تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گاهی شادی گاهی غم (فصل اول)



ساعت 6:30عصر یکی از روزهای نوروز88بود.داشتم با کامپیوترم کار میکردم که گوشیم صدام کرد
-بله؟
مینا-کمک دارم میمیرم از استرس!
-سلامت کجا رفت؟
مینا-اه ول کن حالا!من دارم از استرس میمیرم تو میگی سلامت کو؟
-خب چی شده حالا؟
مینا-دایی علی اینا دارن میان اینجا
-به چه مناسبت؟
مینا-به مناسبت عید دیگه.چه مناسبتی میتونه داشته باشه؟
-خب که چی؟این چه ربطی به استرس تو داشت؟؟
یه لحظه ساکت شد بهش گفتم:

-چی شد؟هستی؟
جواب داد:آره هستم
-چیزی شده؟ناراحتی؟
مینا-نه برعکس خیلی هم خوشحالم ولی نمیدونم چرا دست و پامو گم کردم!
-میگی یا قطع کنم؟
مینا-میگم بابا عصبی نشو
-خب بگو دیگه.میگم مینا نکنه رضا هم میاد؟؟
مینا-آره
-آخی!!خب اینکه استرس نداره!!
مینا-ولی من الآنه سکته کنم از استرس!
-عیب نداره استرس کاذبه!!
مینا-خب تو که میدونی...!!
-بله میدونم که تو دیوونه ای!
مینا-ای بسوزه پدر عشق.
-نه مثل اینکه مخت پاره سنگ ورداشته...از چیه اون پسره ی ... خوشت میاد آخه؟
مینا-خودمم نمیدونم!حالا من چیکار کنم نازی؟
-گل بگیر سر من!
مینا-چه نوع گلی میخوای برم برات بخرم؟؟
-مسخره نکن جدی گفتم
مینا-جدی بیام گل بگیرم سرت؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
-اه...دیدی میگم دیوونه ای؟پول تلفنت زیاد میشه دیگه خدافظ.
مینا-تو نگران پول تلفن من نباش.بگو امشبو چجوری سر کنم؟
-نمیدونم والا...هر کاری خواستی بکن ولی سعی کن لو ندی خودتو
صدای زنگ در اومد
مینا-وای اومدن.بای
-چیزایی که گفتم یادت نره.موفق باشی عزیزم
فردا صبحش زنگ زدم به گوشیش با خواب آلودگی جواب داد:
-بله؟
-خوابیدی خوش خواب؟
مینا-با اجازه ی شما!امری داشتی؟
-شیری یا روباه؟سطل شیر رو که نزدی بریزی؟
مینا با تعجب گفت:هااا؟؟
-هاکمه...میگم دیشب چی شد؟چیکار کردی؟
مینا-آهان ... دیشب !!
-تازه اومدی تو باغ؟د بگو دیگه...جون به سرم کردی
مینا-نمیدونم که اون چیزی فهمید یا نه ولی من که سعی کردم لو ندم
-خدا کنه راست بگی
مینا-راست یا دروغ...میذاری بخوابم یا نه؟
-باشه بابا برو بخواب
مینا-شب بخیر
-شب؟!!!معلومه به کل خل شدیا!!
نمیدونم دیشب چیکار کرده خودشم که هیچی نگفت...هرکاری کردم نتونستم از فکرش بیام بیرون واسه همین چند ساعت بعدش بهش اس دادم گفتم:
-خوابی یا بیدار عمو یادگار؟
همون لحظه جواب داد:
-بیدارم مزاحم!!
-مزاحم عمته!!!من مراحمم!
مینا-چه خودتو تحویل میگیری!!کم نیاری یه وقت!
-حالا اینا رو بی خیال.جریان دیشبو برام بگو.زود تند سریع!
جواب نداد نوشتم:
-چی شدی؟
مینا-چیزی نشدم
-پس چرا جواب سؤالمو ندادی؟
مینا-سؤالت جواب نداره
-یعنی چی که جواب نداره؟نکنه خرابکاری کردی؟؟؟
مینا-اه دیوونه!من که کاری نکردم
-عین آدم حرف بزن بفهمم چی میگی
مینا-هیچی...فقط از استرس پام گیر کرد لبه ی فرش خواستم بیوفتم!!
-خب؟بعدش؟
مینا-بعد نداره دیگه کل ماجرا همین بود!
-خب رضا چیکار کرد؟
مینا-مگه باید چیکار میکرد؟
-بقیه چیکار کردن؟
مینا-موضوع رو نپیچون.چیکار باید میکرد!؟!؟
-من چه میدونم اون پسر عمه توئه نه من!نگفتی بقیه چیکار کردن؟
مینا-بقیه چیکار کردن؟کاری نکردن!
-خب بگو اون چیکار کرد؟
مینا-کار خاصی نکرد دستمو گرفت نذاشت بخورم زمین
-خب؟؟تو هم که بدت نیومد؟!؟!؟
مینا-کوفت!امروز میای خونمون؟
نمیدونم...امروز چند شنبس؟...چهار؟...آره میام
مینا-خب پس فعلا بای
ساعت 4:30 بود که لباسامو عوض کردم برم خونشون که خودش زنگ زد
-بله؟
مینا-سلام کجایی نازی؟زود خودتو برسون اینجا
-چرا؟چی شده؟کی مرده؟
مینا-کسی نمرده عزیزم!اونا امشب میان اینجا
-تبریک میگم ولی من واسه چی بیام اونجا؟من یه عنصر اضافم خاصیتی ندارم بیام چیکار آخه؟
مینا-نه تو باید باشی تو نباشی من دوباره پام گیر میکنه لبه ی فرش!!خواهشا زود بیا
-آخه...
مینا-آخه و کوفت.باید بیای 5 دقیقه دیگه اینجایی بای
-علو؟...علو؟
تا اومدم چیزی بگم قطع کرد.ناچار رفتم خونشون
هنوز خلوت بود مهمونا نیومده بودن.مینا اومد جلوم سلام و احوال پرسی و اینا!!
مینا-میدونستم میای منو تو این وضعیت ...
-خب درسا زیاد بود مگه میتونستم نیام؟
چپ چپ نگاش کردم که بفهمه نزدیک بود مامانش بشنوه!
(البته دروغ شاخداری بود!!!کی تو عید درس مسخونه آخه که ما دومیش باشیم!!!!ولی خب دیگههه!!)
رفتیم تو اتاقش نشستیم بعد از یه ساعت بالاخره مهموناشون اومدن
مینا-واای اومدن حالا من چیکار کنم؟
-مهمونای تو هستن من بگم چیکار کنی؟تا حالا مهمون ندیدی مگه؟!؟
مینا-اه نخواستم بابا...بیا بریم خدا خودش به خیرش کنه!
رفتیم بیرون از اتاق و پیش مهمونا نشستیم آروم تو گوشش گفتم:
-نه بابا!!...خوش سلیقه ای!!خوش تیپه!
مینا-میدونستم نیازی به تایید کردن شما نبود خانوم خانوما!!
چپ چپ نگاش کردم!!مادر رضا گفت:
-مینا جون دوستتن ایشون؟
مینا-ببخشید اصلا حواسم نبود معرفیش کنم!آره ایشون نازنین دوستمه.امروز واسه درس اومده بود من بهش گفتم وایسه!
رضا یه نگاه عجیب بهمون کرد که یعنی دروغ زیادی نگو!!کی عید درس میخونه خالی بند!!!!
-ببخشید مزاحم شدم کار مینا بود من بی گناهم!!!
مامان مینا-نه خواهش میکنم عزیزم اینجا خونه خودته
واسه اینکه مجلس شلوغ شه مینا گفت:
-بیاین مسابقه جک بذاریم!!!هرکی جک خنده دارتری گفت کاری که اون میگه بقیه انجام میدن حالا بستگی داره اون بخواد همه انجام بدن یا شخص خاصی!!!
همه جک گفتن تا اینکه رسید به رضا:
-از وقتی رفتی خونه تاریک شد دیگه هیچ نوری تو خونه نیست!!!
(همه فکر میکردن داره با یکی از دخترا حرف میزنه که گفت:)
-لا مصب ... آخه چرا فیوز رو با خودت بردی؟؟؟!!!!
یهو مجلس ترکید از صدای خنده!!!!!
به نظر من که جک رضا از همه بهتر بود!
با مشورت و این حرفا رضا به عنوان برنده معرفی شد و قرار شد کاری رو که اون میگه انجام بدیم!
مامان مینا-خب حالا چیکار کنیم آقای برنده؟!؟!؟
رضا-با رقص و بزن و بکوب چطورین؟؟!!
مجلس ساکت شد رقص ندیده ها نمیدونستن چی بگن!!!!!!!
تو اوج سکوت مینا گفت:
-نه من نیستم!(فقط من میدونستم چرا نمیخواد شرکت کنه!)

-ولی من موافقم!خوش میگذزه!
حالا به هر زور و اصرار و التماسی بود مینا راضی شد
چراغا رو خاموش کردن و جوونا که ما بودیم ریختیم وسط البته من چون غریبه بودم و هیچ کس رو نمیشناختم ترجیح دادم کنار وایسم...مینا هم کنار من وایساده بود که رضا اومد بهش پیشنهاد رقص داد!!
مینا نمیدونست چیکار کنه!بهش گفنم:
-برو دیگه بهترین فرصتو دادم بهت تشکر لازم نیست!!
مینا-واسه چی باید برقصم؟نگاه کردن بهش واسم بسه!!(تا حالا همچین چیزی دیدین؟!!!؟؟!!!!؟؟!)
-دیوونه!رقصیدن کجا نگاه کردن کجا؟برو نمیری تا خودم برم!!بیچاره دستش افتاد بابا!!!
مینا-نخیر لازم نکرده!خودم میرم!!
-پس برو!!!
مینا-رفتم...!!
چون نزدیکشون وایساده بودم میتونستم صداشونو بشنوم که حرف میزدن ولی به سختی چون صدای آهنگ خیلیی زیاد بود!
رضا-چی شده؟چرا داری میلرزی؟؟
مینا-من نمیلرزم
رضا-دروغ نگو با چشم هم میشه دید!!
مینا-نه اصلا هم معلوم نیست!
رضا-پس قبول کردی داری میلرزی!!
مینا-باشه بابا من میلرزم.که چی؟
رضا-از من میترسی؟
مینا-نه چرا باید بترسم؟مگه تو چی هستی که بترسم؟!؟!
رضا-نمیدونم اینطوری نشون میده آخه!
مینا-نه من ازت نمیترسم خیالت راحت!
رضا-پس چته؟
مینا-گفتم که هیچی!چرا راجع به یه چیز دیگه حرف نزنیم؟
رضا-مثلا؟
مینا-نمیدونم!هرچی دلت میخواد
رضا-تو خودت میخوای بحثو عوض کنی پس خودت زحمت بحث رو هم بکش!
مینا-مثلا...تا حالا عاشق شدی؟
رضا-آخه این چه بحثیه؟!؟!؟
مینا-بحثه دیگه...الآن مهمترین بحث همینه!
رضا-نکنه تو عاشق شدی؟
مینا-من؟...نه!!...
رضا-آخه از سؤالت این فهمیده میشه!
مینا-نه ... سؤال معمولی بود.هدفی نداشتم از پرسیدنش!!
رضا- باشه ... !
مینا-باور نکردی نه؟
رضا-ای بابا من ول کردم...نکنه تو واقعا عاشق شدی؟
مینا-نه...
-چی میگین شما عاشق و معشوق؟!؟!؟!؟
رضا-عاشق و معشوق؟؟؟؟؟؟
-منظورم الآنه!! و به دستاشون که تو دست هم بود اشاره کردم
رضا-آها!! نه حرف خاصی نمیزدیم!
مینا- آره حرف خاصی نبود!
-خب مینا جون من دیگه برم کاری نداری؟
مینا-نه عزیزم برو به سلامت.بای
آروم تو گوشش گفتم:
-خوش بگذره!
مینا هم آروم گفت:میگذره ... اگه بذارن!!
رفتم از مامانش و بقیه خدافظی کردم و برگشتم خونه!
تو راه که بودم فکر کردم چی میشه اگه رضا بفهمه مینا دوسش داره؟ناراحت میشه یا عصبانی؟خوشش میاد یا...نمیدونم والا!!
امتحانامون رو دادیم و به سلامتی تابستون شروع شد!سه ماه بیکاری و بی عاری!!بعد از امتحانا که اسم مسافرت خانوادگی اومد مینا خانوم با کله!!از اونجایی که مامان من و مامان مینا با هم دوستن و مهمتر از اون حضور من اونجا واسه مینا بسیار لازمه مامانم دعوت اونا رو قبول کرد که با هم بریم شمال!مینام که قند تو دلش آب میشد و از خوشحالی سر از پا نمیشناخت!!واسه خوش گذرونی مجرد متاهلی کردیم.مجرد ها جدا متاهل ها جدا!!ماشین ما که دسته ای از مجرد ها بودیم شامل:مینا.من.ستاره(خواهر رضا)محمد(پسر عمو ی مینا)و رضا می شد!که رضا رانندگی میکرد محمد هم کنارش بود و ما سه تا هم پشت نشسته بودیم!میدونستم تو دل مینا چی میگذره وجود ستاره و محمد آزارش میدادن.ولی بهش حق میدادم چون اون دوتا، دوتا عنصر اضافی بودن(مزاحم اوقات عاشقانه میشدن!!)باید یه کاریش میکردم وگرنه بچه از دست میرفت!!!فکر کردم که چجوری به یه بهونه ای ستاره و محمد رو بفرستم دنبال نخود سیاه تا این دوتا تنها بشن با هم!!!یهو یه فکری به سرم زد!!وسط جاده گفتم:
-دوستان به صحرای کربلا رسیدیم!!همگی تشنه!!بریم آب بخریم!!رضا جلوی یه سوپرمارکت زد رو ترمز.محمد گفت:
-شما باشین من میرم میخرم
مینا-بهاره جان شما هم برو تا ما یه نفسی بکشیم!!!
ستاره-باشه پس منم با مجمد میرم!(چه زود خر شد!!)
اونا که رفتن مینا گفت:
-رضا خان بزن بریم که دیره!!!!
-راس میگه!دو نفر کمتر جای بیشتر!!
رضا-چشم!!
با رفتن محمد و بهاره ماشین سوت و کور شده بود من تصمیم گرفتم این سکوت رو بشکنم!(تصمیم کبری که نیست!!)
-آقا رضا یه چیزی بگین حوصلمون سر رفت خب!
رضا-چرا اینقدر رسمی هستی؟
-من؟نه رسمی نیستم!اینطوری راحت ترم!
رضا-خب رسمی حرف نزن من خوشم نمیاد لطفا خودی شو!(این الآن داره نخ میدههههه؟؟!!؟؟)
(باشه منم میزنم تو برجکت ببینم بازم میتونی نخ بدی یا نه؟!!)
-پس منم مثل خواهرتون!!
رضا که بدجوری خورده بود تو ذوقش گفت:
-خب اینطوری بهتره!
مینا-چی بهتره؟
رضا-همون دیگه
مینا-کدوم همون؟
رضا-همون که گفت مثل خواهرم!
مینا-خب خواهر مشکلی نداره
رضا-مثلا میخواستی کی بشه؟
مینا-هیچی همون خواهر خوبه!
رضا-مثلا دوست دخترم می شد راضی بودی؟
مینا-آهای جلو دهنتو بگیر.درباره ی دوست من درست حرف بزن!دوست من مثل تو نیست!
-الآن اینو به خاطر من گفتی یا به خاطر خودت؟؟
رضا-به خاطر خودش؟
-آره دیگه به خاطر خودش
رضا-خودش چرا؟
-اااا...نمیدونی؟؟!! مینا بهش نگفتی؟
مینا-چی رو باید میگفتم؟
-خودتو نزن به کوچه ی علی چپ خیلی وقته بن بست شده!!
مینا-اصلا معلوم هست چی میگی؟بریم دنبال مسعود و بهاره
-چرا موضوع رو عوض میکنی؟جواب سؤالمو بده
رضا-به نظرتون این حرفا یکم خطرناک نشد؟
من و مینا همزمان با هم گفتیم:نه
بیچاره رضا فکر کنم سکته کرد!!صدامون خیلی بلند بود!!
رضا-چشم!!
-آفرین!
رضا-حالا موضوع چی بود؟چی رو به من نگفتین؟
مینا-ول کن دیگه رضا خان پهلوی!
-نه ول نکن!ادامه بده به جاهای خوب میرسی!!
مینا-نازنین حالت بده؟آقا رضا شما هم جلو خودتو بگیر این دوست من جو گیره تو چته؟!!
-آره حالم بده.آقا رضا کاری نکرده پای ایشونو نکش وسط!!
حالا تو این هی ری وی ری رضا گیر داده بود
-چرا باز رسمی شدی تو؟!!!
-ای بابا شمام دیگه ول کن.گیر دادی رسمی نباش رسمی نباش!
مینا-بزن کنار میخوام پیاده شم
رضا-چرا؟چی شده؟
مینا-گفتم بزن کنار
رضا که بیچاره ترسیده بود کنار جاده وایساد و مینا پیاده شد منم به رضا گفتم:
-ببخشید آقا رضا ولی خاک بر سر اون غیرتت!!پاشو برو دنبالش خب یه دختر تنها رو تو جاده ول کردی نشستی اینجا ور دل من که چی بشه؟
رضا-مگه وظیفه ی منه برم؟شما دوستشین
-به خاطر تو ناراحت شده من برم دنبالش؟
رضا-به خاطر من؟؟
-نه پس به خاطر من!!پاشو برو دنبالش دیگه!
رضا-به من چه؟من برم فکر بد دربارمون میکنن!(نه که تا حالا خیلی فکرای خوبی دربارت کردن!!!!)
-نترس من شاهدم برو
رضا-باشه بابا ولی کسی حرفی زد تو اینجا مسئولی
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.پیاده شد و رفت دنبال مینا.منم دنبالش رفتم که گزارش لحظه به لحظه برای شما بیارم!!
رضا-چی شد یهو؟؟؟
مینا-تنهام بذار رضا
رضا-از دست من ناراحتی؟
مینا جواب نداد و از اونجایی که سکوت علامت رضاس!!رضا فهمید که مینا از دستش ناراحته
رضا-باشه اگه مزاحمتم میرم
خواست برگرده دید من اونجام و دارم به حرفاشون گوش میدم.با اشاره بهش گفتم همونجا وایسا برنگرد!!
مینا-چی شد داشتی میرفتی.چرا برگشتی؟
رضا-آخه نگفتی چرا ازم ناراحتی؟
مینا-ولش کن مهم نیست
رضا-نه چرا ولش کنم؟اتفاقا خیلی موضوع مهمیه
مینا-چرا من اینقدر واست مهمم؟
رضا-چون دخترداییمی و...
مینا-و چی؟
رضا-هیچی ولش کن
مینا-نمیخوای بگی؟
رضا-تو بگو تا منم بگم
مینا-من چی رو بگم؟
خواست جوابشو بده که من تاکسی رو که ستاره و محمد توش بودن رو از دور دیدم و داد زدم:اومدن بیاین در ریم!!
مینا و رضا هم بدو بدو اومدن طرف ماشین و سوار شدیم و رفتیم یکم که دور شدیم اونا ما رو گم کردن(راستش اصلا نمیخواستیم اونا باهامون بیان واسه همین در رفتیم)
تو جاده رضا فقط حواسش به مینا بود.مینا هم خیلی ناراحت بود البته این ناراحتی تازه اولش بود چون یه خورده بعد زد زیر گریه.رضا هم که از این کار مینا تعجب کرده بود زد کنار و اومد پایین در طرف مینا رو باز کرد و بهش گفت پیاده شه
مینا-نمیخوام
رضا-میگم پیاده شو
مینا-چرا باید پیاده شم؟
رضا-دارم بهت میگم بیا پایین
مینا-سر من داد نزن
رضا-ببخشید.خب دارم بهت میگم بیا پایین.بیا دیگه
مینا-آخه چرا باید بیام پایین؟بی دلیل که نمیشه کاری کرد
رضا-میخوام باهات حرف بزنم
مینا-هر حرفی داری همینجا بگو.من پایین بیا نیستم
رضا-باشه نیا.ولی اون چیزی رو که میخوای از من بشنوی منتظرش نباش چون دیگه نمیشنوی.
اینو گفت و در رو کوبید بهم و رفت نشست پشت ماشین و با سرعت راه افتاد
تو راه من با مینا حرف زدم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم چون مینا از اونی که بتونین فکرش رو هم بکنین کله شق تره!!
-چرا نرفتی پایین؟شاید میخواست چیز مهمی بهت بگه
مینا-نازنین حالم خوب نیس ولم کن توروخدا
-باشه هرجور تو بخوای.میخوای من این موضوعو به رضا بگم؟
مینا-نه نمیخواد تو خودتو قاطی این ماجرا بکنی
رضا-شما دازین درباره من حرف میزنین آره؟
-نه درباره تو نبود
رضا-پس چی؟آخه شنیدم اسممو آوردین
-نه درباره شما نبود.یکی دیگه رو گفتیم
رضا-یه رضا دیگه؟؟؟!!!
-الآن حسودیت شد؟
رضا-حسودی به چی؟
حسودی به اینکه اسم یکی دیگه رو آوردیم
رضا-نه حسودی نداشت...اصلا واسم مهم نیست
-باشه بابا از حسودی نترک!!بحث در مورد تو بود!!
مینا-نخیر هیچم در مورد تو نبود
-ا...چرا دروغ میگی؟در مورد رضا نبود مگه؟
مینا-دیوونم کردی بابا.اصلا در مورد رضا بود.که چی؟
رضا-خب چی میگفتین در مورد من؟
مینا-خیلی مهمه بدونی در موردت چی میگفتیم؟
رضا-آره خب مهمه.چی میگفتین؟
-راجع به عشق و علاقه و ملاقه و این حرفا بود!!!
رضا-خب؟؟...پس اسم منو واسه چی آوردین؟
من ساکت شدم که شاید بفهمه منظورم چیه.ولی...آی کیوش از اون که فکر میکردم پایین تر بود!!
گوشی رضا زنگ خورد.مسعود بود پرسید کجاییم.به ناچار رضا گفت تو جاده ی ... منتظرشون میمونیم تا برسن بهمون.ماشین ساکت بود و رضا به خودش جرات داد که سکوت رو بشکنه.
رضا-خب در مورد من چی میگفتید؟
-دربارش حرف نزن چیز مهمی نبود
مینا-چرا؟؟نه اتفاقا بذار بفهمه که تو این مدت خواب واسه من نذاشته...بذار بفهمه که ... ... ...که من دوسش دارم...
رضا که مونده بود چی بگه!!بیچاره کپ کرده بود از حرفای مینا!!
یه نفس مه بیشتر شبیه آه بود کشیدم و گفتم:
-خب...حالا که همه چی گفته شد حرفی داری بزنی؟
رضا-نه نمیدونم چی بگم...ولی نباید میگفتی مینا
-چرا نباید میگفت؟
مینا-واسه اینکه رضا منو دوس نداره.منم باید دهنمو میبستم و خفه می شدم
رضا-نه موضوع این نیس.من تورو دوس دارم ولی فقط مثل یه دختردایی...
مینا زد زیر گریه و دستشو گذاشت جلو صورتش
-حالا نمیتونستی اینا رو نگی؟
رضا-چرا نگم اگه الآن اینا رو بدونه راحتتر میتونه فراموش کنه.
-خب دیگه بسه.بیشتر از این ناراحتش نکن
رضا-باشه اصلا من دیگه حرف نمیزنم
ستاره و محمد رسیدن بهمون و اومدن سوار بشن.ستاره داشت از عصبانیت منفجر می شد!!!
ستاره-میشه بپرسم چرا ما رو جا گذاشتین؟
ما دو تا که اصلا حال جنگ و دعوا رو نداشتیم حرف نزدیم.
رضا-دیر کردین ما هم راه افتادیم
ستاره-نخیر من میدونم مینا جان نقشه کشیده بودن ما رو بذارین جا.
مینا که داشت گریه میکرد در رو باز کرد و پیاده شد
رضا-نمیتونی جلوی دهنتو بگیری نه؟
ستاره-چرا باید بگیرم؟
رضا-خاک تو اون سرت ندیدی ناراحت شد؟
ستاره-اه ولش کن بابا.ناراحت شد که شد.به تو چه اس؟؟
رضا-واییییی!خب مامان باباش سپردنش به من
ستاره-هه آره باور کردم
رضا-به درک میخوام باور نکنی صدسال سیاه
اینو گفت و پیاده شد رفت دنبال مینا.منم دنبالش رفتم.به مینا که رسیدیم متوجه حضورمون شد.
مینا-چیه؟چرا اومدی دنبالم؟
رضا-اومدم ببرمت
مینا-من نمیام
رضا-مگه میشه دختر؟بیا بریم به تاریکی میخوریم ها!
مینا-فقط به خاطر اینکه به تاریکی نخوریم من بیام؟
رضا-ای بااااابااااا بیا دیگه
دست مینا رو گرفت و کشیدش سمت ماشین و در رو باز کرد و گفت:
-سوار شو
مینا-دستمو ول کن
رضا-سوار شو
مینا-دارم بهت میگم دستمو ول کن(تقریبا داد زده بود.رضا هم دستشو سفت گرفته بود و خیال ول کردن نداشت)
مینا-دست منو ول کن رضا
رضا-چرا باید ول کنم؟که باز بذاری بری؟؟
مینا-خیلی پررویی رضا.دستمو ول کن تا جیغ نزدم
همه راس راس نگاشون میکردن جوری که انگار جن دیده باشن!!!!!ولی هیچکس هیچی نمیگفت!یعنی کسی جرات نداشت حرف بزنه!!
میتونستم بفهمم مینا چه حالی داره فکر کنم به زور جلوی خودشو گرفته بودولی خب این جلوگیری و تحمل هم تموم شد و مینا خودشو با گریه تو بغل رضا انداخت...رضا که شوکه شده بود مینا رو بغل کرد و سعی کرد آرومش کنه.اشک تو چشماش جمع شده بود.
(توصیف افراد:!رضا یه پسر قد بلند و فوق العاده خوشتیپ!!البته به چشم برادری!!!!مینا هم دست کمی تو تیپ و قیافه نداره!!بهاره رو که بهتره نگم!فکر کنم از 24ساعت شبانه روز 25 ساعتش رو توی آرایشگاه صرف صورتش میکنه!!!محمد هم یه پسر سبزه و با نمک بود ولی خیلی به دل آدم نمی نشست به خاطر اخلاقش یه کمی گوشه گیر بود واسه همین هرکسی از محمد خوشش نمیومد!منم که دختر ساده ای بودم اصلا اهل آرایش مارایش نبودم البته بودم ولی در حد معمول نه مثل بهاره!!!)
رضا-من معذرت میخوام.من غلط کردم.گریه نکن دیگه
مینا حرفی نزد فقط گریه میکرد
من وایساده بودم و نگاشون میکردم.اشکم داشت در میومد دیگه. ازشون دور شدم که نبینن دارم گریه میکنم.خیلی منظره ی غم انگیز و عاشقانه ای بود.اگرچه عشق فقط از طرف مینا بود ولی خب اون صحنه چیز دیگه ای رو نشون میداد!
رضا-بسه دیگه مینا جان.چشمات درد میگیره.گریه نکن توروخدا
مینا-به جز گریه راه دیگه ای واسم مونده؟
رضا-نه دیگه اینطوری حرف نزن
مینا-چرا خدا با من اینکار رو کرد؟چرا من تورو دوست دارم؟چرا تو از من خوشت نمیاد؟
رضا-بسه دیگه این حرفا رو ول کن
بعد با دستاش اشکای مینا رو پاک کرد و مینا رو از خودش جدا کرد و در ماشینو باز کرد و بهش گفت سوار شه.به محمد گفت بشینه پشت ماشین.خلاصه همه سوار شدیم و 2ساعت بعد رسیدیم شمال.تو این 2ساعت مینا فقط گریه میکرد.نه با کسی حرف میزد نه چیزی خورد نه به ما نگاه کرد.نگاشو به بیرون دوخته بود و دلش نمیخواست به ما یا حتی به رضا نگاه کنه.دلم واسش سوخت.چرا باید همه ی این اتفاقا واسه مینا میوفتاد؟؟
تقریبا یه ربع بیست دقیقه ای می شد که رسیده بودیم شمال ولی خبری از والدین گرامی نبود.منتظر اونا شدیم تا بیان.یکی از دوستای مامان مینا تو شمال ویلا داشت و کلیدشو داده بود دست مامان مینا که ما همه باهم بریم اونجا.ما دم در ویلا وایساده بودیم چون کلید نداشتیم مجبور بودیم همونجا بمونیم تا اونا برسن.هوا خیلی گرم و شرجی بود(به مرز پخته شدن رسیده بودم دیگه!!!!)هیچکس جرات حرف زدن نداشت.سکوت مبهمی بینمون برقرار شده بود.دختری که جلوی ویلای رو به رو وایساده بود به طرفمون اومد.سلام کرد و خودشو به ما معرفی کرد.بر حسب یه تصادف احمقانه و جالب همشهری همسن و مهمتر از اون هم مدرسه ای ما بود!!!!!!!!!!!ولی چون کلاسش با کلاس ما یکی نبود تا حالا ندیده بودیمش!!اسمش صبا بود دختر خیلی خونگرم و مهربونی بود و خیلی زود باهامون صمیمی شد.نگاش به مینا افتاد دید ناراحته به طرفش رفت.
صبا-سلام
مینا-سلام
صبا-من صبا هستم.با خونوادت الآن آشنا شدم
مینا-خوشبختم منم مینام
صبا-چندتا از کشتی هات غرق شده که اینجوری بغض کردی؟؟!!
مینا-راز نگه دار هستی؟؟دهنت قرصه؟
صبا-آره.میتونی بهم اعتماد کنی
مینا-اون پسره رو میبینی اونجا؟(به رضا اشاره کرد)
صبا-آره میبینمش.چطور مگه؟دوسش داری؟؟!
مینا سرشو تکون داد که یعنی آره.
صبا-خودش میدونه؟
مینا-آره امروز فهمید
صبا-اون چی؟اونم دوست داره؟
مینا-نه...
صبا-وا؟خودش گفت نداره؟؟
مینا-آره خودش گفت
صبا-خاک بر سرش.چه بی احساسه!
مینا-درسته که الآن دوستم حساب میشی ولی درست صحبت کن راجع بهش.
صبا-اوهو باشه بابا غیرتی نشو
مینا-تا کی اینجایین؟
صبا-تا آخر تابستون
مینا-ولی ما تا اول مرداد هستیم باید برگردیم کرمانشاه
صبا-نه ما اواسط مرداد از ایجا میریم تهران تو شهریور برمیگردیم کرمانشاه.راستی شما چرا وایسادین اینجا؟
مینا-آخه کلید دست مامانمه اونم تو اون یکی ماشینه هنو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان عاشقانه | رمان های عشقولانه , رمان دخترونه | رمان های عشقولانه , رمان جدید | رمان های عشقولانه , دانلود رمان | رمان های عشقولانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/12 تاریخ
کد :63324

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا