تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر شمالی (فصل اول)



پنجره را باز کردم و روی طاقچه باریک آن نشستم واز آنجا به شالیزارهای سبز پشت خانه خیره شدم نسیم ملایمی لابلای ساقه های نازک برنج میپیچید وآنها را به رقص وامیداشت صدای آب که زیر ساقه جریان داشت مانند موسیقی لطیفی روحم را نوازش میکرد.عاشق هوای خنک خرداد ماه بودم.همین دیروز بود که کار وجین آنجا تمام شده بود ومن از امروز مجبور بودم برای بردن غذای کارگرها تاخانه سید جعفر که آخرین خانه روستا بود بروم.نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم سه ونیم بود. باید عجله میکردم وسایل عصرانه را هنوز حاضر نکرده بودم. آقاجان(پدربزرگم)از بدقولی بیزار بود اگر حتی 5دقیقه هم دیر میکردم ابروهای پرپشت سفیدش تو هم میرفت وناراحت میشد هرچند ناراحتی اش گذرا بود اما من آنچنان به او وابسته بودم که طاقت دیدن دلخوری اش را نداشتم.
وسایل عصرانه را روی ایوان بزرگ خانه گذاشتم وبا درماندگی به آنها نگاه کردم حالا چگونه میتوانستم تنها با دو دست اینهمه وسایل را سر زمین ببرم.صدای پسرعمه ام علی داخل حیاط پیچید
_لاله خانوم؟!
دستی برایش تکان دادم واورا متوجه خودم کردم _من اینجام...
سربلند کرد ومحجوبانه سلام گفت
_اومدم وسایل عصرانه رو ببریم.الان سر زمین بودم آقاجان گفت دست تنهایی
نگاه دوباره ای به وسایل عصرانه انداختم وگفتم:آره زهرا صبح زود رفت.
_حالش چطور بود؟
_بدنبود. مثل همیشه آروم قرار نداره.خونه خودش که هست دلش پیش من وآقاجانه .اینجام که میاد نگران آقا دانیاله.میگه من نباشم اون بیچاره نه غذا درست میکنه نه از غذاهایی که براش پختم درست وحسابی میخوره.
علی خنده ریزی کرد وسربزیر انداخت
_معلومه این آقا دانیال بدجور عاشقه
فلاسک بزرگ چای را روی پله ها گذاشتم
_عاشقی کدومه به نظرم حرفای زهرا همه ش بهونه ست مطمئنم این حرفارو به اون دانیال بیچاره هم میزنه .زهرا همیشه دل نگران همه بود حالام نمیخواد قبول کنه که دیگه ازدواج کرده وباید به فکر زندگی خودش باشه.خوبه آقا دانیال خیلی صبوره واین اخلاق زهرا رو تحمل میکنه.
بی آنکه منتظر اظهار نظر دیگری از او باشم بلافاصله بطرف اتاقم راه افتادم
_میرم مانتومو بپوشم داره دیر میشه
تلفن همراهم رابرداشتم بعد از آنکه نگاه گذرایی به دور وبر انداختم تاچیزی را جا نگذاشته باشم براه افتادم علی ساک عصرانه وفلاسک چای را برداشته بودمن هم هندوانه درشتی که روی ایوان مانده بود به بغل گرفتم وراه افتادم.متوجه نگاه علی به باغ بودم آقاجان هفت سال پیش درآنجا نهال صنوبر کاشته بود که حالا درختان بلندی شده بودند.
_خیلی قشنگن آدم دلش میخواد همش بینشون راه بره
علی باسر حرفم را تایید کردودوباره براه افتاد.میدانستم آن باغ را خیلی دوست دارد.ازخانه که بیرون آمدیم او بی مقدمه گفت:راستی تبریک میگم
یک لحظه مکث کردم وبعد که متوجه منظورش شدم با خنده گفتم:مجاز شدن که تبریک نداره حالا باید وایسیم نتیجه بیاد.
_من که مطمئنم قبولی تهران روشاخشه.آبجی فاطمه که خبرشو بهم داد خیلی خوشحال شدم میگفت رتبه ت عالی بوده
_نه بابا 143آوردم.حالا شاید باهاش میتونستم روزانه شهرستان قبول شم اما با اون انتخاب رشته افتضاحم شانس اونم از دست دادم.باورت نمیشه شبانه تهرانو زودتر از روزانه شهرستان زدم .گیجم به خدا باید دعا کنم حداقل توتکمیل ظرفیت روزانه قبول شم.
_خدارو چه دیدی شاید روزانه خودتهران قبول شدی.
باناامیدی سرتکان دادم وبه مزارع دوطرف جاده چشم دوختم.هندوانه را روی دستم جابجا کردم
_من که چشمم آب نمیخوره
علی برای آنکه مرا از آن حال وهوانجات دهد باخنده گفت:حالاخودمونیم ها اگه ارشدقبول شی چی میشه...باورکن تموم فامیل بهت افتخارمیکنن
نگاه کوتاهی به موتورسواری که ازروبرو می آمدانداختم ودرهمان یک نگاه شناختمش وسربه زیر انداختم.علی سربلندکرد وزیر لب به اوسلام کرد.ازکنارمان باسرعت گذشت.
_قبولیت هرکیو خوشحال کنه این میلاد بخت برگشته رو زجرکش میکنه.مطمئنم اون یه ذره امیدی روهم که داشت تابهش جواب مثبت بدی دود میشه میره هوا.
باعلی آنقدرها صمیمی نبودم که بگویم اگر اوبرای رسیدن به من قدمی برمیداشت کوتاه می آمدم.اگر میلاد کمی تلاش میکرد ولااقل دانشگاه قبول میشد شایدنگاهم بااو فرسنگ ها فاصله نداشت.مدرک اصلا برایم مهم نبود،دیدگاهمان نسبت به زندگی برایم اهمیت داشت که فرق آن زمین تاآسمان بود.سکوت من علی راهم درخود فرو برد.
آقاجان بادیدنمان جلوآمدوهندوانه را ازدستم گرفت.
_دستت درد نکنه دخترم.به خداشرمنده تم میدونم نباید ازت انتظار اینکارهارو داشته باشم.
بادلخوری لب ورچیدم وابروهایم درهم گره خورد
_این چه حرفیه می زنید آقاجان وظیفمه.این منم که بایدشرمنده محبتای شماباشم.
آقاجان هندوانه رادرآب سرد رودخانه قرار داد وبه علی کمک کرد تا وسایل راگوشه ای بچیند .هاجرخانم یکی ازکارگرهای آقاجان داشت آوازمیخواند.صدایش به حدی زیبا ودلنشین بود که تمام خستگیم راازبین برد.سرخم کرده بود وتندتند علف های هرز را ازلابلای بوته های برنج بیرون میکشید خون به صورت آفتاب سوخته اش دویده بود وعلی رغم خستگی زیاد چهره اش راشاداب نشان میداد.مراکه دید به زحمت ایستاد وپیشانی به عرق نشته اش را باپشت دست پاک کرد.
_سلام خاله هاجر...خسته نباشین
لبخندگرمی زدو گوشه چشم هایش چروک خورد
_مانده نباشی خانوم دکتر
باخجالت سربزیر انداختم.میدانستم تاثیر حرف های آقاجان هست که آنهانیز مرا اینگونه صدامیزنند.با اینکه بارها گفته بودم من روانشناسی خوانده ام .اما آقاجان زیز بار نمیرفت.میگفت(مگه فقط اونی که جسممون رو درمان میکنه دکتره؟توکارت درمان روح وروان هست پس توهم دکتری)
کارگرها که عصرانه شان را خوردند دوباره به سرکار برگشتنداما آقاجان کنارم نشست وبه آنها خیره شد.علی ده دقیقه ای می شد که رفته بود.
_قبل ازظهر مجید اینجا اومده بود
عضلات صورتم منقبض شد وناخواسته انگشتانم را مشت کردم هروقت که اسم اورا میشنیدم دچارچنین حالتی می شدم به قول خواهرم لیلا من به شنیده اسم او آلرژی داشتم
_چی کار داشت؟
آقاجان نگاه گذرایی به چشمهای غمگینم انداخت وگفت:اومده بود وباز همون حرفهای دوماه قبلو میزد.میگفت زهرا دخترمه ومنم وظیفه م بوده جهازشو تهیه کنم .حالا که شما دادین باید لااقل پولشو بگیرین.
پوزخند تلخی روی لبهایم نشست
_میخواد پولشو به رخمون بکشه...هه دخترم!
_من کاری به گذشته ها ندارم لاله جان .اون پسرمه ودرسته ازش دلگیرم اما بی انصافیه که چنین قضاوتی درمورد حرفاش داشته باشم میدونم خیلی پشیمونه وفرصتی واسه جبران میخواد
باخشم علف های کنارپایم راکندم وگفتم:اون نمیتونه با پولش گذشته رو جبرانو واسه مون پدری کنه.وقتی مادرگلم به خاطر خوشگذرانی آقاصبح تا غروب پاهاش توگل بود وسر زمین مردم جون میکند کجا بود؟آقاجان شما دیگه چرا ازش طرفداری میکنین شما که میدونین انسیه کنار همین زمینها سرشو گذاشت زمینو نفسه آخرشو کشید.اون واسه سیر کردن شکم سه تادخترش جونشو داد.اما آقا مجیدتون چیکار کرد اون بی معرفت حتی حاضر نشد تو مراسم کفن ودفن مادرم شرکت کنه.دیگه بقیه شم نمیگم که ازبس خودم گفتمو از دیگرون شنیدم حالم بهم میخوره ازش حرفی بزنم
آقاجان آهی کشید وگفت:همش تقصیر من بود واقعا انسیه واسه این پسرحیف بود چه کنم که همین یه پسرو داشتمو میخواستم بهترین دختراینجارو براش بگیرم.مادرت واقعافرشته بود از نگاهش میفهمیدم که دل خوشی ازمجید نداره امادریغ ازیک کلمه حرف که توش گله باشه.اونقدرنجیب وچشمو دل سیر بود که حاضرنشد دست جلوی من یاپدرش دراز کنه.به خداقسم ازصدتا مرد هم مردتر بود اما من جای اینکه پسر کله خرابمو نصیحت کنم که دل به کار بده.اونو به مغرور بودن متهم میکردم.به خدا روزی نیست که بگم ایکاش به گذشته برمی گشتمو همه چیزو جبران میکردم
از جایم بلندشدم وپشت مانتویم راتکاندم
_آقاجان شما که مقصر نبودین.اون بودکه مادرمارو ازمون گرفت حالامیخواد جبران کنه؟بره اونو از قبرش زنده بیرون بیاره
آقاجان اخم کرد وبادلخوری گفت:استغفرالله دختر چرا هذیون میگی میخوای نبخشی اونو یه کلام بگو نمیبخشم این شرط وشروط های مسخره چیه که میزاری؟
_آقاجان پسرتون نه فقط برای من بلکه برای لیلا وزهرا هم مرده ماچنین پدری نداریم ونمیخوایم اونو ببخشیم.بهش بگین نیازی به جبران نیست شما خیلی خوب جورشو کشیدین.مجید پدر مانیست شما هستین
آقاجان باناراحتی سرتکان داد وسکوت کرد
_من دیگه میرم.شاید یه سر به عمه بهجت زدم
براه افتادم وبرای کارگرها دست تکان دادم هاجر خانم باسوز داشت میخواند.دلم به طرز عجیبی گرفته بود
بشوی پیغام بدی که مجبور آبوی*** بشوی بیگانه همراه خوب جور آبوی
هیتوزنجیر به پا بیسم تی راه پا ***بشوی هفت کوهو هفت دریا دور آبوی

صدای زنگ گوشی مرا ازخواب پراند چشم هایم رابه سختی گشودم وبه شماره ای که روی صفحه ی آن افتاده بود چشم دوختم _سلام لیلا
صدای شادوخندان اومثل همیشه مرا به سر شوق آورد_سلام برعزیزدردونه ی حاج فتح الله مظفری...چه خبر آبجی کوچیکه؟نکنه تاالان خواب بودی؟
ازجایم بلند شدم و واز زیر پشه بند بیرون آمدم خانه مثل همیشه سوت وکور بود.خمیازه بلندی کشیدم و گفتم:مگه صدای این قورباغه های درختی میزاره.خدانکنه آسمون ابری شه دیگه واسه آدم خواب نمیزارن دیشب تا ساعت دو دونیم ازاین دنده به اون دنده چرخیدم تاخوابم برد
_آخی خوش به حالت.من که عاشق صداشون هستم به قول اقاجان خوش خبرن ونوید اومدنه بارون رو میدن...گفتم نوید یاد یه چیزی افتادم یعنی راستش واسه خاطر همین موضوع بهت زنگ زدم.
نگاهی به آشپزخانه انداختم آقاجان سفره صبحانه راآماده کرده بود.عطرنان تازه اشتهایم راتحریک میکرد میخواستم زودتر ازدست وراجی های لیلا خلاص شوم _خب حرفتو بزن چراساکت شدی؟
_بابا بزار یه مقدمه چینی بکنم بعدا برم سر اصل مطلب.
دستی به موهایم کشیدم وباکلافه گی گفتم:راستشوبخوای لیلا جان من دارم از گرسنگی غش میکنم توروخدا زودتر برو سراصل مطلب.راستی آقامصطفی چطوره خوبه؟تبسم کوچولو چیکار میکنه؟
_اونام خوبن مصطفی رفته مغازه تبسم هم مهدکودکه
_خب خوشحال شدم صداتو شنیدم کاری نداری خداحافظ
لیلا دادزد_وا چرا داری قطع میکنی؟!خیلی بی ذوقی لاله
گرسنگی بی طاقتم کرده بود_د بگو دیگه جونمو به لبم رسوندی
_واسه ت خواستگار پیدا شده
بالودگی گفتم:حالا این جوون خوش شانس کیه؟
_پسرخاله ی مصطفی ...پسره خاله سیما
دهانم ازتعجب باز ماند _کدومشون سعید یا نوید؟!
_سعید که الان چهار ماهی میشه زن گرفته.منظورم نویده
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.نه ونیم بود باید برای کارگرها نهار می پختم _خب توبهشون چی گفتی؟
_هیچی گفتم با آقاجان وتو صحبت میکنم اگه راضی بودین بیان
به سمت حیاط رفتم بادیدن مرغ خروسها که آزادانه درحیاط میچرخیدند خیالم راحت شد که آقا جان آب ودانه شان را داده است
_مگه من بهتون نگفته بودم تا اومدن نتیجه دانشگاه ازاین حرفا پیش من نزنین.بابا قضیه میلاد هنوزتموم نشده چرا دست ازسرکچل من برنمی دارین؟
_وا مگه اول خرداد نتیجه هانیومد توهم که الحمدالله قبول شدی
_مجاز شدم خواهر من قبول که هنوز نشدم.شهریور جواب میاد.
خب بابا چه فرقی میکنه انشالله قبول هم میشی
درضمن مگه تاکی برات خواستگار میاد؟دخترلگدبه بخت خودت نزن.این یکی که دیگه باب میله توئه
نگاه تخس ومغرور نوید جلوی چشم هایم آمد وناخواسته ابروهایم درهم گره خورد.او جزء آندسته از افرادی بودکه هرگز دلم نمیخواست درموردش فکر کنم .به حدی دنیایش محدود ودرعین حال دست نیافتنی بود که به خودم جرات نمی دادم به اونزدیک شوم.
_اصلاحرفشم نزن.بازم سعیدبود یه چیزی اون یکی رو نمیشه بایه گالن عسل هم خوردبس که خوش اخلاقه.
_حالا مثلاخودت ملکه اخلاقی؟یاالهه ی زیبایی که واسه ش ناز میکنی .باباشانس درخونه تو زده سیما خانوم هرکسیو واسه پسراش لایق نمیدونه
ّبرای آنکه کم نیاورم به تندی گفتم:ببینم نکنه تحفه ست؟حالا خوبه خودم ازنزدیک باهاش برخورد داشتم نه خودش چیز خارق العاده ایه نه باباش گنج قارون داره که اگه به خودش دلخوش نباشم به پولباباش دلمو خوش کنم
_اوا این حرفاچیه میزنی لاله؟!تو که اینقدر پولکی نبودی.منوباش که همیشه فکرمیکردم تحصیلات طرف برات از همه چیز مهم تره
برای آنکه خیالش را راحت کنم گفتم:راستش نه پول نه تحصیلاتومدرک هیچکدوم واسه م مهم نیست من دنبال کسیم که بتونم دوکلمه باهاش حرف داشته باشم بزنم.به خدا واسه همین میلاد رو دست به سر کردم باورت نمیشه وقتی توجلسه خواستگاری باهاش حرف میزدم دلم میخواست یاسر خودمو بکوبم بدیوار یا زبون اونو از حلقومش بیرون بکشم.نمیدونی چقدر حرفاش پیش وپا افتاده ومزخرف بود.باآقا نوید شما که نمیشه اصلا حرف زدانگار ازدماغ فیل افتاده.هرکسی رو لایق همصحبتی نمیبینه حالاچطور شده مادرش ازم خواستگاری کنه بماند
_ببین من به این حرفا کاری ندارم .میگی چی بگم بهشون؟
به درختان صنوبر باغ نگاهی انداختم .یک لحظه فکرشیطنت آمیزی به ذهنم خطور کرد ولبخند ناخواسته ای روی لبم نشست _بهشون بگو بیان البته مردادماه ...میخوام آقاجان کمی سرش خلوت تر باشه
لیلابا ناراحتی گفت:مرداد که هوای اینجا جهنمه.میخوای واسه بله دادن زجرکششون کنی؟
خنده کوتاهی کردم وگفتم:یه جواب بله ای بهشون بدم که تا عمر دارن فراموش نکنن
اوکه اصلا توجهی به حرفهای دوپهلو ومشکوکم نداشت با بیخیالی گفت:خبه تو هم .حالاببین آقاجان راضی میشه اونا بیان بعدا جواب بله رو بده
به خنده افتادم وبا سرخوشی گوشی راقطع کردم.زندگی برایم این روزها تکراری شده بود واین ماجرا تا مدتها میتوانست سرم را گرم کند.من باید هرطورشده دماغ این پسر رابه خاک میمالیدم هنوزهم رفتاربی ادبانه وغیراجتماعیش را ازیاد نبرده بودم وقتی نتیجه کنکورآمد ومن در رشته روانشناسی دانشگاه علامه تهران پذیرفته شدم مه لقا خانوم مادرشوهر لیلا مرا به خواهرش سیما معرفی کرد نا به نوعی در آن شهر احساس غریبی نکنم واگرمشکلی داشتم ازآنها کمک بگیرم .اتفاقا چندباری مزاحمشان شدم وحتی باکمک سعید برای تکمیل پروژه ام چندجا آشنا پیدا کردم.سیما خانم وشوهرش سرهنگ روزبهانی بسیارمهمان نواز وخونگرم بودنددخترشان ریحانه که هم سن وسال لیلا بودو آنموقع تازه نامزد کرده بود هم فوق العاده مهربان بود.حتی سعید با آن روحیه ی شوخی که داشت هرگزبرخوردی نکردتاناراحت شوم امانوید انگارپسر آنها نبود روابط عمومیش بسیار پایین بود .حتی سلام واحوال پرسی هم به سختی میکرد.البته خجالتی نبود ونگاههای مغرورانه وبی تفاوتش کاملا نشان میداد از حضورم در خانه شان ناراضی است.هربار که مرا می دید یا ازخانه بیرون میزد ویا خودش را در اتاق تاریکش که همه به آن تاریکخانه میگفتند پنهان مینمود.اوفارغ التحصیل رشته عکاسی دانشگاه تهران بود.
نمیتوانستم مطمئن باشم که ازمن بیزار است چون او به قول مادرش اخلاقش همیشه اینطوری بود اما این سردی رفتار بی دلیل هم نمیتوانست باشد به همین خاطر باورم نمیشد آنها به خواسته نوید به خواستگاریم بیایند باید هر طور شده از ماجرا سردر می آوردم

ازلحاظ روحی بهم ریخته بودم چاره داشتم وسایلم راجمع میکردم ودور ازچشم بقیه به جایی فرار میکردم که دست هیچ کس به من نرسد.پشت درختان صنوبرپنهان شدم تاازدست نیش وکنایه های عمه بهجت وغرولندهای لیلا ونگاه دلواپس زهرا درامان باشم.صدای اذان ظهر ازمسجد محل به گوش میرسید آقاجان هنوز نیامده بود.ومن تاآمدنش مجبور بودم ازتیر رس نگاه دیگران دورباشم صدای عمه آتیه داخل حیاط پیچید وهمه رابه سرایوان کشانداو ودخترعمه ام گلناز تازه ازراه رسیده بودن از سر استیصال روی زمین نشستم وصورتم را پشت دستانم پنهان کردم طاقت حرف خوردن از اورا دیگر نداشتم. همه چیزازموقعی شروع شدکه آقاجان قبول کرد آنهابیایندولیلاخانوم این خبررابدون فوت وقت به هرکسی که می شناخت رساند.
عمه بهجت ازشنیدن آن شوکه شده بودومدام میگفت:"بزارین عرقمون واسه راهی کردن زهراخشک شه بعداین یکی رو راهی کنید.حالاچه عجله ایه لاله که میخواد هنوز درس بخونه"
وقتی دیدکسی به حرفهایش توجهی نشان ندادازدر دیگری واردشد واینبارحسابی به لیلا توپید"اصلاچه معنی داره مادختر به راه دور بدیم.صرف اینکه خواهرزاده ی مادرشوهرته دلیل نمیشه بهشون اعتماد کنیمو دختر دسته گلمونو بهشون بدیم اینطوری فامیل توفامیل میشه خدایی نکرده توزندگی یکی از شما مشکلی پیش بیاد زندگی اون یکی هم بهم میریزه"
این اواخر هم فقط مثل بچه ها بهانه گیری میکرد"به خدا اگه لاله به این پسره جواب مثبت بده من دق میکنم.خودتون میدونین که من طاقت دوری هیچکدومتونو ندارم شماهاواسم بافاطمه وعلی فرقی ندارین عین بچه هام میمونین"
لیلاطور دیگری آزارم میداد"ببین لاله بالا بری پایین بیای بایدخواستگاری توخونه من برگزاربشه.بخدا اینجاآبرومون میره خونه آقاجان امکانات کافیو نداره توکه نمیخوای اونا به دیده تحقیرنگات کنن؟"
حرفهایش خونم رابه جوش می آورد واصلابا روحیه ام سازگار نبود ازنظر من خانه جایگاهی بودکه باید درآن احساس آرامش میداشتم وموقعیت مکانی وکوچک وبزرگی ان حتی امکاناتش اصلا مهم نبود.حرفهای لیلا نه تنها مرا بلکه عمه وزهرا راهم ناراحت میکرد.
آنقدر روی خواسته ام پافشاری کردم که بلاخره کوتاه آمدوراضی شدمراسم خواستگاری درخانه آقاجان برگزار شودمشروط برآنکه وسایل پذیرایی راازخانه خودش به آنجا منتقل کند.لباسم راهم خودش انتخاب کرده بود یک کت وشلوار صورتی روشن بودکه حسابی به تنم مینشست بلندی کت مناسب بود وجای ایرادی برایم نمیگذاشت.رنگ ان مراکه چهرهای گرد وسفید داشتم سبزه نشان میداد.شال سفیدی راهم برای به سرگذاشتن انتخاب کرده بودم .

زهرا در اینجور موارد نظری نمیداد.فقط مدام درباره ی پذیرایی ونحوه برخوردم چیزهایی را یاد آوری می کرد.فاطمه وگلناز دخترعمه هایم از این موضوع هیجان زده بودند.وآن راشانس بزرگی برایم میدانستند.من که پایان ماجرای خواستگاری را ازالان پیش خودم طرح ریزی کرده بودم آنقدر ذوق وهیجان نداشتم.تنهادیدن چهره وارفته نوید بعداز شنیدن جواب ردم شادم میکرد.
خاله شهربانو ازشنیدن موضوع خواستگاریم حسابی خوشحال شدومثل همیشه که اشکش دم مشکش بود گریه کرد ومدام میگفت:"خداروشکر نمردمو عاقبت به خیری شما سه تارو دیدم"
خاله طیبه عکس العمل خاصی نشان نمیدادالبته به اوحق میدادم ازشنیدن آن خبرخوشحال نباشد چراکه جواب ردم به خواستگاری میلاد که برادرزاده شوهرش بودحسابی خاله را ازچشم آنها انداخت زن دایی اما برخلاف خاله خوشحال شد وقول داداگرجوابم مثبت باشد یک دست لباس محلی زیبا برایم بدوزد.

دیدن تلاش وتکاپوی آنها مرا به سرشوق می آورد اما از دست حرفهای لیلاوعمه بهجت کلافه بودم.صدای آقامصطفی باعث شد به خودم بیام
_سلام لاله جان اینجا چرانشستی؟
ازجایم بلند شدم ودامنم را تکان دادم_سلام داداش به خدا ازدست عمه ولیلا سر به کوه وبیابون نزارم شانس آوردم.ازهر طرف دارن بهم فشار میارن.باورکنید پشیمونم قبول کردم خانواده ی خاله تون تشریف بیارن
مصطفی قهقه ای زدوگفت:درمورد عمه هیچ راهکار وتاکتیکی ندارم اما درمورد لیلا اونقدر تجربه دارم که بتونم تا تورو ازاین ازدواج پشیمون نکرده ساکتش کنم.حالا بیابریم بالا ببینم کی جرات داره به خواهرزن گل ما حرف بزنه.
هنوزمسیربین باغ تاخانه راطی نکرده بودیم که آقاجان ودانیال شوهر زهرا وعلی نیز وارد حیاط شدند.باآمدنشان مطمئن بودم که دیگرهیچ کس جرات ندارد حرفی به من بزند.سفره ناهار راچیدیم وبا آمدن آقارحیم شوهرعمه بهجت همه دور آن نشستیم.هنوز قاشقی غذابه دهان نبرده بودم که آقاجان بی مقدمه گفت:قراره واسه مهمونی پنج شنبه مجید وزنش هم بیان
غذا به گلوی زهراپرید وشروع به سرفه کرد.نگاه کوتاه ونگرانی به لیلا انداختم واوبااشاره چشم وابرو خواست ساکت بمانم.تمام شوق وذوقم باشنیدن این خبر ازبین رفت.امااز آنجا که لیلا ازمن وزهرابزرگتر بودعکس العملی نشان ندادم تا خودش با آقاجان حرف بزندوآنها را از آمدن منصرف کند.
بعد از ناهارهر سه مان در اتاق خوابم جمع شدیم.من بلافاصله گفتم:به خدا اگه اون پاشو تواین مراسم بزاره همه چیزو بهم میریزم لیلا
_تومیگی چیکار کنم بهش بگم نیا؟لاله چه تو بخوای چه نخوای اون پدرته واجازه ازدواجت دست اونه.نزار لج کنه وجلوی خوشبختیتو بگیره
با دلخوری بغض کردم _چطور واسه مراسم تویازهرا نیومد.تازه یادش افتاده دختر داره؟من که میدونم تموم اینکار هارو ازسرلج ولجبازی بامن میکنه.میدونه ازش بدم میاد میخواد تلافی کنه.اماکور خونده داغ رضایت واسه ازدواجمو به دلش میزارم.
زهرا باناراحتی گفت:مثلامیخوای چیکار کنی؟ تاآخرعمرت که نمیتونی مجرد بمونی
_ببین زهرا جان من این حرفا حالیم نیست خودتون یه جوری آقاجانو راضی کنید باهاش حرف بزنه بخدا اگه بیاد تو مراسم بشینه واونوقت خودش یازنش حرفی بزنن قیامت بپا میکنم.
مصطفی ودانیال وارد اتاق شدند وبادیدن چهره ناراحت هرسه مان جا خوردند انتظار نداشتند تاین حدپذیرش موضوع برایمان مشکل باشد.مصطفی که از همه مان بزرگتر بود جلوآمد ودستش را روی شانه ام قرار داد
_ببین لاله جان شاید از حرفایی که الان بهت میزنم تو یازهرا ولیلا ناراحت بشین اما همش حقیقته.فکرنکن چون پسر خاله م خواستگارته دارم حساسیت نشون میدم نه ...اماباور کن وجودآقا مجید تومراسم لازمه.میدونم درحقتون پدری نکرده اما جای خالی حضورش خیلی بدتر از بودنش تو مراسمه.اون باید باشه تا خانواده ی شوهرت حساب کار دستشون بیاد که نه تنها بی پشتوانه نیستی بلکه یه مرد مثل شیر پشتت وایساده
پوزخندی زدم وگفتم:این شیر که شما ازش حرف میزنین بی یال وکوپاله
زهرا سرخ شد وسر به زیر انداخت.کمی تند رفته بودم اما حرفی بود که زده شد _آقاج
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , 2 دانلود رمان یژوا ویژمان , دانلود کده رمان جار ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/07 تاریخ
کد :63026

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا