تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای با تو (فصل چهارم)



دختر جوان کتاب در دست روی تختش نشسته بود و به دیوار اتاقش تکیه داده بود و عجیب این بود که با مانتو و روسری بود ، آنهم در اتاقش ... فتاح سلام کرد ،او سرش را بالا نیاورد و زیر لب سلام آرامی گفت ، فتاح لبخندی زد و کیسه ای را که در دست چپش بود ، روی تختش گذاشت : این هم شامت !
آریا با دیدن ظرف یک بار مصرف داخل کیسه ای که حالا روی تخت نوه ی فتاح بود ، یاد صحبتهای سامیار در رستوران افتاد ! بیچاره پرخور نبود که ! پرس اضافی را برای نوه اش گرفته بوده .
صدای آرام و سریعی شنید که خیلی شبیه مرسی بود .
فتاح لبخندی زد و رو کرد به آریا : خوب دکتر رفیعا ! ایشون هم نوه ی گلم ... مـَــ...
دختر که با شنیدن اسم نفری دیگر ، تازه متوجه شده بود پدر بزرگش در اتاق تنها نیست ، سرش را بالا آورد و قبل از اینکه فتاح او را معرفی کند گفت : کیمیا ... چند دفعه بگم ؟ من کیمیام .
فتاح خنده تلخی کرد : بله ! ایشون کیمیا خانم نوه ی گل بندست .
کیمیا با سردی نگاهی به آریا انداخت و رو به پدر بزرگش گفت : و ایشون ؟
فتاح : ایشونم همونطور که گفتم ، دکتر رفیعا هستند که خواهشم رو قبول کردن و اومدند که یه مدتی باهات صحبت کنند ، شاید حالت بهتر شد .
کیمیا سریع از جایش بلند شد و ایستاد با تمسخر نگاهی به آریا که سرش را از خجالت انداخته بود پایین نگاهی کرد و رو به فتاح گفت : اولا من نه روانی ام ، نه مریض ... دوما دکتری که روش نشه به مراجعه کنندش نگاه کنه .... بدرده ..باقیه حرفش را با یک پوزخند خورد .
فتاح از این جمله کیمیا ، لبخند امیدوارانه ای زد ، انتظار برخورد خیلی سخت تر و بد تر از این را داشت ، ولی مثل اینکه حدسی که در مورد کیمیا زده بود ، درست از آب درآمده بود ... مشکل کیمیا رفتن به دکتر بود ، وگرنه زیاد آمدن دکتر به پیشش چنان ناراضی نبود ... دستش را بر شانه آریا گذاشت ، آریا سرش را بالا آورد و مراجعه کننده اش را دید ! کیمیا دختری بود ،با چشمان میشی و صورت گندم گون .
فتاح : آقا آریا اینم از کیمیا خانم که از فردا دست شما سپردست ، می خوام ببینم چجوری میتونی برش گردونی به روزای اول !
آریا دوباره سرش را پایین انداخت و با فتاح از اتاق کیمیا خارج شدند ، سامیار که با دستی زیر چانه ، به دیوار تکیه داده بود و به در اتاق نگاه میکرد ، با بیرون آمدن آریا و فتاح ، سریع دست آریا را گرفت ،برای چندمین بار بخاطر شام تشکر کرد ، شب بخیر سریعی گفت و با هم به اتاق بغلی رفتند .
سامیار سریع در اتاق را بست و آریا را بست به سوال : خوب نوه اش کی بود ؟ اسمش چی بود ؟ مشکلش چی بود ؟ اصلا چی شکلی بود ؟ پسر بود ؟ چی گفت ؟ تئ چی گفتی ؟ فتاح چی گفت ؟
آریا که از این حرکت سامیار خنده اش گرفته بود با لبخندی دعوت به آرامشش کرد : آروووم ! آروووم .. یه نفس عمیق بکش ، بشین تا برات توضیح بدم .
سامیار هم نفسی کشید و به همراه آریا روی زمین نشست .. آریا هم شروع کرد به صحبت: اولا ؛ بمیری با این خالی بندی هات حالا من جوری بشینم این بد بخت رو درمان کنم ؟ بابام روانشناس بوده یا مادرم ؟
سامیار : هیچ کدوم ! ولی تو که روانی بودی !
آریا : بی مزه ! آخه این نونه که گذاشته تو سفره من ؟
سامیار : آقاجون نترس .. من باهاتم ..تو جواب سوالای بیشماری رو که ازت پرسیدم بده ، بقیش حله .
آریا نفسش را بیرون داد : نوه اش یه دختر حدود بیست ساله بود ، اسمش کیمیا بود ، مشکلش هم معلوم نیست و قراره من بدبخت از زیر زبونش بکشم .
سامیار : خوبه ! حالا از کی قراره درمون رو شروع کنی ؟
آریا : از فردا صبح ، قراره فتاح تو این مدت نره سر کار و مدت درمان رو زیر نظر داشته باشه .
سامیار : خوبه ، کار تو که جور شد ! به نظرت من چه کنم ؟
آریا : برو دنبال کاری که خیر سرمون بخاطرش اومدیم اینجا
سامیار : اوه چه خشن ! یه دفه با این کیمیا خانم اینجوری ، با خشانت برخورد نکنی ها ! زهله ترک میشه بنده خدا !
آریا : می ری ؟
سامیار : آره خیالت تخت ، فردا اول صبح میرم دنبال سوژه و مطلب ، به فتاح هم میگم که دنبال کیفمون میگردم .
آریا که ساکت بود گویی که چیزی به ذهنش رسیده باشد ، به پیشانی اش زد و گفت : وای بگم خدا چیکارت نکنه سامی !تو باورت میشه تا حالا با یه دختر غریبه سلام هم نکردم ؟ دیگه چه برسه ...
سامیار : به خداحافظی ؟؟؟!
آریا : سامی دارم جدی میگم ، از این که فردا باید برم باکسی که تاحالا باهاش صحبت نکردم در مورد چیزی که خودمم نمی دونم چیه صحبت کنم ، تازه طرف دخترم باشه ... تمام وجودم رو استرس میگیره .
سامیار با خونسردی جواب داد : اگه از من میشنوی به این چیزا فکرنکن ، که فقط اولش سخته ، بعدش راه میفتی ،مهم ترین کاری که اول باید بهش اهمیت بدی اینه که خونسردیت رو حفظ کنی ، دست و پات رو گم نکن ، اگر سوالی کرد که جواب نداشتی بدون اینکه استرس بگیری بگو به شما مربوط نیست ! یا یه چیزی که مطمئن شه جوابش رو میدونی و بهش نمیگی ، اگه بهت توهین کرد از اون لبخنهای معروفت هست ، که میری رو اعصاب ! از اون لبخندا بهش بزن !
آریا : ای ول آقای روانشناس ! خوب تو که اینقدر توی روانشناسی واردی خود میشدی روانشناس !
سامیار : روانشناس که نیستم ! این دومادمون کاظم ، روانشناسه ، میاد هر سری از کاراش میگه ؛ تازه ! اگه من میگفتم روانشناسم و تو رو جراح مغز و اعصاب معرفی میکردم .. اگه یه جراحی پیش میومد میخواستی چیکار کنی ؟
آریا با حرفهای سامیار کمی آرام گرفت ... اگر واقعا چنینی چیزی که سامیار گفت ، پیش آمده بود چه می شد ؟!
سامیار که آریا را همچنان در فکر دید گفت : دیگه هم به این چیزا فکر نکن ، به این فکر کن که میتونیم با درمون این بنده خدا صاحب این خونه بشیم و با خیال راحت به گذشته بریم و برگردیم ، تازه سر فرصت هم یه فیلم عالی میسازیم و وارد دانشگاه میشیم اونم بدون کنکور !
آریا : خوب اگه خوب نشد چی ؟؟
سامیار: اینم مهم نیست ! خیلی راحت ... تا مدتی که کارمون طول کشید و به خونه نیاز داشتیم ، درمان رو طولش میدیم .. اگه شد که جه بهتر ، نشد هم معذرت خواهی میکنیم و خونه درو خالی میکنیم و میاییم زمان خودمون ... مهم الانه که نیاز به جا داریم .
مثل روزهای قبل ، فتاح سفره صبحانه را چید و همراه با سامیار و آریا مشغول شدند ، بعد صبحانه ، سامیار سریع آماده رفتن شد ، تا سوژه ای برای فیلمشان انتخاب کند.
فتاح : کجا به سلامتی ؟ دکتر ؟
سامیار : من رفت تا دنبال کیف گشت .. شاید پیدا کرد .
فتاح : خوب پس صبر کن من تا یه جایی برسونمت .
سامیار : نه ! من دوست داشت این هوا پیاده رفت .
فتاح : باشه ، هرجور راحتی .
سامیار هم خداحافظی کرد و رفت .
فتاح هم با رفتن سامیار ، سفره را جمع کرد و در حالیکه داشت صبحانه نوه اش را به اتاق کناری می برد به آریا رو کرد و گفت : آریا جان شما هم بیا که بعد از صبحانه خوردن کیمیا ، باهاش صحبت رو شروع کنی .
با فتاح به اتاق کناری رفتند ، فتاح سینی صبحانه را به اتاق کیمیا برد و برگشت تا در طول صبحانه خوردن کیمیا ، با هم صحبتی داشته باشند .
فتاح : خوب ، اولش باید خیلی ازت تشکر کنم که قبول کردی این کار رو برام بکنی ، چون کیمیا تنها نوه منه و نمی دونی توی این یک ماه که توی خودش بوده ، چقدر غصه خوردم .. تنها من نبودما ! پدر و مادرشم نگرانشن ، لبخندی زد و ادامه داد : از وقتی که فهمیدن قراره یه دکتر روانشناس ، که تو خارج درس خونده بیاد و با کیمیا صحبت کنه حال و روزشون عوض شده ، از خوشحالی نمیدونند میخوان چیکار کنند .
باز آریا استرس گرفت ... قضیه خیلی جدی تر از آن چیی بود که برای خودش فکر میکرد و سامیار برایش تشریح کرده بود ...دکتر؟! ... تحصیل کرده خارج ؟! ... یک پسر 23 ساله ؟! ... خدا چکارت نکند سامیار !
فتاح صحبتهایش ادامه داشت : ... به خاطر همین هم حجره رو سپردم به شاگردم و گفتم بشینم تو خونه ، خودم شاهد خوب شدن نوه ام بشم ... نگاهی به ساعتش انداخت و بلند شد : من برم صبحانش تموم شده یانه .
با این ذوق و شوقی که فتاح داشت ، عذاب وجدان هم به به استرسش اضافه شده بود ... اگر لو میرفت ؟ گر معلوم میشد همه اینها دروغ بوده ... ولی چاره ای نداشت ، وارد راهی شده بود که بدون برگشت بود و باید تا آخر پیش میرفت تا ببیند ، چه میشود
صدای فتاح که داشت آریا را به اتاق فرا می خواند ، اورا به خودش آورد ، بلند شد و دم اتاق رفت ، فتاح آرام به صورتیکه کیمیا متوجه نشود نکاتی را برایش یادآور شد : اینو بگم که کیمیا یه ذره سخته .. از ک.ره هم در بره کارهاش عجیب غریبه ، اگه این برخوردها رو ازش دیدید اصلا به دل نگیرید .
آریا لبخندی با اعتماد به نفس زد و پاسخ داد : شما نگران این قضیه نباشید ، انقدر از مریضها و مراجعه کنندگانمون ار این حرکات دیدیم که واسمون عادیه !
بعد از این صحبت دستی بر سرش کشید ، از دروغی که خودش گفته بود شاخ درنیاورده باشد !
نه ! مثل اینکه سامیار درست میگفت ! فقط کافی بود که خونسرد باشد و دست و پایش را گم نکند ، دروغ ها عین نقل و نبات بر زبانش جاری میشدند .
فتاح که از این بابت خیالش راحت شده بود ، بر شانه آریا زد : من همین ورام مشکلی چیزی پیش اومد صدام کنید ... این را گفت و رفت به پشتی کنار اتاق تکیه داد و رادیو کنار دستش را روشن کرد .
آریا نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد ، خواست در را ببندد که چشمش به فتاح که روبروی اتاق نشسته بود و رادیو گوش میداد افتاد ، لای در را باز گذاشت و رو کرد به کیمیا مثل دیروز ، روی تختش نشسته بود و کتابی را میخواند ، تنها فرقش این بود که روسری اش را عوض کرده بود . ... می دانست کیمیا متوجه حضورش هست و فقط خودش را به آن راه ! زده ... دوباره نفس عمیقی کشید و چشمش به صندلی میز توالت اتاق افتاد ، آن را برداشت ، پشت ورویش کرد و روبروی تخت کیمیا گذاشت ، روی آن نشست و دو دستش را روی پشتی صندلی که حالا روبرویش بود ، گذاشت ... حس میکرد با این کار اعتماد به نفسش بیشتر میشود !
جالب بود ... با این همه سروصدایی که آریا به راه انداخته بود ، کیمیا همچنان سرش را در کتاب فرو برده بود ، اهمی کرد ، باز سرش را بالا نیاورد ، اهم دوم ش بلند تر بود ... کیمیا بدون اینکه سرش را از روی کتاب بردارد با صدای بی رو حی گفت :
- ممکنه روانی باشم ولی حواس پنج گانم خوب کار میکنه .. بهتره بیش از این به حنجرتون فشار نیارید
بعدهم با طمانینه کتابش را بست و دستی به روسریش کشید و نگاه سردش را به آریا دوخت .
آریا که انتظار چنین برخوردی را آن هم همان اول ، از کیمیا نداشت دوباره ، اعتماد به نفسش را از دست داد ، نگاهی به خودش انداخت ،انگار اینجور نشستن هم دردی را دوا نمیکرد و اشکال از خودش بود ... ، چشمانش را بست ، نفسی عمیق کشید و با تلقین جمله ی تو می تونی ، چشمانش را باز کرد تا صحبت را شروع کند ، که نگاه سرد دوباره کیمیا دچار تردیدش کرد ، همان بهتر که کتاب میخوا ند لااقل مجبور نمیشد این نگاه را تحمل کند ، با تکان دادن سرش ، سعی کرد تا این افکار را بیرون بریزد ، دوباره به روبرویش نگاه کرد ، کیمیا همچنان ، بدون اینکه پلکی بزند به او خیره بود ، شاید با این رفتارش فهمانده بود که تاب تحمل نگاه سرد و سنگینش را ندارد ، حالا که کیمیا نگاهش را از روی او برنمی داشت ، بهترین کار این بود که خودش به او نگاه نکند ، سرش را به زیر انداخت ، حالا صحبت را باید از کجا شروع میکرد ؟ چه میگفت ؟ باید اول خودش را معرفی میکرد ؟ یا از کیمیا می خواست که از خودش بگوید ، آخ که خدا بگم چیکارت نکنه سامی .....
_: تموم نشد ؟!
صدای کلافه ی کیمیا ، آریا را از فکر و خیال بیرون آورد تا خوداگاه سوالی به زبانش آمد : چی ؟ چی تموم نشد ؟
کیمیا : این حرکات ... ... اگه من روانیم که شمام بنظر میاد خود درگیری دارید ...
دیگر وقت ساکت بودن و سر به زیر انداختن نبود ، باید این نیم ساعت کلنجار رفتن با خود نتیجه ای هم می داشت ، نباید بیشتر از این به کیمیا اجازه میداد تا تحقیرش کند .
آریا : این حرکات مخصوصه ! و ما قبل از شروع کردن درمان ، این حرکات رو انجام میدیم که آمادگیمون بیشتر بشه .
کیمیا با همان سردی ، پوزخندی زد : آهااااا.... یعنی دارید ذن میگیرید و این حرفا !!! ... اونوقت شما مطمئنی دکتری دیگه ؟؟!!
آریا با حرص پاسخ داد : بله ! اگه شک دارید میتونید برید از پدربزرگتون بپرسید ... صدایش کمی بلند تر از همیشه شد
کیمیا : خیلی خوبه !
آریا : این که میتونید برید از پدر بزرگتون بپرسید ؟!
کیمیا : نخیر ! اینکه بلدید عصبانی هم بشید !!!!
آریا به سختی عصبانیتش را کنترل کرد ، وای که این دختر چقدر خوب روی اعصاب راه میرفت ! برای اینکه جو را عوض کند ، لبی تر کرد و با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشد رو به کیمیا گفت : از این حرفا بگذریم ... بهتره بریم سر بحث اصلی چون بعد از شمام مریض های دیگه ایم دارم .. برای شروع هم بهتره از خودتون بگید ...
کیمیا که اصلا قصد کوتاه آمدن نداشت در حالیکه برای حرص دادن هر چه بیشتر آریا به ناخن هایش خیره شده بود و داشت بررسیشان میکرد , گفت : نه بابا !! مثل اینکه صرفا خوددرگیر نیستید .. آلزایمرم که دارین شکر خدا ....محض یادآوری دیشب بابا فتاح همه چیز رو در باره من به شما گفت .
آریا که از عصبانیت دستاش مشت شده بود با صدایی که میخواست آرامشش را هر طور شده حفظ کند گفت : می دونم .. خاطرم هست ... ولی میخوام از زبون خودتون بشنوم و یکم این جو رو صمیمانه تر کنم
کیمیا با تاکید رو ی کلمه ی جو گفت : یعنی این جوِّوّوّ اذیتتون میکنه الان ؟!
آریا : یه جورایی .. آره .
کیمیا : خوب می تونید از اتاقم برید بیرون ، تا الان هم اگه اجازه دادم توی اتاقم باشید ، به خاطر حرمت مهمونه ..وگرنه هیچ دلیلی واسه حضورتون توی اتاقم نمی بینم .
آریا که تابحال چنین شرایط سختی را تجربه نکرده بود ، به سختی خونسردی اش را حفظ کرد ، سعی کرد همان آریای معروف دوران مدرسه و دبیرستان باشد که از بی احساسی به آریای کوه یخ میشناختنش ... لرزش صدایش را کنترل کرد و خیلی جدی شروع کرد به پاسخ کیمیا را دادن : شما نمیبینی خانم نسبتا ! محترم ... ولی من می بینم ، چه دلیلی از این بزرگتر که پدربزرگتون ، کار و زندگیش رو تعطیل کرده نشسته توی خونه تا خوب شدن تنها نوه اش رو ببینه ؟ ... با حالتی عصبانی از روی صندلی بلند شد و روبروی تخت ایستاد و صحبتش را ادامه داد : اصلا میدونید پدربزرگتون برای بهبودی شما چه پاداشی واسه ما پیشنهاد کرده ؟
کیمیا که انتظار چنین برخوردی را از آریا نداشت و کمی هم جا خورده بود ، خیلی آرام و در حالیکه سعی میکرد لرزش صدایش آشکار نباشد گفت :خیر!!!!!
آریا هم که فرصت خوبی را در خماری گذاشتن کیمیا دید با لبخندی موذیانه ، گفت : همون بهتر که نمی دونید ! ... به سمت در اتاق رفت : جلسه امروز تمومه ، تا فردا ! خداحافظ .
فتاح با دیدن آریا ، مشتاق رادیو اش را خاموش کرد ، کناری گذاشت و به سمت آریا رفت : چی شد ؟
آریا که این یک ساعت سخت ، برایش به اندازه یک روز گذشته بود ،دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد ، با لبخندی ساختگی که خوشحالی فتاح را خراب نکند جواب داد : واسه روز اول بد نبود !
فتاح : یعنی حرفی زده ؟!
آریا با چهره متفکرانه ای گفت : هنوز که زوده ! تا الان که فهمیدم نسبتا حالش خوبه ، ولی برای حرف کشیدن ازش ، اول باید از خودم مطمئنش کنم ، این که من رو به عنوان یک سنگ صبور و بعد هم دکترش قبول کنه ، ایشالا این مرحله که رد شه ، حرف زدنش حله دیگه .
فتاح : خدا رو شکر ! خیلی ممنون پسرم ! خیلی خیلی لطف کری !
آریا دوباره داشت عذاب وجدان میگرفت ! سرش را به زیر انداخت ، تا نگاه قدرشناسانه فتاح به خاطر کاری که نکرده ،بیش از این وجدانش را عذاب ندهد : خواهش می کنم .. همش انجام وظیفه بوده ... نگاهی به ساعتش انداخت : خوب با اجازتون من مرخص بشم .
فتاح : می موندی خوب ، یه ساعت دیگه وقت ناهاره ، دور همی میخوردیمش .
آریا : نه دیگه ! بیشتر از این مزاحمتون نمیشم ، به سامی هم گفتم که سر راه واسه یه چیزی بگیره ، که دیگه انقدر مزاحمتو نباشیم .
فتاح : نه دیگه ! قرار نشد تعارف بکنی ! حداقل تا کیفتون پیدا نشده ، مهمون منید ، بی چون و چرا !
آریا تحت تاثیر همه بی ریایی و تعارف های خالص فتاح قرار گرفت ! زیر لب مردمم مردمای قدیم ! گفت و قبول کرد برای نهار با سامیار دور هم جمع بشوند .
-------------------------
ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که در خانه را زدند ، آریا برای اینکه فتاح مجبور نباشد در خانه را بازکند ، سریع به حیاط رفت و در را باز کرد ، سامیار بود که با دیدن آریا خنده ای کرد و گفت : هااااای !
آریا : سلام ... چه خبرا ؟
سامیار در حالیکه وارد حیاط میشد و آریا هم در حیاط را پشت سرشان میبست جواب داد : هیچی ، خبرا که پیش شماست ، تو چه خبرا ؟
آریا : هیچی بابا ! میدونی چقدر فحشت دادم امروز ؟
سامیار : خوب واسه چی؟؟؟!
با هم وارد اتاق شدند و کنار هم روی زمین نشستند و به پشتی کنار در تکیه دادند و صحبتشان را ادامه دادند .
آریا : واسه اینکه چند بار سوتی دادم ...
سامیار با خنده به میان صحبت آریا پرید : خوب سوتی دادن که کارته ! به من ربطی نداره .. دیگه؟
آریا : دیگه اولش اومدم صحبت رو شروع کنم ، این زبونم نمی چرخید ، نمی دونی با چه جون کندنی تونستم حرف بزنم .
سامیار : خوب ... اینم که زیر مجموعه همون سوتی محسوب میشه ... دیگه ؟
آریا : هیچی دیگه ، هر سوالی که ازش می پرسیدم با کنایه جواب میداد ؛ وای نمی دونی ! نگاهش ...!
سامیار : ای خاک بر سرت ! نگاهش دلت رو لرزوند ؟ عاشق شدی رفت ؟
آریا : عشق و عاشقی دیگه چیه بابا ؟!
سامیار : بابا ؟! اینموقع ظهر بابا از کجا برات بیارم ؟! بعدشم .. اگه عشق و عاشقی نیست پس نگاهش چیه؟
آریا : نگاهش پر از تحقیره سامی ... یه جوری نگات میکنه که به کاری رو هم که ازش مطمئن بودی درست انجام دادیش شک کنی .
سامیار : خوب نگاهش نمی کردی !
آریا : نمی شد ! نا سلامتی مثلا دکترشم ! تا سرم رو مینداختم پایین شروع میکرد به مسخره کردنم ، اینکه کم آوردی ، یا نمی دونم از من خجالت میکشی و از این حرفا میزد . ... برای همین هم ، چون تو باعث شدی من بیفتم توی این دردسر کلی فحشت دادم !
سامیار : شما بیجا کردی ! بده ؟ الان جامعه داره به توی دیپلمه ی بیکار بی سرپا ، به چشم یه فوق تخصص روانشناسی نگاه میکنه ؟! ... بغضی کرد و ادامه داد : بشکنه این دست که نمک نداره ، بعد هم از جایش بلند شد که از خانه خارج بشود ، آریا با خنده دستش را گرفت : کجا ؟!!
سامیار سریع دستش را از دست آریا دراورد ، صدایش را نازک کرد : دست به من نزن! پسره بی حیا ! خوب معلومه دارم میرم زمون خودمون !
آریا هم که خیالش راحت بود از این که سامیار از دستش ناراحت نشده گفت : حالا قهر نکن ! بیا بشین که نوبت توئه از کارای امروزت بگی !
سامیار هم سریع ، باشه ای گفت و سرجایش نشست و شروع کرد به تعریف : خوب ! ، جونم واست بگه ، اولش که رفتم بیرون کلی فحشت دادم !
آریا : چرا اونوقت ؟
سامیار : چون میدونستم وقتی بیام خونه ، می خوای بگی از دست تو فلان شدم بیسان شدم و از این حرفا ! بگذریم ... بعد هم رفتم سر خیابون ولیعصر و یه تاکسی گرفتم واسه خیابون انقلاب ... حالا نگو اینا نمی دونند خیابون انقلاب کجا هست ! انقدر فکر کردم فکر کردم که تازه فهمیدم اسم خیابون انقلاب ، توی این زمان ، شاهرضا بوده ! خلاصه ، رفتم جلوی دانشگاه تهران ، وای چقدر نو بود ! بهم حس پنجاه تومنی تا نخورده دست داد ! کاش یه دوربین داشتم ازش یه عکس میگرفتم ...
آریا : رفتی توش ؟
سامیار : تو پنجاه تومنی ؟!
آریا : نخیر ! توی دانشگاه .
سامیار : نتونستم ، کارت دانشجویی میخواست .... عوضش رفتم لاله زار ، فیلم دیدم !
آریا : خوب چه فیلمی بود ؟
سامیار : سلطان قلبها ! انقدر حااااال داد ! نمیدونی چه کیفی میده این فلم رو توی سینما با مردم ببینی !
آریا : پس آقا بجای تحقیق واسه فیلم ، رفتند تماشای فیلم !
سامیار : اینم یه جور تحقیقه تو نمی فهمی !
آریا : حالا هرچی ؛ ولی سعی کن هرچی زودتر سوژه رو پیدا کنی ... تا ماجرای من به جاهای باریک نکشیده و لو نرفتیم بریم به کارو زندگیمون برسیم .
سامیار : اونکه خیالت تخت خواب ! تا تو مشغول درمانی .. منم به بهونه همین کبف گم شدمون میرم دنبال کارای فیلم .
_: جوونا هسنید ؟!
با صدای فتاح هر دو به احترامش بلند شدند و سلام کردند .
فتاح : اومدم بگم ناهار آمادست بیایید اونور .
آریا : دیگه مزاخمتون نشیم !
فتاح : یادت رفت صبح چی گفتم : قرارمون چی بود ؟!!
آریا چشمی گفت و دستش را روی دهانش گذاشت

آریا چشمانش را که باز کرد ، سفره صبحانه را پهن دید ، خبری هم از فتاح و سامیار نبود ، آبی به دست و صورتش زد و مشغول صبحانه شد ، نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخت ، ساعت ده صبح بود و تا قراری که با فتاح گذاشته بود یک ساعتی وقت داشت ، تصمیم گرفت در این مدت به حمام برود ، آن هم عمومی ! از وقتی که بچه بود ، خیلی دوست داشت برای یک بار هم شده ، حمام عمومی را تجربه کند ، به همین خاطر ، کیف کولی اش را برداشت ، وسایل اضافه را خالی کرد و راهی حمام عمومی شد .
----------------------------
چیزی به ساعت یازده نمانده بود ، چون دلش نمی خواست آدم بد قولی به حساب بیاید ، تمام کارهایش را کرده بود ، شیک ترین لباسی را که با خود آورده بود پوشید و چند قطره از ادکلنش را هم به صورت تازه اصلاح کرده اش زد که تمام صورتش آتش گرفت ! حالا نوبت رسیدن به موهایش بود ، رفت جلوی آینه ، حس کرد خیلی سفید شده ! شاید این هم از محاسن حمام عمومی بوده و نمی دانسته ! شاید توهمی بیش نبود ! ولی هرچه که بود از خودش راضی بود ،موهای نسبتا کوتاهش را به عقب داد ، که کمی حالت سیخ سیخی گرفتند ، دستی رویشان کشید تا تیغ تیغی بودنشان زیاد معلوم نباشد ، امروز می خواست انقدر کامل باشد که هیچ بهانه ای برای دست انداختن ، به کیمیا ندهد ..... کارش تمام شده بود ، نگاهی به ساعت انداخت ، 5 دقیقه به یازده بود ، راهی خانه فتاح شد ... فتاح با دیدن آریا دم در ، با خوش رویی به استقبالش رفت .
فتاح دستی به پشتش زد: برو ؛ ببینم امروز چیکار میکنی !
آریا هم با لبخند ، به اتاق کیمیا رفت ، وارد که شد ، سرش را پایین انداخت ، دلش نمی خواست در بدو ورودش چشم در چشم شوند ، در را مثل روز قبل نیمه باز گذاشت ، صندلی را از جلوی میز توالت برداشت ، پشت و رویش کرد و رویش نشست ،می دانست کیمیا خودش را به ندیدنش زده و الکی مشغول ورق زدن کتاب روبرویش است ،نگاهی به او انداخت ، همان مانتو و همان روسری دیروز تنش بود ؛ یک نفس عمیق کشید و خواست صحبتش را شروع کند ، که صدای کیمیا منصرفش کرد .
کیمیا : شیشه ی عطر رو خودتون خالی کردید؟؟؟!! و بدون اینکه منتظر پاسخی از سمت آریا باشد به دماغش چینی انداخت و ادا داد : بهتر نیست لااقل یه خوشبو ترش رو استفاده میکردید و بعد هم کتابش را بست و به کناری گذاشت ، سرش را بالا آورد ، تا چشمش به آریا افتاد سر تا پای او را بر انداز کرد و با پوزخندی گفت :
فکر نمیکنم برای ملاقات یه روانی این همه خوشتیپی لازم باشه ... خاکی باش دکتر !!!! مخصوصا دکتر رو با لحنی گفت که تمسخر به وضوح در آن مشخص بود .
آریا ل
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 29- رمان زير بارون , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی , رمان بی تو با تو بودن | Haniday کاربر انجمن - نودهشتیا , پاتوق رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/10 تاریخ
کد :63220

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا