تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل اول)




هلک و هلک داشتم از پله ها میومدم بالا...خدا خفه کنه این اقای رحیمی رو که یه فکری واسه این اسانسور وامونده نمیکنه.کیفم رو روی زمین داشتم میکشیدم که یهو صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.اه بخشکی شانس.هم هر وقت من داشتم این پله های ترقی رو طی میکردم این سعید هم باید یه عرض اندامی میکرد.با اینکه فهمید دیدمش اما بازم خودم رو به نفهمیدن زدم و رومو بر گردوندم و به جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم.
سعید-سلام خانوم کیهانی
یه پوفی کردم و زیر لب گفتم بر پدرت صلوات رحیمی که یه اسانسور رو درست نمیکنی.برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم....
من-اااا...شمایید سعید اقا؟؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم.(اره جونه خودم)
سعید-ایرادی نداره.خسته نباشید از دانشگاه برگشتید؟
در کمال پرویی نشوندمش سر جاش
من-باید براتون توضیح بدم؟
بنده خدا یکه خورد.به روی خودش نیورد و سریع گفت مثل اینکه شما خیلی خسته ایید.اگه اجازه بدید من کیفتون رو براتون میارم.طفلی وقتی چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سریع گفت:البته اگه دوست دارید.
من-نخیر اقا.برید زنبیله ننه بزرگتون رو براش ببرید.با اجازه
با حرص ادامه ی پله ها رو تا دم در خونه رفتم.خونه ی دانشجویی من و بهترین دوستام نسیم و بهنوش.چون دانشگاهمون تو تهرانه اما خونه ی سه تامون تو کرجه اینجا رو مشترکی خریدیم.روز ثبت نام دانشگاه هم با هم اشنا شده بودیم.
در رو باز کردم و کیف رو پرت کردم وسط حال.بوی خوب غذا رفت تو کلم.نسیم از تو اتاق اومد بیرون و کیفم رو پرت کرد جلوم و گفت:اولا سلام دوما اینجا خونه ی ننه بابات نیست که کیفت رو پرت میکنی.
من-سلام نسیم.جونه من یه امروز رو بیخیال شو.استاد نمره نداد.ماشینم پنچر شد.اتوبوس که دیر اومد.اسانسور که خراب بود.شاخ به شاخ این سعید قراضه هم شدم دیگه حوصله ی تو رو ندارم.
نسیم خنده ی بلندی کرد و به سمته اشپزخونه رفت و گفت:پس امروز حسابی خر کیفی.پاشو لباسات رو عوض کن و بیا برات شامی کباب درست کردم.
مقنه ام رو از سرم کشیدم بیرون و رفتم پشت میز نشستم.چه غذایه توپی درست کرده بود.برعکس منه بی عرضه که حتی نیمرو هام رو هم میسوزونم این نسیم همه جور غذایی یاد داره.هر دو تامون بچه ی اخریم وخل و چل ولی اون خیلی خانوم تر از منه.
غذا که تموم شد به هزار بدبختی ظرفا رو شستم و بعدش رفتم یک دل سیر خوابیدم.وای که خواب چه چیز خوبیه.
وقتی بیدار شدم نسیم نبود.پیام که به گوشیش زدم گفت رفته خرید.حوصلم سر رفت.رفتم پای ماهواره شانس خیلی خوبه من همه ی کانالا قطع بود.
رفتم تلوزیون خودمون و دیدم فوتبال داره.چه عجب امروز یه چیزه خوب به پست ما خورد.تخمه ها رو از تو کابینت اوردم بیرون و رو کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به تخمه خوردم و فوتبال نگاه کردن.همیشه عشق فوتبال بودم.
طرفدار پیروزی ام.نمیگم استقلال بده ها ولی پیروزی یه چیزه دیگس.اخرای نیمه ی دوم بودم که در باز شد و نسیم اومد تو.ای خدا باز الان داد و قال میکنه.سریع رو مبل سیخ شدم.نسیم تا چشمش به من افتاد صورت سفیدش قرمز شد.
اومد طرفم و یه نگاه به من و یه نگاه به پوستای تخمه ی روی زمین کرد و سرم داد کشید:شیرین به مرگ مادرم اگه امشب اینا رو جارو نکنی نمیذارم کله ی بی مغزت به بالش برسه.
مثل دخترهای کوچولو لبام رو غنچه کردم و گفتم چشم مامانی.
نسیم خریداش رو برداشت و رفت اشپزخونه.چقدر نگران تمیزی خونه بود.نمیدونم چرا.هیچوقتم بهش فکر نکردم.
فوتبالم که تموم شد مثل بدبخت بیچاره ها افتادم به جونه پوست تخمه ها و جاروشون کردم.وای که جارو کردن چه کار سختیه....
ساعت 8 بود که دیدم نه دیگه کلا خوده قابلمه ی حوصلم هم داره از سر رفتن کلافه میشه.رفتم تو اتاق و دیدم نسیم پای لپ تابشه.
من-نسیم من حوصلم سر رفته
نسیم-خب زیرشو خاموش کن
من-یه راه حل بهتر نداری؟
نسیم لپ تابشو خاموش کرد با یه لخند کج و کوله بهم خیره شد.
نسیم-چرا...میتونیم بریم شام بیرون
من-اخ جون بپر بریم
نسیم-کی حساب کنه؟
من-به حسابه من از جیبه تو
نسیم-خاک بر سر بی ابروت کنن بابایه تو مایه داره
من-یعنی شما دستتون به دهنتون نمیرسه؟
نسیم-تو چیکار به ما داری؟
من-اه اه اه.کنس خسیس.پاشو دنگی دونگی حساب میکنیم.
با نسیم حاضر شدیم و با ماشین نسیم رفتیم یه پیتزا فروشی که همیشه همه جفت جفت میرفتن اونجا.حالا منو نسیم رو نگاه کن .
پشت میز که نشستیم به نسیم گفتم:
خاک بر سر بی عرضه ی منو تو بکنن که نمیتونیم یه جفت واسه خودمون تور کنیم که حداقل این جور جاها دست تو جیبمون نکینم.
نسیم-میخوای زنگ بزنم بهنوش هم با فرهاد بیان اینجا که ما پول پیتزا رو ندیم؟
من-اره زنگ بزن.اصلا بذار ببینم چه معنی میده این بهنوش هر روز با عره و عوره پا میشه میره وسط کافی شاپ ها جفتک پرونی؟
نسیم در حالی که با گوشیش درگیر بود گفت:چون مثه من و تو بی عرضه نیست.
بعد از اینکه نسیم به بهنوش زنگ زد گفت که بهنوش با اقا فرهادشون کافی شاپ نزدیکه ما بودن قبول کردن بیان.
این بهنوش هر روز با یکی بود.اما خداییش دختر خیلی خوبی بود.
بهنوش و فرهاد که اومدن سفارش پیتزا رو دادیم.نفری یه پیتزا مخصوص.چون میدونستیم تا وقتی فرهاد هست لازم نیست ما دست تو جیب های مبارکمون بکنیم.
به صورت بهنوش نگاه کردم.چشم و ابروی مشکی و صورت سبزه.کاملا معمولی بود.اما وقتی یه رژ صورتی با یه مداد چشم کم رنگ میکشید خیلی ناز میشد.امروز هم با اون مانتوی یشمیش واقعا خوشگل شده بود.
مخصوصا هیکل رو فرمش واقعا به چشم میخورد.فرهاد هم خیلی دوس داشتنی بود.از خوده بهنوش شنیدم که گفت فرهاد با دوست پسرای قبلیش فرق داره و اون کم کم داره عاشقش میشه.حق داشت.فرهاد خیلی قیافه ی با نمکی داشت.
نسیم اروم داشت پیتزاش رو میخورد.چشمای قهوه ای درشت با صورت سفید.بینیش رو هم عمل کرده بود که باعث شده بود خیلی خوشگل تر بشه.قد بلند و هیکل خوبی داشت.چقدر من بهنوش و نسیم رو دوست داشتم.
بهنوش-پسندیدین اقدس خانوم؟
من-اره دیگه اعظم خانوم نسیم جون دیگه شدن یه میوه ی رسیده و وقتشه براش جواد اقا بنا رو بفرستم.
بهنوش-خدا خیرتون بده اینطوری این دختر فکرای ناجور مثل دانشگاه هم نمیکنه
فرهاد قهقه ای زد و گفت:بچه ها من دیرم شده دیگه باید برم.
من-باشه برو ما هم میخوایم حرفای زنونه بزنیم.
فرهاد-خیلی رو داری به خدا
من-ایییش.با یه خانوم درست رفتارکن.
بعد از رفتن فرهاد ماهم 5 دقیقه ای نشستیم و بلند شدیم بریم که یک دفعه فروشنده گفت:خانوما حسابتون
با تعجب برگشتم ودیدم همه دارن به ما نگاه میکنن.گفتم:مگه اون اقایی که تی شرت سورمه ای تنش بود حساب نکرد؟
فروشنده-نخیر خانوم
رفتم نزدیکش و گفتم:اما اون که اومد جای صندوق
فروشنده:اره اومد و فقط پیتزای دو نفر رو حساب کرد
برگشتم با حرص به بهنوش نگاه کردم و گفتم: اینقدر خسیسه؟
بهنوش خندید و گفت:با اقای من درست صحبت کنید اقدس خانوم.
یه نگاه به نسیم کردم و گفتم:بیا بالا اون چرکای کف دستتو
پولا رو گذاشتم رو جلوی فروشنده و گفتم:بفرمایید
فروشنده:حالا خوشگله میتونی از راه دیگه ای هم حساب کنی
کیفم رو اوردم بالا و محکم کوبوندم تو سرش و بلند داد زدم:سگ خور
و با بچه ها بدو بدو اومدیم بیرون و سوار ماشین نسیم شدیم و بعد از1 ساعت دور زدن تو خیابونا برگشتیم خونه.
صبح جمعه بود برای همین میخواستم تا جایی که جا داشت بخوابم.البته این فقط تصور خودم بود.چون دقیقا داشتم به قسمت های هیجانی خوابم میرسیدم که یهو صدای دلنگ و دولونگ اومد.
یک آن فکر کردم زلزله شده.اخه کله ی صبح که ادم مغزش نمیرسه زلزله دلنگ و دولونگ نداره.واسه همین فکر مسخرم سریع نشستم سر جام و دستام رو گذاشتم روی سرم.که یک دفعه صدا قطه شد. تعجب کردم.سرم رو بالا اوردم که تو اون تاریکی ببینم چه خبره....
خدایا به همین لحظه ی مقدس مرگ این دو تا جونور رو بده تا منم بتونم راحت بخوابم.
همونطور که داشتم میگفتم تا سرم رو اوردم بالا یهو یه نور نارنجی اوفتاد تو جفت چشمام و مردمکای چشمام رو از ریشه سوزوند.بیا کور شدم رفت.
وقتی حالم اومد سر جاش چشمم به اون دوتا مارمولک افتاد که وسط زمین پخش شده بودند و میخندیدن.
تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که دهن مبارک رو باز کنم و اونا رو به باد فحش بگیرم چون چشمام هنوز داشت میسوخت.
بعد از اینکه جو اروم شد و منم یه نقشه ی درست و حسابی واسه جفتشون کشیدم از نسیم ساعت رو پرسیدم
نسیم-پنج و نیمه
من-خب خدا خفتون کنه حداقل این عملیات کنسرت و نور افشانی تون رو میذاشتین برای نیم ساعت دیگه اونطوری دلم خوش بود روزه جمعه ای تا 6 خوابیدم.
بهنوش درحالی که داشت میخندید گفت:
به خدا همش زیره سر همین نسیمه.دیشب گفت فردا زود بیدار بشیم بریم کوه.منم قبول کردم.اما تنها مشکلی که داشتیم بیدار کردن جناب عالی بود که پیشنهادش رو نسیم داد.
من-پیشنهاداتون بخوره تو سرتون.خب حالا بلند شین حاضر شین تا یه تپه ای دامنه ای چیزی رو بریم فتح کنیم.
نسیم رفت توالت و بهنوش هم گفت میره صبحانه رو اماده کنه تا بالایه کوه بخوریم.منم دست به کار شدم.وقت تلافی بود.رفتم سوسک خوشگلم رو که دیروز پیداش کردم و کردمش تو یه شیشه رو از زیر تختم اوردمش بیرون.چون شیشه سوراخ داشت زنده بود.
خیلی نازبود.از اون شاخ دار گنده ها.مارمولک خشک شدم رو هم که به بدبختی گیرش اوردم و کشدمش و خشکش کردم رو کردم تو جیب شلوارم.رفتم دم در توالت و از شانس خوبه من در رو قفل نکرده بود.یهو در رو باز کردم.اون بدبخت هم قافل گیر شد و سریع از جاش بلند شد.منم سوسک رو انداختم روش و اومدم بیرون و در رو قفل کردم.
وای جاتون خالی صحنه ای بود واسه خودش.جیغ و دادی بود که نسیم میکرد.بهنوش هم اومد که ببینه چه خبر شده.منم پریدم تو اشپزخونه و مارمولک رو کردم تو ظرف صبحانه ی بهنوش.
نسیم اومد بیرون و کلی موهام رو کشید اما من فقط میخندیدم.فقط مونده بود عکس العمل بهنوش.
رفتیم دربند.دو ساعت تمام داشتیم راه میرفتیم.کولم رو از رو دوشم برداشتم و دستم گرفتم و لخ و لخ رو زمین کشیدمش.شر وشر عرق داشت ازم میریخت.سه تا پسر که از اول راه پشت سر ما بودن قدم هاشون رو با ما میزون کردن واونی که از همه به من نزدیک تر بود گفت:
خوشگله اگه خیلی خسته شدی بده کولت رو برات بیارم
نمیدونم تو این دنیا چرا همه دوست دارن کوله ی من رو برام بیارن
رومو بر گردوندم بهش و گفتم:تو عرضه نداری شلوارت رو بکشی بالا اونوقت میخوای کوله ی من رو برام بیاری؟؟
پسره-میخوای امتحان کن
من-چی رو؟
پسره-اینکه میتونم شلوارم رو بکشم بالا یا نه
اول یکم تعجب کردم.بهنوش هم گفت که جوابشو نده اما مگه اون وجدان دخترانم میذاشت که روشو کم نکنم؟
من-امتحان میکنم
پسره کپ کرد.موند چیکار کنه.بهش نمیخورد تو این همه شلوغی شلوارشو بکشه پایین.
پسره-تو بیا امتحان کن
اولش گفتم ولش کن ارزشش رو نداره....اما بعدش رفتم جلوش واستادم ونگاهم رو انداختم تو چشمای گرد شدش گفتم:خودت خواستی
ولی نمیدونین وقتی این حرف رو زدم چقدر پشیمون شدم.پاهام داشت عین بید میلرزید.
همه ایستاده بودن ما رو نگاه میکردن.هول شده بودم.
گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که اخر تصمیم گرفتم انجامش بدم.نشستم و شلوارشو با تمام قدرت کشیدم پایین.وسریع چند قدم اومدم عقب.یه نفس راحت کشیدم و به پسره گفتم:من از تو پروو ترم.خودمم میتونم کیفم رو بیارم.
پسره شلوارک پاش بود.اما نمیدونین چقدر مردم بهش خندیدن چون شلوارکش قرمز بود.
بعد از اینکه به راهمون ادامه دادیم نسیم گفت:اخه دختره ی بی عقل این چه کاری بود؟اگه شلوارک پاش نبود میخواستی چه غلطی بکنی؟
شونه هامو انداختم بالا
من-به من چه خودش خواست.
بهنوش-ایول به جراتت.ابرومونو خریدی
بعد از نیم ساعت راه رفتن رفتیم تو یه کافی شاپ و مثل این دهاتیا هیچی سفارش ندادیم و صبحانه ی خودمون رو در اوردیم.هممون ظرفامون رو باز کردیم و شروع کردیم به خوردن.
بعد از چند دقیقیه بهنوش از جاش بلند شد و به سمت دستشویی دوید و منم زدم زیر خنده.حالا نخند کی بخند.چون مارمولک خدا بیامرزم رو زیر نونش گذاشته بودم باید یکم میخورد بعد میدیدش.
چیزی که عوض داره گله نداره.بهنوش با یه صورت بنفش اومد سر میز نشست و ظرف غذاش رو هول داد طرف من.
بهنوش-خاک بر سر.تو بدت نمیاد از اینا
من-چی شده خانوم داد و قال نمیکنن؟؟
بهنوش-نکنه میخوای جلوی این همه ادم هر چی که لایقشی بهت بگم؟
من-نه پس بذار وقتی تنها شدیم.
و دوباره شروع کردم به خنده.همه میدونن که اگه با من شوخی میکنن باید منتظر تلافی هم باشن.اما مثه اینکه این دو تا یادشون رفته بود.
ساعت دو بود که از دربند دل کندیم و رفتیم باشگاه بدن سازی.
یک ساعت تمرینمون رو هم کردیم.همیشه یه جوری تمرین میکردیم که هیکلامون مثل این زنای کشتی کج نشه که حالت بهم میخوره بهشون نگاه کنی.ساعت سه بود.سه تایی سر ظهر تو جز گرما داشتیم خیابونا رو با ماشین متر میکردیم.کلا جمعه ها ما تو خونه طاقت نمیاوردیم.
من-دقت کردین ما نهار نخوردیم؟
نسیم-تنهایی فکر کردی؟
من-نه با شهاب پیامکی به این نتیجه رسیدیم.
نسیم-دلم واسه شهابتون تنگ شده
من-دل تو بی جا کرده مگه از خودت داداش نداری که دلت برای داداش من تنگ میشه
نسیم-اخه خیلی خوش تیپه
من-خب به خواهرش رفته
بهنوش-اه اه اه.باز این خودشو انداخت وسط
من-بچه ها بریم یه ساندویچی چیزی بخوریم
نسیم-منم موافقم
بهنوش-اره بریم
به پیشنهاد من یه ساندویچ فروشی کثیف رفتیم و ساندویچ کالباس خوردیم.
برگشتیم خونه.ساعت نزدیکای چهار بود.
رفتم پای لپ تاپم و یه گشتی تو اینترنت زدم.بچه ها هم پای تلوزیون بودن.ساعت هشت هم باز مثل این دیوونه ها از خونه رفتیم بیرون و قرار شد بریم سینما.یه فیلم عاشقانه بود که داشت خوابم میگرفت.
خونه که اومدیم مثل جنازه افتادیم رو تخت.قبل از اینکه بخوابم به پس فردا که اولین امتحانم بود فکر کردم.اینکه چقدر دلم واسه داداشم شهاب تنگ شده.اینکه فرهاد و بهنوش چقدر بهم میان.و نمیدونم دیگه داشتم به چه چرندیاتی فکر میکردم که خوابم برد.
من معماری میخونم و نسیم و بهنوش برق.اون دو تا درساشون خیلی از من بهتره.اما خب من کلا از همون اول به معماری علاقه داشتم.اول میخواستم برم تربیت بدنی اما منصرف شدم و رفتم معماری.
نسیم یه داداش داشت به اسم میلاد که 16 سالش بود.با یه مامان و بابای ماه که من همیشه عاشقشون بودم.سطح خانوادگیشون خوب بود.یعنی میتونستن خرجایی مثه خریدن یه ماشین زانتیا واسه دخترشون بکنن.
حالا من رو نگا.با اینکه بابام مهندس عمران و مامانم یه ماما اما بازم باید یه پی کی زیر پای من باشه.ای خدا از همون بچگی شانس با من قهر بود.
و بهنوش که تک بچس.وضع خونوادش هم از من و نسیم بهتره اما اون از من بدبخت تره و با اتوبوس باید اینور و اونور بره.
امروز یکشنبس و منه بدبخت تو اتوبوس نشستم و دارم سعی میکنم یه سری فرموله اجق وجق رو تو مخم فرو کنم.
دیگه خسته شدم از درس.کم اوردم.به خدا نمیکشم.مگه ادم چقدر ظرفیت داره؟؟این همه درس خوندیم اخرش نمیتونیم با یه خط از همون کتابا کوچیکترین مشکل زندگیمون رو حل کنیم.ای بابا چقدر من امروز غر زدم.
سرمو بالا کردم و به خانوم بغلیم که داشت خودشو بهم میچسبوند نگاه کردم.خوابش برده بود.سرشو گذاشت رو شونم.اتوبوس وایستاد و یه خانوم دیگه ای سوار شد و بغل من وایستاد.یه دبه گذاشت جلوی پای من گفت:اشکال نداره این اینجا باشه؟
من-نه خانوم راحت باشین
یهو یه بویه تند و تیزی زد تو کلم.وای خدا نه تو دبش سرکه بود.صدای گریه یه نوزاد تو اتوبوس پیچیده بود و چون پنجره ها بسته بود ها خیلی گرم بود.راننده صدای رادیوش رو جوری تنظیم کرد که بقیه هم اخبار کله ی صبح رو گوش کنن.
داشتم به روزه خوبی که شروع کرده بودم فکر میکردم.شونم درد گرفته بود و دلم نمیومد کله ی خانومه رو پرت کنم اون ور.از شدت بوی سرکه سردرد گرفته بودم و گرما حالمو داشت بهم میزد.
هر کار کردم نتونستم فرمول ها رو حفظ کنم چون صدای ونگ ونگ بچه و مجری رادیو نمیذاشتن تمرکز کنم.کتاب رو با حرص بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.اگه پنچری ماشینم رو میگرفتم الان اینجوری نمیشد.چراغ قرمز بود.
یه بی ام او مشکی کنار اتوبوس واستاد.توش رو نگاه کردم.یه دختر و یه پسر جوون توش نشسته بودن و داشتن میخندیدن.ای خدا یکی از اینا هم پرت کن تو تور من.مردم چه شانسایی دارن.
یه ایستگاه قبل از دانشگاه پیاده شدم.چون ایستگاه بعدی اتوبوس دقیقا روبروی دانشگاه بود.خب میدونین یکم ضایع بود با اون همه افه ای که میذارم از اتوبوس پیاده شم.تا دانشگاه رو پیاده رفتم.رو یه نیمکت نشستم و منتظر سحر شدم.اخه تا شروع امتحان یه رب دیگه مونده بود.
داشتم دور و ورم رو دید میزدم که چشمم به محسن افتاد.چه ناز شده بود.داشت با چند تا از دوستاش صحبت میکرد.خدا جونم این محسن هم وعضش خوبه خوشتیپ هم که هس.همین رو بنداز تو تور من که منم به یه نوایی برسم.
سحر-خاک تو سرت کنن نشستی اینجا داری دولوپی پسر مردم رو قورت میدی.
من-ااااا.....سحر اومدی؟؟
سحر-په نه په هنوز تو راهم
من-بی مزه باز تو یه چیزی یاد گرفتی
سحر کنارم نشست و گفت:راستی سلام
-علیک
سحر-داشتی چه نقشه ی شومی واسه محسن ناناز میکشیدی؟
من-محسن ناناز؟؟
سحر-راه خب.خیلی خوشگله
من-تو که وضعت از من بدتره.داشتم به این فکر میکردم اگه خودم رو به محسن قالب کنم دیگه لازم نیس این همه راه رو با اتوبوس بیام.دیگه نمیخواد پوله ناهار و شامم رو خودم حساب کنم.هر وقت اراده کنم منو میبره بیرون.بعدش نازمم میکشه.فقط کافیه یکم عشوه خرکی بیام.
سحر-فقط همین؟
من-اره دیگه.به نظره تو پسرا به درده دیگه ای هم میخورن(اهم اهم...به کسی بر نخوره.حقیقت تلخه)
سحر-راس میگی اما من اگه جای تو بودم کلی خودم رو قالب میکردم
من-من دنباله اقا بالا نیستم.فقط دنبال یه راننده تاکسی بودم که پیداش کردم
سحر-مطمئن باش اون کرایشم باهات حساب میکنه
من-غلت کرده پسره ی چلغوز.
سحر-خره به جاش بعدش کلی پول بهت میده
من-سحر یا خودت ساکت شو یا بیام ساکتت کنم
سحر-جوش نزن الان هرچی خوندی از مخت میپره
دوباره به محسن نگاه کردم.اوف چه جیگری بود.امتحان رو گند زدم.چون دقیقا از همونایی امتحان گرفته بود که من یه کلمش رو هم نخونده بودم.
***
در خونه رو باز کردم و تا خواستم ببندم در اپارتمان روبرویی باز شد و سعید اومد بیرون.با سرعت برق در رو بستم.زنگ در زده شد.خدا لعنتت کنه سعید.
در رو باز کردم و بی حوصله گفتم:
سلام امرتون
سعید-سلام.ببخشید باز من مزاحمتون شدم
من-خواهش میکنم این حرفا چیه من عادت کردم
نسیم اومد دم در و به من و سعید سلام کرد و رو به سعید گفت:
کاری داشتید؟
سعید یه نگاه به من کرد و گفت:
ام...بله...مادرم خونه نیستن منم میخوام غذا درس کنم اما بلد نیستم گفتم بیام مشکلام رو از شیری...نه از شما بپرسم.
بعدش نگاهش رو به من دوخت.انگاری منتظر بود الان دستم رو بندازم دور گردنش و بگم بیا بریم خودم برات درس میکنم
نسیم-شیرین جان تو خسته ای برو من مشکلشون رو حل میکنم
بعدش یه چشمک به من زد.قربونت برم نسیم که نجاتم دادی.
من-باشه خدافظ سعید اقا
سعید ناراحت نگام کرد و اروم گفت خدافظ
رفتم تو اتاق و ریز خندیدم.اومده از کی بپرسه!!!یکی مثه من!!!
وقتی صدای در رو شنیدم رفتم پیش نسیم
من-فدای جیگر خودم بشم که همش به داد من میرسه
نسیم-فدا شدن تو چه به دردم میخوره.واسه تشکر برو لباسام رو اتو کن
من-باز به روت خندیدم
رفتم تو اشپزخونه.نسیم ترکونده بود.واسم سوپ درس کرده بود.میدونس من عاشقشم(منم خیلی دو دارم)سوپ رو که خوردم از نسیم سراغ بهنوش رو گرفتم
نسیم-با اقاشون رفتن دَدَر...گفت تا 10-11 هم بر نمیگرده
من-غلت کرده مگه اون بزرگتر نداره؟زنگ میزنی بهش میگی تا 6 خونس.حالا کجا رفتن؟
نسیم-چیه ؟داری حسودی میکنی؟نمیدونم به من چیزی نگفت
من-امروز محسن رو دیدم.ووووی نمیدونی چه تیکه ای شده بود.
نسیم-اه اه بدم میاد ازش.پسره فکر کرده پسر اوباماس
من-حالا هر چی اما خوش به حاله زنش...پولدار و خوشتیپ
نسیم-شیرین خودم میرم واست ماشین میخرم تا اینقدر زجه نزنی
من-خب چیکار کنم منم ماشین میخوام.ارزو بر جوانان عیب نیست
ساعت 12 شب بود.اما هنوز بهنوش نیومده بود.نگرانش بودم چون گوشیش هم خاموش بود.زیاد به فرهاد اعتماد نداشتمو این دیر کردن بهنوش هم تشدیدش کرد.
یه کم از لیوان شیرم رو خوردم و دوباره از پنجره به چراغ های روشن خیابون خیره شدم.خونه ی ما سه تا تویه اپارتمان 7 طبقه بود.و ما هم دقیقا طبقه ی 7 بودیم.یه خونه ی نقلی اما باصفا.
از در ورودی که وارد میشدی مستقیما تویه حال بودی و سمت چپ اشپزخونه ی اپن و سمت راست یه راهروبود که شامل توالت و حمام و اون اخرش یه دونه اتاق بزرگ میشد.خونه رو با سلیقه ی خودمون چیدیم.تو همون یه دونه اتاق سه تا تخت رو جا کردیم.یه تخت وسط اتاق و دوتا تخت دیگه که ماله من و نسیم بود کنار دیوار.یعنی بهنوش وسط بود.یه کتابخونه که روبه روی تخت بهنوش بود.به لطف نسیم همیشه مرتب بود.اکه به من و بهنوش بود توش گم میشدی.و کمد لباسمون که لباسایه سه تامون توش به زور چپونده شده بودن!!و یه اینه ی قدی.اتاق ما فقط همینا رو داشت.البته عروسکای پشمالوی بهنوش رو یادم رفت.
سالن هم که یه کاناپه و تلوزیون ال سی دی که من خودم نصف پولش رو دادم تا بتونم مسابقه های فوتبالم رو توش بهتر ببینم. خونه ی ما بیشتر شبیه مسجد بود تا خونه.
به دیروز فکر کردم.به وقتی که نسیم جریان خواستگاری بهروز پسر داییش رو برام تعریف کرد.چقدر از خوشگلیش برام گفت.میگفت قدش یه کم از نسیم بلند تره و هیکلش ورزشکاری.چشمای قهوه ای تیره و بینی خوش فرم.و در اخرم از لباش گفت که چقدر وسوسه انگیزه.مهندسه عمرانه و 26 سالشه و تو شرکت باباش کار میکنه.با تعریفایی که از بهروز شنیدم به نظرم واقعا لیاقته نسیم رو داشت.چقدر خوش حال شدم.چون نسیم گفت دوسش داره و میخواد جواب مثبت بده چون خانوادش هم تاییدش کردن.تابستون هم رسما میان خاستگاریش.
بهنوش هم که اعتراف کرد واقعا عاش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان ایرانی و عاشقانه دختر فوتبالیست | دخترک کولی کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 19. رمان همسایه من , دانلود رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/09 تاریخ
کد :63155

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا