تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان راز نگاه (فصل اول)


ثنا کولی بنفشش را روی شانه اش جابجا کرد و نگاهی توی کلاس انداخت. آیدا با نگرانی او را هل داد و گفت: خب برو تو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ همینجاست.
ثنا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و پرسید: چته تو؟ اعصاب نداری؟
ــ ــ مثل این که اصلاً دلت آشوب نیست! بابا روز اول دانشگاهه! من که از بس از کله سحر رفتم دستشویی نزدیک بود دیر برسم.
ــ ــ میوه نشسته خوردی.
ــ ــ نخیر. برو تو دیگه!
ثنا به آرامی وارد کلاس شد. نگاه دقیقی به تک و توک صندلیهای پرشده انداخت و آرام سلام کرد. بعضیها جواب دادند. آیدا در حالی که پشت سرش می آمد و شانه اش را می فشرد، به جای سلام برای چند نفر سر خم کرد. از فرط اضطراب دیگر صدایش بالا نمی آمد.
ثنا ردیف اول و دوم را رد کرد و ردیف سوم نشست.
آیدا با نگرانی پرسید: مطمئنی همینجا خوبه؟ بیا بریم ردیف آخر.
ثنا با بی حوصلگی روی صندلی جابجا شد و گفت: بشین بابا کشتی منو!
آیدا در حالی که می نشست، زمزمه کرد: پسره رو! چقدر سیاهه!
ثنا از گوشه ی چشم پسری را که هم ردیفشان، با چهار صندلی فاصله نشسته بود، نگاه کرد و زمزمه کرد: black!
ــ ــ میگم حتماً جنوبیه.
ــ ــ با این رنگ و رو شمالی که نیست!
ــ ــ عینهو افریقاییاس.
ــ ــ نه بابا اینطوریام نیست.
دوباره از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: مثل دو رگه های انگلیسی و افریقای جنوبیه.
خنده اش گرفت.
آیدا با کنجکاوی نگاهی به پسر انداخت و پرسید: منظورت چیه؟
ــ ــ دماغش کوفته ای نیست. لباشم زیاد کلفت نیست.
ــ ــ هوم... چشماشم کمرنگه. خیلی عجیبه!
ــ ــ گفتم که افریقا جنوبی! حتماً باباش انگلیسیه، مادرش سیاه پوست.
ــ ــ چرا برعکس نباشه؟
ــ ــ نمی دونم. به تیپش نمیاد که یه مامان تیتیش سفید داشته باشه. بیشتر بهش میخوره یه بابای سابقاً سفید داشته باشه که حالا از آفتاب سرخ شده با یه مامان سیاه مهربون با پیش بند سفید که دستپختشم حرف نداره.
آیدا خندید. ولی با ورود استاد خنده اش را فرو خورد و دوباره دستپاچه شد.
ثنا زمزمه کرد: آرووووم باش.
استاد خیلی جدی سلام و علیک کرد. بعد از معرفی خودش و شرایط سفت و سخت کلاسش، مشغول حضور غیاب شد. اولین اسم آیدا بود.
ــ ــ آیدا ابهری؟
آیدا دست لرزانش را بالا برد و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، گفت: حاضر.
استاد نیم نگاهی به او انداخت و برایش تو دفتر حاضری زد. چند نفری برگشتند و نگاهی به آیدا انداختند. همین که استاد سراغ نفر بعدی رفت، ثنا سرش را به طرف آیدا خم کرد و زیر گوشش گفت: خاک تو سرت کنن. آبرو برام نمیذاری با این دست و پا چلفتی بازیت!
ــ ــ استادش ترسناکه!
ــ ــ تو هم شلوغش کردی.
استاد سینه ای صاف کرد و چشم غره ای به ثنا رفت. ثنا چهره درهم کشید و سکوت کرد. اسمها یکی یکی خوانده میشد. ثنا به آرامی به هرکدام که در دایره ی دیدش بودند، نگاه می کرد و سعی می کرد اسامی را حفظ کند.
استاد گفت: حامی مشعوف.
پسر سیاه پوست دستش را بالا برد و با لحن بی تفاوتی گفت: حاضر.
ثنا ابرویی بالا انداخت و متفکر سری تکان داد. این اسم چندان به این پسر نمی خورد. بیشتر بهش می آمد که جورج یا جیم باشد!
استاد گفت: ثنا میلادی.
ثنا لبهایش را با زبان تر کرد. دست بالا برد و گفت: منم.
حامی مثل چند نفر دیگر کاملاً به طرف او چرخید و نگاهی به او انداخت. استاد سری تکان داد و توی دفتر تیک زد.
ثنا نگاهی دور کلاس که بعد از ورودشان کم کم پر شده بود، انداخت. نگاهش چرخید تا به حامی رسید. حامی هم به او چشم دوخته بود. ثنا لبهایش را بهم فشرد و رو گرداند.
یک دختر وارد کلاس شد و با ناراحتی گفت: استاد با اجازه...
استاد با اخم پرسید: شما؟
ــ ــ مریم یعقوبی هستم.
ــ ــ بفرمایید. بار آخرتون باشه که دیر میاین.
ثنا زیر گوش آیدا گفت: اسمش آخر دفتر بود. شانس آورد که جلوی اسمش غیبت نخورده بود. مریم پیش آمد تا به ردیف سوم رسید. از ثنا پرسید: میشه اینجا بشینم؟
ثنا کولی اش را از روی صندلی کنارش برداشت و گفت: بفرمایید.
استاد شروع به درس دادن کرد. آیدا تند تند نت برمی داشت. مریم هم با خط خرچنگ قورباغه ای هرچه می شنید، یادداشت می کرد. ثنا اما آرام گوش میداد و هر نکته ای که به نظرش خاص می رسید را می نوشت.
آیدا در حالی که با عجله می نوشت، غرید: ای راحت طلب عوضی!
ثنا پوزخندی زد و دوباره به استاد چشم دوخت. استاد داشت روی تخته مسئله ای را می نوشت. ثنا آرام رو گرداند. حامی هم همان موقع به طرف او چرخید. نگاهشان برای چند ثانیه بهم قفل شد. سرد و جدی. انگار مسابقه گذاشته بودند که کی زودتر از رو می رود! استاد تک سرفه ای زد و هر دو به طرفش برگشتند.
درس ادامه داشت. بالاخره وقتی استاد دست کشید و اعلام پایان کرد، همه نفسی به راحتی کشیدند. ثنا با حوصله مشغول گذاشتن وسایلش توی کولی اش بود که مریم گفت: من مریم هستم. از آشنایی تون خوشوقتم.
ثنا سر برداشت و نگاهی به او انداخت. قبل از این که حرفی بزند، آیدا گفت: منم آیدام. اینم ثنا. ما از وقتی راهنمایی می رفتیم باهم همکلاس بودیم. خوشحال میشیم با تو هم دوست باشیم.
و دستش را به طرف دوست جدیدش دراز کرد. مریم با خوشحالی دست او را فشرد. ثنا هم کولی اش را روی دوشش انداخت و در حالی که برمی خاست با او دست داد.
حامی هم همان موقع برخاست و بازهم نگاهی به ثنا انداخت. بعد رو گرداند و به طرف در کلاس رفت. ثنا با تظاهر به ضعف سر جایش نشست و گفت: وای آیدا بیگی منو!
ــ ــ چته؟
ــ ــ دو متر قدش بود! دیدی؟
ــ ــ بی جنبه! پاشو دیگه. آبرو برامون نذاشتی.
مریم با تردید پرسید: پسره سیاه پوست بود؟
ثنا دوباره برخاست و با لحنی جدی گفت: آره بابا کاکاسیاهه. زمون برده داری تو خونه ی ما کار می کرد!
آیدا مشتی به شانه ی او زد و گفت: دختره پاک خل شده! حالا همچین تو دل برو هم نبود. اون پسره کاظمی خیلی خوش تیپ تر از این بود.
ثنا با لحن شیفته واری گفت: قدش که به این بلندی نبود!
ــ ــ اه برو بابا تو هم! عوضش هیکل ورزشکاری، قدشم آدمیزادی. نه مثل غول چراغ جادو!
ــ ــ آی گفتی. غول چراغ جادو خوبه. کاش برم ازش بپرسم چند تا آرزو می تونه برآورده کنه.
مریم که نمی دانست این حرفها را جدی بگیرد یا بخندد، با خنده ای فرو خورده به آنها خیره شده بود. بالاخره در حالی که مطمئن نبود که وسط گفتگویشان جایی دارد، پرسید: چراغش کجا بود؟
ثنا با اطمینان گفت: تو کیفش. نمیشه که یه چراغ رو بشونن رو صندلی دانشگاه! مجبور بود خودش بیاد.
مریم از خنده ترکید.
در کلاس بعدی، بازهم ثنا پیش رفت و با اطمینان روی صندلی اول ردیف سوم نشست. آیدا و مریم از جلوی پایش رد شدند و کنارش نشستند. حامی کمی بعد وارد شد. ثنا با لجبازی به او خیره شد. او هم نگاهی طولانی به ثنا انداخت. پیش آمد و هم ردیف او با چند صندلی فاصله نشست و کیفش را که مثل کیفهای لپ تاپ بود روی پشتی صندلی جلویش آویخت. ثنا هم کوله پشتی اش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت و با حالی از خودراضی رو گرداند. از بین دندانهای بهم فشرده، غرغرکنان گفت: پسره از رو نمیره.
آیدا با اخم گفت: تحویلش نگیر پررو میشه.
ــ ــ این خودش پررو هست!
ــ ــ بیشین بابا تو هم.
ثنا راست نشست و به روبرو چشم دوخت. استاد هنوز نیامده بود. کم کم شاگردها می آمدند و ثنا در ذهنش برای هرکدام قصه ای می ساخت. مریم و آیدا گرم گرفته بودند، ولی ثنا بی حوصله به در چشم دوخته بود. بعد از چند دقیقه دوباره به طرف حامی چرخید. حامی که ظاهراً بی تفاوت به روبرو نگاه می کرد، سرش را گرداند و نگاهش را پاسخ گفت. ثنا لب برچید و دوباره رو گرداند.
عصر با آیدا دوان دوان خودشان را به اتوبوس رساندند. اتوبوس پر بود. ثنا اولین میله را گرفت و آیدا کمی عقبتر رفت. ثنا تازه جا گرفته بود که چشمش به دست سیاهی که میله ی بعدی را گرفته بود، افتاد. سر برداشت. اینقدر سرش را بالا برد تا نگاهش به نگاه روشن حامی رسید.
یاد شوخی ای که با مریم کرده بود و گفته بود که حامی برده شان بوده است، افتاد. خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت.
حامی پرسید: قیافه ی کاکاسیاها خنده داره؟
ثنا با تعجب سر برداشت. ولی خودش را نباخت و با اخم پرسید: منظور؟
ــ ــ خوب میدونی منظورم چیه. مسخره کردن اصلاً کار قشنگی نیست.
ثنا یخ کرد. نگاهی به اطرافش انداخت. اما کسی به آنها توجهی نداشت. حامی هم خیلی یواش، طوری که فقط او بشنود حرف می زد. بعد از چند لحظه دوباره سر برداشت، اما نگاهش را به زیر انداخت و با محکمترین لحنی که صدای لرزانش اجازه میداد، گفت: معذرت می خوام.
بعد با حرص اضافه کرد: البته گوش وایسادن هم اصلاً کار خوبی نیست.
ــ ــ داشتین درباره ی من حرف می زدین. اگر این نبود، دلیلی نداشت گوش وایسم.

ثنا دوباره سر به زیر انداخت. بین شرمندگی و لجبازی گیر کرده بود. خیلی دلش می خواست این غول بی شاخ و دم را از رو ببرد. این نبردی بود که از صبح شروع کرده بود. حالا چرا؟ خدا می دانست. شاید فقط به خاطر قد و قیافه ی متفاوتش بود.
در ذهنش به دنبال جمله ای می گشت که بتواند بگوید. حالا هرچی. اگر می توانست حرف بزند، کم کم نقطه ضعفش را پیدا می کرد. یک بار زمین خوردنش کافی بود. ثنا به خودش قول داد، همین که یک بار او را از رو ببرد، دست بردارد. ندای وجدانش، آنهم با صدای آیدا، در ذهنش بدجوری آزارش می داد. تا به حال با هیچ پسر غریبه ای کل کل نکرده بود. ولی این یکی با این رنگ پوست تیره و چشمهای آبیش، بدجوری وسوسه انگیز بود.
نگاهش را دور چرخاند. حقیقت داشت. بقیه ی پسرها با قیافه های مختلف ولی معمولیشان، اصلاً قابل توجه نبودند. اما این یکی...
اینقدر سرش را بالا برد تا دوباره به چشمهای دریایی اش رسید. لبهایش را بهم فشرد و اولین سؤالی که به ذهنش رسید را بر زبان راند: قدتون دو متره؟
حامی یک ابرویش را بالا برد. پوست تیره اش چین کلفتی خورد. با لحنی جدی پرسید: دو متر؟ نه خانم این چه حرفیه؟ درسته قدم یه ذره بلنده. ولی خیلی باشم 199. باقیش هرچی هست زیر سر این دو سه سانت پاشنه ی کفشه، من بی تقصیرم.
ثنا خنده اش گرفت و گفت: دیدین خودتونم با قدتون شوخی می کنین!
حامی ملایم و جدی گفت: این فرق می کنه. نمی کنه؟ ممکنه شما یه بار به رفیقاتون بگین اوف چقدر خوردم! بعد بشنوین مثلاً من نوعی به دوستام بگم دیدین چقد شکموئه!
ثنا با بی حوصلگی رو گرداند. فکرش را نمی کرد که روز اول دانشگاه، یک همکلاسی درس اخلاق به او بدهد. این بازی را شوخی شوخی شروع کرده بود. اصلاً هم قصد نداشت طولانیش کند. اصلاً تقصیر خود این پسر بود که آنطور بهش خیره شده بود با آن چشمهای آبیش! هرچقدر قیافه و تیپش جدید و خاص بود، حرف زدنش عادی و آشنا بود. انگار سالها بود که او را می شناخت.
از پنجره به مناظری که با عجله از آنها می گذشتند، خیره شد. اتوبوس از یک دست انداز گذشت. دستش از میله رها شد و به طرف حامی پرتاب شد. تنها چیزی که در صدم ثانیه از ذهنش گذشت این بود که همین یکی را کم داشتم!
اما حامی دست برد و کوله پشتی اش را به عقب کشید، طوری که ثنا هم با آن به عقب کشیده شد و تا وقتی که توانست تعادلش را حفظ کند و دوباره میله را بگیرد، آن را نگه داشت. نفسش را به سختی تازه کرد و گفت: متشکرم.
ــ ــ خواهش می کنم.
خجالت زده شده بود و احساس بی قراری می کرد. دائم سر می کشید و خیابان را نگاه می کرد. بالاخره قبل از این اتوبوس توی ایستگاه توقف کند، از بین جمعیت به طرف در رفت. آیدا با تعجب پرسید: مگه نگفتی میای خونه ی ما؟
ــ ــ نه. معذرت می خوام. باید برم خونه. الان یادم اومد... کار دارم. مامان کارم داره.
ــ ــ طوری شده؟
ــ ــ نه. خداحافظ.
آیدا ابرویی بالا انداخت و با تردید گفت: خداحافظ.
همین که در باز شد، ثنا پایین رفت و نفس عمیقی کشید. دود گازوئیل شامه اش را پر کرد. ولی مهم نبود. احساس آزادی می کرد. فقط کمی ضعف داشت. به طرف بستنی فروشی نزدیک ایستگاه رفت و گفت: یه بستنی قیفی لطفاً.
بعد توی جیب کولی اش مشغول گشتن دنبال پول خرد شد. اما همان موقع دست بزرگی پول دو بستنی را روی پیشخان گذاشت و گفت: دو تا لطفاً.
ثنا با حرص به طرف او برگشت و گفت: این کارتون چه معنی میده؟
بعد هم پول مال خودش را روی پیشخان گذاشت و با عصبانیت گفت: مال منو جدا حساب کنین.
دوباره به طرف حامی برگشت و با خشم به چشمهای آبیش خیره شد. حامی با ملایمت به فروشنده که داشت بقیه ی پولش را پس می داد، گفت: دو تا برای خودم می خوام.
بعد به طرف ثنا برگشت و گفت: من با دو متر هیکل، یه دونه بستنی به کجام می رسه؟
ثنا وا رفت و با خجالت گفت: معذرت می خوام.
می خواست از خجالت آب شود و به زمین برود. با دست لرزان بستنی اش را از فروشنده گرفت و چرخید. مغازه فقط دو میز پشت سر هم داشت. به طرف میز دوم رفت و روی آخرین صندلی، رو به در نشست.
حامی هم دو بستنی اش را گرفت و روی اولین صندلی میز اول، پشت به در و رو به ثنا نشست. بدون این که به او نگاه کند، به سرعت هر دو را خورد. دستمالی از جعبه ی روی میز کشید. دستهایش را پاک کرد. دستمال را توی سطل مغازه پرت کرد و ضمن تشکر کوتاهی از فروشنده بیرون رفت.
ثنا به بستنی نیمه کاره اش که داشت آب میشد نگاه کرد. دیگر نه میلی داشت و توانی برای خوردن. از جا برخاست. بستنی نصفه را توی سطل انداخت. دستهایش را شست و سر بزیر و شرمگین از در بیرون رفت. چندان راهی تا خانه شان نبود. ولی حال رفتن نداشت. جلوی یک تاکسی دست بلند کرد و یک کورس را رفت. سر خیابانشان پیاده شد. نگاهی به خیابان صاف و دراز و یک طرفه انداخت و فکر کرد: کاش اقلاً یه مغازه ای چیزی اینجا بود و اینقدر منظره ها تکراری نبود.
کولی اش را روی دوشش جابجا کرد. هنوز دو قدم نرفته بود که منظره ی غیر تکراری هم از راه رسید. حامی از پیچ گذشت و به طرف او آمد. ثنا اینقدر جا خورد که قدمی عقب رفت و نزدیک بود تو جوی کنار خیابان بیفتد. حامی اما اینقدر تعجب نکرد. یا اقلاً نشان نداد. فقط به تندی اشاره ای به پشت سرش کرد و گفت: نیفتی.
ثنا پایی را که داشت می رفت توی جو بگذارد، دوباره برگرداند و به سختی نفسی تازه کرد. با ناراحتی پرسید: تعقیبم می کنین؟
ــ ــ نه. مسیرم از این طرفه.
نگاهی به اطراف انداخت. بعدازظهر گرمی بود و توی خیابان پرنده پر نمی زد. دوباره رو به حامی کرد و گفت: تا حالا شما رو اینجا ندیدم.
ــ ــ تا حالا مسیرم از این طرف نبود.
کلافه شده بود. نمی دانست چه کند یا چه بگوید. بدون حرف دیگری راه افتاد. حامی هم قدم به قدمش می آمد. کمی بعد هم از او پیش افتاد و قبل از ثنا توی کوچه شان پیچید. ثنا با نگرانی پشت سرش را نگاه کرد. حالا جرأت نمی کرد پا توی کوچه بگذارد. کاش لجبازی نکرده بود و با آیدا رفته بود.
قدمهایش سست شد. با تردید سر کوچه ایستاد. حامی تا ته کوچه رفته بود و جلوی در گاراژی سبز خانه شان ایستاده بود. ثنا مات ماند.
اینجا چه می خواست؟ چند لحظه ای با موبایلش حرف زد. در خانه باز شد و پدر ثنا بیرون آمد.
ثنا نفس عمیقی کشید. به پشت گرمی پدر می توانست برود. قدم سریع کرد تا قبل از بسته شدن در به انتهای کوچه برسد. وقتی رسید، نفس نفس زنان سلام کرد. پدر با مهربانی جوابش را داد. حامی هم زیر لب سلامی گفت.
بسته ای توی دستش بود. ثنا با تردید به بسته و بعد به پدرش نگاه کرد. خواست تو برود که پدرش از حامی پرسید: باهم دانشگاه بودین؟
ثنا سر جایش میخکوب شد. ظاهراً خیلی چیزها بود که او نمی دانست. حامی بسته را توی دستش زیر و بالا کرد و آرام گفت: بله.
پدر با لبخند پرسید: ثنا رو شناختی؟
ــ ــ بله. خیلی بهتون شباهت دارن.
همه همین را می گفتند و پدر هربار از شنیدنش خوشحال میشد. این بار هم با خوشی دست روی شانه ی دخترش گذاشت و گفت: گفته بودم می شناسیش.
حامی سری به تایید تکان داد و گفت: بله.
ثنا نگاهی پرسشگرانه به پدرش انداخت. پدر لبخندی زد و گفت: با حامی تو قشم همکاریهایی داریم. گفت همین دانشگاه تو قبول شده.
ثنا هم سری خم کرد و بدون جواب تایید کرد. نمی دانست برود یا بماند. زیاد معطل نشد. حامی خداحافظی کرد و با پدر به داخل خانه رفتند. اما هنوز به اتاق نرسیده بودند که شروع شد. باز دوباره جر و بحثهای بی پایان زن و شوهری. باز بابا قرار بود برود و این رفتن و نماندنش پایه ی دعوا بود. قشم کار می کرد. دو هفته می رفت، دو یا سه روز می آمد. تمام این دو سه روز به دعوا می گذشت. مگر مهمانی می آمد یا مهمانی می رفتند که آن هم فقط غر و لندها شکل مؤدبانه تری به خود می گرفتند. تمام نمی شدند. هر دو به همه کار هم حساس و ایرادگیر بودند. بابا به ظرف شستن مامان ایراد می گرفت، مامان به جوراب درآوردن شوهرش غر می زد. آن یکی حرف دیگری می زد، این یکی چیز دیگری می گفت.
ثنا هر دو را عاشقانه دوست داشت. ولی وقتی بابا نبود، جوّ خانه خیلی آرامتر بود. سهیل خیلی کمتر از او اهمیت می داد. شاید هم نشان نمیداد. باهم آنقدر صمیمی نبودند که حرفهایشان را برای هم بگویند.
در آن موقع هم که ثنا به دنبال پدر وارد اتاق شد، سهیل پشت کامپیوتر مشغول یک بازی اکشن بود و ظاهراً هیچ اهمیتی به بحثی که در اطرافش جریان داشت، نمی داد.
ثنا به اتاقش رفت و نشست. تمام سر و صدایی که می شنید یک طرف، هم کلاسی عجیبش یک طرف دیگر. یعنی چه جور آدمی بود؟ اینقدر با بابا صمیمی بود که از قبول شدنش بگوید و بابا برایش تعریف کند که با دخترش همکلاس می شود. یعنی قرار بود راپورت او را هم به بابا بدهد؟ شاید بابا تشویقش کرده بود که رشته و دانشکده ی او را انتخاب کند! آیا اینطور بود؟
اینقدر با خودش درگیر شد که سردرد گرفت. وقتی از اتاق بیرون آمد که بابا رفته بود. همینطور سهیل. مامان دراز کشیده بود و خانه در سکوت فرو رفته بود.
صبح روز بعد همین که وارد دانشگاه شد او را دید. پیدا کردنش بین جمعیت مختصری که توی محوطه در حال رفت و آمد بودند، کار سختی نبود. آن قد بلند و پوست تیره اش به راحتی از بقیه مجزّایش می کرد.
ثنا با ناراحتی رو گرداند. آیدا پرسید: چی شده؟ آقا خوش تیپه تحویلت نمی گیره؟
ثنا با حرص گفت: آقا خوش تیپه خیلی پرروئه.
بعد به طرف کلاسشان راه افتاد. این بار ردیف آخر نشست. آیدا گفت: ببین مریم ردیف سومه. بریم پیشش بشینیم.
ــ ــ اگه تو دوست داری برو پیشش بشین.
ــ ــ خب تو هم بیا.
ــ ــ نمیام.
ــ ــ از کجا معلوم اون باز بیاد ردیف سوم بشینه؟
ــ ــ معلومه که از اون ردیف خوشش میاد که از اول انتخابش کرده.
ــ ــ نخیر با تو لج کرده بود.
ــ ــ نخیر با من لج نکرده بود. فقط خیلی دلش می خواست ضایعم کنه.
ــ ــ این با لجبازی چه فرقی می کنه؟
ــ ــ نمی دونم. بشین آیدا. هرجا دلت می خواد.
حامی آرام وارد شد. انتهای ردیف سوم نشست و به روبرو چشم دوخت. آیدا نگاهی به او انداخت و شانه ای بالا انداخت. ثنا با حرص پرسید: نگفتم؟
آیدا سری تکان داد و نشست. مریم هم آمد و کنار آیدا نشست.
ثنا به پشت سر حامی نگاه کرد. نمی دانست از این که توجهی به او ندارد، خوشحال است یا نه؟ ولی می دانست که خیلی دلش می خواهد کم آوردنهای روز قبلش را تلافی کند. رو گرداند. ولی بیشتر از درس حواسش به او بود تا آتویی به دست بیاورد که نیاورد البته!
تا کلاس بعدی دو ساعت بی کار بودند. مریم پرسید: بریم کتابخونه؟
ثنا گفت: نه بریم بوفه.
آیدا با خنده گفت: تو که فقط به فکر شکم باش.
ــ ــ گشنمه خب. صبحونه نخوردم.
ــ ــ می خواستی بخوری.
ــ ــ حالا که نخوردم. سرم داره گیج میره.
ــ ــ خب برو بخور. ما میریم کتابخونه. بعدش بیا.
ــ ــ باشه.
قبل از رسیدن به بوفه سر کشید که آن اطراف نباشد. با خودش غرّید: نمی ذارم این دفعه این یه لقمه رو کوفتم کنی.
صدای آشنایی از پشت سرش پرسید: با منین؟
ثنا دو دست به صورتش کوبید. روی پاشنه چرخید. هنوز دستهایش را کامل پایین نیاورده بود که با ناراحتی پرسید: آقا شما جنّین؟!
برای اولین بار خنده ی بلند حامی را دید. ردیف دندانهای سفیدش بین آن لبهای تیره، جلوه ی قشنگی داشت. صدای خنده اش هم زنگدار و جالب بود. مات و متحیّر نگاهش کرد.
حامی پاکتی را به طرفش گرفت و گفت: این بار واقعاً داشتم تعقیبتون می کردم و منتظر بودم تنها بشین. حاج عبدالله گفتن دیروز با عجله رفتن و نشده این رو بهتون بدن. ریختن به حساب من و گفتم برسونم به دستتون که لازمش دارین.
ثنا آهی کشید و گفت: ممنون.
ــ ــ بااجازه.
البته بدون این که منتظر اجازه بشود، با قدمهای بلند دور شد. ثنا به پاکت چشم دوخت و آرام درش را باز کرد. همان مبلغی که خواسته بود. پاکت را توی کولی اش جا داد و به پدرش تلفن زد.
ــ ــ سلام بابا.
ــ ــ سلام عزیزم. زود بگو کار دارم.
ــ ــ خیلی ممنون. امانتی تون رسید.
ــ ــ خواهش می کنم.
ــ ــ نمیشه من خودم حساب بانکی داشته باشم؟
ــ ــ نه بابا هنوز زوده.
ــ ــ آخه چرا؟
ــ ــ کار دارم بعداً حرف می زنیم. خداحافظ.
ــ ــ خداحافظ...
با ناراحتی به طرف بوفه رفت. یک قوطی شیرکاکائو گرفت و در حالی که می نوشید، به کتابخانه پیش دوستانش رفت.

با ناراحتی به طرف بوفه رفت. یک قوطی شیرکاکائو گرفت و در حالی که می نوشید، به کتابخانه پیش دوستانش رفت.
آیدا دستش را پیش کشید و جرعه ای از نی نوشید. مریم خندید. ثنا اخم کرد و غرغر کنان پرسید: حالا من شکموئم؟
ــ ــ ناخوشی ها! چیه؟ چشم آبیه تحویلت نگرفته؟
ــ ــ برو بابا...
ــ ــ کجا برم؟
ثنا با حرص سری تکان داد و پرسید: این چشم آبیه واقعاً کیه؟
یک نفر از میز کناری با اخم گفت: هیس! اینجا کتابخونه اس.
ثنا دستی توی هوا تکان داد و به فکر فرو رفت. آیدا پرسید: منظورت چیه؟
ــ ــ هیچی بابا. خودمم نمی دونم.
جزوه ای باز کرد و از روی جزوه ی مریم مشغول تکمیل کردن آن شد. آیدا گفت: مال منم هست.
ــ ــ مال تو؟ خط تو رو که نمیشه خوند.
ــ ــ خیلیم دلت بخواد.
ــ ــ حالا که نمی خواد.
آیدا رو به مریم زمزمه کرد: نه واقعاً حالش خوب نیست.
مریم آرام گفت: اذیتش نکن. خودش خوب میشه.
آیدا شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد.
کلاس بعدی شروع شد. استاد هنوز وارد نشده، مشغول جزوه گفتن شد و خیلی هم اصرار داشت که همه بنویسند و از بقیه کپی نگیرند.
ثنا داشت تند تند می نوشت که ناگهان خودکارش از دستش ول شد، غلتید و زیر صندلی اش گم شد. ثنا خم شد و با پریشانی نگاهی دور و بر انداخت.
استاد گفت: خانم زیر صندلی چکار می کنی؟
بی حوصله سر برداشت. قبل از این که توضیحی بدهد، حامی که مثل او اولین صندلی ردیف سوم، کنار راه عبور نشسته بود، یک خودکار روی میزش گذاشت. ثنا خودکار را گرفت و زیر لب تشکر کرد. حامی اما جدی نگاهش کرد و زمزمه کرد: بنویس.
ثنا به سرعت مشغول شد. در مکثی که استاد کرد تا دنبال جمله ی بعدی بگردد، خودکار را نزدیک بینیش برد. بوی ادکلن حامی عالی بود. لبخندی بر لبش نشست. آیدا که اصلاً م
برچسب ها: گنجینه ی رمان های من - راز نگاه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمــــــان زیبــا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/09 تاریخ
کد :63159

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا