تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای با تو (فصل دوم)


در اتاق سامیار باز شد و خواهرش سمیرا با تلفن وارد شد : سامیار ، سامیار ...
سامیار چشمانش را به سختی باز کرد : بله ؟
سمیرا:مگه نمی خواستی بری اردو ؟
سامیار : چرا ، ساعت نه باید اونجا باشم .
سمیرا : ماشالا واقعا ! الان ساعت نه و ربعه و شما خواب تشریف داری .
سامیار سریع روی تختش نشست : دروغ میگی ! من گوشیم رو روی ساعت هشت و نیم تنظیم کرده بودم ،... گوشی اش را برداشت و ساعتش را نگاه کرد .. بیا نگاه کن ، ساعت هشت و ربعه ، نه نه و ربع .
سمیرا : همین دیگه ! جهت اطلاع باید بگم امروز ساعت ها یه ساعت رفته جلو .
سامیار که کتوجه ماجرا شده بود به پیشانی اش زد : واااااااااااااااااای ... راست میگی .
سمیرا : بیا از مدرسه تماس گرفتند ، جوابشون رو بده .
==================================
آریا با صدای زنگ گوشی اش از خواب بیدار شد و خواب آلود تلفن را جواب داد : بله ؟
سامیار: الو پاشو که جا موندیم .
آریا یک باره خواب از سرش پرید و روی تختش نشست : چی میگی تو ؟ ساعت که هنوز هشت و نیم هم نشده .
سامیار : دِ همون دِ ! ساعت رو از دیشب کشیدند جلو ، یعنی الان ساعت نه و نیمه ، نه هشت و نیم ... الانم با مدرسه صحبت کردم ، قرار شد اونا خودشون برند ، ما هم با ماشین بریم ،.
آریا :آخه من حوصله رانندگی ندارم .
سامیار ، مهم نیست ، من تا ده دقیقه دیگه اونجام ، خودم تا کرج میرونمش .
=================================
عقربه های ساعت ، یازده را نشان میدادند ، که آریا و سامیار به اردوگاه رسیدند و به اتاق مسئول اردوگاه رفتند .
مسئول اردوگاه هم کسی نبود ، جز آقای خسروی ... سامیار که چشمش به او افتاد ، چهره اش باز شد ، رفت جلو تر : به!سلام ... آقای خسروی ...اگه میدونستیم شما قراره همراه بچه ها بیایید اردو ، زودتر از این ها خدمت میرسیدیم ، دیگه شرمنده اگه دیر کردیم و باعث ناهماهنگی شدیم ، شدیدا از تون پوزش می خواهیم .
در طول مدت صحبت لفظ قلم سامیار ، آریا که تابحال صحبت های جدی از سامیار نشنیده بود ، مات و مبهوت مشغول تماشای سامیار بود ... خسروی هم که از این همه ادب سامیار به وجد آمده بود ، با خوشحالی از جایش بلند شد : خواهش میکنم! اتفاقه دیگه ، پیش میاد ، فقط به خاطر دیر کردنتون همه اتاق ها پر شده و جای انتخابی ندارید .
سامیار : اشکالی نداره ، ما اومدیم درس بخونیم ، فرقی نداره کجا باشیم .
وارد ساختمان شدند ، در را که باز کردند روبرویشان یک لابی دایره ای شکل بود ، که دو راهرو ، یکی در سمت چپ ، و دیگری ، در سمت راست داشت ، خسروی برای راهنمایی ، جلوتر از آنها وارد شد و به سمت راهروی چپ رفت ، وارد راهرو که شدند سه اتاق سمت چپشان و دو اتاق در سمت راستشان بود ، یک اتاق هم در انتهای راهرو ، و روبرویشان بود ... در کل آن راهرو شش اتاق داشت .خسروی کمی جلو رفت و در اتاق وسطی سمت چپ راهرو را زد ، لحظه ای بعد در اتاق باز شد و پسری با عینک ته استکانی بیرون آمد .
پسر : سلام ،آقای خسروی
خسروی : سلام ، امینی جان ! درسا خوب پیش میره ؟
امینی: راستش هنوز...
خسروی : پس هنوز مشغول جمع و جور کردن و بیرون اوردن وسایلتون هستید .. اشکال نداره ... رو کرد به سامیار و آریا ، آن دو نزدیک رفتند ، دستش را روی شانه سامیار گذاشت و ادامه داد : خوب من هم کار خاصی نداشتم ، فقط اومدم این دو تا هم اتاقی جدیدتون رو بهتون معرفی کتم و برم ... با هم بسازید دیگه ... سامیار و آریا را به داخل اتاق راهنمایی کرد و رفت .
سامیار وارد اتاق که شد ، ساکش را روی تخت خالی کنارش گذاشت : سلااااام به همگی ! من سامیارم این رفیقمون هم آریا
هر دو نفری که روی تختشان مشغول درس خواندن بودند ، بلند شدند .
امینی : خوشبختم ، من احسانم ، این دوستم هم سعید .
سعید با سامیار و آریا دست داد : خوش اومدید .
آریا ساکش را روی طبقه دوم تخت سامیار انداخت و روی صندلی کنار اتاق نشست ، سامیار هم روی صندلی کنارش .
سامیار : خوب برنامه امروز چیه :
احسان : امروز در اختیار خودیم ، برنامه خاصی نیست .
سعید : امروز رو گذاشتن واسه جا افتادن و چیدن وسایل .
سامیار : کار بسیار خوبی کردند . پس امروز که بیکاریم ، خودمون رو یه کم سرگرم میکنیم ... آریا ، ساکم رو از روی تختم میاری؟
آریا ساک سامیار را برداشت و به او داد ،.
سامیار از داخل ساکش ، چیزی شبیه واکمن دراورد و بعد از اینکه دو باتری داخلش گذاشت ، روشنش کرد .
آریا : این چیه ؟ واکمنه ؟
سامیار : نه ! اگه گفتید .
سعید :رادیو ؟
سامیار :نُچــ ...
احسان : ام پی تیری پلیر ؟
سامیار : آخه ام پی تیری پلیر انقدر بزرگه ؟
احسان : خوی پس چیه ؟
سامیار : تلویزیون .
سعید : تلوزیون ؟ مگه نگفتند ممنوعه؟
سامیار:خوب ممنوع باشه ، مگه میخوان چیکارمون کنند ؟ بندازنمون بازداشتگاه ؟یا اضافه خدمت بزنند واسمون ؟ فوقش ازمون میگیرنش روز آخر پسش میدن .
آریا: تلویزیون انقدری ندیده بودم ، از کجا خریدی؟
سامیار : چینیه ، بابام اورده .
سعید: خیلی باحاله ، فقط مواظب باش ...
سامیار : آقا جون نترس ، گفتم که هیچی نمیشه . ما توی آموزشیمون ، گوشی و سیگار میاوردیم آب از آب تکون نمی خورد ، اینجا که کاری نمی تونند بکنند .
احسان : جدی ؟
آریا آرام به سامیار : حالا اینارو نمی خواد شیرشون کنی .
سامیار : باید بدونند که چیزی نیست ، چرا الکی بترسن خوب ؟ ... ببینید ! اصلا این تهدید ها رو جدی نگیرید ... بیایید دور همی فیلم ببینیم .
سعید و احسان هم با ترس و تردید به طرف سامیار آمدند تا تلویزیون ببینند .
سامیار و آریا به همراه دو هم اتاقیشان داخل یکی از کلاسهای اردوگاه مشغول درس خواندن بودند که گوشی سامیار زنگ خورد
آریا : تو چرا گوشیت رو اوردی اینجا؟
سعید : اصلا ممنوعه گوشی !
احسان : اگه ببینند!
سامیار گوشی اش را برداشت ، از جایش بلند شد : ول کنید این مسخره بازیا رو ! خوب آدمه ..کار واجبش دارن یه موقع ، از کلاس بیرون رفت و گوشی اش را با صدای آرام و کش داری جواب داد : سلااااااااااام ...عزیزم!
=======================
آریا با احسان و سعید همچنان مشغول تست زدن و رفع اشکال بود ، که صدای غر شکمش به او فهماند که گرسنه اش است .
آریا : من گشنم شد ... مگه ساعت چنده ؟
سعید نگاهی به یاعت مچی اش انداخت : یه ربع به یک ...
احسان : نیم ساعت دیگه وقت نماز و نهاره
آریا : میگم ! الکی گشنم نشده پس ... نگاهش به صندلی خالی سامیار افتاد .. ا! سامیار کجاست ؟
سعید : تلفنش که زنگ خورد رفت ...
آریا: اونکه ده صبح بود .. یعنی از اون موقع برنگشته ؟
احسان : فکر نکنم ...
آریا وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد و به دنبال سامیار گشت ، در هیچ کدام از اتاق ها نبود ، یعنی از اردوگاه خارج شده بود ؟ داشت از ساختمان بیرون میرفت که یادش افتاد به یکی از کلاسهایی را که انتهای راهروی سمت راست بود سر نزده
هر چه به کلاس نزدیک تر میشد صدای سامیار واضح تر به گوشش میرسید ، پس درست حدس زده بود ، در کلاس را به آرامی باز کرد و وارد شد ، سامیار روی صندلی معلم ، پای تخته نشسته بود و هفت ، هشت تا از بچه ها پشت صندلی هایشان نشسته و محو صحبت های سامیار بودند و با دیدن آریا ، حواسشان به سمت در کلاس رفت ، سامیار صحبتش را قطع کرد و به در کلاس که سمت راستش بود نگاه کرد ، با دیدن آریا لبخندی به لبش نشست .
سامیار : به ! آقا آریای خودمون . بیا داخل ... خجالت نکش ، بچه ها از خودمونن .
آریا : با شک و تردید با سر سلامی به بچه های داخل کلاس کرد و به کنار سامیار رفت ، سامیار هم از روی صندلیش بلند شد و گفت : خوب دوستان ، همونطور که گفتم این آقا ، آقای آریا رفیعا هستند ، از دوستان دوران خدمت ، و کسی که شب اول آموزشی یه سوتی خیلی بزرگ داد .
بعد از این جمله سامیار ، همه کلاس از خنده منفجر شد ... آریا متعجب در گوش سامیار گفت :مگه چی گفتی واسه اینا؟
سامیار:هیچی .. دارم واسشون از خاطرات دوران خدمت میگم ... شب اول آموزشی یادته چه سوتی ای دادی ؟
آریا : نه .. اصلا .
سامیار : خوب الان برات یاداوری میکنم !
از سکوی پای تخته پایین آمد و در حالیکه دستانش را به هم می میالید با ژستی معلم گونه شروع کرد به صحبت : آره بچه ها ! شب اول آموزشیمون بود .. همه بچه ها از نظر روحی درب و داغون بودند و ساعت نه و نیم بود که خاموشی رو زدند ، همگی خوابیدیم .. اما مگه خوابمون میبرد؟ یه دفعه پنج دقیقه بعد ، ارشدمون اومد توی آسایشگاه ... تهدید کرد ، که بعد از خاموشی جیک کسی نباید در بیاد ، حتی اگر مار توی رختخوابش دید ... که اگه صدایی بشنوه ، صد تا پا مرغی رو شاخشه ..اونم برای همه ... چون اینجا یه شعار داره : تشویق برای یکی .... تنبیه برای همه . ... این رو گفت و رفت . ... چند دقیقه ای گذشت که باز برگشت ، اومد و با یه لحن خیلی آروم و مهربون گفت : بچه ها .. اینجا کسی توی کار با کامپیوتر چیزی بارش هست ؟ آخه فرمانده گردان میخواد اطلاعات بچه ها رو وارد کامپیوتر کنه ، هر کسی هم این کار رو بکنه ، 48 ساعت مرخصی تشویقی میگیره
یکی از بچه ها که جذب خاطره سامیار شده بود با هیجان گفت : ای ول ! چه ارشد مهربونی داشتید !
سامیار: اووه ! تازه کجاشو دیدی ؟! ... آقا بعد اینکه این سوال رو کرد یه دفه از آخر آسایشگاه یه صدا اومد ، که من بلدم .
چشمتون روز بعد نبینه ! تا این صدا شنیده شد ، ارشدمون که داشت از آسایشگاه مبرفت بیرون ، با ذوق برگشت و گفت همه از تختاتون بیایید پایین ... پرسیدیم آخه چرا؟ .. اونم با بدجنسی تمام جواب داد : مگه نگفتم که بعد از خاموشی صحبت نکنید؟
یکی دیگه از بچه ها با هیجان پرسید : بعدش چی شد ؟
آریا با حرص نگاهی به پسرک انداخت و در دلش گفت : آخه تورو چه به خاطرات خدمت ما .. بشین درست رو بخون .
سامیار جواب پسر را داد : هیچی دیگه ، با اجازتون صد و پنجاه تا پا مرغی رفتیم ... و همش رو مدیون آقا آریاییم که اونشب اعلام آمادگی کار با کامپیوتر کرده بودند !

آریا تا بناگوشش قرمز شده بود ، نمی دانست از خجالت بود یا عصبانیت ، شایدم از ناراحتی اش بود ، تمام نیرویش را جمع کرد و شروع کرد به صحبت : اتفاقه دیگه ! پیش میاد ، اگه من نمیگفتم یکی دیگه میگفت .. اصلا شاید خود سامیار این سوتی رو میداد
سامیار : من غلط میکردم با تو ! مگه مرض داشتم کاری رو که بلد نبودم رو بگم بلدم ؟
آریا : خوب .. دیگه بسه ... بچه ها ببخشید اگه وقت درس خوندنتون رو گرفتیم ... بعد با اخم رو کرد به سامیار ، بیا بریم .
سامیار :کجا؟ من هنوز جلسه توجیهیم تموم نشده با این بچه ها .
آریا : توجیهی مسخره بازی ؟
سامیار رو کرد به بچه ها : بچه ها با عرض پوزش .. من یه چند دقیقه ای برم بیرون ، این دوستمون رو توجیه کنم ، برمیگردم واسه ادامه توجیه شما ... با آریا از کلاس خارج شد ، در را پشت سرش بست و به دنبال آریا که شاکیانه به حیاط اردوگاه میرفت ، افتاد . .... وارد حیاط که شدند ، آریا از سرعتش کم کرد ، تا سامیار هم به او رسید .
سامیار نفس نفس زنان شروع کرد به بد وبیراه گفتن : ای ..بمیری که نفسم رو گرفتی ، آخه بز ! تو چرا یه دفه ای قاطی میکنی ؟ ... اون از اون که عین اجل معلق اومدی سر کلاسی که من نشسته بودم ، بعد هم جلو بچه ها شروع کردی به امر و نهی کردن به من ... من که میدونم چه مرگته !!! حسودیت میشه ...
آریا لبخندی زد : آخه به چی تو حسودیم میشه ؟!
سامیار : خیلی چیزام !
آریا : یکیش رو بگو ببینم !
سامیار : اینکه اجتماعیم و سریع با جمع اخت میشم ، ولی تو نمیتونی ...
راست میگفت ، یکی از چیزایی که نداشت و واقعا به سامیار حسودی میکرد همین بود .
آریا : خوب یکی دیگه ؟
سامیار : ابرو هام !
آریا جا خورد ... این را دیگر از کجا می دانست ! ... خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد که چهره اش تابلو نباشد .
آریا : این چرت و پرتا چیه میگی ؟
سامیار : هه ! جا خوردی ؟ نه ؟ فکر کردی اون نگاههای پر از حسرتت ، به ابرو هام رو متوجه نمیشم ؟ دیلاق ابرو پاچه بزی!
آریا لبانش را تر کرد تا اعتراف کند ، سامیار نگذاشت : قیافش رو مثل میت نشسته شده ...شوخی کردم خوب !
آریا نفس راحتی کشید و خدا را برای خشک شدن لبانش ، شکر کرد ... چون اگر نمی خواست خیسشان کند ... قبل از اعتراف سامیار به حسودی اش اعتراف کرده بود و تا عمر داشت سوژه سامیار میشد .
سامیار : اووووووووووووووی ! چرا رفتی تو هپروت ؟ بگو چیکارم داشتی ؟
آریا به خودش آمد : میخواستم بگم یادت نره واسه چی اومدیم اینجا .
سامیار : همین ؟ تو این همه من رو کشوندی اینجا مکه همین رو بگی؟
آریا : لوس نشو سامیار ؛ یه ذره فکر کن ... امروز فقط یه ساعت نشستی پای درس ، بعدش رفتی بیرون تا الان ، درس که نخوندی هیچ .. اومدی مخ این چند نفرم که میخوان درس بخونند با چرت و پرتات به کار گرفتی .
سامیار : ببین .. من موتورم دیر روشن میشه ... تا وقتی هم که با همه بچه های اینجا رفیق نشم نمی تونم تمرکز کنم ، تو یه فردا رو هم فرصت بده ، میشینیم با هم عین بنز میخونیم ..خوبه ؟!
آریا : نمی دونم چی بگم ... باشه .
آریا وقتی درسش تمام شد ، برای استراحت از کلاس بیرون آمد ؛ خبری از سامیار نبود ... از صبح ندیده بودش ... به همان کلاسی دیروزی رفت ، در کلاس را که باز کرد جا خورد ، جمعیت کلاس بیشتر شده بود ، بیست نفری شده بودند ، و این جمعیت نسبت به کل جمعیت بچه های اردو که سی نفر بودند خیلی بود ، بچه ها شاد شده بودند و پر انرژی ، همه ریخته بودند سر سامیار و سوال میکردند ... آریا نشنید چه سوالی بود ، اما سامیار جواب داد :بله ! چرا نمی تونی ؟! من خودم با دوستم یه روز در میون تودوران خدمت میپیچوندیم و از پادگان میزدیم بیرون ، کسی هم نمیفهمید ، اصلا پاشید برییم با ماشین یه چرخی بزنیم
آریا بدون اینکه سامیار متوجه بشود از کلاس دور شد و رفت به اتاقش ، تا در این وقت استراحت کمی بخوابد .
با سروصدایی از خواب پرید ، سروصدایی که بیشتر به بزن و بکوب شبیه بود ، از اتاق بیرون آمد و به سمت کلاسی که این دوروزه پاتوق سامیار شده بود رفت ، خبری نبود ... صدا از بیرون می آمد از ساختمان بیرون آمد شلوغی از سلف اردو گاه که چسبیده به ساختمان بود ؛ می آمد ، به سلف رفت و آرام در را باز کرد ، چه می دید !تقریبا همه بچه های اردوگاه جمع شده بودند توی سلف و با راهنمایی های سامیار شعری را هم خوانی میکردند ...
سامیار با دیدن آریا با لبخندی اورا به داخل دعوت کرد ، آریا هم که خود را حریف سامیار نمی دید بدون هیچ حرفی به کنارش رفت
سامیار: خوش اومدی ! بیا که به موقع رسیدی
آریا : داری چیکار میکنی ؟
سامیار : اریم یه سرود میسازیم واسه بچه هایی که کنکور قبول نمیشند .
آریا : بعد از خسروی اجازه گرفتید ؟
سامیار خنده ای کرد : به ! کجای کاری ؟!! بنده خدا رو صبح بهش زنگ زدند گفتند که خانمش مریضه ، اونهم اومد پیش من و گفت تا جانشینش برسه اردوگاه رو اداره کنم !
آریا جا خورد : شوخی می کنی؟
سامیار : نه به خدا ! جدی میگم ! منم گفتم حالا که اردوگاه دست خودمونه ، تا نفر جدید نیومده یه استفاده ای کرده باشیم
آریا همچنان مات و مبهوت به سامیار نگاه میکرد ، سامیار اما بدون توجه به نگاه آریا ، رو کرد به بچه ها : خوب بچه ها با علامت من شروع کنید تا این دوستمون هم ببینه چقدر استعداد داریم ... سه ، دو ، یک ... شروع ، بعد رو کردبه آریا : این قسمت اول شعر از زبون بابای کسیه که قبول نشده ... بچه ها هم خواندند :
درسی نخوندی بی حواس ... انگار اثر نداشت کلاس ... نگفتی خرجش با باباس .... غصه نخور ، باشه سال بعد !
گفتی که چاره کلاسه ... هر کی نره بی کلاسه ... دوستم باهام هم کلاسه ...... غصه نخور باشه سال بعد .
سامیار با علامت خواندن بچه ها را قطع کرد و رو کرد به آریا : حالا این تیکه از زبون کسیه که قبول نشده ، بچه ها !
جیبت دیگه از پول پر نیست ... کارت دیگه به من غر نیست ... تو حرف نمی زنی باهام ... چیزی نمیگیری برام
خونه تو برای من انگار دیگه جا نداره .... دوستم نداری میدونم ... این دیگه چرا نداره ....
سامیار : خوب چطور بود ؟
آریا که با دیدن این همه انرژی سامیار کم اورده بود : عالی بود .. فقط آخرش چی میشه ؟
سامیار : به ! آخر به این واضحی .. طرف از خونه فرار میکنه دیگه ... میره گوشه پارک می افته
آریا : حالا چرا انقدر تلخ ؟!
سامیار آهی تلخ کشید و گفت : زندگیه دیگه تلخی داره ..شیرینی داره ..همه چی داره ... خوب بچه ها بساط رو جمع کنید که کم کم وقت شام بعد هم شب نشینیه !
آریا : شب نشینی ؟!.... پس خواب چی میشه ؟
سامیار : واسه خواب همیشه وقت هست ، اما واسه شب نشینی ..فقط همین امشب
========================
بچه ها شامشان را خورده بودند و برای استراحت به اتاق هایشان رفته بوند ، آریا به همراه سعید و احسان در تخت خایشان دراز کشیده بودند و مشغول در س خواندن بودند و طبق معمول ، خبری از سامیار نبود .
اتاق در سکوت محض بود که یکباره در اتاق باز شد و سامیار وارد شد : با عرض معذرت خدمت دوستان درسخون ! آقا سعید شما دیابت داشتی .. درسته ؟
سعید کتابش را کنار گذاشت و جواب داد : آره چطور مگه ؟
سامیار : هیچی ، می خواستم بدونم تزریق هم میکنی ؟
سعید :آره ..باید انسلین تزریق کنم
سامیار : بعد ، برای تزریقت چیزی هم که بخوای باهاش سوزن سرنگت رو ضذ عفونی کنی داری دیگه ؟
سعید : آره ، با الکل ضد عفونی میکنم .
سامیار برق شادی در چشمانش درخشید : این الکت رو میدی من ؟
سعید با تعجب : می خوای چیکار ؟
سامیار: یه کار خیلی باحال میخوام باهاش بکنم ، شیرین کاری ... می دیش ؟
سعید از روی تختش بلند شد و به سراغ ساک زیر تختش رفت : فقط کم استفاده کنا ... همین یکی رو دارم .
سامیار : باشه ..نترس!
شیشه الکل را از سعید گرفت و سریع چراغ ها رو خاموش کرد : فقط داشته باشید ! ... فندکی از جیبش دراورد که اعتراض آریا را به همراه داشت : فندک از کجا اوردی ؟
سامیار : از بچه های اتاق بغلی گرفتم ، نترس من سیگاری نمیشم ... میز گرد کوچکی را که کنار اتاق بود برداشت و به میان اتاق آورد ، شیشه الکل را باز کرد و دور تا دور میز ریخت ، فندکش را روشن کرد و نزدیک میز آورد ، دور تا دور میز به یک باره گر گرفت ، مثل حلقه های آتشین در سیرک ها شده بود !
سامیار:حال کردین ! دیدین چه باحاله ...
سعید به سمت سامیار رفت :می دیش من ؟ می خوام امتحان کنم
سامیار : نه دیگه ... چه فرقی میکنه من این کار رو بکنم یا تو ؟ مهم این آتیش خوشگلشه ... من رو که میبینی کلی توی این کار تجربه دارم .
سعید : نه ... قول میدم مراقب باشم.
سامیار در مقابل اصرار سعید کوتاه آمد ؛ شیشه الکل ، با فندک را به او داد : فقط مواظب باش .
سعید با سر به سامیار خیالت جمع باشه ای گفت و الکل را دور میز ریخت و فندک را روشن کرد ، فندک را که نزدیک میز برد در اتاق به شدت باز شد و اول شیشه الکل و سپس فندک ، از دستش به زمین افتاد و فرش اتاق گر گرفت ، همه بهت زده ، نمی دانستند که به پسری که بی هوا وارد شده بود نگاه کنند یا به فرشی که داشت میسوخت ، پسر نگاهی به دور و برش انداخت و به سختی و با لکنت حرفش را زد : مـ مــــ میخّواسستّم ب بـــگّم ... آقّای نورری اومّده .... جمله را گفت و فرار کرد .
بچه های اتاق بدون توجه به صحبت پسر ، پتوهایشان را روی آتش انداختند و خاموشش کردند .
آریا که تازه یاد صحبت پسر افتاد از بچه ها پرسید : این آقای نوری کیه ؟
احسان وحشت زده ، هم از آتش وزی ، هم خبر آمدن نوری گفت : ناظممونه ...
سعید : خیلی آدم سختگیریه به جای خسروی اومده...پس توی این چند روز ، پدرمون در اومده
سامیار : بی خود کرده بخواد کسی رو ...
صحبت سامیار تمام نشده بود که در اتاق باز شد و مردی مسن ، کم مو و قدی متوسط واد اتاق شد و با اخم به اتاق دود گرفته نگریست .
نوری : خوب ... چی شده این موقع شبی ؟آتیش سوزی راه انداختید ؟ ... همه تون بیایید بیرون ، از اتاق بیرون رفت و احسان و سعید ، وحشت زده به دنبال سامیار و آریا ، آمدند از اتاق بیرون بیایند که ، نوری برگشت : یادم رفت بگم ... با همه وسایل بیایید
سعید و احسان که وارفتند ، سامیار که حال این دو را خیلی خراب دید مشغول دلداری دادنشان شد : اصلا غصه نخورید ، الان میرم درستش میکنم ..
سعید : آخه کار من بوده ، اگه بفهمه .. از اینجا که سهله ، از مدرسه اخراجم میکنه .
سامیار : تو نگران نباش ... شما ! با هردو تا تونم .. دست به وسایلتون نمیزنید ، از اتاقم بیرون نمیایید .روشنه ؟
احسان : آخه خود آقای نوری گفت .
سامیار : میخواد هر کی گفته باشه .. همین جا باشید ... رو کرد به آریا : بریم .
==========================
احسان و سعید با دلهره ، چشم به در بودند تا ببینند نتیجه صحبتهای سامیار و آریا با نوری چه میشود ، نگاهشان به در بود که سامیار و آریا وارد شدند ...
احسان از جایش بلند شد و به سمتشان رفت و با نگرانی پرسید : چی شد ؟
آریا : اخراج شدیم !
سعید رنگش پرید : جددددد ی ؟
سامیار با لبخند جوابش را داد : آره ... به همین راحتی ... من و آریا اخراج شدیم
سعید : پس من چی ؟
سامیار : مگه تو کاری کرده بودی ؟
نوری دوباره به اتاقشان آمد : خوب رفیعا و ماندگار ، وسایلتون رو جمع کنید و برید .
سامیار و آریا وسایلشان را جمع کردند و رفتند ... نوری نگاهی به اتاق انداحت و گفت : خوب شما که دیدید این دو نفر اتاق رو آتیش زدند چرا چیزی به من نگفتید ؟ ... اتاق را ترک کرد
سعید و احسان با تعجب به همدیگر نگاه کردند

در طول راه اردوگاه تا تهران ، سامیار مشغول رانندگی بود ، آریا هم با چشمانی بسته به صندلی اش تکیه داده بود .
سامیار که از این سکوت خسته شده بود ، نگاهی به آریا کرد و با دیدن تکان خوردن پلک هایش فهمید که خواب نیست
با صدای بلند گفت : ای بابا !
آریا تکانی خورد و چشمانش را باز کرد دستش را روی سینه اش گذاشت و با اخم گفت : چته دیوونه ؟ قلبم وایساد
سامیار بدون اینکه نگاهی به آریا بیندازد ، خیره به جاده تاریک جواب داد : همینیه که هست ... رانندت که نیستم ، چه گناهی کردم که توی این ماشین ساکت ، لااقل یه ضبط میذاشتی تو ماشینت یه چهارتا آهنگ گوش بدیم دلمون واشه ، اونم این موقع شب رنندگی کنم ..بعد تو چرت بزنی ؟ هان ؟
آریا : نذار بگم چه گناهی کردی ! میخوای دلیل از اردو اومدنمون رو برات توضیح بدم ؟!
سامیار: وااای نه تو روخدا . حوصله غر زدن ها و نصیحت هات رو ندارم .. بکپی بهتره .
آریا : حالا که اینجور شد ، دیگه نمیخوابم
سامیار :جهنم ! نخواب
آریا : چقدر دیگه مونده ؟
سامیار : چشمات رو باز کنی میفهمی ... همین 5 دقیقه پیش عوارضی رو رد کردیم .
آریا : پس فکر کنم تا خونه یه ساعتی راه باشه ، نه ؟
سامیار : آره دیگه ، نگاهی به ساعت جلوی داشبورد ماشین کرد : ایشالا 12 خونه ایم .
آریا : تو گشنت نیست ؟
سامیار : آخ گفتی .. چرا گشنمه .
آریا خنده ای کرد و گفت : یعنی من ازت نمی پرسیدم چیزی نمیگفتی ؟!
سامیار : نه .
آریا : بعد واسه چی اونوقت ؟
سامیار: روم نمی شد خوب !
آریا : آهان ! یعنی شما خجالتی تشریف داریــد .
سامیار : ... و ماخوذ به حیا !
آریا : بر منکرش لعنت ! ... با نگاهش به دنبال جایی برای شام گشت و بالاخره ،جایی را پیدا کرد .: سامیار همین جا وایسا بریم یه چیزی بخوریم .
سامیار هم جای پارکی پیدا کرد و ایستاد : ای کارد بخوره به شیکمت که از اول راه گفتی گشنمه !
برچسب ها: گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان بی تو با تو بودن | Haniday کاربر انجمن - نودهشتیا , پاتوق رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , دنیای رمان , ر..مثل رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/10 تاریخ
کد :63218

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا