تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گاهی شادی گاهی غم (فصل دوم)



هنوز از اون ماجرا یه ماه نگذشته ولی تا حالا مینا دو بار دست به کارای غلط زده بود.کاش یکی بود به این دختر میفهموند که اون پسره ی بی لیاقت،ارزش مینا رو نداره.کاش یکی بود مینا رو دوباره عاشق میکرد تا رضا رو فراموش کنه،ولی هیچکس نیست.شانس خوب مینا بود که من درو و برش بودم و نذاشتم به هدفی که میخواست برسه وگرنه الآن مینایی در کار نبود.نمیدونم چجوری میتونم بهش بفهمونم که این و رضا واسه هم ساخته نشده بودن.به هیچ صراطی مستقیم نیست.سعی کردم که با رضا روبروش کنم شاید اینطوری یه فرجی بشه.واسه همین با رضا تو پاساژ...قرار گذاشتم که مینا رو ببرم اونجا و مثلا تصادفی اینا همدیگه رو ببینن شاید رضا تونست مینا رو متقاعد کنه که از این کارای بچه گانش دست برداره.به مینا زنگ زدم و گفتم:میای بریم خرید؟
مینا-نه حوصله ندارم
-بیا دیگه مینا تنهایی که نمیتونم برم.خواهش
مینا-حالا چی میخوای بخری؟
-میخوام لباس بخرم،شب میخوام برم خونه خالم میخوام لباسم خوب باشه.میای دیگه؟
مینا-چیکار کنم؟نه گفتن به دوست در مرام ما نمی گنجد.ساعت چند؟
-ایول مرسی.ساعت4:45جلوی در پاساژ...میبینمت
ساعت 4:45جلوی در منتظرش شدم،طبق معمول 10دقیقه دیر کرد،عادتشه!هیچوقت سر موقع به قرار نمیرسه!
-سلام
مینا-سلام.ببخشید دیر کردم
-عادت کردم دیگه!
مینا-باشه بریم؟یا میخوای همینجا وایسی؟
-نخیر بیا بریم تو
قبلش به رضا گفته بودم میریم طبقه ی 3 که لباس فروشیه که اونم بیاد همونجا.رفتیم تو یه بوتیک،مینا یه لباس زرد دید خوشش اومد گفت اونو بخرم ولی من از رنگ زردش خوشم نیومد نخریدم.واسه همین رفتیم یه مغازه ی دیگه.یه لباس گرفتم که امتحان کنم که رضا از جلوی در رد شد و مینا متوجه شد!چند لحظه متعجب به بیرون نگاه کرد،بعد دید خبری نیست بیخیال شد.بعد از چند دقیقه رضا برگشت و فهمید ما اونجاییم ولی جلو نیومد.مینا گفت:نازی میشه زودتر بخری بریم؟
-چی شده؟
مینا-حالم خوب نیست
-مینا حالت اصلا خوب نیست،چت شد یهو؟رنگت پریده.تو که الآن خوب بودی دختر
مینا-نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه اون اینجاس
-کی اینجاس؟چی داری میگی؟
مینا-رضا...فکر میکنم رضا اینجاس...
تو دلم به عشقش آفرین گفتم.از راه دور حضور رضا رو احساس کرد.
-میخوای بریم بیرون؟
مینا-نه.تا اینجا اومدیم نمیشه دست خالی برگردیم.تو لباستو بخر تا با هم بریم
-عیب نداره.من با یه لباس دیگه میرم.پاشو بریم بیرون
بلندش کردم و بردمش بیرون.تو دلم میگفتم:رضا کجایی؟بدو بیا که رفتیم!یکم که از اون مغازه دور شدیم گفتم:مینا حالت بهتر شد؟
مینا-نه هنوزم همونجوریم.نازی من مطمئنم رضا اینجاس
-از کجا اینقدر مطمئنی؟اون چرا باید اینجا باشه اصلا؟
مینا-دیگه لینا رو نمیدونم ولی میدونم الآن اینجاس.تازه بوی ادکلنش هم میاد(ای رضا میمردی ادکلن نمیزدی؟)
-اه مینا بس کن.هزار نفر ممکنه از اون ادکلن داشته باشن
مینا-آره ولی هیچکی اونجوری مثل رضا با ادکلنش دوش نمیگیره که اینطوری بوش بیاد.
-میخوای بریم خونه؟
مینا-نه من خوبم مگه نمیخواستی لباس بخری؟
-دختر تو هیچوقت عوض نمیشی!
مینا-نمیشه که دوستم به خاطر من با لباس بد بره مهمونی!
-باشه!
رفتیم تو یه لباس فروشی و رضا که داشت دنبالمون میومد(و همه حرفای مینا رو شنید!)اومد اونجا.داشتیم یه لباس رو نگاه میکردیم که رضا اومد پشت سر مینا و خیلی آروم گفت:سلام مینا
مینا اول تعجب کرد فکر کرد اشتباه شنیده ولی من متوجهش کردم که اشتباه نکرده و واقعا رضا پشت سرش وایساده...
هنوز از اون ماجرا یه ماه نگذشته ولی تا حالا مینا دو بار دست به کارای غلط زده بود.کاش یکی بود به این دختر میفهموند که اون پسره ی بی لیاقت،ارزش مینا رو نداره.کاش یکی بود مینا رو دوباره عاشق میکرد تا رضا رو فراموش کنه،ولی هیچکس نیست.شانس خوب مینا بود که من درو و برش بودم و نذاشتم به هدفی که میخواست برسه وگرنه الآن مینایی در کار نبود.نمیدونم چجوری میتونم بهش بفهمونم که این و رضا واسه هم ساخته نشده بودن.به هیچ صراطی مستقیم نیست.سعی کردم که با رضا روبروش کنم شاید اینطوری یه فرجی بشه.واسه همین با رضا تو پاساژ...قرار گذاشتم که مینا رو ببرم اونجا و مثلا تصادفی اینا همدیگه رو ببینن شاید رضا تونست مینا رو متقاعد کنه که از این کارای بچه گانش دست برداره.به مینا زنگ زدم و گفتم:میای بریم خرید؟
مینا-نه حوصله ندارم
-بیا دیگه مینا تنهایی که نمیتونم برم.خواهش
مینا-حالا چی میخوای بخری؟
-میخوام لباس بخرم،شب میخوام برم خونه خالم میخوام لباسم خوب باشه.میای دیگه؟
مینا-چیکار کنم؟نه گفتن به دوست در مرام ما نمی گنجد.ساعت چند؟
-ایول مرسی.ساعت4:45جلوی در پاساژ...میبینمت
ساعت 4:45جلوی در منتظرش شدم،طبق معمول 10دقیقه دیر کرد،عادتشه!هیچوقت سر موقع به قرار نمیرسه!
-سلام
مینا-سلام.ببخشید دیر کردم
-عادت کردم دیگه!
مینا-باشه بریم؟یا میخوای همینجا وایسی؟
-نخیر بیا بریم تو
قبلش به رضا گفته بودم میریم طبقه ی 3 که لباس فروشیه که اونم بیاد همونجا.رفتیم تو یه بوتیک،مینا یه لباس زرد دید خوشش اومد گفت اونو بخرم ولی من از رنگ زردش خوشم نیومد نخریدم.واسه همین رفتیم یه مغازه ی دیگه.یه لباس گرفتم که امتحان کنم که رضا از جلوی در رد شد و مینا متوجه شد!چند لحظه متعجب به بیرون نگاه کرد،بعد دید خبری نیست بیخیال شد.بعد از چند دقیقه رضا برگشت و فهمید ما اونجاییم ولی جلو نیومد.مینا گفت:نازی میشه زودتر بخری بریم؟
-چی شده؟
مینا-حالم خوب نیست
-مینا حالت اصلا خوب نیست،چت شد یهو؟رنگت پریده.تو که الآن خوب بودی دختر
مینا-نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه اون اینجاس
-کی اینجاس؟چی داری میگی؟
مینا-رضا...فکر میکنم رضا اینجاس...
تو دلم به عشقش آفرین گفتم.از راه دور حضور رضا رو احساس کرد.
-میخوای بریم بیرون؟
مینا-نه.تا اینجا اومدیم نمیشه دست خالی برگردیم.تو لباستو بخر تا با هم بریم
-عیب نداره.من با یه لباس دیگه میرم.پاشو بریم بیرون
بلندش کردم و بردمش بیرون.تو دلم میگفتم:رضا کجایی؟بدو بیا که رفتیم!یکم که از اون مغازه دور شدیم گفتم:مینا حالت بهتر شد؟
مینا-نه هنوزم همونجوریم.نازی من مطمئنم رضا اینجاس
-از کجا اینقدر مطمئنی؟اون چرا باید اینجا باشه اصلا؟
مینا-دیگه لینا رو نمیدونم ولی میدونم الآن اینجاس.تازه بوی ادکلنش هم میاد(ای رضا میمردی ادکلن نمیزدی؟)
-اه مینا بس کن.هزار نفر ممکنه از اون ادکلن داشته باشن
مینا-آره ولی هیچکی اونجوری مثل رضا با ادکلنش دوش نمیگیره که اینطوری بوش بیاد.
-میخوای بریم خونه؟
مینا-نه من خوبم مگه نمیخواستی لباس بخری؟
-دختر تو هیچوقت عوض نمیشی!
مینا-نمیشه که دوستم به خاطر من با لباس بد بره مهمونی!
-باشه!
رفتیم تو یه لباس فروشی و رضا که داشت دنبالمون میومد(و همه حرفای مینا رو شنید!)اومد اونجا.داشتیم یه لباس رو نگاه میکردیم که رضا اومد پشت سر مینا و خیلی آروم گفت:سلام مینا
مینا اول تعجب کرد فکر کرد اشتباه شنیده ولی من متوجهش کردم که اشتباه نکرده و واقعا رضا پشت سرش وایساده...
مینا-اینجا چیکار میکنی؟
رضا-اومدم عذرخواهی کنم.بعد یه شاخه گل داد به مینا.
مینا-عذرخواهی تو دیگه هیچی رو درست نمیکنه.عذرخواهی تو واسه من اعتماد نمیشه
رضا-ولی من دوستت دارم
مینا-منم یه روز دوستت داشتم ولی تو بی توجه به من رفتی با یکی دیگه.منم از تو زندگیم اسم تورو خط زدم واسه همیشه...
رضا-تو هنوز منو دوست داری
مینا-کی همچین چیزی گفته؟من تو رو فراموش کردم(خودشم میدونست داره دروغ زیادی میگه!)
رضا-ولی چشمات چیز دیگه ای میگن
مینا-چشمای من هیچی نمیگن.از اینجا برو وگرنه من میرم
رضا-بگو...بگو که هنوز منو دوست داری...من میدونم...سعی نکن پنهون کنی
مینا-خیلی معذرت میخوام ولی خبرچینات بهت خبر اشتباه دادن.من همون روز که دوست دختر خوشگلت زنگ زد فراموشت کردم.
رضا-یعنی دیگه دوسم نداری؟
مینا-...نه...
رضا-یعنی منو نمیبخشی؟
مینا...نه
رضا-پس واسه کی دست به خودکشی زدی؟
مینا با چشمای گرد نگاش کرد و گفت:کی به تو گفته؟
رضا-پس زدی!
مینا-به تو مربوط نیست
رضا-مینا،پنهون نکن.تو منو دوست داری.منم تورو دوست دارم.چرا میخوای زندگی رو واسه هردومون زهر کنی؟
مینا آهی کشید و با لحن مهربونتر جواب داد:باشه...همه اینا درست،من تو رو دوست دارم،تو هم منو دوست داری.پس مینو کیه؟
رضا-تو به خاطر اون ناراحتی؟؟(خاک بر سر خنگت!!)
مینا-پ نه پ به خاطر دختر همسایه ناراحتم(!!)
رضا-بیا بریم کافی شاپ تا واست مفصل توضیح بدم.
مینا-من جایی نمیام.هرچی میخوای همینجا بگو
-مینا جان برو دیگه.شاید حل شد باز برگشتی پیشش
مینا-باشه میام ولی فقط به خاطر نازنین
رضا-مرسی نازنین خانوم
-خواهش می کنم.برین دیگه.حرفاتون تموم شد به من زنگ بزنین تا منم بیام با هم بریم خونه
مینا-مرسی نازی جون
-واسه چی؟
مینا-واسه این که سعی داری آشتیمون بدی
-من که واسه تو این کار رو نکردم(!!)
مینا-وا؟پس واسه کی کردی؟
-واسه خودم
مینا-خودت؟؟
-آره دیگه.اگه آشتی کنین منم راحت میشم
مینا-از چی؟؟
-از اینکه هی مراقب باشم تو کار دست خودت ندی!!
مینا-نازییییییییی!!
-بلهههههه؟؟
مینا-الآن وقت شوخی و خندس؟
-از قدیم گفتن:خنده بر هر درد بی درمان دواس!!برو ببینم چیکار میکنی!آشتی نکنین من میدونم با اون رضای بی چشم و رو!
مینا بعد از کلی خنده و شوخی با رضا رفتن سمت کافی شاپ...داشتم به رفتن اونا نگاه میکردم که متوجه شدم یکی کنارم وایساده.گفتم خب بی محلش می کنم میره ولی بعد از چند دقیقه لب به سخن گشود(!!!):به چی خیره شدی؟؟دوست پسرته؟
نمیدونم چرا اصلا جوابشو دادم؟نمیدونم چرا نگفتم به تو مربوط نیست؟انگار یه نفر حرفامو دیکته می کرد:نه دوستم بود با دوست پسرش قهر بود آشتیشون دادم.
یه نگاه به سرتا پاش انداختم ببینم اصلا دارم با کی حرف می زنم شلوار لی سرمه ای کت کتان قهوه ای و تی شرت چسبون همرنگ کتش با یه شال گردن سبز کفشاشم که به به ال استار!بابا خوشتیپ اون عینکتو بر میداشتی ببینم چشمات چه رنگیه؟؟(اوا؟من چرا اینجوری شدم؟؟)به تیپش فکر می کردم که صداش از رویا درم آورد! : حالا سر چی دعوا کرده بودن؟
-سر اینکه رضا رفته بود مسافرت اونجا با یه دختر دیگه دوست شده بود.یه ماه پیش دختره زنگ میزنه به مینا و همه چی لو میره.از اون موقع تا حالا هم اینا باهم قهرن.تا امروز که من آشتیشون دادم
-شما خیلی با نفوذ بودین که تونستین آشتیشون بدین وگرنه این آقا رضا که دارین میگین گناه بزرگی کرده.من اگه جای دوستتون بودم نمی بخشیدمش
-خب آدم یه وقتایی اشتباه می کنه و بعد پشیمون میشه.رضا هم الآن پشیمونه
-به هر حال من پرهام هستم.
-خوشبختم ولی من دیگه باید برم ببخشید
پرهام-کی دوباره همدیگرو میبینیم؟
-چی؟
پرهام-کی دوباره میتونیم همدیگرو ببینیم؟
چرا نگفتم هیچوقت؟؟یکی برام توضیح بده لطفا!
-نمیدونم،هروقت که قسمت بخواد
پرهام-باشه پس میبینمتون.
-خدافظ
پرهام-خدانگهدار
ازش دور شدم ولی می دونستم داره نگام میکنه.سنگینی نگاشو روم حس میکردم ولی ترجیح دادم به روی خودم نیارم...به ساعتم نگاه کردم تقریبا یه ربع شده بود که مینا و رضا رفته بودن کافی شاپ،که مینا زنگ زد.سریع جواب دادم:شیری یا روباه خانومی؟
مینا-شیر شیرم!!!
-إ؟آفرین پس آشتی کردین؟
مینا-گفتم باید فکر کنم.
-تو هم خوب یاد گرفتی خودتو لوس کنی ها!
مینا-بله دیگه ما اینیم!
-خب داستان مینو رو واست تعریف کرد؟تعریف کن
مینا-آدم عاقل اینجوری که نمیشه بگم.بزار بریم خونه میگم واست
-مگه تو کجایی؟
مینا-جلوی در پاساژ
-وایسا منم میام
دو دقیقه بعد بهش رسیدم:خب بگو
مینا-چی رو بگم؟
-داستان مینو رو دیگه
مینا-اخه عزیز من بذار برسی بعد بگو تعریف کن
-خب رسیدم دیگه بگو.نکنه میخوای از زیر تعریف کردنش در بری؟
مینا-نخیر من به تو نگم به کی بگم؟میگم برات صبر داشته باش!
-باشه صبر می کنم.
5دقیقه بعد...
-نمیخوای بگی؟
مینا-صبر کن بابا
15 دقیقه بعد...
-بگو دیگه مینا نیم ساعته داری میگی صبر کن
مینا- بابا بذار به یه جای درست حسابی برسیم میگم واست
در کافی شاپ...20دقیقه بعد...
-خب اینم جای درست حسابی حالا بگو
مینا باشه میگم بذار یه چیزی سفارش بدیم(وااای مینا بترکی مردم از فضولی!!)

 

بستنی سفارش دادیم(تو اون سرما بستنی می خوریم چقدر ما عاقلیم!)و منتظر شدیم تا بیارن واسمون
-نمیخوای بگی؟
مینا-چرا میگم
گارسون-بفرمایید.چیز دیگه ای میل ندارین؟
مینا-نه ممنون
بالاخره بعد از یه ساعت حرص دادن من مینا خانوم لب به سخن گشود:قضیه از این قراره که رضا میره تو فرودگاه اون دختره مینو،رضا رو میبینه و از اونجا که رضا بسیار بسیار خوشتیپه(!!)این دختره در نگاه اول یه دل نه صد دل عاشق رضا میشه.ولی نه عاشق خودش بلکه عاشق تیپ و قیافش(!!!)و برعکس همه ی دخترا که شماره از پسرا میگیرن این میاد شماره به رضا میده...
-خب جالب شد!بعدش چی میشه؟؟
یه قاشق بستنی تو دهنش گذاشت و ادامه داد:رضا هم فکر میکنه آدم درست حسابیه شماره رو ازش میگیره و برخلاف دلش که پیش من بود و نمیخواست که بهش زنگ بزنه،این بالاخره زنگو میزنه!دختره هم دیگه پیله میکنه میگه رضا باید باهاش ازدواج کنه.(دیگه پررویی تا چه حد آخه؟؟!)
-وای وای چه رویی داشته این مینو!!خب بعد؟؟
مینا-آره بابا تازه دو سه بار هم به رضا گفته با من ازدواج کن!یعنی غیر رسمی ازش خواستگاری کرده!!بعد رضا میگه من اینجا زندگی نمیکنم.خوانوادم دختر دیگه ای رو برام در نظر گرفتن و خلاصه وقتی میخواد بیاد کرمانشاه تو فرودگاه میخواد بره چمدونشو تحویل بده دختره گوشیشو کش میره و همونطور که خودم و خودت دیگه میدونیم به من زنگ میزنه.البته نه همون روز بلکه سه ماه بعدش(!!)چون تو این سه ماه در به در دنبال رضا بوده.فکرشو بکن!!
-بابا این دیگه کیه؟؟
مینا-یه بشری به اسم مینو !!! آره داشتم میگفتم نپر وسط حرفم بچه جون!شماره ی منو پیدا میکنه فکر میکنه رضا با من دوسته،که مسلما هم بودیم،ولی خب...واسه همین شماره منو ور میداره دیگه!ولی همون روز تو فرودگاه که میخواسته برگرده رضا بهش میگه خوشم از قیافت نمیاد برو دیگه ریختتو نبینم(!!!)ولی دختره به خرجش نمیره که نمیره!این بود تمام ماجرا!فک منم داغون شد دیگه!!
-یعنی این رضا دیگه کیه!ولی واقعا استحقاق بخشش رو داره چون بیچاره خودش که کاری نکرده!اون دختره دیوونه بوده که افتاده دنبال رضا!!
مینا-آها راستی اون شب که با وب حرف میزدیم تو گفتی مشکوکه یادت میاد؟؟
-آره چطور؟؟
مینا-اون شب واسه اینکه من نفهمم گوشیشو گذاشته بوده رو سایلنت و تو اون مدت مینو داشته هی زنگ میزده بهش.واسه همین عجله داشت که حرفشو تموم کنه!!!که البته حرفش با مینو به دعوا ختم میشه!!ولی جدا من هیچوقت فکرشم نمیکردم که یه دختر بیوفته دنبال یه پسر اونم با این پشتکار که بخواد زندگیشو بریزه بهم که به دستش بیاره!
-آره واقعا زیاده روی محض بوده!

ترجیح دادم درباره ی پرهام باهاش حرف نزنم.یعنی مسئله ی مهمی هم نبود که بخواد بدونه...
یه هفته ای بود که مینا رضا رو تو خماری گذاشته بود و هنوز بهش جواب نداده بود که باهاش آشتی میکنه یا نه!هرچی بهش میگم اون بیچاره که کاری نکرده ببخشش ولی کو گوش شنوا؟رضای بیچاره هم هی میره هی میاد به مینا التماس میکنه که برگرده ولی...خب میناس دیگه.کاریش هم نمیشه کرد!یه روز تو راه برگشتن از دانشگاه رفتیم تو یه پارک که یکم هوا بخوریم.که از دور پرهام رو دیدم.هرکاری کردم مینا بلند نشد که بریم و اون متوجه شد که ما اونجاییم و اومد طرفمون.(اینم از قسمت!!)با لبخند به من سلام کرد و گفت:ایشون همون دوستتون هستن که با دوست پسرشون آشتیشون دادین؟(قربون اون حافظه!!)
-بله همونه!
مینا-نازی جان،ایشون منو از کجا می شناسن؟
به جای من پرهام جواب داد:اون روز که شما با آقا رضا رفتین کافی شاپ من دوستتون رو دیدم
مینا-نازی خیلی بدی چرا به من نگفتی؟؟
-خب وقت نشد!
پرهام-عیب نداره،حالا که گذشته دیگه
مینا-باشه.حالا بذارین من یه زنگ به رضا بزنم بگم بیاد باهم بریم یه رستورانی یه چیزی بخوریم.من گشنمه(آآآآی شیکمووو)
پرهام-ایشون رو تو زحمت نندازین.من خودم شما رو میبرم!(خدایا این پسر چرا اینقدر باادبه!)
مینا-نه دیگه بی انصافی میشه شما دوتا باهم منم با رضا باشم دیگه!!
یه چشم غره به مینا رفتم و گفتم:مینااااا
مینا-خیله خب بابا قورتم نده دیگه نمیگم!
پرهام-همیشه حرف حرف خانوماس(وای منو بیگیر!این چرا اینجوریه آخه؟)
مینا به رضا زنگ زد و پنج دقیقه بعد رضا اومد پیش ما و رضا رو به پرهام معرفی معرفی کرد.البته اسمشو نمیدونست واسه همین خیط شد!!(هه هه هه!!!)
مینا-رضا،ایشون آقای...؟؟
پرهام-پرهام هستم!پرهام آراسته
رضا با پرهام دست داد و ابراز خوشبختی کرد و اینا(همون احوال پرسی خودمون!)
رضا-نازنین خانوم نگفته بودین که شمام ...
نذاشتم حرفشو ادامه بده.سعی کردم بحثو عوض کنم،ولی مگه رضا و مینا میذاشتن؟بندکرده بودن به من و پرهام!!
رضا-خوشبخت شین!(بمیر رضا!)
مینا-واای چقدر به هم میاین!(مینا خفهههه!)
پرهام-نه شما دارین اشتباه فکر میکنین
-آقای آراسته لطفا شما برین اینجا بمونین اینا واستون حرف در میارن.خیلی ببخشید
پرهام-عیب نداره.من میرم ولی فردا همینجا میبینمتون.
چرا نگفتم کار دارم؟چرا نگفتم نه؟؟من که نفهمیدم!شما بفهمین خواهشا!
-باشه.فعلا
پرهام-خدانگهدار
رضا که هنوز داشت با مینا در مورد ما حرف میزد با رفتن پرهام به من گفت:إ؟؟آقای آراسته کجا رفت؟؟
مینا-ای کلک!خوب واسه خودت بی سر و صدا کار می کنی و به ما نمیگی!
رضا-خب مینا خانوم ظاهرأ با بنده آشتی فرمودین؟؟
مینا-باشه دلم واست سوخت باهات آشتی میکنم ولی یه چیزی رو یادت باشه.اگه یه روزی یه وقتی حتی فکر اینکه منو ول کنی و بری با یکی دیگه رو کردی با زندگیتم خدافظی بکن چون من زنده ات نمیزارم!!خودم از رو زمین ورت میدارم!!
رضا-أه أه!نازنین خانوم اینو بگیرین الآن منو می کشه!
اینو گفت و شروع کرد به دویدن سمت ماشینش!
مینا-خدایا...اینو...از من نگیر!!!!(برو بابا عاشق!!)
-فکر کردم الآن میگی خدایا منو نجات بده!
مینا-نه دیگه کفر که نباید بگم!
رفتیم رستوران و نهار خوردیم.اون دوتا هم کلی به من و پرهام گیر دادن!سوژه گیر آورده بودن دیگه،وقتی هم که سوژه گیر بیارن ول کن معامله نیستن اصلا!!
فردای اون روز با مینا داشتیم از همون مسیر رد می شدیم که یه پسربچه با یه دسته گل هفت برابر اندازه خودش اومد جلومون و گفت:این مال شماس !
من تعجب کرده بودم.ازش پرسیدم:مال من؟ولی از طرف کی؟؟
پسربچه با همون لحن بچگانه خودش جواب داد:یه آقایی اونجا بود گفت که بیام اینو بدم به شما !(اوخی فداااات!)به اون سمت خیابون اشاره کرد.دقت که کردم پرهام رو دیدم!!!
یه دسته گل خیلی قشنگ بود و همه گلاش هم تازه بود انگار همین الآن چیدیشون!مینا به دسته گل نگاه کرد و گفت:بدجوری دیوونش کردی دختر!بابا رحم داشته باش!
-مینا،باز شروع نکن لطفا!
مینا-إ!نگاه کن یه چیزی بین گل هاس!
گل هارو زدم کنار و دیدم یه کارت لابه لاشون پنهون شده بود.درش آوردم به مینا گفتم:یعنی چی میتونه نوشته باشه؟
مینا-چی میخواستی باشه؟بچه عاشقت شده!تو دو ملاقات چه کردی با اون بیچاره؟!!
-بیا بخونیمش!
مینا-من غلط بکنم!نامه شماس و مسلمأ خصوصیه.خودت تنها بخونش!
-باشه پس تو این گل ها رو بگیر!
کارت رو باز کردم توش یه خط نوشته شده بود:
"تقدیم به گلی که این گل ها در برابرش به حساب نمی آیند"
یعنی واقعا اون عاشقم شده؟نه بابا فکر نکنم!کارت رو به مینا نشون دادم:آخی بچه شاعرم هست!
-چرا اینقدر بهش میگی بچه؟(اینو الآن من گفتم؟خدا رحم کنه!)
نکنه منم عاشقش شدم؟؟!!
مینا-آها الآن فهمیدم!تو هم آره دیگه؟؟
-منم چی؟
مینا-نازی جون نزن به کوچه ی علی چپ چون به بن بست میرسی!اعتراف کن.زودباش.
-به چی باید اعتراف کنم؟
مینا-هی خدا!...به اینکه تو هم اونو...دوست داری دیگه دیوونه!
به فکر فرو رفتم.از نظر قیافه که هیچی کم نداشت.ولی من هنوز هیچی از اخلاقش نمیدونم ولی خب...از برخوردش فهمید که رفتارش با خانوما خیلی خوبه.با تکون دست مینا به خودم اومدم که می گفت:نازی؟چی شدی؟
-ها؟هیچی.داشتم فکر میکردم
مینا-به پرهام؟؟
-آره...
مینا-به نتیجه ای هم رسیدی؟
-تقریبأ...
مینا-خب؟؟خب؟؟
-خب چی؟
مینا-خب دیوونه.بیا بریم حداقل یه تشکر خشک و خالی ازش بکن
-راست میگی بریم!
هرچی بهش نزدیکتر می شدیم ضربان قلب من تندتر می شد،ولی تا اینکه بهش رسیدیم و سلام کردیم استرس و اضطراب همه چی تموم شد!
پرهام-سلام
-سلام
مینا-سلام...آقای آراسته واقعا بهتون تبریک میگم واسه سلیقتون!هم گل ها،هم دوست من!!
پرهام-خوشحالم که خوشتون اومده
-ممنون ولی لازم نبود زحمت بکشید.
پرهام-زحمت چی؟فقط یه هدیه کوچولو بود.
مینا-راستی آقای آراسته،شما هم دانشجو هستین؟
پرهام-نه راستش کنکور قبول نشدم.پدرم گفت دانشگاه میخوای چیکار؟تو شرکت کار کن.منم قبول کردم!
مینا-خوشبحالتون!آدم واقعا از درس خوندن خسته میشه بعضی وقتا!
پرهام-آره خب خستگی هم داره!
مینا-راستی شما ما رو به اسم نمیشناسین درسته؟
پرهام-نه متأسفانه،فقط از چهره میشناسمتون!
مینا-من مینا خسروی هستم.ایشونم دوستم نازنین الفتی
پرهام-چه اسمای قشنگی،نازنین...اسمتون بهتون میاد!
-خیلی ممنون.
پرهام-آقا رضا امروز نمیان؟
مینا-نه دیروز رفت
پرهام-رفت؟کجا رفت؟
مینا-خب کارش مهموندار هواپیماس دیگه باید بره.دیروز عصر رفت تهران.
-چه جالب!کی برمیگردن؟
مینا-دو سه روز دیگه
چه جالب بود که مینا دیگه بی قراری نمیکرد واسه رضا!
-مینا جان میخوای همینجا بمونی؟بیا بریم دیگه.الآن نگرانمون میشن
مینا-باشه
-از بابت گلها دوباره ممنونم آقای آراسته
پرهام-قابل شما رو نداشت
-خدافظ
مینا-خدافظ
پرهام-به سلامت.
دوباره از پرهام دور شدیم و گیر دادن های مینا شروع شد!این بار گیر داده بود به من!
مینا-ای ناقلا!حالا دیگه به دوستت هم نمیگی چیکار میکنی در روز؟
-
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 3- رمان اناهیتا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 79- رمان قربانی , دانلود رمان | رمان های عشقولانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/11 تاریخ
کد :63268

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا