تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گاهی شادی گاهی غم (فصل پنجم)



نازی-ای بابا.بسه دیگه.بذارین دو دقیقه از فیلم رو ببینیم
پرهام-به اونا توجه نکن عزیزم!بیا کار خودمونو انجام بدیم
نازی به پرهام نگاه کرد و با لبخند گفت:پرهام جان؟
پرهام خوشحال شد از اینکه نازی اونطوری صداش زد جواب داد:جان؟
نازی با همون لبخند ادامه داد:خفه میشی یا خفت کنم؟؟
وای منو میگین؟مرده بودم از خنده!
-بزن قدش نازی!خوب حالشو گرفتی!
نازی دستشو به دستم زد و گفت:دست پرورده شماییم
-اختیار دارین
امید پابرهنه اومد تو بحث و گفت:یا خدا ! باز مینا شروع کرد به حرف زدن
با عصبانیت به سمتش چرخیدم و گفتم:اوهوی!دهنتو آب بکش بعد درباره من حرف بزنااااا!
امید دستشو رو لباش گذاشت و گفت:چشم.من اصلا حرف نمیزنم!!
نازی با خنده گفت:شما پسرا جون به جونتون کنن زن ذلیلین!!
پرهام گفت:من که نیستم!
نازی-تو که اصلأ.و اصلأ رو با لحن خاصی کشیده گفت!
امید آروم گفت:بچه ها فکر کنم اون آقاهه با اون چهره عصبانیش داره میاد طرف ما
-وای وای همه خفه شین!
آقا-شما چهار نفر کل سینما رو گذاشتید رو سرتون.بابا یه پنج دقیقه خفه شین تا بفهمیم فیلمه چه ... خورد؟
-درست حرف بزن آقای به اصطلاح محترم.
امید که تا حالا از من همچین رفتاری ندیده بود با چشمای گرد و دهن باز نگام کرد و گفت:میناااااااا؟
بهش نگاه کردم و گفتم:بلههههه؟؟ از قصد مثل خودش بله رو کشیدم!
امید-درست صحبت کن!
-تو تا حالا اون روی منو ندیدی امید جان پس ساکت باش.
آقا-یا خفه میشین یا میرم نگهبانها رو میارم تا چهارتاتونو پرت کنه بیرون از سینما.
امید واسه تموم کردن دعوا وسط ما اومد و گفت:شما برو اونطرف تا ما ساکت شیم.نری میرم نگهبونا رو میارمااا(این از این حرفا بلد بود و من نمیدونستم؟؟)
پرهام هم به بحث کشیده شد:بسه دیگه.الآن نگهبونا میان همه ما رو با هم میندازن بیرون
آقا-این بار صداتون بیاد با نگهبان میام
نازی-بله.بفرمایید شما.
مرد که رفت امید گفت:عجب گیری بود ها!
رو به امید کردم و گفتم:دیگه خفه عزیزم.بذار فیلم رو ببینیم!
مشغول فیلم دیدن بودیم که من خوابم برد(!!!)بیدار شدم و نازی رو کنارم دیدم که اونم خوابش برده بود(بابا یه مشت تنبل گیر هم افتادیم!یک از یک تنبل تر !)
نازنین رو صدا کردم که پا شه:نازی پاشو!پرهامو بیدار کن فیلمه تموم شده!نازی...نازی...
نازنین خودشو رو صندلی بالا کشید و گفت: وا ؟ فیلمه کی تموم؟
-پاشو بابا.خیلی وقته
نازی-تو کی بیدار شدی؟؟(وای اینم میدونه من تو چرت بودم!)
-من که خواب نبودم
نازی-آره جون خودت.تو که قبل از من چرت زدی!
-خیله خب بابا.اون شوهر گرامیت رو بلند کن بریم
نازی-مینا؟کوری؟نمیبینی پرهام نیست؟...اااااااااااا؟پرهام کووووو؟
-ای خاک!امید کو؟؟
نازی-دیدی بی شوهر شدیم رفت!
-هی وای من!حالا شوهر از کجا گیر بیاریم تو این دوره زمونه؟
نازی-دیوانه ای تو به خدا!
-وا؟مگه دروغ میگم؟؟
نازی-امید رو بگیر ببین کدوم گوری رفتن اینا؟
گوشیمو از تو جیب مانتوم در آوردم و شماره امید رو گرفتم.
-اه آنتن ندارم.مرده شور این گوشی منو ببرین که هیچوقت آنتن نمیده.
در حال بد و بیراه گفتن به گوشیم بودم که با صدای امید از جام پریدم!
امید-دنبال من میگردی عزیزم؟(چرا عین روح ظاهر میشی آخه تو؟)
با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم:خدا بگم چیکارت نکنه امید.کجا رفته بودی؟
امید دستاشو تو جیب شلوارش کرد و گفت:خواستم ببینم ببینی نیستم چیکار میکنی؟
-شوخی بی مزه ای بود
نازنین به بحث اومد و گفت:خب پرهام کجاس؟
امید-تو ماشینه.
نازی-خب پس بریم
امید-من هنوز جوابمو نگرفتم
-جواب چی رو؟
امید-اگه یه روز من ولت کنم و برم چیکار میکنی؟
خنده ام گرفت و گفتم:میگردم پیدات میکنم یکی میزنم تو سرت تا آدم شی.
امید قیافشو جدی کرد و گفت:جدی پرسیدم
من با خنده گفتم:منم جدی جواب دادم!(خیلییی!!)
امید-مینا یه لحظه جدی بهش فکر کن...چیکار میکنی؟
میتونستم خواهشی رو که ازم میکرد از نگاش بخونم.یه آن حس کردم نکنه اینم میخواد منو ول کنه و بره؟؟نه خدا جون دیگه طاقت ندارم.نکن این کارو با من...
امید بعد از اینکه به چشمام نگاه میکرد خواست راه بیوفته بره گفت:باشه...تو که جواب منو نمیدی...
نتونستم طاقت بیارم،راه که افتاد قدم اول رو بر نداشته من نگهش داشتم:مطمئن باش اگه تو نباشی...منم نیستم امید...
امید سر جاش وایساد.سرشو که پایین انداخته بود بالا گرفت و یه قدمی رو که با هم فاصله داشتیم از بین برد و جلو اومد.به چشماش نگاه میکردم،خدایا من چقدر این چشما رو دوست دارم...ازم نگیرشون...
با صدای سرفه های نازی که سعی میکرد ما رو به خودمون بیاره از رویا و وهم و خیال بیرون اومدم و خودمو در آغوش امید یافتم.تازه یادم اومد که وقتی بهش گفتم تو نباشی منم نیستم اون منو تو آغوشش کشیده بود.دستاشو از دور کمرم باز کردم و آغوشش بیرون اومدم.
نازی خنده ای کرد و گفت:عجب فیلم هندی هستین شما دو تا!!
امید-شما رو هم میبینیم با آقا پرهام!
نازی-مینا جان یکم به این نامزدت ادب یاد بده!(تو به شوهر خودت ادب یاد بده!)
-دوست ندارم.همینجوری خوبه
امید خندید و گفت:جونم ساپورت!!
-تو هم پررو نشو دیگه
امید سرشو پایین آورد و گفت:چشم
به ماشین که رسیدیم نازی سراغ پرهام رفت و شروع کرد به کتک زدنش!!
نازی-تو خجالت نمیکشی منو تنها گذاشتی اومدی نشستی اینجا تو ماشین؟؟
پرهام-آی آی نزن...خب گفتم خوابی بیدارت نکنم(مگه هتل پنج ستاره بود که خواب بودیم بیدار نشیم؟!!)
نازی-تو باید کتک بخوری تا ادب شی!
من رفتم بینشون و دستای نازی رو از پرهام جدا کردم و گفتم:نازی جون کشتی پسر مردمو!ادب شد به خدا!پرهام ادب شدی؟؟
پرهام-آره آره ادب شدم خیلی هم ادب شدم!(بچم چه زن ذلیل هم هست!!)
امید-موافقین بریم شام؟؟
-من که خیلی موافقم!
امید-منم شما رو میدونم پرنسس.نازنین و پرهامو گفتم!!
-چه باهوش شدی تو امید!!

با صدای امید که می گفت:رسیدیم همه از ماشین پیاده شدیم.
من با تعجب به رستورانی که در مقابلش وایساده بودیم به امید گفتم:به نظرت اینجا خیلی گرون نیست واسه ما؟؟
امید-نه دیگه.باید رستورانی که میریم به تیپ و قیافمون بیاد.کمتر از اینجا به تیپ و قیافمون بر میخوره!
-بعله.ولی مایه لازم داره.داری؟؟
امید-شما نگرون اونش نباش!
رفتیم رستوران و یه جای خلوت و دور از دید تو یه گوشه یه میز خالی چهار نفره گیر آوردیم و نشستیم و سفارش دادیم و گارسون رفت تا سفارشها رو بیاره.
به امید گفتم که یه بطری هم بگیره،نقشه هایی در سر داشتم!!!امید هم بعد از کلی سوال و جواب رفت و با بطری برگشت.نشست رو به روی من و گفت:بفرمایید خانوم عجول.حالا میگی واسه چی میخواستیش یا نه؟؟
ابرو هامو بالا انداختم و گفتم:نوچ!بعد از شام!
امید گفت:باشه.من تسلیم(آفرین صدآفرین بچه ی خوب و زن ذلیل...شعرش همین بود دیگه؟؟...خب حالا بگذریم!)
بعد از شام امید گفت:خب اینم از شام.حالا بفرمایی ببینیم برای چی بطری میخواستی؟
من شالم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم:خب ببینید این یه بازیه.یه نفر این بطری رو میچرخونه سرش رو به هرکس وایساد باید به سوالی که ازش پرسیده میشه جواب حقیقی حقیقی بده.بدون هیچ رودربایستی!گرفتین؟؟
پرهام خندید و گفت:ایول بابا!شما از این بازی ها بلد بودی و ما نمیدونستیم؟؟
ابروهامو تکون دادم و گفتم:کجاشو دیدی؟؟(من کلأ زیاد از ابروهام استفاده میکنم شما به دل نگیرین!)
نازی گفت:خب اول کی میچرخونه؟
-خودم دیگه!
بطری رو چرخوندم،چزخید و چرخید روبه روی نازنین از حرکت وایساد!
-واو!نازی!آقا پرهام بپرس!
پرهام-اممممممم...خب من نمیدونم...خودت بپرس!
-باشه من میپرسم...نازی اگه پرهام تو زندگیت نبود،میتونستی عاشق یکی دیگه شی؟؟(عجب سوالی پرسیدم من!قربون خودم!)زود تند سریع جواب بده
نازی با خجالت(آخییی!!!)سرشو پایین انداخت و گفت:خب...نه.به نظرم پرهام اولین و تنها کسی بود که تونست وارد زندگیم بشه.غیر از اون هیچکس نمیتونست
پرهام-قربونت برم من
امید-خب بعدی منم
-نه من نه خواهش میکنم من نه!
ولی بطری رو به من وایساده بود و باید میکشیدم!!
رو به امید گفتم:بپرس آقا امید...چی دوست داری بپرسی؟ها؟
امید متفکرانه بهم نگاه میکرد.تو دلم گفتم:مگه میخوای سوال کنکور طرح کنی که اینجوری رفتی تو فکر؟؟
بعد از چند ثانیه صبر گفتم:نمیپرسی؟...باشه نفر بعدی کیه؟؟
امید از حالت سکوت خارج شد،دستشو رو دستم که رو بطری آماده چرخش بود گذاشت و گفت:تا حالا تونستی...رضا رو...از ذهنت بیرون کنی؟
قلبم ریخت.اخه این چه سوالی بود؟به خودم اطمینان داشتم که رضا رو فراموش کردم واسه همین با اعتماد گفتم:این چه سوالیه امید؟؟معلومه که خیلی وقته از ذهنم بیرونش کردم
امید لبخند زد و گفت:امیدوارم...خب؟بعدی کیه؟؟
من جلوشو گرفتم و نذاشتم بطری رو بچرخونه گفتم:نه امید.تو به من اعتماد نداری درسته؟؟
امید-موضوع این نیست
-پس موضوع چیه؟چرا این سوالو ازم پرسیدی؟همه میدونن دیگه.رضا ازدواج کرده.همونطور که من دارم ازدواج میکنم.من هیچ علاقه ای بهش ندارم
امید کمی دست دست کرد و بالاخره حرفشو زد:آخه...آخه تو این مدت که نامزد بودیم تو...نذاشتی من بهت نزدیک بشم...
داشت چی میگفت؟بی اختیار بلند داد زدم:چی؟تو به خاطر این به من شک داری؟؟
پرهام-مینا خانوم آرومتر.همه متوجهمون شدن.
بی اختیار به پرهام هم گیر دادم:خب به درک...بذار متوجه شن
بعد که آروم شدم ازش معذرت خواهی کردم:من نباید اونطوری حرف میزدم.ببخشید.
پرهام با مهربونی گفت:خواهش میکنم اشکال نداره
چون فاصله دو طرف میز کم بود به راحتی دستم به امید میرسید
دستای امید رو تو دستام گرفتم.برعکس من که داغ کرده بودم اون سرد بود.
-عزیزم،من اگه بهت اجازه این کارو ندادم واسه اینکه من و تو هنوز زن و شوهر نشدیم و تو فامیل ما رسم نیست تو دوران نامزدی خیلی به هم نزدیک شد.واسه همینه که من تو این مدت فاصلمو با تو حفظ کردم فکر میکنی واسه من آسونه؟؟...ولی تو هیچوقت نباید فکرت به سمت رضا کشیده می شد.من اونو روز ازدواجش فراموش کردم.
اشکام بی اختیار پایین میومدن.اختیار هیچی رو نداشتم،نه اشکام و نه حرفام.تنها چیز مهمی که بود سوء تفاهم پیش اومده واسه امید بود که باید حلش میکردم.اون حق نداشت اینجوری فکر کنه.
در حالیکه اشک میریختم گفتم:باور کن امید...من رضا رو فراموش کردم...تو اشتباه فکر میکنی...تو عشق زندگیمی...دیگه اشک امونم نداد.حرفی نزدم و با اشک به امید نگاه کردم که الآن اونم داشت اشک میریخت.
دلم به درد اومد.عشقم،کسی که دوسش داشتم غرورشو جلوم شکسته بود و به خاطرم داشت اشک میریخت.یه لحظه حس کردم خیلی خوشبختم که امید رو دارم.
امید اشکامو با دستش پاک کرد و گفت گریه نکن عشق من.من...من اشتباه فکر کرده بودم
بین گریه لبخند زدم و گفتم:بخشیدمت...ولی فقط همین یه بار
امید خندید و رو به نازنین و پرهام گفت:فکر کنم دیگه باید بریم نه؟خیلی دیر شد!
پرهام-باشه.تو برو ماشین رو از پارکینگ بیار منم میرم صورتحسابو پرداخت میکنم،دم در منتظرت میمونیم تا بیای
من و نازنین هم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم تا پرهام حساب میکنه و امید ماشینو دم در میبره هوا بخوریم و راه بریم.
فاصله بین پارکینگ تا در رستوران و فاصله رستوران تا پارکینگ خیلی زیاد بود برای همین شاید یه ربعی طول می کشید تا امید رستوران رو دور بزنه و بیاد دم در.پرهام هم که درگیر و دار پرداخت پول بود.و ما هم دوتا دختر تنها تو اون کوچه خلوت حتی اگه خفتمون هم میکردن کسی خبر دار نمی شد.

از رستوران کمی دور شدیم و مشغول قدم زدن بودیم که صدایی ما رو از جامون پروند و باعث شد که دنبال صدا بگردیم.صاحب یا بهتر بگم صاحب های صدا دوتا پسر قد و هیکل دار و چهارشونه بودن که با فاصله زیادی از ما با صدای بلندی می خندیدن و حرف میزدن.
به پشت سرم نگاه نکردم نمیخواستم متوجه ما شن.ولی شده بودن
اولی با خنده به دومی گفت:به به ببین حامد دوتا خانوم متشخص!
دومی با خنده جواب داد:به نظرت افتخار آشنایی میدن؟؟
اولی-فکر نکنم.آخه زیادی متشخص به نظر میان
دومی-خب مگه ما چیمون از اونا کمتره؟ما هم متشخصیم
اولی زد زیر خنده و گفت:به نظرت همکار ما میشن؟
همکار؟؟کدوم کار؟؟اینا چی میگن؟؟کسی این دور و بر نیست؟؟ای وایی
دومی که توسط اون یکی حامد مخاطب قرار داده شده بود گفت:گفته باشم اون لباس قهوه ایه همکار خودم میشه
این منظورش من بودم؟؟من مانتوی قهوه ای تنم کرده بودم.
پسر اولی-نه حامد من اون و انخاب کرده بودم(جانمممم؟انتخاب کرده بودی؟مگه عروسک واسه دخترت میخوای بخری؟)
حامد-باشه آقا سامان شما سرور مایی اونم تقدیم شما.من اون لباس بنفشه رو همکار خودم میکنم.
وای خدا دارم دیوونه میشم اینا کین؟دارن درباره ما چی میگن؟
نازنین در گوشم گفت:مینا میتونی تند تر بیای؟فکر کنم اینا یه قصد بدی دارن
منم آروم بهش گفتم:نازی آی کیوت منو کشته.به نظر تو اگه ما بدویم اونا به سرعتمون نمیرسن؟؟عقلی داری تو!
نازی-خب تند تر بیا شاید رسیدیم دم در امید اونجا بود.
-باشه سعی میکنم ولی با این کفشای پاشنه دار نمیتونم
نازی نوچ نوچج کرد و گفت:مگه بهت نگفتم اسپرت بیا.تو هی میگی نه مجلسی خوبه.حالا دیدی اسپرت بهتره؟
ای کاش کفش اسپرت پوشیده بودمااااا.حالا با این کفشا چیکار کنم؟
داشتم به کفشام فکر میکردم که بند کیفم کشیده شد و مانع از ادامه دادن راهم شد و بعدش صدای نازنین که میگفت مینا رسیدن بهت زود بیا دیگه
ولی اونا منو گرفته بودن.میخواستم هم نمیتونستم برم
سامان بند کیف منو کشید سمت خودش و گفت:خب این از مال من.حامد جون حالا تو برو دنبال مال خودت
حامد تا یه جایی با دو پشت سر نازنین رفت ولی دست خالی برگشت.خوشحال شدم لااقل نازی تونسته بود در بره.ولی از اون محل که بودیم خیلی دور شدیم.سامان منو به کوچه کنار رستوران برد.حالا اگه حتی نازنین و امید هم بر میگشتن منو پیدا نمیکردن
سامان دستشو به صورت من کشید و گفت:خب خانوم خانوما.همکار من میشی؟
صورتمو از دستش دور کردم و گفتم:دستتو به من نزن عوضی
سامان-آ،آ.دیگه قرار نشد اذیت کنی.
دستمو گرفت و آورد جلوی صورتش یه نگاه دقیق به حلقه تو دستم انداخت و گفت:میبینم که نامزدم داری.حامد جون به نظرت نامزدش چقدر میتونه بده که نامزد گلشو دست نخورده بهش برگردونیم؟
حامد دستشو به چونش کشید و گفت:شاید یه تومن...شایدم دو تومن...شایدم هیچی نده!!
سامان-اااا حامد گذاشتی اون یکی خوشگله بره؟
حامد جواب داد:خب چیکار کنم؟خیلی فرز و زرنگ بود.تا میخواستم بگیرمش در میرفت.
سامان یه نگاه به من انداخت و گفت:بگما،این خوشگله فقط مال منه.تو یه فکری واسه خودت بکن که بیکار نمونی
دوست داشتم با تمام وجودم جیغ بزنم و بگم اااامییییییییییید...!ولی نمی شد!
حامد گفت:حالا نمیشه اینو باهم شریک شیم؟
سامان-نوچ نمیشه...
صدای زنگ گوشی من نذاشت جملشو ادامه بده.امید بود که زنگ میزد.گوشی رو از کیفم در آوردم سامان اونو ازم قاپید و نگاش کرد:امید...؟نامزدته آره؟؟چه حالی میشه اگه من گوشیتو جواب بدم؟
خواستم گوشی رو از دستش بگیرم که روشو اون طرف کرد و جواب داد.چون زده بود رو بلندگو میتونستم صدای نگران امیدو بشنوم.
سامان به حامد گفت دهن منو بگیره که اون بتونه با خیال راحت تلفن رو جواب بده.
سامان-به به!آقا امید نامزد گرامی
امید-تو کی هستی؟مینا کجاس؟
سامان نگاهی به من انداخت و گفت:جاش که خوبه
امید-ازش چی میخوای؟؟ولش کن
سامان-ولش میکنم نگران نباش.ولی بعد از اینکه کارمون باهاش تموم شد
امید-ببین هرچی بخوای بهت میدم...فقط اونو ولش کن
سامان قهقهه ی بلندی کرد و گفت:خیلی متاسفم دوست من،چیزی رو که ما میخوایم فقط خودش میتونه بهمون بده نه تو.و دوباره قهقهه زد
من نمیفهمم اینا ازم چی میخوان؟؟آخه مگه من چیکار کردم؟ای خداااا چرا من کفش اسپرت نپوشیدم که بتونم در برم؟؟وای الآن اشکم در میادا.نه نه من نباید گریه کنم.
داشتم به عاقبتی که ممکن بود برام اتفاق بیوفته فکر میکردم که صدای آشنایی رو پشت سر شنیدم که صدا زد:آقایون ارازل؟؟؟
وای باورم نمی شد.پرهاااااااام،آمدی جانم به فدایت ولی حالا چرا؟؟زودتر نمیتونستی بیای؟؟
حامد و سامان به طرفش برگشتن و گفتن:بله؟
پرهام-میبینم که دارین کارای بد بد میکنین
سامان-تو کی هستی؟؟
پرهام-خب ای راستشو بخواین من کسیم که میخوام این دخترخانومو از دس شوما نجات بدم(لهجه لاتی رو برم من!اهم اهم ببشخید من جو دارم یکم!)
سامان پوزخند زد و گفت:با ایزه کی؟؟(اه تو هم بلدی؟؟وا؟من چرا حرفای نامربوط میزنم امروز؟)
پرهام-اصولأ ما تو کارمون ایزه میزه نداریم.نوچ...نداریم.
سامان و حامد اومدن دو طرف من وایسادن.سامان گفت:خب امتحانش ضرری نداره!
پرهام یه قدم جلو اومد که سامان یه چاقوی جیبی از جیبش در آورد و بهش نشون داد.پرهام بی هیچ ترسی اومد جلو.نمیدونست منظور اونا از چاقو اون نیست منممم!
سامان اومد پشت من وایساد و چاقو رو کنار گردن من گذاشت.به وضوح میدیدم دستاش میلرزه.معلوم بود جنم چاقو کشی رو نداره.فقط واسه ترسوندن پرهامه.
پرهام یه قدم دیگه اومد جلو و گفت:خب پس امتحان میکنیم.
سامان چاقو رو به گردن من نزدیک کرد و گفت:یه قدم دیگه جلو بیای کارش تمومه
آخ کاش چاقوئه رو میزد تموم می شد میرفت.با اون دستش که دستمو از پشت گرفته بود اونقدر دستمو فشار میداد که اگه پرهام اونجا نبود و بحث احترام به دوماد مطرح نبود یه جیغ بنفش میکشیدم.(!!)
پرهام با چشماش بهم گفت با آرنج بزنم تو شکم سامان بلکه دستمو ول کنه.همین کارم کردم ولی فقط چاقو از دستش افتاد ولی دستمو ول نکرد
.خودمو تکون میدادم بلکه دستم آزاد شه.ولی بی فایده بود.سامان منو کشید سمت خودش و در حالیکه با یه دستش جایی رو که من با آرنج کوبیده بودم بهش میمالید گفت:انقدر تکون نخور دختره احمق.
دیگه طاقتم طاق شده بود دستم داشت از جا کنده میشد.نزدیک بود اشکم در بیاد که... دستم آزاد شد...
یه لحظه فکر کردم رفتم اون دنیا!!بعد از چند لحظه سامان کنارم دراز به دراز ولو شد رو زمین!!با اینکه درد دستم زیاد بود اما گردنم و شونم خیلی بیشتر درد میکرد.نمیدونستم جچی شد که سامان پخش زمین شد واسه همین برگشتم پشتم و نگاه کردم...فرشته ی نجاتم...امید رو دیدم...آخ امید کجایی که مینات مرد!!
واقعا دیگه دوریش واسم قابل تحمل نبود.از طرفی هم این درد لعنتی اشکمو در آورده بود.به سمت امید رفتم و تو یه لحظه پر از استرس ولی(بین خودمون بمونه!!)عاشقونه من تو آغوشش و لبهام رو لبهاش بود...با اینکه نای نفس کشیدن هم نداشتم ولی با اون بوسه بی موقع یه کمی حالم جا اومد.هیچوقت فکرشم نمیکردم اولین بوسه زندگیم اینجوری و تو این شرایط باشه.کوتاه و پر از درد!!خیلی جالبه نه؟؟بگذریم.تو آغوش امید آروم شدم ولی گردنم همچنان درد میکرد.امید اشکامو پاک میکرد و دلداریم میداد،ولی من هیچی حالیم نبود.گردنم درد میکرد.دستمو رو گردنم گذاشتم و چشمامو بستم...
چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم.(ای وای؟بیمارستان؟؟)به دور و برم نگاه کردم یادم نمیومد واسه چی اومدم اینجا؟من که حالم خوب بود.یه تکون به خودم دادم.امید که کنار تخت رو صندلی نشسته بود و دستشو رو زانوهاش و سرش رو بین دستاش گرفته بود متوجه شد بیدار شدم،یا به معنای دیگه به هوش اومدم!بهم نگاه کرد و لبخند زد:بیدار شدی؟
-امید؟من چرا اینجام؟چه اتفاقی افتاده؟
امید-هیچی چیزی نیست.نگران نباش.
-گریه کردی؟؟
آثار اشکو از رو صورش پاک کرد و گفت:نه...گریه نکردم.
-میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟
خواستم بلند شم که گردنم درد گرفت.
-آخ...
امید با نگرانی اومد لبه تخت نشست و گفت:به خودت فشار نیار.
سرمو تو سینه اش گذاشتم و گفتم:چرا بهم نمیگی چی شده؟
دستشو زیر چونم زد و سرمو آورد بالا.به چشمام نگاه کرد،از چشماش چیزی نفهمیدم.فکر کنم فهمید که گنگه برام چی میخواد بگه.چون صورتشو جلو آورد وآروم لبهاشو رو لبهام گذاشت.
اولش داغ کردم ولی بعد در حد مرگ یخ زدم چون تازه با اون بوسه یادم اومد چه اتفاقی افتاده.سامان...حامد...پرهام... چاقو...اومدن امید و بعدش...بوسه...اوه پس من چاقو خورده بودم...
لبهامو از لبهای امید جدا کردمو سرمو پایین انداختم.بعد آروم آروم اشک ریختم.به حال خودم و به حال امید که الآن میدونستم چی میکشه وقتی خودمو ازش دریغ میکنم.
امید که دید دارم گریه میکنم.سرمو تو سینه اش گذاشت و گفت:گریه نکن عزیزم.اتفاقی نیوفتاده که.واسه چی گریه میکنی؟گریه نکن.ببین دل منم گرفته ها!به صورتش اشاره کرد.
بهش نگاه کردم اونم داشت اشک میریخت.خدایا چرا من زودتر این غمو تو چشماش ندیده بودم؟چرا سعی میکردم به اصول و رسم ها فکر کنم وقتی که امید اینجوری از دوری من غمگین بود؟من چرا اینقدر سنگدلم؟؟
یهو فکرم به سمت دیشب کشیده شد.چه بلایی سر اون دوتا اومده؟فکر کنم،بلند فکر کرده بودم چون امید گفت:بعد از اینکه من تورو آوردم اینجا نازنین و پرهام به پلیس زنگ زدن.حتما الآن کلانتری هستن.
سرمو بلند کردمو گفتم:بریم اونجا
امید به سرمو که تو دستم بود اشاره کرد و گفت:تا اون تموم نشه جایی نمیریم.
با التماس بهش نگاه کردم و گفتم:خواهش میکنم.میخوتام زندانیشدنشونو ببینم
امید-نه.نمیشه
-نمیشه؟
امید-نه
-باشه.
با دست آزادم سوزن سرم رو که تو دستم بود کشیدم بیرون و گفتم:خب تموم شد.حالا میشه بریم؟
امید با تعجب به دستم که حالا خونی شده بود نگاه کرد و گفت:این چه کاریه مینا؟؟

چندتا پنبه از ظرف داروهای رو میز کنار تخت برداشتم و گفتم:من خوبم بریم.
امید یه تیکه چپ رو دستم زد و به سمت کلانتری راه افتادیم.تو کلانتری حامد و سامان رو پیدا کردیم.که دستبند به دستشون بود(ای جانمم!برو آب خنک بخور تا بفهمی مینا رو دزدیدن الکی نیست!!)
یه نگاه عصبانی به سامان انداختم،سرشو انداخت پایین و گفت:معذرت میخوام.
امید که کنار من وایساده بود از کوره در رفت و بهش گفت:خفه شو عوضی.اگه اون چاقوی لعنتیت دو سانت اون طرفتر بود که الآن خودم سرتو از تنت جدا میکردم.میگه معذرت میخوام.هه!
صورت امید رو به سمت خودم آوردم و گفتم:امید.آروم باش.من که چیزیم نشده،سالم سالمم ببین.آروم باش عزیزم
امید-فقط به خاطر اینکه مینا اینجاس چیزی بهت ن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان عاشقانه | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان دخترونه | رمان های عشقولانه , رمان جدید | رمان های عشقولانه , دانلود رمان | رمان های عشقولانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/11 تاریخ
کد :63265

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا