تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کدامین نگاه (فصل اول)



برای بار چندم خودم را در آیینه نگاه کردم با خودم شروع کردم غر زدن آخه این چه قیافه ای که من دارم آخه خدا جون نمیشه منم خوشگل می آفریدی و در حالی که با حرص موهایم را شانه می زدم گفتم آخه خدا جون چی می شد :چشمهای مینا روبرای من می ذاشتی؟ یا موهامو مثل مامان پر و تابدارو طلایی می آفریدی؟ مادوتا خواهر بودیم با اختلاف 11 ماه ولی از لحاظ قیافه میشه گفت با اختلاف رقم نجومی........ !!! مینا خواهرم پوست سفیدی داشت با موهایی شبیه مامان پر و تابدارو طلایی .بینی خوش فرم.لب و دهان قلوه ای خیلی ناز .آدم هر موقع نگاهش میکردحظ وافر میبرد بین دوستان معروف بود به سرندی پیتی از لحاظ هیکل هم مثل باربی بود خلاصه قیافه مکش مرگ پسر کشی داشت.....بعد من بدبخت موهای مشگی چشم و ابروی مشگی پوست سبزه بینی که اساسی باید تعمیر می شد لب و دهن معمولی از لحاظ هیکل هم همیشه رژیم بودم با این حال کمی توپول ....... برس را روی میز قرار دادم همین طور که شلخته وار به سوی تخت میرفتم با غر غر خسته کننده ای گفتم: آخه خدا جون نمی دونم وقتی مینا رو آفریدی منو برا چیت بود ؟اگه من دنیا نمیومدم آفرینشت ناقص می شد؟ بعد با گیره موهایم راسفت کردم و دمر افتادم روی تخت ..کتاب تست را پیش چشمم قرار دادم و شروع کردم تست زدن تصمیم داشتم امسال پزشکی را حتما قبول بشوم برای همین یک سال بود مرتب درس می خواندم و تست می زدم ...همین جور که برای خودم وقت می گرفتم و تند تند تست میزدم در باز شد سرم را که بلند کردم مینا را دیدم که با عصبانیت دارد اتاق را نگاه میکند بعد مثل اسپندرو ی آتیش هی بالا و پایین می رفت و غر میزد/
مینا:خدا بگم چکارت کنه ساغر آخه این چه اتاقیه.......؟ بیشعور یه کم اون هیکل گندت رو تکون بده نترس لاغر نمیشی؟ آخه این اتاقیه که من تحو یلت دادم؟ از دستت دیگه خسته شدم هر چی هم به مامان میگم من با این شلخته نمیخوام هم اتاق بشم اصلا گوشش بدهکار نیست ؟.........دیگه داشتم از دست غرغر هایش خسته میشدم اصلا درک نمی کرد من بدبخت وقت حموم رفتن ندارم چه به اتاق تمیز کردن؟ حداقل بگذارد این چند روز را هم بمیرم سر درسم
برای کوزت گری وقت بسیار است... ولی وقتی دیدم که نمیشود بااو حرف حساب زد پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم :چقدر مثل ننه باجی ها غر میزنی؟ مینا که انگار منتظر همین یک کلمه بود چشمهای درشتش را درشت تر کرد و گفت :خفه شو به من میگی ننه باجی؟ و یک دفعه پرید طرفم من هم که خودم را برای پاتک آماده کرده بودم یورش بردم
طرفش ....یک دفعه اه از نهادم بلند شد. چنان بی رحمانه گاز می گرفت که گفتم الان گوشتم را میکند بعد میل می کند نمی دانستم چکار کنم /ولی ناگهان فکری شیطانی به سرم زد چنگ بردم داخل موهای نازنینش رامحکم کشیدم... او هم نامردی نکرد و زود از خجالتم درآمد دست برد موهایم را گرفت و کشید... واقعا درد زیادی داشتم .در حالی که هر دو موهای هم را محکم می کشیدیم گفتم :احمق ول کن! او هم در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت :اول تو ول کن؟ من آرام دستم را کمی شل کردم گفتم: زود باش موهامو ول کن؟ او هم دستانش را شل کرد و آرام ارام موهای همدیگر را رها کردیم... مینا با عصبانیت رفت روی تختش نشست و شروع کرد به گریه کردن من هم که حسابی از دستش نا را حت بودم گفتم چرا مثل سگ هار گاز میگیری؟ نمیشه مثل آدم بگی ساغر ی عزیزم برگه هاتو جمع کن!! با این حرف من چشمهایش مثل وزغ بیرون زد . یک لحظه از او ترسیدم .اگر باز هجوم می اورد می خواستم چکار کنم ؟در حالی که می خواستم لبخند بزنم فقط توانستم لبم را کمی کج کنم
من:خوب بابا الان همه رو جمع می کنم؟ ورق ها را آرام ارام از روی تخت خوابش برداشتم بعد شروع کردم جزوه هایم را از کف زمین جمع کردن مینا هم وقتی دید کوتاه امده ام کمکم کرد چند دقیقه بعد کار هر دو تایمان تمام شد لبخندم را کمی پررنگ کردم
گفتم اشتی؟؟مینا هم که کاملا معلوم بود اصلا حوصله این مسخره بازی ها را ندارد زیر لب گفت : خوب .......منم دیگر بی خیالش شدم نشستم سر درسم چنان غرق درس بودم که اصلا متوجه نشدم مینا کی از اتاق خارج شد من و مینا هم در ظاهر اختلاف داریم هم در اخلاق مینا از بس از همه طرف مورد توجه قرار گرفته خیلی خود خواه شده همیشه خودش را از همه بالا تر می گیرد ولی من بدبخت...............آخه چون مینا شکل مامان است خانواده ی مادری ارادت خاصی به او دارند خاله نرگس همیشه میگوید: مینا عروس گل خودمه زن دایی اکرم هم هر موقع مینا را می بیند اینقدر قوربون صدقه اش می رود که یک بچه ی یک ماهه هم منظورش را متوجه می شود ولی من بی چاره ...نه کسی به من ابراز علاقه میکند نه اصلا تحویلم می گیرند. نه اینکه عقده داشته باشم ولی خوب یک ذره تو ذوقم میخورد. اولها خاله نرگس وقتی مرا میدید میگفت: نمی دونم حکت خدا چیه ناهید جون این دوتا چقدر با هم اختلاف دارن... کاش ساغر هم کمی به تو میرفت .بعد مثل اینکه می خواهد بچه گول بزند می گفت: البته ساغر جون نمکیه! بعد پشت چشمی نازک می کرد و می گفت: ساغر شبیه خانواده پدریشه دیگه چی میشه کرد؟؟؟؟ مادر هم با چشم و ابرو به او می فهماند که نباید پیش من حرف بزند لبش را گاز می گرفت و می گفت: این چه حرفیه خدا پیشونیشون رو سفید کنه ؟از قدیم گفتن پیشونی منو کجا می شونی ؟؟از تخت بر خاستم بعد مثل ایکیو سان انگشتهایم را خیس کردم و دایره وار روی سرم حرکت دادم
بعد چون مثل اول سریال ایکیو سان به جایی نرسیدم در حالی که با خودم حرف میزدم کتاب تست را زیر بغل زدم و از اتاق در امدم وبه طبقه پایین رفتم .............خانه ما در نارمک قرار داشت یک خانه معمولی که پدر محترم زحمت کشیده بود دو تا اتاق بالای خانه ساخته که یکی از اتاقها
را به من و میناداده بود ....و اتاق دیگر مال میهمان ....یک خواب هم طبقه پایین بود که اتاق خواب خودشان شده بود .خانه ی جمع و جوری بو د.کمتر میهمانی میدادیم چون مادرم کارمند بود همیشه از زیر میهمانی دادن در میرفت.! پدر و مادرم با هم در یک شرکت صادرات واردات فرش کار می کردند. پدرم شیرازی و مامان شمالی هر دو در دانشگاه شیراز درس خوانده اند و خلاصه عشق و عاشقی و بعد ازدواج....... مامان هر موقع از آن وقتها تعریف می کرد گل از گلش می شکفت من و مینا هم ثمره ی این عشق آتشین بودیم بعد از درس بابا تو شرکت استخدام میشود ..و چون خیلی زز تشریف داشته!! از یک طرف هم مادرم میترسیده همسر نازنینش را گرگهااداره (خانمهای بیچاره که به نظر مادر عزیزم گرگ بودند) از دستش در بیاورند خودش را به هزار زور و زحمت در همان شرکت جا می دهد وقتی من و بعد مینا دنیا آمدیم 2سال بعد به تهران منتقل می شوند . بعد ما را به پیرزن مهربانی به نام مهربان می سپارند و ........از کودکی حضور مادر را کمتر احساس می کردم ولی مهربان همیشه مواظبمان بود بزرگتر که شدیم مینا شد بچه ی در جایی مادر و پدرم ...منم در خانه سیر میکردم. همیشه به مینا حسودیم میشد در میهمانی ها... در مدرسه... در خیابان... در خانه.... در همه جا مینا مورد توجه بود ........بعضی مواقع پیش خودم میگفتم قیافه من هم بد نیست؟ خیلی ها عاشق چشم و ابرو مشکی هستند؟ ولی ...با وجود مینا من از دور خارج بودم.. از قدیم هم گفتن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد چون یکی از علتهای درس خواندن من همین چیز ها بود .............های کجایی ؟؟؟؟یک دفعه به خودم آمدم مثل احمقها از اتاق در امده بودم و همین طور بی حرکت داشتم فکر می کردم .مینا بود که صدایم می کرد و مرا از هپروت در می آورد نگاهش کردم نیشخندی زد و گفت : میشه بگی چته ؟ از کی دارم صدات می کنم؟ اصلا معلوم هست کجایی؟؟ بعد مثل اینکه موضوع مهمی کشف کرده باشد. چشمهایش را تنگ کرد و گفت :نکنه عاشق شدی؟ در حالی که شانه هایم را بالا می دادم گفتم :برو گمشو الان فکر هر چی باشم ................اه عشق و عاشقی رو بریز دور.... جزوه هایم را روی میز انداختم و به اشپزخانه رفتم مهربان داشت غذا درست می کرد. از پشت سر پاور چین پاورچین خودم را به او رساندم دستانم را دور گردنش حلقه کردم پشت گردنش را بوسیدم مهربان برگشت ...وای ساغر تویی یه لحظه ترسیدم دختر دیگه بزرگ شدی؟ آخه این چه کاریه که می کنی ؟نگاهش کردم حضور این پیرزن همیشه پررنگ تر از پدر و مادر برای من بود .پیرزنی که مثل ننه نقلی همیشه زیر روسری بلندش یک سنجاق بزرگ می بست یک پیراهن دور چین هم همیشه تنش بود که دخترش برایش میدوخت .مینا خوب با او تا نمی کرد ولی من ...عاشقش بودم.... وای هنوز اسم مینا آمد مینا در رشته ریاضی درس می خواند ومن درتجربی کلا مدرسه هایمان جدا بود دوستانمان هم زمین تا اسمان با هم فرق دارند دوستان مینا مثل
خودش اهل مد و شیک ...............و دوستان من مثل خودم خانم.......(کی به ماست خودش میگه ترش!!!)
به خدا تو امروز یه چیزیت شده ؟؟؟یک دفعه به خودم آمدم بععللهه هنوز در عالم هپروت سیر میکردم نگاه گیجی به مینا انداختم ...ها چی گفتی؟مینا درحالی که شانه هایش رابالا می انداخت گفت کشمش.....مثل اینکه جن ها از دوباره برگشتن نه ساغر ؟؟چرا مثل عقب مونده ها هاج و واج داری بر و بر منو نگاه میکنی و نیشخند میزنی ؟خدا کنه این دو روز تموم بشه کنکورت رو بدی... ما رو کشتی ؟بعد دستهایش را از هم باز کرد و نفس صداداری بیرون داد و گفت: راحت بشیم... نگاهی به او انداختم و گفتم :خیلی پررو تشریف داری؟ چنان میگی هر کی ندونه فکر میکنه خیلی درس خوندی ؟آرام مثل گربه نگاهم کرد و گفت: من احتیاجی به درس خوندن ندارم بعد خنده ی رذیلانه ای زد و گفت :خوب برای ازدواج یا باید خوشگل بود یا کاره ای؟ من اولی رو که دارم ...توام سعی کن دومی رو بدست بیاری؟ خیلی بدم آمد در حالی که دستهایم را مشت می کردم گفتم: من گه گوله ی نمکم چیه سفید بی نمک؟؟ ولی خوب چون آدم قانعی تو زندگیم نیستم همه کس رو هم قبول ندارم باید حتما به یه جایی برسم ؟که هر کسی جراءت نکنه بیاد خاستگاریم؟ بعد یک دفعه موضوع جالبی به ذهنم رسید گفتم :شنیدم خاله نرگس می خواد بیاد خواستگاریت ؟می دانستم به شهرام خیلی حساسه؟ شهرام پسر خاله امان بود از آن بچه پرروهای زمانه !!!100 تا دوست دختر داشت... چنان ابروهایش را تمیز و مرتب میکرد...با آن ریش اجق وجقش.. نکبت !!از صدقه سر بابای بزرگوار پولدارش افتاده بود تو کار دلار و پول؟؟؟ مینا در حالی که عصبانی شده بود گفت : بچه سوسول پررو بره زیر تریلی... فکر کرده من بهش شوهر می کنم مرده شور.......بعد یک دفعه مثل اینکه مطلب تازه ای یادش افتاده باشد .چشمهایش را ریز کرد نگاهی به مهربان انداخت بعد آرام طوری که مهربان نشنود همین طور که ان طرف میز نشسته بود خم شد روی میز من هم که حس فضولیم طغیان کرده بود صندلی را کشیدم جلو خم شدم !!سرمان نزدیک به هم بود
مینا:شنیدم قرص ایکس میخوره؟ .......با ناباوری گفتم نهههه!!!
---آره از جای مطمعنی شنیدم ...بهش معتاد شده
من:کی گفت ؟؟
---زن دایی اکرم میگفت. مطمعنم بدنش تا چند وقت دیگه کرم میزنه؟
من:چی میگییییییی؟کرم ربطی به اکس نداره !!!!!!!!
مینا:نمی دونم میگفت خاله اینها می خوان زود براش زن بگیرن که مثلا آدم بشه
من:شوخی می میکنی ؟دختر مردم رو بدبخت کنن که پسرشون آدم بشه دیونه ها!!!!
مینا:آره خاک بر سرها...بعد خندهی شیطانی رو ی لبانش آمد و آرام گفت: یه چیز دیگه میگن تازگیها گوشش رو هم سوراخ کرده من که داشتم از خنده منفجر میشدم گفتم: دیگه این یکی نوبره؟ زیر ابروهاش که از مال مامان باریکتره؟ با گوشواره ؟ موهای فشن ؟چه جیگری شده؟ مینا هم که خندش گرفته بود گفت :آره سیاه سوخته با اون قد درازش گوشواره هم بندازه دیگه جالبه فقط یه رژ کم داره !!بعد ادامه داد اون هفته با ساسان (ساسان پسر دایی اکبربود که خودش هم دست کمی از شهرام نداشت ولی بلد بود چه جور دل مینا را نرم کند)های با توام خودم را زدم آن راه گفتم دارم گوش می کنم ..مینا ادامه داد آره داشتم می گفتم ساسان و شهرام با هم رفتن پارتی ساسان وقتی میبینه اوضاع خیلی خرابه (آره جون دل بی خاصیتش )بر می گرده ولی شهرام میمونه از قرار ما مورها می ریزن خونه و خیلی هاشون رو می گرن حالال هم شهرام با وثیقه آزاد شده تا دادگاهی مثل اینکه هم قرص مصرف کرده بوده هم تا خرخره مشروب خوره بوده
گفتم ساسان نگفت باکی رفتن ؟مینا:نه ساسان که خودش رفته (آره ارواح شکمش)ولی انگار شهرام بایکی از دوست دخترهاش رفته بوده نمیدانم چرا مینا اینقدر ساده است و گول ساسان را می خورد همین طور که داشتیم آرام آرام پچ پچ می کردیم
یک دفعه مهربان گفت دستتون ....!!آخه چکار پسر مردم دارید؟ نیم ساعته کله پاچه ی اون بدبخت رو گذاشتین بار .......اصلا فکر نمی کردیم مهربان حرفهای ما راشنیده باشد با گنگی نگاهش کردیم و یک دفعه هر دو شروع کردیم خندیدن

مهربان با آن صورت نمکی لبخندی به رویمان زد و گفت :انشاا...همیشه خندون باشید ولی... غیبت بده ! اگه دخترمنید که میگم غیبت دوست شیطونه !در حالی که برمی خاستم گفتم: قوربون مهربون خودم برم باشه ...عزیز جان ...و به طرف دست شویی به راه افتادم. دستهایم را که شستم نگاهی به ساعت انداختم دیگر وقت آمدن پدر و مادرم بود. پیش خودم گفتم :کاش تا آنها نیامده اند نمازم را بخوانم ..سریع وضو گرفته و از پله ها بالا رفتم. جانماز راتازه پهن کرده بودم که صدای ماشین آمد از بالا نگاه حیاط کردم .بععللهه ...مامان و بابا تشریف آوردند سریع چادر را سر کردم و قامت بستم ولی مگر می شد تمرکز کرد همش در فکر صحبتهای مینا بودم این شهرام هم شورش را درآورده بود اصلا نفهمیدم چطور نمازم را تمام کردم سریع چادر نماز را داخل جانماز گذاشتم وپرت کردم زیر تخت خوابم که اگر مینا آمد در اتاق چیزی ریخته پاش نباشد سریع بیرون رفتم و بعد آرام آرام از پله ها پایین رفتم آخر مامان خیلی حساس بود .همیشه تذکر می داد دختر باید وقار داشته باشد. وقتی به پایین پله ها رسیدم مامان و بابا و مهربان و مینا در آشپزخانه بودند.
من:سلام
بابا:علیک سلام دختر خوبم... خانمی چند بار بهت بگم نمازت رو اول وقت بخون ؟
من: بابا هنوز نیومده شروع کردی ؟بذار اول برسی بعد
بابا: ببین دختر گلم تو که نماز می خونی پس باید بدونی نماز اول وقت یه چیز دیگس ؟
با بی حوصلگی گفتم :چشم شما ببخشید... مینا در حالی که لبخند مسخره ای روی لبش نقش بسته بود گفت :حالا پاشو بیا شامت رو بخور؟ مینا اصلا نماز نمی خواند کسی هم به او کاری نداشت ولی من که رعایت می کردم ..........بگذریم شام را با شوخی من و مینا و خنده ی بابا و مامان صرف کردیم .بعد پدر و مادر و مینا به هال رفتند. همیشه بعد از شام سفره با من بود در هفته مهربان یکی دو روز می آمد کمک... باز هم دلم نمی آمد که پیرزن خودش تمام کارها را انجام دهد .برای همین بعد از شام کمک مهربان سفره راجمع می کردم آن شب هم مثل همیشه چایی را ریخته و به هال بردم بابا و مامان داشتند طرح یک فرش را نگاه می کردند چایی را روی میز قرار دادم و خودم روی یکی از مبلهای تکی ولو شدم.
من:حالا این چیه که دارین با دقت نگاه می کنید ؟از صبح تا حالا ندیده بودین که الان اینقدر مشتاقانه نگاش می کنید؟ بابا در حالیکه میخندید دستهایش را بالا آورد و گفت: تسلیم ...بعد با خنده به طرف مادر برگشت و و گفت خانمم جمعش کن ...........شب خوبی بود بعد از کلی تعریف از اینطرف و آن طرف به اتاقمان رفتیم و خوابیدیم به قدری در روز تست میزدم ....در خواب هم مرتب یا سوال جواب میدادم یا درس می خواندم. صبح هم با بدن خسته از خواب بر می خواستم همیشه دعا می کردم این چندروز زود تر بگذرد و چه زود گذشت.... آن روز بعد از دادن کنکور... سریع تمام جزوه ها و کتابهایم را جمع کردم .داخل کارتن گذاشتم. و به زیر زمین انتقالش دادم. که اصلا قیافه شان را نبینم. مینا که روز قبل زحمت کشید تمام جزوهها و کتابهایش را روی هم گذاشت و به وسط حیاط برد و مراسم سرخپوستی به جا آورد و همه را آتش ز.د هر چه به او گفتم دیوانه اگر قبول نشدی چه کار می خواهی بکنی ؟؟ شانه هایش رابالا انداخت و گفت در س تمام ...دیگه نمی خونم پوستم خراب می شه.
من:آخه نه خیلی هم خوندی.....بعد.. نابغه درس به پوست چه ربطی داره ؟مینا با عشوه نگاهم کرد و گفت : همینه دیگه هی خرخون می کنی از این چیزا غافلی ...دیگر به حرفش گوش ندادم روی تخت دراز کشیدم بابا قول داده بود اگر پزشکی قبول شوم برایم لب تاب بخرد مامان هم به مینا قول داده بود اگر مهندسی بالایی قبول شود هرچه می خواهد برایش بخرند .چشمم که از مینا آب نمی خورد... ولی به خودم امیدوار بودم. دستهایم را باز کردم تا خستگی این چند وقت را از بدنم بیرون کنم خمیازه ای کشیدم و همان طور خوابم برد. ولی چه خوابی ...دائم در حال دویدن بودم نمیدانم از دست چه کسی فرار می کردم که ناگهان از بالای کوه خودم را پرت کردم... آخ.....تمام بدنم درد گرفته بود. چشمهایم را که باز کردم بععللهه از سر تخت افتاده بودم. خودم را کشان کشان کشیدم طرف تخت. و باز هم دراز شدم ولی دیگر خوابم نبرد قبل از کنکور کلی برنامه ریزی کرده بودم که جمعه ها کوه بروم وسط هفته سینما ....رمان بخوانم.... باشگاه بدن سازی...... .ولی بعد از دادن کنکور حتی فکرش اذیتم می کرد برخواستم بی حوصله آرام آرام رفتم پایین مینا طبق معمول داشت با تلفن صحبت می کرد تا من را دید نمی دانم چرا صدایش را آرام کرد و به مخاطبش گفت فعلا ....خداحافظ.... بعدا" زنگ می زنم نگاهی به مینا انداختم و گفتم مشکوک می زنی؟
مینا:نه بابا یکی از بچه های مدرسه بود داشتیم در مورد کنکور حرف میزدیم . منم داشتم باهاش همدردی می کردم در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم آها همدردی ................. ..................مینا مثل خروس جنگی اماده نبرد به طرفم آمد و گفت :مسخره می کنی؟
من:نه بابا چکارت دارم .آخه دیدم خیلی آروم همدردی میکردی .بعد آرام لپش را کشیدم و مثل بچه ها گفتم خواخر مهلبان حلفتو قبول دالم .و در حالی که می خندیدم به طرف یخچال رفتم .از بچگی عادت داشتم مرتب در یخچال را باز کنم آن روز نگاه کلی به یخچال انداختم شیشه آب را برداشتم و لاجرعه سر کشیدم .این هم یکی دیگر از اخلاقهای گند من بود دوست داشتم آب را با شیشه بخورم اولها مادرم دعوایم می کرد وقتی دید افاقه نمی کند یک شیشه مخصوص برای من خرید و داخل یخچال گذاشت که حد اقل فقط از شیشه خودم آن بخورم . به هال رفتم کسی نبود با خودم گفتم: اگه قبول نشم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟حتی فکر کردن به این موضوع برایم عذاب آور بودبا هر بدبختی آن مدت را سر کردم روزی که بچه ها گفتند: شب اسامی قبول شدگان را در اینترنت می گذارند از ترس و اضطراب دائم در دستشویی بود م نمی دانم چرا وقتی مضطرب میشوم کلیه هایم اینقدر فعال میشوند؟ آن روز اینقدر حالم بود که مادرم ترجیح داد خانه بماند ؟بر عکس من مینا اصلا انگار نه انگار... نشسته بود و برای خودش تلوزیون نگاه می کرد. بعضی وقتها دلم می خواست مثل او بودم... ریلکس... ولی نه من نمی توانستم مثل او باشم تا شب فقط در حال نذرو نیاز کردن بودم بالاخره شب فرارسید وپدرم آمد مینا که حالش از همه بهتر بود پشت کامپیوتر نشت و شروع کرد به گشتن داشتم قبض روح می شدم چشمهایم را بسته بودم و مثل دعاگران دایم ورد می خواند م که با صدای جیغ مینا چشمانم ناخود آگاه باز شد مینا:وای ساغر تبریک بابا ایول داری دو رقمی اصلا" باورم نمی شد با دقت نگاه کردم وای خدا جون داشتم از خوشحالی سنگکوب می کردم!!


پدر و مادرم بغلم کردند و تبریک گفتند .مهربان گریه می کرد. در حالی که بغض خوش حالی گلویم را میفشرد نزدیکش رفتم گفتم چرا گریه می کنی؟ مهربان گوشه روسریش را به بینی خود نزدیک کرد فین محکمی زد (همیشه از این عادتش بدم می آمد )ولی آن موقع اصلا حواسم به این چیزها نبود. خوشحال بودم و او هم شاد ....بغلش کردم محکم مرا درآغوش گرفته بود و می گفت: قوربونت برم ساغر جون می دونستم قبول می شی؟ بعد سرش را بالا آورد و گفت خداجون ممنونت دخترم قبول شد .بعد مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشد گفت :برم برا دخترم اسفند دود کنم برا خانم دکترم... چنان احساس شعفی به من دست داد... وای.... خانم دکتر....حظ کردم. با صدای مینا همه به سمتش برگشتیم
--- اگه ابراز علاقتون تموم شده ببینم منم قبول شدم یا نه ؟مثل اینکه همه فهمیدیم زیاده روی کرده ایم مثل بچه ای که مادرش دعوایش کرده آرام سرمان را پایین انداختیم مادرم آرام یک طرف لبش را گاز گرفت و با چشم و ابرو به همه فهماند آرام باشیم. مینا شروع کرد به گشتن او هم قبول شده بود ولی رتبه اش چنگی به دل نمی زد اگر توقع نداشته اش را پایین می آورد امکان قبولی داشت. مامان و بابا داشتن از خوشحالی در آسمان پرواز می کردند مرتب با هم حرف می زدند و برای جشن برنامه ریزی می کردند. من که اصلا از این جور برنامه ها خوشم نمی آمد بدون اینکه کلامی در موردش صحبت کنم رفتم اتاق خودمان پشت سرم مینا وارد شد معلوم بود زیاد سر حال نیست روی تختش نشست و در حالی که به یک نقطه خیره شده بود گفت: ساغر خوش به حالت به نظرت منم می تونم جایی قبول بشم؟ در حالی که چشمهایم از تعجب گرد شده بود گفتم:تو که تا دیروز اصلا برات مهم نبود حالا چی شده؟؟؟؟ صورت غمگینش را به طرفم آورد و گفت: نمی دونم چرا بهت حسودیم میشه !یک دفعه خنده ی پر حرصی کرد و گفت: بابا بیخیال ...منم یه جایی قبول می شم؟اصل اینه که برم دانشگاه. دولتی نشد آزاد... بعد قیافه جدی به خود گرفت و گفت: یه چیزی بهت بگم به کسی نمی گی؟ منم که می مردم برااین جور فضولی ها گفتم :نه به خدا
ساغر: اصلا تصمیم ندارم ایران بمونم به هر طریقی شده می خوام برم خارج ...بعد چشمهای خوش حالتش را ریز کرد و گفت: می گن اونجا خیلی آزادیه ساسان تعریف می کنه می گه تا نری نمیدونی؟ اونجا اصلا مردا جرات ندارن به زنها زور بگن... ساسان خیلی از آونجا تعریف می کنه!
گفتم ساسان این همه اطلاعات رو از کجا اورده ؟مینا گفتک ساسان خیلی چیزها میدونه.... واقعا برایش نگران شده بودم گفتم :تو روخدا مینا این حرفا چیه میزنی ؟مینا مثل اینکه با بچه طرف است گفت: آخه تو که نمیدونی؟ بعد مثل اینکه چیز تازه ای یادش آمده باشد ادامه داد آها همین ماهواره دیدی چه راحت زندگی می کنن!!بعد برای اثبات فرمایشاتش گفت: ساسان می گه اونجا آزادی هر جور دلت خواست زندگی کنی! گفتم مگه اینجا نمیشه؟مینا مثل اینکه می خواهد مگس را از پیش روخود فراری دهد دستهایش را تند تند تکان داد و گفت :ساغر تو هیچی نمیدونی؟ ساسان میگه آدم باید بره..........اصلا حوصله ی چرند پرندهایش را نداشتم. بلند شدم و به پایین رفتم چند روزی گذشت و انتخاب رشته کردیم . از آن لحظه به بعد خدا خدا می کردم تهران قبول بشوم یک روز مینا صدایم زد و گفت :ساغر میای بریم کوه من خیلی حوصلم سر رفته؟ بعد مظلومانه نگاهم کرد و گفت: شاید آخرین فرصت کنار هم
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/08 تاریخ
کد :63087

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا