تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل نهم)



من-وااای فرانک جون این لباس چقدر بهت میاد.....مدل موهات رو عوض کردی؟ فرانک-شیرین برو لباست رو عوض کن و اینقدر چرب زبون نباش من-چشم چشم تاپ صورتیم رو با شلوارک مشکیم پوشیدم.برای اینکه راحت باشم سوییشرت مشکیم رو هم پوشیدم.موهام رو هم دم اسبی بستم و کولم رو هم برداشتم. تو راه غرغر شنیدم از فرانک.سرم رو خورد.تو حالت عادیش کم حرف میزد که الانم داره دوبله کار میکنه.... وقتی رسیدیم دم در باشگاه ناخود اگاه یه حس استرس تمام وجودم رو گرفت.خیلی ترسیده بودم.باهم از ماشین پیاده شدیم.فرانک دستم رو تو دستای گرمش گرفت و با هم وارد باشگاه شدیم. در سالن رو باز کردم و قبل از فرانک وارد شدم.همون سه نفر پشت میزاشون نشسته بودن.جنیفر رو ندیدم. بعد از اینکه فرانک یه صحبت کوتاه با منشی داشت باهم رفتیم سمت اون سه نفر.جین و تام و فیونا با دیدن ما از جاشون بلند شدن.بعد از سلام و صبح بخیر تام یه برگه از تویه یه پوشه در اورد وداد دست من. من-این چیه؟ تام-نتیجه ست برگه رو با یه لرز خفیفی که تو دستام بود گرفتم بالا و شروع کردم به خوندن.اخرش نتیجه رو نوشته بود....رد صلاحیت
دستام یخ کرد.یه عرق سرد هم نشست رو پیشونیم.به فرانک نگاه کردم تو چشماش ارامش موج میزد. رو کردم به تام و گفتم:هیچ شانس دیگه ای ندارم؟ تام-سال دیگه همین موقع دوباره تست میگیریم من-اخه من چه عیبی داشتم؟ تام-شما اونقدر پخته نبودید که به درد کار ما بخورید از رک بودن کلامش اصلا خوشم نیومد.خب میمردی یکم تهش یه متاسفانه ای یه با عرض معذرتی چیزی میچسبوندی؟ همه چیز تموم شد.اصلا اومدنم بیخود بود.حالا بمونم چیکار.اه چقدر من بی عرضم. با فرانک از همه خدافظی کردیم و برگشتیم تو ماشین.فرانک چیزی نمیگفت.چه عجب !! سرم رو تکیه دادم به شیشه ی ماشین.حالا باید چیکار کنم؟ وقتی ماشین ایستاد یه نگاه به دور و ورم کردم.سنسورام تشخیص دادن جلویه یه باشگاه ورزشی دیگه اییم. به ادما نگاه کردم هرکسی سرش تو کار خودش بود.کسی به کسی کاری نداشت. خیابونا هم عجیب تمیز بود.وااای اتوبوس دو طبقه من همیشه حسرت اینا رو میخوردم.با ضربه ای که فرانک به شیشه زد فهمیدم شکل این عقب مونده های ذهنی با دهن باز ذل زدم به خیابون.اخه تو این یه روز زیاد توجه نکرده بودم. از ماشین که پیاده شدم فرانک شروع کرد به ورور کردن.اخ که چقدر این حرف میزنه فرانک-دختر خوبی باشی باز از اون کارا نکنی.اگه اینجا رو هم از دست بدی باید بری از این باشگاه های معمولی من-چشـــــم بریم تو با فرانک وارد باشگاه شدیم.اینجا به بزرگی اونجا نبود ما بازم قابل تحمل بود.ساختمون شیکی بود. بعد از اینکه از یه راهرو میگذشتی وارد یه سالن میشدی که چند تا در داشت.فرانک من رو برد به سمت یکی از درا و باهم داخل شدیم.در رو که باز میکردی وارد یه فضای ازاد بزرگ میشدی. دختر و پسرای جوون در حال تمرین انواع ورزشا بودن.هرکسی یه کاری میکرد.بعضیا هم دسته جمعی داشتن ورزش میکرد و مربی بالا سرشون بود. با فرانک به سمت یه زن که روی یه صندلی نشسته بود و داشت فوتبال بازی کردن چند تا دختر رو نگاه میکرد رفتیم.اون زنه هم بادیدن ما از جاش بلند شد و با فرانک دست داد. زن-اوووه فرانک عزیز این تویی؟ پس نه عمه ی محترمشه خب این سوالا چیه میکنی !!فرانک-بتی عزیز سفر بودم رویه بتی دقیق شدم.صورت خیلی سفیدی داشت.با چشمای ابی.سنش دور و ور 35 تا 40 میخورد.یه تاپ سبز با یه شلوارک یشمی پوشیده بود.چهره ی جذابی داشت.مهربون هم به نظر میرسید.زن-خیلی خوش اومدی ایشون دوستته؟ فرانک رو کرد به من و گفت:این شیرین هست برای تست اوردمش بتی بعد از دست دادن با من گفت:بیا برو با بچه ها بازی کن ببینمسوییشرتم رو در اوردم و با کولم دادم دست فرانک.دوییدم وسط.بتی سوتی زد و همه ی دخترا دست از بازی کشیدن. بتی بلند به همه گفت:برای تست اومده همه داشتن به من نگاه میکرد.با سوت بتی بازی شروع شد.همه یه جوری بازی میکردن که انگاری همه ی اونا یه تیمن و من واسه خودم یه تیم مجزا. بازی سختی بود.اخه دخترا نسبتا حرفه ای بازی میکردن.یه جورایی منو یاده بچه ها باشگاه خودمون انداختن.وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده. نمیدونم چقدر گذشته بود که با سوت بتی بازی متوقف شد.بتی با اشاره ی دستش ازم خواست برم پیشش. خیس عرق شده بودم.از بازی خودم راضی بودم.حداقل میدونم همه ی تلاشم رو کرده بودم.هرچی تو کیسم بود رو ریختم بیرون و نشون دادم. بتی-افرین خوب بود اما هنوز خیلی جا داری تا روت کار بشه بتی نگاهی به فرانک کرد و گفت:فقط به خاطر فرانک عزیز قبولت میکنممن-وااااو مرسی بتی عزیز خدا خیرت نده که اینقده رکی تو زن.اخه میمردی نگی به خاطر فرانک قبولت کردم. اه اه اه حالم رو بهم زد.....ولی اشکال نداره ارزشش رو داشت. نگاه قدر شناسانه ای به فرانک انداختم. بتی بعد از ادرس یه اتاق رو بهمون داد و یه نامه نوشت داد و دستمون ازمون خواست تا بریم برای ثبت نام.بعد از اینکه دوباره وارد همون سالنه شدیم پریدم بغل فرانک و کلی ازش تشکر کردم.بااینکه یه شانس عالی رو از دست داده بودم اما باز همینم غنیمت بود برام.بعد از اینکه ثبت نام کردیم و هزینه رو به حسابشون واریز کردیم از باشگاه اومدیم بیرون. قرار شد تا دوهفته فرانک حمل و نقلم رو به دوش بکشه از اون به بعد خودم برم و بیام.چون باید کم کم یاد میگرفتم. قبل از اینکه بریم خونه فرانک منو به یه مرکز خرید بزرگ برد و چیزایی که دوست داشتم و یا واقعا برام لازم بود رو خریدم. اینقدره خوراکی های خوشمزه و خوشگل داشت که ادم هول میشد.کلی هم شکلات خریدم. ناهار رو هم با هم تو یه رستوران ایتالیایی خوردیم.غذاهای ایتالیایی ها واقعا فوق العاده بود اما بازم به گرد پای غذاهای ایران نمیرسید.بعد از ظهر هم قرار شد بریم دور شهر رو بگردیم. ناهار رو هم با هم تو یه رستوران ایتالیایی خوردیم.غذاهای ایتالیایی ها واقعا فوق العاده بود اما بازم به گرد پای غذاهای ایران نمیرسید.بعد از ظهر هم قرار شد بریم دور شهر رو بگردیم.شب خسته و کوفته برگشتم خونه.خیلی خیلی روز خوبی برام بود.پا گذاشتن تو یه دنیا ی جدیدی که نه با فرهنگشون اشنایی داری و نه کسی رو اونجا میشناسی برام جالب بود.فرانک هم خیلی خوب هوام رو داشت.درباره ی همه جا برام توضیح میداد.برام ولخرجی میکرد. حالا میفهم فرانک منهای اون حرف زدنای زیادش ادم خیلی خوبیه.میتونم باهاش احساس راحتی کنم با اینکه دوروز بیشتر از اشناییمون نمیگذره!! از پس فردا کلاس ورزشم شروع میشه.هفته ی بعد هم قراره با فرانک برم برای کارای دانشگاهم. کلاس ورزشم یک ساعت و نیم در روز و یه روز در میونه. یک روز در هفته هم مخوام کلاس شنا بردارم.چون دوست دارم از همه چیز اینجا استفاده کنم. **** دو هفته از اومدنم میگذره و من الان احساس راحتی بیشتری میکنم.فرانک تو همه ی کارام کمکم میکنه.اشپزیام رو هم به لطف کتاب اشپزی انجام میدم. درسته خیلی وقتا گند میزنم بهش اما بازم اینکه دستپخت خودت رو بخوری یه حال دیگه ای داره. دانشگاهمم که به لطف خدا و فرانک سریع ردیف شد.کلاسام رو جوری تنظیم کردم که با ورزشم تداخل نداشته باشه. بچه ها باشگاهمون خیلی قوین.بیشتریا چند ساله که دارن این کار رو انجام میدن.با سه تاشون هم دوست شدم. یکیشون رو خیلی بیشتر دوست دارم.اسمش نیکُل و خیلی هم خوشگله.چشمای ابی درشت با موهای بلوند داره که همیشه پایین موهاش یه فر درشت خرده.لبای قلوه ایی داره و بینیش هم کوچیک و خوش تراشه. دختر مهربونیه و برعکس من که خیلی پرجنب و جوشم اون همیشه ارومه.شاید به خاطر همینه که خیلی دوستش دارم.وقتی پیششم ارامش عجیبی رو حس میکنم. یه گاز دیگه به ساندویچم میزنم و به فرانک که داره درباره ی یکی از مسافرتاش به نیوزلند حرف میزنه خیره میشم.اصلا به حرفاش گوش نمیکنم.فقط سرم رو تکون میدم.بیشتر سرگرم بهشتیم که تو دستامه .چیز برگر واقعا یه بهشت زمینه.میترسم فرانک وسط حرفاش یه سوال ازم بپرسه منم که اصلا گوش نمیدم اونوقت وسط زمین و اسمون گیر میکنم. اخه خیلیا تا حالا مچم رو گرفتن.همینجوری که داشتن یه قضیه ی طولانی رو تعریف میکردن وسطش یه چیزی هم ازم میپرسیدن منم که دیگه دکترای پیچوندن رو از دانشگاه شهاب گرفته بودم همش میگفتم اوه اوه من برم توالت سریع میام. البته خیلی وقتا هم این کلک جواب نمیداده و من راه شریف خجالت کشیدن رو در پیش میگرفتم. ساندویچم که تموم شد نوشابم رو برداشتم و تکیم رو زدم به صندلی و شروع کردم به نوشابه خوردن.فرانک هنوز نوارش روشن بود و داشت حرف میزد.نمیدونم چرا هیچوقت متوجه نمیشد من اصلا به حرفاش گوش نمیکنم.همونجور که داشتم نوشابم رو میخورد از پنجره به بیرون خیره شدم.مردم در حال رفت و امد بودن.این فرانک بی سلیقه میزمون رو دقیقا روبروی در انتخاب کرده بود برای همین هم هرکسی که میرفت و میومد اول باید از زیر نگاه من رد میشد بعدش میرفت یه میز برای خودش انتخاب میکرد. نه.....نوشابه پرید تو گلوم....چقدر چهرش اشنا بود.کجا دیده بودمش.تند تند داشتم سرفه میکرد.فرانک بلند شد و زد پشتم.وقتی سرفم بند اومد دوباره بهش نگاه کردم.جلوی در ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد.با این سرفه هام بیشترم داشتم جلب توجه میکردم.وقتی تقریبا اروم تر شدم نوشابم رو دوباره برداشتم و مثل این خیره ها دوباره شروع به خوردنش کردم. پسره شروع کرد به قدم برداشتن.فکر میکردم الان رد میشه و میره.اما دقیق بالای سرم ایستاد.فرانک سرش رو بلند کرد و نگاهی تواٌم با تعجب به پسره انداخت. پس شاید من هم به نظر اون اشنا اومدم.سرم رو بلند کردم و بهش زل زدم.وای خدای من این اینجا چیکار میکرد.اینکه همون سهیل اویز خودمون بود.پس چرا شهاب چیزی از اومدن سهیل بهم نگفته بود. سهیل به انگلیسی گفت:شیرین خانوم شمایید؟ مثل خودش یه چهره ی بی تفاوت گرفتم و گفتم:بذار ببینم این صورت به شیشه خورده رو یه جایی دیده بودم.....اهان دم در خوابگاه سهیل-فکر نمیکردم هنوز هم همون حالت جبهه گیری احمقانتون رو حفظ کرده باشید......در ضمن از حافظه ی سه ثانییتون هم توقع نداشتم اون روز رو به یاد بیارید دندونام رو روی هم فشار دادم.چقدر پروئه. من-من روزای بد زندگیم رو خوب به خاطر میسپارم.....امروز هم همش یه حس حال بهم زنی داشتم حالا دلیلش رو میفهمم سهیل رو کرد به فرانک و گفت:سلام وقتتون بخیر.من سهیلم یکی از دوستان شیرین خانوم فرانک هم از جاش بلند شد و با سهیل دست داد و گفت:سلام سهیل عزیز منم فرانک هستم سهیل دوباره نگاهی به من انداخت و گفت:شهاب نگفته بود ازدواج کردید من-حالا چرا دارید حرص میخورید؟من نشد یکی دیگه....البته میدونم فراموش کردن من کار سختیه براتون سهیل پوزخندی زد وگفت:فکر نمیکردم اینقدر مونده ی پسرا باشید که بخوایید خودتون رو بند کنید بهشون من-منم فکر نمیکردم دیدن شوهر عزیز من اینقدر شمارو ناراحت کنه سهیل داشت رسما حرص میخورد....اما میدونم نمیخواست بیشتر از این باهام کل کل کنه.وای که چقدر ضایع کردنش حال میده.خدا کنه نره تا من یکم از کنف کردنش کیف کنم سهیل-از دیدنتون خوشحال شدم شیرین خانوم و بعدش سرش رو به نشانه ی احترام یکم خم کرد و رفت به سمت طبقه ی بالا.... وقتی سر میز نشستیم سرم رو کردم بالا و تو دلم گفتم:میگم خداجون کشته مرده ی این ارزو براورده کردناتم. وقتی ساندویچ فرانک تموم شد از رستوران اومدیم بیرون.یه انرژی خاصی درون خودم احساس میکردم.شاید بخاطر سهیل بوده.چون جدیدا وقتی کل کل میکنم انرژی میگیرم.باید اسم خودم رو بذارم کل کل اشام !! **** روزها میومدن و میرفتن.نمیدونم خسته نمیشدن اینقدر در حال رفت و امد بودن؟دیگه خبری از سهیل نشد.یعنی دیگه ندیدمش.چه توقعایی داشتم من اخه مگه غوله که من میخواستم تو شهر به این بزرگی دوباره ببینمش.از دیدارمون هم حرفی به شهاب نزدم. تو ورزشمم هم جا افتاده بودم.با همه ی بچه ها ی تیممون هم دوست شده بودم.مربیم هم از کارم راضی بود.میگفت پیشرفت خیلی سریعی دارم.شنا هم میرفتم.با اینکه اوایل هیچی ازش حالیم نبود اما حالا دیگه میتونستم با چند نفر مسابقه هم بذارم.تو دانشگاه و درسا هم موفق بودم.دانشگاه های اینجا زمین تا اسمون با تهران فرق میکرد. فرانک هم یه روز بهم گفت که میخواد با دوست دخترش ازدواج کنه.یعنی انتظار هر خبری رو داشتم غیر از این.یکی نیست بگه مرتیکه سن بابای من رو داری اونوقت تازه میخوای با دوست دختر جونت ازدواج کنی؟ ولی خب اینا فقط حرفای تودلی خودم بود.اون لحظه بهش گفتم:وااای فرانک چه خبر خوبی بود.فکر نمیکردم اینقدر زود تصمیم به ازدواج بگیری (!!) لپتاپم رو پام بود و در حال چت کردن با نیکلم.داره درباره ی دوست پسرش بهم میگه که چقدر شر و شیطونه و روحیاتش اصلا بانیکل نمیسازه اما بازم نیکل دوستش داره. دوباره از پنجره به بیرون نگاه میکنم.چه روز افتابی قشنگی.امروز تعطیله.باید یه برنامه برای خودم بچینم. دیگه حالا رفت و امد با اتوبوس رو یاد گرفتم.میتونم راحت برم و بیام.مترو هم خیلی وقتا به دادم میرسه. شاید سینما برم و یه نهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.شایدم برم دوچرخه کرایه کنم و دور شهر رو دور بزنم و بعدش یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.یا میتونم برم خرید و بعدش یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.رفتن به پارک هم میتونه خوب باشه تازه بعدش هم میتونم یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم!اهان فهمیدم خودم رو یه نهار خوشمزه مهمون میکنم.چرا از اول به ذهنم نرسید؟؟!! نیکل میخواد با مامانش بره خرید برای همین ازم خدافظی میکنه و میره.من میمونم و تنهایی خودم و خونه و یه دلتنگی کوچولو اون گوشه های دلم.برای همین گوشی رو بر میدارم و به خونه زنگ میزنم.بعدش با نسیم هم صحبت میکنم.حالا نوبت بهنوشه.اروم شمارش رو میگرم.نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم. بهنوش-جونم شیرین من-سلام بهنوش بهنوش-سلام دبه ی ترشی من-زهر مار دبه ی ترشی اصلا منم بهت میگم بد مزه به جای به نوش بهنوش بعد از اینکه خندید گفت:وای خدای قبلانا بامزه تر بودی الان خنک شدی من-بهنوش گل بگیر اونجا رو بهنوش-تسلیم تسلیم.....خب چطوری رفیق قدیمی؟ یه لحظه دلم گرفت.به یاد اون روزا افتادم.روزای دانشگاه.خونه مجردیمون.از کجا میدونستیم ترم بعدی فقط یکیمون میره به اون دانشگاه؟ من-بد نیستم.امروز تعطیلم حوصلم سر رفته بهنوش-تو ر وقت حوصلت سر میره زنگ میزنی ها من-خب دوست به درد همین لحظه ها میخوره دیگه بهنوش-راستی شیرین فکر نمیکردم چیزی از کوهیار نپرسی یه خبر داغ برات دارم ته دلم لرزید اما لحن بی تفاوتم رو عوض نکردم:چیزی شده؟ بهنوش با هیجان گفت:الان سه ماه از رفتن تو میگذره....البته اگه اشتباه نکنم. من-درسته خوب که چی؟ بهنوش-خوب تو این سه ماه من هیچ خبری از کوهیار نداشتم تا اینکه هفته ی پیش زنگ زد بهم من-خب چی گفت؟ بهنوش-گفت یه قراره بذاریم یه کاری باهام داره من-ای بابا بهنوش یه نفس زر بزن دیگه هی باید کوکت کنم بهنوش-اااا .....خیلخب دارم میگم دیگه.خلاصه منم قبول کردم.قرار شد اون بیاد کرج.برای فرداش تویه پارک قرار گذاشتیم.روز قرار رفتم.....کلک چه خوشتیپی رو هم به تور ..... من-بهنوش دارن در میزنن من بعدا بهت زنگ میزنم بهنوش-باشه پس هروقت تونستی زنگ بزن فعلا من-خدافظ گوشی رو کلافه پرت کردم روی مبل.ای ادم مزاحم.از تو چشمی نگاه کردم ببینم کیه.فرانک بود.....حالا نمیشد دو دقیقه ی دیگه بیای؟ گوشی رو کلافه پرت کردم روی مبل.ای ادم مزاحم.از تو چشمی نگاه کردم ببینم کیه.فرانک بود.....حالا نمیشد دو دقیقه ی دیگه بیای؟ در رو باز کردم و تعارفش کردم بیاد تو.وقتی باهم رو مبل نشستیم گفت:ببخشید شیرین عزیز که امروزوقتت رو گرفتم اره بخدا یه مزاحم به تمام معنایی الان فرانک-اما خب دوست دخترم امروز کار داشت و نمیتونست باهام بیاد تا بریم بیرون منم که حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم بیام اینجا تا با تو برم بیرون من-اووووه چه فکر عالی کردی اتفاقا امروز منم تو فکر تو بودم تا باهم بریم بیرون اره جونه خودم و عمه ی محترمم فرانک-پس چه بهتر پاشو حاظر شو بریم بیرون از روی ناچاری یه جیغ کوتاه کشیدم و گفتم پس چقدر خوش بگذره.جین ابیم رو با تی شرت صورمه اییم پوشیدم و موهام رو هم کیلیبس زدم و کلاه مشکیم رو هم سرم گذاشتم و رفتم بیرون. فرانک هم پشت پنجره داشت بیرون رو تماشا میکرد.از پشت بهش دقیق شدم.هیکل ورزشکاری داشت.خیلی هم خوش تیپ بود.یه تی شرت خاکستری با شلوار کتون مشکی پوشیده بود.لا به لای موهاش هم میشد تار های سفید رو که نشونه ی 37 سال سنش بود رو دید.چشمای قهوه ایش که همیشه تو نور خورشید رگه های عسلی داشت منو یاد کوهیار مینداخت.لبای باریک و بینی نسبتا پهنش که به صورتش میومد باعث شده بود یه چهره ی دوست داشتنی رو ازش بسازه.شکمو بودنش بهترین اخلاقش به حساب میومد چون همیشه تو غذا خوردنا باهام پایه بود.از این رو هیچوقت هیچکدوممون نمیذاشتیم به شکمامون بد بگذره. من-من امادم فرانک نگاهی بهم انداخت و گفت:مثل همیشه بهترین تیپت رو میزنی فرانک در رو باز کردو رفت بیرون منم عینک افتابیم رو از روی میز برداشتم و پشت سرش از خونه خارج شدم.برعکس همه ی روزهایی که بودن در کنار فرانک باعث سرگرمیم میشد امروز باعث شد گند بزنه به روزم. **** شب خسته و کوفته برگشتم خونه.ساعت 11 شب بود.برای همین از زنگ زدن به بهنوش صرف نظر کردم. کلاهم روکناری انداختم و خودم رو پرت کردم رو مبل.روز خوبی بود اما اینقدر حس فوضولیم فعال شده بود که هیچی ازش نفهمیدم. **** صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه تند تند یه قهوه ی هول هولکی خوردم پریدم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم. تاپ بنفش با شلوارک مشکیم رو پوشیدم.و مثل همیشه هم یه سویی شرت روش تنم کردم تا راحت باشم.با اینکه اینجا کسی به کسی کاری نداشت اما خودم با تاپ راحت نبودم. کولم رو انداختم رو دوشم و هندزفری و عینکم رو هم برداشتم و زدم بیرون.چون ورزشگاه از خوابگاه دور بود مجبور بودم زود راه بیفتم. هوای صبحگاهی رو با تمام وجود کشیدم تو ریه هام.هندزفری رو زدم تو گوشم و شاد ترین اهنگم رو انتخاب کردم و به راه افتادم.نصف راه رو پیاده میرفتم و نصفه ی دیگه رو با اتوبوس.از اونجایی که پیاده روی اونم تو صبح زود و تنها و همراه با اهنگ خیلی حال میداد هرگز با فضای خفه ی اتوبوس عوضش نمیکردم. مسابقه ایی که قرار بود امروز بین دوتا تیم تو ورزشگاه برگزار بشه 1-2 به نفع تیم ما تموم شد.البته گل تساوی رو مدیون من بودن ! وقتی برگشتم خونه خیلی خسته تر از روزای دیگه بودم.اونم بخاطر این بود که انرژی زیادی صرف مسابقه کردم.پاهام داشتن میرفتن تا روی تخت ولو بشن اما یه دفعه یاد بهنوش و قضیه ی پارک افتادم. دوییدم سمت گوشیم و و شماره ی بهنوش رو گرفتم.خیلی منتظر موندم اما کسی گوشی رو برنداشت.دوباره زنگ زدم ایندفعه هم میخواستم قطع کنم که صدای فرهاد تو گوشی پیچید. فرهاد-بله؟ من-سلام فرهاد فرهاد-سلام شیرین خانم من-مرسی منم خوبم با احوال پرسی های شما بله زندگی هم راحته بله بله دانشگاه هم خوبه فرانک هم خیلی کمکم میکـــــ....... فرهاد-شیرین خانم یه لحظه اجازه بدید من خودم میپرسم من-نه اخه با بهنوش کار واجب دارم فرهاد-خب بهنوش الان تو دسترس نیست اگه لطف کنین 10 دقیقه دیگه زنگ بزنین میاد من-مگه کجاست؟ فرهاد-گفتم که نیست دیگه من-فرهاد 23 سال سنمه ها....ای بابا باشه کارش که تموم شد بگو بزنگه فرهاد خنده ای کرد و گفت:ای بابا چقدر تو منحرفی دختر من-دست پرورده ی خودتم....خدافظ فرهاد-خدافظ گوشی رو پرت کردم رو تخت.اخه همین الان کدوم گوری رفتی تو دختر.یکم رو تخت نشستم و منتظر زنگ شدم.اما کم کم خسته شدم و دراز کشیدم.داشتم به کوهیار فکر میکردم.چقدر دوست داشتم عکس العملش رو وقتی دفترخاطراتم رو میخونده ببینم.اینقدر به این موضوع فکر کردم که پلکام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم. ساعت 6 بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم.وای خدا خیلی خوابیدم.اخه خیلی هم خسته بودم.هلک و هلک رفتم به سمت توالت و دست و صورتم رو شستم و رفتم تو اشپزخونه برای خودم چای دم کردم.یه دونه شکلات از تو کابیت برداشتم و گاز زنان رفتم پای تلوزیون نشستم. تو حال و هوای خودم بودم که با یاداوری بهنوش مثل فنر که چه عرض کنم مثل شاه فنر از جام پریدم و رفتم سمت گوشیم.دوتا تماس شهید شده ازش داشتم.خدا بیامرزشون بچه ها خوبی بودن. سریع شمارش رو گرفتم.با دومین بوق خودش جواب داد.بخدا اگه ایندفعه جواب نمیداد شهاب سیریش رو مینداختم به جونش. بهنوش-به به سلام دبه ی لیته من-زهر مار دبه ی لیته ....من تا اراده کنم خواستگارام صف میکشن بهنوش-تو راست میگی....اصلا کور شود هر که نتوان دید من-تو هم باید کور بشی...شوهر ندیده جونم زنگ زدم ادامه ی اون قضیه ی کوهیار رو تعریف کنی بهنوش-اولا جواب ابلهان خاموشیست دومــــ..... سریع پریدم تو حرفش و گفتم:جواب خران هم توگوشیست بهنوش نچ نچی کرد و گفت:اینارم اونجا بهت یاد میدن بی ادب؟ من-بهنوش جون فرهاد جونت بگو دیگه اون روز چی گفت؟ بهنوش-چون خواهش میکنی باشه میگم.....هیچی دیگه رفتم سر قرار.یه تیپی زده بود لعنتی دختر کش من-هیز بی چشم و رو مگه خودت اقا نداری که پسر مردم رو دید میزنی؟ بهنوش-یه نگاه حلاله....گل بگیر اونجا رو تا بگم خلاصه که رفتم سر قرار.تا منو دید سریع از جاش بلند شد و شروع کرد به احوال پرسی بعدش هم باهم رفتیم رو یه نیمکت نشستیم.بعد از کلی حاشیه چینی و چرت و پرت گفتن ازم خواست ایمیلت رو بهش بدم من-خب خب تو چیکار کردی؟ بهنوش-هیچی دیگه دیدم جوون مردم داره از دست میره دادم من-تو بیجا کردی بهنوش-شیرین الان وقت ندارم باهات کل کل کنم مامان صدام میکنه فعلا بای من-ای بخوره تو سرت اون بای گفتن...خدافظ بعد از اینکه گوشیم رو انداختم اونور رفتم تو فکر.چرا ایمیلم رو میخواسته؟این بهنوش هم همش دوست داره دستش تو کار خیر باشه.خب بگو نباید یه مشورتی باهام میکردی بعدش میدادی؟ میخواستم برم برای خودم چای بریزم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.شیرجه رفتم رو گوشیم.بهنوش بود. -شیرینی بد تر از تلخی ترسیدم پای تلفن بهت بگم شمارتم بهش دادم....گفتم شاید دیگه تو ایمیلت نری شمارتم محض احتیاط داشته باشه....عصبی نشو خونت چرک میشه..بوس بوس) دوست داشتم بهنوش اون لحظه دم دستم باشه.فقط الان باید رو یه چیزی عصبانیتم رو خالی کنم.اولین چیزی که به نظرم اومد ته مونده ی شکلاتم بود.برداشتتمش و میخواستم از پنجره پرتش کنم پایین.اما یه لحظه به کاکائو های مظلومش خیره شدم.التماس ازشون شر و شر میبارید. دلم نمیومد پرتش کنم پایین برای همین هم همش رو کردم تو دهنم و
برچسب ها: دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان ایرانی و عاشقانه دختر فوتبالیست | دخترک کولی کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان قدیسه نجس - رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62983

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا