تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زیر پوست شهر (فصل دوم)


مریم پشت پنجره ایستاده بود و به رضا نگاه می کرد که گوشی به دست راه می رفت، با کسی صحبت می کرد و از خوشی قهقهه می زد.
صدایی در ذهنش می گفت مخاطب رضا یک زن است! زنی که رضا از هم صحبتی با او بی نهایت لذت می برد. بارها دیده بود که رضا کلافه و عصبی است اما با یک اس ام اس یا تلفن حالش خوب می شود! مثل ظهر روز سفرشان که اول کسل بود ولی وقتی با تلفن صحبت کرد خوشحال به داخل خانه برگشت یا الان که کسل روی مبل نشسته بود و حوصله ی هم صحبتی مریم یا بیرون رفتن را نداشت اما با زنگ تلفنش از ویلا خارج شد و حالا شاد و خوشحال بود!
انگار بود و نبود فرد پشت خط شادی و کسالت زندگی مریم را مشخص می کرد...
مریم همه ی این فکرها را از سرش بیرون کرد! اصلا دلش نمی خواست از همین سال اول زندگی به شوهرش بدبین شود.
رضا مرد خوبی بود و مریم دوستش داشت...
سعی کرد این فکر را باور کند که فرد پشت خط یک مرد است، یکی از همکاران رضاست و شادی بعد از تماس هم به خاطر رفع مشکلات کاری است!
از پشت پنجره کنار رفت تا کمتر حرص و جوش بخورد.
قبل از تماس تلفنی رضا، از او خواسته بود برای گردش بیرون بروند اما رضا حوصله نداشت! مریم با خودش فکر کرد:
"احتمالا وقتی برگرده تو دوباره حوصله اش برگشته پس بهتره برم حاضر بشم. "
و از پله ها بالا رفت، وارد اتاقشان شد، موهایش را شانه کرد و محکم پشت سرش با کش بست.
هیچ وقت از کلیپس برای وقتی که بیرون می رفت استفاده نمی کرد. هر وقت کلیپس می زد و روسری سرش می کرد حس روزهایی را پیدا می کرد که به آرایشگاه می رفت تا خودش را برای رفتن به عروسی آماده کند. انگار موهایش را شینیون کرده. شاید اگر چادری نبود این قدر سخت نمی گرفت ولی مریم همیشه باور داشت وقتی چادر را برای پوشش خودش انتخاب کرده باید دل ازخیلی کارها بکند چون برای آن نوع پوشش ارزش قائل بود...
صورتش را از آرایشی که برای دل خودش و رضا کرده بود پاک کرد. مثل همیشه که می خواست از خانه خارج شود... آرایشش را پاک می کرد و به زدن یک کرم قناعت می کرد، باز هم همین کار را کرد.
نه رضا از آرایش کردن بیرون از خانه خوشش می آمد نه اعتقادات مریم به او چنین اجازه ای می داد!
لباس هایش را عوض کرد شلوار جینش را پوشید، مانتو و چادر و شالش را روی دسته ی صندلی گذاشت. کتابش را از چمدان بیرون آورد و ته دل احساس خوشحالی کرد که کتابش را با خود آورده!
لحظه ی آخر که آن را در کیفش می انداخت اصلا فکر نمی کرد فرصتی برای خواندنش پیدا کند اما حالا...!
با فکری مشغول چند صفحه از کتاب را خواند:
-مریمم کجایی خانومی؟
با شنیدن صدای رضا سرش را از روی کتاب بلند کرد، پس بالاخره تلفن مهم کاری اش تمام شده بود!
کتاب را روی چمدان گذاشت و در حالی که مانتو و روسری و چادرش را برمی داشت از اتاق خارج شد.
رضا که داشت خودش را برای دوباره صدا زدن مریم آماده می کرد با دیدنش جمله اش را عوض کرد و گفت:
-کجایی خانوم خانوما، نمی گی من دو دقیقه نمی بینمت دلم می گیره؟
-بالا بودم رضا جان، حوصله داری بریم بیرون؟ خسته شدم از توی ویلا موندن.
رضا دستش را روی سینه گذاشت و به حالت ادای احترام کمی خم شد و گفت:
-هرچه شما امر بفرمایید بانو...
مریم پوزخندی زد و با خود فکر کرد:
" حدسم درست بود! تماس کاریش روحیه اش رو عوض کر ..."
ناخودآگاه از ذهنش گذشت:
" با اون هم همین طوری که با من حرف می زنه صحبت می کنه؟ به اونم می گه خانوم خانوما؟ به آخر اسمش حرف " م " تملک رو اضافه می کنه؟ "
افکار مزاحم را از ذهنش دور کرد! او به خودش قول داده بود در مورد رضا بد فکر نکند...
-باز رفتی تو فکر خانوم خانوما؟
مریم سری تکان داد تا افکار مزاحم را از ذهنش به بیرون پرتاب کند و گفت:
-ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد... حاضر شو بریم.
-چشم بانو.
و با شتاب از پله ها بالا رفت.
مریم هم جلوی آینه ایستاد و شالش را روی سرش انداخت
" یعنی از من خوشگل تره؟ "
تار موهایی که بیرون از شالش بود را با دست به داخل هدایت کرد.
" رضا خیلی دوسش داره؟ "
کش چادرش را با دو دست گرفت تا گردی شالش را خراب نکند.
" چند وقته باهاش آشنا شده ؟ "
فراموش کرده بود مانتو اش را بپوشد!
" یعنی اسمش چیه؟ "
چادرش را از سر برداشت.
" سحر؟ "
دست راستش را داخل آستین مانتو برد.
" زهره؟ "
دست چپش را نیز.
" چه اهمیتی داره اسمش چی باشه! "
دکمه های مانتو را بست.
" مهم اینه که رضا دوسش داره! "
دوباره چادرش را برداشت.
" یعنی از منم بیشتر دوسش داره؟ "
کش چادرش را با دو دست کشید.
" حتما دیگه! "
با احتیاط چادرش را روی سرش گذاشت.
" مگه نمی بینی هر وقت با اون حرف می زنه خوشحال می شه؟ "
نگاهی در آینه به جلوی شال اش انداخت که گردیش خراب نشده باشد یا تار مویی بیرون نمانده باشد... نه همه چیز درست بود. آن قدر چادر سر کرده بود و هر بار تمام این مراحل را تکرار کرده بود که چشم بسته هم می توانست بی آن که نظم شالش به هم بریزد چادرش را سر کند!
" یعنی چه تیپی می تونه باشه؟ "
-بریم خانوم خانوما؟
مریم به سمت رضا که حاضر و آماده جلوی در ایستاده بود برگشت، لبخندی زد و گفت:
-بریم.
وقتی داشتند به سمت ماشین می رفتند گفت:
-رضا خیلی خوش تیپ شدی می ترسم امروز بدزدنت.
رضا با سر خوشی قهقهه زد و گفت:
-نترس، من جز تو به هیچ کس نگاه نمی کنم... تمام فکر و ذکرم پیش توئه...
مریم با خود فکر کرد:
" یعنی راست می گه؟... آره راست می گه رضا هیچ وقت دروغ نمی گه. "
تمام افکار مزاحم از ذهنش پر کشید، حضور رضا آرامش از دست رفته اش را دوباره به او برگردانده بود، حالا می توانست از شب زیبایش کمال لذت را ببرد!
پالتوی گران قیمتش را دوباره پوشید، یک بار به چپ چرخید و خودش را در آینه نگاه کرد، بار دیگر به سمت راست...
چقدر پالتوی جدیدش به او می آمد!
هزینه ی خرید این پالتو برایش دوتا لبخند شده بود و کمی ناز و عشوه و چند دقیقه مکث جلوی ویترین مغازه! به نظرش اصلا گران نبود! خیلی هم ارزان پالتو را به دست آورده بود!...
ساعت 10 شب بود، دلش می خواست امشب با احسان بیرون برود. فضای خوابگاه کسل اش می کرد، اما افسوس که نمی توانست. مقررات خوابگاه مجبورش می کرد سر ساعت وارد شود.
امشب احسان به یک پارتی دعوت شده بود و کلی به محیا اصرار کرده بود همراهش برود اما او نمی توانست برود و این موضوع شدیدا رنجش می داد.
اگر ترس از خانواده اش نبود، با احسان می رفت و شب هم همان جا می ماند، اما می ترسید خانواده اش تماس بگیرند و متوجه بشوند او شب را در خوابگاه نبوده... آن وقت باید قید همه چیز را می زد و به شهرستانشان برمی گشت و محیا اصلا این را نمی خواست.
صدای زنگ موبایلش بلند شد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت، شماره ی خانه شان بود! سریع گوشی را جواب داد:
-الو سلام.
-سلام آبجی محیا خوبی؟
-خوبم مهنا تو خوبی؟
-مرسی آبجی، راستش مامان گفت بهت زنگ بزنم کارت داره.
-باشه آبجی گوشی رو بده به مامان مراقب خودت باش عزیزم.
محیا، مهنا را بیشتر از دیگر اعضای خانواده دوست داشت و شاید می توان گفت به این دختر دبستانی خانواده عشق می ورزید. حالا که با او صحبت کرده بود حس کرد چقدر دلش برایش تنگ شده!
-سلام محیا خوبی مادر؟
-سلام مامان من خوبم شما خوبید؟ بابا خوبه؟
-آره مادر ما خوبیم تو خوبی؟ خوب غذا می خوری؟ به درسات می رسی؟
-آره مامان همه چیز خوبه فقط دلم برای شما تنگ شده.
-ما هم دلمون برات تنگ شده محیا جان، شنبه تعطیله مادر تو هم که یک شنبه ها کلاس نداری پاشو فردا یه سر بیا خونه دلمون برات تنگ شده.
محیا فکری کرد، دل خودش هم برای خانواده تنگ شده بود. احسان و مسعود را هم که تازه دیده بود رضا هم که تهران نبود، چه بهتر که برای دیدن پدر و مادرش می رفت!
-چشم مامان حتما میام فردا صبح می رم ترمینال.
-الهی مادر فدات شه بیا که دلم برات یه ریزه شده.
کمی با مادرش صحبت کرد و بعد تلفن را قطع کرد، خودش هم دل تنگ بود، درست یادش نبود دور پیش کی برای دیدن خانواده اش رفته! با این که عقایدش با آنها فرق می کرد اما دوستشان داشت و دل تنگشان می شد...
جمعه صبح زود از خواب بیدار شد. برخلاف همیشه آرایش نکرد. خانواده اش از آرایش کردن خوششان نمی آمد. بلندترین و گشادترین مانتویش را که برای خانه رفتن خریده بود از کمد بیرون آورد، شلوار پارچه ای پوشید، جوراب کلفتی به پا کرد، مقنعه سرش کرد و تمام موهایش را داخل مقنعه فرستاد کفش قدیمی اش را پوشید کوله اش را که وسایل مورد نیازش را در آن گذاشته بود روی دوشش انداخت و از اتاقش خارج شد.
یکی از بچه ها که تازه از اتاق خارج شده بود نگاهش به محیا افتاد. پوزخندی زد و گفت:
-داری می ری شهرتون؟
محیا بی آن که جوابش را بدهد از پله ها پایین رفت. همه این تفاوت رفتاری اش را مورد تمسخر قرار می دادند اما برای او اهمیتی نداشت. مهم این بود که او این سبک زندگی را دوست داشت، حتی با لباس ساده رفتن پیش خانواده اش را هم دوست داشت...
مسئول خوابگاه لبخندی زد و گفت:
-چی می شد تو همیشه این طوری بودی؟
با خوش شانسی بلیط برای شیراز پیدا کرد، روستای آن ها در حوالی شیراز بود...
وقتی وارد روستایشان شد هوای پاکش را به ریه فرستاد، از این که به روستایشان برگشته خوشحال بود... پدر و مادرش با روی باز از او استقبال کردند، خوشحال بودند که دختر شهر رفته شان هنوز متانت و خانومی اش را حفظ کرده و وقتی پا در روستا می گذارد سربلندشان می کند، چند سال دیگر که خانم دکتر هم می شد بیشتر باعث افتخار آن ها بود، هرچند الان هم او را خانم دکتر خطاب می کردند...
محیا دلش برای این سادگی تنگ شده بود، دلش می خواست چند روزی با غزل خداحافظی کند. یک اس ام اس برای رضا فرستاد:
" این چند روز گوشیم خاموشه رضا جان دلواپسم نشیا، دستورات مامانه دیگه! "
گوشی اش را خاموش کرد و با خیال راحت تا ظهر روز یکشنبه در کنار خانواده اش خوش گذراند.


روزهای تعطیل را دوست نداشت، انگار روزهای تعطیل را فقط برای آدم های ثروتمند ساخته اند. ثریا هیچ روز تعطیلی را به یاد نداشت که باعث شادی اش شده باشد، از همان بچگی از این روزها متنفر بود. بچه تر که بود تمام امیدش برای بیرون رفتن و فراموش کردن این زندگی نکبتی مدرسه بود. روزهای تعطیل این خوشی را از او می گرفت، سه ماه تابستان برایش عذاب آور بود و حالا باز هم روزهای تعطیل!
جمعه کم بود شنبه هم به آن اضافه شد!
صبح زود از خواب بیدار شد و برای خرید نان از خانه بیرون رفت. وقتی می رفت برخلاف همیشه پدرش هنوز خواب بود، مادر کنار حوض رخت های مردم را برای اندکی پول می شست و خواهر کوچکش هم گوشه ی اتاق خواب بود. در دل دعا کرد تا بازگشتش خواهرش بیدار نشود و با گریه اش باعث اوقات تلخی پدرش نشود.
صف نانوایی خیلی شلوغ بود، کلافه این پا و آن می شد، نگران بیدار شدن خواهرش و عصبانیت پدرش بود... دلش نمی خواست امروز که قبل از پدرش بیدار شده و برای خرید نان آمده وقت بازگشت اخم و تخم پدرش را تحمل کند!
بالاخره نوبتش شد و نان تازه خرید. تا رسیدن به خانه شان با قدم های تند راه آمد هرجا هم که خیابان خلوت بود و رهگذری برای تماشایش نبود می دوید تا زودتر به خانه برسد. وقتی وارد خانه شد مادرش به جای کنار حوض لب ایوان نشسته بود خواهر کوچکش را در آغوش گرفته بود و به او شیر می داد. زن همسایه، کبری خانم هم کنار مادرش نشسته بود و به احتمال زیاد داشت پشت سر یکی از اهال محل برای مادرش صحبت می کرد!
به سمت آشپزخانه رفت نان ها را داخل سفره گذاشت، در سماور آب ریخت و آن را روشن کرد، از دست خودش عصبانی شد که صبح قبل از رفتن سماور را روشن نکرده بود!
دستپاچه به سمت اتاقشان رفت. با قدم های آهسته وارد شد و یواشکی به سمت جایی که پدرش همیشه می خوابید نگاه کرد، او هنوز همان جا به همان حالتی که ثریا وقت رفتن به نانوایی دید خوابیده بود. نفس راحتی کشید و به سمت حیاط رفت و لب حوض نشست.
سارا دختر آقای رسولی پشت سر پدرش از اتاق خارج شد و با نگاه پدرش را تا جلوی در حیاط بدرقه کرد. بعد از رفتن پدرش به سمت ثریا که لب حوض نشسته و سرش را پایین انداخته بود آمد.
-سلام صبح بخیر.
ثریا سرش را بلند کرد، لبخند نیم بندی تحویل سارا داد و گفت:
-سلام سارا.
کنارش لبه ی حوض نشست.
-امروز صدای بابات بلند نشده بود! هنوز بیدار نشده؟
سال ها بود که به شنیدن این حرف ها عادت کرده بود ، روزهای اول که این حرف ها را می شنید از خجالت سرخ می شد و سرش را پایین می انداخت و عذرخواهی می کرد، اما حالا دیگر عادت کرده بود. همه عادت کرده بودند، حتی سارا یا کبری خانم همسایه کناریشان !
-نه هنوز خوابه!
سارا متعجب به ثریا نگاه کرد و گفت:
-ثری به نظرت عجیب نیست؟ بابات هیچ وقت تا این ساعت نمی خوابید! یک ساعتی هست آفتاب زده!
ثریا حرفی نزد و دوباره سرش را پایین انداخت. سارا هم فهمید ثریا دلش نمی خواهد در این مورد صحبت کند!
-دانشگاه خوبه ثری؟
-بد نیست، همه چیز از این زندگی بهتره!
-کاش منم دانشگاه قبول بشم.
-اگر تلاش کنی قبول می شی.
-ثریا چه حسی داره که قراره چندسال دیگه دکتر بشی؟
ثریا کمی فکر کرد، چه حسی داشت؟ شاید خیلی خوب! هیچ وقت به این که دکتر بودن چه حسی دارد فکر نکرده بود، همیشه به این فکر می کرد که وقتی درسش تمام شود می تواند پول دربیاورد و زندگیشان را بهتر کند، دست مادر و خواهرش را بگیرد و از این خانه ی نکبتی ببرد و به دور از پدر زندگی راحتی داشته باشند...
-نمی دونم!
سارا متعجب پرسید:
-نمی دونی؟ یعنی هیچ حسی نداری؟
ثریا دلش می خواست با کسی درددل کند... دلش می خواست حرف بزند و از آرزوهایش بگوید... اما باز هم مثل همیشه سکوت کرد و حرفی نزد.
سارا که از سکوت ثریا در مقابل سوالش کلافه شده بود ایشی گفت و از جایش بلند شد و در دل با خود گفت:
" خوبه هنوز دکتر نشده انقدر قیافه می گیره و خدارو بنده نیست! "
ثریا از رفتن سارا خوشحال شد، دلش پر بود، اصلا دلش نمی خواست سفره ی دلش را پیش سارا باز کند! شاید اگر او چند دقیقه ی دیگر می نشست ثریا تمام حرف های نگفته اش را به او می گفت!
یک ساعت دیگر هم گذشت و صدای پدرش بلند نشد، ثریا کم کم داشت نگران می شد، دوباره به سمت اتاق رفت اما پدرش باز هم به همان حالت قبل خوابیده بود، ثریا با قدم های آهسته به او نزدیک شد وقتی به دو قدمی پدرش رسید، ناگهان ترسید. صورتش که به خاطر کشیدن تریاک همیشه سیاه تر از رنگ عادی بود حالا به سفیدی گچ شده بود، چشم های پدرش نیمه باز بود، مژه هایش حرکتی نداشتند، نگاهش به سمت قفسه سینه ی پدرش رفت و حس کرد بالا و پایین نمی شود. قدمی جلوتر رفت، کنار پدرش روی زمین زانو زد، به آرامی دستش را به سمت دست پدرش که روی زمین بود سراند و دستش را گرفت، از سردی دستان پدرش تنش مشمئز شد و سریع دستش را عقب کشید، خواست فریاد بکشد و کمک بخواهد اما صدایی از گلویش خارج نشد به سمت حیاط دوید، بی اختیار فریاد زد و مادرش را صدا کرد و با دست به اتاق اشاره کرد، انگار توی دهانش نمی چرخید که بگوید:
" پدر مُرد... "
همیشه از تعطیلات متنفر بود، حالا بیشتر از تعطیلات متنفر شده بود!
صدای قرآنی که از ضبط صوت دستی اکبر آقا همسایه رو به رویی شان بلند شده بود اعصابش را به هم می ریخت. جمعه پدرش را خاک کرده بودند، روز شنبه همسایه ها در خانه شان جمع شده بودند و حالا که صبح روز یکشنبه بود صدای قرآن بلند بود تا همسایه ها دوباره برای مراسم سوم پدرش در خانه شان جمع شوند، با ته مانده ی حقوقش و پس انداز مادرش و کمی پول که آقای رسولی و کبری خانم به آن ها قرض داده بودند، می خواستند بر ای روز سوم به همسایه ها ناهار بدهند. مادرش برای این کار اصرار داشت... می گفت:
-شاید این طوری چندتا خدابیامرزی براش بخونن...
مادرش آرام تر از آنی بود که انتظار داشت. خودش هم آرام تر از دخترانی بود که پدر از دست داده اند. هنوز توی شوک بود... یعنی دیگر قرار نبود پدرش چشم باز کند، سر او داد بزند، با کتک بیدارش کند یا با بوی تریاکش باعث بشود او سردرد بگیرد و از اتاقشان گریزان شود؟ یعنی هنوز دکتر نشده به آرزویش رسیده بود و با مادرش و خواهر کوچکش از این به بعد تنها زندگی می کردند؟
از این فکر تمام تنش لرزید... او هرگز به این قیمت نمی خواست آسایش را بدست آورد... یعنی رفتن پدرش باعث آسایش آن ها می شد؟ هنوز هیچی نشده به آقای رسولی و کبری خانم بدهکار شده بودند، بدهی های پدرش که از چند روز دیگر سرباز می کردند و او و مادرش به این امر مطمئن بودند، هیچ!
ثریا گیج و گنگ بود و نمی دانست باید چه کار کند... یاد آن روز افتاد که با خرید به خانه آمده بود و پدر با چشمانی به اشک نشسته نگاهش کرد... بی اختیار بغض کرد و قطرات اشک روی صورتش جاری شد... دلش برای پدرش تنگ شده بود...

ناجی شب پره ...



ساکت و آرام گوشه ای دنج می نشینم.
کافی شاپ بزرگ اشت و شلوغ...
چشمم میان کسانی که در آن جا نشسته و صحبت می کردند می چرخد،
میز رو به رو یک دختر و پسر جوان نشسته اند و دختر با ناز حرفی می زند و پسر با اشتیاق پاسخگویش می شود... ته دلم می لرزد، چرا من هیچ وقت از این لحظات نداشتم؟ من که هم زیبا بودم، هم جذاب...
کمی آن طرف تر یک گروه دختر جوان نشسته اند و صدای خنده شان شنیده می شود، دلم می خواست به دوران آن ها بازمی گشتم و می توانستم هم پای آن ها شادی کنم...
اما صد افسوس که راهی برای بازگشت به گذشته وجود ندارد...
فکری مثل خوره ذهنم را می خورد...
اگر می توانستم به گذشته برگردم باز هم همین را را می آمدم؟
شاید هرگز !!!
شاید هم حتما !!!
گاهی شرایط آدم را وادار به کاری می کند... شرایط هم آن زمان مرا وادار به این نوع زندگی کرده بود...
باز داشتم خودم را توجیح می کردم؟
کافی شاپ لحظه به لحظه شلوغ تر می شد و آدم هایی که فارغ از درد ِ من خندان بودند، افسوس و حسرتم را بیشتر می کردند...
از خیر قهوه ی سرد شده ام می گذرم و از کافی شاپ بیرون می آیم.
پشت رل پرایدم می نشینم...
مقصد خیابانی است که هر نیمه شب پذیرای جسم خسته ام می شود...
تا ساعت 12 در خیابان دور می زنم، ساعت 12 دخترکی معصوم گوشه ی خیابان توجهم را جلب می کند، بی اختیار جلوی پایش ترمز می کنم:
-کجا می ری برسونمت؟
دخترک قدمی به عقب برداشت و گفت:
-متشکرم خانم منتظر کسی هستم.
پوزخند می زنم، به او و راهی که پیش رویش است... به خودم و راهی که سال ها پیش در آن قدم برداشتم...
-این ساعت شب این جا منتظر کی هستی؟
دخترک حرفی نزد.
-اولین بارته؟
دخترک قدم دیگری به سمت عقب برداشت و زمزمه کرد:
-شما پلیسید؟
-نه... منم یکی هستم مثل تو، سوار شو...
دخترک باز هم عقب تر رفت.
این بار با صدای بلندتری می گویم:
-درسته بهم اعتماد نداری اما هرچی باشم از اون لاشخورایی که منتظری تا بریزن سرت که بهترم... سوار شو...
دخترک باز هم عقب تر رفت...
از ماشین پیاده می شوم، دست دخترک را می کشم و به زور سوارش می کنم.
-تو پول می خوای؟ من بهت پول می دم... اولین بارته؟
دخترک که اشک صورتش را خیس کرده بود سرتکان داد.
آهی از ته قلبم می کشم و زیر لب زمزمه می کنم:
-کاش شب اول من هم کسی بود تا نجاتم بده...
-چرا این کارو می خوای انجام بدی؟
دخترک جوابی نداد...
- به پولش نیاز داری؟
دخترک زمزمه کرد:
-از خونه فرار کردم، راهی جز این ندارم...
این بار مقصد می شود خانه ی من!
-می تونی از این به بعد پرستار دختر من باشی... اون بعضی وقتا تنهاست... مادرم هم نیاز به پرستاری داره... این کارو انجام می دی؟
دخترک اول متعجب نگاهم کرد و بعد برق شادی در چشمانش جهید:
-البته خانم... ازتون ممنونم...
نیمه ی خوش بین و بد بین ذهنم با هم درگیر می شوند:
" چطور می تونم به اون اعتماد کنم؟ "
دوباره پوزخند می زنم و جواب نیمه ی بد بین ذهنم را می دهم:
" مال من چقدر بردن و خوردن هم داره!... پولی که حاصل تن فروشیه دزدیدن داره؟... "

چقدر ذوق و شوق داشت برای سفر شمال، اما آخر سر چه شد؟ با کلی بغض و حسرت به خانه برگشت... روز اول که رضا تمام مدت با موبایلش مشغول بود و بعد هم عصبی و گوشه گیر...
بغض در گلویش نشسته بود و رهایش نمی کرد ...
آخر شب یکشنبه برگشته بودند و مریم کسل تر از قبل سفر بود.
صبح رضا برای رفتن به سرکار آماده شد اما مریم این آمادگی را در خودش نمی دید که برود سر کار...
دلش به هم می خورد، با خودش فکر کرد حتما از گشنگیست... شب قبل که شام نخورده بود ، حالا هم ساعتی از صبح گذشته و او هنوز مشغول فکر کردن بود...
برای چیدن میز صبحانه بلند شد، حوصله ی چیدن میز را هم نداشت ظرف کره، پنیر و کمی نان را از یخچال برداشت و بی خیال چایی شد لقمه ی اول نان و کره را که به دهانش نزدیک کرد بوی کره باعث تشدید دل پیچه اش شد... به سمت دستشویی دوید، معده اش خالی بود و چیزی برای بالا آمدن وجود نداشت!
آن قدر عق زد که بی حال کنار در دستشویی افتاد... حس می کرد دل پیچه اش بهتر شده، چند دقیقه که از نشستنش گذشت کمی حالش جا آمد، بلند شد در دستشویی را بست و برای عوض کردن لباسش که حس می کرد حالا نجس شده به سمت اتاقش رفت، هنوز کاملا وارد اتاق نشده بود که حس کرد دوباره دلش پیچ می خورد انگار کسی در دلش رخت می شست به سمت دستشویی دوید و باز هم عق زدن های بی فایده...
فکرش هنوز درگیر رفتارهای رضا در این مدت بود و این دل پیچه ها و حالت تهوع ها باعث تشدید بدحالی اش می شد... حدس زد ممکن است معده اش عصبی شده باشد... البته تا به حال سابقه نداشت اما زیاد دیده بود مادرش این طوری می شد و معده درد می گرفت و حالت تهوع...
اما او که معده اش درد نمی کرد! فقط انگار داشتن در دلش رخت می شستند...
فکر و خیال رهایش نمی کرد و او پشیمان شده بود از این که سرکار نرفته... دلش می خواست با کسی حرف بزند، شماره ی دوست صمیمی اش را که از دوران دبیرستان با هم بودند و دوره ی لیسانس را هم با هم گذرانده و فوق لیسانس هم هم دانشگاهی بودند را گرفت...
-الو بفرمایید.
بی اختیار بغض کرد:
-سلام رها.
رها که از صدای بغض کرده ی مریم ترسیده بود سریع گفت:
-سلام مریم چی شده؟ چرا بغض کردی؟ اتفاقی افتاده؟ مامان اینا خوبن؟ رضا خوبه؟ خودت خوبی؟
مریم به سختی آب دهانش را قورت داد و با همان صدای بغض دار گفت:
-همه خوبن رها... فقط من... فقط فکر کنم من خوب نیستم...
-چرا مریم؟ چی شده؟
بی اختیار اشک هایش روی صورتش جاری شد و با صدایی بغض دار گفت:
-فکر کنم رضا زیر سرش بلند شده...
و صدای هق هق گریه اش در گوشی پیچید.
رها از شدت تعجب چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت:
-تو مطمئنی؟
مریم در حالی که گریه می کرد اتفاقات این چند وقت را برای رها تعریف کرد.
رها که حالا کمی خیالش راحت شده بود و نگرانی و ترس مریم را به حساب حس زنانه اش می گذاشت با لحنی دلداری دهن
برچسب ها: 72 - رمان زیر پوست شهر - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان زیر پوست شهر (star*) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گاه عشق قسمت دوم - میهن رمان , رمان آسم - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان زمستان داغ(خیلی قشنگه) - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رئیس‌الاطباء می‌گوید راپورت‌های نظمیه شیراز به پای هیچ تیاتر و رمانی ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/06 تاریخ
کد :62907

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا