تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گاهی شادی گاهی غم (فصل سوم)



پرهام-از حرف من تعجب کردی؟
-نه نوشابه بود پرید تو گلوم.صیغه واسه چی؟
پرهام-واسه اینکه به هم محرم شیم.
-پرهام،تو که اینطوری نبودی.مامانمو چیکار کنم؟به داداشم چی بگم؟
پرهام-کسی چیزی نمیفهمه
-نه پرهام.اصلا کار درستی نیست.
پرهام-باشه هرجور دوست داری.
در سکوت غذامونو خوردیم.تا بعد از غذا و حتی تا در خونه هم هیچکدوم حرف نزدیم.موقع رفتن گفتم:خدافظ.با بی اعتنایی جوابمو داد.تعجب کردم چون همیشه لحظه خدافظی یه ابراز علاقه ای چیزی میگفت ولی این بار خبری از این کارا نبود.من که میدونستم ناراحتیش به خاطر چیه.منم مثل خودش رفتار کردم.پیاده شدم و گفتم:خدافظ.تا من رفتم کنار پاشو گذاشت رو گاز و تو یه لحظه از دیدم محو شد...هی خدا...یه عقلی به این بده یه پولی هم به ما!با اینکه چندماه بود که با هم بودیم ولی هنوز شماره همدیگرو نداشتیم(قابل توجه بعضی دختران محترم که با آقا رضا میپرن!!مینا رو میگم دیگه!)نمیتونستم بهش زنگ بزنم.از دستش عصبانی بودم که چرا اون حرفا رو زده؟یعنی واسه چی میخواست محرمش بشم؟نکنه اینم از اوناشه؟تو همین فکرا بودم که مامانم صدام کرد.
-بله مامان؟
مامان-تلفن با تو کار داره عزیزم گوشی رو بردار.
-کیه؟
مامان-میناس
-باشه شما گوشی رو بذار من برمیدارم
-سلام
مینا-سلام خوبی؟
-خوبم تو چطوری؟
مینا-زنده ایم...(پ نه پ قرار بود مرده باشی!!)
-چرا به گوشیم زنگ نزدی؟
مینا-آخه با تلفن خونه زنگ زدم حوصله نداشتم شماره گوشیتو بگیرم
-میدونستی خیلی تنبلی؟
مینا-به!زحمت کشیدی!تازه فهمیدی؟
-نه میدونستم الآن مطمئن شدم.
مینا-خب دیگه.من زنگ زدم بگم تو از دست مجنون ناراحتی؟
-نه چرا؟
مینا-آخه دیروز مجنون بهم گفت لیلی از دستم ناراحته شما از دلش در بیار.حالا چی شده؟اول زندگی دعواهاتون شروع شد؟
-مینا اصلا حوصلتو ندارم
مینا-خب بابا.خونسردی خودتو حفظ کن...حفظ کردی؟...حالا شمرده شمرده با خونسردی برام بگو چی شده که از دست مجنون ناراحتی؟
-پسره وایساده جلوم بهم میگه بیا صیغه محرمیت بخونیم
مینا-خب؟
-میگه تا به هم محرم شیم
مینا-خب؟
-خب و کوفت
مینا-خب؟
-خب و مرض!(اه چقدر میگی خب؟بسه بابا!)
مینا-اه چقدر دلت میخواد فحش بدی ها
-آخه هی خب خب میکنی
مینا-آخه اینی که گفتی دلیل نمیشه.بدبخت پشنهاد داده.تو چی گفتی؟
-خواستم بگم غلط اضافی کردی.ولی نگفتم.سکوتو ترجیح دادم تا اینکه یه چیزی بگم که بعدا پشیمون شم.
مینا-آفرین.ولی میتونی بگی بیاد خواستگاریت!
-مینا تا حالا به سن من فکر کردی؟من هنوز بیست و دو سالم هم نشده.از الآن زوده.
مینا-ببین اینی که میگم فقط نظر منه.روش فکر کن.به اون میگی بیاد خواستگاریت بعد به مامانت و رسول(داداشم)میگی حالا حالا ها قصد ازدواج نداری.پرهامم میگه صبر میکنه.اونام مجبورن یه عقدکنونی یه صیغه ای چیزی براتون بگیرن تا بعد که جشن عروسیتون رو برگزار کنن ایشالا!تازه از این موش و گربه بازی هم خلاص میشین!
-اگه رسول نذاشت صیغه بخونیم چی؟اون خیلی غیرتیه
مینا-مثلا داداشته ها.خوبیه خواهرشو میخواد.اگه نذاره که دیگه اسمشو نمیشه برادر گذاشت.میزاره اما بعد از تحقیقات در مورد آقای مجنون!
-فغلا که با پرهام قهرم.اون باید بیاد منت کشی!
مینا-قهر کار بچه هاس عزیزم.میخوای بهش بگم بیاد منت شما رو بکشه؟
-تو چطوری میخوای بگی؟؟
مینا-من که نمیگم.رضا میگه.اون شمارشو داره.
-نه نمیخواد.خودش عقل داره میدونه باید بیاد منت کشی!
مینا-هرطور دوست داری.
-کاری نداری؟
مینا-نه بای
-بای.
به حرفاش که فکر کردم دیدم بد هم نمیگه.فکر جالبی بود!
فرداش داشتیم با مینا تو کوچه قدم میزدیم تا به خونه برسیم.پرهام اومد جلومون و یه شاخه گل به من داد(چرا پسرا وقتی میخوان معذرتخواهی کنن گل میدن؟اونم یه شاخه؟؟)و گفت:نازنین...منو ببخش.
مینا اومد وسط و گفت:خب من میرم تا لیلی و مجنون راحت دل و قلوه هاشونو عوض بدل کنن.
-تو که خودی هستی میتونی وایسی
مینا-نه من فرار رو بر قرار ترجیح میدم الآن!مینا که رفت پرهام گفت:منو میبخشی؟
-آره
پرهام-دیگه از دستم ناراحت نیستی
-از اول هم نبودم
پرهام-چرا از حرفم ناراحت بودی
-نه فقط جا خوردم
پرهام-خب...یعنی تو میخوای همینجوری دوست بمونیم؟
-ببین من و تو دوست نیستیم چون دوستا شماره همدیگرو دارن(ولی دروغه !وقتی یه پسر و دختر باهم رفت و آمد دارن میشه چی؟میشه دوستی دیگه)ولی در مورد پیشنهادت باید یه طوری باشه که مادرم و برادرم هم خبر داشته باشن
پرهام-مثلا چطوری؟
-مینا این راهو پیشنهاد داد که تو بیای خواستگاری من ولی نه من تورو میشناسم نه تو منو.بعد میگیم باید بهتر همدیگرو بشناسیم اونام یا نامزدی میگیرن واسمون یا در حد ابتدایی صیغه محرمیت میخونن!
پرهام-اینم حرفیه.تو اینطوری راضی هستی؟
-آره
پرهام-پس منم راضیم.حالا کی بیایم واسه امر خیر؟
-امر خیر شماس.من باید بگم کی بیاین؟باید با مامانم و رسول هماهنگ کنین.
پرهام-رسول کیه؟
-داداشم دیگه
پرهام-باشه ولی این آقا رسول رو کجا میشه پیدا کرد؟
-تو مفازه اش!
پرهام-آدرس؟؟
-خیابون...بوتیک...آقای الفتی!
پرهام-باشه
داشتیم حرف می زدیم که مینا اومد پیشمون:خب لیلی و مجنون حرفاشونو زدن؟
پرهام-آره زدیم
مینا-خب!ما هم دعوت کنین ها!
-واسه چی؟
مینا-واسه همونی که داشتین نقشه اشو میکشیدین!عروسی دیگه!
-عروسی کدومه؟
مینا-عروسی لیلی و مجنون دیگه
-آی نمیری مینا
پرهام-چشم مینا خانوم شما دعوتید از الآن
-پرهاااام
پرهام-نازنییییین
-تو دیگه حرص منو در نیار.زورم به این نرسه به تو خیلی میرسه!
پرهام-باشه چشم.اصلا ما زیپمونو میکشیم!
مینا-آخی چه زن ذلیل!
پرهام-چیکار کنیم دیگه؟زن ذلیلیه
مینا-آقا پرهام به رضای ما هم یکم زن ذلیلی بیاموزید لطفا.اصلا حرف گوش نمیده.باید حتما یه فصل خوب کتک بخوره تا گوش کنه.
پرهام-کتک هم میخوره؟این خودش آخر زن ذلیلیه خب!
مینا-کتک به چه کارم میاد؟باید حرف شنو باشه.راستی نازی وای به حالت منو واسه مراسم خواستگاری خبر نکنی!
-آش بی نخود میشه؟
مینا-خب نه
- پس خواستگاری هم بدون تو نمیشه!
مینا-اون که معلومه!
-چه به خودش گرفت!
مینا- به خودم نگیرم چیکار کنم؟
-همیین!!
مینا-اگه رضایت میدین تا بریم!
پرهام-برسونمتون؟
مینا-من ترجیح میدم پیاده برم.
پرهام-هوا سرده
مینا-نه من دوست دارم
پرهام-نازنین بانو شما میاین؟
مینا به جای من جواب داد:لیلی با مجنون میره.برو لیلی جان!
گوشیم زنگ خورد،جواب دادم:بله؟
-سلام
-آقا رضا شمایید؟
رضا-آره منم
-چطور شد یادی از ما کردین؟
رضا-نازنین خانوم.پرهام قراره بیاد خواستگاری شما؟
-آره چطور مگه؟
رضا-آخه مینا هم گفت ما هم این کارو بکنیم،منم برم خواستگاری اون
-خب اینجوری که خیلی هوبه.از این دوستی کذایی که بهتره
رضا-آره ولی من نمیتونم.
-چرا نمیتونید؟
رضا-خب نمیتونم دیگه
-نکنه میخواید بگید هنوز مینا رو دوست ندارید؟
رضا-نه...من مینا رو دوست دارم ولی نه برای ازدواج
-دارین شوخی میکنید؟
رضا-من با شما شوخی دارم؟
-یعنی این مدت شما مینا رو بازی دادین؟
رضا-حداقل شما اینو نگین لطفا
-چرا نگم؟شما اونو بازی دادین.دوسش نداشتین ولی وانمود میکردین که دوسش دارین.را به را براش کادو می خریدین.اون باور کرده بود که شما دوسش دارین
رضا-با چه زبونی بگم دوسش دارم...ولی نه برای ازدواج و این حرفا.
-الآن چرا اینا رو به من میگین؟من که مینا نیستم.
رضا-دارم اینا رو بهتون میگم که شاید شما بتونین منصرفش کنین.شما دوستشین
-من؟من چطوری میتونم به دوستم بگم پسری که این همه مدت دوسش داشته ازش دست برداشته؟چطوری میتونم؟نه،چطوری میتونم؟
رضا-شما میتونین.قبلا هم یه بار اینکارو کردین.
-من چیزی نمیگم.زندگی خودتونه،خودتون هم درستش کنین.
رضا-خواهش میکنم نازنین خانوم
-میشه بگین اونیکه شما دوسش دارین کیه؟
رضا-یکیه که شما میشناسینش
-من کسی رو نمیشناسم
رضا-اون...مینوئه...
چی؟مینو؟(واااای بازم این دختره...)
رضا-آره
-یعنی اون داستانا که واسه مینا گفتین...
رضا-دروغه...همش دروغه
-از اون موقع تا حالا با اون بودین؟
رضا-من و اون باهم همکاریم.تقربا همه ی پروازامونم با همه
-پس واسه همین وقتی می رفتین سفر دیگه سراغی از مینا نمیگرفتین؟اونجا یکی دیگه رو داشتین
رضا-خواهش میکنم اینطوری درباره من فکر نکنین
-پس چطوری فکر کنم؟شما مینا رو بازی دادین.فقط به خاطر سرگرمی و وقت گذرونی.از اون طرف هم با اون دختره بودین.میخواین چی فکر کنم؟
رضا-شما خودتونم عاشق شدین دیگه.اونطوری که شما پرهامو دوست دارین منم مینو رو دوست دارم
-عشق منو با مال خودتون مقایسه نکنید.ما باعث بهم ریختن زندگی یه نفر دیگه نشدیم
رضا-به مینا میگین؟
-نه خودتون باید بگین
رضا-خواهش میکنم
-نه...من نمیگم.و گوشی رو قطع کردم.
-پسره ی چش سفید،مینا چی کم داشت که رفتی با اون دختره؟خیلی خری واقعا...حالا چطوری به مینا بگم؟وای خدا به مینا کمک کن.نمیدونم چه حالی ممکنه بشه وقتی این موضوع رو بفهمه.
دوباره صدای گوشیم اومد.این بار مینا بود.:الو؟
مینا-نازی باید باهات حرف بزنم
-مینا کجایی؟صدات کم میاد
-گفتم باید باهات حرف بزنم
-خب بگو
مینا0با تلفن که نمیشه.بیا بیرون
-مگه تو کجایی؟
مینا-دم در خونتون.بیا پایین
-اومدم
گوشی رو قطع کردم و با عجله از پله ها رفتم پایین و در رو باز کردم.از دیدن مینایی که جلوی در بود شوکه شدم.برخلاف همیشه که مرتب بود اون روز خیلی بهم ریخته به نظر میرسید.آوردمش تو اتاق و سعی کردم آرومش کنم ولی مگه می شد؟
-مینا چته؟چرا قیافت اینجوری شده؟
بغضش ترکید و افتاد گریه
-چرا گریه میکنی مینا؟چی شده؟واسه کسی اتفاقی افتاده؟
یه لحظه فکر کردم موضوع رضا رو فهمیده وای حسم غلط از آب در اومد.اون خودش یه کاری کرده بود.
مینا-نازی من...من یه کار اشتباه کردم.
-چه کاری؟
مینا-من با یکی دیگه دوست شدم...
-چییییی؟
(ای بابا این دوتا چرا اینجوری میکنن؟)
مینا-نازی حالا بگو من چیکار کنم؟
-کی هست؟
مینا-اسمش پارساست
-از فامیلاتونه؟
مینا-نه...پسر همسایمونه.
-....
مینا-ولی خب...
-خب چی؟
مینا-چندشب پیش نامزدیش بود
-چییییییییی؟تو با یکی که نامزد داره دوست شدی؟
مینا-حالا چیکار کنم؟جواب رضا رو چی بدم؟بگم بهت خیانت کردم؟اونجوری که منم میشم مثل خودش.ولی همین روزا نامزدی من و رضاس،من چیکار کنم؟
تو دلم گفتم:دختر بیچاره.نمیدونی که رضا هم یکی رو داره واسه خودش
-خودتو ناراحت نکن.از این اشتباهات آدم زیاد میکنه.رضا هم تو رو درک میکنه.ناراحت نباش
مینا-نه نازی.پارسا نامزد داره.چند روز دیگه هم ازدواج میکنه.باید رابطمو باهاش قطع کنم
-میتونی؟
مینا-آره
-پارسا میدونه که تو...
مینا-نه بابا،بیچاره از کجا باید بدونه؟
-خب پس هنوز جا داری واسه جبران.نگرانی نداره که
مینا-به رضا چی بگم؟
-بهش زنگ بزن بگو بیاد اینجا.همه چی رو روراست بهش بگو.من مطمئنم اون تو رو درک میکنه
تو دلم گفتم:آره درک میکنه چون خودشم مونده چجوری به تو بگه!
مینا-نازی حس میکنم اگه به رضا بگم منو ول میکنه میره
-درست حس میکنی
مینا-یعنی میذاره میره؟
یه نفس عمیق کشیدم که جرأت پیدا کنم و گفتم:...رفته...
مینا-رفته؟کجا؟
-با...یکی دیگه
مینا-داری شوخی میکنی دیگه؟
-متأسفم که این چیزا رو از زبون من بشنوی ولی...واقعا اون رفته با یکی دیگه
مینا-ولی...آخه چرا؟
-چون...اون تورو دوست نداره...عشقش یکی دیگس
مینا-کی؟
-بهت نمیگم
مینا-کیه نازی؟تورو خدا بهم بگو
-.....
مینا-مینو؟؟؟...
از سکوتم فهمید که درست حدس زده.از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره ی بلند اتاقم وایسادم و به بیرون نگاه کردم.نمیتونستم تو چشمای مینا نگاه کنم و این خبرو بهش بدم.
-لازم نیست خودتو ناراحت کنی مینا.اون خیلی بی لیاقت بود.
جوابی ازش نشنیدم واسه همین برگشتم سمتس و دیدم دراز به دراز رو زمین افتاده.تکونش دادم ولی جواب نداد.با گفتن جمله ی "یا علی "سریع اورژانس رو گرفتم.5 دقیقه بعد اومدن مینا رو بردن بیمارستان.منم باهاشون رفتم.تا یه ربع فقط دکترا میرفتن تو میومدن بیرون(انگار داشتن عمل قلب باز میکردن!)
جلو یکی از پرستارا رو گرفتم و به گفتم:حالش چطوره؟به هوش اومده؟
پرستار:چه نسبتی باهاش داری؟
-دوستشم.حالش خوبه؟
پرستار که نگرانی منو دید دستشو رو شونم گذاشت و گفت:شوک بزرگی بهش وارد شده.ولی حالش خوبه.تا نیم ساعت دیگه هم به هوش میاد.برو به خانوادش زنگ بزن.خودت هم ناراحت نکن حالش خوبه.ولی سعی کنین دیگه از این شوک ها بهش ندین.
-چشم...
موبایلم آنتن نمیداد واسه همین رفتم با تلفن بیمارستان زنگ بزنم به رضا تا بیاد و درستش کنه.از مسئول پذیرش اجازه گرفتم و شماره ی رضا رو گرفتم.بعد از دو سه تا بوق جواب داد:بله؟؟
-سلام
رضا-بفرمایی
-منم،آقا رضا
رضا-نازنین خانوم شمایین؟
-بله خودم هستم.
رضا-از کجا زنگ میزنین؟
-از بیمارستان
رضا-اتفاقی افتاده؟
-آره
رضا-چی شده؟
-مینا رو آوردم اینجا
رضا-مینا؟؟چرا؟چی شده؟
-همش به خاطر شماس.الآنم اگه براتون زحمتی نیست پا شین بیاین اینجا
رضا-کدوم بیمارستان هستین؟
-بیمارستان...
رضا-باشه.ده دقیقه دیگه اونجام
10 دقیقه گذشت و رضا اومد.ماجرا رو براش تعریف کردم.هیچ عکس العملی نشون نداد.انگار نه انگار که این همون مینایی بود تا چند روز پیش بهش میگفت عزیزم.(هه...زندگی چه زود تغییر چهره میده...)
رضا-نگفتن کی به هوش میاد؟
-بیست دقیقه پیش گفتن نیم ساعت دیگه.الآناس که به هوش بیاد...آقا رضا؟
رضا-بله؟
-به نظر من شما باید برین پیشش.باید ازش بخواین فراموشتون کنه
رضا-مگه نکرده؟اون با یکی دیگه دوست شده
-نه اون دوستی به خاطر بی مهری شما اتفاق افتاده.و پارسا هم نامزد داره و داره ازدواج میکنه.
رضا-ولی اگه من الآن برم پیشش اوضاع خرابتر میشه.
-نه اتفاقا بهترین کار همینه که برین پیشش.حتی اگه نخواست شما رو ببینه.که البته حق هم داره
رضا-یعنی شما میگین برم؟؟(واااای اینقدر منو حرص نده دیگه برو)
-آره برین پیشش.ولی خواهش میکنم اسمی از مینو نبرین.دکتر گفتن شوک بعدی بدتر از این میشه
رضا- به خانوادش زنگ زدین؟
-باباش که اگه بفهمه دخترش به خاطر شما اینجوری شده،شما رو زنده نمیذاره.واسه شما زنگ نزدم.
رضا-فعلا که بیهوشه.به هوش اومد یه کاریش میکنیم.
تو دلم گفنم:بیشعور بی احساس.جای تو بودم یه ثانیه هم واینمیسادم.بدبخت به اون دختره چطوری تورو تحمل میکنه!)
ده دقیقه گذشت و یه پرستار از اتاق اومد بیرون و گفت:شما همراه این بیمارین؟
-به هوش اومد؟
پرستار-بله به هوش اومده ولی همش کسی به اسم نازنین رو صدا میزنه
-الآن میرم پیشش.
-آقا رضا پاشو برو
رضا- شمام بیاین لطفا
تو دلم گفتم:روت رو برم بچه!
رفتیم تو اتاق.مینا فکر کرد من تنها اومدم چون صورتش به سمت پنجره بود و رضا رو ندید.شروع کرد به حرف زدن از بی وفایی رضا ولی...یهو از حرف زدن وایساد،بعد آروم آروم سرشو به سمت ما چرخوند و نگاش رو صورت رضا ثابت موند
با تعجب به رضا نگاه کرد و پرسید:این اینجا چیکار میکنه؟
رضا-این به درخت میگن.حالا دیگه شدم این؟اینطوریه مینا خانوم؟
مینا-لطفا برو بیرون نمیخوام ببینمت
رضا-میبینم که زبونم در آوردین!
مینا-نازنین،لطفا ایشون رو با احترام از اتاق بنداز بیرون
رضا-نازنین خانوم لطفا بهشون بگین من خودم پا دارم میتونم برم بیرون نیازی به زحمت شما نیست
مینا-نازنین لطفا بهشون بگو احترام سرشون نمیشه که برن بیرون،وگرنه تا الآن رفته بودن
رضا-نخیر احترام بلدم،بفرمایید به خاطر ایشون اومدم اینجا
مینا-بهشون بگو من به ترحم اینا نیاز ندارم.برن پیش همون مینو جونشون که خیلی هم دوسش دارن
رضا-لطفا بهش بگین...
-اه...بسه دیگه.خودتون دهن دارین خودتونم گوش دارین،زبونم که خدا به جفتتون داده این هوا.هر حرفی دارین خودتون بگین.من که پیغام رسون شما نیستم.
مینا-نازی یه لطفی کن، اینو ببر بنداز تو خیابون.چون لیاقتش همون خیابونه با دختراش
رضا-حالا دیگه ما شدیم خیابونی؟
مینا-از اولش هم بودی.من ندیدم.من نفهمیدم و عاشقت شدم،ولی واقعیته تو همونه،یه خیابونی...
در باز شد و یه پرستار با صورت قرمز که مشخص بود از عصبانیته اومد تو و گفت:چه خبرتونه؟بیمارستانو گذاشتین رو سرتون.آروم تر هم میتونین صحبت کنید.
-ببخشید شرمنده
مینا-برو بیرون رضا
رضا-باشه.هرجور تو بخوای.امیدوارم با اون پسره پارسا خوشبخت شی.خدافظ نازنین خانوم
-...
مینا آروم زیر لب گفت:خدا نگهدار عشق من...
رضا رفت،واسه همیشه،و از اون به بعد هم به جز خبر ازدواجش با مینو که یه ماه بعد بود دیگه خبری ازش نشد...
خلاصه اون یه ماهم گذشت ولی هنوز یه یه هفته ای به عروسی رضا مونده بود.مینا از اون روز به بعد تو دانشگاه نمره هاش خراب شد و تو جمعای خونوادگی اصلا حضور نداشت.هروقتم کسی دلیلشو ازش می پرسید میگفت خسته اس.راستش دلم واسش میسوخت.
ولی برعکس مینا و رضا که از یه ماه پیش تا حالا قیافه همدیگه رو ندیدن،من و پرهام همش با هم بودیم.شب بعدش هم قرار بود پرهام با خانوادش بیاد خونه ما واسه همون امر خیره!!البته مینا اصرار داره که نیاد چون میگه دیدن پرهام باعث میشه دوباره به رضا فکر کنه.
دو هفته بعد از حادثه بیمارستان پارسا و الناز هم ازدواج کردن و رفتن سر خونه و زندگیشون،و هیچ ردی از دوستی مینا و پارسا هم باقی نموند.(بس که بچه پاکه آخه!)
اون روز داشتم لباسامو عوض میکردم که برم پیش مینا که گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.جواب دادم:بله؟
-سلام شناختی؟؟
-خیر به جا نمیارم
-چه زود دوستاتو فراموش میکنی!
خودش بود.فهمیدم
-صبا خودتییییی؟؟
صبا-با اجازتون
-چه عجب بعد از ده ماه یادی از ما کردین؟کجا بودی تو این ده ماه؟
صبا-هه هه پیش علی بودم!!
-واقعا؟بهش گفتی؟؟
صبا-من؟؟من نه جونم اون گفت!
-ایول بابا!از اون موقع تا حالا با همین؟
صبا-آره.ما هم رفتیم تهران دیگه.البته اولش به خاطر کار بابام.ولی تابستون یه سر کرمانشاه میایم حتما.راستی از مینا و رضا چه خبر؟هنوز همدیگرو اونجوری دوست دارن؟
با آوردن اسم رضا انگار همه خوشیام پر کشید و رفت...
-رضا داره ازدواج میکنه
صبا-به به مبارکه!شماره مینا رو بده زنگ بزنم بهش تبریک بگم!
-نه صبا...رضا با مینا ازدواج نمیکنه.
صبا-وا؟پس با کی میخواد ازدواج کنه؟
-با...یکی دیگه
صبا-یعنی...؟
-آره...رضا مینا رو دوست نداشت.فقط واسه سرگرمی با مینا بود.
صبا-از همون اولم حدس میزدم آدم آب زیر کاهیه این رضا.مینا چیکار کرد؟
-حالش بد شد...خیلی بد
صبا-الهی بمیرم براش.الآن چطوره؟
-هنوزم همونجوریه...افسردگی گرفته فکر کنم!
صبا-از خودت چه خبر؟تو هنوز کسی رو پیدا نکردی؟
-چرا که پیدا کردم!
صبا-آها!اسمش؟؟
-پرهام!
صبا-از کی تا حالا؟
-نمیدونم!...خیلی وقته!
صبا-ادامه بده!!اون تورو دوست داره؟
-مگه میتونه نداشته باشه؟چشاشو در میارم!!
صبا-پس فقط این وسط مینای بیچاره ول معطل بود؟
-اونم با یکی دیگه دوست شد واسه اینکه رضا رو فراموش کنه ولی بازم شکست خورد چون اونم ازدواج کرد!
صبا-عجب خر شانسه این مینا
-آره خیلی.انگار خدا باهاش لج کرده ،داره اذیتش میکنه!
صبا-شمارشو بده میخوام باهاش حرف بزنم.
-من دارم میرم خونشون.نیم ساعت دیگه زنگ بزن به من میدم اون باهات حرف بزنه
صبا-باشه.ببخشید مزاحم شدم.
-خواهش میکنم عزیزم.مزاحم چیه؟کاری نداری؟
صبا-نه گلم بای
-بای
رسیدم خونه مینااینا.مامانش در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی رفتم تو اتاقش.برخلاف همیشه که منظم بود...بهم ریخته شده بود ناجووور!همیشه صورتش خوشحال بود،ولی دیگه از اون خوشحالی اثری نبود.به جاش می شد یه غم بزرگ رو توش دید.غمی که تا مغز استخون آدمو می سوزوند...
لب پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه می کرد.لبخند زدم و رفتم کنارش نشستم.اعتنا نکرد،گفتم:سلام کردن واجبه ها!
با صدای آرومی که به زور شنیده می شد جواب داد:سلام
-هنوزم ناراحتی؟بیخیال مینا
مینا-میشه ناراحت نباشم؟
-آره چرا نمیشه؟خیلی خوب هم میشه.این همه آدم ریخته تو دنیا.حالا رضا نشد یکی دیگه.
مینا-آخه یکی دیگه وقتی من دوسش ندارم چه فایده ای داره؟
-مینا،اون داره ازدواج میکنه.خودتم خوب میدونی فکر کردن بهش گناه محسوب میشه.
مینا-میدونم.واسه همینم دارم فراموشش کنم.ولی...به خدا خیلی سخته.
-میدونم سخته ولی باید تلاش کنی..وقتی ازدواج کرد تو هم به کلی از فکرش بیا بیرون.همونجوری که اون تو رو فراموش کرد.تو هم اونو فراموش کن.بهش نشون بده که میتونی بهتر از اون رو بدست بیاری.
مینا-مرسی که بهم امیدواری میدی!
-وظیفه دوست همینه عزیزم!
مینا-آقاتون چطورن؟خوبن؟
-آره سلام دارن خدمتتون!
مینا-سلام برسون
-خب حالا اونو ولش کن.بگو امروز کی زنگ زد بهم؟
مینا-کی؟
-حدس بزن!
مینا-نمیدونم خودت بگو
-صبا...شمال...یادت میاد
مینا-آره آره یادمه.چیکار داشت؟
-زنگ زده بود حالمونو بپرسه و خبر بده که با علی به جاهای خوب رسیدن!
مینا-واقعا؟؟
-آره!علی بهش گفته دوسش داره
مینا-آفرین به علی!
لبخند از رو لباش محو شد و گفت:میبینی؟همه به عشقشون میرسن به جز من بخت برگشته.
-این چه حرفیه؟تو هم دوباره عاشق میشی و بهش میرسی.نگران نباش.
مینا-دیگه عشق میخوام چیکار؟همین یه بدبختی واسه هفت جد آبادم کافی بود.
-آخه تو چرا اینقدر ناامیدی دختر؟
مینا-دیگه به چی امید داشته باشم؟امیدم رضا بود که دیگه نیست...
-صبا میخواست باهات حرف بزنه.شاید اون بتونه درستت کنه.
مینا-پس چرا بهش زنگ نمیزنی؟
-اون گفت زنگ میزنه...
صدای آهنگ گوشیم منو متوجه کرد که صبا خانوم دارن تماس میگیرن!
-الو؟سلام
صبا-سلام نازی جون...ببخشید مزاحم شدم.گوشی رو میدی به مینا؟
-آره گوشی... و گوشی رو دادم دست مینا
مینا-سلام صبا خانوم.چه عجب یادی از ما کردین.کجا بودی تا حالا؟
صبا-سلام بر تو ای عاشق دل خسته!!نمیپرسم چطوری چون میدونم داغونی.خواستم تسلیت بگم فقط.چه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان عاشقانه | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان جدید | رمان های عشقولانه , رمان هوو-قسمت اول | رمان های عشقولانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/11 تاریخ
کد :63267

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا