیکا بودن چون ملیکا امروز خیلی غمگین بود و ازشون خواسته بود مزاحمش نشن چون می خواد بخوابه...

بلاخره تونستن در و باز کنن...
ملیکا سررش رو میز کامپیوترش بود هیچ کس نمی تونست قیافش و ببینه... آهنگم داشت با صدای کمی می خوند...

غم نگاه آخره توو لحظه خدافظی
گریه بی ووقفه من, تو اون روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آآخر کار
تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهام و می کشم
کوله بارم پر حسرت, تو دلم یه دنیا درده
مثل آواراه ای تنها تو خیابونی که سرده...

آوا وانستاد به بقیه اهنگ گوش دادن انگار همه خشکشون زده بود... صدا کرد:
آوا: ملیکا, میکا جان خوابی؟ اون چی بود نوشته بودی ملیکا...؟
وقتی دید صدایی نمیشنوه تمام روحش شکست قلبش درد گرفت اما باز یه امیدی داشت رفت نزدیک تر... تکونش داد... اما... اما ملیکا افتاد رو دستاش... یه دست ملیکا آویزون بود... پایین پاش و نگاه کرد... فرش پر از خون بود اما چون رنگ فرش لاکی بود مشخص نمی کرد ... نتونست جیغ نزنه یه جیغ زد و اسم ملیکارو صدا زد...
اوا: ملیکا... ملیکا چرا سردی... ؟ با دستت چکار کردی...
دیگه نتونست دووم بیاره افتاد یعنی از حال رفت...
ما
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 60- رمان آوایی بین عشق و نفرت , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 75- رمان و شاید گاهی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان ازدواج اجباری - Blogfa , رمان عشق يوسف - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان دریای عشق - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان آسم - رمان ...... رمان ...... رمان , شهر رمان | SHAHR ROMAN ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/13 تاریخ
کد :63326

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا