تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل پنجم)



از حیاط نسبتا بزرگ مادر جون رد شدم.بهش میگفتم مادر جون
از پله ها بالا رفتم و در زدم.یه نگاه دیگه به حیاط سرسبزش کردم.یه باغچه ی مربع شکل دقیقا وسط حیاط بود که همیشه ی خدا سرسبز بود.چون هر روز باغبون مادرجون بهش میرسید.
وضع مالی مادر جون خیلی خوب بود.به خاطر ارثی که از اقاجون بهش رسیده بود.هیچوقت عشق بین این پیر مرد وپیرزن رو یادم نمیره.چقدر همو دوس داشتن.اما اقاجون با یه ماشین تصادف کرد و درجا مرد.ای بابا.....
بهنوش در باز کرد با دیدن من جیغی کشید و پرید بغلم:خاک بر سر تو کجا بودی؟
از بغلم پرتش کردم اونور و گفتم:خاک بر سر خودتی و اون اقای سادت.من نمیدونم چی به خوردش دادی که اونجوری شیفتت شده.بکش کنار میخوام برم مادر جووونم رو ببینم
بهنوش-اره جونه بی ارزش خودت
و رفت کنار.لپش رو کشیدم و بعد از یه ساعتی که کنار مادر جون نشستم با هم رفتیم طبقه ی بالا
نشستم رو تخت و گفتم:پس کو نسیم؟
بهنوش یهو شروع کردد به بشکن زدن و غر دادن و با خوشحالی گفت:امشب قرار اقاشون بیان خواستگاریش
من-وای ایول.....حالا خوبه خواستگاری تو نیومده که اینقدر غر میدی
بهنوش-فکر کردی همه مثه خودت بی بخار و بی ذوقن؟نخیر.....
من-چه خبر از فرهاد؟
بهنوش-هنوز نفس میکشه
من-خب ایشالا همونم به لطف خدا به زودی بر طرف میشه
بهنوش پرید به سمتم و داد زد:هوی درست صحبت کن
بعد از اینکه یه سری توضیحات درباره ی باشگاه بهش دادم زنگ زدم به نسیم
نسیم-بله بفرمایید
من-اون لحن رسمیت تو حلقم.مگه تو اون اسم خوشگل منو رو اون صفحه ی وامونده نمیبینی؟
نسیم-وای شیرین تویی؟
من-په نه په از سفارت انگلیس مزاحمتون میشم
نسیم-بی مزه
من-یه وقت خبر خواستگاریت رو بهم ندی ها...اگه میدادی میومدم قمه کشی که نسیمم رو هیجا نمیبرین...نفس کش
نسیم-به جون تو یهویی شد
من-تو گفتی و منم باور کردم
بعد از کلی چرت و پرت گفتن با نسیم قطع کردم.بعد از ظهر از خونه ی مادر جون اومدم بیرون و رفتم باشگاه.ماشین دراکولا رو تو پارکینگ تشخیص دادم.پس برگشته بود.
باید میرفتم یکم سیخش میکردم.مگه این کرمای من اروم میگیرن یه دقه....

در اتاقش رو زدم.خودش در رو باز کرد.
یه زیرپوش مشکی تنش کرده بود که عضله هاش رو میتونستم ببینم.
منم عین این ندید بدیدا زل زده بودم به بدنش
کوهیار دستش رو جلوی صورتم تکون داد
کوهیار-هووووی کجایی
من-همینجا
کوهیار-داشتی با اون چشات قورتم میدادی ها
من-ارزو بر جوانان عیب نیست
کوهیار-کاری رو که کردی گردن بگیر
من-وقتی نکردم مگه مرض دارم؟؟
کوهیار-بیشتر از این وقن با ارزش منو نگیر بگو چیکار داشتی
من-وای مدیر کل....به اون دختره زنگ نزدی؟
کوهیار-اون دختره اسم داره ها
من-حالا هر چی.به نیاز زنگ نزدی؟
کوهیار-نه
من-پس زنگ بزن بگو شام میریم بیرون
کوهیار-خب خره جوابم رو نمیده
من-خره نیازته....احمق اینقدر بهش زنگ بزن تا برداره
کوهیار-احمق داداشته....کثافت اگه بر میداشت که من ایتجا نبودم
من-کثافت خالته....بی شرف برو دنبالش
کوهیار-بی شرف داییته....عوضی به باباش بگم من کیم؟
من-عوضی عمته....غول بیابونی بگو هم کلاسیشی کارای دانشگاهی با هم دارین
کوهیار-غول بیابونی عموته....خنگول کدوم هم کلاسی هایی 9 شب تو رستوران کارای دانشگاهی دارن
من-بابت تمام فحش هایی که بهم دادی معذرت خواهی کن تا راه حلم رو بهت بگم
کوهیار کپ کرد.میدونستم به معنای واقعی کلمه هنگ کرده
کوهیار-عمراً
من-پس منم عمرا
داشتم میرفتم که دستم رو کشید که باعث شد محکم پرت شم تو بغلش.دوتا دستام رو گذاشتم رو سینش و هولش دادم عقب
من-هوی چه خبرته
کوهیار-شرمنده
من-خب عذر خواهی تو هم که کردی
کوهیار-نه من به خاطر اون عذر خوهی نکردم
من-چرا منکه میدونم.باشه ایندفعه رو در نظر نمیگیرم
کوهیار دندوناش رو بهم سایید.
کوهیار-راه حلت رو بگو
من-هیچی من از خونه میکشمش بیرون بعد تو سوارش کن ببر
کوهیار یکم با خودش فکر کرد و گفت: این کار رو برام میکنی؟
با حالت خسته ای گفتم:مجبورم
کوهیار پرید و لپم رو بوس کرد هولش دادم کنار و گفتم:اه اه برو اون ور دهنت بو میده
کوهیار-بی لیاقت
چشمکی بهش زدم و رفتم تو اتاق خودم.کسری مثه همیشه داشت مجله مد میخوند.ایییییش چقدر خاله زنکه
منکه دخترم یه بارم تو عمرا از این مجله ها دستم نگرفتم.حالا این رو نگا.
به جز یه بار که میخواستم رویه یکی از بچه های پر فیس و افاده ی مدرسمون رو کم کنم.
بعدشم چه افتضاحی شد چون ناظممون مجله رو دید و ازم گرفت.صفحه ی اولشم عکس یه دختری که لخت بود و پشتش به دوربین بود رو دید.
چقدر به اون دختره و عکاسش فحش دادم.چون باعث شدن 3 روز اخراج موقت بخورم

ساعت 5 بودو من و کوهیار میخواستیم کلاس بدن سازی رو دو در کنیم
چون اگه یه بار دیگه به محبی میگفتیم که :اقا اجازه میشه ما امروز نیایم سالن.....مطمئنا جرمون میداد
کولم رو روی دوشم جابجا کردم و دنبال کوهیار که داشت از گوشه ی دیوار ساختمون خوابگاه راه میرفت میرفتم.
کوهیار هر چند دقیقه یک بار واس میستاد و به دور و ورش نگا میکرد و دوباره راه میرفت.یکی دوبار که محکم خوردم بهش.
من-کوهیار حالت خوبه؟
کوهیار اروم گفت:اره چرا نباشم؟
من-چون داری مثه احمقا راه میری
کوهیار-درست صحبت کن...نخیرم اگه محبی بیاد ما رو ببینه میخوای چه گوهی بخوری؟
من-اولا من غذای تو رو نمیخورم دوما نشم که درست صحبت کن سوما نشم که ما چه وسط حیاط باشیم چه این گوشه اون مارو میبینه
کوهیار-غلط کردی
من-خودت غلط کردی.اون مثل عقاب میمونه
کوهیار دستم رو کشید و گفت:زر زر اضافی موقوف
تا خواستم جوابش رو بدن دستش رو گذاشت رو دهنم و منو به دنبال خودش کشید
سوار ماشینش شدیم
من-اووووف چه کار سختی
کوهیار-عملیات با موفقیت انجام شد البته که همش رو مدیون ذهن باهوش منی
من-اوه اوه همچین میگه باهوش هرکی ندونه فکر میکنه اقا المپیاد ریاضی رو اول شده.اتیشش کن ببینم
در خونشون ترمز زد و هر دو مثل بز بهم نگاه میکردیم
کوهیار-خب یه کاری بکن دیگه
من-من؟
کوهیار-په نه په
من-به من چه دوس دختر توئه
کوهیار-با من یکی به دو نکن برو به یه بهانه ای بکشش بیرون
من-اول بگو ببینم باباش سیبیلم داره؟
کوهیار-اره
اب دهنم رو قورت دادم و دو باره گفتم:قدش بلنده
کوهیار-اره
من-هیکلش گندس؟
کوهیار-مگه میخوای باباش رو بیاری بیرون
من-خب خنگول اومدیم و باباش صداش رو نازک کرد و از پشت ایفون گفت اومدم پایین...اون وقت من و تو رو میبینه.من باید یه پیش زمینه ای از باباش و خرج بیمارستانم داشته باشم
کوهیار-برو دیگه
من-خب ادم باید احتمالات رو هم در نظر بگیره
کوهیار-بهت میگم برم
از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در خونشون واستادم.با ترس و لرز به زنگشون خیره شدم.زنگشون رو زدم و منتظر شدم.صدای کلفتی پیچید تو گوشم که میگفت:با کسی کار داشتید؟
دهنم رو به ایفون نزدیک کردم و گفتم:بل...بله...با نیاز خانم
صداهه گفت:باشه خب برو کنار تا برم صداش کنم
من-خب برو صداش کن منکه جلوت رو نگرفتم
دستی اومد رو شونم و گفت:خانم
مثه جنیا پریدم از جام.اب دهنم رو قورت دادم و شالم رو شل تر کردم.برگشتم سمته صدا
یا قاضی الحاجات این دیگه کیه؟
اول از همه چشمم خورد به سیبیلای کلفتش که داشت به سمت بالا میرفت.تیریپ قرن بوق.
بعدش به دماغ گندش.از همه ی اونا بدتر چشمم به چشاش افتاد
نه بابا اینکه باباش بود.
مثه اینایی که از ارتکاب جرم برگشتن نگام میکردم
اونم مشکوک نگام کرد و گفت:چیزی شده؟
من-....نه.....
چشمم خورد به کوهیار که توی ماشین نشسته بود و از خنده این ور و اونور میرفت.ای خدا لعنتت کنه
من-شما بابای نیازید؟
اون-بله.کاری داشتید؟
حالا من چی جوابش رو بدم؟بگم ارخ عزیزم اومدم دنبال دختر گلتون که ببرمش تحویل دوس پسر بی عرضش بدم؟
باز این شانس عالی من یهویی قلنبه شد.
خداجون همین یه ذره شانس رو هم از من بگیر و منو راحت کن.
که هر چی بدبختی تو زندگیم کشیدم از دست همین چندرقارز شانسیه که داشتم

کف دستام رو به مانتوم کشیدم و با من من گفتم:
چیزه....یعنی....بله....نیاز جون هستش؟
باباش لبخندی زد و گفت:
مگه اومدی بدزدیش که اینقدر هل کردی؟
وای نه یعنی اینقدر ضایع میزدم؟
من-نه بابا....فقط...هیچی
باباش خندید و گفت:
امان از دست شما جوونا
کلید رو انداخت تو در و در رو باز کرد.تو خونشو سرک کشیدم.
حیاط با صفایی که جلوم بود باعث فکم بیفته پایین.باباش که منو تو اون وضعیت دید بهم گفت:
بیا دخترم بیا تو.اونجوری کمرت اذیت میشه بخوای همش خم باشی
وای خدا من چقدر جلوی این دارم سوتی میدم
رفتم تو خونشون و اون در روبست.
بیا بدبخت شدم رفت.الان میگیرتم به باد کتک که تو میخوای دختر منو کدوم گورستونی ببری؟
حالا من خرج بیمارستان رو از کجا بیارم.
نکنه سرم رو به یه جایی بزنه فراموشی بگیرم.
نه کوهیار ارزشش رو نداره.برگشتم که برم از خونه بیرون اما تا اینکه دستم رو خواستم دراز کنم تا اون در رحمت رو باز کنم یه در رحمت دیگه به روم باز شد.
خدا جون من اگه از این درای رحمت نخوام کی رو باید ببینم؟
باباش-دخترم کجا داری میری؟
برگشتم به سمتش و گفتم:دارم میرم یکم هوا بخورم
باباش خندید و گفت:بیا بریم تو.بیا بریم اینقدر منو اذیت نکن
ای بابا.از کنار باغچه ی بزرگشون که پر بود از انواع گل ها رد شدم
بوی خاک خیس که تو تمام سرم پیچیده بود داشت دیوونم میکرد.
از وقتی اقاجون فوت کرده بود دیگه این بوی اشنا رو تجربه نکرده بودم.کجایی اقا جونم که دلم برات تنگ شده()
به ساختمون خونشون نگاه کردم.
یه ساختمون یه طبقه بود.با ساخت قدیم.شاید در حد 250 متر بود.
وارد خونه شدیم و اولین چیزی که به صورتم برخورد کرد بوی خوش غذای خونگی بود.
بوی فسنجون.چقدر دلم واسه مامانم و فسنجوناش تنگ شده.....
باباش-سلام خانومم من اومدم
نیاز از توی اشپزخونه اومد بیرون.و با تعجب به من نگاه کرد اما بعدش به سمته باباش رفت و بوسش کرد
نیاز-سلام بابا جونم
باباش-مامانت کجاست؟
نیاز همونجور که داشت به من نگاه میکرد گفت:رفت خونه ی شمسی خانوم
باباش به من نگاه کرد و گفت:بیا اینم نیاز
وخودش رفت به سمته اشپزخونه.باباش خیلی خوش اخلاق بود.چقدر به دلم نشست
نیاز-من میشناسمت؟
من-وا چه سوالا من چه میدونم
نیاز-خب تو کی هستی؟
من-من از طرف کوهیار اومدم.اگه دختر خوبی باشی و کولی () بازی در نیاری میخوام باهات صحبت کنم
نیاز اروم شد.دست منو گرفت و به سمته اتاقش برد
به خاطر اینکه چادر سرم کرده بودم با شال یشمی نیاز نمیتونست منو تشخیص بده.
چون اون تو اون رستوران ارایش غلیظی کرده بودم.
چهرم اصلا با الان قابل قیاس نبود.
میدونستم که نیاز متوجه نمیشه که من همون دختره ی تو رستورانم.
وارد اتاقش شدیم.
یه اتاق که پنجرش رو به حیاط بود.اتاقش ابی بود.
بر خلاف اتاق وحشتناک من تو اتاق نیاز ادم ارامش میگرفت.یه تخت با روتختی ابی کنار پنجره بود.میز کامپیوتر و کمد لباساش.اما قشنگ ترین چیزی که تو اتاقش نظرم رو جلب کرد تابلوهای نستعلیق ای بود که تمام دیوار های اتاق رو پر کرده بود.
واقعا اتاقش جلوه ی خاصی داشت.
من-این تابلو ها کار کیه؟
نیاز با بی حالی گفت:خودم
نقاشی دختری که در حال راه رفتن تویه مزرعه بود کنجکاویم رو تحریک کردم
من:اون نقاشی چی؟
نیاز-اونم کار خودمه
چقدر روحیه ی نیاز لطیف بود.بر خلاف من که هیچیم به دخترا نرفته بود.خاک تو سرت شیرین.یکم از این یاد بگیر
روی تختش نشست.منم رفتم روی صندلی چرخدار میزش نشستم.و رومو کردم بهش
نیاز-خب
من-خب که خب
نیاز کلافه گفت:چیکارم داری؟
من-اهان از اون لحاظ گفتی خب.....
بعد از لختی سکوت گفتم:تو درباره ی کوهیار اشتباه میکنی
نیاز-تو رو خدا بس کن...من خودم اون روز دیدمش
من-اما اون دختره....اون دختره.....
خب الان بگن اون دختره خره کی بوده؟
نیاز-خب؟
من-اون دختره....دختر یکی از شریکای باباشه.کوهیار هم از اون قرار خبر نداشته که تو رستوران غافلگیر میشه
بعد از اینکه اون دختره اویزونش میشه و بوسش میکنه کوهیار رستوران رو ترک میکنه.یه جورایی شریک باباش میخواسته دخترش رو به کوهیار بند کنه.اما کوهیار هنوزم تو رو دوس داره.
نفسم رو دادم بیرون.یه بند داشتم دروغ میگفتم.
نیاز نگاهی به چشمای مثلا مطمئن من انداخت.باید خیلی خر باشه که حرفای منو باور کنه.
نیاز-راس میگی؟
بیا خره دیگه.وگرنه کدوم کودنی اینا رو باور میکرد
من-اره دروغم چیه
نیاز-الان کوهیار کجاست؟
من-دم در منتظر توئه
نیاز-تو کی هستی؟
من-یه بنده ی خدا.بدو برو حاضر شو که کوهیار منتظرته
نیاز لبخندی زد و بلند شد که حاضر بشه.چقدر این دختر گاگوله
با باباش خافظی کردیم و گفتیم داریم با بچه ها میریم بیرون.باباش هم که چشمش به چادر من افتاده بود قبول کرد.
این چادر رو از خونه ی مادرجون کش رفته بودم.ایول به مادر جون
با نیاز از خونه اومدیم بیرون.جشمم به کوهیار افتاد که به کاپوت ماشین تکیه داده بود.با بی قراری داشت به اطرافش نگاه میکرد.تا روش رو کرد به سمته ما گل از گلش شکفت نکبت.
اومد جلو و به نیاز گفت:سلام
نیاز لبخندی زد و گفت:سلام کوهیار
وای خدا یکی این دوتا رو جمع کنه.حالم رو بهم زدن.منم مثه این اویزونا بهشون زل زده بودم.تا نگاهشون به من افتاد زدن زیر خنده.منم لبخنده اجباری زدم و کلافه گفتم:بیرم پارک بعدشم به من شام بدین

کوهیار چشمکی بهم زد و گفت باشه
سوار ماشین شدیم.جرات نداشتم چادر رو در بیارم.شاید نیاز میشناختتم
اما داشتم تو اون پارچه ی سیاه دو متری خفه میشدم.
هندزفری رو بیشتر تو گوشم فشار دادم تا صدای خنده های اون دوتا کوسه ی عاشق اذیتم نکنه.
تا الان که تمام نقشه هام گرفته.
قدم بعدیم رو چه غلطی بکنم؟دیگه ترفند رستوران و پارک و این جور چیزا به دردم نمیخوره.
جلوی یه پارک واستادیم.از ماشین پیاده شدیم.اون دو تا جلو جلو راه میرفتن و منم مثه جوجه اردک زشت پشتشون.حداقل بادکنکی بستنی کوفنی مرگی بهم میدادن که سرگرم باشم.
رو یه نیمکت نشستن.هنوزم داشتن زر زر میکردن.اما من به راهم ادامه دادم.
پاهام داشتن جز جز میکردن.4 دوره که دارم دوره پارک رو متر میکنم اما صحبتای این دو تا تموم نمیشه.
جلوی نیمکتشون واستادم و گفتم:بچه ها ببخشید ها اما ساعت 8 شده و من خسته ام.
نیاز-الهی بگردم.ببخشید عزیزم
کوهیار-خب با یه شام چطوری؟
من-ایول بزن بریم
جلوی یه رستوران شیک نگه داشت.پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران.سر میز اینقدر بهم نگاه کردن که غذام کوفتم شد.با این قرار و مدارا کار منو سخت تر میکنن.باید کمتر ترتیبه قراراشون رو بدم
اه سرتو بنداز پایین شامتو بخور دیگه
کله ی صبح رفتم سر زمین تا تمرین کنیم.تو این چند وقته دیگه جونی واسم نمونده بود.
یا باید مانتو تنم میکردم یا موهام رو سیخ میکردم.
یا باید به فکر کوهیار میبودم یا نقشه هام با نیاز.
یا به فکر عادت های ماهانم یا به فکر حمام رفتنای شبانم
دیگه داشتم کم میوردم.هیچوقت فکر نمیکردم ایقندر مشکل باشه.
واسه بازس بین دو تیم هم که دیگه نفسی واسم نمونده بود.دنبال به گردالی باید 90 دقیقه میدوییدم.
باز حداقل کوهیار یکم هوام رو داشت.وگرنه وسط زمین تلف میشدم.
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.این دقیقا 23 باری بود که از وقتی که اومده بودم اینجا مامانم بهم زنگ میزد.
من-جونم؟
مامان-الهی قربونت برم اونجا بهت سخت نمیگذره؟
من-سلام.منم خوبم.خودت چطوری؟
مامان-دختره ی بی لیاقت خب نگرانتم
من-بی لیاقتت رو باور کنم یا نگرانیتو؟
مامان-قطع میکنم ها
من-باشه باشه....نه بابا سخت نمیگذره(اره جونه خودم)
مامان-الهی شکر.....واسه عروسی نسیم نمیای لباس بخری
من-چرا میام.......چی ؟ عروسی شبنم؟
مامان-وا اره دیگه میگه به تو نگفته
من-چرا چرا گفته
مامان-حالا میای یا نه؟
من-ببینم چی میشه
بعد از کلی سفارش شنیدن قطع کردم.ای نسیم من یه پوستی از تو بکنم.
نه خواستگاریش رو خبر میده نه بله گفتنش رو.
مانتوم و شالم رو برداشتم تو کولم کردم و به سمته خونه ی مادر جون به راه افتادم.خاک بر سرت کنن نسیم

نسیم-به جونه تو اصلا حواسم نبود
من-چطور حواست به مامانم بود اما به من نبود
نسیم-شرمندتم به خدا
بعد از کلی سر و کله زدن اعتراف کرد و گفت عروسی تا یه هفته ی دیگس
من-یه هفته؟
نسیم-اره چون ما هیچ کاری واسه انجام دادن نداریم
من-وای چقدر هولین
نسیم-عشق زیاده دیگه چه میشه کرد
هر کار کردن نتونستن درباره ی وضعیتم با کوهیار چیزی از زبونم بکشن بیرون.درباره ی مراسم هم کلی بهم توضیح داد و من خوشحال از اینکه داره سرو سامون مگیره.
روی تختم جابجا شدم.خداجون گیج شدم.مسابقه تا 50 روز دیگه شروع میشه و من فقط ذره ای پیشرفت داشتم.واقعا دوییدن اونم 90 دقیقه خیلی سخته.
عصر جمعه بود و کوهیارخیلی دمغ پیشم اومد و بهم گفت که با هم بریم بیرون.
از پیشنهادش تعجب کردم.اما واسه اینکه خیلی ناراحت بود دوس نداشتم پیشنهادش رو رد کنم.
من-چی شده اقا مهربون شدن؟
کوهیار-پشیمونم نکن
من-حالا انگار داره چیکار میکنه
جلویه شهر بازی نگه داشت و من جیغ بلندی کشیدم
من-واااای شهر بازی اخجون
کوهیار لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.تو شهر بازی خودمون رو خفه کردیم.تقریبا بیشتر بازی ها رو سوار شدیم.ساعت 9 اومدیم بیرون.
پاهام رو کوبیدم به زمین
من-من بستنی میخوام
کوهیار-هی هی ترش میکنی
من-منو بگو این همه کار خوب واسه تو انجام میدم
کوهیار-باشه بابا قهر نکن بیا بریم
بستنی قیفی رو داد دستم و من با خوشحالی لیسش میزدم.خیلی وقت بود که بستنی قیفی نخورده بودم.
دور دهنم رو پاک کردم.کوهیار داشت خیره خیره نگام میکرد.
من-چیه؟
کوهیار-چی چیه؟
من-چرا اینجوری نگام میکنی؟
کوهیار-چیزی نیست.بریم شام بخوریم؟
من-چه مهربون شدی
کوهیار-تشکر از کارای خوبته
من-باشه بریم
تو رستوران کلی سر به سرش گذاشتم اما اون مثل همیشه جوابم رو نمیداد
نمیدونم چه مرگش شده بود
تو ماشین سر صحبت رو باز کرد و گفت:دارم کم کم نیاز رو میشناسم
با تعجب بهش نگاه کرد م وگفتم:منظورت چیه؟
کوهیار نفس عمیقی کشید و گفت:با نیاز تودانشگاه اشنا شدم .....دختر ساکت و ارومی بود.
کم کم باهاش دوست شدم.قرارامون خیلی زیاد شد.اما اون هیچوقت درباره ی خودش به من چیزی نمیگفت.
هرچی هم میپرسیدم طفره میرفت.رابطمون خوب پیش یرفت اما
بعد از یه مدت ازم دوری میکرد.چون بهش پیشنهاد ازدواج دادم.خیلی بهش وابسته شده بودم
علت دوریش رو نمیدونستم.وقتی ازش پرسیدم گفت که بابام از تیپت ممکنه خوشش نیاد.
هرچی بهش گفتم حالا تو بهشون بگو اما اون مخالفت میکرد.
تیپ من همون جوری بود.به قوله اون بچه سوسولی.اما یه چیزی این وسط برام مبهم بود.رفتارای نیاز
تا اینکه تو اومدی و همه چی رو عوض کردی.
حتی رابطمون رو....چون....اون موقع بود که فهمیدم نیاز منو به خاطر خودم نمیخواد.بلکه به خاطر تیپ و قیافه و مدل مو
اما بازم به خودم امیدواری دادم که نه پسر این فکرا چیه اون اهل این حرفا نیست.
تو صحبتاش هم متوجه صحت این موضوع شدم.حتی چند بار هم درباره ی پول حرف زد.
واونجا بود که فهمیدم چقدر پول دوسته.
اما بازم خودم رو نباختم.
اون روز
تو پارک بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اونم گفت که باید با خانوادش صحبت کنه.
دیشب که دیدی یهو غیبم زد رفتم تا با خانوادش صحبت کنم.چون نیاز گفت خانوادم میخوان ببیننت.
تو اون شب لعنتی بود که نیاز واقعی رو شناختم.بر خلاف چهرش اون واقعا پول دوست و ظاهر دوسته
باباش زیاد حرف نمیزد.بیشتر خودش و مامانش حرف میزدن.
مامانش از مهریه و شیر بهای سنگینی صحبت میکرد
حتی حق طلاق که باید با نیاز باشه.جهیزیه هم نمیتونن بدن.خونه هم نصفش باید به نام نیاز باشه
ماشین هم باید براش بخرم
وکلی شرط دیگه هم گذاشتن.
نیاز گفت اگه اینا رو قبول کنی میتونی با خانوادت بیای
اما من نمیتونستم اینا رو قبول کنم.چون همه ی اینا یعنی اینکه نیاز از اول منو به خاطر پولام دوست داشته
دیشب خیلی راجعش فکر کردم و اخرم به این نتیجه رسیدم نیاز اونی نیست که من میخوام
حرفاش که تموم شد ماشین رو یه گوشه پارک کرد و از پنجره به بیرون زل زد
نمیدونم چرا همه ی این حرفا رو به من زده.
اما این مهم نبود.مهم اینه که کوهیار الان ضربه ی بزرگی خورده و من باید کمکش کنم.از رفتاراش با نیاز متوجه این موضوع شده بودم که خیلی دوسش داره.برای همین الان درکش میکردم
اینکه بفهمی یه نفر تو رو به خاطر امکاناتت دوست داره خیلی سخته.مخصوصا اگه طرف رو خیلی دوس داشته باشی
دستم رو گذاشتم رو شانش و اروم گفتم:فکر نمیکردم نیاز همچین ادمی باشه.خیلی دختر خوبی به نظر میرسید.خیلی متاسفم.حالا میخوای پیکار کنی باهاش؟
کوهیار-فراموشش میکنم.اما نمیدونم چجوری باهاش بهم بزنم
فکری کردم و گفتم:من تمام سعیم رو میکنم تا کمکت بکنم....

کوهیار برگت و بهم نگاه کرد و گفت:چجوری؟
من-باید دربارش فکر کنم
کوهیار-یه هفته ی دیگه دامادی همکلاسیش بهروزه
چشمام چهار تا شد
یه بار دیگه حرفش رو با خودم مرور کردم
یه هفته.....بهروز.....دوستش.....دام� �دی
با شک پرسیدم اسمه عروس چیه؟
کوهیار بی حوصله جواب داد-:چه اهمیتی داره....نسیم
قلبم واستاد
این امکان نداره.نیاز همکلاسیه بهروز باشه....
شمرده شمرده به کوهیار گفتم:نسیم که دوسته منه....اسم نامزدش هم بهروزه....تا یه هفته ی دیگه هم عروسیشه
کوهیار با تعجب بهم خیره شد و گفت:شاید اشتباه میکنی
من-نه به جونه تو که میخوام سر به تنت نباشه....میخوای از نسیم بپرسم
کوهیار-اره نفله بپرس
زنگ زدم به نسیم اونم از بهروز که پیشش بود پرسید.
تلفن رو قطع کردم و اروم گفتم:بهروز دوستی به نام نیاز داره
بعد از چند لحظه سکوت گفتم:مگه تو هم قراره بیای؟
کوهیار-اره نیاز خواسته همراهیش کنم
دوباره سکوت
من-خب خره این موقعیت عالیه
کوهیار-نذار باز دهنم رو باز کنم.یه ذره عفت کلام نداری
من-باشه بابا
ک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان ایرانی و عاشقانه دختر فوتبالیست | دخترک کولی کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمان قدیسه نجس - رمان ...... رمان ...... رمان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 64 - رمان یه دختر شیطون، یه پسر مغرور ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/07 تاریخ
کد :63022

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا