تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای با تو (فصل سوم)



مادرش مشغول جمع و جور کردن خانه بود ، قرار بود خاله اش برای بازدید بیاید ، آرام هم با چهره ای در هم مقابل تلویزیون نشسته بود و کانال عوض میکرد .
آریا به سمتش رفت : چی شده انقدر توهمی ؟ باز با کدوم از دوستات حرفت شده ؟
آرام هم رویش را برگرداند :برو حوصله ندارم .
آریا اخمی زورکی کرد :اییییییییییش ! چه بد اخلاق ... مامان ، این بچه چشه ؟
آرام از روی مبل روبروی تلویزیون بلند شد و کنترل تلویزیون را با حرص به روی مبل پرت کرد : بچه خودتی ! ... به اتاقش رفت و در را پشت سرش محکم بست .
مادرآریا که کارش تمام شده بود نزدیکش آمد و آرام گفت : بیکاری سربه سرش میذاری ؟
آریا:فقط ازش سوال کردم ... اون خودش رو لوس کرد ...حالا چی شده مگه ؟
مادر: هیچی ، دیروز بعد از ظهر که با دوستاش رفته بوده استخر یادش رفته ساعتش رو دربیاره ، امروز صبح از کار افتاده .
آریا : همون ساعتی که دو ماه پیش خریده بود ؟
مادر:آره دیگه ، برای همین ناراحته ، چون میدونه بابات حالا حالا ها براش پول ساعت نمی ده .
آریا یاد اتفاق دیشبش با سامیار افتاد ،ماجرای دزدی از پیرمرد ...پس گرفتم کیفش از کیف قاپ ...در آخر هم تشکر پیرمرد از آنها ، با دادن یک ساعت نه چندان جالب ، که سامیار آن را به او بخشیده بود ، و امروز باید خبر خراب شدن ساعت آرام را میشنید ، چقدر این اتفاقات پشت سرهم و زنجیر وار پیش آمده بودند ... با خوشحالی به مادرش که نمیدانست چند دقیقه است به او با تعجب نگاه می کند گفت : فهمیدم ! ... با هیجان به اتاقش رفت .
با بسته ای کادو شده از اتاقش خارج شد و به اتاق آرام رفت ، در اتاق نیمه باز بود ، تقه ای به در زد و سرش را داخل برد ، آرام که روی تختش دراز کشیده بود ، به طرف در برگشت و با اخم پرسید : چی کار داری ؟
آریا با لبخندی وارد اتاق شد و بسته را به سوی آرام گرفت : بیا ، این مال توئه .
آرام سریع روی تختش نشست و در حالیکه سعی میکرد اخمانش را همچنان در هم نگه دارد بسته را از آریا گرفت و با ذوقی که دیگر نمی توانست کنترلش کند پرسید : حالا چی هست ؟
آریا : بازش کن میفهمی ! ... اینم گفته باشم حوصله ماچ و بوسه ندارما ، چندشم میشه !
آرام که سرگرم باز کردن بسته بود گفت : تحفه ! حالا فک کرده چی برام اورده که بپرم ماچشـ ... وقتی چشمش به ساعت افتاد از خوشحالی جیغی کشید : واااااااااای آریا ! مرسیییییییی ... بلند شد و به سمت آریا رفت .... آریا سریع از اتاق خارج شد : گفتم که ! چندشم میشه ! ... آرام هم با خنده ؛ بی مزه ای گفت و رفت تا ساعت جدیدش را به دستش ببندد .
آریا وارد اتاقش شد و طبق معمول رفت سراغ گوشی اش تا آن را چک کند ، سامیار زنگ زده بود ، تازه یادش آمد که یک ربع پیش باید جلوی در خانه سامیار میبوده ، شماره اش را گرفت ... یک بوق که خورد گوشی اش را جواب داد : ببخشید و زهرمار
آریا با تعجب سلام کرد و گفت : الو ... سامیار منم آریا
سامیار : میدونم ، شعورت نمیرسه من رو یه ربعه جلو در خونمون کاشتی ؟ بیا ببین چه سبز شدم من .
آریا : شرمنده ! یه موضوعی پیش اومد داشتم اون رو حل میکردم .
سامیار : حالا هرچی ، من چیکار کنم ؟
آریا : تا پنج دقیقه دیگه اونجام .
سامیار : فکر کنم تا اون موقع میوه هم داده باشم .. بدو پس .
چند دقیقه بعد ، آریا جلوی خانه سامیار بود ، سامیار هم تا اورا دید با روزنامه لوله شده در دستش به سمت ماشین آریا رفت و سوار شد .
سامیار : انقدر دیر کردی که خودم زنگ زدم .
آریا : اولا سلام ، دوما به کجا زنگ زدی ؟
سامیار که در گیر بستن کمربند بود شاکی گفت : تو هم اول برو این کمربند ماشینت رو درست کن که هم گیر داره ، هم درست قفل نمیشه ، بالاخره کمربندش را بست و ادامه داد : به همین دانشکاهه دیگه .
آریا : بدون کنکوره ؟ خوب شرایطش چی بود ؟
سامیار : هیچی ، گفت تا اواسط شهریور وقت داریم یه فیلم تاریخی ، که یه ربطی به دانشگاه و درس و کنکور داشته باشه بسازیم
آریا : خوب یعنی 5 ماهی وقت داریم
سامیار:آره دیگه .. این فیلم رو تو این 5 ماه میسازی و بعد میره واسه داوری ،سازنده های سه فیلم اول بدون کنکور میرن دانشگاه ؛ هر فیلمی هم حداقل دو تا همکار باید داشته باشه .
آریا : این که عااالیه !
سامیار : عالیه ..آره ..ولی نه سوژه ای داریم .. نه امکانات فیلم برداری ای .
آریا : سوژه پیدا بشه ، بقیه اش حله ... قرار نیست که فیلم واسه اسکار بسازیم که امکانات حرفه ای داشته باشیم !
سامیار : خوب اگه تو میگی امکاناتش جور میشه ، حرفی نیست .
آریا : حالا که خیالمون از کنکور راحت شد ، بریم که ناهار مهمون منی !
آریا گازش را گرفت و رفتند .




تعطیلات عید تمام شده بود و آریا و سامیار موضوع مناسبی برای فیلمی که قرار بود بسازند پیدا نکرده بودند ، بد تر اینکه قرار بود این فیلم مربوط به درس و دانشگاه هم باشد ، که این کارشان را سخت تر می کرد .
تمام سی دی فروشی هایی که آرشیو فیلم های قدیمی داشتند را گشتند اما فیلمی با این موضوع پیدا نکردند .
از دوست و آشنا و فامیل هم کمک گرفته بودند ، اما هیچ کدام موضوع و سوژه ای که به درد کارشان بخورد ، به ذهنشان نرسیده بود ، به همین خاطر ، به پیشنهاد آریا تصمیم گرفتند که به کتابخانه های بزرگ شهر ، سر بزنند شاید داستانی یا تاریخچه ای در مورد آموزش در ایران قدیم پیدا کردند ، چند کتابخانه بزرگ تهران را گشتند ، ولی چیزی پیدا نکردند ، تنها کتابخانه ای که به آن امید داشتند ، کتابخانه ملی بود ... اما آنجا هم کتابی که بر اساس آن بتوانند فیلمی بسازند وجود نداشت ، به همین خاطر ناامید و سرخورده از کتابخانه بیرون آمدند .
سامیار: دارم کم کم به این نتیجه میرسم که این موسسه پذیرش دانشجو بدون کنکور ، سرکاریه .. میبینی که ! توی این چند روز انقدر توی این کتابخونه ها بودیم ، از جلوی هر کتابخونه ای که رد میشم برام دست تکون میدن ... تابلو شدیم رفت !
آریا در حالیکه با دزدگیر ، در ماشین را باز کرد با خنده گفت : پس چرا من تابلو نشدم ؟!
سامیار سوار ماشین شد ، در را هم بست و در حالیکه درگیر بستن کمربندش بود گفت : بمیری با این ماشینت و کمرندای قراضش .... آریا هم به کمکش آمد و بالاخره کمربند سامیار بسته شد ،آریا حرکت کرد و سامیار هم نفسی راحتی کشید و گفت : خوب تو یه چیزی داشتی میگفتی که می خواستم جواب بدم ، ولی این کمربند کوفتی نذاشت .
آریا : ولش کن !
سامیار : من که میدونم سوال رو پیچوندی ! ترسیدی یه جواب دندان شکن بهت بدم ، تا خونه ساکت بمونی !
آریا : حالا هرچی !
سامیار : باشه ، می گذریـــم . ولی اینجور که بوش میاد ، فکر کنم دیگه فیلم سازی رو باید بیخیال بشیم ، تو قید خونوادت رو بزنی ، منم قید آبروم رو ... بیای وردستم ، تو متر کردن خیابونا .
آریا : واقعا ممنون از این همه راهنمایی و ارسال روحیه ات !
سامیار : خواهش میکنم ! اصلا من برای همین روحیه دادن باهاتم .
آریا : بله ... متوجهم ! ... گوشه ای پارک کرد و از ماشین پیاده شد ، سامیار با تعجب نگاهش کرد ، آریا در طرف خود را بست و به سمت در سامیار رفت ، در را باز کرد : نمیای پایین ؟
سامیار که قیافه آدم ترسیده ای را به صورت بامزه ای گرفته بود گفت : اینجا کجاست ؟
آریا هم که از قیافه سامیار خنده اش گرفت بود در را بیشتر باز کرد و دست سامیار را کشید به سمت خودش : پیاده شو می خوایم بریم ناهار .
سامیار دست آریا را پس زد و آخ جووووونی گفت و از ماشین پیاده شد : خوب می مردی زودتر میگفتی !
با هم به سمت رستوران رفتند ، که گوشی سامیار زنگ خورد ، سامیار هم بدون آن که به گوشی اش جواب بدهد ، سریع خودش را به دیوار یکی از خانه ها چسباند و به آریا هم اشاره کرد تا کنارش بیاید .
گوشی سامیار هم چنان زنگ میخورد ، آریا با تعجب به کنار سامیار رفت ، سامیار هم که خیالش از بابت آریا راحت شده بود گوشی اش را برداشت و با دین اسم تماس گیرنده لبخندی زد و جواب داد : سلاااااااااااااااااااام ! عزیز دل سامی ، خوبی ؟
...........
سامیار : امشب ؟ نه راستش ، ازشون معذرت خواهی کن
..........
سامیار : ای بابا ! این که ناراحتی نداره ! یعنی تو نمی دونی کلی کنکور ریخته سرم ؟!
..........
سامیار : ایشالا بعد کنکور جبران میکنم
..........
سامیار : منم همین طور ..بااااای ! ... گوشی اش را قطع کرد و به آریا که داشت چپ چپ نگاهش میکرد گفت : چیه ؟ یه آدم متاهل ندیدی؟ که خانوم بچه هاش نگرانش میشن ؟ خوب الناز بود گفت بچه ها یه مهمونی گرفتند با هم بریم که من قبول نکردم .... خیالت راحت شد ؟
آریا : اینا رو که میدونم ..نیازی به گفتنش نبود .
سامیار : هان ؟ پس چرا اینجوری نگام میکنی ؟
آریا : چشمام اینجوریه !
سامیار : پس خدا بیامرزدت ! .. آخه ما یه فامیل داشتیم چشاش اینجوری بود ، هواپیماش سقوط کرد مرد !
آریا : حتما خلبان بوده ؟
سامیار : نه بابا ! مسافر بود .
آریا که نتوانست خنده اش را کنترل کند ، با همان خنده گفت : حالا چرا این گوشیت زنگ خورد چسبیدی به دیوار ؟
سامیار که انگار چیزی به یادش آمده باشد به پیشانی اش زد و گفت : آخ آخ .. که هر چی میکشم از این سمیراست .
چند شب پیش اومد گوشیم رو گرفت ، گفت می خوام برات یه زنگ جدید بریزم ، ما هم گفتیم چه خواهر مهربونی !
گوشیمون رو دادیم بهش ... اونم با ذوق گوشیم رو گرفت و چند دقیقه بعد برگشت و گوشیم رو داد بهم ، همون شبم قرار بود با الناز برم بیرون ، آقا چشما روز بد نبینه ! ساعت نزدیکای نه بود و ما داشتیم قدم زنان با هم صجبت می کردیم که یه دفعه صدای آهنگ ماشین آشغالانس ها هستند که آهنگ کارتون سارا کورو رو میذارن ! بلند شد !
این صدا همانا و افتادن یه پلاستیک آشغال از پنجره یه خونه رو سرم هم همانا !
ببین چجوری جلوش ضایع شدم ! .. بعد که ته و توی قضیه رو دراوردم دیدم این زنگ رو سمیرا واسه خده گذاشته بوده روی گوشیم ، از اون وره از شانس خوب من ، دقیقا از زیر پنجره خونه ای رد شدیم که مال یه پیرزنه بوده و هماهنگ کرده بوده که وقتی این آهنگ رو میشنوه آشغالش رو از پنجره بندازه پایین که اینجوری شد .
آریا که از خنده زیاد اشکهایش را پاک میکرد حقته ای گفت که گوشی اش زنگ خورد ، گوشی اش را جواب داد : الو ؟ سلام مامان ... نه هنوز تازه داریم میریم که بخوریم ...چــــــــــــــی؟ از صبح ؟ ...... موبایلش رو گرفتید؟ ..... دستی در موهایش برد:نمی دونم .... الان خودم رو میرسونم ......خداحافظ. ............ گوشی اش رت قطع کرد و به سمت ماشین برگشت ، سامیار هم متعجب به دنبالش رفت : چی شده سامیار ؟
آریا که به ماشین رسیده بود ، گفت : خواهرم ، آرام از صبح خبری ازش نیست ...
سامیار هم سریع خودش را به ماشین رساند و راه افتادند .

آریا بدون اینکه دقتی کند ، ماشین را وسط کوچه پارک کرد و با سامیار ، سریع از ماشین پیاده شدند و به خانه رفتند ...
مادر سامیار روی مبل گوشه پذیرایی نشسته بود و زیر لب ذکر میگفت ، تا چشمش به آریا و سامیار افتاد چهره اش کمی باز شد و به سمتشان رفت : سلام ، شما چرا افتادی تو زحمت آقا سامیار ؟
سامیار که حالت بسیار جدی و رسمی به خودش گرفته بود پاسخ داد : خواهش میکنم ، انجام وظیفه است ، الانم هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمتیم .
مادر آریا لبخند تشکر آمیزی زد و سامیار را به پذیرایی دعوت کرد ، آریا هم به دنبالش رفت و کنار هم نشستند ، مادر آریا هم به آشپزخانه رفت و ذر حالیکه از یجچال چیزی را بیرون می گذاشت ، پرسید : آریا ، ناهار که نخوردید ؟
آریا : نه مامان ... دیگه وقت نشد .
مادرش هم باشه ای گفت و غذایی را که از یجچال دراورده بود روی گاز گذاشت و برگشت ، پیش بچه ها .
سامیار : نمی خواد زحمت بکشید ، شما الان باید استراحت کنید .
مادر آریا : نه چه زحمتی ! غذا رو که پخته بودم ، فقط گذاشتم گرم بشه ...
آریا : خوب حالا بگو از کجا فهمیدی که آرام گم شده ؟
چهره ی مادرش که کمی باز شده بود ، با یادآوری موضوع گم شدن آرام ، باز درهم رفت و شروع کرد به تعریف کردن : امروز ، همون ساعت هشت که تو با بابات رفتید بیرون ، رفتم آرام رو صدا کنم واسه صبحانه ، منم میدونی که ... عادتمه تو اتاق نمیام ، همونجا پشت در چندبار به اتاقش زدم و رفتم ، مثل همیشه منتظر شدم تا خودش از اتاق بیاد بیرون ، رفتم نشستم کتاب خوندن که یه دفعه دیدم ساعت هشت و نیم شده و خبری از آرام نیست ، اونکه حداکثر ده دقیقه بعد از صداکردنش از اتاق میومد بیرون ، نیم ساعت بود که خبری ازش نبود ، شک کردم ... رفتم در اتاقش رو باز کردم دیدم نیست ، گفتم حتما آزمونی چیزی داشتند برای همین صبح زود و بی خبر رفته ، آخه چند بار اینجوری شده بود ... خلاصه تا ساعت 2.30 که همیشه تو خونه بود وایسادم ، اما خبری ازش نشد .. ساعت سه که شد دیگه دلم شور افتاد ، زنگ زدم مدرسشون ..که اونا گفتند اصلا امروز مدرسه نیومده ، بعد به تو زنگ زدم و بابات رو خبر کردم .
آریا که دلشوره عجیبی گرفته بود گفت : الان بابا کجاست ؟
مادر : رفته کلانتری تا مشخصاتش رو بده ... دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و بغضش ترکید .
آریا بلند شد و رفت تا مادرش را دلداری بدهد ، که پدرش رسید .
مادر را که کمی آرام شده بود ترک کرد و همراه سامیار به سمت پدرش رفت .
آریا : سلام بابا .
سامیار : سلام آقای رفیعا .. . موفق شدید کاری کنید ؟
پدر ، همانطور که با ناراحتی کتش را از تن در میاورد گفت : کار خاصی که نتونستم بکنم ، مشخصاتش رو دادم بهشون اونا هم گفتند در اسرع وقت بهش رسیدگی میکنند . ... کتش را باناراحتی به روی مبل انداخت و خودش روی مبل کناریش نشست .
*****
هوا تاریک شده بود و همچنان خبری از آرام نبود ، مادر و پدر آریا که دیگر توانی نداشتند و همانجایی که نشسته بودند ، خوابشان برده بود ، سامیار هم نه حرف میزد ، نه کاری میکرد ، با آریا یک چشمشان به در بود و چشم دیگرشان به تلفن و منتظر بودند ، ببینند بالاخره کدامیک از اینها زودتر به صدا در می آیند .
آریا که از این وضعیت خسته شده بود از جایش بلند شد و از سر کلافگی پوووفی کشید و گفت : چای میخوری ؟
سامیار که همچنان به تلفن نگاه میکرد ، بدون اینکه صورتش را به طرف آریا برگرداند ، باصدای آرامی که پدر و مادر آریا بیدار نشوند گفت : آره .. فقط داغ نباشه .
آریا : حالا چرا چشمت رو از این تلفن بر نمی داری ؟
سامیار : میترسم چشمم رو بردارم ازش یهو زنگ بزنه .. مامان ، بابات بیدار شند !
آریا که به سمت آشپزخانه میرفت گفت : نترس بیدار نمیشند ، تو بذار زنگ بزنه ، شاید یه خبری از آرام گرفتیم .
سامیار رویش را برگرداند : باشه ، بلند شد تا به آریا کمک کند ، که زنگ در خانه شان را زدند ... آریا کتری پر از آب جوش را محکم روی گاز گذاشت که چند قطره آب روی دستش افتاد ، اما به آن توجهی نکرد و به سمت در رفت و دید پدر و مادرش هم بیدار شده اند .
آریا : اِ؟ بیدار شدید شما ؟
سامیار : پس میخواتی با این همه سر و صدایی که راه انداختی بخوابند ؟!!! .. بعد رو کرد به آنها ، دست راستش را به سینه گذاشت و با گفتن من از طرف ایشون از شما معذرت می خوام ، تعظیم کوتاهی کرد ... که دوباره زنگ را زدند ، سامیار به دنبال آریا به حیاط رفت و پدر و مادر آریا هم به دنبالشان ...
آریا در راباز کرد و بقیه ، به طوریکه به بیرون دید داشته باشند پشت سرش ایستادند ، آرام با چهره ای به هم ریخته و خسته در مقابل چشمان متعجب بقیه ، سلام زیر لبی ای کرد و به سمت خانه رفت ... بقیه هم با همان نگاه متعجب به دنبالش رفتند .
آرام وارد خانه شد و خودش را روی نزدیکترین مبل انداخت ... بقیه هم با هزاران سوال در ذهن خودشان را به او رساندند .
سامیار که می دانست اگر چند دقیقه ای تاخیر کند ، انقدر از آرام سوال میشود که مجالی برای خداحافظی پیدا نکند ، به همین خاطر نگاهی به ساعتش انداخت ، هشت شب بود ، مخصوصا با صدایی که بقیه بشنوند گفت : اووخ دیر شد ...
آریا جان ، خانم و آقای رفیعا ، خوشحالم که همه چی بخیر گذشت ، آرام خانم خوشحالم که سالمید ... آرام لبخندی از تشکر زد .. سامیار هم خداحافظی کرد و رفت .
مادر آریا : شام می موندی سامیار جان
سامیار : نه ممنون ... دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم .
پدر آریا : مراحمی ... ولی حالا که داری میری یه زحمتی بکش و خبر پیدا شدن آرام رو به کلانتری بده ، بگو که فردا صبح خودم میام برای توضیح ماجرا .
آریا : پس وایسا میرسونمت ، باید ماشین رو هم بیارم تو پارکینگ ، وسط کوچه گذاشتمش .
به همراه هم بیرون رفتند .
***
آریا ، نیم ساعت بعد برگشت ، پدر و مادرش با هم در مورد اینکه سریال ببینند یا اخبار ، داشتند با هم بحث می کردند ، که با دیدن آریا بحثشان را قطع کردند ، آریا با صدای بلند و پر انرژی گفت : خوب خوب ... این خواهر کوچولوی گم شده ، پیدا شده ما کجاست ؟!
مادر هیسسسی گفت و پدرش گفت : رفته خوابیده .
آریا : شام نخورده ؟
مادر که سعی میکرد صدایش بلند نباشد گفت : آره .. میگفت شام نمی خواد
آریا : نگفت چی شد که گم شد ؟
پدر : چرا ، گفت تو راه مدرسه حالش بد میشه ، خودش میره بیمارستان ، مثل اینکه مسموم شده بوده و گوشیش رو هم که تو خونه جا گذاشته بوده ... دیگه نمی خواسته نگرانمون کنه .
آریا : اینجور که بد تر بود .. داشتیم از نگرانی می مردیم .... به نظر من که حرفاش مشکوکه .. یه جوراییه نمی تونم قبول کنم حرفاش رو .
مادر : حالا هرچی بوده خدا رو شکر که سالم و سلامته ،
آریا به سمت اتاق آرام رفت : ولی من باید اصل ماجرا رو بفهمم .
پدر : آرام خوابیده ، بذار فردا
آریا : نچ ... همین امشب باید بفمم ، ... بدون توجه به صحبتهای پدر و مادرش به آرامی در اتاق را باز کرد و وارد اتاق تاریک آرام شد ، کلید برق را زد و با دیدن درهم رفتن اخمهای آرام ، مطمئن شد که بیداره ، جلو رفت و با حالتی جدی ، دست به سینه بالای سر آرام ایستاد : میدونم که بیداری ... خودت رو به خواب نزن .
آرام با شنیدن صدای آریا سریع چشمهایش را باز کرد و روی تختش نشست : فکر کردم مامان ، بابان
آریا با همان حالتی که ایستاده بود اخمهایش را بیشتر کرد : خوب بگو کجا بودی ؟
آرام با هیجان از روی تختش بلند شد و در اتاقش را چفت کد و برگشت روی تختش نشست : شاید باورت نشه ! ولی یه اتفاق خیلی باورنکرنی برام افتاد !
آریا پوزخندی زد : همین که مسموم شدی و خودت رو رسوندی بیمارستان ؟
آرام : نه بابا ... اون رو که واسه مامان اینا گفتم ، اصل ماجرا یه چیز دیگست .
آریا اخمهایش را از هم باز کرد : مطمئن بودم ، خوب بگو اصل ماجرا رو
آرام : اینجوری که نمی تونم مثل اجل معلق بالا سرم وایسادی ! بشین روی صندلی میز توالتم ... آریا صندلی را که پشتش بود جلو کشید و نشست .
آرام : صبح زود از خواب بیدار شدم ، کارهام رو کردم و آماده رفتن به مدرسه شدم ، ساعتی رو که بهم داده بودی بستم به دستم ، که دیدم از کار افتاده ، هر کاریش کردم درست نشد .
آریا : خوب ؟
آرام : رفتم سراغ جعبش ، دیدم که یه دفترچه توشه ، یه چیزایی توش نوشته بود که به کل یادم رفت واسه چی اومده بودم سراغ دفترچه راهنماش ، خلاصه ... یکی از دستورالعمل هاش رو امتحان کردم ، که یه دفه دیدم افتادم توی یه تونل و با سرعت دارم توش حرکت می کنم .
آریا : تونل ؟! تونل چی بودش اونوقت ؟
آرام : تونل زمان دیگه !

آریا سریع از روی صندلیش بلند شد : من رو مسخره کردی ؟ .. پوزخندی زد و ادامه داد : من رو باش فکر کردم واقعا میخوای اتفاقی رو که برات افتاده رو تعریف کنی .. نمی دونستمـــ ...
آرام : وایسا آریا ، به جون خودم راست میگم .
آریا برگشت ، با تعجب به آرام نگاه کرد ، تابحال جان خودش را قسم نخورده بود ، چشمانش هم نمیگفتند که دروغ می گوید.
آریا : برو جعبش رو بیار ببینم .
آرام ذوق زده از اینکه آریا صحبتهایش را باور کرده ، از کشویش جعبه ساعت را آورد و به آریا داد : بیا بخونش .
آریا هم دفتر چه را گرفت و شروع کرد به نکاه کردن ، دفتر عجیب غریبی بود ، عکسها و نوشته هایش را تابحال جای دیگری ندیده بود ... سرش را بالا آورد و در حالیکه سعی میکرد همچنان جدی باشد گفت : مطمئنی شوخی نمی کنی ؟
آرام : من شوخیم کجا بوده این موقع شب ؟
آریا : خوب حالا به کدوم زمان رفتی ؟
آرام : رفتم توی روز تولدم .... روزی که به دنیا اومدم ...
آریا : یعنی تو رفتی 17 سال پیش ؟
آرام : آره ! انقدر ناز بودم ... تو هم کنار بابا توی بیمارستان نشسته بودی ، هی شیطونی میکردی و پرستاره به بابا میگفت بیمارستان جای بچه نیست ، ولی بابا گوش نمیکرد و از بیمارستان نمی بردت بیرون ! یادته ؟
آریا : یه چیزاییش رو آره ، یادمه که یه خانم پرستار هی با اخم نگام میکرد ، ولی بقیش رو نه ، فقط 5 سالم بوده اون موقع ، بیشتر از این یادم نمیاد ...
آرام : حالا دیدی ؟ دیدی راست گفتم ؟!!! ساعتش را جلوی آریا گرفت و شیشه روی ساعت را باز کرد و صفحه دیگری پر از دگمه مشخص شد ... : ببین ، توی این دفترچه نوشته ، باید روز و ماه و سال تاریخی رو که میخوای بری وارد کنی توش و این دگمه قرمزه رو برنی و ...
آریا : رفتیم که رفتیـــم ! خوب تو چقدر اونجا بودی ؟
آرام : یادم نیست ولی چند روزی اونجا بودم .... بعد که برگشتم ، فهمیدم فقط چند ساعت اینجا نبودم .
آریا : جالبه !
آرام : یادم رفت یه چیزی بگم ، با این ساعت میشه چند نفری هم رفت ...
آریا : چه خوووب ! راستی ! آینده هم میشه رفت ؟
آرام : توی دفترچش که نوشته میشه .
آریا : عالی شد ! بلند شد تا از اتاق بیرون برود .
آرام : کجااا؟
آریا : می رم به سامیار خبر بدم بگم مشکل کنکور حل شد ، میریم دو ماه بعد ، سوالای کنکور رو میبینیم ، بعد خودمون رو آماده میکنیم واسه کنکور .
آرام : اینی که گفتی نمیشه ...
آریا : چرا ؟ مگه نگفتی آینده هم می بره ؟
آرام : می بره ، ولی کار غیر قانونی انجام نمی ده .
آریا : ای بابا ! تو هم با این ساعت پاستوریزت ...
آرام : این که ناراحتی نداره ، تو برو زمان قدیم ، یه سوژه پیدا کن باهاش یه فیلم تاریخی بساز ، یه موضوع علمی آموزشی کنکوری هم بچسبون تنگش ، میشه فیلم تاریخی آموزشی ... به همین راحتی !
آریا ذوقی کرد و باز به سمت در اتاق رفت : خود خودشه ! چرا به عقل خودم نرسیده بود ؟!
آرام : باز داری کجا میری ؟
آریا : می رم به سامیار زنگ بزنم ، بگم فردا پس فردا راهی گذشته ایم .
آرام : منم میام ها ! گفته باشم .
آریا : اصلا فکرش رو نکن ... اولا که کلی درس داری ، دوما میای و باعث دردسر میشی .
آرام : اِ ؟؟؟؟؟ خیلی بی مزه ای ... اگه من نبودم تو چجوری می تونستی طرز کار این ساعت رو پیدا کنی ؟
آرام : خوب مینشستم دفترچه راهنماش رو می خوندم .
آریا کلافه دستی در موهایش برد و گفت : نمی دونم چی بگم ، اگه اینجوره ...
آرام خنده ای کرد و گفت : سکته نکن بابا ! شوخی کردم ... تو یه سوغاتی هم برام بیاری کافیه .
آریا نفسی راحتی کشید : تو هم با این شوخی هات !
با ذوق و شوق از اتاق آرام بیرون آمد و رفت تا به سامیار زنگ بزند و این خبر عجیب و غریب را به او بدهد .

سامیار وسایل ضروری اش را هم داخل ساکش گذاشت و رفت تا صبحانه اش را بخورد ... در مورد سفرش هم به همه گفته بود که با آریا و چند دوست دیگرش به و
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 29- رمان زير بارون , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی , رمان بی تو با تو بودن | Haniday کاربر انجمن - نودهشتیا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , دنیای رمان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/10 تاریخ
کد :63219

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا