تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل ششم)



مغنه ی بهنوش رو محکم از پشت کشیدم که باعث شد مغنه اش در بیاد.ایقدر با شدت کشیده بودم که پرت شد تو بغلم و یه جیغ بنفش کشید.دستم رو که اّلفش هم بود گذاشتم رو دهنش.بهنوش چشمش که به من افتاد سریع دستم رو برداشتو مغنه اش رو درست کرد.
بهنوش-خاک بر سرت این چه کاری بود که کردی؟
من-خب گاگول دو ساعته دارم اونور خیابون پرپر میزنم که منو ببینی.ولی تو خیلی قشنگ چشمت که به من افتاد روتو کردی اونر
بهنوش-خب فکر کردم از این دختر سّبکان.
K قیافه ی من دقیقا شده بود این
من-خاک تو سرت کنن.من سبکم؟
بهنوش-کم نه....حالا اینا رو ول کن....چندش چرا دستت چسبناکه
من-بستنی خوردم دستمال نداشتم دهنمو با دستم تمیز کردم
بهنوش-شیرین امیدورام زود تر از اون باشگاه لعنتی بیای بیرون چون کم کم دارن تاثیرشون رو میذارن....البته که تو از اول همینقدر کثافت بودی
من-هوی هوی به بچه های باشگاه توهین نکن که من روشون غیرت دارم
******
کیف بهنوش رو کشیدم واوردمش روبروی ویترین مغازه.
بهنوش-باز چی میخوای؟
من-همینو میخوام همینو میخوام
بهنوش-کدومو
دستم رو به سمته لباس مشکی که دکلته بود و دامن خیلی بلندی داشت گرفتم.سنگ هایی که روی بالا تنش کار شده بود باعث شده بود لباس با تمام قدرتش بدرخشه....(به به ادبیات)
بهنوش-اگه باز رفتیم پوشیدیش گفتی خانم این نخه اینجا چیه....اقا این پارچه اضافس من میدونم با تو
من-باشه باشه هیچی نمیگم بیا بریم دیگه
*******
زیر دسته زنه داشتم تلف میشدم.دیگه صبرم تموم شده بود.زل زدم به صورت 23 سالش.اینقدر ارایش کرده بود که داشت توش گم مشید.همسن من بود.میشناختمش.خیلی وقته اینجا کار میکنه.اصلا خوشگل نبود.خیلی هم از من بدش میومد
دختره-میشه به من زل نزنی دارم کلافه میشم
من-حالا نکه خیلی دافی دوس دارم ساعتها بهت نگاه کنم.مخصوصا وقتی اون لبخند ژکوند رو میزنی خواستنی تر میشی
دختره-مشکلت با من چیه
من-کارت رو بکن حوصله ندارم
دختره با حرص صورتم رو بند انداخت.دیگه کم کم داشتم احساس میکردم پوستم داره کنده میشه
من-....ااااااخ.....
دختره با عصبانیت دست از کارش کشید
دختره-چیه؟مگه داری زایمان میکنی اینجوری داد و قال راه انداختی
من-حالا خوبه یه اخ کوچولو بود
دختره-همون یه دونه اخ
من-داری پوستم رو میکنی میخوای زیر دستای گندت بخوابم؟
دختره با تعجب بهم نگاه کرد.بند رو پرت کرد اونور و با عصبانیت رو به شهناز صاحب ارایشگاه گفت:شهناز جون بیا این تو اینم این مشتری ویژت من روی صورته این کار نمیکنم
منم واسه اینکه یکم پیاز داغ موضوع رو زیاد کنم جوگیر شدم و سریع از جام بلند شدم و به شهناز گفتم:میدونی چیه شهناز خانم من اصلا نباید میومدم اینجا....من باید به مامان بگم ارایشگراش چه خانمای با فرهنگی هستن
شهاز رنگش پرید....اگه مامان مشتری ثابتش رو از دست میداد خیلی واسش بد میشد.البته درامدش خیلی خوب بود.چون واقعا کارش خوب بود اما بازم مامان من براش فرق داشت
شهناز-نه شیرین جون این چه حرفیه.شما بشین سر جات من خودم میام به تو میرسم
رو کرد به اون دختره و گفت:طاهره از شیرین معذرت خواهی کن
طاهره-عمرا
من-باشه پس من میرم
شهاز سریع گفت:طاهره
طاهره هم که دید شغلش تو خطره گفت:ببخشید
و سریع رفت پایین....اخیش راحت شدم.بالاخره این دختره رو نشوندم سر جاش
شهناز یکی دیگه از دستیاراش رو فرستاد سر همون خانمی که داشت موهاش رو درست میکرد.همه داشتن به مشاجره ی ما نگاه میکردن.
نشستم سر جام و شهناز خودش صورتم رو بند انداخت.کلی هم معذرت خواهی میکرد
با ضرب و ضورب مو مصنوعی موهای کوتاهم رو درست کرد.
موهای فر مصنوعی از سرم اویزون شده بودن.اینقدر طبیعی موهام رو درست کرده بود که خودم هم نفهیمدم اینا مصنوعیه
لباسم رو تنم کردم و جلوی اینه واستادم.شهناز کلی قربون صدقم میرفت.
نمیخواستم بزنم تو پرش ولی اعصابم خورد شده بود
من-شهناز جون متوجه شدم دیگه
شهناز خیلی بهش بر خورد.اووووف ولش کن حوصله ندارم غصه ی اونم بخورم
خیلی لباسم بهم میومد.همون لباس دکلته مشکیه رو خریدم.
از ارایشگاه که اومدم بیرون نزدیک بود بخورم زمین چون دامن لباس میومد زیر پام.به پی کی قراضم نگاه کردم.خدا لعنتت کنه بهنوش کی به تو گفت اینو بیاری کرج.این همه تاکسی و ماشین و اتوبوس تو باید با این بیای؟؟
چون نسیم زود تر برگشته بهنوش مجبور شده تنها بیاد.وای از اون پیرزن طفلی خبر نگرفتم.معلوم نیست اینا چه بلایی سرش اوردن.
سوار ماشین شدم.ضبط رو روشن کردم و گازش رو گرفتم و رفتم.
حالا میگم گازش رو گرفتم فکر نکنین صحنه اهسته میشه و صدای جیغ لاستیکام بلند میشه و دود میاد ازشون بیرون.از اونور برگا از رو زمین بلند میشن و من میگم میگ میگ و مثه برق میرم.
نه زهی خیال باطل


خیلی معمولی ماشینم رو روشن کردم و پام رو تا ته گذاشتم رو گاز ولی ماشین خیلی عادی و با سرعتی معمولی به راه افتاد......
وای خدا چه ماشینای توپیه اینجا.همه مدل بالا.کاشکی بابا ماشینش رو بهم میداد.هرچی گفتم ماشین برام بخر قبول نکرد و گفت :باید خودت پولات رو جمع کنی و بخری.از همین الان میخوام رو پای خودت واستی

من نمیدونم پس چرا واسه اون تن لش خریدن.یعنی اون قراره دو روز دیگه رویه پایه زنش واسته؟
ماشینم رو بین یه سوزوکی و یه ال 90 پارک کردم.ماشینه من تویه اون دوتا اصلا به چشم نمیومد.از ماشین پیاده شدم و به شاهکار خودم نگاه کردم.ماشین من بین اون دوتا خیلی ضایع میزد.
دامنم رو گرفتم بالا و رفتم به سمته در باغ.دم در ولش کردم تا روسریم رو درست کنم.
خداجون یعنی نمیشه من یه جو شانس بیشتر میداشتم.باور کن به جایی بر نمخورد
بعله داشتم میگفتم.دامن رو ول کردم و وارد شدم.یهو پام گیر کرد به در وا با صورت تو اون اهن قراضه ی جلوی در فرود اومدم.در همین هین صدای جر خوردن یه چیزی رو هم شنیدم.امیدورام چیزه خاصی نبوده باشه.از شدت درد نمیتونستم تکون بخورم.دستم رو کشیدم رو پیشانیم اما خونی نبود.
اهنگ قطع شد.نمیدونم کی اینو قطع کرد.یکم پیشانیم رو مالیدم و از جام بلند شدم.تا سر مبارک رو بلند کردم دیدم همه زل زدن به من.
اول یکم هول کردم اما بعدش به خودم مسلط شدم و سرم رو با غرور گرفتم بالا.اروم باش شیرین چیزی نشده....
داشتم از راه رویه نسبتا پهنی که دوطرفش رو درخت و سبزه بود رد میشدم.اما یهو همه زدن زیر خنده.
احساس کردم باد خنکی داره به پاهام میخوره.تا به دامنم نگاه کردم دیدم به به.از این بهتر نمیشه.دامن جر خورده بود.کاشکی تا یه حدی میبود.تا بالای رونم کاملا جر خورده بود.چون مانتوم هم کوتاه بود تمام هستیم تو دید بود.
از خجالت قرمز شدم.ملت هم همینجور داشتن میخندیدن.سریع راهم رو کج کردم و رفتم به سمته اتاقی که گوشه ی باغ بود.به دامن نگاه کردم.هیچکارش نمیشد کرد.
بهنوش سراسیمه وارد شد.
بهنوش-چی شدی دختر؟
من-خدا لعنت کنه کسی که این لعنتی رو گذاشته دم در.اخه یکی نیست بگه مردم بیکارن بیان تو باغ رو نگا کنن.
بهنوش خندید و گفت:بیا بهت لباس بدم که ابروت رفت
من-فدات بشم با اون روحیه دادنت
دلم واسه لباسم سوخت.اخه خیلی خوشگل بود.اما اینی هم که بهنوش بهم داد بد نبود.
وقتی پوشیدمش خیلی ازش خوشم اومد.اینم بهم میومد.
دکلته و مشکی بود.کمرش تنگ بود و دامنش گشاد میشد.همین....خیلی ساده بود.
با رژ قرمزی که بهنوش برام زد خیلی خوشگل تر شدم.
بهوش دستم رو گرفت و گفت:بیا بریم دیگه
باهم رفتیم تویه باغ.اکثرا داشتن نگام میکردن.بذار اونقدر نگام کنن تا چشاشون دراد.
سرمیز بهنوش و فرهاد نشستم.کلی تو سر و کله ی دوتاشون زدم و باهاشون شوخی کردم.پاشدم رفتم پیشه نسیم.
تو اون لباس مثه ماه شده بود.بهروز هم خوب شده بود.بهم میومدن.
نسیم-مامانت اینا کجان؟
من-شهاب که چلاق شده.باباهم که دوسته فرنگ رفتش اوده دیدنش.مامان هم گفت پسر بی دست و پا بیفته رو تخت اونوقت من بیام قر بدم؟
نسیم خندید و گفت:چه خوشگل شدی
من-خوشگلی از خودتونه
چشم چرخوندم تا کوهیار رو پیدا کنم.سرمیز با نیاز نشسته بود.نیاز یه کت و دامن سرمه ای تنش کرده بود.کوهیار اووووف دافی شده بود.
لباس سفید با شلوار مشکی.با اون کروات قرمزی که زده بود جیگری شده بود واسه خودش.
زدم پس کله ی خودم....خاک تو گورت شیرین
رفتم سرمیزشون با نیاز سلام و احوال پرسی کردم.
کوهیار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:ببخشید به جا نیاوردمتون
من-پشت ساختمون خوابگاه
کوهیار سرخ شد....شاید باورش نمیشد این منم.نیاز با شک بهمون نگاه کرد.منم اون دوتا رو تو همون بهت ول کردم و پیشه بهنوش و فرهاد رفتم..........
5مین شیرینی بود که برمیداشتم.فرهاد با خنده نگاهی بهم اندخت و به یک طرف دیگه نگاه کرد.بهنوش هم که دید حسابی ابروش داره جلوی فرهاد جونش میره دست به کار شد.

بهنوش-شیرین جون واسه شام هم جا بذار

بعدش با چشم و ابرو فحشم داد.منم به سرم زد یکم اذیتش کنم.
من-خب گشنمه.مال شما دوتا رو که نمیخورم .حالا چرا داری حرص میزنی؟واسه شما دوتا هم هست.وردار بخور.
یکدونه شیرینی خامه ای بزرگ برداشتم و خم شدم رو میز و شیرینی رو چپوندم تو دهن بهنوش.فرهاد تا این صحنه رو دید زد زیر خنده.خامه ها از دهن بهنوش ریختن رو لباسش.اخه شیرینی خیلی بزرگ بود.
من-هان...چیه؟حقته....تا تو باشی اونجوری با من حرف بزنی
بهنوش میخواست جوابم رو بده که افتاد به سرفه.وای نمیدونین چه صحنه ی خفنی بود.وقتی به سرفه افتاد تمام خامه ها از دهنش پرت شدن بیرون.نصفش رو میز و نصفه ی دیگش رو لباس فرهاد ریخت.خنده رو لبای فرهاد ماسید.بهنوش و فرهاد اول یه نگاهی به هم بعدش هم زل زدن به من.
اوضاع بد جور قرمز بود.فهمیدم اگه الان فلنگو نبندم کارم ساختس.
اروم دست بردم زیر میز و کفشهای پاشنه بلندم رو از پام در اوردم . انداختم زیر میز.تا فرهاد خواست نگاهی به لباسش بندازه از جام بلند شدم و از بین کسایی که داشتن میرقصیدن شروع به دوییدن کردم.باغ بزرگی بود.برگشتم دیدم فرهاد شیرینی به دست داره دنبالم میاد.اخه بدبخت همین نیم ساعت پیش داشت میگفت لباسش مارکه و خدا تومن پولش روداده.حالا من گند زده بودم توش.خدا لعنتت کنه شیرین.
تمام دور باغ رو دور زده بودم.چند باری هم نزدیک بود گیر بیفتم اما سریع جاخالی دادم.رسیده بودم دم در.میخواستم از باغ بزنم بیرون.برگشتم فرهاد رو یه چک بکنم ببینم هنوز زندس یا نه که به یه صخره خوردم.تا سرم رو بلند کردم ببینم چیه.یهو یه دستی از بالای سرم رد شد.برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم فرهاد با چشمای گرد شده داره بالای سرم رو نگاه میکنه.
یا ابوالفضل الان سرم رو بلند میکنم یه دیو دو سر میبینم.من میدونم دیگه.اگه به شانسه منه به یه دیو خوردم.یه قدم اومدم عقب و به دیو دو سر خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدم و عرق رو پیشونیم رو پاک کردم.یه مرد بود.البته با دیو فرقی نداشت چون قدش خیلی بلند بود.بنده خدا صورتش پراز خامه شده بود.
اروم به فرهاد گفتم:بیا گند زدی رفت.حالا خودت یه کاریش میکنی
اروم قدم قدم رفتم عقب و خودم رو رسوندم به اولین میزی که خالی بود.بعد از چند دقیقه بعد فرهاد با یه مرد تقریبا 60 ساله اومد.صورته مرده تمیز بود.سرم رو انداختم پایین که منونبینن.از کنارم رد شدن و من شروع کردم اروم به خندیدن.
به قوله مامانم امکان نداره من یه جایی برم و گند نزنم......
 
داشتم اطراف رو نگاه میکردم که چشمم به نیاز و کوهیار افتاد.وای از اون دوتا کلا یادم رفته بود.اخه مگه این بهنوش و فرهاد خل و چل واسه ادم حواس میذارن.گوشیم رو برداشتم و به فریبا زنگ زدم.فریبا رو که میشناسینش ایشالا....ولش کن حالا یه اشناییت میدم اخه اینقدر مشغله ها زیاده میدونم که یادتون نمیاد.
فریبا همون دختریه که اون شبی که رفته بودیم اردو با کوهیار زنگ زدیم بهش و سرکارش گذاشتیم.گفتم که دختره پایه ایه.امشب هم اون قراره مهره ی اصلی نقشم باشه.
فریبا-بعلــــــــه
من-ناز و عشوت تو حلقم فریبا
فریبا-شیرین تویی دختر؟
من-پ نه پ....باباتم میخوام بدونم کدوم گوری رفتی بیام پدر پدر سوختت رو در بیارم
فریبا-هنوزم همونجور بی نمکی؟
واقعا خدا از این دوستا نصیبه همه کنه....K
من-تو هم هنوز همونقدر لوسی؟
فریبا-شوخی کردم دختر جون
من-اما من جدی گفتم
فریبا زد زیر خنده و گفت:حالا کدوم گوری هستی؟منو کاشتی اینجا
من-طفلی بگردمت....تو هم که یه گوشه غریبانه نشستی منتظر منی
فریبا دوباره خندید و گفت:من کنار نسیمم
به نسیم که سر جاش نشسته بود نگاه کردم.فریبا رو هم از روی لباس کوتاش تشخیص دادم.یه لباس بادمجونی کوتاه پوشیده بود که اگه خیلی پایین میکشیدیش یه قسمت از رون پاش رو میپوشوند.اخه دختر خوب اینم لباسه تو تنت کردی؟اخه بدمصب خیلی هم تنگ بود.
من-چقدر جلفی تو دختر
فریبا-تازه فهمیدی؟
من-اخه اونم لباسه تو تنت کردی؟
فریبا-گشو بیا دیگه.تو اینجایی و من دارم دنبالت میگردم
من-کاملا معلومه داری دنباله من میگردی
تلفن رو قطع کردم و رفتم پیششون.به فریبا سلام کردم.یکمم با نسیم و بهروز شوخیهای ناجور وخفن خفن کردم.بدبخت بهروز که پاشد رفت.
دست فریبا رو گرفتم و بردمش یه گوشه ی خلوت.
من-خب....خودت که میدونی باید چیکار کنی
فریبا-اره بابا
من-تک که زدی من راه میفتم
فریبا-باشه....حالا کدوم هست؟
با دست بهش نشونشون دادم و فریبا رفت.از همون گوشه زیر نظر داشتمش.
فریبا رفت پیشه کوهیار و نیاز.یکم خودشو به کوهیار اویزون کرد بعدشم دستش رو کشید و با هم شروع کردن به رقصیدن.اووووف چه خوب هم کارش رو بلد بود.کوهیار هم بد نقش بازی نمیکرد.به نیاز نگاه کردم.خیلی مظلومانه بهشون زل زده بود.چه چشمای قشنگی داشت.حتی از این دور هم برق چشاش ادم رو جذب میکرد.اهنگ که تموم شد فریبا دست کوهیار رو کشید و بردش گوشه ترین ضلع باغ.بهم علامت داد و تک زنگ زد.
حالا نوبت من بود.رفتم پیشه نیاز که حالا بی قرار شده بود.
من-نیاز جون چرا تنهایی؟
نیاز-امممممم....کوهیار رفته اب بخوره
من-خب حالا که هردوی ما تنهاییم میای بریم یه قدمی بزنیم؟
نیاز-نه الان کوهیار میاد
من-ناز نکن دیگه عزیزم
نیاز-اخه من که شمارو نمیشناسم
من-تو راه میگم
دستش رو کشیدم و اونم پاشد.یواشکی یه تک به فریبا زدم.با نیاز شروع به قدم زدن کردیم.شکل مرغابی راه میرفت.از فکر خودم خندم گرفته بود.نیاز نگاهی بهم کرد و لبخند ملیحی زد.وقتی به فریبا نزدیک شدیم.خودم رو متعجب نشون دادم و به نیاز گفتم:به نظرت اونا کین؟
نیاز دقیق شد و گفت:نمیدونم
با شیطنت گفتم:بیا بریم قافل گیرشون کنیم

فریبا به دیوار تکیه داده بود و کوهیار روبروش بود.یه جایه خفنی هم واستاده بودن...
با شیطنت گفتم:بیا بریم قافل گیرشون کنیم
فریبا به دیوار تکیه داده بود و کوهیار روبروش بود.یه جایه خفنی هم واستاده بودن که منم بهشون شک کردم.این نیاز هم که از همه جا بیخبر گفت:اره بیا بریم ببینیم کین
هرچی جلوتر میرفتیم احساس کردم دستای نیاز که تو دستمه داره سرد تر میشه.نگاهی بهش انداختم و تو همون نور کم هم متوجه رنگ پریدگیش شدم.
من-نیاز چیزی شده؟
نیاز-نه
کاملا نزدیکشون بودیم.شاید تو 3-4 قدمیشون.اون دوتا هم که مثلا مارونمیدین.معلوم بود خیلی دارن از موقعیت بوجود اومده حال میکنن.لب و لوچشون تو هم بود.اه اه حالم رو بهم زدن.من گفتم فقط کنار هم واستن.تو رو خدا نگاشون کن سریع لباشون رو کردن تو هم....اه اه اه
دست نیاز تو دستام شل شد....از موقیعت استفاده کردم و سریع گفتم:هی شمادوتا
کوهیار و فریبا هم مثلا قافل گیر شدن و برگشتن به سمته ما.
نگاه سرد کوهیار اروم اروم تو چشمای بهت زده ی نیاز لغزید.کوهیار سرش رو پایین انداخت و گفت:تواینجا چیکار میکنی؟
به فریبا اشاره کردم.اونم سریع از گردن کوهیار اویز شد و دم گوشش طوری زمزمه کرد که من و نیاز هم بفهمیم:عزیزم تو که گفتی اون نمیفهمه
به نیاز نگاه کردم.اشکاش اروم اروم پایین میریختن و صورت سفیدش رو پر کرده بودن.
کوهیار دوباره به نیاز خیره شد.
اوووووووف دوباره صحنه هندیش کردن.جمع کنین خودتون رو بابا.ای بابا
کلافه از این پا به اون پا شدم و منتظر بودم ببینم میخوان چیکار کنن.بدمصبا همینجور فقط داشتن بهم نگاه میکردن.دستم رو بینشوت تکون دادم و گفتم:غرق نشین
نیاز به خودش اومد و به هق هق افتاد.دستش رو رگفت جلوی دهنش و بدو بدو رفت.
من-فریبا بزن قدش
فریبا-فدای تو
صدای شرق دستای من و فریبا باعث شد کوهیار به خودش بیاد و بره به سمته نیاز.
داد زدم:هوووی اقا پسر این جزو برنامه نبود ها.اگه برگشت خوددانی
کوهیار سرجاش ایستاد.اما دوباره به سمته نیاز رفت.نگهش داشت و شروع کرد باهاش به صحبت کردن
من-فریبا بهت قول میدم دختره خر شه
فریبا-نه بابا دیگه بر نمیگرده
من-حالا فریبا خودمونیم بدجور از موقعیت داشتی استفاده میکردی
فریبا خندیدو گفت:اخ نمیدونی چه حالی داد....بابا بی عرضه بچسب همین کوهیار رو بدبخت.داری میترشی
من-بدبخت خودتی و جد و ابادت.باز به تو رو دادم.حالا نکه خودت خیلی تر و تازه ای
فریبا-من با تو فرق میکنم
من-اره جونه خودت.....بهونس
نیاز اروم شد.از همین دور هم معلوم بود گوشاش دراز شده و دوباره خر شده.
خاک تو گورت کوهیار که داری دیوونم میکنی.دیگه حوصلت رو ندارم.این همه بشین فکر کن و این مخ بدبخت رو خسته بکن اخرم اقا رفته نازش رو میکشه.حالا اون نیاز دیگه چقدر گاگوله.....
از دسته کدومتون بکشم؟؟
کوهیار و نیاز بغل در بغل رفتن با هم رقصیدن.
منو فریبا فقط بهشون زل زده بودیم.
یه نگاهی به فریبا انداختم.
فریبا-واقعا این کوهیار هدفش از زندگی چیه؟
من-پوووووف.دیگه بریدم از دستش.نمیدونم به کدوم سازش برقصم.
فریبا دستش رو انداخت دور شونم و گفت:بیا بریم بیا بریم که این دوتا تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیس.منو بگو اون همه به پسره ی الدنگ حال دادم
من-اره راس میگی فریبا جون تو هم که اصلا اهل این کارا نیستی
فریبا-اره به جونه تو
من-از خودت مایه بذار
رقص عاشقانشون که تموم شد کوهیار رو تنها گیر اوردم و محکم زدم تو گوشش.دستش رو بالا اورد که جوابمو محکم تر بده اما دستش رو مشت کرد و انداخت پایین.
عصبی پرسید-این چه کاری بود دختره ی احمق
من-حقته.منو مسخره کردی؟این همه فکر کردم اخرشم بغل تو بغل دارن با هم نجوای عاشقونه میکنن....اه اه چندش
کوهیار-دست خودم نبود.خیلی معصومیت تو چشاش بود
من-یعنی اگه تو چشمای منم معصومیت بود باهام میرقصیدی
کوهیار بهم خیره شد و گفت:داری درخواست میدی؟
من-ارزو بر جوانان عیب نیست.....کوهیار به من دیگه ربطی نداره.دیگه هر کاری خواستی بکن.من دیگه نیستم.مگه من مسخرتم؟تو که تا دیروز داشتی میگفتی فلان پشملان حالا یهو.....
دستمرو کلافه جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:به چی خیره شدی؟من اینجام
کوهیار نگاهش رو از باغ گرفت و به من نگاه کرد
کوهیار-هان؟؟چیه؟؟
من-اوووووف
بعد از کمی سکوت کوهیار اروم گفت:شاید تو هم شانسی برای رقصیدن با من داشته باشی
اروم نگاش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
کوهیار لبخندی زد و سرش رو اورد کنار گوشم و گفت:من و تو
هولش دادم عقب و گفتم:دیوونه
کوهیار با همون لبخند ازم دور شد.هنوز به رفتنش خیره شده بودم.خودش هم نمیدونه چی میخواد.
کش و قوسی به بدنم دادم از پنجره به بیرون خیره شدم.
از جام بلند شدم.یه هفته از اون عروسی میگذره.لباسام رو تنم کردم و رفتم که برم سر تمرین.تو راه رو با کوهیار برخورد کردم.خیلی اشفته بود.
یقش رو گرفتم و کشیدمش سمته خودم.
من-باز چه مرگته
کوهیار-ولم کن حوصله ندارم
من-بگو ببینم
کوهیار اروم گفت:شب بیا ساختمون پشت خوابگاه.1 اونجا باش
وای خدا حتما باز هوای عاشقی به سرش زده.وگرنه ادم نرمال که یهو موجی نمیشه.
ساعت1 پاورچین پاورچین خودم رو رسوندم به ساختمون پشت خوابگاه.کوهیار رو تو همون نور مهتاب پیدا کردم.پیشش نشستم و زدم به بازوش.
من-چطوری رفیق
کوهیار-حوصله داری برات بگم؟
من-فقط داستان عاشقانه نباشه که تهش به لب تو لب کنار دریا تو غروب خورشید ختم شه.
کوهیار خندید و گفت:نه
من-پس هندی هم نباشه که گریم بگیره
کوهیار-چرا هست
با اشتیاق گقتم:بنال ببینم چیه
کوهیار-درس صحبت کن
من-ااااه....بگو دیگه
کوهیار-خب راستش....چیزه....میدونی....
من-کووووووووهیار جون بکن دیگه
کوهیار-......خب.....واسه نیاز.....نیاز.....واسه نیاز خواستگار اومده
نفس راحتی کشیدم و گفتم:چه بهتر از دستش راحت شدیم
کوهیار-ام اهنوز دوسش دارم
زدم پس کلش و گفتم:ادم نمیشی...بگو ببینم چی شده
کوهیار-خواستگارش هم کلاسیشه....تو عروسی نسیم همرو دیدن
من-حالا جوابش چیه؟
کوهیار-اون نصفه شرایطشون رو قبول کرده.
من-یعنی چی؟
کوهیار داد زد-لعنتی جواب + داده.
چشمام مثه غورباقه شده بود.واااای یعنی نیاز داره ازدواج میکنه....اااااا.....
من-کوهیار....من هنوز باورم نمیشه
کوهیار-حوصله ندارم....توروخدا اذیتم نکن
من-اخه من الان دارم اذیتت میکنم؟اییییییییش
کوهیار-من.....من هنوز.....دوسش دارم
لحن ناراحت کوهیار بدجور روم تاثیر گذاشت.چند لحظه به فکر فرو رفتم.لعنتی پس حرفای اون شبت چی بود؟
من-خب حالا میخوای چیکار کنی؟
کوهیار کلافه گفت:نمیدونم....نمیدونم....
من-نمیدونم که نشد حرف.خب یا فراموشش کن.....یا باهاش ازدواج کن
کوهیار اروم گفت:اما....چرا نمیفهمی دختر شرایط ازدواجشون خیلی سنگینه
نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم:یعنی نیاز ارزشش رو نداره؟
کوهیار-داره....اما بابام اجازه نمیده.وقتی بهش گفتم گفت خریت محضه.گفت اگه اون تو رو واسه خودت میخواست با یه دونه سکه هم زنت میشد
من-خب اره بابات هم راست میگه.راستش رو بخوای به نظر من هم نیاز رو بیخیال شو.
کوهیار-اما نمیتونم
من-تو که گفتی ازش متنفر شدی.
کوهیار-اره اما....ته ته ته قلبم هنوزم دوسش دارم
من-واااای کوهیار خیلی مسخره ای.
کوهیار-عاشق نشدی که بفهمی چی میگم
اهی کشیدم و به اسمون خیره شدم.
من-اگه نیاز با پوول خوشبخت میشه پس با اون همکلاسیش هم میتونه خوشبخت بشه
کوهیار-پس دل من چی؟
من-کمکت میکنم فراموشش کنی
کوهیار-یعنی به همین سادگی همه چی رو فراموش کنم
من-نه خره.کی گفت همین الان نیاز رو فوتش کنی بره؟من میگم گاماس گاماس
کوهیار دیگ
برچسب ها: دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , رمان ایرانی و عاشقانه دختر فوتبالیست | دخترک کولی کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمان قدیسه نجس - رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62985

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا