تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل هفتم)


کوهیار خندید و گفت:یه نمونش رو بگوببینم
یکم با خودم فکر کردم.وای فکر کن ارزوهام رو به این چلغوز خودمون میگفتم.نه بابا بیخیال.واسه همین گفتم:سر به سرم نذارم هنوز ناراحتمکوهیار-عیبی نداره اینم قسمت تو بوده دیگهچیزی نگفتم.خدایی ناراحت شدم.تازه یادم رفته بود.از تو کیفم شالمو مانتوم در اوردم و پوشیدم.حالا احساس بهتری داشتم.چشمام رو گذاشتم رو هم تا برسیم.اما تا خواستم بخوابم کوهیار بیدارم کرد.کوهیار-هوووی پاشو ببینم کجا باید برم؟من-برو کرج تا بهت بگمبعدشم دیگه هیچی نفهمیدم.وقتی بیدار شدم 5 کیلومتری کرج بودیم.کوهیار اروم بود.یعنی مثل اون اول عصبی و وحشی نبود.دستاشم تیریپ رقص بندری رو فرمون برنداشته بودن.ای خدا باید این تیریپ رو از تو فرهنگ لغتم پاک کنم خیلی کلمه ی ضایعیه.*****من-همین کوچسکوهیار پیچید تو کوچمون و من دوباره رنگ اشنای خونمون رو دیدم.سرم رو از شیشه بردم بیرون و داد زدم:من اومدمکوهیار خندید.من-همینجا نگه دار.همین دره.کوهیار نگه داشت و به خونمون نگاهی کرد.و بعدش نگاهش رو بهم دوخت.به دستام نگاهی کردم و بعدش به کوهیار.من-ها چیه؟کوهیار-این مدت خیلی روحیم عوض شد....مرسیمن-اقای تحصیل کرده مرسی نه ممنون یا متشکرمکوهیار لبخندی زد و گفت:من....من....میتونم شمارت رو داشته باشم تا دلم که برات تنگ شد بهت زنگ بزنم؟نگاهی شیطنت بار بهش نگاه کردم و گفتم:نه چه معنی میدهکوهیار-مزاحم نمیشم فقط میخوام یه نشونی ازت داشته باشممن-باشه اما فقط ساعت 8 تا 9 شب زنگ میزنیکوهیار-اخه چرا؟من-چون میواخم بهت خبر بدم دقیقا کی بیای اشغالامون رو ببریکوهیار-باشه میام اما به بابات بگم من کیم؟من-اشغالی محلمون دیگه.....من برم دیگه دستت کیلو کیلو طلاکوهیار-خب شمارت چی؟خودکارم رو در اوردم و رو دفترچه یادداشتی که رو داشتبورد بود شمارم رو نوشتم.پایینشم نوشتم.خانم طلاکوهیار نگاهی به کاغذ انداختو گفت:مرسیمن-مرسی نه ممنونکوهیار لبخند زد.داشتم از ماشین پیاده میشدم که کوهیار سریع دستم رو گرفت و گفت:من هنوز اسمت رو نمیدونممن-هنوز دیر نمیشهدستم رو از دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت در.کلید انداختم و وارد شدم.در رو که بستم از سوراخ گوشه ی در رفتم به کوهیار زل زدم.به روبرو خیره شده بود.اما یهو گاز رو گرفت و رفت.نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم:دوباره همون زندگی سگی خودم....به سمته خونه به راه افتادم.کلی تو راه با خودم غرغر میکردم.اخه مگه کجای کارم اشتباه بوده؟در رو باز کردم.موجی از سرما زد تو صورتم و احساس خوبی بهم دست داد.ماشین بابا تو خونه نبود واسه همین حدس زدم خونه نیست دیگه.صدای تلق و تولوق مامان از تو اشپزخونه میومد.اروم اروم رفتم به سمته اشپزخونه.میخواستم بنرسونمش ولی احتمال 90% دادم که رو دستم پس بیفته واسه همین برگشتم سمته در و درو با با شدت باز کردم و بستم و بلند داد زدم:مامان...مامانم کجایی من اومدم مامان سراسیمه اومد از اشپزخونه بیرون و دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت:خدا لعنتت کنه ترسیدمبا خودم گفتم حالا فکر کن قافل گیرش میکردم...من-دستت درد نکنه دیگه حالا اگه شازده پسرت بود سریع میپردی بغلش و قربون صدقش میرفتیمامان اومد جلوتر و گفت:شیرین نیومده شروع نکن دیگه دختر.بیا بشین واست شربت بیارم.نشستم و مبل و مانتوم رو در اوردم.مامان از تو اشپزخونه داد زد:مگه تمرین نداشتین امروز؟وقتی مامان اینو گفت یه چیزی تو قلبم تکون خورد.اروم گفتم:نه دیگه تمومیدمامان با شربت اومد پیشم رو مبل نشست و گفت:مرگ تمومید کوفت تمومید تو اصلا نمیتونی مثل ادم حرف بزنی؟حالا واسه چی؟شربت رو مزه مزه کردم و گفتم:چون منو رد کردمامان اومد نزدیک ترم و دستش رو گذاشت رو شونم و گفت:قسمت تو هم همین بوده دیگهمن-حالا شهاب کجاست؟چطوره بهتر شده پاش؟مامان-با بابات رفته شرکت.اره بابا بهتر شدهبعد کلی امارگیری از مامانم رفتم تو اتاقم.گوشیم رو یه چک کردم.یه شماره نااشنا بهم زنگ زده بود.حتما کوهیار بود.زیرلب گفتم:پسره ی قالتاق چه زود دلش واسم تنگ شده بودگوشیم رو پرت کردم اونور و خودم رو پرت کردم رو تختم.چقدر دلم واسه تختم تنگ شده بود.چشام رو که باز کردم هوا تاریک شده بود.باز من خوابیدم که.از جام بلند شدم.وسط اتاق مونده بودم خب حالا چیکار کنم؟چشمم به کامپیوترم افتاد.وای چندوقتی میشه که نرفتم تو نت.وقتی از پای نت پاشدم دوساعتی گذشته بود.اخه این اینترنت چی داره که ادم اینقدر جذبش میشه؟رفتم پایین سر و صدای بابام و شهاب میومد.شهاب پاهاش رو روی مبل دراز کرده بود به دسته های مبل تکیه داده بود.بابام هم رو مبل روبروییش نشسته بود و داشت باهاش صحبت میکرد.مامان هم سرگرم بافتن کلاهش بود.از صحبتاشون فهمیدم دارن درباره ی بورس میحرفن.اه اه اه این همه مبحث چرا بورس؟بابام چشمش به من افتاد و با خنده بلند شد.شهاب هم برگشت و بهم نگاه کرد.بابام اومد سمتم و گفت:به به دختر شاه پریونبا خنده بابام رو بغل کردم و گفتم:مگه تو شاه پریونی؟بابام-باز گیر دادی هارفتم سمته شهاب و بغلش کردم.تا اخرای شب کلی سربه سر شهاب و بابام گذاشتم.اخرشم اونا کم اوردن.شب با بدنی خسته برگشتم تو اتاقم.بازم چند تا تماس از کوهیار تو گوشیم بود.همون شماره بود.گوشیم رو پرت کردم کف اتاق و نشستم و تخت.از پنجره به بیرون زل زدم.نباید اینجوری میشد....نباید.بابا و شهاب درباره ی حالت های جدیدم چیزی نفهمیدن.اینکه بیشتر موقع ها تو اتاقم بودم.چون من اونقدر ادم سرحالی بودم که حتی تو بدترین حالت ها ی روحی بازم میتونستم نقش یه ادم شاد و بی غم رو بازی کنم.اینکه ردم کرده بودن ضربه ی بدی به روحم وارد کرده بود.اما باید باهاش کنار میومدم....باید....یه هفته از اون ماجرا میگذشت و من روز به روز راحت تر با قضیه کنار اومدم.حالا فکر کردن به روزای بامزه ای که تو اون باشگاه داشتم برام اسون تر شده بود.ولی هنوزم یه گوشه از قلبم درد میکرد.مامان هم فهمیده بود حالم زیاد خوب نیست برای همین خیلی تو این یه هفته باهام صحبت کرد.چقدر خانوادت تو این حالت های روحی میتونن برات مرحم باشن....حتی با یه نگاه.....خبرا رو به نسیم و بهنوش دادم و اونا هم کلی ناراحت شدن.نسیم هم گفت از زندگی با بهروز خیلی راضیه و اون پسر خیلی عاقلیه.خدا رو شکر....بهنوش هم خبر خواستگاری فرهاد رو بهم داد.خانوادش راضی بودن.پس اون هم داره سر و سامون میگیره.وقتی درباره ی شرطمون پرسیدن چیزه زیادی برای گفتن نداشتم.فقط پشت تلفن به هردوشون یه خنده پس دادم.*********تابش مستقیم نور توی چشمام باعث شد سرم رو بکنم زیر پتو.وای خدا باز الان باید بیدار بشم و فکر و خیال بکنم.دیگه خسته شدم....قبل از هر کاری سریع پریدم سر کشوم تا برم حموم.از تمام حموم فقط دو قسمتش رو خیلی دوس داشتم.یکی اینکه میتونستی با صدای نحست بلند بلند واسه خودت اهنگای خز بخونی....یکی دیگه همین قسمتش باید لباس انتخاب میکردی.لباسام رو با ذوق و شوق کنار میزدم.تی شرت لیموییم چشم رو گرفت.با یه شلوارک نارنجی پریدم تو حموم.وقتی برگشتم احساس خیلی بهتری داشتم.حوله رو کشیدم و موهام تا خشکشون کنم.حوله به دست رفتم پایین.صدای اخبار تمام خونه رو برداشته بود.رفتم تو اشپزخونه و به مامان صبح بخیر گفتم.من-پس بابا و شازده کجان؟مامان همونجور که داشت برنج ها رو پاک میکردبا خنده گفت:رفتن استادیومبا عصبانیت دستم و کبوندم رو میز.برنجا یکم پرت شدن بالا.مامان که به این کارای من عادت داشت با خنده بهم نگاه کرد. بلند بلند گفتم:اگه منم پسر بودم چی میشد؟منم دوس دارم برم فوتبال نگاه کنم.....چرا من نمیتونم برم؟....میدونی چرا؟چون اونا بهم زل میزنن باعث گناه اونا میشم....چرا رفتن اونا رو ممنوع نمیکنن تا ما بریم؟...اهان میدونی چرا؟چون اونا مردن....چون اونا همه کاره ی جامعن....اصلا من چه حقی دارم اعتراض کنم؟برن...به درک برن.... حرفایی که خیلی وقت بود تو دلم جمع شده بودن رو سر مامانم خاللی میکردم.ایندفعه با شدت بیشتری داد زدم:رفتن مانتو بخرم پسره زل زده به هیکلم میگه فدات بشم هر سایزی بهت بدم بهت میخوره....منتظر تاکسی واستادم چون اون قراضه خراب شده بود....پسره واستاده جلو پام میگه کجا میخوره مسیرت در خدمتت باشم....امنیت ندارم میخوام از خونه برم بیرون.هر چند دقیقه یه بار برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم.نمیتونم بیشتر از 9 شب تنها بیرون از خونه بمونم.چرا چون ممکنه فکر کنن فاحشم....ممکنه دنبالم کنن....چرا چون مردن....نیاز جسمی دارن....به هرکی میگم میگه سنشون ایجاد میکنه....راست میگن ما به درک سن اوناها مهمه....نیازهای اونا مهمه....ماچه کاره ایم....گشاد ترین مانتوم رو پوشیدم پسره زل زده بهم....حتما باید پوشیه بزنم تا تو اون مغز کوچیکت بگنجه من فاحشه نیستم...از اونور خیابون برام سوت میزنه....نگاش کردم با خودم میگم که چی....خب که چی شد الان سوت زدی.....فهمیدم هستی.....منم دلم میخواد موتور سوار بشم ولی نمیتونم چرا چون بهم نگاه میکنن....نگاهاشون به درک...اصلا مردم به درک....بذار انقدر نگاه کنن تا چشاشون در بیاد...ولی خودم رو چیکار کنم که معذب میشم....بابا منم ادمم.....مامانم اومد بدن لرزونم رو تو بغلش گرفت...هیچوقت فکرنمیکرد دختر شاد و شنگولش اینقدر شاکی باشه....ادامه دادم:همش که نمیشه چشات رو ببندی....میخوای زنذدگی کنی....نمیتونی که خفه بشی....میگن نه تو بدبینی....بعضی وقتا از دختر بودن خودم متنفر میشم....از دخترا متنفر میشم.چرا چون جامعه اینجوریم کرده.پسره هر غلطی میخواد میکنه اخرم میگن پسره...میخوام با پسره صحبت کنم همچین بهم نگاه میکنن انگاری لخت واستادم جلوش دام بهش چراغ سبز میدم....منم دوست دارم با جنس مخالفم دوست بشم....ولی مگه میذارن....مگه لعنتیا میذارن....میگن نه نباید این کارو بکنی درست نیست....میگن باید پاک بمونی....اقاجون منم ادمم میخوام با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم....بخدا خسته شدم ازبس همه اومدن درباره ی دوس پسراشون باهام حرف زدن...مگه من دل ندارم مگه من کشش ندارم...خب منم دوس دارم....ولی میگن تو اجازه نداری....باید بشینی کنار خانوادت تو خونه بپوسی تا اخرش یکی بیاد ببرت....حق عاشق شدن نداری...چون ما از اون دخترا نیستیم....مامان بعضی وقتا میخوام به خاطر این موضوعای به ظاهر پیش پا افتاده خودم رو بشکم....این موضوعای ساده شدن تمام دغدغه فکریم....ولی کیه که بفهمه....مامانم اروم اروم نازم میکرد و سعی میکرد ارومم کنه....وقتی این حرفا رو بهش زدم خیلی اروم تر شدم....حالا احساس بهتری داشتمحدودا یه ساعت بعد رفتم تو اتاقم....اما تمام مدت به این حرف مامانم که میگفت خب تو هم برو با پسرا دوست شو میخندیدم.با زنگ گوشیم یه جهش گنده زدم و خودم رو پرت کردم رو گوشی.شماره ی محبی بود.تعجب کردم اخه اون چیکار باهام داشت.معلوم نبود.خوب شد بهش گفتم خطم رو عوض کردم وگرنه الان به شهاب زنگ میزد.من-بلهمحبی-سلام پسرم منم محبیمن-سلام اقای محبی.بله شناختم.خوبید شما؟از تغییر صدام خندم گرفته بود.دقیقا جایی که باید خفه بشم کر کر میزنم زیر خنده.محبی-اره پسرم خوبم.کارت داشتممن-امرتون...بفرماییدمحبی-راستش مزاحمت شدم بگم بابای یکی از بچه ها فوت کرده.-......محبی-خدا رفتگان شمارو هم بیامرزهگوشی رو از گوشم دور کردم و زدم زیر خنده.اصن یادم رفته بود بگم خدا بیامرزشمحبی-داشتم میگفتم.برای همین نمیتونه بیاد تمرینجرقه ای تو مخ نداشتم زده شد.اینا چه معنی میدهمحبی-واسه همین میخواستم ازت درخواست کنم اگه میتونی تو بجاش بیای سر تمرینا و اخرم بری مسابقهاز جام بلند شدم و به گوشی زل زدم.این ته ته ته ته ته حضور خدا بود.محبی که سکوت منو دید گفت:البته اگه دوست داریبلند تو گوشی داد زدم:معلومه که دوست دارم این چه سوالیه من کی باید بیام؟محبی خنده ای کرد و گفت:چه هیجان زده اروم باش پسر....فردا صبح بیاداد زدم:باشهههه حتمن فردا میاممحبی-پسرم برو یه لیوان اب بخور هیجان زیاد واسه سنت خوب نیستبه شوخی محبی خندیدم و گفتم:محبی جون عاشقتمولی سریع دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و سریع خدافظی کردم.هنوز صدای محبی تو گوشم پیچیده بود.میتونی بیای...میتونی بیای....کلی پایین و بالا پریدم و سریع رفتم خبر رو به مامان دادم.مامان هم کلی ذوق کرد.تمام روز خونه رو پر از انرژی کردم.حتی بابا و شهاب هم تعجب کرده بودن.به بابا گفتم دوباره میخوام برم پیشه مادرجون.اونم قبول کرد و گفت تعطیلات توئه هر کار دوس داری باهاش بکن.شب قایمکی ساکم رو بستم.موقع خواب رفتم پیشه شهاب خوابیدم.صبح شهاب بیدارم کرد و گفت سریع تر راه بیفتم برم تهران.اونم فکر میکرد دارم میرم پیشه مادرجون.توهم زده بودش پسره رو.نمیدونست بهنوش بدبخت یه پاش کرج بود و یه پاش خونه ی مادر جون.تاکسی رو ترجیح دادم واسه ی همین زنگ زدم به تاکسی بانوان.سوار تاکسی که شدم چشمم به یه پیرزن 50 ساله افتاد.نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم تا تهرون باید تحملش کنم.هنوز راه نیفتاده بودیم زنه شروع کرد به حرف زدن.کلی سوال پیچم کردم.یا حضرت فیل چقدرم که پر چونس.....وسطای راه وقتی داشت از پسرش که تو تصادف مرده بود حرف میزد خوابم برد.دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم.چشام رفت و بیهوش شدم.وقتی بیدار شدم اول چشمم به اخمای گره خرده ی زنه افتاد.طفلی داشت حرف میزد و من رفتم اون دنیا.به این میگن گوش شنوا.با خودم داشتم میخندیدم که زنه گفت:دخترم دخترای قدیم حداقل واسه حرف بزرگترشون تره خورد میکردن.با خنده گفتم:ای خانوم جان دیگه حسرت خوردن روزای گذشته سودی نداره....زنه چپ چپ بهم نگاه کرد.یکم باخودم فکر کردم و گفتم:راستی پس بگو چرا تو رِنج سنای شما همش از دختر پسرای قدیم تعریف میکنن....چون خودشون بودن....اگه از خودتون تعریف نکینین پس میخواسته از ما دسته بیلا تعریف کنین؟ریز ریز داشتم میخندیدم که چشمای به خون نشسته ی زنه باعث شد رسما خفه بشم.ولی از رو نرفتم و دوباره گفتم:20 سال دیگه هم ما از دختر پسرای زمان خودمون تعریف میکنیم....دوباره خندیدم.تا راه دیگه زنه چیزی نگفت.منم همش یاد حرفام میفتادم و میخندیدم.جلوی باشگاه که واستد با ه ذوق گنده از ماشین پیاده شدم.زنه گازش رو گرفت و رفت.منم رفتم گوشه ی دیوار و لباسام رو عوض کردم.وارد باشگاه شدم.دیدن پسرا دوباره باعث شد احساس خوبی بهم دست بده.احساس اینکه این موقعیت ماله منه و هیچکس نمیتونه ازم بگیرش.تا دفتر محبی خیلی راه بود.واسه همین یه فاتحه واسه بابای طرف خوندم.کلی هم دعا به جونش کردم که چقدر به موقع رفته.چون باعث شده بود یه جون دوباره بهم داده بشه.فدا مداش. وقتی رفتم پیشه محبی بهم گفت میتونم دوباره برم همون اتاقه خودم.همون ساعت ها هم برم سر تمرین.امروز فقط میرفتم باشگاه بدن سازی.بقیه ی تمرینا از فردا بود.چون تازه اومده بودم و مثلا خسته بودم.نمیدونست تو تموم راه خوابیده بودم.وارد اتاق خودم که شدم چشمم به کسری افتاد که داشت مثله خاله زنکا با گوشیش میحرفید و میخندید.نگاهی بهم انداخت و یهو از روی تختش بلند شد.گوشیش رو قطع کردو اومد سمتم و بغلم کرد. کسری-چطوری رفیق؟ من-خوبم کسری-برگشتی؟ من-پ نه پ جا خواب نداشتم گذاشتن دوباره همینجا استقرار داشته باشم کسری خندید.منم خندیدم.سرخوش شده بودم.از برگشتنم.... دوساعتی از برگشتنم میگذشت.دوسداشتم برم پیشه کوهیار.واسه همین از اتاق زدم بیرون.خودم رو مرتب کردم و در اتاقش رو زدم. بعد از چند دقیقه کوهیار با چشمای خواب الود و نیمه باز اومد بیرون.سریع پریدم بغلش و از گردنش اویز شدم.کوهیار اول چند دقیقه هیچی نفهمید.اما بعدش به خودش اومد و بلند بلند خندید.دستش رو خلقه کرد دور کمرم و وسط سالن چرخوندم.وقتی گذاشتم پایین زل زد بهم و گفت:عروسک تو اینجا چیکار میکنی؟ خنده ای از سر سرخوشی کردم و گفتم:دلم واسه هم اتاقیت تنگ شده بود. کوهیاری نگاهی شیطنت بار بهم کردو گفت:هم اتاقی ندارم ...اون حذف شد سرم رو پایین انداختم و دوباره خندیدم.خفن ضایع شده بودم. کوهیار-یعنی ادم پنچری قطار بگیره ولی ضایع نشه سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:منکه ضایع نشدم کوهیار-نه جدی واسه چی اومدی؟ من-میخوای برم؟ کوهیار-شوخی نکن دیگه بگو من-خب....راستش من به خواست خودم رفتم....واسه اینکه ریا نشه و از این حرفا کوهیار به حالت مسخره ای سرش رو تکون داد و لباش رو کج کرد. من-دارم جدی میگم ها....ولی محبی بهم زنگید و گفت نه تو حیفی باید بمونی.بعدشم از اون اصرار از من انکار از اون اصرار از من انکار....اخرشم قبولیدم و اومدم کوهیار خندید و گفت:دختر تو چقدر بولف میزنی دستم رو گرفتم رو دهنش و گفتم:خفه شو من پسرم کوهیار خندید و دستمال سفیدی از تو جیبش در اورد و رو هوا تکون داد. اونروز فهمیدم عروسی نیازه اما کوهیار عکس العمل خاصی نشون نمیداد.بیشتر دنبال من راه میفتاد و به مسخره بازیام میخندید. بچه ها هم از دیدنم خیلی خوشحال شدن و گفتن تو این یه هفته دلمون یه دلقک میخواست که خودت رسیدی..|: ابراز علاقه هاشون کلا تو حلقم.میگم دیگه بچه ها ارادت خاصی بهم دارن اینم میتونین از تو صحبتاشون بفهمین. تمرینا جدی تر شده بود.هر چی جدی تر میشد بدبختیا ی منم بیشتر میشد.سر هر تمرین جونم در میومد.محبی خیلی هوام رو داشت.شاید به خاطر این بود که میوخاست ضعفام رو برطرف کنه.من چمیدونم اصلا؟؟..... دیگه کمتر با کوهیار میرفتیم بیرون اینقدر بدبخیاتمون زیاد بود که دیگه به تفریح نمیرسیدیم....مخصوصا کوهیار که مجبور بود با منم سر و کله بزنه تا خیلی از تکنیکا رو یاد بگیرم. شب قبل از مسابقه خیلی استرس داشتم.واسه اینکه اروم بشم باید یه کاری میکردم.تصمیم کبری ی خودم رو گرفتم که برم ساختمون پشت خوابگاه. به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.به ماه که با غرور تمام داشت زیبایی خودش رو به رخ اسمون میشکید نگاه کردم....غرور رو دوست داشتم.اینکه یه نیرویی از داخل باعث بشه خیلی از کارا رو نکنی....قابل احترامه.به ستاره ها نگا کردم.صدایی از بغلم گفت:کدوم ستاره ماله توئه؟ 10متر از جام پریدم.سیخ واستادم سر جام و به صدا نگاه کردم.نه نه نه به صدا که نگاه نکردم به به طرفی که صدا اومد نگاه کردم.من که شانس ندارم حتمن جنی آلی بختکی چیزیه.وگرنه کدوم بی مغزی این موقع شب میاد اینجا مثل عاشقا به اسمون زل بزنه.البته بلانسبت خودم ها.... صدا گفت:خره منم کوهیار...بتمرگ سر جات نشستم سر جام و بهش توپیدم:بتمرگ همون بفرماییده دیگه کوهیار خنده ای کرد و گفت:از بس که خری...اخه غیر از منو خودت کی از اینجا خبر داره مگه؟ با خودم فکر کردم و گفتم:بابا خب مغزم نرسید کوهیار زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم بعدش دوباره پرسید:کدوم ستاره ماله توئه؟ به اسمون نگاه کردم.ستاره ی خودم رو پیدا کردم.با دست گوشه ترین ضلع اسمون رو بهش نشون دادم و گفتم:همونی که قرمزه و داره میسوزه کوهیار نگاهی به ستاره کرد و گفت:حالا چرا داره میسوزه چیزی نگفتم....فقط به ستاره زل زدم....نفس عمیقی کشیدم و گفتم:کدوم ماله توئه؟ کوهیار کم نور ترین ستاره رو نشون داد و گفت اون ماله منه؟ با خودم گفتم حالا چرا اینقدر کم نور.... ازش پرسیدم حالا چرا اون؟ کوهیار-چون اون کم نور تره و کمتر کسی بهش نگاه میکنه...من میخوام ستارم فقط ماله خودم باشه به عقیده ی جالبش لبخندی زدم. کوهیار-واسه فردا استرس داری؟ من-اره...واسه همینم اینجام کوهیار فاصله ی بینمون رو کوتاه کرد و اومد نزدیکم نشست.دستم رو گرفت و گفت:هیچ اتفاقی نمیفته....اگر منو تو اتحادمون رو حفظ کنیم هیچی نمیشه. لبخندی زدم.از لبخند مطمئنش و گرمای دستش اروم تر شدم..... به قیافه ی شر و شیطونش و حرفای بامزش و شوخیای ناجورش نمیخوره اینقدر مرد باشه.....اونقدری که حتی وجودش باعث میشه ادم احساس خوبی بهش دست بده.... صبح زود بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم.لباسام رو تنم کردم و مرتب و منظم روبروی اینه به خودم زل زدم. - شیرین این همون موقیعتی که همیشه میخواستیش.حالاروبروت واستاده و صدات میکنه.بستگی به خودت داره.اگه بخوایش تلاشت رو میکنی.اگرم نخوایش خیلی ساده باهاش برخورد میکنی....فقط اروم باش وبه خودت ایمان داشته باش.... دامس رو گذاشتم تو دهنم و از پنجره به اسمون خیره شدم.خودت کمکم کن....از همون پایین به بابابزرگ عزیزم هم سلام کردم و عزمی راخس رفتم پایین.ولی وقتی به پله ها ی اخر رسیدم و بچه ها رو دیدم که کنار اتوبوس واستاده بودن دست و پام شروع کردن به بندری رفتن.... وارد اتوبوس شدم.بیشتریا اومده بودن.روی اولین صندلی خالی نشستم.وقتی همه سوار شدن اتوبوس راه افتاد.همه ی بچه ها صلوات فرستادن و دیگه صدایی از کسی در نمیومد.خب یکی نیست بگه احمقا اینجوری که جو تشنجی تر میشه.واسه همین از جام بلند شدم و چون صندلی اول نشسته بودم به همه دید داشتم.صدام رو صاف کردم و گفتم:همه توجه کنن همه ی پسرا به سمتم برگشتن....رد استرس رو تو چشمای همه میدم.اینقدر که خرن همه رفتن تو فکر. ادامه دادم:مثه احمقا نشینین منو نگا کنین.یه اهنگ میخونم هر کی عرضشو داره بیاد وسط. همه موافق بودن.به مغز کوچیکم فشار اوردم.فسفر بسوزون دیگه لعنتی چی بخونم.....همیشه از این لحظه ها متنفر بودم چون میموندم چی بخونم.چند نفری از جاشون پاشده بودن و منتظر بودن من بخونم.عرق رو پیشونیم رو پاک کردم.شیرین کنسرت که نمیخوای اجرا کنی یه چیزی بخون دیگه..... صدام رو صاف کردم و زدم کانال صدای دخترونم و با صدای بلند گفتم: پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت بلند بلند میخوندم و بچه ها دست میزدن و چند نفری وسط اتوبوس میرقصیدن.یکی از بچه ها هم رو شیشه ضرب گرفت.با ترس به شیشه نگا میکردم و هر لحظه منتظر بودم بریزه پایین.جو اتوبوس به کلی تغییر کرده بود.معلوم بود همه روحیه گرفتن.چون داشتن میخندیدن و دست میزدن.اتوبوس جلوی ورزشگاه نگه داشت و همه ی بچه ها دست زدن.یکی یکی همه پیاده شدیم.واستاده بودم عین بز به ورزشگاه نگه میکردم که گرمی دستی رو احساس کردم. به کوهیار که حالا با لبخند ارومی کنارم واستاده بود زل زدم.همینجوری بهم زل زده بودیم که یهو به خودم اومدم و بلند گفتم:بخدا اگه ببازیم همین جفت چشات رو از حدقه در میارم. کوهیار خندید و گفت:اگه بردیم چیکار میکنی؟ با خودم فکر کردم و گفتم:همین جفت چشات رو بوس میکنم کوهیار لبخندی زد و گفت:من حاضرم ببازم ولی اون لبای شتری تو چشمای ظریفم رو بوس نکنن پس گردنش زدم و گفتم:خیلیم دلت بخواد سلانه سلانه وارد ورزشگاه شدم.وااای یا مامان.....چقدر اینجا گندس یکی از بچه ها پشتم زد و گفت:برو دیگه پشت سر بقیه وارد رخت کن شدم.مربی شیشه اب رو به سمتم پرت کرد.رو هوا گرفتمش و لاجرعه سر کشیدمش. با سر استینم دور دهنم رو خش
برچسب ها: دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , رمان ایرانی و عاشقانه دختر فوتبالیست | دخترک کولی کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان قدیسه نجس - رمان ...... رمان ...... رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62984

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا