تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان راز نگاه (ادامه ی فصل اول)



هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش
نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر
غصه بخوری نمی برمت.
ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام.
حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟
ــ ــ نمی دونم. فرقی نمی کنه.
ــ ــ کافه گلاسه دوست داری؟
ــ ــ خوبه.
حامی سفارش داد و برگشت روبروی ثنا نشست. ثنا عصبی مشغول جویدن گوشه های ناخنهایش شد. حامی
آستینش را کشید و گفت: نخور. کثیفه.
ثنا دستهایش را رویصورتش گرفت و سعی کرد گریه نکند.
: آروم باش. می خوای چکار کنم؟ برم طلاق مامانمو بگیرم؟ اون وقت تکلیف اون بچه ها چی میشه؟ من
درد بی پدری کشیدم. نمی تونم. دلم نمیاد.
ثنا دستهایش را روی میز گذاشت و به او چشم دوخت. با ناراحتی فکر کرد: به مامان چی بگم؟ مامان این
ناپسری باباست که عاشقشم؟
عصبی رو گرداند. حامی برخاست. دو لیوان کافه گلاسه را گرفت و برگشت. یکی را جلوی ثنا گذاشت و
گفت: یه کمی بخور. آروم باش.
ثنا جرعه ای نوشید و با صدایی لرزان گفت: قهوه برام اضطراب میاره.
حامی لیوانش را به طرف خودش کشید و گفت: لازم نیست بخوری. چی بگیرم؟ بستنی ساده می خوری یا
یه چیز دیگه؟
ــ ــ بستنی قیفی.
حامی لبخندی زد و گفت: گمونم یه بستنی قیفی بهت بدهکارم.
از جا برخاست و یک لیوان آب پرتقال تازه و یک بستنی قیفی سفارش داد. هر دو را گرفت و آورد.
ــ ــ آب پرتقالم بخور خنک شی.
ثنا خندید و جرعه ای نوشید. حامی بستنی اش را توی شیر قهوه نرم کرد و گفت: روز اول خیلی بهم برخود
که فکر کردی دارم برات بستنی میگیرم. یعنی برای من مهم نبود. می دونستم دختر حاجی هستی و انگار
برای خواهرم بستنی بگیرم. ولی این که تو این رو یه توهین و مزاحمت بدونی خیلی زور داشت.
خندید و به او نگاه کرد. گوشه های چشمهایش کمی چین خورد. ثنا سر بزیر انداخت و گفت: فکر کردم
تعقیبم کردی.
ــ ــ تعقیبت کردم. برای این که می خواستم بپرسم خونتون کجاست. ولی با اون برخورد، فکر کردم اگه
نشونی بپرسم تکه بزرگم گوشمه.
ثنا خندید و گفت: معذرت می خوام.
ــ ــ خواهش می کنم. تقصیر تو نیست. تقصیر مزاحماییه که این روزا تعدادشون خیلی زیاد شده.
ثنا لقمه ی بزرگی بستنی بلعید. چرا قلبش آرام نمی گرفت؟ همچنان به شدت می کوبید.
حامی لیوان اول را خالی کرد و دومی را پیش کشید. نگاهی به دستهای ثنا انداخت و پرسید: دستات از
اضطراب می لرزه یا گرسنته؟
ــ ــ از اضطرابه.
حامی کمی به جلو خم شد و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، ولی لحن محکم و جدی گفت: تمومش
کن. زندگی تو با دیروز هیچ فرقی نکرده. این که بخوای با افکارت خرابش کنی یا بهتر بسازیش دست
خودته. نه آمد و رفت پدرت فرقی کرده، نه رفتار مادرت و نه حتی من.
ثنا مثل کودک تنبیه شده ای لب برچید و گفت: تو فرق کردی.
حامی به پشتی تکیه داد. آه بلندی کشید و گفت: نه. من همون همکلاسی دیروزیم. همون کاکاسیاه که زمون
برده داری نوکرت بود.
ــ ــ بس کن. دیگه نگو. من شوخی کردم. چند بر تنبیهم می کنی؟
حامی لبخندی دلجویانه زد و گفت: آروم باش ثنا. بسه. می خواستم یادت بیارم که همین چند روز پیش به
هیچی اعتنا نداشتی و برای خودت خوش بودی. بستنی تو بخور. آب شد.
ثنا به زحمت بستنی را تمام کرد. از جا برخاست. دستهایش را شست و پرسید: خانم چقدر شد؟
حامی از پشت سرش گفت: برو دیگه ضایعم کردی. خانم خیلی ممنون.

بیرون که آمدند، حامی با صدای شادی پرسید: دانشگاه رو که پیچوندیم. حالا بریم موبایل بگیریم؟
ثنا لبخندی زد و گفت: بریم.
ــ ــ انتخاب کردی؟
ــ ــ آره. بذار ببینم. اسم و کد مدلشو اینجا نوشتم.
گوشی اش را درآورد. یادداشتش را پیدا کرد و نشان حامی داد. حامی سوتی کشید و گفت: اشتهاتونو شکر. فکر نکنم اینقدر تو حسابم باشه. بذار یه زنگ به حاجی بزنم.
ــ ــ بابا خودش گفت هرچی میخوای انتخاب کن. حالش بد شد بس این گوشی رو دید. چهارساله دستمه.
حامی در حالی که شماره می گرفت، گفت: من که حرفی ندارم. میخوام بگم بریزه به حسابم.
ــ ــ نه صبر کن ببین...
ــ ــ تلفنش مشغوله. بگو. چیه؟
ــ ــ اگه خیلی گرونه... یعنی تو حتماً بهتر از من از وضع بابا خبر داری. اگه نمی تونه یه چی دیگه بگیرم.
ــ ــ مگه خودش نگفته هرچی می خوای انتخاب کن؟
ــ ــ خب چرا... اصلاً... اصلاً حالا که خیلی ازش دلخورم یه گرونتر می خرم!
ــ ــ اوه اوه صبر کن! اوقات تلخیتو قاطی گوشی خریدنت نکن! الان داغی. آروم که گرفتی یقه ی منو می چسبی که این گوشی چی بود! من اون یکی رو می خواستم
ــ ــ چرا یقه ی تو رو بگیرم؟ تو فقط پولشو میدی که اونم باید از بابا بگیری.
ــ ــ بالاخره منم ناخواسته این وسط گیرم.
ــ ــ بیخیال... اصلاً امروز نمی خرم. این چهار سال گذشت این چهار روزم روش. ساعت دو کلاس داریم. یه سر برم خونه یکی دو ساعت بخوابم
حامی بی حوصله نگاهش کرد و گفت: شب بخیر.
ثنا از لحنش شرمنده شد و گفت: خب... معذرت می خوام. می دونم. دو ساعته وقت گذاشتی، همرام اومدی، دیوونه بازیامو تحمل کردی که یه گوشی لعنتی بدی دستم و خلاص بشی.
سر برداشت و در حالیکه جرات نمی کرد نگاهش را به نگاهش برساند، به چانه و دهانش چشم دوخت و گفت: ب اندازه ی کافی امروز مزاحمت شدم. صبر می کنم بابا بیاد از خودش می گیرم.
ــ ــ چرا چرت و پرت میگی ثنا؟ بیا بریم گوشی رو قسطی می گیریم. ولت کنم میره تا صد سال دیگه، حوصله ی غرغر حاجی رو ندارم. بیا دیگه. این قیافه ی گناهکارت خیلی مضحکه
ــ ــ قیافه ی گناهکار من چه شکلیه؟
ــ ــ خنده داره!
حالا داشت با قدمهای بلند پیش می رفت و ثنا باید می دوید تا خودش را به او می رساند.
ــ ــ میشه یه کم یواشتر بری؟
ــ ــ سر ظهره. تعطیل می کنه. بریم سر خیابون تاکسی بگیریم.
جلوی یک ماشین دست بلند کرد. عقب دو تا زن نشسته بودند. ثنا عقب نشست و حامی جلو سوار شد. وقتی رسیدند پول تاکسی را حساب کرد و دوباره پیاده راه افتاد. ثنا دوان دوان به دنبالش رفت.
ــ ــ بیا دیگه.
ــ ــ خب یواشتر برو برم بهت.
حامی ایستاد و صبورانه نگاهش کرد. ثنا نفس نفس زنان خودش را رساند و پرسید: هنوز خیلی مونده؟
ــ ــ نه. همین روبروئه.
از خیابان رد شدند و وارد مغازه شدند. نگاه ثنا روی یک گوشی با جلد سفید ثابت ماند. حامی اسم گوشی ای که ثنا می خواست را گفت و فروشنده آن را آورد. ولی ثنا بدون این که به آن نگاه کند، گوشی جلد سفید را شان داد و گفت: آقا اینو می تونم ببینم؟
فروشنده آن را هم در آورد و توضیحاتی در مورد هر دویشان داد. حامی گوشی اول را نشان داد و گفت این یکی امکاناتش خیلی بیشتره
ــ ــ این خوشگله.
ــ ــ آره ولی تو اینو به خاطر امکاناتش انتخاب کردی.
ــ ــ حالا اینم دوربینش بد نیست.
ــ ــ نه خیلی بد نیست ولی...
ــ ــ حالا حتماً سیستم عامل لازم دارم؟
ــ ــ چه عرض کنم!
ــ ــ نگاه کن پشتش سفیده. می تونم کلی برچسب بچسبونم.
ــ ــ من یه دفتر نقاشی برات می خرم توشو پر برچسب کن! آخه گوشی رو به خاطر برچسب چسبوندن می خرن؟
: اه!
ــ ــ مگه دروغ میگم؟ خودت داری میگی.
ــ ــ گوشی رو برای تلفن زدن می خرن. اینم خیلی خوشگله. همینو می خوام.
فروشنده توضیح داد: در واقع اون دوربینش امکاناتش بیشتره. فلاش زنون داره و اتو فوکس و لبخند یاب. ولی این یکی پنج مگاپیکسله، اون سه مگا پیکسل.
بعد از کمی زیر و بالا کردن و امتحان دوربینها، بالاخره همن گوشی سفید را که نصف قیمت گوشی انتخاب اولش بود را خریدند و بیرون آمدند. ثنا همانطور که تو پیاده رو با گوشی بازی می کرد، گفت: خیلی خوشگله.
ــ ــ مبارک صاحبش اشه.
ــ ــ تو ناراحتی؟
ــ ــ ناراحت؟ نه. به من چه ربطی داره؟ من فقط میگم گوشی صرفاً زیباییش مهم نیست.
ــ ــ همتون همینو میگین. فقط نمی دونم چرا موقع زن گرفتن که میشه، گزینه ی اول میشه زیبایی!
تند رفته بود. دیر فهمید. از خجالت دهانش را با دست پوشاند و سر بزیر انداخت.
حامی به طرفش برگشت. چند لحظه نگاهش کرد. بالاخره پوزخندی زد و رو گرداند. بالاخره گفت: خیلی مضحکی ثنا.
ثنا که احساس می کرد، خطر گذشته است، با احتیاط دستش را پایین آورد و گفت: ولی تو اصاً خنده دار نیستی. همش دعا می کنی.
حامی با تعجب پرسید: من دعوا می کنم؟
ــ ــ زور میگی.
ــ ــ من زور میگم؟!
ــ ــ چه فرقی برات می کنه که گوشی من چی باشه؟ چه عیبی داره پشتشو پر از برچسب کنم؟
ــ ــ خب حالام که همونی می خواستی خریدی. دعوا سر چیه؟
ثنا سر بزیر انداخت. با بی حوصلگی کولی اش را روی دوشش جابجا کرد. نگفت دعوا سر خودش و دلش است و گوشی فقط بهانه ی بی خودیست.
حامی کولی اش را برداشت و گرفت.
ــ ــ کولیمو بده.
ــ ــ سنگینه. خسته ای. نهار چی ی خوری؟
ــ ــ می خوام برم دانشگاه.
ــ ــ نهار بخوریم بعد بریم.
ــ ــ گرسنم نیست.
ــ ــ ثنا...؟ چت شده یهو؟ عین سُها داری لج بازی می کنی.
ــ ــ من هیچیم نیست. لج بازیم نمی کنم. میای تا دانشگاه پیاده بریم؟
ــ ــ می دونی چقدر راهه؟
ــ ــ آره.
ــ ــ وقتی میگم لج می کنی میگی نه.
ــ ــ خب. باشه. لج می کنم. می خوام پیاده برم.
ــ ــ معلوم هست چته؟ پشیمونی؟ می خوای بری گوشیتو عوض کنی؟
ــ ــ نخیر. خیلیم دوسش دارم.
ــ ــ پس چی؟
ــ ــ فقط گرسنم نیست. من الان بستنی و آب پرتقال خوردم.
ــ ــ اون که یه ساعت پیش بود.
ــ ــ خب تو برو نهار بخور. من خودم میرم.
ــ ــ مشکل سر این نیست. من می خوام بدونم تو از چی ناراحتی.
ثنا برای لحظه ای به چشمهایش نگاه کرد. بعد آرام سرش را پایین آورد و گفت: من... من ناراحت نیستم.
ــ ــ هنوز از بابات دلخوری؟
ــ ــ نباید باشم؟
ــ ــ برای تو کم گذاشته؟
ــ ــ نمی خوام دربارش حرف بزنم.
ــ ــ باید دربارش حرف بزنی. مشکلتو باز کن، دقیق ببینش، راه حل رو پیدا کن و تمومش کن. هی تو دلت حرص می خوری که چی؟
: راه حلش چیه؟ این که بابام از مامانت جدا شه؟ یا از مامان من جدا شه؟ این موضوع حل شدنی نیست حامی. مشکل منم این نیست
ــ ــ مشکل تو چیه؟
ــ ــ نمی تونم بهت بگم. اصرار نکن.
ــ ــ باشه. حالا گذشته از مشکلت بگو دلت می خواد چی برای نهار بخوری.
ــ ــ تو خونه کتلت داریم. می خوام برم خونه.
حامی آهی کشید و گفت: باشه. هرجور میخوای.
تا سر خیابانشان باهم رفتند. بعد حامی گفت: فعلاً خداحافظ.
ــ ــ نمیشه تا اینجا آوردمت بهت نهار ندم. بیا.
ــ ــ دست بردار ثنا. یه نگاه به هیکل من بنداز. به مامانت چی می خوای بگی؟
ــ ــ میگم این داداش داداشمه.
ــ ــ اونم میگه اه چه خوب! چرا زودتر دعوتش نکردی؟! بیخیال. تو بخور. نوش جان.
ــ ــ میارم برات دم در.
ــ ــ نه. متشکرم. مامانت می فهمه ناراحت میشه.
ــ ــ مامانم این ساعت تو اتاقش خوابیده. از کجا بفهمه کی دم دره؟
ــ ــ مطمئنی؟
ــ ــ خب آره. چرا اینجوری نگاه می کنی؟
ــ ــ تکون نخور. پشت سرتم نگاه نکن. هروقت بهت گفتم برمی گردی میری.
ــ ــ چی داری میگی؟
ــ ــ دِ بهت میگم پشت سرتو نگاه نکن. مامانت تو سوپره.
ــ ــ تو مامان منو از کجا می شناسی؟
ــ ــ قبلاً دیدمش.
ــ ــ تو رو می شناسه؟
ــ ــ اسممو می دونه. به عنوان همکار بابات یا یه همچین چیزی.
ــ ــ همونی که بابا به من گفت.
ــ ــ آره. برو. امد بیرون. رفت طرف خونتون.
ــ ــ بده اینجوری.
ــ ــ نه برو.
ــ ــ باشه. متشکرم که اینقدر زحمت کشیدی.
ــ ــ خواهش می کنم.
چند لحظه بعد در حالی که کولی اش را روی شانه اش مرتب می کرد، به طرف خانه راه افتاد و حامی با نگاهش بدرقه اش می کرد.
وارد خانه شد. مامان داشت خریدهایی که از سوپر رده بود، را جابجا می کرد.
ــ ــ سلام.
مامان بدون این که به او نگاه کند، جواب سلامش را داد. پشت به او کرد و کیسه ای را توی یخچال گذاشت.
ــ ــ مامان گوشی جدیدموببین!
مامان بدون علاقه گفت: مبارکت باشه.
یک نان باگت را باز کرد و وسطش کتلت و خیارشور و گوجه گذاشت.
ثنا با کمی نگرانی پرسید: طوری شده؟
ــ ــ نه. طوری نشده. چرا اومدی خونه؟ مگه امروز یکسره کلاس نداشتی؟
ــ ــ نه. ظهر آزاد بودم. میشد از سلف نهار بگیرم، ولی دلم می خواست کتلت بخورم.
ــ ــ بعد کی گوشی خریدی؟
ــ ــ وقتی داشتم میومدم.
ــ ــ حامی مشعوف پولشو داد؟
پس مامان او را دیده بود! نفس عمیقی کشید و گفت: بابا گفت ازش بگیرم.
ــ ــ باهم رفتین گوشی خریدین؟
ــ ــ آره. چون گفت صلاح نیست پول نقد تو جیبم باشه. اگه بابا برام حساب کارتی باز می کرد دیگه از این مشکلات نداشتم
ــ ــ ولی به نظر نمیومد آقای مشعوف مشکلی باشه برات!
ــ ــ بابا خودش گفت. من که کار بدی نکردم.
ــ ــ خوشم نمیاد با این غول بی شاخ و دم بگردی.
ــ ــ اون یه غول بی شاخ و دم نیست!
مامان پوزخندی زد و پرسید: پس شاخ و دمم داره؟
ــ ــ مامان....
ــ ــ تمومش کن. بار آخرت باشه. این دفعه که بابات امد به قدر نیازت ازش بگیر که دیگه کاری با این یارو نداشته باشی
ثنا با حرص گفت: این یارو پسرخونده ی باباس. بهش اعتماد داره!
بعد با دلخوری بیرون آمد و به حیاط رفت. مامان به دنبالش آمد. قبل از این که به در برسد، یک کیسه به طرفش گرفت و گفت: حداقل نهارتو ببر.
ثنا با شرمندگی سر به زیر انداخ. برگشت و آرام گفت: معذرت می خوام.
مامان کیسه را به طرفش گرفت و غضب آلود نگاهش کرد. ثنا نگاهی به چهار ساندویچ توی کیسه انداخت و پرسید: چرا این همه؟
: آیدا از کتلتای من دوست داره. باهم بخورین.
ثنا آهی کشید و گفت: ممنون.
ــ ــ قول میدی دیگه با این یارو جایی نری؟
ــ ــ قول میدم.
با بغض گونه ی مادر را بوسید و بیرون آمد. حوصله ی معطل شدن برای اتوبوس را نداشت. با تاکسی به دانشگاه رفت. وقتی رسید به دنبال آیدا چشم گرداند.
آیدا و مریم و دو تا دختر دیگر از سالن غذاخوری برون آمدند. داشتند غش غش می خندیدند. با دیدن ثنا، آیدا جلو آمد و پرسید: چطوری؟ مثل این که هنوز دپی!
ثنا سر به زیر انداخت و گفت: با مامانم بحثم شده.
آیدا خندید و گفت: این که چیز تازه ای نیست.
ــ ــ نه نیست.
ــ ــ نهارخوردی؟
ــ ــ تو خوردی؟
ــ ــ با بچه ها رفتیم سلف. غذاش خیلی مزخرف بود. ولی کلی خندیدیم. جات خالی. البته خوش بحال تو. حتماً رفتی خونه، غذای مامان پز زدی به معده اومدی
ــ ــ نه. چیزی نخوردم. حسش نبود.
ــ ــ حس چی نبود خره؟ سر ظهر آدم گشنشه دیگه!
ثنا احساس کرد معده اش پیچ و تابی خورد. گرسنه اش بود اما میلی به آن ساندویچهای کتلت نداشت.
کولی اش را باز کرد. یکی را به طرف آیدا گرفت و پرسید: می خوری؟
آیدا ساندویچ را گرفت و گفت: دارم می ترکم. ولی به درک. بذار کتلت خورده از دنیا برم!
ثنا پوزخندی زد و رو گرداند. مریم آیدا را صدا زد. آیدا با دهان پر، دستی برایش تکان داد و به طرف او رفت.
ثنا چرخی زد. حامی پشت یک میز تنها نشسته بود و درس می خواند. ثنا جلو رفت و به سردی گفت:سلام. نهار خوری؟
حامی سر برداشت. لحظه ای نگاهش کرد و با تبسم گفت: سلام. نه هنوز نخوردم. بچه ها گفتن غذاش خیلی مزخرف بود. گذاشتم برگشتن یه چیزی بخرم.
ثنا نگاهی به اطراف انداخت. کسی به آنها توجه نداشت. کیه ی ساندویچ را روی میز گذاشت و به دنبال کمات گشت. نمی دانست چه بگوید. کلافه بود.
حامی ابرویی بالا برد. با شگفتی گفت: اوه متشکرم. راضی به زحمتت نبودم.
ــ ــ زحمتی نبود. مامان داد. ضمناً ما رو باهم دید.
بغض کرده بود. حامی ساندویچ را که برده بود گاز بزند، پایین گذاشت و بدون این که نگاهش کند، پرسید: چی گفت؟
: بهش قول دادم دیگه باهات جایی نرم.
صدایش می لرزید. به زحمت بغضش را فرو داد و رو گرداند که برود.
ــ ــ صبر کن. خودت نهار خوردی؟
ــ ــ آ... آره...
ــ ــ ثنا...؟
ثنا ایستاد و نفس عمیقی کشید.
ــ ــ انتظار داشتی مامانت چی بگه؟
ثنا بدون این که برگردد گفت: نمی دونم. ولی من از حرصم بهش گفتم که تو کی هستی.
ــ ــ گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
ثنا عصبانی به طرف او برگشت و گفت: باید چکار می کردم؟
ــ ــ لازم نبود بی خودی حساسش کنی. همون همکار بابات خوب بود. رفته بودیم موبایل بخریم. قرارم نیست دیگه باهم بریم بیرون. همین. اینجوری مامانت هزار تا فکر و خیال می کنه و همه چی براش سختتر میشه اون نمی خواست چیزی بدونه
ــ ــ بالاخره اش که چی؟ یه روز می فهمید.
ــ ــ چی رو می فهمید؟ می دونی منو کی دیده؟ اولین بار که اومدم اینجا. ده سال پیش. بابات گفت این پادومه. اومده کمکم جنس بیاریم. بعدها هم چون بابات خوش نداشت جواب تلفنشو بده هر بار زنگ میزد منجواب می دادم. اگه کاری بود که با پیغوم حل نمیشد، گوشی رو می دادم حاجی. مامانت تو تمام این سالها میتونست خیلی حساستر باشه و خیلی راحت بفهمه من کی هستم. ولی نخواست بدونه. نمی خواد کنجکاوی کنه. این نوع زندگی رو قبول کرده و نمی خواد از این پیچیده تر بشه.
ثنا احساس ضعفمی کرد. با بیحالی روی صندلی سیمانی نشست و گفت: من نمی فهمم.
حامی یک ساندویچ را به طرفش گرفت و گفت: نهار نخوردی. بردار بخور.
ــ ــ از کجا می دونی؟
ــ ــ چشمات داره دودو می زنه.
ــ ــ کاش بابا زودتر میومد.
ــ ــ هفته آینده میاد.
ثنا سرش را روی میز گذاشت.
حامی گفت: یه چیزی بخور. ضعف می کنی. میرم از بوفه نوشابه بگیرم. برای تو چی بگیرم؟
ــ ــ سیاه.
تصویر مامان از پیش چشمش کنار نمی رفت. مامان حق داشت. هم برای این که نگران رفت و آمد او باشد و هم این که از حامی خوشش نیاید. اما ثنا باید با دلش چه میکرد؟
احساس می کرد راه گلویش بسته شده ست. حامی با نوشابه برگشت و یکی را برایش باز کرد. ثنا جرعه ای نوشید و سعی کرد بغضش را فرو دهد.
حامی هم جرعه ای نوشید وگفت: سختش نکن. همینجا تمومش می کنیم.
ثنا ناباورانه سر برداشت. فهمیده بود؟ لعنتی! از این که نتوانسته بود احساسش را پنهان کند کلافه بود. از این که عاشق آن چشمها شده بود عصبانی بود. از این که دیوانه وار دوستش داشت...
با چشمهای تر به چشمهایش خیره شد. حامی ناباورانه زمزمه کرد: ثنا...
رو گرداند. انگش به دندان گزید و غرید: من یه عوضی بدرد نخورم. پاشو برو رد کارت.
ثنا خنده اش گرفت. حامی نگاهش کرد و گفت: جدی گفتم. من به درد تو نمی خورم.
ثنا بازهم تبسمی کرد و به او خیره ماند.
حامی مشتی روی میز کوبید و گفت: جواب حاجی رو چی بدم؟ من نون و نمک حاجی رو خوردم. نمیشه! اصل من هیچی. خودت چی؟ منو چه جوری می خوای به فامیلتون معرفی کنی؟ بگی این کیه؟ می دونی چه جنگ راه میفته بین خونواده ی پدری و مادریت؟ می دونی زندگی خواهر برادرامون جهنم میشه؟ ثنا یه کم منطقی باش.
ــ ــ از صبح تا حالا دارم سعی می کنم منطی باشم.
ــ ــ آفرین. بیشتر سعی کن.
ــ ــ کنار گود وایسادی میگی لنگش کن.
حامی رو گرداند و پرسید: از کجا میدونی؟
ــ ــ خب دارم می بینم.
حامی نگاهش کرد و پرسید: مگه آدم رو پیشونیش می نویسه عاشقم؟
ثنا جا خورد. نفسش بند آمد. با دهان باز ناباورانه به او چشم دوخت.
حامی آرام گفت: بچه که بودم مامان قصه ی خسرو و شیرین رو برام تعریف می کرد. قصه ی نقش زدن اپور و عاشق شدن شیرین. همیشه فکر می کردم مثل من که عاشق عکس ثنائم! از همون موقعی که بابام نده بود بابات میومد خونمون. همیشه هم عکستو نشونم میداد و میگفت دلش برات تنگ شده. من با عکسات بزگ شدم. ولی وقتی که چپ و راستمو شناختم فهمیدم این عشق ممنوعه سهم من نیست. بذار برادرت باش.
ثنا احساس می کرد دیگر قلبش گنجایش ندارد. می خواست فرار کند. برخاست و در حالی که کولی اش را روی دوشش می انداخت گفت: تو برادرم نیستی. خودت گفتی.
بعد با شانه های فرو افتاده به طرف کلاسش راه افتاد.

حامی وارد کلاس شد و سر جای همیشگی اش نشست. در نگاهش غمی عمیق موج میزد. ثنا از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. کم مانده بود اشکهایش جاری شوند.
آیدا دستی به شانه اش زد و پرسید: چیه ثنا؟ حالت خوب نیست؟
ثنا به سختی رو گرداند تا نگاهش به آیدا رسید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه. خوب نیستم.
ــ ــ چی شده؟
ــ ــ مشکلات خانوادگی. ولش کن. خواهش می کنم. نمی خوام دربارش حرف بزنم.
آیدا با تردید نگاهش کرد. ثنا سر به زیر انداخت و بغضش را فرو خورد. آیدا آرام نوازشش کرد. چقدر به مربانی اش احتیاج داشت. ولی نمی توانست حقیقت را برایش بگوید. نه حالا که هنوز برای خودش هم تازه بود و هضم نشده بود.
بعد از اتمام درس، دانشجویان یکی یکی می رفتند. آیدا و مریم برخاستند. ولی ثنا نشسته بود. حامی هم نشسته بود. هر دو به روبرو نگاه می کردند و توجهی به اطراف نداشتند.
آیدا آرام گفت: ثنا بیا بریم.
ثنا پاهایش را جمع کرد و بدون این که نگاهش کند، گفت: رد شو. بعدش میام.
آیدا نگاهی به مریم انداخت. لبهایش را بهم فشرد و نفسی کشید. بعد آرام از جلوی ثنا گذشت و از کلاس بیون رفت. مریم هم به دنبال او رفت. کلاس کم کم خالی میشد. کسی به آنها توجهی نداشت. حامی بدون این ک به ثنا رو کند، گفت: نباید بهت می گفتم. فقط همه چی رو خرابتر کردم. اونم درست بعد از این که داشتم به خاطر این که به مامانت گفتی بازخواستت می کردم. اما اعتراف خودم خیلی بدتر بود. حالا همه چی یچیده ت شد.
از جا برخاست که برود. ثنا عصبانی غرید: چرند نگو. هر اتفاقی که بیفته بازم از این که بهم گفتی ممنونم.
حامی لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: دخترک احساساتی کله شق!
ثنا لبخند عمیقی زد و از جا برخاست. حالا حالش خیلی بهتر بود. باهم از کلاس بیرون آمدند؛ ولی حامی گفت: بهتره بری پیش دوستات.
ثنا برای چند لحظه به چشمانش چشم دوخت. احساس سبکی عجیبی میکرد. هر اتفاقی که می خواست بیفتد. این که حامی هم وستش داشت به تمام دنیا می ارزید.
رو گرداند و با آرامش به طرف دوستانش رفت. همین که به آنها رسید، آیدا ضربه ی دوستانه ای به سرش زد و گفت: خاک تو سر عاشقت بکنن! به همین راحتی وا دادی؟
دلش برای شوخیهای آیدا تنگ شده بود. خندید و گفت: کی؟ من؟ عمراً
ــ ــ پس من بودم که با اون نگاه و لبخند آرزومندددد محو جمال اون هرکول شده بودم!
ــ ــ تو غلط می کنی محو جمالش بشی. یه نگاه بهش بندازی پودرت می کنم.
ــ ــ هی ثنا تو این روزا کجا بودی؟ پاک مرده بودی! ببینم حالا چی شد برگشتی از اون دنیا؟ خوب بود؟ خوش گذشت؟ با ارواح جد و آبادتم دیدار کردی؟
مریم داشت ریسه می رفت. ثنا هم خندید و گفت: ای بد نبودن. ارواح جد و آباد تو رو دیدم که تن و بدنشونبدجور داشت تو گور می لرزید از دست دیوونه بازیهای نوه
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی , گنجینه ی رمان های من - توسکا , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/09 تاریخ
کد :63158

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا