تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای با تو (فصل اول)



آریا ساک به بغل لب جوی آب نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار ، به ساعتش نگاه می کرد ، نیم ساعتی می شد که منتظر سامیار بود ، از نشستن روی لبه جوی آب خسته شد ، بلند شد ایستاد ، تا کمی از خستگی اش در برود ، روز سختی را گذرانده بود ، اما به سختی کشیدنش می ارزید ، از هفت صبح دنبال کارهای تسویه و کارهای پایان خدمتش بود و الان ساعت حدودای ساعت یک بعد از ظهر بود و منتظر خارج شدن دوستش ، سامیار مانده بود تا اوهم کارش تمام شود و با هم به تهران برگردند و خبر تمام شدن خدمتشان را به خانواده ها شان برسانند .
--اگر دیدی جوانی ساکش را بغل کرده ، بدان عاشق نشده ... خدمتش را تمام کرده .
آریا اخمی کرد و ساکش را که بغل کرده بود با حرص ، به دست راستش داد و گفت : معلوم هست کجایی تو ؟
سامیار : خوب معلومه ، تو پادگان بودم دیگه .
آریا : می دونم توی پادگان بودی ... اما ما با هم برگه های تسویه مون رو تحویل دادیم ... چطور تو باید سه ربع بعد من بیای؟
سامیار خنده ای کرد و گفت : اولا اون اخمای مسخرت رو باز کن ، که بهم حس شوهرایی رو میده که شب دیر رسیدند خونه و زنشون سر سفره شام منتظرش بوده !دوما جهت اطلاع بگم که بعد از اینکه شما از پادگان زدید بیرون همه بچه ها ریختند سرم تا خداحافظی کنند ازم ، تقصیر منه که انقدر محبوبم و دوستان زیادند ؟خوب تا بیام با تک تکشون خداحافظی کنم طول کشید دیگه ... بعد لحنش را عوض کرد و ادامه داد : آخه مثل تو نیستم که فقط یه رفیق داشته باشم و اونم آقا سامیار گل باشه
آریا اخمهایش را از هم باز کرد و گفت : خوب حالا ! نمیششه بهش گفت بالا چشمت ابروئه .
سامیار راه افتاد و هوتن هم به دنبالش ...
سامیار :خوب معلومه ، یعنی توی این هیجده ماه و خرده ای با هم بودن ، نفهمیدی که من خیلی حساسم ؟
آریا: نه متاسفانه ؛ فقط می دونم اگه حساس تشریف داشتین اونجوری جلوی استوار احمدی کوتاه نمی اومدی ، تا اونم از رفتارت سو استفاده کنه و الکی دو هفته اضافه خدمت بکنه تو پاچمون .
سامیار :معلومه که دلت از اون قضیه خیلی پره ها .. خوب اگه کوتاه نمی اومدم که مینداختمون بازداشتگاه ! باید معذرت خواهی میکردم ازش .
آریا : نمی تونست ... چون تو راننده سرهنگ بودی و سرهنگ هم باهات خیلی رفیق بود ، نبود ؟
سامیار : بود ! ولی این موضوع اگه بزرگ میشد امنیتی میشد ... می دونی چقدر روی حرفای خصوصی و خانوادگیش حساس بود ؟ بلا استثنا تا بحث حساس می شد ، ترکی صحبت می کرد .
آریا خنده ای کرد و گفت : واقعا برام جالبه ! تو ! سامیار ؛ اینجوری بیای سوتی بدی و به دشمن خونیت و کسی که منتظر فرصت بود تا بفروشتت و خودش بشه راننده سرهنگ ، بگی ترکی می فهمی ولی به هیچ کس نگفتی .
سامیار: خوب همه بزرگان اشتباه می کنند ! ناپلئون هم اشتباه کرد ! می خوای من اشتباه نکنم ؟!!! فکر کن منم بزرگی ام که یه اشتباه کرد .
آریا با لحن مسخره کننده ای گفت : سعیم رو می کنم !!! ... بعد چیز محکمی را حس کرد که به پشت گردنش خورد .
آریا : آخــــ ... چرا می زنی ؟
سامیار : تا تو باشی بزرگان مملکتت رو مسخره نکنی !.
آریاکه داشت پشت گردنش رو می مالید گفت : چشم بزرگ .
سامیار : خوب ... حالا بیا یه تاکسی بگیریم تا ترمینال ، که سفری طولانی تا خونه در پیش داریم .
آریا نگاهی به لباس هر دوتایشان کرد و گفت : با این لباسا ؟
سامیار : مگه چشونه ؟! لباس خدمته دیگه ... لباس دزدی که نیست ...
آریا: من که روم نمیشه با این لباسا برم تو اتوبوس ، باید بریم یه جا عوضش کنیم .
سامیار نفسی از حرص کشید و گفت : از دست توی بچه ننه ! حالا رخت کن از کجا گیر بیاریم ؟
آریا : رختکن نمی خواد که ! میریم توی یکی از این توالت ها ، اونجا عوض می کنیم .
کمی جلو تر که رفتند ، به پارکی رسیدند و سریع به سمت توالتش رفتند ... یکی از دستشویی ها خالی بود ، آریا داشت واردش می شد که سامیار از پشت به کنارش زد و رفت داخل و در را بست .
آریا : چرا اینجوری کردی تو ؟
سامیار : دیدم مردم دارند توی پارک زیاد میشند ، گفتن ضایست من رو تو این لباس ببینند .
آریا : تو که گفتی این لباس مشکلی نداره .
سامیار ، در را باز کرد و لباس عوض کرده بیرون آمد : هنوزم میگم . لباسش را از ساک در آورد و به آریا نشان داد : نگاه کن ! یه خال نیفتاده روش ، همه دکمه هاش هم اوریجینال خودشه ... ببین می تونی توش مشکلی پیدا کنی؟
آریا که تازه فهمید سر کار رفته ، سامیار را کنار زد : بی مزه ! برو کنار که دیر شد ....
حدود ساعت نه و نیم شب بود که به تهران رسیدند ... از اتوبوس پیاده شدند و ساک هایشان را که داخل بار اتوبوس داده بودند تحویل گرفتند و از شلوغی جلوی اتوبوس رد شدند و خودشان را به خیابان رساندند .
آریا چند بار به ساعتش نگاه کرد و در آخر به سامیار گفت : پس چرا نیومد ؟
سامیار : کی ؟ تاکسی ؟ میاد نگران نباش .
آریا: تاکسی چیه ؟
سامیار هم قیافه حق به جانبی گرفت و گفت : ببین ! تاکسی ماشینی رنگی ، ولی عموما نارنجی هست که مسافرای بدبختی مثل مارو می رسونه به خونه ... نفهمیدی می تونم با رسم شکل برات توضیح بدم ! تازه مثال هم می تونم بزنم برات .
آریا : منظورم این بود که کی تاکس رو گفت ...
سامیار : خوب مثل آدم همین رو میگفتی ! می دونی چقدر حرف زدم و اطلاعات بیخودی دادم ، فقط به خاطر باکنایه حرف زدنت ؟حالا اگه منظورت تاکسی نبود ، پس چی بود ؟
آریا : منظورم بابام بود ..
سامیار : بابای تو؟
آریا: آره دیگه ! مگه قرار نبود وقتی داشتم زودتر از تو ، از پادگان می اومدم بیرون ، بعد از اینکه کارت تموم شد ، از همونجا یه زنگ به بابام بزنی و بهش بگی کی میرسیم تهران تا بیاد دنبالمون ؟
سامیار آخی گفت و به پیشانی اش زد : آاااخ ... شاید باورت نشه ... ولی جدی جدی یادم رفت ... نه که دوستام زیاد بودند...
آریا: تو هم با اون دوستات ... اگه می دونستم به خاطر دوستای زیادت یادت میره .. خودم یه جا پیدا میکردم زنگ میزدم .
سامیار: خوب حالا تو هم ... حالا چه تیریپ شاکی بر میداره ... اتفاقه دیگه .. پیش میاد ، انسان هم جایزالخطاست .
آریا : باشه ، دفعه آخرت باشه ها ...
سامیار : اوهو ! یعنی الان شما مرحمت فرموده ، مارا عفو کردید ؟
آریا هم با همان حالت جدی و دلخورش گفت : آره .. بخشیدمت .
سامیار : بیشین بینیم بابا ! چه جدی هم می گیره ... حالا یه حرفی زدم .
آریا: باشه خوب ... نبخشیدمت ... بریم ؟
سامیار : بریم دیگه ، بذار یه دربست بگیریم ... اما به حساب تو .
سامیار زودتر از آریا به خانه شان رسید ، زیاد دور نبودند ، فقط سه خیابان فاصله داشتند ...
از آریا خداحافظی کرد و به خانه رفت . نگاهی به به پنجره واحدشان انداخت چراغ ها روشن بودند ، ، ، پس پدر و مادرش بیدار بودند ، به آرامی کلید انداخت و در حیاط را بازکرد ، داخل ساختمان شد و خیلی خیلی آرام تر از قبل در خانه را باز کرد ، خوبی خانه شان این بود که درش جایی بود که اگر اهالی خانه مشغول تماشای تلویزیون بودند ، پشتشان به در بود و متوجه ورود کسی نمی شدند.
خیلی آرام در را از داخل بست ، پدر و مادرش مشغول تماشای تلویزیون بودند ، یواش به سمت مبلی رفت که پدر و مادرش روی آن نشسته بودند ... دستانش را بالا برد تا به هم بزدندشان ، اما مچ دستش گرفته شد ، دست پدرش بود .
سامیار:سلام ! من اومدم .
پدر : چی چی شده ... می خواستی مارو زهله ترک کنی؟ خوب مچت رو گرفتم ... مچ سامیار را محکمتر فشار داد .
سامیار:آااااااخ ... دستم ، غلط کردم .
مادر: پدر سوخته ! اگه سکته میکردیم می خواستی چیکار کنی ؟ هان؟
پدر:سیمین خانم؟ فحش دیگه به غیر از فحش به پدرش بلد نیستی؟
سیمین :خوب فلان فلان شده خوبه؟
پدر : حالا این یه چیزی
سامیار :گفتم که ! غلط کردم ، میخواستم سورپرایزتون کنم خوب .این دستم رو ول کن بابا .
سیمین : نادر ولش کن ، نمی بینی به غلط کردم افتاده ؟
نادر هم چشمی گفت و دست سامیار را رها کرد ، سامیار هم دستش را گرفت و مچ قرمز شده اش را مالید .
سامیار:سمیرا کجاست؟
نادر:مثل همیشه ، سینما .
سامیار : من نمیدونم این کاظم خان به غیر از سینما جایی برای بردن نامزدش نداره؟ آخه مگه چند تا فیلم تو سینماها هست که هرروز هرروز میرن سینما ؟
سیمین:دیگه این حرفا به تو نیومده ، تو نامزد بکن جاهای جدید ببرش .
سامیار : پس چی فکر کردین ؟ من نامزد نکرده هم جاهایی بردمش که به ذهن هیچ کس نمیرسه ، وای به حال اینکه نامزد کنم.
نادر سریع دمپایی رو فرشی ا ش را از پا دراورد : برو گمشو پدر سوخته بیحیا ! وایساده جلو رو پدر و مادرش از دوست دخترش حرف می زنه !
دمپایی را به سامیار پرتاب کرد ،که حرکت سریع سامیار باعث شد دمپایی به در بسته اتاقش بخورد.
سیمین که از فحش نادر خنده اش گرفته بود گفت : خودت هم که بهش گفتی پدرسوخته !
نادر:خوب وقتی من میگم که منظورم پدرش نیست که ... منظورم کلیه !
===========================
کوچه ای که خانه آریا در آن قرار داشت ورود ممنوع بود ، به همین خاطر ، تاکسی سر کوچه ایستاد و آریا پیاده به خانه شان رفت
جلوی در که رسید ،دستش را به سمت زنگ در برد ، اما پشیمان شد ساعت چند بود ؟ ... دست چپش را که در جیب کاپشنش بود دراورد ، ده و ربع بود ، زنگ آیفون را زد .
--کیه؟! .... صدای خواهرش بود ... فکری به ذهنش رسید ،از جلوی دوربین آیفون رفت کنار ، صدایش را تغییر داد وگفت : منزل آقای رفیعا؟ .... بله؟ ...... آریا:یه بسته داشتید ....... الان میاییم پایین میگیریم .
چند دقیقه ای منتظر ماند تا بالاخره صدای پا و بعد هم باز شدن چفت در حیاط را شنید ، جلوی در ایستاد و در حیاط باز شد و خواهرش را دید .
-:بفرمایید ؟!
آریا کلاه روی سرش را برداشت و گفت :سلام!
صدای جیغ آرام باعث شد سریع دستش را جلوی دهان خواهرش بگذارد ، وقتی مطمئن شد که دیگر از آن جیغ بنفش خبری نیست ، دستش را از جلوی دهان آرام برداشت .
با هم وارد حیاط خانه شدند.
آریا:چرا جیغ میزنی ؟ این موقع شب ؟
آرام : آخه جاخوردم .
آریا:منم میخواستم جا بخوری دیگه ! برای همین خبرتون نکردم
آرام:کارت خیلی لوس بود آریا ! .. به حالت قهر رویش را از آریا برگرداند و وارد خانه شد و پشت سرش در را باز گذاشت .
پدر و مادرش با تعجب از اینکه چرا آرام در را نبسته به او نگاه می کردند ، که در جواب نگاهشان گفت : به خاطر این در رو باز گذاشتم ... آریا وارد شد و در آغوش پدر و مادرش جای گرفت .
آریا از سر و صدایی که آرام به پا کرده بود از خواب بیدار شد ، نگاهی به ساعت دیواری اتاقش انداخت ، ده و نیم صبح بود ، چقدر خوابیده بود ، بعد از ماه ها با خیال راحت یک خواب اساسی کرده بود ، روی تختش نشست و نگاهی به گوشی اش انداخت 3 تا میسد کال داشت ، که یکی از آن شماره ها را شناخت ،شماره سامیار بود ، از تختش بلند شد و جلوی آینه رفت و نگاهی به خودش انداخت چند کیلویی لاغرکرده بود و لباسهاش به تنش گشاد بودند ، موهایش هم کمی بلند شده بودند و دیگر کچل نبود
نگاهی به چشم چپش انداخت ، به نظر لک ماه گرفتگی ای که تمام سفیدی چشمش را گرفته بود کمرنگ تر شده بود ، به خیال خودش خندید ، مگر کاری کرده بود که کمرنگ تر شده باشد؟! ... برگشت ، چشمش به قاب عکس روی میز تحریرش افتاد عکسی که در روز سردوشی ( مراسم روز آخر آموزشی ) با سامیار گرفته بودند ، در کنار هم ، خنده اش گرفت ... بیخود نبود که سامیار بعضی اوقات بهش میگفت دیلاق ! سامیار دقیقا تا سر شانه اش بود و کمی چاق تر ، اما به ابروهای مرتب و کم پشت سامیار حسودی میکرد ، ابروهای پر پشت و به هم پیوسته اش را دوست نداشت ، چشمهای دورنگش را هم ، چشمانش میشی بود ، اما چشم چپش به خاطر لک ماه گرفتگی ای که داشت به مشکی میزد و چشم راستش میشی بود .
صدای آرام که او را صدا میزد ، به خود آوردش ، قاب عکس را روی میزش گذاشت و از اتاقش خارج شد .
آریا:چیه چه خبره اول صبحی خونه رو گذاشتی روسرت ؟
آرام:اولا سلام .. دوما اگه ساعت ده ونیم اول صبحه ، من که هشت پا شدم سحر خیزم ، نه؟
آریا:اولا علیک سلام ، دوما ..بله شما سحرخیز تشریف داری ... نگاهی به دور وبرش انداخت و ادامه داد : مامان کو ؟
آرام: با بابا رفتند بیرون تا واسه مهمونی پایان خدمت جنابعالی تدارک ببینند .
آریا که مشغول خمیازه کشیدن بود ، نیمه کاره رهایش کرد : چی ؟! یعنی امشب مهمون داریم ؟
آرام : امشب که نه ، فردا مهمون داریم ، فردا شب ... احتمالا هم توی یه رستوران باشه .
آریا:خوب چرا چیزی به من نگفتید ؟
آرام : می خواستیم سورپرایزت کنیم ! مثل کار دیشب تو !
آریا آمد جوابی بدهد که گوشی اش زنگ خورد و به اتاقش رفت ، سامیار بود ، جواب داد : الو ...
سامیار: الو و زهرمار ! حالا دیگه طاقچه بالا میذاری واسه من؟
آریا:من؟طاقچه بالا واسه تو ؟ چی میگی نمی فهمم .
سامیار: این رو که میدونم
آریا: چی رو ؟
سامیار: این که نفهمی !
آریا : درست حرف بزن خوب ، تا بفهمم
سامیار: بهت زنگ زدم چرا خواب ندادی؟
آریا: آهان ! خوب زود تر بگو از چی شاکی ای ... خواب بودم اون موقع .
سامیار:خوب بعدش چی؟ بعدش که بیدار شدی ، اون موقع چرا زنگ نزدی؟
آریا:گفتم صبحانه بخورم بعد بهت زنگ بزنم ، که تو نذاشتی
سامیار:خوب کاری کردم ... امروز بیکاری؟
آریا:آره چطور مگه؟
سامیار:عصر میتونی بیای بیرون؟کارت دارم
آریا:باشه ، کی ؟ کجا؟
سامیار:بیا جلوی پارک نزدیک خونمون ، 4 بعد از ظهر خوبه؟
آریا:باشه ، میام

سامیار و آریا حدود یک ربعی میشد که در پارک بودند ، اما بدون هیچ صحبتی ، بالاخره آریا از این وضع خسته شد .
آریا : خب ؟
سامیار: خب که خب .
آریا : بی مزه .
سامیار :خودتی
آریا: واقعا که ... این همه من رو کشوندی اینجا که یه خب که خب بگی و یه خودتی؟ مگه نگفتی کارم داری؟
سامیار:آره خوب...انجام شد دیگه .
آریا:انجام شد؟پس چرا من چیزی نفهمیدم ؟
سامیار:آخه نا محسوس بود ... نه که تو این یه روزه ندیده بودمت ، به این نتیجه رسیدم که هیچ کس مثل تو حرص خوردنش برام لذت بخش نیست ... گفتم بیای تا این کمبودم رو جبران کنم .
آریا : خوب خداروشکر ! یعنی من برم دیگه ؟
سامیار: وایسا بابا ... کار اصلیم مونده .
آریا:خدا به خیر بگذرونه ... خوب چی هست کار اصلیت ؟
سامیار: حالا که خدمتت تموم شده ، برنامت چیه؟
آریا : نمی دونم ، هنوز تصمیم نگرفتم ... هر چی باشه فقط میدونم که ادامه تحصیل نیست ..چون واقعا از کنکور بدم میاد.
سامیار سرش را پایین انداخت و با لحنی جدی گفت : ولی ... برنامه من دیشب ریخته شد .
آریا : دیشب ؟چفدر سریع !
سامیار:آره .. دوباره لحنش را شاد کرد و ادامه داد : اونم چه برنامه ای ..یادته قرار بود بعد سربازی واسه ادامه تحصیل برم خارج ؟
آریا : ای ول ! ..پس رفتنی شدی ؟
سامیار :نه بابا ... وضع کار بابام ریخته به هم و کلی بدهکار شده ... سفر من هم کنسل شد.
آریا : تو که گفتی برنامت ریخته شده .
سامیار : آره دیگه ، از صبح تا شب علافی و متر کردن خیابوناست ، البته تا وقتی که کار پیدا کنم .
=================================
آریا در خانه شان را بازکرد ، باناراحتی کلید چراغ را زد و خود را روی مبل انداخت ، پشت سرش ،مادرش ، پدرش و خواهرش وارد خانه شدند .
مادر آریا با عصبانیت کیفش را به سمت آریا که روی مبل نشسته بود ، پرتاب کرد و گفت : الکی واسه من خودت رو ناراحت نشون نده ، من از حرفم کوتاه نمیام که نمیام .
آریا : مامان ! خواهشا کوتاه بیا ... حرف آخرم همونیه که گفتم ... مقطع و بلند گفت : نِ می تو نم .
مادر آریا : بیخود ... ندیدی ؟ این نیمای ایکبیری ...
پدر آریا که به زور وایساده بود خمیازه ای عمیق کشید . گفت : ای بااااااا با . حالا چرا پای خواهرزاده من رو میکشی وسط ؟ من رفتم بخوابم .... به اتاق رفت و وقتی که اشت در اتاق را می بست ، سرش را بیرون آورد و گفت : دیگه نشنوم در مورد نیما اینجوری صحبت کنی ها ..... در را بست .
مادر آریا که منتظر ادامه صحبتش بود ، ادامه داد : داشتم میگفتم ، این نیمای ایکــ ... صحبتش را قطع کرد ، نگاهی به اتاق خواب بسته کرد و با صدای خیلی آرام ادامه داد : این نیمای ایکبیری ... که نمی تونست دماغشو بکشه بالا امسال مهندسی قبول شده ، تازه دوسالم ازت کوچیک تره ، اون وقت تو ... چیت از اون کمتره که میگی مکی تونی کنکور بدی؟
آرام: بنیه و حوصله . ... مادرش چشم غره ای به آرام رفت .
آریا هم برای دفاع از آرام ، گفت : خوب راست میگه مامان ، من نه بنیه اش رو دارم نه حوصله اش رو ؛ اصلا آلرژی دارم به این کنکور لعنتی ، اگه من می تونستم کنکور بدم که مثل بقیه هم سن هام میشستم درس میخوندم و میرفتم دانشگاه ، پانمیشدم بعد از دیپامم برم سربازی ... پس بی خیال شو مامان .
مادر که کمی آرام شده بود ، باز عصبانی شد سفیدی چشمانش قرمز شده بود ، آریا فکر کرد که این رنگ قرمز چقدر به چشمان مادر ش می آید .....اما فریاد مادرش او را از این فکر دراورد : بی خیال نمیشم ، فهمیدی؟ تو باید کنکور بدی و رتبه ات بهتر از اون پسره بشه ... افتاد ؟
آریا : نُــچــ ...
مادر سریع به سمت اتاق رفت و گفت : هر جور راحتی ، یا کنکور میدی یا اینکه دیگه اینجا جای من نیست ، چون اصلا نمی تونم اون ایکبیری رو بالا تر از تو ببینم ، در اتاق را بست .
آرام : کارت دراومد آریا ، مامانو که میشناسی! از حرفی که میزنه یه سر سوزن هم کوتاه نمیاد .
چقدر مهربان شده بود خواهرش ... یعنی انقدر شرایط سخت بود که خواهر لجبازش هم با او هم دردی میکرد ؟! به صورت خواهرش نگاه کرد ، امروز فقط چشمانش مانند مادرش بود ، چون اخلاقش عوض شده بود .
آریا : بیا ... اینم از مهمونی پایان خدمتم ... کوفتم شد رفت .
آریا روی صندلی کنار میز تحریرش نشسته بود و داشت به سامیار که خودش را روی تختش انداخته بود و می خندید ، تماشا میکرد ... خیلی سعی کرد تا خنده اش را کنترل کند ، اما آخر هم موفق نشد و با حنده به خندیدن های سامیار اعتراض کرد.
آریا :مرگ ! بگو حالا چیکار کنم ؟
سامیار خنده اش را کنترل کرد ، روی تخت نشست ، با دستانش اشکهایش را پاک کرد و گفت : فکــــ کن ! بیچاره ... دو سال رفتی سربازی ، که کنکور ندی ، حالا که از سربازی برگشتی ... میگن برو کنکور بده ... دوباره خنده اش گرفت .
آریا دوباره با کنترل خنده اش گفت : درد ! گفتم بگو چیکار کنم ، الان یه ساعته داری می خندی .
سامیار: خیلی خری ! یعنی تو هنوز من رو بعد دوسال نشناختی ؟ نمی دونی من در هر حالتی می تونم فکر کنم ؟ مخصوصا وقتی که خنده ام میگیره ... همین الانم یه فکر خوب به ذهنم رسید . ... که یه جور مرام و فداکاری هم هست .
آریا : خوب بگو ..نصف جون شدم .
سامیار: اینکه منم به جای خیابون متر کردن بیام با تو واسه کنکور بخونم ، هم یه مدت مشغول میشم ، هم تو تنها نیستی ؛خدا رو هم چه دیدی ...شاید من قبول شدم و تو نشدی !
آریا : موافقم .. فکر خوبیه .
سامیار :چی ؟ اینکه من قبول شم تو نشی ؟
========================
حدود چهار ماه از شروع درس خوندن سامیار و آریا می گذشت ، از صبح به کتابخانه می رفتند ، تا بعد از ظهر ، یکی از همین روز ها که مشغول تست زدن بودند ، آریا بعد از تست ، آنها را صحیح کرد ، وقتی نتیجه اش را دید به کل از درس خواندن نا امید شد ،چون فقط به یک سوال جواب درست داده بود . به همین خاطر با ناراحتی وسایلش را جمع کرد و از کتابخانه بیرون رفت ، سامیار هم به دنبال آریا ، وسالیش را جمع کرد و بیرون آمد .
آریا ناراحت روی نیمکتی نشسته بود و با پایش روی زمین نقش و نگار می کشید ، سامیار کنارش نشست .
سامیار: چه مرگت شد یه دفه ؟
آریاسرش را بالا آورد : امروز فهمیدم که اصلا نمیکشم ...
سامیار خندید : ای بابا ! تو هنوز تو جو خدمتی؟ بابا 4 ماه گذشت از خدمت ، نکشی مال خدمت بود که تموم شد ...
آریا : اینجا هم نمیکشم سامیار ... باورت میشه ؟ امروز اومدم تست زدم ، درصد که گرفتم دیدم شده -30% ، اونم بعد چهار ماه
سامیار: خوب منم تست زدم ، شاید باورت نشه ! ولی درصد من شد -3/33% یعنی همش غلط بوده .
آریا: تو هم که مثل خودمی ! چی کارکنیم ؟
سامیار : وایسا الانم میرم یه فکری میکنم و میام ... بلند شد و رفت ...کمی بعد برگشت : همین جا باشیا ، زودی میام.
آریا :نترس من بدون تو جایی نمیرم ، تو برو یه فکری به حال این وضعم بکن .
دو ، سه دقیقه ای از رفتن سامیار نگذشته بود ، که شاد و خوشحال برگشت : یافتم ! یافتم آریا !
آریا که باورش نشده بود : آفرین بر تو ای ارشمیدس ... در عرض دو دقیقه ؟ هان؟
سامیار کاعذی را که در دست داشت به آریا نشان داد : بخونش این رو تا باور کنی .
آریا کاغذ را گرفت و آن را بلند خواند : " مرکز پیش دانشگاهی ..... با برگزاری اردوی آموزشی در ایام نوروز ، از افراد متفرقه هم با توجه به ظرفیت ؛ نام نویسی به عمل می آید " ... خواندنش که تمام شد ، نگاهی به سامیار انداخت .
سامیار : حال کردی ؟!
آریا : خیلی ! دستت درد نکنه سامیار ... دو هفته هم دو هفتست ... فردا میرم ثبت نام .
سامیار:میریم ...
آریا : نترس ! تنهایی هم می تونم ثبت نام کنم .
سامیار : الاغ ! منم می خوام بیام ثبت نام کنم .
آریا جا خورد : تو چرا ؟ مگه هدفت وقت پر کردن نبود ؟
سامیار : دِ هِ ! مگه بهت نگفتم ؟ از روزی که به مامان بابام گفتم میخوام کنکور بدم ، کل فامیل مهندس صدام می کنند .
آریا خنده ای کرد و گفت : مهندس ؟! ای ول ..
سامیار: کوفت !
آریا : مگه تو رشته دیپلمت علوم انسانی نبود ؟
سامیار: چرا منظورت اینه که کسی که علوم انسانی خونده نمیتونه مهندس بشه ؟ چرا میشه ، دیگه کارم دراومده ، مجبورم تا آخرش باهات بیام که پای آبروی منم اومد وسط .
صبح زود بود ، آریا و سامیار ، در پیش دانشگاهی ای که تبلیغش را دیده بودند ، منتظر بودند تا نوبت ثبت نامشان بشود . خانمی از دفتر ثبت نام بیرون آمد و بهشان اشاره کرد که داخل شوند ، خودش از اتاق بیرون آمد .
داخل اتاق که شدند مسئول ثبت نام به احترامشان نیم خیز شد و آن ها را دعوت به نشستن کرد و دوباره سر جایش نشست .
مسئول ثبت نام : خوب ! خوش آمدید ... اومدید برای ثبت نام ؟
سامیار : پ نه پ ! اومدیم یه سری بهتون بزنیم ، که ماشالا سرحالم هسـ....
آریا با آرنجش به پهلوی سامیار کوبید و او هم صحبتش را نیمه تمام گذاشت .
آریا :بله ، اگه بشه .
مسئول ثبت نام از جایش بلند شد و دو فرم را به آن دو داد و دوباره سرجایش نشست .
سامیار:معذرت میخوام ، جسارته ... روم به دیوار ، می تونم بپرسم اسمتون چیه؟
مسئول ثبت نام خنده ای کرد و گفت : اینجور که شما گفتید باید یه چیز دیگه بگم!
سامیار تا این را شنید بلند گفت : ای ول ! پس شنیدید جوکش رو ؟
مسول ثبت نام : بله اگر جسارت نباشه .
سامیار : خواهش میکنم ، ببخشید اگه سوالم باعث سو تعبیر شد ... اسمتون رو مرحمت میکنید ؟
مسئول ثبت نام : من خسروی هستم .
سامیار هم بلند شد و به سمت خسروی رفت : خوشبختم .... من هم ماندگار هستم ... سامیار ماندگار ، بعد رو کرد به آریا که هنوز سر جایش نشسته بود : ایشونم که میبینید یه کم خجالتی هستند برای همین روشون نشد بلند شن باهاتون دست بدن آقای آریا رفیعا تشریف دارند .
آریا که از خجالت سرخ شده بود با تکان دادن سرش خوشبختمی گفت و سامیار هم برگشت و نشست .
خ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 29- رمان زير بارون , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی , رمان بی تو با تو بودن | Haniday کاربر انجمن - نودهشتیا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/10 تاریخ
کد :63217

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا