تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر فوتبالیست (فصل دهم)



دوباره به باب نگاه کردم.صورتش پر بود از کک و مک.خدایا توبه همون کوهیار رو هم با تر و منت بهم بدی برام کافیه.کلا من دختر قانعیم اخه !!
با اشره ی داورا وارد زمین شدم.امسال دیگه از اون دختر تخس پارسال خبری نبود.بجاش یه خانم حدودا 25-30 اومد باهام بازی کرد.با سوت داورا شروع کردیم.
خیلی وقتا به این نتیجه میرسیدم که حالا دیگه من با اون شیرین پارسال که خیلی ناشیانه بازی میکرد خیلی فرق کردم.به وضوح میتونستم تعجب رو تو صورت اون خانم بخونم.چون میتونستم به راحتی توپ رو از بین پاهاش ازاد کنم.
یک سال تمرین کردن زمان کمی نیست.مخصوصا برای ادمی مثل من.درسته در عین حال خیلی تنبلم اما بازم با بچه ها میرفتم بیرون فوتبال بازی میکردم.کلاس بنسازی میرفتم.تو باشگاه هم سنگ تموم میذاشتم.
با گلی که من زدم سوت پایان بازی به صدا در اومد.
همونجور که به توپی که وسط دروازه بود خیره شده بودم عرق هام رو هم پاک میکردم.صدای کف زدنی باعث شد با تعجب برگردم و با چهره ی بشاش فرانک روبرو بشم.این تشویق یعنی چی؟
فرانک به سمتم اومد و بغلم کرد.خیلی خوشحال بود.وقتی از بغلش اومدم بیرون گفتم:یعنی قبولم کردند؟
فرانک:ته این یعنی من از بازیت راضی بودم
پوفی کردم و با لحن خسته ای گفتم:حالا همچین اومدی سمتم گفتم روهوا زدنم
فرانک لبخند عمیقی زد و گفت:اینقدر غرغرو نباش دیگه بیا بریم ببینم چی میگن
باب از جاش بلند شد و گفت:بازی قشنگی بود خانم فردا همین موقع میبینمتون
تشکری کردم و عرق ریزون از باشگاه اومدیم بیرون.
من-فرانک ارزش اون همه استرس من رو نداشت اینکه خیلی بازی ساده ای بود
فرانک دستم رو گرفت و گفت:حالا فعلا بیا بریم یه چیزی بهت بدم بخوری
خوشحال شدم و سریع گفتم:اره چه فکر خوبی
فرانک-ای دختر شیطون
من-ما ایینیم دیگه
*****
به سختی از تختم دل کندم و رفتم به سمت در.در رو که باز کردم با چهره ی بنفش فرانک روبرو شدم.
با من من گفتم:نه اینکه خواب مونده باشم ها....نه...فقط...اهان ...میخواستم تورو به یه بهنونه ای بشکونم خونم تا باهم صبحونه بخوریم.....حالا بیا تو اونجا واینستا واریس میگیری
با قدم های بزرگی خودم رو به توالت رسوندم و در رو قفل کردم.نفس راحتی کشیدم.باز دوباره خواب موندم.این فرانک اخر این چهارتا شیویدی هم که بالای سرش داره رو بخاطر من از دست میده
صدای غرغرهای فرانک رو توی خونه میشنیدم اما اهمیتی ندادم و به سمواک زدنم ادامه دادم.
*****
فرانک بریم دیگه
کلافه و عصبی روبروش ایستادم و به حرکاتش زل زدم.همچین با ارامش لقمه میگرفت که انگاری اومده لب دریا !
دوباره فریادم خونه رو لرزوند:فرانک دیر شد دیگه چقدر صبحونه میخوری
فرانک نیم نگاهی بهم انداخت و اروم گفت:چیزی گفتی؟
پام رو با حرص به زبون کوبوندم و گفتم:فرانک پاشو دیگه
فرانک از جاش بلند شد و گفت:نمیدونی وقتی یکی رو حرص میدی چه حالی میده
کیفم رو کوبوندم پشتش و گفتم:برو . و همراهش از خونه خارج شدم.
اگر امروز جواب منفی بهم میدادن چی؟اگه میگفتن نه قبول نیستی چی؟یعنی یه سال دیگه باز باید کار کنم؟ نه دیگــــه !
به نیت چهارده معصوم چهارده هزار صلوات از طرف مامانم واسه خودم نذر کرده بودم.اگه قبول میشدم میگفتم مامانم بشینه چهارده هزارتا صلوات واسم بفرسته.از طرف خودمم هم به نیت پنج تن پنج تا نذر کرده بودم.
دوتاش رو الان فرستادم سه تای دیگش رو هم گذاشتم واسه وقتی که قبولم کردن !
فرانک داشت کنار گوشم جملات ارامش دهنده میگفت.وسط حرفاش هم گفت اگه قبولت بکنن تو خونم یه مهمونی به افتخارت میگیرم.
روبروی میز مشنی ایستادیم.دوباره همون نگاه وحشتناکش رو بهم انداخت.منم به فارسی چندتا فحش اب دار بهش گفتم.دختره گیج نگاهم کرد و فرانک ریز خندید.چون بعضیاش رو به فرانک یاد داده بودم.
فرانک-خانوم اومدیم نتایج مسابقه ی دیروز رو بگیریم.
منشی نگاهی دوباره بهم انداخت و توی لیست جلوش دنبال یه چیزی میگشت.
فرانک گفت:مگر شما اسمش رو میدونید خانوم؟
منشی که بدجور ضایع شده بود گفت:میخواستم جو عوض بشه
اروم لبم رو گاز گرفتم تا اون وسط قهقه نزنم.اخه توکه ضایع شدی چرا میخوای انکارش کنی؟
فرانک اسم و فامیلم رو بهش گفت و دوباره پروندم رو جلوش گذاشت.دختره بعد از اینکه مارو پنج دقیقه معطل خودش کرد با بی حالی گفت:قبول شدند ایشون میتونن بیان این باشگاه
اول نگاهی به چشم های بی تفاوت دختره کردم.بعدش هم به فرانک زل زدم.فرانک سریع منو کشید تو اغوشش و گفت:شیرین ما تونستیم نه نه تو تونستی
وسط اون همه خوشحالی و هیجانی که داشتم گفتم:اره من تونستم تودیگه چرا بیخودی خودت رو قاطی میکنی
به فارسی اروم گفتم:مرسی خداجونم تا عمر دارم ممنونتم
حالا چطوری به مامانم بگم که باید چهارده هزار صلوات بفرسته؟
وای خدا همچین عدد پروندم انگاری کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری بودم !
فرانک –شیرین باورت میشه؟باورت میشه؟
چندبار بالا و پایین پریدم و گفتم:نه فرانک باورم نمیشه....خب معلومه که باورم میشه
فرانک قهقه ای زد و گفت:اینجا هم دست بر نمیداری تو دختر !
من-ای بابا فرانک من اگه دست بردارم که باید باهم بشینیم همش گریه کنیم
دوباره هیجان زده شدم و پریدم بغلش

من-ای بابا فرانک من اگه دست بردارم که باید باهم بشینیم همش گریه کنیم
دوباره هیجان زده شدم و پریدم بغلش
****
نگاهی به میگوها کردم.نه اصلا امکان نداشت من به اینا لب بزنم.
فرانک با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:تاحالا میگو نخوردی؟
من-من؟نه بابا خوردم.اصلا تو ایران رسمه هفته ای یک بار همه باید غذاهای دریایی رو بخورن
فرانک-چه رسم جالبی
من-اره دیگه
دوباره با کلافگی به میگوهام نگاه کردم.اخه من کی میگو خورده بودم که الان اینو گفتم؟هروقت مامان و بابام میگو میخوردن من با انزجار پس میزدمش.
اما برای اینکه از شر نگاه های خیره ی فرانک راحت بشم و یه جورایی کم نیورده باشم یه دونه میگو رو کرده تو چنگالم و با لبام نزدیک کردم.
تصور اینکه اونا تو اب کرم میخوردن حالم رو عوض کرد.خدایا چرا همش بید منو تو این شرایط سخت قرار بدی؟
دهنم و باز کردم و تو یه حرکت جوانمردانه و سریع میگو رو کامل کردم تو دهنم.اول همونجور تو دهنم نگه داشته بودم.اما کم کم شروع به جویدنش کردم.وقتی گوشت نرمش زیر دندونم میومد حالم بد میشد.برای همین سریع قورتش دادم.نوشابم رو سریع برداشتم و سر کشیدم.اصن یه وضعی
مثلا خیر سرم اومده بودم ناهار قبولیم رو به فرانک بدم.خودم که زهرم شد.اونم که کاملا معلومه خیلی میگو دوست داره.خدا رو شکر از این میگو کاملا نگرفتم وگرنه الان میموندم با اون شاخک های درازشون دقیقا چیکار بکنم؟!
ظرف غذام رو پس زدم و به فرانک گفتم:من گرسنه نیستم تو بخور.
فرانک شونه ای بالا انداخت و میگو های من رو هم برداشت و ریخت تو بشقابش و با اشتها شروع کرد به خوردن.نگاهم رو از دهن کوهیار گرفتم تا بیشتر از این حالم بد نشه.
*****
خودم رو روی تختم پرت کردم و به سقف خیره شدم.از اینکه قبولم کرده بودن خیلی هیجان زده بودم.هنوز هم اثاری از خوشحالی تو رفتارم دیده میشد.
گوشیم رو برداشتم و شماره ی شهاب رو گرفتم.
شهاب-بله؟
من-سلام بر پسر ارشد خانواده ی شیرین خانم اینا
شهاب-به به سلام خواهر دیوونه ی خودم که هیچوقت هم قصد نداره ادم بشه
من-همینیه که هست.حالا حرف اضافه نزن زنگ زدم مثل دوتا مرد باهم حرف بزنیم
شهاب-بگو
صدام رو بردم تو اوج ناراحتی و گفتم:شهاب اخه ن چقدر بدبختم...اخه بدشانسی تا کجا....میدونی امروز چه روزی بود؟
شهاب-اره روز جهانی سالمندان
من-پس روزت مبارک
شهاب خندید و گفت:خب حالا که چی؟رفتی پیش سالمندان دعوتت کردن بری اونجا زندگی کنی؟
من-شهاب من جدی ام
شهاب-نه تو شیرینی
من-بخدا قطع میکنم ها
شهاب-حالا چت شده بی جنبه شدی؟
من-خب....خب....امروز اون تست ورودی ورزشگاه....بود
شهاب-رفتی؟
من-اره رفتم...اما....اما
شهاب بانگرانی پرسید:اما چی؟قبولت نکردن؟
من-شهاب....اما....اخه اونا....قبولم ....
شهاب-شیرین جون بکن
من-...اونا....اونا....قبولم کردن
صدای جیغ شهاب پیچید تو گوشم و باعث شد ضربان قلبم بالا بگیره.چقدر دیدن خوشحالی اعضای خانوادت میتونه برات لذت بخش باشه.
شهاب-شیرین تو معرکه ای...پس بالاخره به حقت رسیدی...خواهر خودمی.خواهر دیوونه ی خودمی
خنده ای از سرخوشی کردم و گفتم:تو هم داداش حزب باد خودمی
شهاب-لوس ننر
من-شهاب دارن در میزنن فعلا کار نداری؟
شهاب-تبریک میگم گوگولی.بای
من-بای و زهر مار...خداحافظ
نصف فارسی حرف میزنه نصف انگلیسی.خب یا اینور باش یا اونور دیگه.
در رو باز کردم و با چهره ی بشاش نیکل روبرو شدم.پرید بغلم و گفت:تبریک میگم عزیزم خبرش رو تو سایت ورزشگاهش خوندم
گونه ی نیکل رو بوس کردم و گفتم:ممنونم عزیزم.خوب کاری کردی اومدی منم حوصلم سر رفته بود.
نیکل با خوشحالی که از حرکاتش معلوم بود رفت به سمت مبل ها و من هم در رو بستم و رفتم پیشش.
*****
یک بار دیگه خودم رو تو اینه چک کردم.به نظر خودم که خیلی توپ شده بودم.ولی کاملا مطمئن بودم الان که برم بیرون اینقدر مردم از من خوشتپ تر پیدا میشن که از کت جدیدم زده میشم.
یه کت بلند لیمویی خریده بودم که تا زانوم میومد.زیرش هم یه بلوز معمولی پوشیده بودم.شلوار لی مشکیم رو هم پام کردم.موهام رو هم با کش بستم.کلاه مشکیم رو هم سرم کردم.کفشهای لیموییم رو هم پام کردم. کوله پشتی مشکیم رو هم برداشتم و زدم بیرون.
اولین روزی بود که میخواستم برم به ورزشگاهم.اگر از استرسی که داشتم صرف نظر کنیم خیلی خوشحال بودم.قدم هام رو سریع تر بر میداشتم.چون سوز سردی که به صورتم میخورد باعث میشد احساس سرما کنم.
دو ماه دیگه کریسمس بود.برای همین هوا کم کم داشت رو به سردی میرفت.دستام رو بیشتر تو جیبام فرو کردم و به راهم ادامه دادم.
*****
نگاهی به بچه ها ورودی جدید انداختم.رو هم رفته ده نفر بودیم.بعضیا که خیلی ریلکس بودن.بعضی ها هم که ازشون ابشار استرس جاری بود.
منم که بیشتر شبیه سیب زمینی بی رگ بودم.دیگه نه استرسی داشتم و نه خوشحالی.فقط منتظر بودم یکی بیاد تکلیف مارو مشخص بکنه.
بعد از چند دقیقه معطلی یه خانم مسنی اومد پیشمون.حدودا 45-50 داشت.
همه رو دور خودش جمع کرد و با ریز بینی به برگه های توی دستش زل زد.همونجور که داشت به بزگه ها نگاه میکرد گفت:اینا هستم.
بعد از مکث کوتاهی سرش رو بلند کرد و همه رو از زیر عینکش نگاه کرد و گفت:تا سه ماه من باهاتون کار مکینم.بعدش پنج نفرتون رو انتخاب میکنم برای تیم اصلی.پنج نفر دیگه میرن برای ذخیره.یعنی اگر اون پنج نفر به هر دلیلی از تیم ما خارج شدن اونا جایگزین میشن.ولی بازم یه جورایی نباید زیاد امیدی به بازی توی تیم داشته باشن.از صد و هفتاد نفری که امسال تست دادند شماها انتخاب شدید.ازتون انتظار دارم خودتون رو نشون بدید و بشدش اون چیزی که ما میخوایم.
تن صداش رو بلند کرد و گفت:اینجا با کسی شوخی ندارم
جاش بود که چشمام رو براش لوچ کنم و بگم چی میگی؟....خدایا امسال رو با این زنیکه ی خشک به خیر بگذرون.
دستاش رو بهم کوبید و گفت:برین تو محوطه
همه به حالت دو وارد محوطه شدند.منم قدم زنان دنبالشون رفتم.همچین راه میرفتم که انگاری دارم تو گالری قدم میزنم.
اینا دستش رو محکم به پشتم کوبید و گفت:برو دیگه
نگاه با توام با تعجب بهش کردم و گفتم:پس دارم چیکار میکنم؟
اینا چشماش رو ریز کرد و گفت:داری مسخره بازی در میاری
روم رو کردم اونور و گفتم:فکر میکنی
اینا همچین دندوناش رو بهم سایید که صداش حتی به گوشهای منم رسید.خوشم اومد.یک – هیچ....من تا این رو سرجاش ننشونم شیرین نیستم.همچین سر ما داد میکشه انگاری ما برده هاشیم !!
اینا دستم رو محکم کشید و گفت:بهت گفتم برو وقتمون کمه
برای اینکه بیشتر از این باهاش لج نکنم به سرعت قدم هام اضافه کردم و به سمت بچه ها رفتم.
******
تمرین های سختی که اینا با ما میکرد یه لحظه باعث شد تصور کنم اومدم سربازی.فکر کرده ما تراکتوریم.خب یکم روز اولی سبک تر کار میکردی.
عرق ریزون به سمت رختکن رفتم و خودم روی صندلی ولو کردم.
روی صندلی دراز کشیدم و دستم رو از دوطرف صندلی اویزون کردم.خیلی خسته شده بودم.واقعا زن سخت گیری بود.
******
دوباره به نیکل نگاه کردم.از خنده بنفش شده بود.اخه مگه زیر اون پوستش چی ترشح میشه که بنفش میشه؟نکنه کشت بادمجون داره اون زیر من نمیدونستم؟
نیکل-دختره ی شیطون تو نمیتونی بری یه جا و درست رفتار کنی؟
من-به من چه....میخواست اونقدر قلدر بازی در نیاره
نیکل-از دست تو...حالا از باشگاهش راضی هستی؟
من-راضی نباشم چی باشم؟
نیکل-با دانشگاه تداخل نداره؟
من-نه بابا دانشگاه رو همچین سبک برداشتم که خسته نشم
نیکل-خدایی تو همه ی موارد به فکر راحتیت هستی ها
من-دیگه من اینجوریم.حالا ول کن اینا رو میای بریم شهر بازی؟امروز هوسم کرده برم
نیکل-اره فقط بذار به مامان بگم که تا شب نمیام
بعد از اینکه پول ابمیوه هامون رو حساب کردیم از مغازه اومدیم بیرون.امروز هوا بهتر شده بود.برای همین فقط یک کت کوتاه پوشیده بودم.
سوار ماشین نیکل شدیم و به سمت شهر بازی به راه افتادیم.
یه ربع بعد روبروی شهربازی توقف کردیم و از ماشین پیاده شدیم.صدای جیغی که از هر طرف شنیده میشد باعث شد امپر هیجانم بزنه بالا.به شونه ی نیکل زدم و گفتم:بزن بریم دیگه
*****
داشتم به وسیله ی بازی که روبروم بود دقت میکردم.تک تک چهره ها رو از نظر میگذروندم تا میزان ترسناک بودن وسیله رو تخمین بزنم.بعدش هم به اولین توالتی که نزدیکمون بود نگاه کردم.بالاخره ادم باید احتمالات رو در نظر بگیره.دور اندیشی که میگن به الان من میگن.
بلیتم رو به نیکل دادم و گفتم:من یه توالت برم و بیام
بعد از چند دقیقه که برگشتم پیش نیکل.نیکل بلیتم رو به دستم داد و گفت:بیا بریم دیگه دختر نمیدونی این بازی چقدر باحاله
دوباره به بازی نگاه کردم.اره خیلی باحال بود.....برو بابا کجای این باحال بود.فقط ارتفاعش تا اسمون بود.نکه منم عشق ارتفاع بودم ! از یک پل هوایی رد میشدم دست و پام یخ میکرد و رنگم میپرید.حالا برم سوار این بشم؟
من هیچوقت تو شهر بازی بازی هایی که ارتفاع داشتن رو سوار نمیشدم.بیشتر همین زمینی هارو سوار میشدم.حالا هم روم نمیشد به نیکل بگم از ارتفاع میترسم.
نیکل دستم رو کشید و گفت:بدو بریم دیگه
دنبال نیکل به راه افتادم.ای خداجون یه دستگاه زمان پرت کن پایین منو برگردون عقب به نیکل بگم بیا بریم استخر.
بلیت هارو دادیم و وارد شدیم.
کمربندم رو بستم و و دسته ها رو محکم گرفتم.بازی که سوار شده بودیم شبیه بهUبود.10 تا صندلی گرد تا گرد هم بودن.کابین ها اول توسط یه طناب کشیده میشدن بالا و اون بالا ایست میکردن.بعد تو یه حرکت ناجوانمردانه طناب ول میشد و ما با سرعت پرت میشدیم پایین.
با یه صدای تیک مانند حرکت کردیم.هرچی بالاتر میرفتیم دست و پام بیشتر یخ میکردن. تی شرتم از شدت عرق به تنم چسبیده بود.
حتی حاضر نبودم دستام رو از دستگیره ها جدا بکنم.کابین ها ایست کردن.هر لحظه امکان داشت پرت بشیم پایین.همونطور که داشتم صلوات میفرستادم زیر لب گفتم:خدا جون حواست به من باشه دیگه خودمون به خودت سپردم
تا این حرفم رو زدم یه لحظه احساس کردم صندلیم داره تکون میخوره.همونجا بود که دریافتم صندلی ها دارن دور میزنن.بعد از اینکه یه دور زد صندلی من دقیقا توی شیب قرار گرفت.یعنی همون سر.و این ته بد شانسی بود.
تا خواستم با خدا صحبت کنم کابین ها ول شدن و با سرعت مرگ اومدیم پایین ومن احساس کردم هر لحظه ممکنه صورتم فرو بره توی اهن ها.
بین جیغ هام فریاد زدم خدا جون اشتباه شد نمیخواد هوام رو داشته باشی.همینکه نگام کنی کافیه....(جیـــــــغ)
تا خواستم با خدا صحبت کنم کابین ها ول شدن و با سرعت مرگ اومدیم پایین ومن احساس کردم هر لحظه ممکنه صورتم فرو بره توی اهن ها.
بین جیغ هام فریاد زدم خدا جون اشتباه شد نمیخواد هوام رو داشته باشی.همینکه نگام کنی کافیه....(جیـــــــغ)
*****
دستم رو به سرم گرفتم و از وسیله اومدم بیرون.نیکل خودش رو بهم رسوند و گفت:وای خدای من چقدر کیف داد...تو چرا قرمز شدی؟
دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم:اندرلاین پوستم بوده حتما
نیکل زد زیر خنده و چیزی نگفت.خودم هم یکم فکر کردم و گفتم حتما اون بالا مغزم هم تکون خورده.نکنه خیلی سرجاش بود که حالا بیشتر تکون خورده.اخه دخترجون اندرلاین پوست دیگه چیه؟!
نیکل دستم رو کشید و گفت بیا بریم عکسمون رو ببینیم
به دستم نگاه کردم و تو دلم گفتم:اگه امشب دستم کنده نشه خیلی شانس اوردم
نیکل عکسمون رو پیدا کرد و پولش رو حساب کرد و داد به دستم و گفت:ببین چقدر بامزه افتادیم
به قیافه ی نیکل نگاه کردم.موهای خوش رنگش تو باد پریشون شده بودن و چهرش با یه خنده ی بزرگ خیلی قشنگ و بامزه شده بود.به خودم زل زدم هرچی نیکل خوب افتاده بود من تاپاله افتاده بودم.
صورتم که بنفش شده بود و چشمام در حال بیرون زدن ار حدقه بود و دهنم که بیشتر شبیه دهن سوسمار شده بود اینقدر چهرم رو بی ریخت کرده بود که سریع عکس رو دادم دست نیکل و گفتم من اینو نمیخوام.
نیکل شونه ای بالا انداخت و گفت :ولی خیلی خوشگل شده
******
شب با یه حال زاری اومدم خونه که به توبه کردن افتاده بودم.نیکل مجبورم کرد که تمام بازی هایی رو که تو ارتفاع بودن رو سوار بشم.حسابی جونم رو کشید بیرون.
اصلا از هرچی شهر بازی بود زده شدم.
ساعت رو نگاه کردم.الان حتما ایران ساعت نه شبِ.گوشی رو برداشتم و شماره ی بهنوش رو گرفتم.درست نبود نه شب زنگ میزدم خونه ی نسیم چون زیاد با بهروز راحت نبودم و رودربایستی داشتم.
بعد از چندتا بوق صدای بهنوش تو گوشم پیچید.
بهنوش-هان؟
من-هان یعنی جان دیگه؟
بهنوش-بگو چیکار داری؟
من-اااا بهنوش چته؟
بهنوش-دختر جون تو درک نمیکنی من دیگه مجرد نیستم؟همش که نمیشه ور دل تلفنم بشینم و با تو چرت و پرت بگم...بدو باید برم شام درست کنم
من-اصلا قطع میکنم
بهنوش-نه بابا دختر چقدر لوس شدی دارم باهات شوخی میکنم...حالا چطور هستی؟
من-بـــد...اخه از شهر بازی اومدم
بهنوش-باز که تو غلطای اضافی کردی دختر
من-فرهاد چطوره؟
بهنوش-اقا فرهاد هم خوبه
من-بهنوش....اممم...یه چیزی
بهنوش-باز چیه؟
من-خب راستش ....چطوری بگم؟
بهنوش-چیزی شده که تو خجالت نداشتت گل کرده؟
من-باشه باشه میگم....از ...کوهیار چه خبر؟
بهنوش سوتی زد و گفت:مردم چه غلطا میکنن!ما هم دختر بودیم ....جوون بودیم.حجب و حیا داشتیم.حالا دخترای الان رو نگاه کن...نچ نچ
من-بهنوش جان نذار به روت بیارم که دوست پسرت بوده
بهنوش خنده ای کرد و گفت:از چیش میخوای بدونی؟
من-خب...خودت که بهتر میدونی
بهنوش-ای ای...بمیره پدر عاشقی.نه هنوز ازدواج نکرده.
من-خب دیگه چیکار میکنه؟
بهنوش-فرهاد باهاش در ارتباطه.میگه قراره یه باشگاه راه بندازه.دیگه جزیئاتش رو نگفت منم نپرسیدم
من-ای بابا منو بگو فکر کردم به شبکه خبر گذاریم زنگ زدم
بهنوش-نه دیگه اون شریام ریخته
من-بهنوش راضی ازش؟
بهنوش صداش رو اروم تر کرد و گفت:نــه...کتکم میزنه.سرم داد میزنه.الان فهمیدم که رفیق بازم هست.سیگار تو خونه دود میکنه.جوراباش بو میده.حموم نمیره.خرجی بهم نمیده.بیا دستام رو نگاه کن پینه بسته...کم اوردم دیگه بخدا.....
با تعجب گفتم:شوخی میکنی دختر
بهنوش قهقه ای زد و چیزی نگفت.گفتم:بیشتر از تو این کارا بر میاد تا اون فرهاد طفلی
بهنوش جدی شد و گفت:
خیلی دوسش دارم.هیچی برام کم نمیذاره.منم جبران میکنم.امیدوارم تا اخر همینجوری خوب بمونیم
من-بهنوش جونم خیلی خوشحالم برات
بهنوش-باشه حالا اینطوری نگو گریم گرفت
خندیدم و بعد از یه خورده صحبت های حاشیه قطع کردم....پس هنوز مجرده....بخدا قسم اگه ازدواج بکنه میرم شب عروسیش قمه کشی که شوی منو از تو پاچم در اوردی دختره ی چشم سفید....بعله من از اونجور ادمام !!
خندیدم و بعد از یه خورده صحبت های حاشیه قطع کردم....پس هنوز مجرده....بخدا قسم اگه ازدواج بکنه میرم شب عروسیش قمه کشی که شوی منو از تو پاچم در اوردی دختره ی چشم سفید....بعله من از اونجور ادمام !!
******
ذهنم دوباره میره به یک سال پیش...وقتی....
به قدری خوشحال بودم که وقتی از باشگاه اومدم بیرون بدون اینکه حواسم باشه به پسر و دخترو زن و مرد تنه میزدم و رد میشدم.هنوز باورش برام سخت بود.
بعد از این همه سعی و تلاش واقعا این حقم بود.نیشم رو بستم تا بیشتر از این مردم بهم نگاه نکنن.اخه شیرین جان نمیشه کمتر جلب توجه کنی؟
سریع دز ماشین فرانک رو باز کردم و خودم رو طوری پرت کردم تو ماشین که از اونور محکم خوردم به بازوی فرانک.
فرانک-هی دختر جان چت شده امروز؟اروم باش.
من-وای فرانک خیلی خوشحالم
فرانک-کاملا معلوم بود چون از وقتی که از باشگاه اومدی بیرون همینجور داشتی شبیه اردک ها راه میرفتی و از این ور و اون ور به این و اون تنه میزدی.اصلا یه وضعیت خنده داری بود
در حالی که داشتم به صدای خنده ی بلند فرانک گوش میکردم گفتم:اه فرانک دارم میگم خیلی خوشحال بودم چرا درک نمیکنی.
فرانک خندش رو خورد و گفت:باشه بابا قورتم نده.کجا برم حالا؟
من-خب معلومه پل دوست داشتنی خودم
فرانک ماشین رو روشن کرد و گفت:اخر اون پل رو میزنن به نام تو
*****
با خوشحالی بدون وصفی از ماشین پیاده شدم و دوییدم به سمت پل.....
از اون روزا....از اون جوونیا....چهار سالی میشه که گذشته.حالا من یک دختر بیست و شش سالم که هنوز هم سعی دارم همون شیرین پر از انرژی بمونم.اما خیلی سخته چون احساس میکنم شری هام ریخته.حالا همچین دارم زجه و زاری میزنم که انگاری یه پیرزن پیف پیفوی شصت ساله شدم که دیگه دکترا جوابم کردن!
دوسال پیش بهنوش بهم خبر داد که کوهیار یک باشگاه زده.یه باشگاه که مخصوص بچه ها راهنمایی و دبستان.باشگاه فوتبال.میگفت باشگاهش خیلی هم موفق شده.چون تحت حمایت محبیه.
راستش وقتی رفتم ایران جرات نکردم برم و باشگاهش رو از نزدیک ببینم.نمیدونم از چی میترسیدم.شاید دیداری بعد از دوسال.....شایدم هم بی قراری خودم....شاید هم یه سری اراجیف بی ارزش دیگه....
نگاهم رو به سمت فرانک سوق دادم.هنوز داشت دنبال زیر انداز میگشت.
به رودخونه زل زدم.اینجا رو با نیکل پیدا کرده بودیم و هروقت که دلمون میگر
برچسب ها: دوسـ ـتـداران رمـان - رمان دختر فوتبالیست(دخترک کولی) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 64- رمان دختر فوتبالیست , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمان قدیسه نجس - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62982

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا