تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گاهی شادی گاهی غم (فصل چهارم)



با اصرار های پرهام و من بالاخره تونستیم مینا رو راضی کنیم تو مراسم خواستگاری من شرکت کنه.پرهام که از وقتی اومد تا وقتی که رفت هزارتا رنگ عوض کرد!!رسول گفت:شما که اینقدر خجالتی هستین چطور چشمتون خواهر منو گرفته؟
پرهام با کمال خونسردی جواب داد:از خواهرتون بپرسید...ایشون چشم منو گرفتن!!(چرا منو میندازی وسط آخه؟)نه شوخی کردم...از اینکه ایشون هم اخلاق مشابه من داشتن خوشم اومد.ایشون مثل باقی دخترا نبودن.
مینا-آقا رسول میگم اگه اجازه بدین این دوتا برن حرفاشونو بزنن،ببینن اصلا تفاهم دارن با هم یا نه!(آی قربون دهنت مینا جون!)
مامانم گفت:برین تو اتاق نازنین حرف بزنین.فقط زیاد طولش ندین ها!
تو اتاق من یه آینه قدی بزرگ به دیوار وصل بود که اگه در اتاق رو باز میذاشتم کل فضای اتاق از بیرون دیده می شد!حالا هر چقدرم که خودتو قایم میکردی!رسول هم درست نشسته بود اونجایی که آینه روبروش قرار داشت تا ما رو به راحتی ببینه که یه وقت دست از پا خطا نکنیم!!
مینا که فهمید ما اینطوری معذب هستیم گفت:نازی جان لطف کن اون در رو ببند.صداتون مزاحم صحبت بزرگترا میشه!(ای جونم مینا جون!)
پدر و مادر پرهامم که از گل گلترن ماشالا!اینقده منو تحویل گرفتن که هنوز نامزد نشده خودمو عروسشون فرض کردم!
پرهام در اتاق رو بست و اومد نشست روبروی من رو صندلی کامپیوترم:خدا رو شکر که مینا اومد!وگرنه این آقا رسول ما رو می کشت!
-خوبی مینا همینه دیگه.تو اینجور مواقع خیلی کمک میکنه!
پرهام-خب من و تو که همدیگرو خوب میشناسیم،الآن چیکار کنیم؟
-نمیدونم!یه 45 دقیقه ای وقت داریم.فیلم بذارم؟
پرهام-چه فیلمی مثلا؟
-فیلم سفرشمال که رضا و مینا به هم ابراز علاقه کردن!
پرهام-آره اتفاقا خیلی کنجکاوم بدونم چجوری بودن اون موقع؟
-فیلم رو گذاشتم و رفتم رو مبل نشستم.مینا اون موقع چقدر خوشحال بود ولی حیف که خوشحالیش زودگذر بود...
یه چند دقیقه ای از فیلم گذشت که پرهام گفت:نازنین؟
نگام به تلویزیون بود جوابشو دادم:بله؟
پرهام-رضا،مینا دوست نداره،نه؟
-نه...اون یکی دیگه رو دوست داره.
پرهام-خدا به مینا صبر بده پس!
-آره واقعا!!
نیم ساعت بعد با تموم شدن فیلم پرهام گفت:خب یه ساعت شد که اینجاییم.موافقی بریم؟
-آره.بریم
پشت در که رسیدیم پرهام یه نگاه به من کرد و گفت:راستی نازی من و تو تفاهم داریم؟
به حرفش خندیدم و جواب دادم:کلأ یادمون رفت درباره تفاهم حرف بزنیم،ولی حتما داریم که الآن اینجاییم!!
پرهام-خب پس بریم!
به هال که رسیدیم مینا پرسید:خب؟چی شد؟تفاهم دارین؟
پرهام زیر لب گفت:آره چه جورم!بعد بلند ادامه داد:آره فکر کنم!
رسول-نازنین؟نظرت چیه؟
-هرچی که شما بگین
مامان بابای پرهام یه حلقه به نشونه نامزدی به من دادن چون همه از سر گرفتن این وصلت خوشحال و راضی بودن... و بعد از گفتن"منتظر جوابت هستیم" به من، قصد رفتن کردن!
دم در پرهام به من گفت:جوابت مثبته دیگه،نه؟
-تو به من شک داری؟
پرهام-نه فقط خواستم مطمئن شم!
-آره بابا،جواب من مثبته خیالت راحت باشه
پرهام-مرسی...خدافظ
-خدافظ
بعد از رفتنشون یه نفس راحت کشیدم و خوشحال بودم که بدون سوتی دادن اون شبو گذرونده بودم!!
اونا که رفتن رسول اومد به من گفت:خب؟خواهر کوچولوی من،نظرش درباره آقا پرهام چی بود؟؟
-داداش بزرگ من،هرچی تو و مامان بگین.
رسول-خودتی خواهر کوچولو!!من که میدونم خوشت اومده ازش!!واسه همین منم از خودشو خونوادش خوشم اومد!
-خب...آره چرا بدم بیاد.پول که داشت خوشتیپ بود خوش قیافه هم بود!
رسول-ای شیطون!!ولی هنوز واسه ازدواج تو زوده،نمیذارم به این راحتی از اینجا ببرنت!یه مدت فعلا زیر عقد بمونید تا بعدا ببینیم واسه ازدواج چیکار میشه کرد؟
-باشه من حرفی ندارم
مینا اومد وسط حرفمون و گفت:خب نازی جون کاری نداری؟من دیگه برم
-نه عزیزم سلام برسون.خدافظ
رسول-به این زودی تشریف میبرین؟
مینا-زود نیست دیگه آقا رسول،تا حالاشم خیلی زحمت دادم
رسول-نه بابا چه زحمتی؟زحمت کشیدین
مینا-خدانگهدار.
آخر هفته رسول به پرهام و خونوادش خبر جواب مثبت منو داد و پرهامم به من زنگ زد و کلی ابراز خوشحالی کرد!!
از قضا عروسی رضا و مینو هم عقب افتاده بود به خاطر امتحانات و درس و دانشگاهشون،قرار شد اونا عروسیشونو اول تابستون بگیرن.ولی من و پرهام از اونجا که بسیار عجول تشریف داریم،سه روز بعد از اینکه جواب مثبتم به گوش مادر و پدر پرهام رسید بساط عقدکنون کوچیک و جمع و جوری رو تو خونمون چیدیم،خونه ما با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی می شد توش یه جشن عقد کوچولو گرفت واسه همین تو خونه خودمون جشنو گرفتیم!
مینا روز عقد یه گوشه نشسته بود و فقط به بقیه نگاه میکرد.دلش نمیخواست نگاش به رضا بیوفته.از یه طرفم رضا پیش پرهام وایساده بود و مینو هم کنارش...ولی خدایی من هنوز نفهمیدم رضا چرا مینا رو ول کرد و رفت با اون دختره؟مینا از هر لحاظ از مینو سر بود...شاید چون مینا زیادی بهش محبت کرد،عشق مینا دلشو زد اونم رفت سراغ یکی دیگه...

سر عقد قرآنو دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن تا عاقد خطبه رو بخونه...وقتی عاقد واسه بار سوم سوال پرسید که:دوشیزه خانوم نازنین الفتی بنده وکیلم شما را به عقد دائم جناب آقای پرهام آراسته در بیاورم...من تو حال خودم نبودم،بله رو گفتم و صدای دست زدن و سوت زدن مهمونا بود که بلند شد!!(خلاصه ما هم رفتیم قاطی مرغا!)
جشن عروسی رو به چندماه بعد موکول کردیم به دلایلی که من هنوزم نمیدونم چرا!!
پرهام-نازنین!الآن چه حسی داری که همسر من شدی؟
-خوشحالم
پرهام-فقط خوشحالی؟
-پس چی؟
پرهام-من هیجان زده ام.باورم نمیشه!
-غصه نخور...!کم کم باور میکنی!!
پرهام-بیا بریم فامیلامون رو بهت معرفی کنم.
-هه!راستی من چرا فامیلای تورو نمیشناسم؟
پرهام-راست میگیا!!خب الآن میریم میشناسی!
به سمت جمعی از مهمونا رفتیم و پرهام یکی یکی همه رو معرفی کرد.اکثرأ فامیلای نزدیک بودن چون جشن شلوغی نبود...عمه،عمو،دایی،خاله و اینجور فامیلا!!
معارفه که تموم شد پرهام منو برد سمت یه پسر جوون و خوشتیپ.پسر باهاش دست داد و بهش تبریک گفت.پرهام هم اونو بهم معرفی کرد:نازنین این دوستمه اسمش امیده...یادته که؟؟...درسته که دوستمه ولی از برادر بهم نزدیک تره!
-خوشبختم آقا امید
امید-منم همینطور...پرهام سلیقه ات حرف نداره ها!
پرهام خندید و گفت:خجالت میدین!بعد رو به من ادامه داد:بیا بریم تا خواهرمو بهت معرفی کنم(جلل خالق!این،این همه فامیل داشت و من نفهمیدم؟؟)
-تو خواهرم داشتی و من نمیدونستم؟
پرهام-آخه اینجا نبود که تو بدونی
-پس کجا بود؟
پرهام-ترکیه درس میخوند.خبر عقد من و تو رو که شنید اومد ایران،فقط به خاطر تو!
-چه سرعتی داشته این خواهر تو!
همونجور که راه میرفتیم پرهام با دست یه دختر رو نشون داد.بهش که رسیدیم گفت:نازنین،نرگس.نرگس،نازنی ن!
نرگس دختر خوشگل و قد بلند و چشم ابرو مشکی که حالا فهمیدم خواهر شوهرمه!خیلی دختر ماهی بود!
نرگس-تبریک میگم زن داداش جون
-مرسی خواهر شوهر عزیز!!
نرگس-خوشبخت شین ایشالا...!
-ممنون...!
از نرگس که دور شدیم پرهام بهم گفت:فهمیدی که نرگس ازت بزرگتره؟
-نه معلوم نیست!!چندسال بزرگتره؟
پرهام-من و تو که دو سال اختلاف داریم.نرگس هم دوسال از من بزرگتره.با تو چندسال میشه اختلافش؟
-ریاضیت خرابه ها!خب میشه چهارسال دیگه!
پرهام-راست میگیا،چرا خودم نفهمیدم؟
-گفتم که،ریاضیت خرابه!
پرهام-نازنین؟
-ها؟
پرهام-چرا امید از اول مجلس تاحالا ذل زده به مینا؟!
-واقعا؟
پرهام-آره نگاش کن
به امید نگاه کردم...راست میگفت،واقعا به مینا خیره شده بود!
-لابد اینم در دام عشق گیر کرد دیگه
پرهام-نه بابا.امید از اون آدما نیست
-همه اولش همینن!مینا هم درباره من همینو میگفت،ولی خودت که مشاهده کردی که چطوری عاشق تو شدم؟
پرهام-یعنی امید عاشق مینا شده؟
-واه!عشق در یک نگاه!!
پرهام-فیلم هندی شدیم پس!
-من میرم از خودش بپرسم
پرهام-از کی؟
-از مینا!
پرهام-باشه برو
رفتم کنار مینا نشستم و بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب:مینا معلوم هست داری چیکار میکنی؟کشتی پسر مردمو بابا!ولش کن!
مینا با تعجب نگام کرد و گفت:پسر مردم؟چی داری میگی؟
-رو به روت رو نگاه کن...
مینا-نازنین!این چرا اینجوری به من نگاه میکنه؟لباسام عجیبه؟؟
نه لباسش عجیب نبود.اون شب مینا یه پیراهن یاسی رنگ پوشیده بود،که بلندیش تا زانوهاش می رسید و به وسیله دوتا بند نازک رو شونه هاش وایساده بود...میدونم توصیف خوبی نبود ولی تصورشو که بکنین خیلی لباسش خوشگل بود!امید بیچاره هم حق داشت بهش اونجوری نگاه کنه!!
-دیوونه ای دیگه!حالا بیا بریم تا بهش معرفیت کنم،بدبخت الآن دق میکنه!
مینا-چه لزومی داره؟لازم نکرده منو با کسی آشنا کنی.
-ایش.دختر تو چرا اینقدر بداخلاق شدی؟
مینا-من همینجوری بودم
-نخیر نبودی.بیا بریم دیگه.ببین چجوری بهت نگاه میکنه!!گناه داره!
مینا-باشه میام.حالا کی هست این آقای هیز؟؟
-نه بهش نگو هیز...خیلی پسر ماهیه!دوست پرهامه.اسمش امیده.قیافش هم که خوبه.نظر تو چیه؟
مینا-نازنین؟الآن دقیقا قصدت چیه؟ها؟
-قصد خاصی ندارم!
به امید که نزدیک شدیم،بهش گفتم:آقا امید،ایشون دوست و خواهر من مینا هستن.درست مثل شما و پرهام!
امید لبخند زد و گفت:خوشبختم.واقعا پرهام چه خونواده ای رو واسه وصلت انتخاب کرده
مینا جای من جواب داد:شما لطف دارین.(وای دهنتو ببند،خوبه تا حالا میگفت نمیخوام آشنا شم باهاش!)
ساعت دوازده نیمه شب بود که بالاخره مهمونای گرامی رضایت دادن و قصد رفتن کردن!فقط چندنفری موندیم که من بودم و پرهام و امید و مینا!رضا که به خاطر مینو رفت خونه.چون مینو مجوزش تا 11 شب بود فقط!!(من هنوزم باورم نمیشه،این اون مینوئه که رفته بود شیراز با رضا دوست شده بود؟بعد اینجا تا 11 بیشتر نمیتونست بیرون باشه؟من که نفهمیدم،ولی حالا بگذریم!)اونا رفته بودن.واسه همینم ما راحت بودیم،چون اونا نبودن که حرصمون بدن دیگه!
پرهام-خب حالا چیکار کنیم؟من که تا صبح نمیخوابم!
امید-پس چیکار میکنین؟آقا پرهام؟؟ها؟
پرهام یه دونه زد پس کله امید که آخش بلند شد و گفت:آقای منحرف،منظورم این بود بشینیم حرف بزنیم باهمدیگه
مینا-نه آقا پرهام.اگه اجازه بدین من برم دیگه
-اه،مینا.یه امشبو از فکر اون رضای...بیا بیرون.میخوایم خوش باشیم،نزن تو حالمون بابا
پرهام-نازنین جان لطفا در مورد دوست من درست حرف بزن(جانممم؟؟)هرچی باشه دوستمه!
-از کی شد دوستت؟؟...مهم نیست،دوستتم باشه،لطف میکنی دیگه باهاش حرف میزنی.نمیخوام تو هم از اون یاد بگیری
امید-میشه به ما هم بگین چی شده؟قضیه چیه؟رضا کیه؟من نمیفهمم
-رضا یه آدم به درد نخور و البته مضر برای جامعه و مخصوصا واسه دختراس.
مینا-نازنین لطفا تمومش کن.اگه میخوای بمونم درباره رضا حرف نزن
امید-حالا میگین رضا کیه یا نه؟
پرهام جوابشو داد:امید جون ول میکنی یا نه؟رضا کسیه که مینا عاشقشه ولی اون داره با یکی دیگه ازدواج میکنه.خوب شد؟؟
امید که معلوم بود از اینکه شنیده مینا کس دیگه ای رو دوست داره ناراحت شده بود در حالیکه سعی داشت ناراحتیشو پنهون کنه گفت:خب...اتفاقیه که پیش اومده.ناراحتی نداره.شما هم باید بهش نشون بدین که راحتتر از اون میتونین فراموشش کنین.شما هم باید برین سراغ یکی دیگه...
پرهام پرید وسط حرفش و گفت:هه...مثلا تو؟
مینا-باشه بابا!من چیز شدم.دیگه درباره زندگی من حرف نزنین لطفأ.
امید-باشه...حالا چیکار کنیم؟
پرهام-امید؟پاسورت رو آوردی؟(هه هه دیوونه ای ها پرهام جون!)
امید-مگه مثل تو دیوونم؟کی تو مراسن عقدکنون پاسور میبره که من دومیش باشم؟
-با روپولی موافقین؟
پرهام-آفرین به تو همسر گلم.بپر برو بیار که بازی کنیم!
-غیبتمو نکنینا...الآن برمیگردم
رفتم بازی رو آوردم و شروع کردیم به بازی کردن.ماشالا هزار ماشالا امید که خودشو بدبخت کرد.اگه سر چیزی شرط می بستیم امید ورشکست می شد!چون هرچی امتیاز بود دودستی تقدیم مینا میکرد!تا جایی که دیگه جیغ منو پرهامو در آورد!!
پرهام-اه...خاک بر سرت امید
امید-چراا؟؟
پرهام-دیوونه ای ها.مینا رقیبته چرا همه امتیازا رو میدی بهش؟این چه طرز بازیه آخه بچه؟سه نکن دیگه آدم عاقل!
امید-چی رو سه نکنم؟
پرهام-به ! بچم کلأ از ماجرا پرته!
امید ترجیح داد جواب نده تا بیشتر از این ضایع نکنه.بازی به نفع من و مینا تموم شد و امید آخر شد.دیدین گفتم اگه شرط بندی بود امید ورشکست می شد؟!!
خلاصه امتحانای پایان ترم رو هم دادیم و برای مدتی خلاص شدیم از هرچی درس و امتحانه!
حالا فعلا فقط مشکل بزرگ ما عروسی رضا بود که یک هفته بعد برگزار می شد!
عصر روز عروسی من و مینا با هم رفتیم آرایشگاه.حالا حدس بزنین مینا چی برام تعریف کرد؟بهم گفت امید بهش گفته دوسش داره!واقعا جالبه ها!تکرار دوباره ی تاریخ!
مینا هم انگار بدش نیومده بود!که واسه رفتن به عروسی رضا یه همراه خوب پیدا کرده.ولی وقتی ازش می پرسیدم تو نظرت درباره ی امید چیه هر دفعه یه جواب تحویلم میداد.یه بار میگفت:امید گفته لازم نیست عاشقش باشم،دوسش داشته باشم کافیه.یه بار میگفت:کلید قلب من دست رضاس و هیشکی نمیتونه واردش بشه.همیشه طفره می رفت از جواب دادن به این سوال!
ولی اون روز تو ارایشگاه بالاخره از زیر زبونش کشیدم که امید رو دوست داره،ولی نه به اندازه رضا...
به قول خودش رضا رو می پرستید و هیچکس نمیتونست تا اون اندازه مهم بشه که لیاقت پرستیدن داشته باشه.(البته من که میگم دیوونگی محضه!اون رضا چی داره که بخوای بپرستی؟فقط یه تیپ و قیافه داره که اونم در راه گول زدن دخترا استفاده میشه!!)
از روز غقد من به بعد مینا روحیش بهتر و بهتر شد.می گفت و می خندید و با ما میومد بیرون.و همه اینا رو مدیون امید بودیم.مثل اینکه عشق اون توش خیلی اثر کرده.ما هم از این تغییر خوشحال بودیم و من خدا رو شکر میکردم که بالاخره یکی پیدا شد که به مینا زندگی دوباره بده...
تو آرایشگاه منتظر بودم که آرایشگر کارشو شروع کنه.تصمیم گرفتم تو این فرصت با مینا حرف بزنم.
-مینا؟
مینا-ها؟
-جواب امید رو دادی؟
مینا-جواب چی رو؟
-اینکه گفت دوستت داره
مینا-هنوز نه
-میخوای چی بهش بگی؟تو هم دوسش داری؟
مینا-آره خب دوسش که دارم ولی...
-ولی و کوفت.رضا که ازدواج کرد رفت.تو هم یه فکری واسه خودت بکن دیگه
مینا-اگه امید هم مثل رضا از آب در اومد چی؟
-نخیر همه آدما که مثل هم نیستن.رضا اونجوری بود.بعدشم تو یه ماهه داری با امید رفت و آمد می کنی هنوز نشناختیش؟
مینا-تو یه ماه که آدم شناخته نمیشه،من رضا رو اون همه سال می شناختم ولی...
-اونو که می شناختی،درست هم می شناختی!ولی بازم بهش اعتماد کردی
مینا-یعنی میگی بهش اعتماد کنم؟
-آره دیگه دیوونه
.رضا رفت،من رفتم،تازه پارسا هم رفت.تو هم از امید بهتر گیرت نمیاد که!
مینا-ولی من دیگه جلو نمیرم.همون یه بار واسه هفت پشتم کافی بود.
-ای بابا.اون بدبخت که گفته دوستت داره.دیگه دردت چیه؟
مینا-آخه آدم عاقل من چه جوری سر بحثو باز کنم که بتونم بهش بگم؟
-مشکلت اینه؟
مینا-آره!
-خب پس حله.اون سر بحثو باز کنه تو میگی دیگه؟
مینا-خب...
-باز میگه خب؟؟؟
مینا-باشه بابا میگم!
منم قانع شدم و دیگه حرفی نزدیم تا بعد از اینکه کار آرایشگر تموم شد.ماشالا چه دسته گلایی هم درست کرده بود.انقده خوکشل شده بودیم که نگوووو!!(خودشیفتگی پیدا کردم من!)
پرهام اومد دنبالمون و من رفتم دم در تا مینا هم حاضر شه و بیاد.
پرهام-به به همسر عزیزم.چه خوشگل شدی امشب!!
-علیک سلام
پرهام-سلام به روی ماهت خوشگل خانوم
-خب دیگه بریم.دیر میشه
پرهام -نه وایسا تا امید هم برسه.میخواد خودش مینا رو ببره
-اوه اوه!آقای عاشق...باشه خب وایمیسیم.مینا هم هنوز حاضر نشده
چند دقیقه بعد امید هم رسید. از ماشین پیاده شد و گفت:سلام.
پرهام به سمتش رفت و جواب داد:کجا موندی پس پسر؟
امید با خنده جوابشو داد:شما مثل اینکه بدجور عجله داشتین،انگار گذاشته بودن دنبالش نازنین خانوم!!
رفتم تو آرایشگاه و مینا رو صدا زدم:مینا جان،دل بکن دیگه.بیا بریم دیره
مینا در حالیکه روسریشو سرش می کرد اومد و گفت:باشه بابا،اومدم!
مینا که بیرون اومد امید قرمز شد!!(تیریپ خجالتی و این حرفا!!)
پرهام به مبنا گفت:چه عجب خانوم خانوما دل کندن از اونجا
مینا به پرهام توجهی نکرد و از امید پرسید:شما اینجا چیکار میکنین؟
امید-اومدم دنبال شما
مینا-زحمت کشیدید،خب با نازنین و پرهام می رفتم
امید-نه بابا چه زحمتی؟افتخاره که بتونم شما رو برسونم
چندتا سرفه کردم و گفتم:ببخشید که مکالمه جذابتون رو قطع میکنم ولی عروسی تموم شد لااقل بیاین برگردیم خونه!!
مینا-وای نازنین.چقدر عجله داری تو!خوبه عروسی خودت نیست!اگه بود چیکار میکردی؟!!
-بابا برین سوار شین دیگه.اه
مینا-خیله خب بابا رفتم
نیم ساعت بعد در باغ بودیم
باغ نسبتأ بزرگی بود و صندلی های صورتی و میزای سفید دورش چیده شده بودن.از سلیقشون خوشم اومد چون باغ خوبی رو انتخاب کرده بودن.وقتی که ما رسیدیم فقط خونواده های نزدیک اومده بودن.میزی رو بین میزو صندلی های دور از جایگاه عروس و داماد انتخاب کردیم و نشستیم.مینا صورتش گرفته نشون می داد.یعنی نشون که نمی داد واقعا ناراحت بود.می تونستم درکش کنم،می دونستم چه حالی ممکنه داشته باشه
واسه اینکه آرومش کنم گفتم:مینا چته؟چرا غمباد گرفتی؟عزاداری که نیومدی.
مینا بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:هیچوقت فکرشو نمیکردم تو جشن عروسی رضا...من جای مهمونا بشینم...همیشه خودمو اونجا فرض میکردم...و با دست جایی رو که عروس می نشست رو نشون داد
گفتم الآنه که اشکش در بیاد.واسه همین از راه حمله وارد شدم:باز که داری اسم اون پسره رو میاری.خواهشا فراموشش کن مینا.امید بیچاره چه گناهی کرده؟میدونی چجوری داری اونو عذاب میدی؟
مینا-اره میدونم،حق با توئه.ولی چیکار کنم؟فراموش کردن کسی که همه وجودته کار ساده ای نیست...
-الآن که با زن بی قیافش بیاد کارت آسون میشه.نگران نباش!
حرفی نزد.چون مطمئنم اگه می زد اشکش در میومد و دیگه خر بیار و باقالی بار کن!!
امید و پرهام و امید هم اومدن کنار ما نشستن.ولی کسی حرفی نزد تا اینکه مهمونا اومدن و بزن و برقص شروع شد.
من واقعا خوشحال بودم از اینکه امید و پرهام از اون پسرای قرتی نبودن چون نه من و نه مینا هیچکدوم حوصله رقص نداشتیم ! و عین دخترای خوب سر جامون نشستیم !
بالاخره بعد از 20 دقیقه آقا با همسرشون تشریف فرما شدن تو باغ.بعد از مراسم آتیش بازی مسخره ای که تدارک دیده بودن(بابا آخه یه بمبی یه توپی چیزی! این دیگه چه مسخره بازی ای بود؟؟)به قصد سلام کردن و احترام به مهمونا یه دور باغ رو زدن.(که البته ما پشت بودیم واسه همین دید نداشتیم و نیومدن طرف ما!!)
رضا و مینو اصلا بهم نمیومدن والا!!به جرأت مکیتونم بگم مینا خیلی خیلی از مینو بهتر و خوشگلتر شده بود.تنها مشکل مینا،غم تو چهره اش بود.که به جای اون تو صورت مینو خوشحالی وصف ناپذیری وجود داشت.
اصلأ دوست ندارم درباره روز عروسی اونا حرف بزنم چون فکر میکنم همتون بدونید چه روزی میتونست باشه دیگه.
تنها فایده ای که اون شب داشت ابراز علاقه مینا و امید به هم بود.اینو واستون مینویسم چون واقعا این قسمت عروسی رو خودم خیلی حال کردم حالا میگم چرا!!
-پرهام...پرهام...پرهام با تو دارم حرف میزنما
پرهام-بله عزیزم؟...گوشم با شماس بگو
-به امید بگو بهترین فرصته که با مینا حرف بزنه.
پرهام-باشه ولی اینجوری که صدا به صدا نمیرسه!باید برن یه جای خلوت تر
-من مینا رو می برم پشت باغ به امید هم بگو بیاد اونجا
پرهام-اوکی
پرهام دو،سه بار امید رو صدا کرد،اون نشنید واسه همین یه لگد به پاش زد که فکر کنم قوزک پاش داغون شد چون اخش بلند شد!!
امید-آاااای دیوونه چه مرگته؟
پرهام-سه ساعته دارم صدات میکنم کجایی پس؟
امید-صدا به صدا میرسه الآن به نظرت؟
پرهام-خب حالا...سخنرانی نکن واسه من.پاشو برو دنبال مینا که بهترین فرصته
منم رفتم سراغ مینا که حواسش به جمعیت وسط باغ بود که بالا پایین میپریدن!!
-مینا،پاشو با من بیا
مینا-کجا بیام؟
-به سوی سرنوشت نامعلوم دختری به نام مینا!!(اول میخواستم اینو بزنم اسم داستان بعد گفتم خیلی خنده دار میشه نذاشتم!!)
مینا-مسخره...جدی کجا؟
-پاشو بیا می فهمی
مینا-باشه برو پشت سرت میام
رفتیم رسیدیم پشت باغ بعد از چند دقیقه امیدم اومد با همون تیریپ خجالتیه!!
-وا؟آقا امید؟بهتون نمیاد اینقدر خجالتی باشین!!
امید جواب داد:شما تا حالا چندبار تجربه کردین که اینجوری میگین؟
-چی رو چند بار تجربه کردم؟
امید-حال منو؟
-ببخشید ببخشید...خب من میرم تا شما زوج جوون راحت حرفاتونو بزنید(نه که ما خیلی پیریم!به اونا میگم جوون!)
به ظاهر رفتم ولی جایی وایسادم که کل حرفاشونو می شنیدم!!(فضولی به معنای واقعی کلمه!!)
مینا-شما به نازنین گفتید منو بیاره اینجا؟
امید-نه ظاهرأ نازنین خانوم خودشون بریدن،خودشون دوختن،حالا دادن ما بپوشیم!
مینا-خب؟پس حالا چیکار کنیم؟
امید-میدونم الآن وقت خوبی نیست ولی میخوام نظر شما رو بپرسم.من بهتون گفتم دوستون دارم ولی هنوز نمیدونم که شما...
دیگه ادامه نداد.حدس زدم در حال رنگ عوض کردنه!!(همون تیریپ خجالتیش!!)
مینا-شما چرا اینقدر خجالتی هستین؟اگه واقعا دوست دارین جوابی رو که میخواین از من بشنوین،خجالت رو بذارین کنار.من که غریبه نیستم
امید-اینا که میگین یعنی شما هم...
مینا-شما؟؟نه...من شما نیستم دیگه...بس کن این رسمی بودنو
امید یه نفس عمیق کشید و از ته دلش گفت:دوستت دارم
مینا یه خنده کوچولو کرد و گفت:منم همینطور...
مینا-این عشق...عشقیه که که منتظر بودم از رضا بهم برسه...ولی نمیدونستم یکی بهتر از اون و امثالش قراره این عشقو بهم بده.امیدوارم خدا ما رو از هم جدا نکنه
امید-دیگه هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه عشق من.من و تو الآن دیگه ما شدیم !
مینا-میدونی امید؟امروز داشتم با نازنین حرف می زدم.می گفتم اگه تو سر بحثو باز کنی منم اعترا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم , رمان عاشقانه | رمان های عشقولانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 75- رمان و شاید گاهی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 94- رمان اقليما , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/11 تاریخ
کد :63266

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا